کنت مونت-کریستو
| نویسنده(ها) | الکساندر دوما با همکاری آگوست ماکت |
|---|---|
| عنوان اصلی | Le Comte de Monte-Cristo |
| کشور | فرانسه |
| زبان | فرانسوی |
| گونه(های) ادبی | رمان تاریخی ماجرایی |
تاریخ نشر | ۱۸۴۴–۱۸۴۵ (سریالی) |
کنت مونتکریستو (به فرانسوی: Le Comte de Monte-Cristo) یک رمان ماجراجویانه نوشتهی نویسندهی فرانسوی الکساندر دوما است. این اثر بین سالهای ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۶ بهصورت سریالی منتشر شد و سپس در سال ۱۸۴۶ در قالب کتاب به چاپ رسید. این رمان یکی از محبوبترین آثار اوست، در کنار سه تفنگدار (۱۸۴۴) و مردی با نقاب آهنین (۱۸۵۰). مانند بسیاری از رمانهای دوما، این اثر نیز بر پایهی طرح نوشته شده توسط نویسنده همکار و دستیارش، اوگوست ماکه (Auguste Maquet)، پیشنهاد شده بود. این رمان بهعنوان یکی از کلاسیکهای ادبیات فرانسه و جهان شناخته میشود.
رمان در فرانسه، ایتالیا و جزایری در دریای مدیترانه جریان دارد و وقایع تاریخی ۱۸۱۵ تا ۱۸۳۹ — از دوران بازگشت بوربونها به سلطنت تا دورهی پادشاهی لوئی فیلیپ اول — را در بر میگیرد. داستان در روزی آغاز میشود که ناپلئون از تبعیدگاه نخست خود، جزیرهی البا، فرار میکند و دوران صد روزهی بازگشت او به قدرت آغاز میگردد. پسزمینهی تاریخی در روایت داستان نقش اساسی دارد. کنت مونتکریستو به بررسی مضامینی چون عدالت، انتقام، بخشش و رحمت میپردازد.
ادمون دانتِس (Edmond Dantès)، جوانی فرانسوی و ۱۹ ساله است که بهعنوان کمک ناخدای یک کشتی بازرگانی کار میکند. او پس از بازگشت از سفری دریایی، آمادهی ازدواج با نامزدش مرسده (Mercédès) است، اما به ناحق به خیانت به کشور متهم میشود. دانتس بدون محاکمه بازداشت و در قلعهی شاتو دیف (Château d’If)، دژی تاریک و مخوف واقع در جزیرهای نزدیک مارسی، زندانی میشود.
در زندان، زندانی دیگری به نام آبه فاریه (Abbé Faria) بهدرستی حدس میزند که عاملان اصلی زندانی شدن دانتس عبارتند از: فرنان موندوگو (Fernand Mondego)، رقیب عشقی او؛ دانگلار (Danglars)، همکار حسودش در کشتی؛ و دوویلفور (De Villefort)، قاضی فریبکار و جاهطلب. در طول سالهای طولانی زندان، فاریه دانتسِ بیسواد را آموزش میدهد و درست پیش از مرگش، راز گنجی پنهان در جزیرهی مونتکریستو را با او در میان میگذارد.
پس از مرگ فاریه، دانتس موفق به فرار میشود، گنج را مییابد و با هویتی تازه بازمیگردد — او خود را کنت مونتکریستو مینامد. با ثروتی عظیم، قدرتی بیپایان و هویتی مرموز، وارد جامعهی اشرافی پاریس در دههی ۱۸۳۰ میشود و تنها یک هدف در ذهن دارد: انتقام.
خلاصه داستان
[ویرایش]در سال ۱۸۱۵، در همان روزی که ناپلئون از تبعیدگاه خود در جزیرهی البا میگریزد، ادمون دانتِس، ناخدای دوم کشتی فرائون (Pharaon)، این کشتی را پس از مرگ ناخدای آن، لوکلر (Leclère)، به بندر مارسی میرساند. لوکلر پیش از مرگ، دانتِس را موظف کرده بود که بستهای را به ژنرال برتران (که همراه ناپلئون در تبعید بود) تحویل دهد و نامهای را از البا به شخصی به نام نورتیه (Noirtier) در پاریس برساند؛ نورتیه از طرفداران ناپلئون (بناپارتیست) بود. صاحب کشتی، مورل (Morrel)، از مهارت و صداقت دانتِس خشنود است و تصمیم میگیرد او را به مقام ناخدای کشتی ارتقا دهد. اما یکی از خدمه، دانگلار (Danglars)، از این ترفیع سریع بهشدت حسادت میکند.
