هراکلیتوس

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish

هراکلیتوس
Utrecht Moreelse Heraclite.JPG
شناسنامه
نام کامل هراکلیتوس افه‌سوسی
لقب فیلسوف تاریک، فیلسوف گریان
حیطه فلسفه غرب
دوره فلسفه دوران باستان، فلسفه پیشاسقراطی
مکتب مکتب اِفه‌سُوسی، مکتب ایونی
زادروز حدود ۵۴۰ ق.م.[۱]
زادگاه اِفه‌سُوس، یونان باستان
تاریخ مرگ حدود ۴۸۰ ق.م.[۲]
محل مرگ اِفه‌سُوس، یونان باستان
شاگردان کراتولوس

هراکلیتوس، هراکلیت یا هرقلیطوس ‎(به یونانی: Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος ,Hērákleitos ho Ephésios)‏ (۴۷۵–۵۳۵ ق. م) از فیلسوفان ایونیایی دورهٔ پیشا سقراطی است، که بنا بر گفتهٔ کاترین آزبورن نویسنده و فیلسوف انگلیسی می‌توان او را تأثیرگذارترین فیلسوفِ این دوره نامید. وی شاهزادهٔ اِفِسوس بود و می‌بایست فرمان‌روای اِفِسوس می‌شد، اما از این سِمَت به نفعِ برادرش کناره گرفت. او از همشهریانش بیزاری می‌جست، و آنان را مورد تحقیر و توهین قرار می‌داد. وی حتی هومر و فیثاغورس که پیش از خودش می‌زیستند را نیز از نقد و تحقیر مستثنی نمی‌کرد و معتقد بود هومر را بایستی از میانِ صفحاتِ کتاب بیرون کشید و تازیانه زد. هراکلیتوس به همین دلیلِ بیزاری از مردم، محل اقامتش را ترک کرد و در کوه‌ها و دشت‌ها زندگی‌اش را ادامه داد. وی در این مدت، از گیاهانِ کوهی تغذیه می‌کرد، که همین عمل، باعثِ ابتلایش به بیماری استسقا شد که از همان بیماری نیز درگذشت.

هراکلیتوس پایداری و ثبات در عنصرهای جهان را رد می‌کرد و معتقد بود همه چیز در جهان در سیلان است؛ تا آنجا که وی گفته‌است: «هیچکس نمی‌تواند در یک رودخانه دوبار گام بنهد». با وجود تغییر و سیلانی که از نظر هراکلیتوس در تمامیِ چیزهایِ جهان وجود دارد، وی لوگوس را تنها چیزِ ثابت و ایستای جهان می‌دانست. پژوهشگران لوگوسِ مورد اشارهٔ هراکلیتوس را «قانونِ حاکم بر جهان» می‌دانند. قانونی که تضاد، نمودِ اصلیِ آن است. ستیز و کشاکش میانِ اضداد، از نظر هراکلیتوس یگانه واقعیت و عدالتِ جهانی بود. به همین ترتیب، هراکلیتوس حتی جنگ را نیز عدالت و امری عمومی می‌دانست. وی را به دلیلِ نظری که در موردِ ستیز اضداد داشت، پایه‌گذار دیالکتیک می‌دانند.

هراکلیتوس با دین‌هایِ رایج در زمان خود میانه‌ای نداشت و به آن‌ها بی‌اعتقاد بود. گویا وی دینی مخصوص به خود داشته که گونه‌ای از همه‌خدایی بوده‌است. برتراند راسل معتقد است اگر هراکلیتوس از عمومِ مردم متنفر نبود و از آنان دوری نمی‌جست، حتی می‌توانسته یک مصلح دینی باشد. از لحاظ اخلاقی نیز هراکلیتوس، اخلاقِ ریاضتکشی در مقابلِ شهوات را می‌ستود. از نظر او روحِ انسان از آتش و آب تشکیل شده، و روح با رفتنِ به دنبالِ شهوات، مرطوب شده، و از عنصرِ آتش‌اش کاسته می‌شود. به عبارتی وی معتقد بود رفتن به دنبالِ شهوات، مساوی با مرگِ نفس است.

گفته می‌شود هراکلیتوس در زمان حیاتش کتابی با نام دربارهٔ طبیعت نگاشته بود، اما از آن کتاب تنها تعداد ۱۳۰ پاره در نوشته‌های نویسندگان بعدی به‌جامانده، که گاهی تنها از یک جمله تشکیل شده‌اند. بنابر گفتهٔ مورخان، این کتاب از سه بخش به‌نام‌هایِ طبیعیات، اخلاق و سیاست تشکیل شده‌بود.

به هراکلیتوس در یونانِ باستان، لقبِ فیلسوفِ تاریک داده‌بودند. دلیلِ دادنِ این لقب به هراکلیتوس، بیانِ ناروشن، و ابهام‌آمیزِ وی بود. چنانچه حتی سقراط و ارسطو نیز به ابهامِ گفتارِ وی اشاره کرده‌اند. هراکلیتوس بر فیلسوفانِ پس از خود تأثیراتِ بسیاری گذاشت. افلاطون در دورانِ جوانی، در مکتبِ کراتولوس که از جانشینانِ هراکلیتوس بود، آموزش دیده‌بود، و به همین دلیل می‌توان او را شاگردِ غیر مستقیمِ هراکلیتوس دانست. ارسطو معتقد است تأثیری که افلاطون از فلسفهٔ هراکلیتوس گرفت، موجبِ شکل‌گیریِ نظریهٔ مثل گردید. هگل نیز معتقد است که در کتابِ منطق‌اش، از تمامیِ گزاره‌های هراکلیتوس تأثیر گرفته‌است.

منابعِ زندگی و نظریاتِ هراکلیتوس[ویرایش]

منابع دست اول[ویرایش]

در منابعِ دست اول که زندگی و گفته‌های هراکلیتوس را نقل کرده‌اند، می‌توان به نوشته‌های افرادِ زیر اشاره کرد:

ثئوفراستوس (۲۸۷–۳۷۲ ق. م)، شاگرد ارسطو بود و کتابی به نامِ آموزه‌های طبیعت‌شناسان گردآوری کرده بود. از این کتاب تنها یک فصل به نام «دربارهٔ حواس» بازمانده‌است، که بخش‌هایی از آموزه‌های هراکلیتوس را دربردارد.[۳]

پلوتارک، (حدود ۴۶–۱۲۷ میلادی) از تاریخ‌نگاران، زندگی‌نامه‌نویسان و مقاله‌نویسان یونانی، که در میان نوشته‌هایش، نوشتاری با نام پیرامونِ باورهای فیلسوفان بازمانده‌است. چندین جمله از هراکلیتوس در این کتاب نقل شده‌است.[۴]

همچنین مارکوس اورلیوس، (۱۲۱ میلادی تا ۱۸۰ میلادی) امپراتور رواقیِ روم، نیز در رساله‌اش با نامِ تأملات پاره‌هایی از اندیشه‌های هراکلیتوس را نقل کرده‌است، که به جهتِ هم‌اندیشی‌اش با هراکلیتوس دارای اهمیت است.[۵]

سکستوس امپیریکوس، پزشک و فیلسوفِ شکاک، در کتابش با نامِ علیه ریاضی‌دانان اشارتی به هراکلیتوس می‌کند و در کتابِ دیگرش با نام طرحِ شک‌گرایی جملاتی از هراکلیتوس را نقل می‌کند.[۶]

کلمنت اسکندرانی، (۱۵۰ تا ۲۱۵ میلادی) از پدرانِ یونانی‌زبانِ کلیسای کاتولیک است. وی در سه نوشتارِ برانگیزاننده، مربی و جُنگ جملاتی از هراکلیتوس را نقل کرده‌است که بسیار سودمند هستند.[۷]

دیوگنس لائرتیوس، (نیمه نخست سده سوم میلادی) زندگی‌نامه‌نویس فیلسوفان یونانی، منبع بسیار مهمی برای اندیشه‌ها و باورهای هراکلیتوس است. وی در کتابِ نهم خود، به زندگی و نظراتِ هراکلیتوس اشاره می‌کند؛ که نشان می‌دهد وی به منابعی دسترسی داشته، که آن منابع دیگر امروز در دسترس نیستند.[۸]

منابعِ دست دوم[ویرایش]

کتابِ هرمان دیلس، با نام پاره‌های پیشاسقراطی، از مهم‌ترین منابعِ دست دوم به حساب می‌آید. وی در این کتاب بر اساس ترتیبِ الفباییِ مأخذها، پاره‌هایی که از اندیشمندانِ پیشاسقراطی گردآوری کرده را شماره‌گذاری کرده‌است.[۹]

پس از دیلس، دو مکتب در ترجمه و تفسیرِ آرایِ هراکلیتوس به وجود آمد: «مکتب انگلیسی» و «مکتب آلمانی». مکتب انگلیسی که افرادی همچون اینگرم بایواتر، جان برنت، ویلیام گاتری و جفری کرک در آن جای می‌گیرند، سعی می‌کند اندیشه‌های هراکلیتوس را به همان‌گونه که بوده‌است بیان و ارائه کند. اما مکتب آلمانی که افرادی همچون شلایرماخر، لاسال، هگل و نیچه آن را نمایندگی می‌کنند، به اندیشه‌های هراکلیتوس، رنگی از اندیشه‌های خویش می‌زنند و چندان برای ارائهٔ آراءِ حقیقی هراکلیتوس تلاش نمی‌کنند.[۱۰]

فلسفه پیش از هراکلیتوس[ویرایش]

فلسفه و نخستین فیلسوفانِ یونانی در ایونیه، در غرب آناتولی، در سدهٔ ششم پیش از میلاد پدیدار شدند.[۱۱] این مکان در آموختن دانش به یونانیان بسیار پراهمیت است، چنان‌که می‌توان گفت ایونیه، مهدِ تفکر یونانی است؛ و از طرفی می‌توان همین لقب را به میلتوس داد و گفت میلتوس نیز مهد تفکر ایونیه است. میلتوس زادگاه نخستین فیلسوفِ شهیرِ ایونیه است: تالس.[۱۲]

ارسطو فیلسوفان میلتوس را طبیعت‌گرا معرفی می‌کند، چراکه آنان سعی می‌کردند جهانی را که به‌ظاهر بی‌نظم به‌نظر می‌رسید، با اصولی ساده توضیح دهند؛ به عبارتی آنان همه‌چیز در جهان را قابل توضیح می‌دانستند. منشأ نخستین، آرخه، از حوزه‌هایی بود که فیلسوفان میلتوسی در مورد آن تحقیق می‌کردند.[۱۳] آنان در پی توجه به تغییراتِ جهان، به این موضوع توجه کردند که ورای تمامی این تغییرات، نهایتاً یک چیزِ ثابت و پایدار بایستی وجود داشته باشد که خمیرمایهٔ تمامی چیزهاست. به این ترتیب هرکدام از این فیلسوفان، عنصری را به عنوان منشأ نخستینِ چیزها معرفی می‌کردند، و در اینکه کدامین عنصر خمیرمایهٔ چیزهاست، با یکدیگر اختلاف داشتند؛ اما نهایتاً تمامی آن‌ها در یک چیز با یکدیگر توافق داشتند: مادی بودنِ منشأ نخستین.[۱۴] از میان فیلسوفان میلتوسی تالس آب را،[۱۵] و آناکسیمنس هوا را به‌عنوان منشأ نخستین معرفی کردند.[۱۶]

