پرش به محتوا

داوکینز دربرابر گولد

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
داوکینز دربرابر گولد
جلد چاپ نخست
نویسنده(ها)کیم استرنلی
زبانانگلیسی
موضوع(ها)زیست‌شناسی فرگشتی، فلسفه زیست‌شناسی
ناشرIcon Books
تاریخ نشر
۲۰۰۱
شمار صفحات۱۵۶
شابکشابک ‎۱−۸۴۰۴۶−۲۴۹−۳

داوکینز دربرابر گولد با زیرعنوان «بقای بهترین» کتابی است نوشتهٔ کیم استرنلی که در آن دیدگاه‌های دو زیست‌شناس مشهور، ریچارد داوکینز و استیفن جی گولد را دربرابر هم نشان می‌دهد.

این کتاب در آغاز انتشار خود در سال ۲۰۰۱ پرفروش جهانی شد؛ و نسخهٔ جدیدی از آن شامل مقالات اخیر گولد پیش از مرگ او در سال ۲۰۰۲ و آثار جدید داوکینز در سال ۲۰۰۷ انتشار یافت.

خلاصه

[ویرایش]

بخش ۱: اتحاد نبرد

[ویرایش]

نویسنده در مقدمه اشاره می‌کند که تا کنون جدل‌های بسیاری در زمینهٔ زیست‌شناسی وجود داشته‌است؛ ولی شمار معدودی از آنها به عمومیت و بحث‌انگیزی جدل‌های میان داوکینز و گولد بوده‌است. داوکینز و گولد هر دو اصل فرگشت را قبول دارند و هر دو مخالف آفرینش‌گرایی هستند، ولی در ریزه‌کاری‌ها و چگونگی رخداد آن با هم اختلاف نظر دارند. داوکینز فرگشت را از منظر ژن‌ها می‌بیند و جانداران را وسیلهٔ انتقال می‌داند. گولد که یک دیرینه‌شناس است نظر متفاوتی دارد. برای نمونه او شانس را بسیار مهم می‌داند و جانداران (ارگانیسم) را مهمتر از ژن‌ها می‌بیند.

علاوه بر اختلافات در زمینهٔ زیست‌شناسی، جهان‌بینی‌های این دو نیز با هم تفاوت دارد، برای نمونه آنها باورهای بسیار متفاوتی دربارهٔ ارتباط دین و دانش دارند.

بخش ۲: جهان داوکینز

[ویرایش]
ریچارد داوکینز

در بخش ۲ دربارهٔ ژن‌ها و زادش ژنی گفتگو می‌شود. نظر داوکینز دربارهٔ فرگشت، همان‌طور که در ژن خودخواه مطرح کرد، فرگشت ژن-محور است که در آن ژن‌ها واحد انتخاب هستند؛ و چه در همانندسازهای اولیه و همچنین در اندامگان پیچیده، اتحاد ژن‌ها ساخته و گاهی شکسته شده‌است. سپس او در فصل ۳، دیدگاه داوکینز در مورد وراثت‌پذیری را مورد بحث قرار می‌دهد، و ژن‌ها را به عنوان عوامل ایجاد تفاوت که اصول تکثیرشوندگان را برآورده می‌کنند و قدرت فنوتیپی دارند و احتمال بیان فنوتیپی را بسته به زمینه محیطی افزایش می‌دهند، مطرح می‌کند. در فصل ۴، او با استفاده از مثال‌های مختلف، جنبه‌های ژنوم و تکثیر ژنتیکی را مورد بحث قرار می‌دهد. او خاطرنشان می‌کند که در داستانی در مورد پرخاشگری زاغی، «داستان داوکینز در مورد ژن‌ها و وسایل نقلیه خواهد بود»، در حالی که گولد و دیگران آن را از نظر تناسب فنوتیپی توصیف می‌کنند. (صفحه ۳۹) او در مورد روش‌هایی که ژن‌ها «راه خود را به نسل بعدی باز می‌کنند» بحث می‌کند، از جمله ژن‌هایی که گوشه‌گیر یا «یاغی» هستند و تکثیر خود را به قیمت از دست دادن سایر ژن‌های موجود در ژنوم ارگانیسم خود ترویج می‌دهند. سپس او در مورد نقش فنوتیپ‌های توسعه‌یافته بحث می‌کند ، که در آن ژنوتیپ‌هایی که بر محیط خود تأثیر می‌گذارند، احتمال تکثیر را بیشتر افزایش می‌دهند (فصل ۴). فصل ۵ به بررسی ژن‌های خودخواه و انتخاب در قلمرو حیوانات از نوع همکاری در مقابل نوع‌دوستی، سطوح انتخاب و تکامل خود تکامل‌پذیری می‌پردازد. استرلنی خاطرنشان می‌کند که در مورد مسئله انتخاب سطح بالا، «داوکینز و گولد نسبت به گذشته تیزبین‌تر نیستند.» (صفحه ۶۵)

در فصل ۶، استرلنی خاطرنشان می‌کند که «علیرغم داغی برخی از لفاظی‌های اخیر، همین امر در مورد نقش انتخاب در ایجاد تغییر تکاملی نیز صادق است» (صفحه ۶۷) و سازگاری‌گرایی ساده‌لوحانه. «همه می‌پذیرند که بسیاری از ویژگی‌های موجودات زنده نتیجه مستقیم انتخاب نیستند»، مانند مثال قرمزی خون که محصول جانبی خواص حمل اکسیژن آن است. (صفحه ۷۰) حقایق کلی متعددی غیرقابل بحث هستند «اگرچه کاربرد آنها در موارد خاص ممکن است بحث‌برانگیز باشد. همچنین بین گولد و داوکینز در مورد موارد اصلی اختلاف نظر وجود ندارد»، مانند پژواک‌یابی در خفاش‌ها، که «همه موافقند که یک سازگاری است». (صفحه ۷۱) با این حال، آنها در مورد نقش نسبی انتخاب و تنوع متفاوت هستند. به عنوان مثال، آنها تأکیدات متفاوتی بر توسعه دارند. محدودیت‌های توسعه‌ای برای رویکرد گولد اساسی هستند. داوکینز به این موضوع وزن کمتری می‌دهد و بیشتر به احتمالات افزایش‌یافته‌ای که در نتیجه انقلاب‌های توسعه‌ای برای دودمان‌ها باز است، علاقه‌مند بوده است. به عنوان مثال، تکامل قطعه‌بندی، احتمالات تنوع را افزایش می‌دهد. او در کتاب « صعود به قله‌ی نامحتمل» به این موضوع می‌پردازد و «در پایان داستان نیاکان به مضامین مشابهی بازمی‌گردد : گذارهای اصلی در تکامل، گذارهای رشدی هستند، گذارهایی که انواع جدید و از این رو مجموعه‌های انطباقی جدید را ممکن می‌سازند». (صفحات ۷۷-۷۸)

«از سوی دیگر، گولد تمایل دارد شرط ببندد که مجموعه احتمالات پیش روی یک دودمان به شدت محدود است، اغلب به انواع جزئی وضعیت فعلی آن.» (صفحه ۷۸) گولد ثبات ریخت‌شناسی را «احتمالاً با محدودیت‌هایی در عرضه تنوع به انتخاب» توضیح می‌دهد. (صفحه ۷۸) اما در حالی که گولد در اثر قبلی خود، عرضه تنوع را به عنوان ترمزی برای تغییر تکاملی در نظر می‌گرفت، در « ساختار نظریه تکامل» با دقت خاطرنشان می‌کند که می‌تواند احتمالات تغییر را نیز افزایش دهد. «بنابراین، در حالی که هم داوکینز و هم گولد نقش محوری زیست‌شناسی رشدی را در توضیح تغییر تکاملی تشخیص می‌دهند، در مورد اینکه این نقش چه خواهد بود، شرط‌های متفاوتی می‌گذارند. گولد فکر می‌کند که یکی از این نقش‌ها به عنوان ترمز است»، که احتمالات تغییر را کاهش می‌دهد. (صفحه ۷۸) تفاوت دیگر، برداشت داوکینز از مسئله اصلی زیست‌شناسی تکاملی به عنوان توضیح پیچیدگی تطبیقی ​​است، در حالی که گولد تا حد زیادی بر وجود الگوهای بزرگ‌مقیاس در تاریخ حیات تمرکز کرده است که توسط انتخاب طبیعی توضیح داده نمی‌شوند . «اختلاف نظر بیشتر مربوط به وجود و اهمیت این الگوها است»، (صفحه ۷۹) که به بخش سوم منتهی می‌شود.

بخش ۳: ایده‌ای از هاروارد (گولد)

[ویرایش]

استرلنی در بحث درباره دیدگاه گولد، با دو تمایز اساسی که گولد بین دیدگاه خود و اردوگاه داوکینز می‌دید، شروع می‌کند. اولاً، گولد معتقد بود که طرفداران انتخاب ژن، نقش ژن‌ها را در ریزتکامل نادرست جلوه می‌دهند و به جای ثبت نتایج جانبی تغییر تکاملی، نقش علّی را در تکامل به آنها نسبت می‌دهند. علاوه بر این، زیست‌شناسان تکاملی اغلب هنگام تدوین فرضیه‌هایی در مورد تغییر ریزتکاملی، احتمالات غیرانتخابی را نادیده گرفته‌اند. به عنوان مثال، تفاوت‌های جنسی معاصر در مردان و زنان انسان لزوماً سازگاری نیستند، بلکه می‌توانند بقایای تکاملی یک دوریختی جنسی بزرگتر در گونه‌های اجدادی باشند.

