پیش‌نویس:داستان هفتواد و سرگذشت آن كرم كه در ميان سيب بود

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
Dust Muhammad, The Story Of Haftvad And The Worm, Folio From The Shahnama Of Shah Tahmasp ca. 1540 Sadruddin Aga khan Collection.jpg

داستان هفتواد و سرگذشت آن کرم که در میان سیب بود-- ای فرزند! از شهر کجاران به دریای پارس شهری بود بسیار فقیر با مردم فراوان و اگر همه کوشش نمی‌کردند نانشان به دست نمی‌آمد. در آن شهر دختران فراوانی زندگی می‌کردند. اما پسران در آن شهر اندک بودند و هرگز تعداد ایشان به آن اندازه که شوی دختران شوند نبود. چون شوهر نبود دختران همه صبح و شام کار می‌کردند تا نان خود را به دست آورند. در کنار آن شهر کوهی بود که دختران هر بامداد با هم به آنجا می‌رفتند، هر روز مقداری پنبه می‌کشیدند و با دوکی برای یافتن آن به کوهستان پنهان می‌بردند. روزی از روزها دختران با هم خوش و خندان از شهر تا کنار کوه رفتند. سفره گستردند، هر کس هر خوراکی که آورده بود در سفره نهاد و همه با هم بخوردند.

حرف و سخنی جز بافتن پنبه نداشتند. شب هنگام به سوی خانه بازگشتند و پنبه‌ها را که ریسمان درازی شده بود انباشته کردند و مثل همیشه به خانه رسیدند. ای فرزند! آن شهر چنان‌که گفتیم بسیار فقیر بود اما نهادی خرم داشت. در آن سرزمین مردی زندگی می‌کرد که هفت پسر داشت و به همین جهت او را هفتواد می‌گفتند. البته خداوند به او یک دختر هم داده بود. هفتواد دختر را چنان‌که رسم آن دیار بود به کسی نمی‌شمرد. روزی از روزها که دختران با هم به دوک رشتن رفتند باز به هنگام ناهار سفره گستردند؛ و هر کس هر چه داشت در آن نهاد. دوک‌ها را به کناری گذاشتند و بخوردن نشستند. بادی وزید و سیبی از درخت افتاد. دختر هفتواد آن را بدید و سبک بر گرفت، کنون بشنو این داستان شگفت.

دختر سیب را با دندان دو تا کرد تا آمد در دهان بگذارد ناگاه در میان آن کرمی دید. فکر کرد اگر آن را به دور بیندازد در هوای خشک خواهد مرد، این بود که دلش به جای کرم سوخت، با انگشت آن را از سیب بیرون آورد و در پنبه دوکدان خودش جای داد. وقتی که دوباره شروع به رشتن کرد و از دوکدان پنبه برداشت نیت کرد.

گفت به نام خداوند بی یار و جفت، من امروز را به طالع این کرم پنبه رشته می‌کنم. دختران شنیدند و شادمانه خندیدند، چنان خنده‌ای که دندان‌های سپیدشان آشکار شد. در شامگاه دختر دید دو برابر هر روز پنبه رشته است با خوشحالی شمارش آن را بر زمین نوشت.

بعد هم با سرعت به خانه آمد و آنچه را رشته بود به مادرش نشان داد. مادر خوشحال شد بر او آفرین کرد، دعایش نمود و با هم ریسمان‌ها را شمردند، دیدند دختر دو برابر هر روز کار کرده است. روز دیگر دختر به همسالان خود گفت: من از طالع این کرم آنقدر ریسمان می‌بافم که نیاز بکار نداشته باشم. آن روز هم به طالع کرم پنبه‌ها را با دوک رشته کرد و به موقع هر روز دسترنج خود را به سوی خانه برد و مادرش با شمارش آنها از روز پیش خوشحالتر شد. دختر کرم را دیگر همراه خود سر کار نمی‌برد بلکه هر بامداد چون بلند می‌شد اول کرم را غذا می‌داد و تکه سیبی نزد او می‌نهاد و بعد دوکدان را پر از پنبه می‌کرد و به کوه می‌رفت و هرچه پنبه می‌برد تا شب می‌رشت.

یک روز پدر و مادر به دختر گفتند: تو چه می‌کنی که هر روز بیشتر از روز پیش ریسمان می‌بافی. نکند با پریان یار شده‌ای و آنها تو را یاری می‌کنند. دختر پاسخ داد: ای مادر نه پری در کار است و نه یار و یاور. آنچه من می‌کنم از طالع آن کرم سیب است که نگه داشته‌ام. دختر رفت کرم را آورد و به آنها نشان داد. هفتواد هم کرم سیب را به فال نیک گرفت و پس از آن هر کار که می‌خواست بکند به طالع کرم سیب می‌کرد. طالع کرم برای هفتواد هم آمد داشت.