شهر میلتوس در سال ۴۹۴ ق.م. به‌دست هخامنشیان ویران شد، و با آن که این شهر ۲۵ سال بعد دوباره ساخته شد، اما دیگر بخاطر فلسفه شهرت نیافت.[۱۷] از آن پس برای مدتی کانون فعالیت‌های فلسفی به منطقه یونانی‌نشین جنوبِ ایتالیا، مگنا گراسیا، انتقال یافت. موضوعات فلسفی‌ای که میلتوسیان به آن می‌پرداختند نیز جای خود را به تفکراتی از قبیلِ سرنوشت روح داد.[۱۸]

فیثاغورس از جملهٔ فیلسوفانی است که در جنوب ایتالیا اقامت داشت.[۱۹] راسل می‌گوید که ورودِ ریاضیات در فلسفه، به‌عنوان استدلال استنتاجی، از فیثاغورس آغاز می‌شود.[۲۰] همچنین راسل وی را تأثیرگذارترین شخص در عالم تفکر می‌داند، و توضیح می‌دهد آنچه به‌عنوان مکتب افلاطونی شناخته می‌شود، در واقع مکتب فیثاغوری است.[۲۱] فیثاغورس به تناسخ باور داشت و بنابراین انسان را فناناپذیر می‌دانست.[۲۲] وی معتقد بود انسان‌ها کارگزارانِ اخلاق در جهانی هستند که از لحاظِ اخلاقی قطب‌بندی شده‌است؛ و با این تفکر زمینه‌سازِ بوجودآمدنِ فلسفهٔ اخلاق توسطِ سقراط و افلاطون شد.[۲۳] ادوارد هوسی حتی شالودهٔ تفکرات پارمنیدس و امپدوکلس را تفکراتِ فیثاغوری می‌داند.[۲۴]

تفکراتِ کسنوفانس در برابرِ تفکراتِ فیلسوفانِ میلتوسی قرار می‌گیرد و در واقع واکنشی نسبت به آن تفکرات به حساب می‌آید. وی نظری شکاکانه نسبت به واقعیت جهان داشت و می‌پنداشت کشف حقیقت امکان‌پذیر نیست و هیچ راهی برای فهم آن وجود ندارد.[۲۵] کسنوفانوس را بنیان‌گذار مکتب الئایی می‌دانند، اما کاپلستون معتقد است از آن‌جا که هیچ مدرکی وجود ندارد که وی به الئا رفته باشد، بنابراین تنها می‌توان او را حامی و مشوق این مکتب دانست.[۲۶]

پس از این که ایونیه به تصرف سپاهیان کوروش درآمد، اهالی ایونیه از این مناطق گریختند و الئا یکی از کوچ‌نشین‌هایی بود که به دست ایونیان، در جنوب ایتالیا تأسیس شد.[۲۷] در این شهر مکتب فلسفی‌ای به وجود آمد که نام خود را از همین شهر گرفت، و به مکتب الئایی شهرت یافت.[۲۸] از مهم‌ترین نمایندگانِ مکتب الئا را می‌توان به پارمنیدس و زنون اشاره کرد.[۲۹] الئاییان، «گردیدن» و «شدن» را انکار کردند و معتقد بودند که «هستی» یگانه حقیقتِ جهان است.[۳۰] آنان تمامی تغییرات را فریبنده می‌دانستند، که این تفکرشان متضمن خوار شمردن تجریبات حسی بود.[۳۱]

زندگی‌نامه[ویرایش]

تولد و جوانی[ویرایش]

نقشهٔ منطقهٔ باستانی ایونیه واقع در آسیای کوچک

هراکلیتوس[ی ۱] در شهر افه‌سوس، در سواحل ایونیه، در خانواده‌ای اشرافی چشم به جهان گشود. پدرش، بلوزون یا بلیزون، از نوادگان آندروکلس بود، که این شخص، خود پایه‌گذارِ مهاجرنشینِ محل اقامت‌شان در افه‌سوس؛ و فرزند کودروس، از حکٌام آتن بود.[۳۳] تاریخِ دقیقِ زاده شدنِ هراکلیتوس مشخص نیست؛ اما دیوگنس لائرتیوس می‌گوید که «هراکلیتوس در المپیاد شصت و نهم شکوفا شده‌بود». شکوفا شدن در زبان یونانی، به‌معنایِ رسیدن به چهل سالگی بوده؛ و با توجه به اینکه المپیاد شصت و نهم حدودِ سال‌های ۵۰۴ تا ۵۰۱ پیش از میلاد برگزار شده، بنابراین تاریخِ زاده شدنِ هراکلیتوس بایستی میان سال‌هایِ ۵۴۴ تا ۵۴۱ پیش از میلاد بوده‌باشد.[۳۴]

مقام پادشاهی در خاندانِ هراکلیتوس موروثی بود[۳۵] و وی به عنوان فرزند ارشد خانواده، قانوناً باید شخص اول شهر می‌شد، اما وقتی نوبت به او رسید ترجیح داد که به سود برادرش کناره‌گیری کند،[۳۶] در فقر زندگی کند و زیر رواق معبد آرتمیس در افه‌سوس به مطالعه بپردازد.[۳۷]

گفته‌شده که وی با گروهی پسربچه به معبد آرتمیس رفت تا با آن‌ها تاس‌بازی کند؛ و زمانی که مردم گردِ او جمع شدند و او را تماشا کردند، گفت:

«ای بیچارگان! چرا در حیرتید؟ این بهتر از دخالتِ بی‌جا در امورِ عمومیِ جمعِ شما نیست؟»[۳۸]

هراکلیتوس هرگز به هوس قدرت نیفتاد، و در پاسخ به اینکه چرا از مناصب سیاسی که به او پیشنهاد می‌شد چشم می‌پوشید؛ می‌گفت:

«روانش از جاه‌طلبی‌های ناشایست و سیری‌ناپذیر که حسادت‌ها را برمی‌انگیزد، گریزان است.»[۳۹]

دعوت شدن به دربارِ داریوش[ویرایش]

معروف است که داریوش هخامنشی برای هراکلیتوس نامه‌ای نوشت و او را به دربارِ خویش فراخواند، اما هراکلیتوس دعوتِ داریوش را نپذیرفت و گوشه‌نشینی را به هم‌نشینی با شاهنشاهِ هخامنشی برگزید.[۴۰] متنِ نامه‌ای که داریوش خطاب به هراکلیتوس نوشت، و پاسخی که هراکلیتوس به وی داد را دیوگنس لائرتیوس چنین نقل می‌کند:

«درودِ داریوش، فرزندِ ویشتاسپ، بر هراکلیتوس، حکیمِ افه‌سوس باد!

تو رساله‌ای به‌نامِ در باب طبیعت به رشتهٔ تحریر درآورده‌ای که درک و تفسیرِ آن دشوار است. به‌نظر می‌رسد در بعضی قسمت‌ها، اگر به‌صورت کلمه‌به‌کلمه تفسیر شود، حاویِ تأملی ژرف در کل جهان و آنچه در آن روی می‌دهد است، که متکی بر نیرویی عمیقاً الهی است؛ اما در بسیاری قسمت‌ها حکم به‌صورتِ تعلیق درآمده، به‌طوری‌که حتی آنان که در ادبیات تبحر دارند از فهمِ تفسیرِ صحیحِ اثرِ تو درمانده‌اند؛ لذا داریوش شاه، فرزند ویشتاسپ، امیدوار است که از تعلیمات و فرهنگِ یونانیِ تو بهره‌مند شود. پس هرچه سریع‌تر برایِ دیدنِ من به کاخ بیا. زیرا مردمِ یونان معمولاً به حکیمانِ خود توجهی نشان نمی‌دهند؛ و نیز به قواعدِ فوق‌العادهٔ ایشان که باعثِ شنیدن و آموختنِ بهتر می‌شود، بی‌اعتنایی می‌کنند. اما در بارگاهِ من همه‌گونه مزایا و گفتگویِ روزانهٔ خوب و ارزشمند برای تو مهیا خواهدبود، و نیز زندگی‌ای مطابق با نظراتِ شما.»

«درودِ هراکلیتوسِ افه‌سوسی بر داریوش‌شاه، فرزندِ ویشتاسپ باد!

انسان‌های رویِ زمین از حقیقت و عدالت کناره می‌جویند، در حالی که به‌خاطرِ حماقتی دهشتناک، خود را وقفِ ارضایِ حرص و عطشِ شهرت می‌کنند. اما من با فراموش کردنِ تمامِ شرارت‌ها، از دل‌زدگیِ عمومی که ارتباطِ تنگاتنگی هم با حسادت دارد، خود را دور نگه می‌دارم، و از آن‌جا که از شکوه و جلال وحشت دارم، نمی‌توانم به ایران بیایم، به قلیلی قانع خواهم بود، زیرا که آن قلیل، موافقِ عقایدِ خودم است.»[۴۱]

داریوش درویشی، پژوهشگر فلسفه، معتقد است که با تطبیق‌دادنِ متنِ این دو نامه، با ادبیاتی که دو نویسنده در دیگر نوشته‌هایشان به‌کار برده‌اند، در اصالت داشتنِ این نامه‌ها تردیدهایی به وجود می‌آید؛ و از طرفی ابرازِ علاقهٔ داریوش به بهره‌مندی از فرهنگِ یونانی، آن هم در آستانهٔ جنگی بزرگ میان ایرانیان و یونانیان، بسیار بعید به‌نظر می‌رسد.[۴۲] ایونیه در زمان حیات هراکلیتوس در تصرف هخامنشیان بود.[۴۳] بنابراین از نظر درویشی اگر داریوش خطاب به هراکلیتوس نامه‌ای نوشته‌باشد، این نامه بایستی خطاب به شهروندی ایرانی نوشته شده‌باشد، نه یونانی. با این‌حال طبقِ نظرِ درویشی، می‌توان پیوند و ارتباط میانِ دربارِ داریوش با هراکلیتوس را پذیرفت، اما متنِ این دو نامه پذیرفتی نیست.[۴۴]

مرگ[ویرایش]

هراکلیتوس به خاطر بیزاری از همشهریانش، افه‌سوس را ترک کرد و در کوه‌ها آواره شد. او با تغذیه از گیاهان و علف‌ها زندگیِ خود را ادامه می‌داد و به همین دلیل به بیماریِ استسقا دچار شد. هراکلیتوس برای درمانِ بیماری‌اش به شهر، پیشِ پزشکان بازگشت و برای پزشکان چیستانی طرح کرد و پرسید آیا آنان می‌توانند پس از بارانی شدید، خشک‌سالی به وجود بیاورند؟ پزشکانی که مخاطبِ هراکلیتوس بودند از این جمله چیزی متوجه نشدند، پس هراکلیتوس به طویله‌ای رفت و خود را در آن‌جا زیرِ پِهِنِ گاوها دفن کرد، با این گمان که رطوبتِ سمی از بدنش خارج شود. اما این عمل در درمانِ بیماری‌اش فایده نکرد و در نهایت از این بیماری درگذشت. هرچند روایاتی نیز وجود دارد که براساسِ آن‌ها هراکلیتوس از بیماریِ استسقا شفا یافته، و به دلیلِ ابتلا به بیماریِ دیگری جان باخته‌است.[۴۵]

آثار[ویرایش]

کتابی با نام دربارهٔ طبیعت را به هراکلیتوس نسبت می‌دهند. دربارهٔ طبیعت نامی است که مورخین باستانی برای کتاب‌های بیشترِ پیشاسقراطیان ذکر کرده‌اند.[۴۶] دیوگنس لائرتیوس اما می‌گوید که دیودوتوس نامِ کتاب را چنین گزارش کرده‌است: سکانی بی‌نقص برای هدایت زندگی، و تأکید کرده‌است که کتابِ هراکلیتوس دربارهٔ طبیعت نبوده‌است، بلکه دربارهٔ حکومت بوده، و قسمت‌هایی از آن که به طبیعت اشاره دارد، تماماً از روی تمثیل است.[۴۷]