اما هدف اصلی گولد «برون‌یابی» است، که مربوط به رابطه بین فرآیندهای تکاملی رخ داده در درون گونه‌ها و فرآیندهای تاریخ حیات در مقیاس بزرگ است. در این دیدگاه، تکامل دودمان‌های گونه‌ها، مجموعه‌ای از رویدادها در مقیاس جمعیت محلی است که تغییرات عمده، نتیجه افزایشی تغییرات جزئی در طول نسل‌های متوالی هستند. گولد در حالی که اهمیت این موضوع را انکار نمی‌کند، استدلال می‌کند که این تمام حقیقت نیست. «در واقع، اغراق نیست اگر بگوییم زندگی حرفه‌ای گولد، مبارزه‌ای طولانی علیه این ایده بوده است که این تاریخ حیات چیزی جز انباشت طولانی و طولانی رویدادهای محلی نیست.» (صفحه ۸۶) استرلنی چهار نکته برجسته را برای توضیح این موضوع ارائه می‌دهد.

اول، تعادل نقطه‌ای ، که در آن گونه‌های جدید با شکافتن یک گونه والدین به وجود می‌آیند و به دنبال آن گونه‌زایی سریع زمین‌شناسی یک یا هر دو قطعه رخ می‌دهد. سپس یک دوره سکون رخ می‌دهد تا زمانی که گونه یا منقرض شود یا دوباره شکافته شود. گولد استدلال کرد که تعادل نقطه‌ای، تغییر تدریجی مورد انتظار برون‌یابی‌گرایان را به چالش می‌کشد. در مورد تکامل انسان، روند تکاملی افزایش قابل توجه اندازه مغز وجود دارد. از نظر گولد، این روند نتیجه مرتب‌سازی گونه‌ها بود که در آن گونه‌هایی با مغز نسبتاً بزرگتر احتمال بیشتری برای ظهور یا بقا داشتند.

دوم، گولد در نوشته‌های تاریخ طبیعی خود اغلب استدلال می‌کرد که تاریخ حیات عمیقاً تحت تأثیر انقراض‌های دسته‌جمعی ناشی از فجایع زیست‌محیطی مانند برخورد سیارکی که باعث رویداد انقراض کرتاسه-پالئوژن شد ، قرار گرفته است، که پتروسورها، خزندگان دریایی بزرگ و دایناسورهای غیرپرنده را ۶۶ میلیون سال پیش از بین برد. چنین انقراض دسته‌جمعی نه تنها در مقیاس زمانی زمین‌شناسی بزرگ‌تر، بلکه در مقیاس اکولوژیکی زودگذرتر نیز ناگهانی خواهد بود. «ویژگی‌هایی که برای انتخاب و تکامل در جمعیت‌های محلی قابل مشاهده هستند - میزان سازگاری یک موجود زنده با زندگی در اینجا و اکنون» در زمان‌های انقراض دسته‌جمعی برای چشم‌انداز بقا بی‌اهمیت می‌شوند. «بقا یا انقراض در دوره‌های انقراض دسته‌جمعی، شکل بزرگ‌مقیاس درخت حیات را تعیین می‌کند». حذف گسترده سیناپسیدها در پایان پرمین «به دایناسورها فرصت داد. مرگ دایناسورها در را برای تابش پستانداران باز کرد.» (صفحه ۸۹)

سوم، در کتاب «زندگی شگفت‌انگیز» ، گولد به توصیف جانوران شیل برگس می‌پردازد که به دلیل حفظ تصادفی بافت سخت و نرم در حدود ۵۰۵ میلیون سال پیش، به طور مفصل شناخته شده‌اند. گولد استدلال می‌کند که جانوران شیل برگس هم تنوع گونه‌ها و هم تفاوت در طرح‌های بدنی را نشان می‌دهند. او می‌پذیرد که تنوع احتمالاً در چند میلیون سال گذشته افزایش یافته است، اما استدلال می‌کند که تفاوت در زندگی حیوانات در اوایل تاریخ تکامل به اوج خود رسیده است، و از زمان کامبرین تفاوت بسیار کمی ایجاد شده است و محافظه‌کاری عمیقی در دودمان‌های باقی‌مانده وجود داشته است. به عنوان مثال، با وجود تنوع در گونه‌های سوسک، طرح‌های بدنی آنها از همان الگوی کلی پیروی می‌کند. او استدلال می‌کند که بقا مشروط بوده است و اگر نوار حیات از اوایل کامبرین، با تغییرات کوچکی در شرایط اولیه، دوباره پخش شود، ممکن است مجموعه متفاوتی از بازماندگان تکامل یافته باشند.

چهارم، در کتاب «گسترش تعالی »، «گولد استدلال می‌کند که روندهای تکاملی، پیامدهای افزایشی تعاملات رقابتی بین موجودات زنده نیستند.» (صفحه ۹۰) به عنوان مثال، تغییرات ریخت‌شناسی در اسب‌ها نتیجه تجمعی موفقیت رقابتی اسب‌هایی که با چراگاه سازگارتر هستند، نیست. «بلکه، گولد استدلال می‌کند که این روند در واقع تغییری در گسترش تنوع در دودمان اسب است»، که قبلاً گونه‌هایی غنی با طیف وسیعی از سبک‌های زندگی و اندازه‌ها بودند. «اما تنها تعداد بسیار کمی از گونه‌ها زنده ماندند و آن تعداد کم اتفاقاً اسب‌های نسبتاً بزرگی بودند. اسب متوسط ​​اکنون فقط به این دلیل بزرگتر است که تقریباً همه گونه‌های اسب منقرض شده‌اند و معدود بازماندگان نیز تا حدودی غیرمعمول بوده‌اند»، و هیچ «روند» تکاملی به سمت افزایش اندازه وجود ندارد. (صفحه ۹۱) به طور مشابه در مورد پیچیدگی. در حالی که پیچیدگی با گذشت زمان افزایش یافته است، گمراه‌کننده است که این را صرفاً به عنوان یک روند به سمت افزایش پیچیدگی، از موجودات ساده مانند باکتری‌ها گرفته تا موجودات پیچیده مانند ما، ببینیم. در عوض، فاصله از کوچکترین تا پیچیده‌ترین موجود زنده افزایش یافته است. «پدیده واقعی که باید توضیح داده شود، این افزایش در تنوع است، نه یک روند صعودی در میانگین پیچیدگی. گولد استدلال می‌کند که چنین روندی وجود ندارد.» (صفحه ۹۲)

استرلنی به دو مسئله ناشی از بررسی استدلال گولد علیه برون‌یابی‌گرایی اشاره می‌کند. «آیا الگوهایی در تاریخ حیات که او ادعا می‌کند شناسایی می‌کند، واقعی هستند؟ و آیا این الگوها واقعاً وجود مکانیسم‌های تکاملی دیگری غیر از مکانیسم‌هایی که در مقیاس جمعیت‌های محلی عمل می‌کنند را نشان می‌دهند؟» (صفحه ۹۲)