روزگاری گذشت و زندگی هفتواد به طالع کرم سیب هر روز بهتر شد و از آن فقر بیرون آمدند و خلاصه آبی زیر پوستشان رفت.

کم‌کم اهل خانه همه هوادار کرم شدند. غذایش می‌دادند، پذیرایی می‌کردند، زیرش را عوض می‌کردند و دیری نگذشت که کرم تناور شد و اندامش نیرو گرفت. سر و پشت او رنگ نیکو گرفت. خوردن و خوابیدن کاملاً به او هم ساخته بود. رفته رفته چاق شد چنانچه دوکدان برای کرم تنگ شد و تنه اش به این ور و آن ور می‌گرفت. روزها گذشت کرم رنگ و خط و خالی پیدا کرده بس زیبا بود باید می‌بودیم و می‌دیدیم و هر روز هم بخت و اقبال بیشتر به هفتواد رو می‌کرد و او همه به حرمت کرم می‌افزود. کرم که بزرگتر شد هفتواد صندوقی درست کرد و در درون صندوق جایگاه کرم را در نهایت آسایش فراهم کرد و با یاری به یک کرم سیب، هفتواد مردی شد دادگستر. ارجمند، توانگر و سرشناس و هفت فرزندش نیز توانگر و صاحب اسم و رسم شدند.

ای فرزند، ایشان را در هما آسایش داشته باش تا به عاقبت کارشان برسیم. در آن شهر امیری بود صاحب لشکر و نیرو. هر روز از هفتواد بهانه می‌گرفت که پولی از او بستاند و هرچه هم کوشش می‌کرد از راز ثروت هفتواد سر درنمی آورد.

مردم شهر هم همه از آن امیر ناراحت بودند زیرا به مال و زندگی رعیت چشم داشت.

روزی از روزها هفت پسر هفتواد مردم شهر را بسیج کردند و با نیزه و تیغ و تیر به سوی ارگ آن امیر ظالم و ناسالم رفتند. در واقع چون کارد به استخوان مردم رسید علیه ستمکار قیام کردند.

هفتواد خود در جلو مردم شهر شمشیر در دست پیش می‌رفت. چون جنگ آغاز شد او و فرزندانش در جنگ داد مردی دادند. همه شهر را گرفتند و امیر بدگوهر را به سزای خود رسانیدند. در گنج خانه را باز کردند، مقداری نصیب مردم شد و بیشترش را هفتواد و فرزندانش صاحب شدند و چون مال نزد ایشان جمع شد کم‌کم خدا را فراموش کردند و حرص و آز وجودشان را فرا گرفت.

مردم دور هفتواد جمع شدند و او را رئیس شهر کردند. هفتواد با یاران خودش از شهر کجاران به سوی کوه رفت. در بلندی کوه دژی بزرگ ساخت. با یاری مردم دری آهنین برای دژ ساختند و دژ به صورت شهری درآمد بزرگ و زیبا برج و باروی شکست ناپذیر. از بخت هفتواد چشمه‌ای که در آن کوهسار بود میان دژ قرار گرفت و ساکنان آن از جهت آب نیز بی‌نیاز شدند. بعد هم دور آن دیواری ساختند بسیار بلند که به خوبی می‌توانست دژ را از حمله دشمنان حفظ کند.

ای فرزند! بشنو از کرم که هر روز غذای بهتر می‌خورد و بزرگتر می‌شد و صندوق هم برای تن او کوچک و کوچکتر. هفتواد گفت سنگ کوه را تراشیدند و حوضی بزرگ ساختند. درونش را آماده کردند و کرم را نرم نرم در جای جدید قرار دادند. کرم هم هر روز همچنان غذا می‌خورد و فربه تر می‌شد. هرچه خوراکی و علف گیر می‌آمد برایش می‌بردند. ساعتی بعد تمام آن را می‌خورد و باز سر و صدای کرم بلند می‌شد.

چند سال گذشت تا اینکه کرم به اندازه یک پیل شد و با شاخک‌ها و صورتی بزرگ و پر آب و رنگ و دهانی فراخ. چندی دیگر گذشت و کار کرم آنقدر بالا گرفت که هفتواد آن دژ را کرمان نام نهاد و به قول شاهنامه همان مکان است که امروز کرمان نامیده می‌شود. کم‌کم کار بالاتر رفت و کرم صاحب دربار و سپاه و مستخدم شد.

دختر هفتواد نگه دار مخصوص کرم بود. پدر دختر سپهدار جنگی کرم بود. کم‌کم برای کرم منشی، دبیر و وزیر انتخاب کردند و غذای کرم هم شد شهد و شیر. حالا کرم هم لذتی می‌برد، جای گرم و نرم داشت و تیمارش می‌کردند. عسل و شیر خوردش می‌دادند و هفتواد هم هر روز بر در خانه کرم می‌ایستاد و به نام کرم دستور می‌داد. دادرسی و تشویق و تنبیه می‌کرد.