در صحت این مدعا که هراکلیتوس چنین کتابی نوشته باشد، اختلاف نظر وجود دارد. در واقع از ارسطو به بعد همواره به این کتاب اشاره شده‌است؛ اما عده‌ای با توجه به شکلِ پاره‌هایی که از هراکلیتوس بر جای مانده، مدعی هستند این کتاب نوشتهٔ هراکلیتوس نیست. چراکه این پاره‌ها به هیچ‌وجه همانند یک متنِ تنظیم‌شده نیستند و بیشتر شبیه به گفته‌هایی از هراکلیتوس هستند که وی در زمان‌ها و مکان‌های مختلفی به زبان آورده‌است، و بوسیلهٔ شاگردانش در زمانِ حیات یا اندکی پس از مرگش جمع‌آوری شده‌اند.[۴۸][۴۹]

البته برخی با اشاره به نخستین پاره‌ای که از هراکلیتوس باقی مانده‌است،[ی ۲] استدلال می‌کنند که با توجه به دقتی که در تنظیمِ این پاره وجود دارد، می‌توان نتیجه گرفت که این پاره بخشی از یک کتاب بوده‌است. برخی دیگر نیز برای اثباتِ اینکه هراکلیتوس خود، این کتاب را نوشته، به متنِ برجای مانده از ارسطو[ی ۳] اشاره می‌کنند، که ارسطو در آن به نوشتهٔ هراکلیتوس اشاره می‌کند.[۵۱]

کتابِ دربارهٔ طبیعت بر اساس گفته‌های پیشینیان، از سه بخش تشکیل شده‌است: «طبیعیات»، «اخلاق» و «سیاست». هرچند به نظر می‌رسد که این تقسیم‌بندی، تقسیم‌بندیِ رواقیان باشد، نه تقسیم‌بندی‌ای که خودِ هراکلیتوس کرده باشد.[۵۲] گفته می‌شود که هراکلیتوس کتابِ خود را به معبد بزرگ آرتمیس در افه‌سوس سپرده‌است. این گفته به نظر قابل قبول می‌آید، چراکه یکی از خدماتی که معابد در زمانِ باستان انجام می‌دادند، به‌امانت‌گرفتنِ پول و اشیای گران‌بهای مردم بوده‌است. به‌علاوه هیچ کتاب‌خانه‌ای نیز در زمانِ هراکلیتوس وجود نداشته‌است.[۵۳]

از کتابی که هراکلیتوس نوشته‌بود، حدود ۱۳۰ پاره باقی مانده‌است.[۵۴] در مورد نسبت‌دادنِ برخی از پاره‌های برجای مانده، به خودِ هراکلیتوس و اصالتِ آن‌ها تردید وجود دارد. برخی از محققین نیز تعدادی از پاره‌ها را به دو پاره تقسیم کرده‌اند؛ به همین دلیل تعدادِ پاره‌ها را برخی از محققین بیش از ۱۳۰ و برخی کم‌تر از این تعداد ذکر کرده‌اند، بنابراین در مورد تعداد پاره‌هایی برجای مانده از هراکلیتوس نمی‌توان با قطعیت صحبت کرد.[۵۵] همچنین ترتیب و شماره‌گذاریِ پاره‌ها را نیز محققانِ مختلفی مانند دیلس یا بایواتر به شکل‌هایِ گوناگونی انجام داده‌اند.[۵۶]

سبک گفتار[ویرایش]

هراکلیتوس بیانی ناروشن و مبهم داشت که به‌نظر می‌رسد این روش را به‌عمد انتخاب کرده بود.[۵۷] وی اهمیتی نمی‌داد که دیگران، سخنانش را می‌فهمند یا نه؛[۵۸] چنان‌که گفته‌است:

«خداوندی که الهاماتِ سروشِ دلفیوس از اوست، نه می‌گوید و نه پنهان می‌کند، تنها نشانه‌ای بدست می‌دهد.»[۵۹]

او معتقد بود که در کلماتش یک راز و سری است که افراد می‌بایست در ورای کلمه‌ها این سر را بجویند، رازی که تمام هستی در آن نهفته‌است. هراکلیتوس این راز را ساختهٔ فکر خودش نمی‌دانست، بلکه این قانون هستی است که در سخن وی از پوشیدگی بیرون می‌آید و ظهور می‌کند. چنان‌که می‌گوید:

«دانایی، نه گوش دادن به من، بلکه به لوگوس است و هم‌سخن شدن با اوست که همه چیز یکی است»[۶۰]

گاتری دلایلِ ناروشن صحبت کردنِ هراکلیتوس را این‌گونه بیان می‌کند:

  1. دیدِ تحقیرآمیز نسبت به مردم؛ چراکه وی با به‌کارگرفتنِ زبانی که احمق‌ها قادر به درکِ آن بوده‌اند، از ارزشِ خود می‌کاسته‌است.
  2. ناکافی‌بودنِ زبانِ آن عصر برای بیانِ اندیشه‌های وی؛ چراکه اندیشه‌های او نسبت به دیگران موشکافانه‌تر بوده‌است.
  3. اعتقادِ هراکلیتوس مبنی بر دانستنِ حقیقتِ مطلق؛ چراکه همین اعتقاد، منجر به بیانی پیامبرگونه از جانبِ هراکلیتوس می‌شده، و نه بیانی مناظره‌ای.[۶۱]

گفته‌می‌شود که اوی‌ریپیدس از کتابِ هراکلیتوس، نسخه‌ای را در اختیار سقراط قرار داد، و از وی خواست تا نظرش را در مورد کتاب بازگو کند. سقراط در پاسخ چنین گفت:

«آنچه می‌فهمم عالی است؛ به جرأت می‌گویم آنچه هم نمی‌فهمم عالی است؛ ولی تنها یک غواصِ دلوسی[ی ۴] می‌تواند ژرفایِ آن را دریابد.»[۶۳]

افلاطون و ارسطو نیز به دشوارنویسیِ هراکلیتوس اشاره می‌کنند و آن را مورد نقد قرار می‌دهند.[۶۴] به‌طور مثال ارسطو می‌گوید مشخص نیست اشارات هراکلیتوس در نوشته‌هایش به گذشته مربوط می‌شود یا به آینده، و بخاطر همین ابهام، تعیین معنای دقیق نوشته‌های او بسیار دشوار است.[۶۵]

برای نمونه او این جمله را از هراکلیتوس نمونه می‌آورد:

«مردم همواره خود را نسبت به لوگوس به بی‌خبری می‌زنند.»[۶۶]

و توضیح می‌دهد که مشخص نیست که «همواره» به چه زمانی اشاره می‌کند؛ و به همین دلیل دارای ابهام است.[۶۷]

هراکلیتوس به سبب اخلاق تند، و شیوهٔ دشوار بیان مطالبش، در یونان باستان مشهور به فیلسوف تاریک[۶۸] یا فیلسوف گریان[۶۹] شد. اما برخی از فیلسوفان همچون لوکرتیوس و هگل انتسابِ لقب تاریک به هراکلیتوس را مورد انتقاد قرار می‌دادند. به‌طور مثال لوکرتیوس معتقد بود که نادانان، هراکلیتوس را تاریک خوانده‌اند، در حالی که او برای دانایانِ یونان تاریک نبوده.[۷۰]

آراء دربارهٔ مردم[ویرایش]

دیل معتقد است که هراکلیتوس از همشهریانش به شکل بیمارگونه‌ای بیزار بود.[۷۱] از او دربارهٔ عموم مردم و همشهریانش نقل شده که:

«فرومایگان بی‌شمارند، آن‌ها که ارزشی دارند، اندک.»[۷۲]

«بیشتر مردم، همچون گله حیوانات، جز سیر کردن شکم اندیشه‌ای ندارند.»[۷۳]

«انسانها فهم و تمیزی از خود نشان نمی‌دهند، خواه پیش از آنکه چیزی به آن‌ها آموخته شود خواه پس از آن، گرچه بیدارند اما توجه به کاری که انجام می‌دهند، ندارند، همان‌گونه که آنچه را در خواب می‌کنند را از یاد می‌برند.».[۷۴]

«بهتر آن است که همهٔ مردان بالغ افه‌سوس خود را به دار آویزند و شهر را برای پسرانی که ریش ندارند خالی بگذارند.»[۷۵]

شاید از مهم‌ترین دلایلِ بیزاریِ هراکلیتوس از همشهریانش، اخراجِ هرمودوروس، دوستِ صمیمی‌اش، از شهر باشد. هرمودوروس حاکمِ شهر افه‌سوس و از هواخواهانِ هخامنشیان بود. زمانی که ایونیه بر حکومتِ ایرانیان شورید، مردم افه‌سوس وی را از حکومت برداشتند و سپس تبعید کردند.[۷۶]

او حتی از متفکران پیشین نیز با تحقیر سخن می‌گفت:

«هومر را باید از میان صفحات کتاب بیرون کشید و تازیانه زد!»[۷۷]

«دانش‌اندوزی، هوش و شعور نمی‌آورد. اگر جز این بود؛ هزیود، فیثاغورس، کسنوفانس و هکاتئوس هم باهوش می‌شدند!»[۷۸]

با این وجود هیچ سخنِ صریحی از هراکلیتوس در نقد از فیلسوفانِ میلتوسی دیده نمی‌شود. این مورد را می‌توان این‌گونه تفسیر کرد که وی آنان را متفکرانی داناتر و مترقی‌تر از دیگر متفکران می‌دانسته‌است.[۷۹]

برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفهٔ خود می‌نویسد که هراکلیتوس تنها از یک فرد به نام تئوتاموس به نیکی یاد کرده، و چون در پی دلیل این تحسین بگردیم، می‌بینیم که او گفته‌است: «بیش تر مردم بدند!»[۸۰]

فلسفه[ویرایش]

نیم‌تنهٔ هراکلیتوس با نامِ «فیلسوف گریان» اثر یوهان کریستوف لودویگ لاک، ۱۷۵۷ م.