سپس استرلنی در فصل ۸ فرضیه تعادل نقطه‌ای گولد و الدریج را شرح می‌دهد. آنها استدلال کردند که ظهور ثبات در تکامل گونه‌ها صرفاً اثر شکاف و نقص شواهد فسیلی نیست. بلکه نتیجه سرعت‌های ناپیوسته تغییر در فرآیند گونه‌زایی و استقرار گونه‌ها در زمان زمین‌شناسی است. استرلنی خاطرنشان می‌کند که این فرضیه از دو جهت مهم دچار سوءتفاهم شده است. اول، در برخی از بحث‌های اولیه در مورد این ایده، تضاد بین زمان زمین‌شناسی و زیست‌محیطی مبهم بود، به طوری که گولد و الدریج اینگونه تفسیر می‌کردند که ادعا می‌کنند گونه‌ها کم و بیش یک شبه و در یک مرحله به وجود می‌آیند. با این حال، گولد و الدریج به زمان زمین‌شناسی اشاره می‌کردند، که در آن گونه‌زایی که ۵۰۰۰۰ سال طول می‌کشد، نسبت به وجود گونه در طول میلیون‌ها سال، آنی به نظر می‌رسد. سوءتفاهم دوم مربوط به تغییرات تکاملی بیشتر پس از گونه‌زایی است. آنها ادعا نمی‌کنند که اصلاً تغییر نسلی وجود ندارد. «دودمان‌ها تغییر می‌کنند. اما تغییر بین نسل‌ها انباشته نمی‌شود. در عوض، با گذشت زمان، گونه در مورد میانگین فنوتیپی خود تلوتلو می‌خورد. کتاب «منقار سهره» اثر جاناتان واینر، همین فرآیند را توصیف می‌کند.» (صفحه ۹۶) استرلنی خاطرنشان می‌کند که با وجود این واقعیت که شواهد فسیلی، به دلایل مختلف، نمونه‌ای جانبدارانه را نشان می‌دهد، «به نظر می‌رسد اجماع به روش گولد تغییر می‌کند: الگوی تعادل نقطه‌ای رایج است، شاید حتی غالب». با این حال، حتی اگر سکون رایج باشد، «چرا فرض کنیم که این خبر بدی برای ارتدوکسی برون‌یابی است؟» (صفحه ۹۷) او خاطرنشان می‌کند که «مشکل سکون نیست، بلکه گونه‌زایی است. چگونه رویدادها در یک جمعیت محلی می‌توانند گونه جدیدی ایجاد کنند؟» (صفحه ۹۸) او در بحث در مورد این موضوع خاطرنشان می‌کند که «هرگونه راه‌حلی برای مسئله گونه‌زایی، ما را فراتر از رویدادهایی در جمعیت‌های محلی که در مقیاس‌های زمانی انسانی قابل مشاهده هستند، خواهد برد» و «احتمالاً هر آنچه که تبدیل گاه‌به‌گاه یک جمعیت به یک گونه را توضیح می‌دهد، به رویدادهای اقلیمی، بیولوژیکی، جغرافیایی یا زمین‌شناسی در مقیاس بزرگ اما نادر متکی خواهد بود؛ رویدادهایی که جمعیت‌ها را تا زمانی که تغییر محلی تثبیت شود، منزوی می‌کنند». (صفحه ۹۹) [a] او خاطرنشان می‌کند که گونه‌زایی فقط تجمع رویدادها در یک جمعیت محلی نیست، بلکه به جایگیری جمعیت در یک کل بزرگتر وابسته است. «در نسخه قوی برون‌یابی، گسستی وجود دارد، اما این گسستی رادیکال نیست. داوکینز می‌توانست، باید و احتمالاً آن را می‌پذیرفت؛ در داستان اجداد ، او دیدگاهی فراگیر از مکانیسم‌های گونه‌زایی دارد.» (صفحه ۱۰۰) بنابراین، اگرچه «گولد تا حدودی پایبندی ارتدکسی به برون‌یابی دقیق را اغراق می‌کند»، اما تعادل نقطه‌ای از برخی از «برخوردهای بی‌رحمانه‌تر» که صورت گرفته است، مهم‌تر است. (صفحات ۱۰۰-۱۰۱)

در فصل ۹، استرلنی به بحث در مورد انقراض جمعی می‌پردازد و به فرضیه گولد اشاره می‌کند که انقراض‌های جمعی مکررتر، سریع‌تر، شدیدتر و از نظر اثرات متفاوت‌تر از آن چیزی هستند که تصور می‌شود. (صفحه ۱۰۸) علاوه بر این، گولد استدلال می‌کند که در طول چنین انقراض‌هایی، اصول تکاملی وجود دارند که پیش‌بینی برندگان و بازندگان را ممکن می‌سازند. «این بازی قوانینی دارد. اما این قوانین با قوانین زمان‌های عادی متفاوت هستند... بقای گونه‌ها تصادفی نیست، اما ویژگی‌هایی که بقا به آنها وابسته است، سازگاری با خطری که انقراض جمعی تهدید می‌کند، نیستند. اگر برخورد شهاب سنگ باعث زمستان هسته‌ای شود، توانایی خوابیدن در حالت خفته شانس شما را بهبود می‌بخشید. اما خفتگی سازگاری با خطر برخورد شهاب سنگ نیست.» (صفحه ۱۱۰) به طور مشابه، «گونه‌هایی با محدوده جغرافیایی وسیع، گونه‌هایی با تحمل زیستگاه وسیع، گونه‌هایی که چرخه زندگی آنها را خیلی به نوع خاصی از جامعه گره نمی‌زند، همگی شانس بهتری برای بقا داشته‌اند»، (صفحه ۱۱۰) و این به معنای انتخاب گونه است. با این حال، همانطور که گولد اذعان می‌کند، هیچ مطالعه موردی دقیقی وجود ندارد. «به طور خلاصه، استدلال گولد برای اهمیت انقراض جمعی به این دیدگاه بستگی دارد که بین انقراض جمعی و انقراض زمینه‌ای تفاوت کیفی وجود دارد و گروه‌های اصلی که در غیر این صورت زنده می‌ماندند، ناپدید شده‌اند.» (صفحه ۱۱۳) ادعایی قابل قبول اما دشوار برای اثبات، همانطور که این ادعا که رژیم‌های انقراض جمعی، رژیم‌های انتخاب گونه هستند، نیز چنین است.

در فصل 10، استرلنی شواهد فسیلی جانوران کامبرین و اینکه چگونه این شواهد، مبنایی برای چالش گولد با ارتدوکسی تدریجی فراهم می‌کند را مورد بحث قرار می‌دهد. حدود 543 میلیون سال پیش، در پایه کامبرین، جانوران ادیاکاران ، که با فسیل‌های کوچک صدف‌دار، ردپاهای فسیل‌شده و لانه‌ها مشخص می‌شوند، ظاهراً ناپدید شدند. از شواهد موجود، تنوع جانوران در آغاز دوره کامبرین بسیار محدود بوده است. "در اواسط کامبرین، حدود 520 میلیون سال پیش، حیات جانوری غنی و متنوع بود"، (صفحه 116) همانطور که توسط فسیل‌های شیل‌های مائوتیانشان در چنگ‌جیانگ ، چین نشان داده شده است، که "به اندازه جانوران شیل‌های برگس دیدنی و به طور قابل توجهی قدیمی‌تر هستند". (صفحه ۱۱۶) «بنابراین، به نظر می‌رسد که شواهد فسیلی نشان می‌دهد که بیشتر گروه‌های اصلی جانوری به طور همزمان ظاهر شده‌اند. در « انفجار کامبرین »، کرم‌های بندبند، کرم‌های مخملی ، ستاره‌های دریایی و متحدان آنها، نرم‌تنان ( دوکفه‌ای‌ها ، حلزون‌ها ، ماهی مرکب و خویشاوندان آنها)، اسفنج‌ها ، بازوپایان و سایر حیوانات صدف‌دار را می‌بینیم که همگی به طور همزمان ظاهر می‌شوند، و سازمان، سیستم‌های اندامی و مکانیسم‌های حسی اولیه آنها از قبل فعال بوده است.» (صفحه ۱۱۶) «این تابش تکاملی انفجاری کامبرین منحصر به فرد به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد گیاهان تا حدودی تدریجی‌تر ظهور کرده‌اند... و همچنین هنگام حمله حیوانات به زمین، تابش مشابهی وجود نداشته است... استعمار زمین هیچ راه جدیدی برای ایجاد یک حیوان ندیده است.» (صفحه ۱۱۷) با وجود سازگاری‌ها، طرح‌های اولیه بدن همچنان قابل تشخیص هستند. یک احتمال این است که «انفجار کامبرین» «توهمی ناشی از عدم بقای فسیل‌های اولیه پرکامبرین تا زمان ما» (صفحه ۱۱۷) باشد، مبنی بر اینکه سابقه طولانی تکامل پنهان قبل از ظهور حیوانات چند سلولی در سوابق فسیلی وجود دارد. «این یک گزینه زنده باقی می‌ماند. جنین‌های فسیلی حیوانات از چین وجود دارد که قدمت آنها به حدود ۵۷۰ میلیون سال پیش برمی‌گردد» (صفحه ۱۲۰) و بسیاری از دودمان‌های حیوانی وجود دارند که هیچ سابقه فسیلی برای آنها وجود ندارد، احتمالاً به دلیل کوچک و نرم‌تن بودن، بنابراین هیچ اثری قابل تشخیص باقی نمی‌گذارد. مطمئناً حیات حیوانات پرکامبرین توسط فسیل‌های ادیاکاران مشهود است، اما رابطه بین جانوران این دو دوره هنوز مشخص نیست. گولد تمایل داشت از این دیدگاه حمایت کند که جانوران ادیاکاران قبل از کامبرین کاملاً منقرض شده‌اند، بنابراین اجداد کامبرین نبودند، «از این رو وجود آنها بازه زمانی تکامل حیوانات را به پرکامبرین گسترش نمی‌دهد». (صفحه ۱۲۰)

