فلسفه زندگی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

فلسفهٔ زندگی به مقولهٔ هدف یا اهداف زندگی و حیات انسان در این جهان می‌پردازد. یک هدف، موقعیت مکان-زمانی است که یک نمود (جاندار یا غیر جاندار) را بر آن است که به آن برسد. به عبارتی و در یک جمله، نتایج مورد انتظار یک رفتار را هدف می‌گویند. از نظر روان شناسان، هدف محرک بیرونی است. محرک می‌تواند مادی و ملموس باشد مانند افزایش‌دستمزد، یا غیر ملموس مانند قدردانی از تلاش کارکنان یا به دست آوردن قدرت که در برانگیختن و شدت بخشیدن به انگیزه‌ها و نیازها و در نتیجه فعال کردن رفتارهای آدمی به همان اندازهٔ محرک‌های ملموس مهم است. در مورد هدف زندگی انسان، دیدگاه‌های مختلفی مطرح شده‌است، از جمله:

دیدگاه‌های دینی[ویرایش]

باور به وجود جهانی جز جهان مادی و زندگی و بودن پس از مرگ.

  • در دین‌های ابراهیمی (اسلام٫ مسیحیت و یهودیت) و مزدیسنا(زرتشتی) باور بر این است که دنیا کشتزار آخرت است و بر پایه کارهای ما در دنیا در آخرت ما یا به بهشت می‌رویم یا به دوزخ.
  • بطور کلی قرآن کریم دو هدف عمده را پیگیری می‌کند که عبارت از نجات انسان از جهل و ظلم و هدایت او به صراط مستقیم[۱]
  • در دین‌های بودایی و هندویسم و برخی دین‌های آفریقایی باور بر تناسخ است. یک گونه از تناسخ را می‌توان اینگونه گفت که زندگی مراحل مختلفی دارد. پایین‌ترین آن‌ها نیستی و سپس به ترتیب جمادات، گیاهان٫ جانوران٫ انسان و بالاتر از آن خداست که در دین بودا آن را نیروانا می‌خوانند. برای نمونه اگر انسان فرد بدی بوده باشد به مرحلهٔ پایین‌تر یعنی حیوانات نزول می‌کند. اگر هم که خوب بوده باشد به بی‌نهایت (خدا یا نیروانا) می‌پیوندد و پس از آن دیگر نه نزول خواهد کرد و نه صعود و همیشه در آن سطح باقی خواهد ماند. باید توجه داشت که پایین‌ترین سطح یعنی نیستی نیز همینگونه‌است که پس از رسیدن به آن همیشه در آن سطح باقی خواهد ماند. تناسخ گونه‌های دیگری با تفاوت جزیی با گونهٔ گفته شده دارد.

دیدگاه عقلی[ویرایش]

این روش تعیین هدف زندگی یا سعادت انسان، ریشه در نگرش یونانی دارد و عده‌ای از اندیشمندان با بکارگیری قواعد منطق و با مفروضات و براهین، سعادت را تعریف کرده‌اند. برای نمونه ارسطو سعادت را چنین تعریف می‌کند: «فعالیت عقلانی توأم با عالی‌ترین و کاملترین فضایل در تمام عمر» و استدلال می‌کند که «فضیلت ملکه‌ای است که منحصراً موقوف به ارادهٔ ماست و متضمّن حدّ وسطی از لحاظ ماست که از راه تعقل مشخص می‌شود» و به دو نوع اخلاقی و عقلانی تقسیم می‌گردد.

چنین روشی بعدها مورد استفادهٔ حکمای ایرانی چون ابوعلی سینا و ملاصدرای شیرازی قرار گرفت. از دیدگاه این فلاسفه (که یکی از دیگر نامداران آنها نیز اسپینوزا بوده‌است) با شروع از بدیهیات و تعریف امور کلی مثل سعادت، می‌توان تکلیف تمامی امور زندگی انسان را مشخص کرد.

دیدگاه عرفانی[ویرایش]

واژهٔ عرفان به معنی شناخت شهودی است که به ارتباط مستقیم و بدون میانجی انسان با وجود کل (خدا) می‌انجامد. از نظر عرفا، انسان می‌تواند با کشتن نفس (رها شدن از نفس امّاره) و طی مراحل سیر و سلوک عرفانی، از حالت خودی به بیخودی و خلسه رسیده و به خدا بپیوندد و با او یکی شود(حصول به نفس ناطقه).

ابوعلی سینا گفته‌است:

چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه … بحق حق که وجودت شود به حق ملحق

مرگ برای عارف آغاز یک زندگی جدید روحانی و «نیستی عین الیقین هستی است.» مولانا جلال الدین بلخی(و نه رومی) اینگونه می‌گوید:

پس عدم گردم عدم چون ارغنون … گویمت انا الیه راجعون

و یا عطار نیشاپوری که می‌گوید:

هرکه در دریای کل گم بوده شد … عاقبت گـُـم بود و او آسوده شد

هرکه او رفت از میان اینک فنا … چون فنا گشت از میان اینک بقا

شادخواری[ویرایش]

شادخواری (لذت گرایی) می‌گوید هدف زندگی فقط لذت بردن و خوشی است و تنها در این جهان است و بس و هیچ و پوچ است و سخن گفتن از معنی و مقصود زندگی تلاشی است بیهوده.