لوگوس[ویرایش]

لوگوس در یونانِ باستان به معناهای مختلفی به کار می‌رفته که از آن جمله می‌توان به گزینش، سخن گفتن و شمارش اشاره کرد.[۸۱] کنستانتین بودوریس معتقد است که بایستی میان چهار معنای لوگوس تفاوت قایل شویم:

  • گفتار
  • لوگوسِ مشترک و عام روح (به عنوان نوعی ساختار و کیفیت روح)
  • امر مشترک و عام جامعه انسانی، یعنی دولت و کشور
  • لوگوس مشترک و عام همه چیزها[۸۲]

در نگاهِ نخست چنین به‌نظر می‌رسد که لوگوس در جملاتی که از هراکلیتوس بازمانده‌است، معنایِ «می‌گوید» می‌دهد، و مفهومِ کلیِ آن این است که: «هراکلیتوس می‌گوید:...» اما داریوش درویشی معتقد است از آن‌جایی که کلمهٔ لوگوس در پاره‌های زیادی به‌کار برده شده، این عقیده در موردِ لوگوس موردِ قبول نیست.[۸۳] گاتری نیز بر آن است که وجودِ لوگوس مستقل از اظهاراتِ هراکلیتوس است؛[۸۴] و همچنین اعتقاد دارد حتی زمانی که هراکلیتوس واژهٔ لوگوس را در مفهومِ خاصِ فلسفهٔ خود به‌کار می‌گیرد، آن را از کاربردهای متعارفش متمایز نمی‌کند.[۸۵]

البته به اعتقادِ درویشی هراکلیتوس کلمهٔ لوگوس را از معنایی که یونانیان باستان منظور می‌کرده‌اند، در معنایی ژرف‌تر و البته به‌صورتِ رمزی-تمثیلی به‌کار برده‌است. وی اظهار می‌کند که با بررسیِ بیشترِ قطعاتِ بازمانده از هراکلیتوس، نمادهایی به‌دست می‌آیند که به‌وضوح به لوگوس اشاره دارند.[۸۶] به‌طورِ مثال او از این پاره‌ها یاد می‌کند:

«دانایی، یک چیز است: شناختنِ خردی که به‌وسیلهٔ آن، همه‌چیز بر همه‌چیز فرمان می‌راند.»[۸۷]

«از همهٔ کسانی که سخنان‌شان را شنیده‌ام، هیچ‌کس نبود که دریافته باشد حکمت از همه‌چیز جداست.»[۸۸]

درویشی سپس توضیح می‌دهد که با توجه به این‌که از نظر هراکلیتوس، تنها چیزِ ثابت و ایستا در جهان، زمانی که تمامیِ چیزها در حال دگرگونی‌اند، لوگوس است، می‌توان نتیجه گرفت که مرادِ هراکلیتوس از لوگوس، قانون است. وی همچنین اضافه می‌کند که باید توجه داشت، قانونی که هراکلیتوس مد نظر دارد، قانونی نیست که وضع شود، بلکه قانونی است که یافته می‌شود.[۸۹]

از دیدگاهِ گاتری لوگوس امری است که برای همگان مشترک است، و با اندیشه و تفکر انسانی در رابطه می‌باشد.[۹۰] وی آن را «قانونی که جهان را نظم می‌دهد، و قانونی که اذهان انسانی می‌تواند آن را درک کند» معرفی می‌کند.[۹۱] نتیجه‌ای که گاتری، با توجه به پاره‌های بازمانده از هراکلیتوس، در بارهٔ لوگوس می‌گیرد این است که لوگوس یک امر واحد و حقیقتی پاینده است که هم الهی است، و هم عقلی؛ این امر واحد ما را احاطه کرده، و مسبب نظم کیهانی است. به اعتقاد گاتری بلاهتِ انسان‌ها از طریقِ عناصرِ درون‌شان می‌تواند لوگوس را تغییر دهد. چراکه لوگوس، آتش، گرم و خشک است، و رطوبت و سردیِ درونِ ما لوگوس را فاسد می‌کند.[۹۲]

جفری کرک نیز در بارهٔ لوگوس می‌گوید:

«طریق سازمان‌یافته‌ای که همهٔ اشیا بدان طریق کار می‌کنند؛ طرح، قاعده، حتی قانون، خلاصه‌های ممکن‌اند. اعتقادِ من این است که اگر عبارتِ مایهٔ زحمتِ «فرمول‌های اشیا» را ترجمهٔ لوگوس بدانیم با ابهامِ کمتری مواجه خواهیم شد.»[۹۳]

گاتری همچنین معتقد است با آن‌که از دیدگاهِ هراکلیتوس، لوگوس امری همگانی است، اما هراکلیتوس به شکل متناقضی بیان می‌کند که تنها شخصی است توانسته‌است لوگوسِ همگانی را کسب کند، و تقصیرِ واماندن از لوگوس، تنها و تنها متوجه اشخاص است، بدان جهت که گمان می‌کنند همهٔ آنچه می‌بینند، حقیقت است.[۹۴]

دو پارهٔ بازمانده از هراکلیتوس می‌گوید:

«خران، کاه را به زر ترجیح می‌دهند.»[۹۵]

«طلاجویان، زمین را بسیار می‌کاوند و اندک می‌یابند.»[۹۶]

درویشی از این گفته‌ها برداشتی تمثیل‌گونه دارد، به این شکل که: خران، را اشاره به کسانی می‌داند که یافته‌های عمومی را به دریافت‌های فلسفی رجحان می‌دهند و طلاجویان را اشاره به فیلسوفانی می‌داند که به دنبالِ یافتنِ لوگوس هستند، اما موفق به یافتنِ آن، به آن شکلی که هراکلیتوس دریافته‌است، نمی‌شوند.[۹۷]

محققانی هم‌چون شرف‌الدین خراسانی، آن قانون یا لوگوسی که هراکلیتوس می‌گوید را «تناقض و تضاد در هستی» می‌دانند. اما بر اساسِ دیدگاه‌های هراکلیتوس، تناقض و تضاد، باوجودِ این‌که یکی از مصداق‌های قانون به‌شمار می‌رود، ولی یگانه ویژگیِ آن قانونِ حاکم بر جهان نیست.[۹۸] گاتری دربارهٔ لوگوس معتقد است که لوگوس نه تنها قانونِ همهٔ «شدن‌ها» در جهان است، بلکه قانونِ ستیزه و تنشِ هم‌زمانِ اضداد نیز هست.[۹۹]

داریوش درویشی با توجه به قطعاتی که از هراکلیتوس برجا مانده، ویژگی‌هایِ لوگوس را چنین بیان می‌کند: «یک: لوگوس «هست»، در حالی که همه‌چیز «می‌شود». دو: یافتنی است؛ و می‌توان با آن هم‌آوازی کرد. سه: همگانی است. چهار: همه‌چیز بر اساسِ لوگوس پدید می‌آید. پنج: لوگوس همان کلامِ هراکلیتوس نیست، بلکه مستقل از کلامِ وی است. شش: یکی از مفادِ آن این است که همه‌چیز یکی است.»[۱۰۰]

آتش[ویرایش]

هراکلیتوسِ گریان و دموکریتوس خندان، اثر دوناتو برامانت

هراکلیتوس آتش را منشأ نخستین، و همهٔ چیزهای دیگر را برخاسته از آن می‌دانست. پیش از وی، تالس، آب را منشأ نخستین می‌دانست، و آناکسیمنس نیز هوا را به عنوانِ منشأ نخستین معرفی کرده بود. نظری که هراکلیتوس ارائه کرد، صرفاً ایجادِ تغییر در منشأ نخستین یا عنصر اولیه نبود. البته یافتنِ ماده‌ای که ذات و تشکیل‌دهندهٔ همهٔ چیزهایِ دیگرِ موجود در جهان باشد، در معرفی‌کردنِ آتش به این عنوان، مؤثر بوده؛ اما این مورد، تنها دلیل برایِ این انتخاب نبوده‌است. از مهم‌ترین اصولِ فلسفهٔ هراکلیتوس، ستیز و کشاکش میانِ چیزها است؛ و آتش ماده‌ای است که برای زنده‌ماندنِ خویش، دیگر ماده‌ها را نیز به آتش تبدیل می‌کند؛ و چنانچه این تغییر و تبدل را انجام ندهد، خواهد مرد؛ بنابراین آتش با فلسفهٔ هراکلیتوس هماهنگیِ ویژه‌ای دارد، که عناصری مانند «آب» یا «هوا» از این هماهنگی برخوردار نیستند.[۱۰۱]

گفته می‌شود هراکلیتوس فرایندِ بوجودآمدنِ چیزها از آتش را فرایندی چرخه‌ای می‌دانست و معتقد بود زمانی که سال بزرگ سپری شود تمامی اشیاء دوباره به آتش تبدیل می‌شوند.[۱۰۲] منابعی مانند کنسورینوس با نسبت دادنِ نظریهٔ سال بزرگ به هراکلیتوس، از قولِ وی بیان کرده‌اند که هراکلیتوس زمان آن را ۱۰٬۸۰۰ سال تخمین زده‌است.[ی ۵] بر اساسِ این منابع هراکلیتوس معتقد بوده‌است که سال بزرگ، زمانی است که طی آن، خورشید، ماه و دیگر ستارگان به جای‌گاهی که پیش از آن در زمان معین قبلی بوده‌اند، بازمی‌گردند.[۱۰۴] این شرح از فلسفهٔ هراکلیتوس که فنایِ چرخه‌ای و متناوبِ جهان بوسیلهٔ آتش را دربردارد، نخستین‌بار توسط ثئوفراستوس بیان شده‌است و پس از آن در تمایِ شرح‌های ادوارِ بعدی راه یافته‌است. در موردِ اینکه آیا این نظریه از هراکلیتوس است یا خیر، توافقِ عامی وجود ندارد.[۱۰۵]

گاتری معتقد است پاره‌های بازمانده از هراکلیتوس با نظریهٔ حریقِ بزرگ جهانی سنجش ناپذیر است.[۱۰۶] وی از این پاره استفاده می‌کند:

«این نظامِ جهانی را، که برای همگان همان است، هیچ‌یک از خدایان یا آدمیان نساخته‌است، بلکه همواره بوده و هست و خواهد بود: آتشی همیشه زنده، که فروزان است در اندازه‌هایی، و خاموش است در اندازه‌هایی.»[۱۰۷][۱۰۸]

گاتری این پاره را ضدِ شرحِ ثئوفراستوس از فلسفهٔ هراکلیتوس دربارهٔ حریق جهانی می‌داند. وی توضیح می‌دهد که می‌توان استدلال کرد، آتش که براساسِ نظرِ هراکلیتوس، جوهرِ اساسیِ جهان است، با حریق‌های متناوب نه از بین می‌روند و نه به‌وجود می‌آید، بلکه تنها در تجلیاتِ خود تغییر می‌کند.[۱۰۹] گاتری بر آن است که مقصودِ هراکلیتوس از این پاره، توصیفِ کیهان در حالتِ کنونی‌اش است: آتش به تناوب در بخش‌هایی مختلفی از کیهان فروزان است (آتش یا بخار داغ) و در بخش‌هایِ دیگر خاموش (آب یا خاک).[۱۱۰]

کاپلستون نیز معتقد است که نسبت دادنِ نظریهٔ حریقِ بزرگِ جهانی به هراکلیتوس مشکوک است. کاپلستون می‌گوید نفسِ این نظریه با گفته‌هایِ هراکلیتوس متناقض است.[۱۱۱]

کاپلستون استدلال می‌کند: از آن‌جا که هراکلیتوس، وجودِ تغییر و تحول برای وجودِ «واحد» (آتشِ جهانی) را لازم و ضروری می‌داند؛ اگر تمامیِ چیزها در دوره‌هایی پشتِ سرِ هم، در نهایت به آتش تبدیل شوند، خودِ آتش نیز خواهد مُرد؛ چرا که همان‌گونه که گفته شد، تغییر و تبدیل برایِ زنده‌ماندنِ آتش ضروری است.[۱۱۲]

دربارهٔ نقش آتش در مابعدالطبیعهٔ هراکلیتوس نیز دو تعبیر رایج است. در تعبیر نخست، او قائل به آرخه بودن آتش شناسانده می‌شود؛ ولی در تعبیر دوم، برخی پژوهشگران این نظر را رد می‌کنند و معتقدند هراکلیتوس به هیچ اصل نخستینی باور ندارد.[۱۱۳][۱۱۴] درواقع، آتش پیروز کشمکش عناصر اربعه نیست؛ بلکه آن عنصری است که خود را در اجرام دستخوش تغییر، بروز می‌دهد. در حالی که نوعی استمرار و ثبات در ذات یا خواص اشیای مادی وجود دارد، مایهٔ مادی جهان دستخوش تغییر و تحول دائمی است.[۱۱۵]

چرخهٔ عناصر در نظر هراکلیتوس، طبق گفتهٔ داریوش درویشی.