با این حال، توسعه روش‌های کالیبره کردن نرخ تغییر در توالی‌های DNA، امکان تخمین آخرین جد مشترک دودمان‌های مختلف را فراهم کرده است. همچنین امکان به دست آوردن تاریخ‌های ساعت مولکولی برای دودمان‌های بدون سابقه فسیلی را فراهم می‌کند، که نشان می‌دهد شاخه‌های بدون فسیل نیز باستانی هستند. چنین اطلاعاتی با احتیاط‌های مهمی در رابطه با روش‌شناسی، از جمله فرضیات اساسی هر روش، همراه است. "با این حال، حتی جوان‌ترین تاریخ‌های ساعت‌های مولکولی، منشأ عمیق‌ترین شاخه‌ها در درخت حیات جانوری - جایی که اسفنج‌ها و عروس‌های دریایی از سایر حیوانات اولیه منشعب می‌شوند - را بیش از 600 میلیون سال پیش و بنابراین بسیار عمیق در دوره پرکامبرین قرار می‌دهند." (صفحه 125) گولد این را پذیرفت، اما خاطرنشان کرد که این امر انفجار کامبرین را نفی نمی‌کند. ساعت‌های مولکولی منشأ را تاریخ‌گذاری می‌کنند، در حالی که فسیل‌ها گسترش جغرافیایی و مورفولوژی را تاریخ‌گذاری می‌کنند. داده‌های ساعت مولکولی نمی‌توانند بین تغییر مورفولوژیکی تدریجی و انفجارهای تکاملی سریع پس از واگرایی اولیه گونه‌ها تصمیم بگیرند. «علاوه بر این، گولد استدلال می‌کند که شواهد فسیلی از مدلی پشتیبانی می‌کند که در آن دودمان بسیار زودتر از تکامل ریخت‌شناسی‌های متمایز، از هم جدا می‌شود. زیرا این توضیح می‌دهد که چرا ما هیچ فسیل بندپایان اولیه پرکامبرین پیدا نمی‌کنیم. به طور خلاصه، فرضیه «تاریخ پنهان» همچنان یک گزینه باز است، اما حدس گولد مبنی بر اینکه انفجار کامبرین واقعاً انفجاری بوده است، نه یک توهم ناشی از حفظ ناقص، نیز همینطور است.» (صفحات ۱۲۵-۱۲۶)

یافته‌های مربوط به فرضیه تابش انفجاری، از مکان‌های مربوط به دوره کامبرین عبارتند از: برگس (حدود ۵۰۵ میلیون سال پیش)، چنگ‌جیانگ (حدود ۵۲۲ میلیون سال پیش) و سازند سیریوس پاسِت در گرینلند که قدمت آن به حدود ۵۱۸ میلیون سال پیش از زمان حال می‌رسد . استرلنی تمایز بین ناهمگونی و تنوع را شرح می‌دهد و سپس ادعای گولد را بررسی می‌کند که از زمان کامبرین، تنوع افزایش یافته، اما ناهمگونی کاهش یافته است. از زمان کامبرین، نه تنها گونه‌های درون یک شاخه، بلکه کل خود شاخه‌ها منقرض شده‌اند. شاخه‌ها، زیربخش‌های اصلی حیات جانوری هستند که هر کدام روش متمایزی برای ساخت یک جانور هستند. ادعای گولد این است که «تعداد شاخه‌های کامبرین بیشتر، شاید خیلی بیشتر، از تعداد معاصر بوده است. هیچ شاخه جدیدی ظاهر نشده و بسیاری از آنها از بین رفته‌اند. این تعداد، به نوبه خود، معیار معقولی از نابرابری است. بنابراین نابرابری کامبرین به طور قابل توجهی بزرگتر از نابرابری فعلی بوده است. تاریخ حیات حیوانات، تاریخ تمایز تدریجی رو به افزایش نیست. این تاریخ، تاریخ تکثیر اولیه فراوان و به دنبال آن از دست دادن زیاد است؛ شاید از دست دادن ناگهانی.» (صفحه ۱۲۹) گولد تردید داشت که انتخاب طبیعی نقش زیادی در انفجار اولیه نابرابری، محافظه‌کاری تکامل پس از کامبرین، یا فهرست از دست دادن و بقا داشته باشد.

از نظر گولد، یک الگوی محافظه‌کارانه از تاریخ وجود دارد که با کاهش نابرابری، هم با فقدان طرح‌های بدنی جدید و هم با فقدان هرگونه تغییر عمده در طرح‌های بدنی قدیمی، نشان داده می‌شود. با توجه به اینکه تکامل به طور کلی در ۵۰۰ میلیون سال گذشته متوقف نشده است، این موضوع سوالات متعددی را مطرح می‌کند. با این حال، داوکینز و به ویژه دانشجوی سابقش، مارک ریدلی، معتقدند که ادعای اساسی گولد در مورد الگوی تاریخ نادرست است. رویکرد اصلی ریدلی ، شاخه‌شناسی است که در آن هدف سیستماتیک بیولوژیکی کشف و نمایش روابط تبارشناختی بین گونه‌ها است. بنابراین، طبقه‌بندی‌های بیولوژیکی، تبارشناسی‌های تکاملی هستند که در آنها فقط گروه‌های تک‌تبار (مانند جنس‌ها ، خانواده‌ها ، راسته‌ها ، رده‌ها ، شاخه‌ها ) شناسایی و نامگذاری می‌شوند. برای کلادیست‌ها، شباهت و عدم شباهت ویژگی‌های عینی جهان زنده نیستند؛ آنها محصول ادراکات انسانی هستند. بنابراین، در حالی که برخی از تفاوت‌های مورفولوژیکی و فیزیولوژیکی برای ما برجسته‌تر و چشمگیرتر یا شگفت‌انگیزتر هستند، این یک واقعیت در مورد ماست، نه تاریخ حیات. برعکس، بازسازی‌های تبارشناختی - اینکه چه کسی با چه کسی نسبت دارد - حقایق عینی مستقل از ادراک ناظر هستند. استرلنی بحث می‌کند که چگونه هم کلادیست‌ها و هم داوکینز فکر می‌کنند که گولد نابرابری کامبرین را بیش از حد تخمین می‌زند، و خاطرنشان می‌کند که اگرچه تمایز بین نابرابری و تنوع بسیار محتمل است، اما در غیاب یک شرح خوب از ماهیت نابرابری و معیارهای عینی، «وجود الگوی گیج‌کننده گولد همچنان حدسی باقی می‌ماند». (صفحه ۱۴۱)

در نهایت، در فصل ۱۱، استرلنی درباره «پله تکاملی» یا گرایش حیات روی زمین به مرور زمان برای نشان دادن افزایش تدریجی پیچیدگی و سازگاری بحث می‌کند. اگرچه گولد این را به طور کامل رد نمی‌کند، اما معتقد است که این یک روش گمراه‌کننده برای تفکر در مورد تاریخ حیات است. همانطور که در بالا ذکر شد، با مثال اسب‌ها، گولد استدلال می‌کند که هیچ روند جهت‌داری وجود نداشته است، بلکه یک انقراض عظیم در دودمان اسب‌ها رخ داده است، و بقایای باقی‌مانده، چرندگان نسبتاً بزرگی بوده‌اند. بنابراین، ظهور یک روند با کاهش ناهمگونی ایجاد می‌شود . «روندی که گروگان یک تغییر بین زندگی و مرگ باشد، اصلاً روند نیست.» (صفحه ۱۴۶) در مقیاس پیچیدگی نیز همین امر صادق است. «آنچه ما به عنوان افزایش تدریجی پیچیدگی در نظر می‌گیریم، تغییر در تفاوت بین پیچیده‌ترین و پیچیده‌ترین موجود زنده است. این تغییر در گسترش پیچیدگی است.» (صفحه ۱۴۶) حیات در ساده‌ترین شکلی که محدودیت‌های شیمی و فیزیک اجازه می‌دهند، آغاز می‌شود، و احتمالاً باکتری‌ها نزدیک به آن حد هستند. «بنابراین حیات از حداقل سطح پیچیدگی شروع می‌شود. از آنجایی که حتی اکنون تقریباً هر چیزی که زنده است یک باکتری است، حیات در بیشتر موارد به همین شکل باقی مانده است.» (صفحه ۱۴۶) اما گاهی اوقات حیات، دودمانی را ایجاد می‌کند که با گذشت زمان پیچیده‌تر می‌شود. هیچ مکانیسم تکاملی جهانی وجود ندارد که یا مانع از تکامل ارگانیسم‌های پیچیده‌تر از موجودات ساده‌تر شود، یا احتمال وقوع آن را افزایش دهد. پیچیدگی تمایل به افزایش دارد زیرا نقطه منشأ حیات نزدیک به حد پایین فیزیکی است. چنین موجودات پیچیده‌ای نسبتاً کوچکتر از باکتری‌ها هستند که هنوز بر حیات تسلط دارند، اما تفاوت بین ساده‌ترین و پیچیده‌ترین ارگانیسم‌ها با گذشت زمان تمایل به افزایش دارد. بنابراین دامنه افزایش یافته کاملاً بدون جهت است. اگر به صورت منحنی توزیع فراوانی یا هیستوگرام نمایش داده شود، شکل به سمت راست (یعنی مثبت) کج می‌شود و حالت نزدیک به چپ است. با گذشت زمان، دامنه با افزایش پیچیدگی متوسط ​​به سمت بالا افزایش می‌یابد. اما حالت در سمت چپ باقی می‌ماند و منحنی به سمت راست گسترش می‌یابد، زیرا دیواری وجود دارد که توسط قوانین علوم فیزیکی به سمت چپ تحمیل شده است، اما نه به سمت راست.

