کچل کفترباز

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

کچل کفترباز عنوان داستانی است نوشتهٔ صمد بهرنگی به سال ۱۳۴۵.این داستان در سال ۱۳۴۶ انتشار یافت.

کچل کفتر باز ماجرای پسر جوان کچلی است که به همراه ننه ی پیرش، یک بز و تعدادی کفتر زندگی‌ میکند و وضعیت مالی خوبی هم ندارند . در این داستان به ماجرا کچل و عشق دختر پادشاه به او پرداخته میشود و میتوان قصه را منتقد شرایط اقتصادی جامعه و اختلاف طبقاتی دانست.

پیوند به بیرون

روزی از روزگاری پسر جوانی با ننه پیرش زندگی میکرد جوان در پشت بام خانه شان چند کفتر داشت که روزش را با آنها می گذراند ننه ی پیرش هم در خانه بیکار نبود و بافتندگی می کرد روبروی خانه آنها یک قصر با شکوهی بود که در آن قصر یک دختر زیبا بود عاشق کچل قصه ما بود کچل هم آن دختر را دوست داشت اما پدر آن دختر راضی به ازدواج دخترش با کچل نمی شد

هروقت کچل کفتر بازی می کرد دختر به پشت پنجره می آمد و کچل را نگاه می کرد پدر دختر وقتی از این قضیه با خبر شد به وزیر خود دستور داد تا تمام کفتر هایش را بکشد وزیر به دستور پادشاه عمل کرد کرد و تمام کفتر هارا کشت کچل چندین شب از غصه کفتر هایش خوابش نمی برو تا اینکه یک شب در خواب ندا به او گفت که بلند ترین برگ درخت را بکن و به همراه کمی چوب به بزت بده و شیر بز را بگیر و به سر کفتر های مرده ات بمال کچل دستور را انجام داد و کفتر هایش زنده شدند از همه بهتر اینکه کفتر هایش می توانستند حرف بزنند کفتر ها رفتند و برای کچل کُلاهی آوردند کچل وقتی کلاه را روی سرش می گذاشت ناپدید می شد و با کمک آن کلاه به خانه ثروتمندان می رفت و شکم خود و مادرش را سیر می کرد او برای اینکه پادشاه نبیند دارد کفتر بازی می کند هنگام کفتر بازی کلاه را روی سرش می گذاشت و نا پدید می شد یک روز که دختر در خانه نشسته بود و افسوس می خورد که دیگر نمی تواند کچل را ببیند کچل به صورت پنهانی به اتاق دختر رفت و رازش را به او گفت.

پادشاه که میدید کفتر ها خودشان حرکت می کنند با وزیر خود صحبت کرد و به خانه کچل حمله کردند

دختر به سرعت پیش پدرش رفت و راز کچل را به پدرش گفت پدر کمی بعد از کمی فکر درخواست ازدواج کچل را قبول کرد

از آن به بعد دختر در خانه کچل پیش ننه اش به خوبی و خوشی زندگی کردند




این داستان به صورت خلاصه است.اگر خواستید داستان را کامل بخوانید کتاب صمد بهرنگی کچل کفتر باز را بخرید و بخوانید