کم‌کم کرم صاحب همه جا و همه چیز شد. از دریای چین تا کرمان سرزمین کرم بود. هفت پسر هفتواد با ده هزار سپاهی از دژ حفاظت می‌کردند هر پادشاهی که به جنگ آنها می‌آمد چون به نزدیک دژ می‌رسید شکست می‌خورد و عاقبت دژ هفتواد چنان شد که باد هم قدرت جنبیدن در کنار آن را نداشت. همه مردم ثروتمند و مالدار شدند. شهر مستحکم و پر از گنج و سپاه شد و مدت‌ها گذشت تا به اردشیر آغازگر ساسانیان خبر رسید در کنار شهر کجاران کرمی باعث برگشتن مرد از آیین خدا شده است.

اردشیر خشمگین شد و دستور داد تا سپاهی فراوان به سوی قلعه هفتواد روانه شد. خبر به هفتواد دادند که سپاه اردشیر در راه است. هفتواد طبق معمول گروهی را انتخاب کرد و در گوشه‌ای از کوهستان کمین کرد تا دشمن نزدیک شود. لشکریان اردشیر به نزدیک قلعه رسیدند و دست به کار خراب کردن قلعه بودند که هفتواد فرمان داد سپاهش از کمینگاه بیرون بیاید و بر اردشیر حمله کند.

جنگی بزرگ درگرفت. هفتواد و فرزندان به طالع کرم چنان جنگیدند که فقط گروه اندکی از سپاه اردشیر توانست بگریزد. خبر به اردشیر دادند؛ از شکست خود در برابر کرم غمگین شد. اردشیر لشکری تازه آراسته کرد و به جنگ هفتواد آمد. هفتواد نیز از دژ وسایل جنگ را بیرون فرستاد و جنگ آغاز شد.

پسر بزرگ هفتواد که نامش شاهوی بود، یکی شوخ بدساز بدخوی بود، و در آن سوی دریای پارس زندگی می‌کرد. چون از جنگ پدرش با اردشیر آگاه شد، به کشتی سوی بیامد بر این روی آب، از کشتی پیاده شد، نزد پدر آمد. هفتواد از دیدار او شاد شد و در میمنه سپاه جایش داد. دو سپاه در برابر هم صف کشیدند. صدای طبل جنگ از هر دو سپاه بر آسمان رسید. دو سپاه برهم زدند و جنگ گروهی کردند و هفتواد بر سپاه اردشیر پیروز شد. چون روز به پایان رسید و شب چادر لاجورد بر میدان جنگ کشید اردشیر بقیه سپاه خود را فراخواند و کنار آبگیری جایشان داد. چون شب تاریک شد طلایه برآمد زهر دو سپاه. مدتی جنگ ادامه داشت و هفتواد کم‌کم سپاه اردشیر را محاصره کرد و لشکر اردشیر از نظر غذا و خوراکی کارشان به سختی کشید ولی باز مردانه مقاومت می‌کردند و جنگ خود را بر ضد بت‌پرستی می‌دانستند.

کم‌کم خبر رسید که در شهرهای مختلف ایران مردم دانسته‌اند لشکر اردشیر به سختی گرفتار است و از لشکریان کرم شکست خورده و کنار آبگیری در محاصره افتاده است.

در شهر جهرم مرد بی نژادی بود بنام مهرک نوش زاد. مهرک چون از رفتن اردشیر و گرفتاری سپاه او و ماندنش بر لب آبگیر و تنگی نان و آذوقه سپاه آگاه شد سپاهی اطراف خود جمع کرد و به سوی کاخ اردشیر رفت. در گنج خانه اش را گشود و هرچه داشت تاراج کرد و از بقیه آن گنج دست و دلبازی کرد. به سپاهیان خود بدره زر و تاج سربخشید. مدتی بعد به اردشیر خبر دادند که مهرک نوش زاد از جهرم به شهر آمده و همه شهر و کاخ تو را هم تاراج کرده است. اردشیر غمگین شد و امیران لشکر را نزد خود خواست.

از مهرک سخن گفت و افزود: امروز جنگ با هفتواد کار بی فایده و بیهوده است زیرا خبر داده‌اند در شهر خودمان نابسامانی وجود دارد اینک ای بزرگان چه باید کرد. من در زندگی تلخی بسیار چشیده‌ام اما رنجی که از مهرک می‌برم بیش از تمام آنهاست. سپس اردشیر فرمان داد تا سفره گستردند و گوسفند و بره پخته در سفره نهادند. آن زمان که آغاز خوردن کردند تیری از آسمان فرود آمد و در بدن بره پخته فرو رفت.