از نظر گولد، این جهش رو به بالا در پیچیدگی با پیشرفت جهت‌دار یکسان نیست. «بازپخش نوار» تاریخ حیات، نتایج یکسانی را تضمین نمی‌کند، به خصوص که رویدادهای انقراض جمعی، تاریخ را کاملاً غیرقابل پیش‌بینی می‌کنند. برعکس، داوکینز و سیمون کانوی موریس فکر می‌کنند که مسیر تاریخ تکامل، قابل پیش‌بینی‌تر از گولد است. آنها استدلال می‌کنند که « تکامل همگرا چنان ویژگی فراگیر تکامل است که طرح کلی تکامل بسیار قابل پیش‌بینی است. مسیرهای تکاملی هم توسط فرصت و هم توسط احتمال محدود می‌شوند. راه‌های زیادی برای ساختن موجودات زنده‌ی کارآمد وجود ندارد، و بنابراین می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که تکامل در امتداد این مجموعه کوچک از مسیرها حرکت خواهد کرد. بسیاری از متمایزترین ویژگی‌های سیستم‌های زنده بیش از یک بار تکامل یافته‌اند. برخی از آنها (مانند چشم‌ها) بارها تکامل یافته‌اند.» (صفحه ۱۴۹) همچنین، داوکینز فکر می‌کند که تکامل مترقی است، نه به معنای انسان‌محورانه ، بلکه به این دلیل که با گذشت زمان، حیات بهتر سازگار می‌شود، اگرچه نه در هر جنبه‌ای، مانند زمانی که شرایط محلی تغییر می‌کند و موجودات زنده باید حرکت کنند یا خود را وفق دهند. «هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم در اینجا پیکانی برای بهبود کلی وجود دارد.» (صفحه ۱۵۰)

با این حال، داوکینز فکر می‌کند که روابط بین موجودات زنده و دشمنانشان، مانند روابط شکارچی-شکار یا روابط انگل-میزبان، در یک مسابقه تسلیحاتی دائمی قفل شده است و چنین دودمان‌هایی باعث ایجاد تغییرات تدریجی می‌شوند. "هم شکارچی و هم طعمه در شکار و اجتناب از شکارچیان کاملاً کارآمدتر خواهند شد، اگرچه موفقیت نسبی آنها نسبت به یکدیگر ممکن است در طول زمان به هیچ وجه تغییر نکند." (صفحه 151) بنابراین پیشرفت واقعی است، هرچند جزئی و متناوب. "جزئی زیرا فقط زمانی ایجاد می‌شود که رژیم‌های انتخابی هم جهت‌دار و هم پایدار باشند: انتخاب برای همان نوع تغییر فنوتیپی در دوره‌های طولانی، مانند مسابقات تسلیحاتی... متناوب زیرا هر مسابقه تسلیحاتی در نهایت توسط تغییرات محیطی در مقیاس بزرگ مختل خواهد شد." (صفحه 151) با این حال، در حالی که آنها در حال پیشرفت بودند، هر دودمان به طور عینی در حال بهبود بود.

از نظر استرلنی، گولد در مورد ادعای خود اغراق می‌کند و «تاریخ پیچیدگی حیات چیزی بیش از افزایش تدریجی واریانس است». (صفحه 151) او به اثر «گذارهای عمده در تکامل» نوشته جان مینارد اسمیت و ایورس زاتماری در سال 1995 اشاره می‌کند که در آن تاریخ حیات شامل مجموعه‌ای از گذارهای عمده و از این رو جهت‌گیری ذاتی است و هر گذار امکان تکامل موجودات پیچیده‌تر را تسهیل می‌کند. داوکینز در بحث تکامل تکامل‌پذیری، استدلال مشابهی، هرچند با جزئیات کمتر،*  را دنبال می‌کند که در آن مجموعه‌ای از «رویدادهای نقطه عطف» اشکال جدید حیات را ممکن می‌سازند. این نقاط عطف در تکامل‌پذیری شامل تکامل جنسیت، حیات چند سلولی به همراه چرخه زندگی است که موجودات بزرگ را از مرحله تولید مثل تک سلولی عبور می‌دهد و تکامل یک حالت مدولار از توسعه و ساخت بدن‌ها. «از نظر داوکینز، قطعه‌بندی، مورد خاصی از مدولاریتی است؛ یعنی ساختن یک موجود از تکه‌های نسبتاً مجزا. زیرا وقتی تکه‌ای توسط تکامل اختراع می‌شود، می‌توان آن را اصلاح یا مجدداً مستقر کرد، بدون اینکه بقیه ارگانیسم را پر کند.» (صفحه ۱۵۲)

اگرچه گولد نیز به تکامل‌پذیری علاقه‌مند است، اما تفاوت اساسی بین دیدگاه گولد و دیدگاه مینارد اسمیت، ساثماری و داوکینز در نحوه‌ی نگرش آنها به گسترش پیچیدگی است. از نظر گولد، پیچیدگی به سمت بالا حرکت می‌کند و یک مرز یا دیوار پایینی در سمت چپ دارد، "اما هیچ مرز بالایی ندارد، و این ویژگی‌های پیچیدگی توسط بیوشیمی ثابت شده‌اند، نه مسیر تاریخ تکامل". (صفحه ۱۵۳) مینارد اسمیت و ساثماری معتقدند که تاریخ تکامل، مرزهای بالایی یا دیوارهایی در سمت راست داشته است. به عنوان مثال، تا زمان تکامل حیات یوکاریوتی ، یک مرز بالایی از پیچیدگی وجود داشت که توسط محدودیت‌های ذاتی در اندازه و پیچیدگی ساختاری پروکاریوت‌ها تعیین می‌شد ، و برای "شاید ۲ میلیارد سال، تکامل باکتری‌ها بین این دو حد محدود بود." (صفحه ۱۵۳) به طور مشابه، تا زمانی که مجموعه‌ای از نوآوری‌های تکاملی، تکامل موجودات چند سلولی را تسهیل کرد، پیچیدگی یوکاریوتی توسط محدودیت‌های یک سلول یوکاریوتی واحد تعیین می‌شد. «مینارد اسمیت و ساثماری استدلال می‌کنند که وجود اجتماعی نیز پیش‌شرط‌های تکاملی دارد. تا زمانی که این پیش‌شرط‌ها برآورده نشوند، دیواری در سمت راست باقی می‌ماند.» (صفحه 153) در حالی که از نظر گولد، مرزهای تغییرناپذیری توسط فیزیک و شیمی تعیین شده‌اند، مینارد اسمیت، ساثماری و داوکینز تکامل را به عنوان تغییر برگشت‌ناپذیر این مرزها می‌دانند. «سلول یوکاریوتی، تولید مثل جنسی و تمایز سلولی، همگی ماهیت امکان تکامل را تغییر می‌دهند. این امکانات در طول زمان در جهتی تغییر کرده‌اند که حداکثر پیچیدگی قابل دستیابی را افزایش می‌دهد. به طور خلاصه، با گذشت زمان، قوانین تکامل تغییر می‌کنند.» (صفحات 153-154) بنابراین تکامل‌پذیری تغییر کرده است، و مکانیسم‌های رشد، تنوع موجود برای انتخاب را تعیین می‌کنند. گولد ادعا می‌کند که باکتری‌ها در هر عصری، از جمله عصر حاضر، غالب هستند.*  آنها بیشترین تعداد موجودات زنده جهان را دارند، دارای متنوع‌ترین مسیرهای متابولیکی هستند و ممکن است بیشتر زیست‌توده جهان را تشکیل دهند. «همه اینها درست و مهم است»، و داوکینز نیز مشاهدات مشابهی دارد.*  «اما این تمام حقیقت نیست. ما در عصری زندگی می‌کنیم که بسیاری از ساختارهای بیولوژیکی که زمانی ممکن نبودند، اکنون امکان‌پذیر شده‌اند. این نیز درست و مهم است.» (صفحه 153)

بخش ۴: وضعیت موجود

[ویرایش]

در فصل ۱۲، استرلنی خاطرنشان می‌کند که «داوکینز و متحدانش واقعاً برداشت متفاوتی از تکامل نسبت به برداشت الدریج، لوونتین و دیگر همکاران گولد دارند»، اما این موضوع، خصومت پنهان ایجاد شده در این بحث را، همانطور که در مجموعه‌ای از تبادل نظرها در مجله « بررسی کتاب‌های نیویورک» نشان داده شده است، توضیح نمی‌دهد . اما این مسائل عمدتاً مربوط به مسائل درونی نظریه تکامل است و جدا از توضیحات روان‌شناختی پیش پا افتاده مربوط به واکنش انسان به انتقادات عمومی، استرلنی فکر می‌کند که در هسته اصلی، نگرش‌های متفاوت آنها به خود علم نهفته است. از نظر داوکینز، علم فقط نوری در تاریکی نیست، بلکه «تا حد زیادی بهترین و شاید تنها نور ما» است. (صفحه ۱۵۸) اگرچه علوم طبیعی مصون از خطا نیستند، اما یکی از موتورهای بزرگ جامعه برای تولید دانش عینی در مورد جهان هستند، نه فقط یک سیستم دانش در میان بسیاری از سیستم‌ها، و مطمئناً بازتابی اجتماعی ساخته شده از ایدئولوژی غالب معاصر نیستند. داوکینز می‌پذیرد که علم نمی‌تواند بگوید چه چیزی را باید بپذیریم و چه چیزی را رد کنیم، «اما ارزش‌ها را به عنوان نوع خاصی از واقعیت که می‌توان آن را به صورت غیرعلمی مطالعه کرد، در نظر نمی‌گیرد»، با وجود اینکه ارزش‌ها نوعی واقعیت هستند که انسان‌شناسان می‌توانند و آن را مطالعه می‌کنند. «کمتر از همه، او فکر می‌کند که دین هیچ مرجعیت خاصی بر ارزش‌ها دارد.» (صفحه ۱۵۸)