خیام می‌گوید:

خیام اگر ز باده مستی خوش باش … گر با صنمی دمی نشستی خوش باش

پایان همه عمر جهان نیستی است… پندار که نیستی چو هستی خوش باش

فلسفهٔ تبارمندی هستی[ویرایش]

فلسفهٔ تبارمندی هستی (فلسفهٔ اصالت وجود یا اگزیستانسیالیسم): اگزیستانسیالیست‌ها موضوع را از دیدگاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می‌دهند. آنان نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد ندارند و نه به ماهیتی در خود و فراتر از خود برای اشیاء و پدیده‌ها. انسان موجودی «وانهاده» است که تک و تنها به جهان فرا افکنده شده‌است و از آسمان به او کمکی نمی‌رسد. زندگی همان چیزی است که ما هر روز با آن سروکار داریم. در انسان وجود مقدم بر ماهیت است به این معنی که ما ابتدا بوجود می‌آئیم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعریفی بدست می‌دهیم و ماهیت خود و زندگی خویشتن را مشخص می‌سازیم.

اگزیستانسیالیست معروف موریس مرلوپونتی بر آن است که انسان قبل از آنکه موجودیت بیابد هیچ و پوچ بوده‌است و با مرگ دوباره به عدم می‌پیوندد؛ بنابراین ما انسانها فقط در فاصلهٔ کوتاهی هستی می‌یابیم و چاره‌ای نداریم جز آنکه پرکار باشیم. از دیدگاه اگزیستانسیالیست‌ها، این انسان‌ها هستند که می‌توانند و باید اهداف و انگیزه‌های خود را از زندگی تعیین کنند و ضمن آفرینش و تغییر طبیعت خویشتن به زندگی خود معنا و مفهوم ببخشند. اگر انسان بخاطر هدفی فراتر که برای خود تعیین می‌کند زندگی نکند، پوچی و بی‌معنائی ذاتی زندگی او را خواهد بلعید و غرق در یأس و نومیدی خواهد ساخت.

مارکسیسم[ویرایش]

از دیدگاه مارکسیسم، که خود را پرچم‌دار رهائی و دگرگونی سرشت انسانی می‌دانست، زندگی هدفی است در خود. مارکس در این مورد اعلام می‌دارد که «بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود». مارکسیسم هر نوع تلاشی را برای گشودن معضل زندگی بی ثمر می‌داند مگر اینکه متکی باشد به مطالعهٔ جامع علمی، مردمی، رفتاری و زیستی وجود انسانی و دگرگونی آدمی در رابطه با تکامل کلی زندگی و رابطهٔ او با این سیارهٔ خاکی و همهٔ عالم هستی. چه بسا با این دید بوده‌است که طنز پرداز مارکسیست ایرانی منوچهر محجوبی در درگذشتنامه (وصیتامه) مشهور خود گفته‌است:

من آن پیکر بی روان نیستم … مرا کم نگیرید آن نیستم

که من زنده در پیکر مردمم … اگر چند در ازدحامش گمم

در این کهکشان ذرّه‌سان زیستم … گر او نیست، من همچنین نیستم

از دیدگاه مارکسیسم، افراد و شخصیت‌ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می‌گیرند. مارکسیسم تأکید دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعی است. این دو گونه از زندگی گرچه در پیوندی تنگاتنگ و گاه مکمل یکدیکرند، ولی تضادهای خود را نیز دارند. یکی ازاین تضادها این است که انسان در جریان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهداف زندگی نوعی خود نایل آید. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگال جنگ، بیماری، فقر، ستم و آلودگی محیط زیست باشد، این اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حیات فردی او به تحقق بپیوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زندگی فردی خود موفق باشد. از این لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان یک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعیت خویش ناراضی است. این نقص و عدم رضایت منشأ تکاپو و فعالیت‌های خلاق انسانی است: «زندگی خود فقط به عنوان یک شیوهٔ زندگی ظاهر می‌گردد».

منفی‌گرایان[ویرایش]

این دسته از متفکرین یا زندگی را منفی و پر ادبار می‌دانند یا آن را هیچ و پوچ و بی‌معنی می‌انگارند. به‌عنوان مثال شوپنهاور فیلسوف قرون هیجده و نوزده آلمان بر آن بود که «روحی دیوانه، کور و تیره برجهان حاکم است». این روح قوانین طبیعی و اجتماعی را باز پس می‌زند و هر نوع شناخت علمی و تحول تاریخی را ناممکن می‌سازد. زندگی رو به سوی ادبار دارد و بشر را هیچ آینده‌ای نیست.

پوچ‌گرایی دیدگاهی دیگر است که زند گی را مطلقأ هیچ و پوچ و هر نوع ایدهٔ مثبتی را در زندگی مردود می‌شمارد. نیچه فیلسوف آلمانی نیز با تأکید بر ارزیابی مجدد ارزشها، معیارهای اخلاقی و موازینی را که فرهنگ بشری در مورد عدل و انصاف تحول بخشیده‌است، مردود می‌شمارد.

منابع[ویرایش]

  1. 2 بقره و 5 حمد
  • مقاله «معنا و هدف زندگی» نوشته استوار غلام دانایی

پیوند به بیرون[ویرایش]