درویشی اعتقاد دارد که هراکلیتوس برخلافِ دیگر فیلسوفانِ ایونی که یکی از عناصر را آغازگرِ چرخهٔ عناصر در طبیعت می‌دانستند، هیچ‌کدام از این عناصر را منشأ نخستین نمی‌دانسته‌است. بلکه آتش در نزدِ هراکلیتوس نمادِ مادیِ جنبش و سیلان می‌باشد. به‌طور مثال، وی به این جملات اشاره می‌کند:

«[آتش،] نیازمندی و بی‌نیازی [است].»
«آتش از مرگِ زمین می‌زید، و هوا از مرگ آتش؛ آب از مرگِ هوا می‌زید و زمین از مرگِ آب.»
«مرگِ ارواح، آب شدن است و مرگِ آب، زمین شدن؛ اما آب از زمین، و روح از آب برمی‌آید.»
«راهِ بالا و راهِ پایین یکی و همان است.»
«[در محیطِ یک دایره،] آغاز و پایان یکی است.»[۱۱۶]

تغییر و تحول دائمی[ویرایش]

با توجه به اینکه ستیز و کشمکش میان اضداد، اساس متافیزیک هراکلیتوس است، تغییر و تحولِ چیزها در نزد هراکلیتوس ضروری و گریزناپذیر است. این کشمکش، که هیچ‌گاه بازنمی‌ایستد و پیروز هم ندارد، تنها شکل دوام و بقاست.[۱۱۷] در واقع متافیزیک هراکلیتوس زیر سلطهٔ عدالت جهانی قرار دارد و همواره از پیروزی نهایی یکی از اضداد و پایان‌یافتنِ ستیز جلوگیری می‌کند.[۱۱۸] به گفتهٔ هراکلیتوس:

«نمی‌توان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت، چرا که هنگامی که برای بار دوم از آن عبور می‌کنیم، دیگر نه آن رودخانه رودخانه قبلی است و نه تو آن آدم قبلی.»[۱۱۹]

درنظر او، آنچه یگانه و پایدار می‌نماید، در واقع یگانگی زودگذر اضداد و یگانگی پیش از بازگسستن است. بر این اساس در دیدگاه هراکلیتوس، اصل با «شدن» است؛ و «بودن» وهم و گمان ذهن است.[۱۲۰] او «شدن» را ذات هستی می‌داند.[۱۲۱]

اعتقاد هراکلیتوس به تغییر جهانی در جملهٔ «همه چیز در جریان است» بیان شده‌است، اما راسل در اصالت داشتن این جمله تردید می‌کند. راسل معتقد است سخنانِ هراکلیتوس از طریقِ نقلِ قول‌هایی که افلاطون و ارسطو، به‌منظورِ رد کردنِ سخنانِ این فیلسوف کرده‌اند، به ما رسیده‌است؛ بنابراین ممکن است این جمله از پشتِ حجابِ بدخواهی و کینه‌توزی به ما رسیده‌باشد.[۱۲۲] راسل تصریح می‌کند که هراکلیتوس با تمام اعتقادی که به تغییر دارد، باز به یک چیزِ جاویدان قائل است، و آن آتشِ جاویدان است که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود:

«یک آتش زندهٔ جاوید بوده‌است و اکنون هست و همیشه خواهد بود.»[۱۲۳]

کاپلستون این نکته را بیان می‌کند که دگرگونی همیشگیِ چیزها، موضوع جدیدی نبود، و فیلسوفانِ ایونیِ پیش از هراکلیتوس نیز به این مورد اشاره کرده‌بودند و این موضوع را دریافته بودند؛ بنابراین نسبت دادنِ این نظر به هراکلیتوس چندان وجهی ندارد، چراکه برخلافِ تأکیدی که هراکلیتوس بر پیام مخصوص خود به بشر[ی ۶] دارد، این کلامِ جدیدی نیست، و البته با دیگر جنبه‌های فلسفه‌اش نیز متناقض است.[۱۲۴]

همچنین باید در نظر داشت که حسِ گذرا بودن سرشت اشیاء، و تغییر و تبدل‌یافتنِ آنان به جیزهای دیگر، اندیشهٔ بیشتر یونانیان را همواره به خود مشغول ساخته‌بود. این نکته در این جملهٔ هرودوت نیز به خوبی بیان شده‌است:

«برای بسیاری، دولت‌هایی که زمانی بزرگ بودند، کوچک شده‌اند و آن‌هایی که پیش از این کوچک بوده‌اند در زمانِ من بزرگ شده‌اند.»[۱۲۵]

برخلافِ کاپلستون و راسل، گاتری افلاطون را برحق می‌داند و باور دارد که افلاطون شناختِ دلپذیری از هراکلیتوس داشته‌است، بنابراین آموزهٔ تغییر و تحول به هراکلیتوس تعلق دارد و این آموزه در اندیشهٔ وی موقعیتی مرکزی را داراست. بر اساسِ گفتهٔ گاتری، از افلاطون به بعد تمامیِ منابع این آموزه که «همه چیز در جهان در حال سیلان است» را به هراکلیتوس نسبت داده‌اند، و این امر بسیار بعید است که گفته شود افلاطون هراکلیتوس را بد تفسیر کرده‌است، و مفسرانِ یونانیِ بعدی نیز، با وجودِ اینکه به کتابِ هراکلیتوس دسترسی داشته‌اند، تنها از افلاطون پیروی کرده‌اند. گاتری توضیح می‌دهد که آموزهٔ سیلانِ همیشگیِ چیزها، پیوستگی نزدیکی با نظریهٔ یکسانیِ اضدادِ هراکلیتوس دارد، چراکه تغییر حالتی دوری دارد: از «الف» به «ب» و دوباره بازگشت به «الف».[۱۲۶]

یگانگی اضداد[ویرایش]

نقاشی‌ای خیالی از هراکلیتوس، کشیده شده توسط هندریک تر بروخن با رنگ روغن در سال ۱۶۲۸

در نگر هراکلیتوس تمامیِ چیزها از اضداد تشکیل شده‌اند، و بنابراین دارای تنشی درونی هستند.[۱۲۷] این کشاکشِ جاویدان میان اضداد، هستهٔ دوم اندیشهٔ هراکلیتوس را تشکیل می‌دهد. اضدادِ در حال ستیز به اتفاق، حرکت و تحولی پدید می‌آورند که خود گونه‌ای از هماهنگی است.[۱۲۸]

برای نمونه می‌توان به کمانِ بِزه‌ای اشاره کرد که بر روی زمین افتاده‌است. این کمان دائماً از دو سمت نیرویی بر زه وارد می‌کند، و آن را می‌کشد. اما در نهایت این کمان در حالتی پایدار و هماهنگ دیده می‌شود.[۱۲۹]

در جهان وحدت، وجود دارد، اما این وحدت، از کثرت حاصل شده‌است؛ و البته گاه به نظر می‌رسد که هراکلیتوس وحدت را از کثرت اساسی‌تر می‌داند.[۱۳۰]

هراکلیتوس اضداد را یکسان می‌دانست، بدین معنی که بعضی از اضداد در یک امتداد هستند و در پیِ یکدیگر می‌آیند؛ همچون شب و روز، و تابستان و زمستان.[۱۳۱] گروهی از اضداد نیز فقط در نظر مردم ارزش‌های متفاوتی دارند؛[۱۳۲] چنان‌که در نظر هراکلیتوس نیک و بد، مرگ و زندگی، و هستی و نیستی در واقع یکی هستند و خواص و اختلافِ آن‌ها اعتباری است.[۱۳۳] همچنین برخی از موضوعاتِ موردِ تجربه نیز نسبی هستند؛[۱۳۴] همچون آبِ دریا که هم‌زمان پاک‌ترین و ناپاک‌ترینِ آب‌ها ست؛ این آب را ماهیان می‌نوشند و برایشان گواراست، اما همان آب برای انسان‌ها خطرناک و غیرِ آشامیدنی است.[۱۳۵] بعضی از اضداد نیز در واقع فقط جنبه‌های مختلف از چیزی یکسان هستند؛ همچون بالا و پایین در مسیرِ یک جاده.[۱۳۶] هراکلیتوس در پاره‌ای گفته‌است:

«در نظر خدا، همه‌چیز عادلانه و خوب و درست است؛ ولی انسان برخی چیزها را درست و برخی را نادرست می‌داند.»[۱۳۷]

جنگ و ستیز در نظر هراکلیتوس نیرویی هدایت‌گر و آفریننده است؛ تا آنجا که وی از جنگ به‌عنوان «پدر و پادشاهِ همه‌چیز» نام می‌برد و آن را در جایِ زیوس می‌نشاند.[۱۳۸] به‌علاوه هراکلیتوس به شدت از هومر انتقاد می‌کرد که چرا در یکی از اشعارش آرزو کرده که «عاقبت روزی ستیزه بین انسان‌ها و خدایان به پایان رسد». هراکلیتوس می‌گوید: «وی ندانسته برای نابودی جهان دعا می‌کرد؛ زیرا اگر دعای او مستجاب می‌شود، همه‌چیز از میان می‌رفت.» چراکه به تصریح هراکلیتوس:

«جنگ امری عمومی است و ستیزه عدالت است.»[۱۳۹]

کاپلستون معتقد است که می‌توان گفت واقعیت در نگاهِ هراکلیتوس یکی است، و البته هم‌زمان بی‌شمار است. به عبارتی وحدت (این‌همانی) در کثرت (این‌نه‌آنی) یگانه واقعیتِ هستی می‌باشد.[۱۴۰] هراکلیتوس را می‌توان پایه‌گذار دیالکتیک دانست. این مفهوم در سدهٔ نوزدهم در فلسفهٔ هگل و سپس به صورت کامل‌تری در فلسفهٔ مارکس خود را نشان می‌دهد.[۱۴۱]

اخلاق[ویرایش]

روح در نظر هراکلیتوس ترکیبی از آتش و آب است. از میانِ این دو، آتش شریف است و آب پست. وی روحی که بیشتر از همه آتش دارد را روحِ خشک می‌نامد؛[۱۴۲] و معتقد است اگر عنصرِ آتش روحِ انسان را ترک کند، عناصرِ بی‌ارزشی مانند آب و خاک جایِ آن را می‌گیرند. برای روحِ انسانی مرطوب و تر شدن، لذت بخش است، اما مرطوب شدنِ روح، مرگِ روح است و بنابراین خشک نگاه داشتنِ روح، صلاح و مصلحتِ انسان است.[۱۴۳] اخلاق هراکلیتوس، از آن‌جا که یک ریاضت‌کشیِ غرورآمیز است، شباهت زیادی به اخلاق نیچه دارد. برای هراکلیتوس، نیرویی که از خودداری برای انجام شهوات به‌وجود می‌آید، قابلِ احترام است، اما از خودِ شهوات متنفر است. چنان‌که می‌گوید:

«روحِ خشک، خردمندترین و بهترینِ ارواح است.»[۱۴۴]

او سرچشمهٔ بدبختی و بدی را در بشر گستاخی یا غرور می‌داند و معتقد است اگر بشر، خود را به خوبی بشناسد، دچار سرکشی نمی‌شود. به همین علت چنین اظهار می‌کند:

«من در جستجوی خود بوده‌ام.»[۱۴۵]

دین و خدا[ویرایش]

به‌نظر می‌رسد که هراکلیتوس نسبت به دین‌های زمانِ خود خصومت می‌ورزیده، با دیدِ انتقاد به آن‌ها می‌نگریسته، و برای مراسم و آیین‌های دینی احترامی قایل نبوده‌است.[۱۴۶] البته راسل معتقد است که وی دینی مختصِ خود داشته و تنها نسبت به معتقداتِ مردم ابرازِ بیزاری می‌کرده‌است. راسل در این مورد می‌گوید:

«اگر هراکلیتوس چنان از تودهٔ مردم متنفر نبود که نتواند به تبلیغِ نظریاتِ خود بپردازد، می‌توانست یک مصلحِ دینی باشد.»[۱۴۷]

وی انتقادات تندی نیز به خدایان المپ و آیین‌های دینی مربوط به آن‌ها بیان می‌کرد، که اگر ساکن آتن بود یقیناً به مرگ محکوم می‌شد:

«جهان توسط هیچ‌یک از این خدایان ساخته نشده‌است.»