دیدگاه گولد مبهم‌تر است، به طوری که برخی از سوالات مهم خارج از محدوده علم هستند و در حوزه دین قرار می‌گیرند. «در این مورد، دیدگاه‌های داوکینز ساده است. او یک خداناباور است. خداباوری از هر نوع، فقط ایده‌های بدی در مورد چگونگی کارکرد جهان هستند و علم می‌تواند ثابت کند که این ایده‌ها بد هستند. بدتر از آن، از نظر او، این ایده‌های بد عمدتاً پیامدهای ناگوار اجتماعی داشته‌اند.» (صفحات ۱۵۸-۱۵۹) در مقابل، گولد معتقد بود که خداباوری ربطی به دین ندارد. «او دین را به عنوان یک سیستم اعتقادی اخلاقی تفسیر می‌کند. ویژگی اساسی آن این است که ادعاهای اخلاقی در مورد نحوه زندگی ما مطرح می‌کند. از نظر گولد، علم ربطی به ادعاهای اخلاقی ندارد. علم و دین به حوزه‌های مستقلی مربوط می‌شوند.» (صفحه ۱۵۹) استرلنی دیدگاه‌های گولد در مورد دین را «به طور مضاعف عجیب» می‌داند. (صفحه ۱۵۹) اولاً، ادیان مختلف ادعاهای واقعی بی‌شماری در مورد تاریخ جهان و نحوه کارکرد آن مطرح می‌کنند و این ادعاها اغلب اساس احکام اخلاقی هستند. دوم، برداشت گولد از اخلاق عجیب به نظر می‌رسد. «آیا او فکر می‌کند حقایق اخلاقی اصیلی وجود دارد؟ آیا دانش اخلاقی اصیلی وجود دارد؟» (صفحه ۱۵۹) تفکر اخلاقی اخیر دو رویکرد به این سوال دارد، که شاید استدلال اصلی معاصر، دیدگاه «بیان‌گرایانه» باشد که ادعاهای اخلاقی، نگرش گوینده را نسبت به یک عمل یا فرد بیان می‌کند. در این دیدگاه «وقتی، مثلاً، من کسی را پست می‌نامم، ویژگی اخلاقی خاصی از آن شخص را توصیف نمی‌کنم. بلکه، انزجار خود را از آن شخص و اعمالش ابراز می‌کنم.» (صفحات ۱۵۹-۱۶۰) جایگزین اصلی «طبیعت‌گرایی» است که در آن ادعاهای اخلاقی مبتنی بر حقایقی، هرچند پیچیده، در مورد رفاه انسان هستند. به نظر می‌رسد گولد هر دو گزینه را رد می‌کند. «اگر «بیان‌گرایانه» درست باشد، هیچ حوزه مستقلی از دانش اخلاقی وجود ندارد که دین در آن سهم داشته باشد»، و گفته‌های اخلاقی نه منعکس‌کننده ویژگی‌های عینی جهان، بلکه منعکس‌کننده نگرش‌ها و نظرات گویندگان هستند. برعکس، «اگر طبیعت‌گرایی درست باشد، علم محور اخلاق است. زیرا شرایطی را کشف می‌کند که تحت آنها ما شکوفا می‌شویم.» (صفحه ۱۵۹)

گولد معتقد است که حوزه‌های مهمی از فهم بشر وجود دارد که علم در آنها نقشی ندارد، و علاوه بر این، او در مورد نقش علم در حوزه «مناسب» خود تردید دارد. با این وجود، او نسخه‌های افراطی نسبی‌گرایی پست مدرن را رد می‌کند. تکامل یک واقعیت عینی است که شامل واقعیت‌های عینی است و این واقعیت‌ها صرفاً جنبه‌هایی از یک اسطوره خلقت غربی که منعکس کننده ایدئولوژی غالب است، یا عنصری از الگوی دیرینه‌شناسی فعلی نیستند. «بنابراین تا حدودی [b] گولد با داوکینز در این دیدگاه که علم دانش عینی در مورد جهان آنگونه که هست ارائه می‌دهد، مشترک است.» (صفحه 161) اما در حالی که علم منعکس کننده شواهد عینی است و صرفاً یک ساختار اجتماعی-فرهنگی نیست، «گولد استدلال می‌کند که علم عمیقاً تحت تأثیر ماتریس فرهنگی و اجتماعی است که در آن توسعه می‌یابد»، (صفحه 161) با بسیاری از نوشته‌هایش [c] که تأثیر زمینه اجتماعی بر علم و حساسیت نهایی آن به شواهد را نشان می‌دهد. این نوشته‌ها «به عنوان تأملاتی در مورد تاریخ طبیعی آغاز شدند؛ و به عنوان تأملاتی در مورد تاریخ تاریخ طبیعی به پایان رسیدند». (صفحه ۱۶۱) کتاب « پیکان زمان، چرخه زمان» نوشته گولد (که اولین بار در سال ۱۹۸۷ منتشر شد) «توسعه برداشت ما از تاریخ ژرف را در بستر فرهنگی و فکری آن قرار می‌دهد، بدون هیچ اشاره‌ای به اینکه آن بستر فرهنگی، توسعه زمین‌شناسی را منحرف کرده است»، در حالی که «در کتاب «زندگی شگفت‌انگیز»، گولد استدلال می‌کند که جانوران شیل برگس به این دلیل که از طریق ایدئولوژی کاشف خود تفسیر شده‌اند، بد فهمیده شده‌اند». (صفحه ۱۶۲) کتاب «اندازه‌گیری نادرست انسان » مشهورترین اثر گولد در مورد مضامین منافع اجتماعی-فرهنگی است که منجر به علم بد، شبه‌علم، علم نژادپرستانه و جنسیت‌زده می‌شود، جایی که «یک بستر ایدئولوژیک خاص منجر به درک تحریف‌شده و تحریف‌شده از شواهد تفاوت انسانی شده است». (صفحه ۱۶۲)

بنابراین، «یک تضاد شدید بین داوکینز و گولد در مورد کاربرد علم به طور کلی، و زیست‌شناسی تکاملی به طور خاص، در مورد گونه ما است». (صفحه 162) با این حال، به طور متناقضی، سیستماتیک‌ترین نوشته‌های داوکینز در مورد تکامل انسان، تفاوت‌های بین تکامل انسان و تکامل اکثر موجودات دیگر را بررسی می‌کند، که در آن انسان‌ها ارزش‌های خود را از طریق ایده‌ها و مهارت‌هایی که داوکینز آنها را میم می‌نامد، منتقل می‌کنند . از نظر داوکینز، ایده‌ها اغلب مانند عوامل بیماری‌زا یا انگل‌ها هستند که در سراسر جمعیت‌های انسانی تکثیر می‌شوند، گاهی اوقات کاملاً بدخیم، و دین انجیلی نمونه بارز آن است [d] . تردیدها در مورد قابلیت اطمینان و دقت تکثیر ایده نشان می‌دهد که دیدگاه خود داوکینز در مورد تکامل فرهنگی ممکن است کارساز نباشد. اما رویکرد کلی او تا حدودی محبوبیت پیدا کرده است، همانطور که در آثاری که تعامل بین تکامل فرهنگی و بیولوژیکی را بررسی می‌کنند، مانند کتاب « نه تنها توسط ژن‌ها » اثر پیتر ریچرسون و رابرت بوید ، [e] و همچنین « سنت‌های حیوانی» اثر ایتان آویتال و اوا جابلونکا ، نشان داده شده است . «بنابراین، اگرچه داوکینز با ابزارهایی متفاوت از ابزارهای رایج زیست‌شناسان اجتماعی و روانشناسان تکاملی به رفتار انسان می‌پردازد، اما کاملاً به این ایده متعهد است که ما فقط می‌توانیم خودمان را در یک چارچوب تکاملی درک کنیم.» (صفحات ۱۶۴-۱۶۵) این با گولد در تضاد است. در حالی که «البته» او می‌پذیرد که انسان‌ها گونه‌ای تکامل‌یافته هستند، «هر آنچه گولد در تفکر تکاملی معاصر دوست ندارد، در زیست‌شناسی اجتماعی انسان و فرزند آن، روانشناسی تکاملی، گرد هم می‌آید. نتیجه، بیست سال مبارزه‌ی شدید علیه نظریه‌های تکاملی رفتار انسان بوده است. گولد از... متنفر است.و «درست است که برخی از روانشناسی‌های تکاملی ساده‌لوحانه به نظر می‌رسند»، مانند تلاش «غیرمتقاعدکننده» رندی تورنهیل برای استدلال اینکه تمایل به تجاوز جنسی یک سازگاری تکاملی است. (صفحه ۱۶۵) با این حال، روانشناسان تکاملی معاصر، و به ویژه انسان‌شناسان بیولوژیکی، لزوم احتیاط در آزمایش فرضیه‌های سازگاری‌گرایانه را پذیرفته‌اند. (صفحه ۱۶۵) با این حال، حتی منظم‌ترین رویکردهای جامعه‌شناسی-زیستی، رویکردهای متفاوتی را نسبت به تکامل نشان می‌دهند که توسط گولد مثال زده شده است. آنها «تمایل ندارند بر اهمیت توسعه و تاریخ در اعمال محدودیت‌ها بر سازگاری، مشکلات در تبدیل تغییرات ریزتکاملی به تغییر در سطح گونه، نقش احتمال و انقراض جمعی در تغییر شکل دودمان‌های در حال تکامل، یا اهمیت دیرینه‌شناسی برای زیست‌شناسی تکاملی» تأکید کنند، (صفحه ۱۶۶) که احتمالاً در خصومت گولد نقش داشته است. اما استرلنی بیش از همه شک دارد که گولد فکر می‌کرد «این ایده‌ها خطرناک و بی‌انگیزه و همچنین اشتباه هستند.» آنها بوی غرور می‌دهند، بوی علم که فراتر از قلمرو مناسب خود حرکت می‌کند، و در این کار بی‌احتیاط است.» برعکس، از نظر داوکینز، آگاهی از مبانی تکاملی رفتار انسان به طور بالقوه رهایی‌بخش است و «حتی ممکن است به ما کمک کند تا از جام زهرآلود دین فرار کنیم.» (صفحه ۱۶۶)