در شب پیش از ازدواج دانتِس با نامزدش، مرسده (Mercédès)، که دختری کاتالان است، دانگلار با فرنان موندوگو (Fernand Mondego) — پسرعموی مرسده و رقیب عشقی دانتِس — ملاقات میکند. این دو با هم نقشهای شیطانی میکشند تا بهصورت ناشناس دانتِس را به طرفداری از ناپلئون (بناپارتیسم) متهم کنند. کادروس (Caderousse)، همسایهی دانتِس، نیز در این جمع حضور دارد. او هم به دانتِس حسادت میورزد، اما در عین حال از توطئه ناراحت است. با این حال، چون مست میشود، نمیتواند مانع از اجرای نقشه گردد. روز عروسی دانتِس، مأموران او را بازداشت میکنند و کادروس، از ترس و بزدلی، سکوت میکند.
دوویلفور (Villefort)، معاون دادستان سلطنتی مارسی، مأمور رسیدگی به پرونده میشود. او پسر همان نورتیه است — همان کسی که نامه برایش فرستاده شده بود. دوویلفور میداند اگر ارتباطش با پدر بناپارتیستش فاش شود، آیندهی سیاسیاش نابود خواهد شد. بنابراین، او نامه را از بین میبرد و برای محافظت از موقعیت خود، دانتِس را بدون محاکمه به حبس ابد محکوم میکند.
پس از شش سال زندان انفرادی در قلعهی شاتو دیف (Château d'If)، ادمون دانتِس به آستانهی خودکشی میرسد. اما روزی زندانی دیگری به نام آبه فاریه (Abbé Faria) — کشیشی ایتالیایی و دانشمند — با کندن تونلی برای فرار، بهاشتباه به سلول دانتِس میرسد. این آشنایی سرنوشت دانتِس را تغییر میدهد. فاریه به دانتِس کمک میکند تا با تحلیل منطقی، عاملان واقعی زندانی شدنش — دانگلار، فرنان موندوگو و دوویلفور — را بشناسد. در طول هشت سال بعدی، فاریه دانتِس را آموزش میدهد و او را از مردی ساده و بیسواد به انسانی دانشمند و فرهیخته بدل میکند. او به دانتِس زبانها، تاریخ، فرهنگ، ریاضیات، شیمی، پزشکی و علوم طبیعی میآموزد.
فاریه که میداند بهزودی در اثر حملات کاتالپسی (حالت مرگمانند) خواهد مرد و به شاگردش علاقهمند شده است، راز گنجی عظیم را برای دانتِس فاش میکند — گنجی پنهان در جزیرهی مونتکریستو (Monte Cristo). پس از مرگ فاریه، دانتِس با نبوغ و جسارت نقشهای میکشد: او جای جسد فاریه را در کیسهی تدفین میگیرد. نگهبانان، گمان برده که او جسد است، کیسه را به دریا میاندازند — و اینگونه دانتِس از زندان میگریزد.
هویت تازه و آمادگی
[ویرایش]دانتس طناب کیسهی دفن را میبُرد و بهسوی جزیرهای نزدیک شنا میکند. در آنجا، با تظاهر به اینکه یک ملوان کشتیشکسته است، توسط قاچاقچیان جنوایی نجات مییابد. چند ماه بعد، محل گنجی را که فاریای روحانی به او گفته بود پیدا کرده و آن را بهدست میآورد. سپس جزیرهی «مونت کریستو» را به همراه لقب «کُنت» از دولت توسکانی خریداری میکند.
پس از آنکه سوگند میخورد از دانگلار، فرناند و ویلفور انتقام بگیرد، دانتس به مارسی بازمیگردد تا اطلاعات لازم را برای اجرای نقشهاش جمعآوری کند. او در قالب روحانی ایتالیایی، «آبه بوزونی»، به دیدار «کادروس» میرود. کادروس از اینکه در زمان دستگیری دانتس دخالت نکرده بود ابراز پشیمانی میکند و به او میگوید که مرسدس سرانجام با فرناند ازدواج کرده است. او همچنین تعریف میکند که پدر دانتس از گرسنگی مرده و «مورل» هرچه در توان داشته برای آزادی دانتس و کمک به پدرش کرده، اما بینتیجه مانده و اکنون در آستانهی ورشکستگی است. در مقابل، دانگلار و فرناند هر دو به ثروت و موفقیت بزرگی دست یافتهاند: دانگلار دلالی مالی شده، ثروت هنگفتی اندوخته، با بیوهای ثروتمند ازدواج کرده و عنوان «بارون» گرفته است؛ فرناند نیز به ارتش فرانسه پیوسته و تا درجهی سرهنگ دوم ارتقا یافته است. دانتس، بدون فاش کردن هویت واقعیاش، کادروس را با الماسی پاداش میدهد. بعدها کادروس هنگام فروش الماس به جواهرفروشی، او را میکشد تا هم الماس و هم پول را برای خود نگه دارد، اما دستگیر شده و به مجازات سنگکَشی محکوم میشود.