«دعا برای این مجسمه‌ها خواندن، مثل آن است که به جای صحبت با اهل خانه، با خود خانه حرف بزنید.»

«با لکه‌دار کردن خود به خونی که می‌ریزند [قربانی کردن حیوانات] خود را از خون‌هایی که ریخته‌اند [قتل انسان‌ها] تطهیر می‌کنند، چنان‌که به گل و لای آلوده باشند و بخواهند با گل و لای خود را پاک کنند.»[۱۴۸]

کاترین آزبرن برخلافِ دیگران معتقد است که بسیاری از گفته‌های هراکلیتوس، که از آن‌ها نقد و ریشخندِ مناسک دینی برداشت می‌شود، در واقع گفته‌هایی هستند که در اهمیتِ بسترِ مذهبی بیان شده‌اند.[۱۴۹] وی معتقد است که هدفِ هراکلیتوس توضیح دادنِ این مورد است که منطقِ دیگری در مناسکِ دینی حکم‌فرماست. منطقی که اگر از دیدگاهِ مذهبی بررسی شود بی‌معنا نیست. چراکه هراکلیتوس معتقد است منطقِ رفتارهای مذهبی با منطقِ رفتارهای روزانهٔ انسان‌ها متفاوت است، و نباید با آن‌ها مقایسه شود.[۱۵۰] آزبرن این پاره‌ها را از هراکلیتوس نقل می‌کند:

«شیوهٔ انسانی هیچ معنایی ندارد، اما شیوهٔ آسمانی معنا دارد.»

«شیوهٔ زندگی برای انسان‌ها، خدای انسان‌ها است.»[۱۵۱]

آزبرن معتقد است که این برداشت از گفته‌های هراکلیتوس، با دیگر قسمت‌های فلسفهٔ هراکلیتوس نیز هماهنگ است؛ چرا که براساسِ این برداشت، گفته‌های هراکلیتوس، اشاره به وجود تفاوت‌هایی دارد که در عین حال «یکی» هستند.[۱۵۲] هراکلیتوس حتی در پارهٔ دیگری، دو خدایِ هادس و دیونوسوس را یکی می‌داند:

«اما برای کسانی که جنجال برپا می‌کنند و برای لنایا مراسم جشن می‌گیرند، هادس و دیونوسوس یکی است.»[۱۵۳]

گاتری نیز موافق است که هراکلیتوس مخالفِ مراسمِ و آیین‌های مذهبی نیست، بلکه فقدانِ بصیرت را در این مراسم و مناسک نکوهش می‌کند. به طور مثال گاتری می‌گوید از نظر هراکلیتوس مراسم مذهبیِ دیونوسوسی که آلتِ دیونوسوس در آن پرستش می‌شده، تنها زمانی شرم‌آور است که معنایِ این اعمال فهمیده نشود.[۱۵۴]

گاتری همچنین می‌گوید که هراکلیتوس معتقد به فناناپذیری نفس و زندگی پس از مرگ بوده‌است. البته وی تأکید می‌کند که پاره‌های بازمانده از هراکلیتوس اظهارات مستقیمی در موردِ فناناپذیری ارائه نمی‌کنند،[۱۵۵] اما نابودیِ کامل، پس از مرگ، با قانونِ تغییر و تحولِ دایمی که هراکلیتوس آموزش می‌داد، دارای تناقض است.[۱۵۶]

از نظر گاتری، هراکلیتوس به چرخه در زندگی معتقد بوده‌است؛ چراکه در پاره‌های بازمانده از وی آمده‌است:

«آب شدن برای روح‌ها مرگ است.»

«... اما از خاک، آب برمی‌آید و از آب، روح.»[۱۵۷]

به این ترتیب نفسی که احمقانه زیستن را انتخاب کند، آب خواهد شد و این چرخه ادامه خواهد داشت. اما نفسی که شایسته و درست زیسته باشد می‌تواند خود را از این چرخه برهاند، و با لوگوسِ آتشین تماس برقرار کند؛ چراکه هراکلیتوس معتقد است:

«روحِ خشک، خردمندترین و بهترین است.»[۱۵۸]

واژهٔ خدا در گفته‌های هراکلیتوس بسیار مورد استفاده قرار گرفته‌است، که البته این واژه جدای از واژهٔ خدایان به‌کار گرفته شده. به‌نظر می‌رسد منظوری که هراکلیتوس از واژهٔ «خدا» در نظر داشته، مفهومِ عدالت جهانی،[۱۵۹] و تصوری همه‌خدایی بوده‌است.[۱۶۰][۱۶۱]

شناخت‌شناسی[ویرایش]

هراکلیتوس دریافت‌های حسی را منشأ شناخت می‌دانست؛[۱۶۲] چرا که معتقد بود:

«برای چیزهایی که می‌توان دید، شنید و آموخت، ارزش قائل می‌شوم.»[۱۶۳]

البته گویا وی دریافت‌های حسی را به‌تنهایی برای همگان، منبع مناسبِ شناخت نمی‌دانسته‌است. به عبارتی هراکلیتوس، برایِ شناختِ حقیقی، علاوه بر حواسِ پنج‌گانه ذهنِ انسان‌ها را نیز لازم می‌دانسته‌است؛[۱۶۴] چرا که در یکی از جملاتِ بازمانده از او چنین آمده‌است:

«چشمان و گوش‌ها، گواهانِ بدی برای انسان‌ها هستند؛ اگر [آن انسان‌ها] روحِ بربر داشته‌باشند.»[۱۶۵]

با توجه به معنایِ لفظِ بربر در میانِ یونانیانِ باستان، که به مفهومِ کسی است که زبانِ یونانی را می‌شنود، اما از درکِ آن عاجز است، می‌توان نتیجه گرفت که در نظرِ هراکلیتوس نیز صاحبانِ روحِ بربر، کسانی هستند که داده‌های حسی را دریافت می‌کنند، اما از درک و فهمِ آن‌ها عاجز هستند؛ در نتیجه به شناختِ حقیقی نمی‌رسند.[۱۶۶]

اما آن چیزی که با شناختِ حقیقی، کشف می‌شود، در یک تعبیر «لوگوس» است، و در تعبیرِ دیگر، «شدن» چیزها در جهان است.[۱۶۷]

ستاره‌شناسی[ویرایش]

دیوگنس لائرتیوس در میانِ شرحِ عقاید هراکلیتوس، بخشی از عقاید هراکلیتوس دربارهٔ ستاره‌شناسی را بیان می‌کند که از قرارِ زیر است:

«بخارها از روی زمین و نیز دریا برمی‌خیزند؛ بخارهای دریایی خالص و درخشان هستند، و بخارهای زمینی تاریک. آتش از بخارهای درخشان تغذیه می‌شود و عنصر رطوبی از بخارهای دیگر. وی ماهیت محیطی که ما را احاطه کرده مشخص نمی‌کند. با این حال، می‌گوید که در آن کاسه‌هایی وجود دارند که تقعر آن‌ها به سویِ ما است و در آن‌ها بخارهای درخشان جمع شده و شعلهٔ آتش تولید می‌کنند. اینها ستارگان‌اند. شعله‌های خورشید گرم‌ترین و درخشان‌ترینِ آن‌ها هستند؛ سایر ستارگان از زمین دور هستند و به همین سبب نور و گرمای کم‌تری به آن می‌دهند. منطقه‌ای که ماه، که نزدیک‌ترین ستاره به زمین است، از آن عبور می‌کند خالص نیست. با این حال، خورشید در منطقه‌ای آرام و روشن حرکت کرده، و فاصلهٔ مناسب را با ما حفظ می‌کند. به همین علت است که نور و حرارت بیشتری به ما می‌دهد. کسوف و خسوف زمانی رخ می‌دهد که کاسه‌ها به سمت بالا می‌گردند؛ اَشکال مختلف ماه به سبب چرخش تدریجیِ کاسه‌ها در محل خویش است. روز و شب، ماه‌ها، فصول و سال‌ها، بادها و باران‌ها و دیگر پدیده‌های مشابه، توسط بخارهای مختلف توجیه می‌شوند. بدین صورت که بخار درخشان، کرهٔ تهیِ خورشید را مشتعل می‌سازد، روز را پدیدمی‌آورد، و بخار متضاد با آن، هنگامی که غلبه یابد، شب را به‌وجود می‌آورد؛ افزایش گرما به واسطهٔ بخار درخشان، تابستان را پدیدمی‌آورد، در حالی که غلبهٔ رطوبت به واسطهٔ بخار تیره، زمستان را موجب می‌گردد.»[۱۶۸]

گاتری این عقاید را، عقایدی عجیب می‌خواند و آن‌ها را هوشمندانه نمی‌داند. وی می‌گوید در این شرح هراکلیتوس پدیده‌های گوناگون را تحتِ علتِ واحدِ کلی‌ای درمی‌آورد، چراکه این ویژگیِ هراکلیتوس است که در توضیحِ جزئیات کم‌حوصله است. گاتری همچنین معتقد است که هراکلیتوس از این پدیده‌ها برای حمایت از آموزهٔ سیلانِ جهانیِ خویش بهره برده، و برخلافِ فیلسوفانِ میلتوس به تبیینِ همهٔ پدیده‌های ممکن فیزیکی علاقه‌ای نداشته‌است. به‌علاوه گاتری احتمال می‌دهد که هدفِ هراکلیتوس از توضیحاتش در موردِ خورشید، این بوده که بیان کند علتِ پدیدآمدنِ شب و روز امری واحد (خورشید) است.[۱۶۹]

تأثیرپذیری[ویرایش]

تأثیرات فلسفهٔ یونان[ویرایش]

برخی او را شاگرد کسنوفانس کولوفونی دانسته‌اند، اما به نظر می‌رسد که این انتساب، فاقد منابع تاریخی معتبر است.[۱۷۰] هراکلیتوس به خود می‌بالید که هرگز استادی نداشته‌است. هرگاه احساس می‌کرد که نیاز به مشورت دارد می‌گفت:

«یک لحظه صبر کنید تا بروم از خودم بپرسم.»[۱۷۱]

گاتری معتقد است که هراکلیتوس از هیچ‌کدام از دو مکتبِ فکریِ میلتوس و الئا که در سدهٔ ششم پیش از میلاد رایج بود تأثیر نگرفت، و نخواست از هیچ‌کدام پیروی کند. وی می‌گوید که هراکلیتوس، فیثاغورس را «پادشاه فریب‌کاران» نامید و درشتیِ خاصی در تقابل با فیثاغورس از خود نشان داد.[۱۷۲] هرگونه ربط دادنِ هراکلیتوس به فیلسوفانِ پیش از خود را نیز، گاتری تلاشی بی‌ثمر می‌داند و او را شخصیتی منفرد معرفی می‌کند. گاتری حتی گفتهٔ دیوگنس مبنی بر اینکه هراکلیتوس شاگرد کسنوفانس بوده‌است را نیز رد می‌کند، و استدلال می‌کند که هراکلیتوس هم‌واره به‌شکل نقادانه‌ای از کسنوفانس یاد کرده‌است.[۱۷۳] البته خودِ دیوگنس لائرتیوس نیز در این‌مورد می‌گوید:

«او شاگردِ کسی نبود اما می‌گفت که «خودش را مورد مداقه قرار داده» و همه‌چیز را از خودش فراگرفته‌است.»[۱۷۴]