در نهایت، در فصل ۱۳، استرلنی تضادهای اساسی بین دیدگاه‌های داوکینز و گولد را خلاصه می‌کند. در استدلال داوکینز، انتخاب بر روی دودمان‌های تکثیرشونده‌ها عمل می‌کند که عمدتاً اما نه منحصراً ژن‌ها هستند. ایده‌ها و مهارت‌ها تکثیرشونده‌ها در حیواناتی هستند که قادر به یادگیری اجتماعی هستند و "اولین تکثیرشونده‌ها قطعاً ژن نبودند". (صفحه ۱۶۷) رقابت ژنتیکی از طریق اتحادهای سازنده‌ی وسایل نقلیه رخ می‌دهد، و انتخاب به تأثیرات تکرارپذیر بر روی آن وسایل نقلیه وابسته است. سایر استراتژی‌های تکثیر ژنتیکی شامل Outlaws است که چشم‌انداز آنها به قیمت سازگاری وسیله نقلیه افزایش می‌یابد. و ژن‌های فنوتیپ گسترش‌یافته به طور سودمندی محیط خود را بهبود می‌بخشند. وسایل تکثیرشونده‌های داوکینز لزوماً نباید فرد باشند، بلکه می‌توانند گروه نیز باشند، اگرچه همکاری حیوانات برای ادعای انتخاب گروهی کافی نیست. ضرورت توضیحی اصلی تکامل، وجود سازگاری پیچیده است که فقط با انتخاب طبیعی قابل توضیح است . این سازگاری پیچیده به تدریج تکامل می‌یابد و خطاهای تکثیر گاه به گاه منجر به تغییر فنوتیپی بزرگ اما قابل بقا می‌شود. انسان‌ها گونه‌های غیرمعمولی هستند، زیرا علاوه بر ژن‌ها، حامل میم‌ها نیز هستند، اگرچه انسان‌ها از توضیحات زیست‌شناختی تکاملی مستثنی نیستند. برون‌یابی یک نظریه کارآمد و معتبر است که بیشتر الگوهای تکاملی نتیجه تغییرات ریزتکاملی در طول زمان زمین‌شناسی وسیع هستند. دودمان‌های اصلی حیوانات نتیجه فرآیندهای گونه‌زایی معمولی هستند، اگرچه تغییرات گسترش‌دهنده امکان ممکن است منجر به نوعی انتخاب در سطح دودمان شود.

در مقابل، گولد انتخاب را معمولاً بر روی ارگانیسم‌های یک جمعیت محلی عمل می‌کند، اگرچه در تئوری و عمل، می‌تواند در سطوح مختلفی رخ دهد، و تغییر در یک سطح اغلب بر گزینه‌های آینده در سطوح دیگر تأثیر می‌گذارد. انتخاب می‌تواند در سطح گروه رخ دهد، به طوری که برخی از دودمان‌های گونه دارای ویژگی‌هایی هستند که احتمال انقراض را کمتر یا احتمال گونه‌زایی را بیشتر می‌کند. و اگرچه نادر است، انتخاب می‌تواند بر روی ژن‌های درون یک ارگانیسم رخ دهد. اگرچه انتخاب مهم است و نیاز به درک دارد، اما تنها یکی از عوامل بسیاری است که رویدادهای ریزتکاملی و الگوهای کلان‌تکاملی را توضیح می‌دهد. علاوه بر این، سازگاری‌های پیچیده تنها یکی از توضیحات پدیده در زیست‌شناسی تکاملی هستند. برون‌یابی نظریه خوبی نیست، زیرا الگوهای بزرگ در تاریخ حیات با برون‌یابی از رویدادهای قابل اندازه‌گیری در جمعیت‌های محلی قابل توضیح نیستند. زیست‌شناسی تکاملی به یک نظریه تنوع نیاز دارد که تأثیر عرضه تنوع بر پتانسیل تغییر را توضیح دهد. در حالی که انسان‌ها حیوانات تکامل‌یافته‌ای هستند، تلاش‌ها برای توضیح رفتار انسان با استفاده از تکنیک‌های زیست‌شناسی تکاملی تا حد زیادی شکست خورده است، "که با درک یک‌جانبه از زیست‌شناسی تکاملی تضعیف شده است. آنها اغلب از نظر بیولوژیکی ساده‌لوحانه بوده‌اند." (صفحه 170)

استرلنی خاطرنشان می‌کند که این بحث‌ها همچنان زنده و در حال توسعه هستند و هنوز هیچ قضاوت نهایی امکان‌پذیر نیست. «اما می‌توانیم در مورد چگونگی توسعه این استدلال چیزی بگوییم.» (صفحه ۱۷۰) او ادعا می‌کند که «این ایده که دیدگاه‌های انتخاب ژنی تکامل به طور ضمنی به تقلیل‌گرایی و جبرگرایی ژنتیکی وابسته هستند، اشتباه است. داوکینز و دیگر طرفداران انتخاب ژن فکر نمی‌کنند که در تکامل چیزی جز تغییر در فراوانی ژن اتفاق نمی‌افتد.» (صفحه ۱۷۰) آنها اهمیت ارگانیسم یا فنوتیپ را انکار نمی‌کنند، که آنها را به عنوان وسایل نقلیه انتخاب یا «ماشین‌های بقا» می‌بینند، که با سایر ماشین‌های بقا و با محیط به روش‌های تکثیر ژن‌هایی که حامل آنها هستند، تعامل دارند. اما استراتژی‌های تقویت تکثیر دیگری نیز جدا از ساخت ارگانیسم وجود دارد. فنوتیپ‌های توسعه‌یافته، همانطور که گونه‌های انگلی نمونه آن هستند، رایج و مهم هستند، و احتمالاً همه مخازن ژن انگلی شامل «ژن‌هایی هستند که اثرات تطبیقی ​​آنها بر ارگانیسم‌های میزبان است». (صفحه ۱۷۱) و «تعداد یاغیان مشخص نیست، اما دائماً در حال افزایش است» و ممکن است مشخص شود که تعداد آنها بیشتر از آن چیزی است که تصور می‌شود.

استرلنی خاطرنشان می‌کند که «انتخاب‌گرایی ژنی، جبرگرایی نیست. هیچ انتخاب‌گرایی ژنی فکر نمی‌کند که معمولاً یک رابطه ساده بین حمل یک ژن خاص و داشتن یک فنوتیپ خاص وجود دارد». اگرچه این ایده‌ها وجود دارند، مانند ژن هموگلوبین سلول داسی شکل ، اما استثنا هستند نه قاعده. ایده‌های انتخاب‌گرایی ژنی با وابستگی به زمینه عمل ژن سازگار هستند، اما نوعی رابطه منظم و معقول بین یک ژن خاص در ژنوتیپ یک موجود زنده و برخی از جنبه‌های بیان فنوتیپی موجود زنده را فرض می‌کنند. آنها فرض می‌کنند که در دودمان‌های ژنی، تأثیر بر حامل‌های آنها نسبتاً مشابه خواهد بود. «بنابراین، اگرچه انتخاب‌گراهای ژنی جبرگرای ژنتیکی نیستند، اما روی زیست‌شناسی رشد شرط می‌بندند. وقتی با ویژگی‌های تکرارشونده زمینه احیا می‌شوند، عمل ژن نسبتاً سیستماتیک خواهد بود. هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم این حدس نادرست است، اما مشخص نیست که درست باشد.» (صفحه ۱۷۲)