برای نجات مورل از ورشکستگی، دانتس خود را بهعنوان بانکداری معرفی کرده، بدهیهای او را میخرد و سه ماه مهلت میدهد. در پایان این سه ماه، مورل که ناامید شده و قصد خودکشی دارد، درمییابد که بدهیهایش بهطور اسرارآمیزی پرداخت شده و یکی از کشتیهای ازدسترفتهاش با محمولهای کامل بازگشته است؛ کشتیای که در واقع بهطور پنهانی توسط خود دانتس بازسازی و تجهیز شده بود.
انتقام
[ویرایش]نه سال بعد، در سال ۱۸۳۸، دانتس به عنوان فردی مرموز و فوقالعاده ثروتمند، با هویت جدید کُنت مونتکریستو دوباره ظاهر میشود. فرناند اکنون با لقب کُنت دو مُرسِرف شناخته میشود، دانگلار بارون و بانکدار است، و ویلفور نیز به مقام دادستان سلطنتی رسیده است.
در جریان جشن کارناوال در رم، دانتس با آلبر دو مرسرف، پسر مرسدس و فرناند، دوست میشود. او ترتیب میدهد تا آلبر توسط راهزن معروف لوئیجی وامپا (که متحد دانتس است) ربوده شود، سپس با «نجات» او اعتمادش را جلب میکند. آلبر، کنت را به جامعهی اشرافی پاریس معرفی میکند. در همان دوران، دانتس پس از ۲۳ سال برای نخستین بار با مرسدس روبهرو میشود و در ادامه با دانگلار، فرناند و ویلفور نیز آشنا میشود.
کنت خانهای در منطقهی اوتهوی، حومهی پاریس، خریداری میکند. او از خدمتکارش برتوسیو میفهمد که این همان خانهای است که ویلفور سالها پیش در آن با همسر دانگلار رابطهای پنهانی داشته است. زنِ دانگلار در آنجا کودکی به دنیا آورده بود و ویلفور برای پنهان کردن رسوایی، نوزاد را زنده در خاک دفن کرده بود. اما برتوسیو نوزاد را نجات داده و او را با نام بندتو به خواهرش آسنتا سپرده بود. بندتو در بزرگسالی به جنایت روی آورد، آسنتا را کشت و سرانجام به زندان و مجازات کار اجباری محکوم شد.
کنت که اکنون با ثروت و رفتار اسرارآمیزش بر جامعهی پاریس تأثیر گذاشته است، نقشهی انتقام خود را مرحلهبهمرحله پیاده میکند. او دانگلار را متقاعد میکند تا برایش اعتباری شش میلیون فرانکی باز کند. سپس با هلویز، همسر دوم ویلفور، دربارهی انواع سموم گفتوگو کرده و به او اجازه میدهد از برخی مواد او استفاده کند.
در همین زمان، هایدی، دختر تبعیدیِ علیپاشای یانینا که دانتس او را از بردگی خریده بود، فرناند را میبیند و او را به عنوان همان کسی میشناسد که پدرش را خیانت داد، کشت و داراییاش را غارت کرد.
دانتس با نام مستعار لرد ويلمور، بندتو و کادروس را از زندان آزاد میکند. سپس بندتو را به عنوان اشرافزادهای ایتالیایی با نام آندرهآ کاوالکانتی به جامعهی پاریس معرفی میکند. در ادامه، دانتس با پرداخت رشوه به یک اپراتور تلگراف، پیامی جعلی ارسال میکند که موجب ضرر مالی هنگفت دانگلار میشود و او صدها هزار فرانک از دست میدهد.[۱]
در همین زمان، دختر ویلفور، والنتاین، نامزد ازدواج با فرانتس، دوست آلبر، است، اما در خفا عاشق ماکسیمیلیَن مورل، پسرِ مورل، شده است. پدربزرگش نوآرتیه باعث برهم خوردن این نامزدی میشود؛ او به فرانتس فاش میکند که خودش، یعنی نوآرتیه، پدر فرانتس را در یک دوئل کشته است.
در این میان، بندتو اعتماد دانگلار را جلب میکند و دانگلار، پس از لغو نامزدی دخترش اوژنی با آلبر، او را به بندتو نامزد میکند. کادروس بندتو را تهدید به افشاگری دربارهی گذشتهاش میکند مگر اینکه در ثروت تازهاش با او شریک شود. هلویز، همسر دوم ویلفور، تصمیم میگیرد اعضای خانوادهی ویلفور را یکییکی مسموم کند تا اطمینان یابد تمام دارایی خانواده به پسر خودش، ادوآر، برسد و نه به دخترخواندهاش، والنتاین. اما نوآرتیه مخفیانه به والنتاین دارویی میدهد که مقاومت محدودی در برابر سم پیدا کند.