گاتلیب نیز نظر مشابهی با گاتری دارد. وی می‌گوید هراکلیتوس هیچ شباهتی با پیشینیان نداشت و پیرو هیچ مکتبی نبود. گاتلیب می‌گوید با آنکه هراکلیتوس در مورد عناصر طبیعی بخشی از شیوهٔ گفتارِ میلتوسیان را به‌کار برد، اما انگیزه‌های هراکلیتوس با انگیزه‌های فیلسوفان میلتوس بسیار متفاوت بود، و خصوصیاتش وی را از فیلسوفان میلتوسی و فیثاغورس متمایز می‌کرد.[۱۷۵]

هگل بر خلافِ دیگر پژوهش‌گران، ترتیبِ تاریخیِ هراکلیتوس و پارمنیدس را به شکل دیگری روایت می‌کند. وی معتقد بود که هراکلیتوس پس از پارمنیدس می‌زیسته[۱۷۶] و تاکیدش بر تغییر و تحول، در واقع برابرنهاد و اعتراضی در مقابل فلسفهٔ پارمنیدس است، که بر هستی استوار بوده‌است.[۱۷۷] اما کاپلستون این گفتهٔ هگل را غلط می‌داند و می‌گوید پارمنیدس از آن‌جا که منتقد هراکلیتوس است، پس از وی می‌زیسته‌است.[۱۷۸] گاتری نیز در پاسخ به راینهارت، که وی نیز پارمنیدس را پیش از هراکلیتوس قرار می‌دهد، می‌گوید پارمنیدس پس از هراکلیتوس می‌نوشت و شعرهایش ارجاعاتی کم‌رنگ به هراکلیتوس دارد.[۱۷۹] درویشی نیز همین استدلال را به‌کار می‌گیرد و شعر زیر را از پارمنیدس نقل می‌کند:

«اندیشهٔ سرگردان در دل‌های راهنمایان مردد، همچون آنان‌اند که بهت‌زده، مانند مردم کور و کرند: جماعتی نامصمم که در نگاه ایشان یک چیز و غیر آن، هم هستند و هم نیستند، و همه چیز در جهت متضاد می‌جنبد.»

درویشی همچنین می‌گوید با توجه به تاریخ شکوفا شدنِ پارمنیدس، زمانی که او پرداختن به فلسفه را آغاز کرده، چندین سال از مرگِ هراکلیتوس گذشته بوده‌است.[۱۸۰]

تأثیرِ آیین‌های ایرانیان[ویرایش]

تصویری خیالی از زرتشت (در عقب تصویر) و بطلمیوس در جلو. نقاشی از رافائل، مکتب آتن، پیرامون ۱۵۱۰ میلادی.

توجه ویژه‌ای که هراکلیتوس به آتش داشت، احتمالِ تأثیرپذیریِ هراکلیتوس از ایرانیان یا زرتشتیانِ ایرانی را تقویت می‌کند.[۱۸۱] این نکته نیز قابل توجه است که قدیمی‌ترین متنِ یونانی که در آن به مغ‌ها اشاره می‌کند از آنِ هراکلیتوس است،[۱۸۲] آن‌جا که می‌گوید:

«شب‌روان، مغ‌ها، پریستارانِ باکوس، و کاهنه‌های لنا، به‌شکلی کفرآمیز شعایر را انجام می‌دهند.»[۱۸۳]

کارل پوپر در خوانشِ خود از فلسفهٔ هراکلیتوس در چند مورد، به احتمال تأثیرپذیریِ هراکلیتوس از ایرانیان اشاره کرده‌است.[۱۸۴] ویل دورانت حتی معتقد است که «لوگوسِ» هراکلیتوس همان «سپنت مینو» ای است که در یسنا از آن یاد شده‌است؛ و در اصل معنایِ آن خردِ خداوندی بوده‌است.[۱۸۵] پژوهش‌گرانِ دیگری لوگوس را «اهونه‌وئیریه» یا «وهومنه» می‌دانند.[۱۸۶]

داریوش درویشی بر خلاف دیگران «اشه» را دارایِ نزدیک‌ترین شباهت با لوگوسِ هراکلیتوس می‌داند؛ چراکه اشه نمادی از سامانِ جهانی، قانونِ ایزدی و نظمِ اخلاقی است. وی با توجه به اینکه نمایندهٔ این‌جهانیِ اشه، آتش می‌باشد؛ اشه را با لوگوس برابر می‌گیرد، و آتشِ هراکلیتوس را نیز متأثر از آن می‌داند.[۱۸۷]

تأثیر بر دیگران[ویرایش]

آزبرن معتقد است هیچ فیلسوفی میان فیلسوفان پیش از سقراط، به اندازهٔ هراکلیتوس، تأثیری با این عمق بر فیلسوفان پس از خود نداشته‌است به شکلی که همهٔ آن متفکران، خود را وامدار و پایبند راستین عقاید و نبوغ او بدانند.[۱۸۸]

امپدوکلس[ویرایش]

نظریات امپدوکلس از بسیاری جهات با نظرات هراکلیتوس شباهت داشت[۱۸۹] و بخشی از فلسفه‌اش وام‌گرفته از فلسفهٔ هراکلیتوس بود.[۱۹۰] امپدوکلس به‌جای یک عنصر، هر چهار عنصرِ آب، آتش، خاک و هوا را به عنوان عناصر نخستین معرفی کرد (البته وی واژهٔ عنصر را به کار نبرده‌بود).[۱۹۱] وی معتقد بود که هم‌کنشی میانِ این چهار عنصر عاملِ بوجودآمدنِ تمامیِ پدیده‌های جهان است.[۱۹۲] البته او برخلاف هراکلیتوس، تنها ستیز را عامل تغییر و تبدل ندانست، بلکه مهر را نیز در این تغییرات داخل کرد. به عقیدهٔ او این عناصر بر اثرِ مهر به یکدیگر می‌پیوند و چیزهایِ گوناگون پدید می‌آورند، از طرفی همین عناصر بر اثر ستیز از یکدیگر جدا شده، پراکنده می‌شوند، و باعثِ از میان‌رفتنِ چیزها می‌شوند.[۱۹۳]

افلاطون[ویرایش]

تفکرات هراکلیتوس در افلاطون نیز نفوذ کرد، چنان‌که می‌توان او را شاگردِ مستقیمِ سقراط و شاگرد غیر مستقیمِ هراکلیتوس، پارمنیدس و فیثاغورس دانست.[۱۹۴] دیوگنس لائرتیوس می‌گوید که افلاطون پس از مرگِ سقراط، به نزدِ کراتولوس که مکتبِ هراکلیتوسی را در آن‌زمان می‌گرداند رفته، و به او ملحق شده‌است.[۱۹۵] ارسطو نیز در کتاب متافیزیک می‌نویسد که افلاطون در دوران جوانی با کراتولوس و اندیشه‌های هراکلیتوسی آشنا گردید، و این اندیشه‌ها را تا دوران پیری حفظ کرد.[۱۹۶] اندیشه‌هایی که به گفتهٔ ارسطو باعثِ شکل‌گیریِ نظریهٔ مثل در افلاطون گردید.[۱۹۷]

تغییر و تحول دائمی، و عدم پایداریِ چیزها در جهان را افلاطون از هراکلیتوس قبول کرد؛ اما افلاطون این مورد را تنها در محسوسات قابل قبول می‌دانست نه در موردِ تمامیِ واقعیات.[۱۹۸]

افلاطون در رسالهٔ ته‌تتوس در قالبِ شخصیتِ سقراط، در پاسخ به ته‌تتوس که می‌گوید: «شناخت، چیزی جز ادراکِ حسی نیست»، از نظریهٔ هراکلیتوس به عنوانِ استدلال و برهان استفاده می‌کند.[۱۹۹] سقراط توضیح می‌دهد که بر اساسِ آموزش‌های هراکلیتوس، هیچ چیز «نمی‌باشد»، بلکه همه‌چیز در حال «شدن» است.[۲۰۰] ما نمی‌توانیم بگوییم چیزی سفید است، چرا که پیش از پایان‌یافتنِ جمله‌مان، آن چیز دیگر سفید نیست.[۲۰۱]

افلاطون با اینکه ناپایداریِ محسوسات را می‌پذیرد، اما بیزاری‌اش را از ناپایداریِ هراکلیتوسی نشان می‌دهد.[۲۰۲] چرا که از نظر افلاطون تنها چیزهایی می‌توانند موردِ شناختِ واقعی قرار گیرند که نخست «خطاناپذیر»، و سپس در مورد آنچه «هست» باشند.[۲۰۳] با وجود ناپایداری‌ای که در محسوسات وجود دارد، شناخت واقعیِ جهان از راه حواس امکان‌پذیر نیست، و تنها راهِ قابل قبول شناخت، از طریقِ عقل است،[۲۰۴] چراکه پس از احساس، در نهایت این ذهن است که حکم می‌کند.[۲۰۵]

رواقیان[ویرایش]

فلسفهٔ رواقی علاوه بر اینکه از افلاطون و ارسطو تأثیر پذیرفت، در جهان‌شناسیِ خود نیز، از هراکلیتوس دو نظریه را به ارث برد: نظریهٔ «آتش» و «لوگوس». آنان همانند هراکلیتوس آتش را منشأ همهٔ چیزهای جهان می‌دانستند. در نظرِ آنان، خدا آتشی است که چون روح، جهان را دربر گرفته‌است،[۲۰۶] و در عینِ حال منشأیی است که تمامیِ عنصرهای دیگر اعم از آب، هوا و خاک، با همین ترتیب از آن به وجود می‌آیند.[۲۰۷]

در هنگامِ گسترش جهان، خدا که شاملِ بخار داغ و آتشین می‌باشد، تبدیل به هوا می‌شود، هوا نیز به آب تبدیل می‌شود و از قسمتی از آب، خاک به وجود می‌آید. مقداری از آب باقی می‌ماند، و قسمتی دیگر از آن، تبدیل به هوا می‌شود. هوا نیز با تلطیف و رقیق شدن، به آتش تبدیل می‌شود و جسم خدا از آن تشکیل می‌شود.[۲۰۸]

با اینکه نظریهٔ حریقِ بزرگ جهانی، نظریهٔ هراکلیتوس نبود، اما رواقیان مطمئناً به این نظریه معتقد بودند. عناصرِ به وجود آمده از آتش، با به وجود آمدنِ حریقِ بزرگِ جهانی، به آتش تبدیل می‌شوند و در خدا حل می‌شوند. البته آنان این آتش‌سوزی را پایانِ جهان نمی‌دانستند، و معتقد بودند که روندِ بوجودآمدنِ چیزها از آتش، و در نهایت بازگشتِ آن‌ها به آتش، یک‌بار اتفاق نمی‌افتد، بلکه این روند پیش از این روی داده، و به صورت بی‌پایان در آینده نیز تکرار خواهد شد.[۲۰۹][۲۱۰]

ملاصدرا[ویرایش]

ملاصدرا در نوشته‌های خود از فیلسوفی به نام «هرقل حکیم» یاد می‌کند که مطالبی دربارهٔ حدوث جهان گفته‌است. بسیاری گمان کرده‌اند که هرقل حکیم که ملاصدرا به آن اشاره کرده‌است همان هراکلیتوس است، اما بررسی بیشتر نشان می‌دهد که شخصی که ملاصدرا نام می‌برد، هیروکلس فیلسوفِ سدهٔ پنجم میلادی است.[۲۱۱] گویا آشنایی ملاصدرا با آرای هراکلیتوس، غیر مستقیم، و از طریق فلاسفهٔ اسکندرانی و از جمله هیروکلس بوده‌است.[۲۱۲]