زیست‌شناسی تکوینی از یک جنبه مهم دیگر نیز به این بحث مرتبط است: «نقش انتخاب در تکامل. گولد شرط می‌بندد که وقتی حقایق زیست‌شناسی تکوینی آشکار شوند، معلوم خواهد شد که امکانات تکاملی اکثر دودمان‌ها بسیار محدود است»، و برخی از ویژگی‌ها در دودمان‌های مربوطه «منجمد» شده‌اند. «آنها از نظر تکاملی تثبیت شده‌اند. یعنی این ویژگی‌های اساسی سازمانی در طول تکامل به اکثر جنبه‌های فنوتیپ ارگانیسم مرتبط هستند و این باعث می‌شود که تغییر آنها دشوار باشد.» (صفحه ۱۷۲) و «از آنجایی که تغییر در این ویژگی‌های منجمد بعید است، انتخاب احتمالاً در توضیح پایداری آنها مهم نیست»، (صفحه ۱۷۳) و گولد فکر می‌کند که «تصادفات منجمد» در توضیح الگوهای تکاملی یافت شده در سوابق فسیلی مهم هستند. برعکس، داوکینز فکر می‌کند که با گذشت زمان، انتخاب می‌تواند دامنه امکانات تکاملی یک دودمان را تغییر دهد. «بنابراین او فکر می‌کند که هم انتخاب، طیف وسیع‌تری از تغییرات را برای کار کردن دارد و هم اینکه وقتی الگوها در دوره‌های طولانی وجود دارند... انتخاب نقش تثبیت‌کننده‌ای ایفا کرده است.» (صفحه ۱۷۳) ادغام تکامل و توسعه «داغ‌ترین موضوعات داغ در نظریه تکاملی معاصر است و این موضوع هنوز به طور قطع باز است». در بحث در مورد اثرات جهش‌ها، استرلنی «بهترین حدس فعلی این است که زیست‌شناسی توسعه‌ای احتمالاً سوگیری‌هایی را در تنوع موجود برای انتخاب ایجاد می‌کند و از این رو مسیرهای تکاملی اغلب هم به انتخاب و هم به این سوگیری‌های موجود بستگی دارند» (۱۷۳)، که دیدگاه گولد را مبنی بر اینکه زیست‌شناسی توسعه‌ای برای توضیح الگوهای تکاملی بسیار مهم است، تأیید می‌کند. (صفحه ۱۷۴)

«اما درک چگونگی حل برخی دیگر از ادعاهای گولد در مورد تاریخ حیات در مقیاس بزرگ دشوارتر است. با وجود معقول بودن تمایز بین ناهمگونی و تنوع، ما به ارائه یک روایت خوب از ناهمگونی و اندازه‌گیری آن نزدیک نیستیم.» (صفحه ۱۷۴) علاوه بر این، تکامل همگرا، غیرقابل پیش‌بینی بودنی را که گولد فرض می‌کند، رد می‌کند. با این حال، «بیشتر نمونه‌های همگرایی مستقل از آزمایش‌های تکاملی نیستند. زیرا آنها مربوط به دودمان‌هایی با تاریخ مشترک عظیم و از این رو پتانسیل رشد مشترک هستند»، مانند «مثال استاندارد ساده‌سازی در خزندگان دریایی، کوسه‌ها، ماهی‌های استخوانی دریایی مانند ماهی تن و دلفین‌ها». (صفحه ۱۷۵) علاوه بر این، «مقیاس به اندازه کافی بزرگ نیست. این واقعیت که چشم‌ها اغلب تکامل یافته‌اند، نشان نمی‌دهد که اگر، مثلاً، اولین طنابداران تسلیم کمی بدشانسی می‌شدند (و منقرض می‌شدند)، موجودات مهره‌دار مانند دوباره تکامل می‌یافتند.» (صفحه ۱۷۵) علاوه بر این، دغدغه اصلی گولد عقده‌های انطباقی نیست، که منبع مثال‌های مکرر ذکر شده در بالا هستند، «بلکه دغدغه اصلی او طرح‌های بدنی - روش‌های اساسی مونتاژ موجودات زنده - است.» استرلنی فکر می‌کند که «ما باید ادعاهای احتمالی گولد را اینگونه ارزیابی کنیم: «نمی‌دانم؛ و در این مرحله نمی‌دانم چگونه بفهمم»» (صفحه ۱۷۵)

به نظر می‌رسد گولد درست می‌گوید که انقراض‌های دسته‌جمعی در شکل‌دهی به تاریخ تکامل نقش داشته‌اند و «احتمالاً درست می‌گوید که انقراض در رژیم‌های انقراض دسته‌جمعی با قوانین متفاوتی عمل می‌کند». (صفحه ۱۷۶) ارزیابی برخی ایده‌ها دشوار است، مانند اینکه آیا انقراض‌های دسته‌جمعی ویژگی‌های گونه‌ها یا افراد تشکیل‌دهنده گونه‌ها را فیلتر می‌کنند. همچنین تشخیص اینکه اختلاف نظر بین گولد و داوکینز در این مورد چقدر اساسی است، دشوار است. اما شرط استرلنی این است که گولد ممکن است در این فکر که بقا یا انقراض در انقراض دسته‌جمعی به ویژگی‌های گونه بستگی دارد، درست فکر کند. «با این حال، یافتن مثال‌های واقعاً واضح و از نظر تجربی موجه برای تأیید این حدس دشوار بوده است.» (صفحه ۱۷۶) زمانی تصور می‌شد که تولید مثل جنسی توسط انتخاب گونه حفظ می‌شود، که استرلنی آن را شرح می‌دهد. با این حال، او خاطرنشان می‌کند که «این ایده اخیراً با ایده‌های جدید مبتنی بر فرد در حال توسعه، با مشکل مواجه شده است». علاوه بر این، حفظ تولید مثل جنسی در سطح گونه «یک مشکل دارد: رابطه جنسی همیشه تکامل‌پذیری را ارتقا نمی‌دهد»، تجزیه و همچنین ترکیب‌های ژنی سودمند را ایجاد می‌کند. (صفحه ۱۷۷)

«بنابراین یافتن نمونه‌های واقعاً قانع‌کننده‌ای از ویژگی‌های سطح گونه‌ای که توسط انتخاب در سطح گونه‌ای ساخته شده‌اند، دشوار بوده است. مشکل یافتن موارد زیر است: (۱) ویژگی‌هایی که جنبه‌هایی از گونه‌ها هستند، نه ارگانیسم‌هایی که گونه را تشکیل می‌دهند؛ (۲) ویژگی‌هایی که به انقراض و بقا مربوط می‌شوند؛ و (۳) ویژگی‌هایی که به گونه‌های دختر، گونه‌های نوه و غیره منتقل می‌شوند». و «انتقال به گونه‌های دختر به ویژه مشکل‌ساز است». (صفحه ۱۷۷) در پایان، استرلنی اظهار می‌کند که دیدگاه‌های خودش بسیار به داوکینز نزدیک‌تر است تا به گولد، به ویژه در مورد ریزفرگشت - تغییر در جمعیت‌های محلی. «اما کلان‌فرگشت فقط ریزفرگشت در مقیاس بزرگ نیست؛ دیدگاه دیرینه‌شناسی گولد بینش‌های واقعی در مورد انقراض جمعی و پیامدهای آن و شاید ماهیت گونه‌ها و گونه‌زایی ارائه می‌دهد». و گولد حق دارد دستور کار توضیحی زیست‌شناسی تکاملی را گسترش دهد تا الگوهای در مقیاس بزرگ در تاریخ حیات را نیز در بر بگیرد. «بنابراین، داوکینز در مورد تکامل در مقیاس‌های محلی درست می‌گوید، اما شاید گولد در مورد رابطه بین وقایع در مقیاس محلی و وقایع در مقیاس وسیع زمان دیرینه‌شناسی درست بگوید.» (صفحه ۱۷۸)

پیشنهاد مطالعه

[ویرایش]

ویرایش بخش پیشنهادی برای مطالعه هر فصل، امتدادی از فصل است که هدف آن هدایت خواننده به سمت مطالبی است که ممکن است به درک او از مسائل مورد بحث کمک کند.

این بخش از کتاب استرلنِی، فصل به فصل، شامل فهرست جامعی از کتاب‌های پیشنهادی برای مطالعه است که تمام آثار اصلی داوکینز، گولد و طرفداران مربوطه‌شان را به همراه بسیاری از آثار کمتر شناخته‌شده‌ی آنها، به همراه توضیحاتی در مورد نویسندگان، آثار منتشر شده یا هر دو، پوشش می‌دهد. همچنین، خوانایی آثار منتشر شده‌ی مختلف و ارتباط آثار منتشر شده با موضوعات مورد بحث، و همچنین ارتباط آثار منتشر شده با یکدیگر، مانند پاسخ نویسندگان به یکدیگر از طریق آثارشان، یا حمایت از موضع سایر نویسندگان و غیره، مورد بررسی قرار گرفته است. او همچنین سعی می‌کند برخی از نکات را در این فرآیند بیشتر روشن کند

برای مطالعهٔ بیشتر

[ویرایش]

منابع

[ویرایش]

مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «Dawkins vs. Gould». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۲۳ اکتبر ۲۰۰۸.