کادروس برای سرقت از خانهی کنت وارد عمل میشود، اما توسط «آبه بوزونی» (یکی از هویتهای دانتس) دستگیر میشود و مجبور میشود نامهای خطاب به دانگلار بنویسد که در آن فاش کند «کاوالکانتی» در واقع یک جعل هویت است. وقتی کادروس از ملک بیرون میرود، توسط بندتو با چاقو کشته میشود. او پیش از مرگ، اعترافنامهای دیکته میکند و قاتل خود را لو میدهد. کنت پیش از مرگ، هویت واقعی خود را به کادروس آشکار میکند.
کنت سپس بهطور ناشناس مدارک خیانت فرناند به علیپاشا را در اختیار روزنامهها میگذارد. در جریان جلسهی تحقیق مجلس اعیان، هایدی به عنوان شاهد عینی علیه فرناند شهادت میدهد. آلبر، کنت را عامل سقوط پدرش میداند و او را به دوئل دعوت میکند.
اندکی بعد، مرسدس نزد کنت میآید؛ او از همان دیدار اول دانتس را شناخته بود اما سکوت کرده بود. مرسدس از دانتس خواهش میکند که پسرش را نکشد. دانتس ماجرای بیعدالتیهایی را که بر او رفته بازگو میکند، اما قول میدهد جان آلبر را بگیرد. مرسدس درمییابد که دانتس قصد دارد خود را در دوئل قربانی کند، پس حقیقت را به آلبر میگوید. آلبر بهطور علنی از کنت عذرخواهی میکند. او و مرسدس از فرناند بیزاری میجویند، از لقبها و ثروتشان دست میکشند و برای آغاز زندگی جدید رهسپار میشوند. آلبر به ارتش میپیوندد و مرسدس در خانهی قدیمی دانتس در مارسی بهتنهایی زندگی میکند. فرناند پس از روبهرو شدن با کنت و پیبردن به هویت واقعیاش، خودکشی میکند.
در مهمانی نامزدی «کاوالکانتی» و اوژنی دانگلار، پلیس برای دستگیری بندتو به اتهام قتل کادروس وارد میشود. بندتو فرار میکند اما در نهایت بازداشت و به پاریس بازگردانده میشود. اوژنی (که بهطور ضمنی گرایش همجنسگرایانه دارد) همراه معشوقهاش از پاریس میگریزد.
ترجمهها
[ویرایش]کنت مونت کریستو، الکساندر دوما، بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، مترجم پروین ادیب.
کنت مونت کریستو، الکساندر دوما، موسسه انتشارات نگاه، ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری.
کنت مونت کریستو (کتابهای طلایی)، الکساندر دوما، انتشارات امیرکبیر، مترجم محمدرضا جعفری.
کنت مونت کریستو، الکساندر دوما، نشر افق، مترجم محسن فرزاد.

منابع
[ویرایش]- ↑ "Optical telegraph". Wikipedia (به انگلیسی). 2025-10-04.
- کنت مونت کریستو، الکساندر دوما، محسن سلیمانی، نشر افق
- کنت مونت-کریستو
- آثار منتشرشده در روزنامههای دبا
- ادبیات داستانی در ۱۸۱۵ (میلادی)
- ایتالیا در ادبیات داستانی
- جستجوی گنج
- خودکشی در ادبیات داستانی
- رمانهای ۱۸۴۴ (میلادی)
- رمانهای الکساندر دوما
- رمانهای حماسی
- رمانها درباره انتقام
- رمانهای فرانسوی
- رمانهای فرانسوی ۱۸۴۴ (میلادی)
- رمانهای فرانسوی مورد اقتباس در فیلمها
- رمانهای فرانسوی مورد اقتباس در نمایشنامهها
- رمانهای ماجراجویی فرانسوی
- رمانهای مورد اقتباس در بازیهای ویدئویی
- رمانهای مورد اقتباس در برنامههای رادیویی
- رمانهای مورد اقتباس در کمیکها
- رمانهای مورد اقتباس در مجموعههای تلویزیونی
- رمانهای واقعشده در ایتالیا
- رمانهای واقعشده در دهه ۱۸۲۰ (میلادی)
- رمانهای واقعشده در دهه ۱۸۳۰ (میلادی)
- رمانهای واقعشده در فرانسه
- رمانهای واقعشده در فرانسه سده ۱۹ (میلادی)
- رمانهای نخستین بار منتشرشده به صورت سریالی
- فرانسه در ادبیات داستانی
- کتابهای دزدان دریایی
- نمودهای فرهنگی ناپلئون بناپارت
- رمانهای تاریخی فرانسه
- رمانهای واقعشده در پاریس
- رمانهای واقعشده در رم