تیر از این سو رفت و در سفره جای گرفت. بزرگان لشکر دست از خوردن برداشتند و هراس تمام وجودشان را فرا گرفت. یکی پیش رفت و تیر را بیرون کشید دید بر آن تیر به زبان پهلوی چیزی نوشته شده است. یکی از بزرگان که زبان پهلوی را می‌دانست پیش خواند. آن دانا چنین خواند. ای شاه داننده گر بشنوی برایت می‌گویم. این تیر را از بام دژ به سوی تو فرستادیم. تمام آرامش دژ و پیروزی سپاه هفتواد از بخت کرم است. اگر این تیر بر شما برسد نشان پیروزی هفتواد است و تو را ای اردشیر حد آن نیست که در این روزگار بتوانی بر کرم پیروز شوی. همه حاضران تعجب کردند.

موبدان به اردشیر گفتند: از دژ تا اینجا دو فرسنگ است و اینکه تیر تا به اینجا آمده قابل تأمل است. چون شب شد همه به خفتن رفتند تنها اردشیر در اندیشه کرم بود و تا صبح نخفت. چون خورشید بر جای ماه قرار گرفت، اردشیر سپاه خود را از لب آبگیر برگرفت و روانه پارس شد.

سپاه هفتواد چون رفتن اردشیر را دید، زهر سو گرفتند بر شاه راه و بکشتند هر کس که بدنامدار. اردشیر با گروه اندکی از یاران خود به سوی پارس گریخت. اردشیر به پارس رفت تا به او برسیم سپاه هفتواد در بازگشت به دژ فریاد می زندند آنچه شد از بخت کرم بود و رخشنده بادا سر تخت کرم. هر کس می‌شنید سپاه اردشیر از سپاه کرم گریخته است در شگفت می‌شد و اردشیر هم همچنان به سوی پارس می‌تاخت. میان راه خانه و باغی بزرگ دید، به سوی آن یپش رفت چشمش به خانه‌ای افتاد که می‌شد در آن ماند. چون در زدند جوانی ناآشنا در راه گشود. جوان رو به اردشیر و یارانش کرد و پرسید: در این بی گاه روز از کجا می‌آیید و چرا بدین سان آشفته و به خاک راه آلوده‌اید. یکی از یاران او گفت: اردشیر از این سو گذشت و ما از او جدا مانده‌ایم. اردشیر از اسب پیاده شد. صاحبخانه مکانی آسوده تدارک دید و سفره گسترد. همه گرد آن نشستند و غذا خوردند. صاحبخانه که اردشیر را شناخته بود و می‌دانست از کرم گریخته است گفت: تمام آنان که در جهان حکومت کرده‌اند، همه رفته‌اند و از آنها جز نام زشت باقی نمانده و هرگز بهشت خداوند قسمت ایشان نخواهد شد و هفتواد نیز عاقبتی جز آن نخواهد داشت. اردشیر از سخنان صاحبخانه خوشحال شد و گفت: ای مرد. اردشیر فرزند ساسان من هستم. حال که همه چیز را می‌دانید به من بگویید با کرم و هفتواد چه باید کرد. جوانان او را نیایش کردند و گفتند: ای اردشیر اینک می‌گوییم که چگونه باید کرم را چاره کرد.

ای فرزند! جوانها گفتند: ای اردشیر اگر سر از عدل و داد بپیچی هرگز با کرم و هفتواد نخواهی توانست به پیروزی بررسی. شهرشان بر تیغ کوه ساخته شده و هفتواد در درون آن گنج فراوان و سپاه دارد. پشت سرشان دریاست و راه دژ بسیار دشوار، و بدان آن کرم از مغز اهریمن است و جهان آفرین را به دل دشمن است.

آن کرم دیوی جنگی و خونریز است که به پوست کرم فرو رفته. اردشیر در نهایت شگفتی شاد شد و به جوانان گفت: با من باشید و مرا راهنمایی کنید تا به یاری خداوند بر این اهریمن پیروز شویم و آیین خدایی را برقرار کنیم.

جوانان برفتند با او به راه. اردشیر با همراهان تا خره اردشیر بیش رفت. سپاهیان از هر سو گردش جمع شدند؛ و چند روزی برآسودند. آن گاه اردشیر سپاه را به سوی مهرک نوش زاد روانه کرد دیری نگذشت سپاه اردشیر به شهر جهرم نزدیک شد مهرک که توان جنگ نداشت بگریخت و کمی بعد گرفتار شد و اردشیر به شمشیر هندی بزد گردنش به آتش بیانداخت بی سر تنش.

تمام خاندان مهرک نوش زاد را متفرق کردند مگر دختری که از آنها گریخت و تمام شهر در جست و جوی او برآمدند و نیافتندش. تا به داستان آن دختر برسیم.