ملاصدرا فیلسوفی است که در میان دیگر فیلسوفان اسلامی از همه بیشتر بر حرکت (تغییر و تبدل) تأکید می‌کند. او بر خلافِ دیگر فیلسوفانِ اسلامی که حرکت را فقط در عرض می‌دیدند، حرکت را در جوهر چیزها می‌دانست.[۲۱۳]

نظریهٔ حرکت جوهری ملاصدرا از چندین جهت با فلسفهٔ هراکلیتوس شباهت دارد. نخست اینکه وی همچون هراکلیتوس، تمامیِ ذراتِ عالمِ مادی را در تغییر و تبدل همیشگی (سیلان و حرکت) می‌دانست. در نظرِ ملاصدرا سیلان در اشیاء بخاطرِ فعلیت یافتنِ قوه‌ای است که در ذات آنان وجود دارد. ملاصدرا معتقد بود که هویتِ وجودِ جسمانی، حرکت است؛ و موجودی که بخاطر حرکت دچار تغییر و دگرگونی می‌گردد، و ماهیتِ دیگری پیدا می‌کند، باز هم همان موجود است.[۲۱۴]

همچنین فعلیت یافتنِ قوای موجود در چیزها، از نظر ملاصدرا، به تنهایی و بدونِ رویارویی با دیگر عوامل، غیرممکن بود. چنانچه اگر دانهٔ گندمی کنج اتاقی رها شود، به شکل دیگری فعلیت میابد، تا اینکه آن دانهٔ گندم در زمینی کاشته شود و در معرض نور خورشید قرار گیرد. این مورد با ستیز اضدادی که هراکلیتوس به آن اشاره می‌کند، بسیار شباهت دارد.[۲۱۵]

و در نهایت، هم هراکلیتوس و هم ملاصدرا، به وحدت در عینِ وجودِ کثرت معتقد بوده‌اند و به آن در گفته‌هایشان اشاره کرده‌اند.[۲۱۶]

داریوش درویشی در مورد تأثیرپذیریِ ملاصدرا از هراکلیتوس معتقد است که چون ملاصدرا به آراء هراکلیتوس دسترسی نداشته، بنابراین همانندی‌ای که بین نظریاتِ این دو فیلسوف وجود دارد، نمی‌تواند تأثیرپذیریِ ملاصدرا از هراکلیتوس باشد.[۲۱۷]

هگل[ویرایش]

هگل در مورد تأثیرِ هراکلیتوس بر خود می‌گوید:

«گزاره‌ای از هراکلیتوس وجود ندارد که من در منطقم اقتباس نکرده‌باشم.»

البته این گفته از آن‌جا که هگل سعی می‌کند هراکلیتوس را به خود شبیه کند، کمی مبالغه‌آمیز است.[۲۱۸]

هگل کامل‌ترین و تکامل‌یافته‌ترین نظریهٔ دیالکتیک تاکنون را ارائه داده‌است؛ و در تفکر هراکلیتوس نیز دیالکتیک با معنایِ ستیز و تضاد خود را نشان می‌دهد. دیالکتیک هگل را تریادیک یا سه‌پایه می‌نامند چرا که از سه مرحله تشکیل شده‌است:[۲۱۹]

پایهٔ نخست که همواره مقوله‌ای مثبت و ایجابی است، و «برنهاد» نام دارد. پایهٔ دوم که سلبی و مخالفِ پایهٔ نخستین است، و «برابرنهاد» نام دارد. پایهٔ دوم منبع خارجیِ دیگری ندارد و در بطنِ برنهاد قرار دارد. از تناقض میانِ برنهاد و برابرنهاد، پایهٔ سومی شکل می‌گیرد که «هم‌نهاد» نام دارد؛ و از میان برندهٔ این تناقض است. «شدن» و «گردیدن» نیز از همین تناقض و دیالکتیک شکل می‌گیرد.[۲۲۰]

نقدها[ویرایش]

ارسطو و افلاطون، هر دو هراکلیتوس را به عنوان کسی که با اصل عدم تناقض سر ناسازگاری دارد و نیز کسی که نظریه نامنسجم در باب معرفت دارد نگریسته‌اند.[۲۲۱]

یادداشت‌ها[ویرایش]

  1. نام هراکلیتوس در فارسی به شکل‌های گوناگونی ضبط شده‌است. شکلِ هرقلیطوس و هرقلیتوس از طریق متونِ عربی، شکل هراکلیت از طریق متونِ فرانسوی و آلمانی، و شکل هراکلت نیز از طریق متون روسی به فارسی راه یافته‌اند. تلفظِ صحیحِ این نام بر اساس اصل یونانی، هراکلیتوس می‌باشد، اما براساسِ تلفظِ انگلیسیِ این نام، هراکلیتوس، رواج بیشتری در جوامعِ آکادمیک دارد.[۳۲]
  2. ترجمهٔ این پاره چنین است: «هرچند لوگوس همواره وجود دارد، مردم آن را نمی‌فهمند. چه هنگامی که آن را نشنیده‌اند و چه هنگامی که برای نخستین بار آن را می‌شنوند. زیرا اگرچه همه چیز براساسِ این لوگوس پدید می‌آید، آدمیان چنان رفتار می‌کنند که گویی هرگز هیچ‌گونه تجربه‌ای از آن نداشته‌اند. [حتی] زمانی که افراد، کلمات و کارهایی را که شرح می‌دهم، تجربه می‌کنند؛ [زمانی که] هر چیزی را براساسِ طبیعتش تقسیم می‌کنم و روشن می‌نمایم که چگونه سامان می‌یابد. اما بسیاری از افراد از آنچه در بیداری انجام می‌دهند، همان‌گونه بی‌خبرند که از آنچه در خواب صورت می‌دهند، آگاهند.»[۵۰]
  3. متنِ برجای مانده از ارسطو از این قرار است: «قاعدهٔ کلی این است که نوشته باید آسان خوانده شود و آسان بتوان از آن ایراد گرفت. این موضوع در جایی که مجموع واژه‌ها یا بندهای بسیار، به یکدیگر مربوط باشند، یا در جایی که نشانه‌گذاری سخت باشد، مانند نوشته‌های هراکلیتوس، امکان‌پذیر نیست. نشانه‌گذاری [پاره‌های] هراکلیتوس کاری آسان نیست، زیرا اغلب نمی‌توان گفت یک واژهٔ خاص متعلق به کدام واژهٔ قبل یا بعد است.»
  4. در آن روزگار، غواصانِ دلوسی، در کندوکاوِ اعماقِ دریا شهره بودند.[۶۲]
  5. خراسانی این عدد را حاصل‌ضربِ اعداد ۳۰ و ۳۶۰ می‌داند. وی دلیلِ انتخابِ عدد ۳۶۰ از جانبِ هراکلیتوس را یکی دانستنِ هر نسل در سالِ بزرگ، با یک روز، و عددِ ۳۰ را نیز سن هر نسل می‌داند؛ چراکه طی مدت سی سال، یک پدر می‌تواند نوهٔ خود را ببیند.[۱۰۳]
  6. The word of Heraclitus

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. گاتلیب، رویای خرد، ۶۷.
  2. گاتلیب، رویای خرد، ۶۷.
  3. درویشی، فیلسوف تاریک، ۷.
  4. درویشی، فیلسوف تاریک، ۸.
  5. درویشی، فیلسوف تاریک، ۹.
  6. درویشی، فیلسوف تاریک، ۹.
  7. درویشی، فیلسوف تاریک، ۹.
  8. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۱.
  9. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۲.
  10. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۳.
  11. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۳۱.
  12. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۲۱–۲۵.
  13. گاتلیب، رویای خرد، ۳۷.
  14. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۲۸.
  15. گاتلیب، رویای خرد، ۲۱.
  16. گاتلیب، رویای خرد، ۳۱ و ۳۲.
  17. گاتلیب، رویای خرد، ۳۰.
  18. گاتلیب، رویای خرد، ۳۵.
  19. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۲۳۵.
  20. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۶۴.
  21. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۷۵.
  22. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۲۳۶ و ۲۳۷.
  23. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۲۹۲.
  24. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۲۳۶.
  25. هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۴ و ۹۵.
  26. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۶۰.
  27. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۶.
  28. هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۱۰۰.
  29. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۶.
  30. استیس، فلسفه هگل، ۳.
  31. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۶۳.
  32. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۳ و ۲۴.
  33. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  34. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۴.
  35. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۹.
  36. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  37. دورانت، تاریخ فلسفه، ۶۲.
  38. درویشی، فیلسوف تاریک، ۴۸۰.
  39. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  40. فروغی، سیر حکمت در اروپا، ۸ و ۹.
  41. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۳ و ۳۸۴.
  42. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۹–۳۱.
  43. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۱.
  44. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۱ و ۳۲.
  45. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۰ و ۳۸۱.
  46. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۶ و ۲۷.
  47. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۴ و ۳۸۳.
  48. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۶ و ۲۷.
  49. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۸ و ۱۷.
  50. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۰ و ۴۹.
  51. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۹ و ۱۸.
  52. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۷.
  53. Heraclitus.
  54. گاتلیب، رویای خرد، ۶۷ و ۶۸.
  55. درویشی، فیلسوف تاریک، ۴۹.
  56. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳.
  57. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۰.
  58. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  59. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۶.
  60. «هراکلیت به روایت دکتر ریخته‌گران».
  61. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۳۳–۳۰.
  62. گاتلیب، رویای خرد، ۶۷.
  63. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۸.
  64. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۹ و ۳۸.
  65. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۹.
  66. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۹.
  67. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۹.
  68. «هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار».
  69. فروغی، سیر حکمت در اروپا، ۱۰.
  70. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۸ و ۳۷.
  71. هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۱۰۷.
  72. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  73. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  74. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  75. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۱.
  76. خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ۲۳۲.
  77. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۱.
  78. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  79. Heraclitus.
  80. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۱ و ۸۲.
  81. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۱ و ۶۲.
  82. بودوریس، مفهوم‌آفرینی دیالکتیک، ۲۶.
  83. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۱ و ۶۲.
  84. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۶۹.
  85. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۴۵.
  86. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۱ و ۶۲.
  87. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۳.
  88. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۷.
  89. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۳.
  90. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۵۷.
  91. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۶۱.
  92. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۶۹ و ۷۰.
  93. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۶۰.
  94. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۵۶ و ۵۷.
  95. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۰.
  96. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۱.
  97. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۲ و ۶۳.
  98. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۴.
  99. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۹۰.
  100. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۷.
  101. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۲ و ۵۳.
  102. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۵.
  103. خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ۲۶۹.
  104. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۰۷.
  105. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۰۲ و ۱۰۳.
  106. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۰۳.
  107. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۰۱ و ۱۰۲.
  108. هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۷–۹۹.
  109. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۰۲.
  110. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۰۹.
  111. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۶.
  112. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۶.
  113. درویشی، فیلسوف تاریک، ۷۳–۷۵.
  114. خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ۲۵۲.
  115. برگمن، کتاب کوچک فلسفه، ۱۳ و ۱۸.
  116. درویشی، فیلسوف تاریک، ۷۵–۷۳.
  117. هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۷–۹۹.
  118. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۵.
  119. برگمن، کتاب کوچک فلسفه، ۱۳ و ۱۸.
  120. هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۷–۹۹.
  121. برگمن، کتاب کوچک فلسفه، ۱۳ و ۱۸.
  122. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۶ و ۸۷.
  123. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۹.
  124. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۱.
  125. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۴.
  126. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۹۷ و ۹۸.
  127. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۷۷.
  128. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۶.
  129. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۷۹.
  130. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۵.
  131. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۸۶.
  132. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۸۷.
  133. فروغی، سیر حکمت در اروپا، ۹.
  134. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۸۶.
  135. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۴.
  136. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۸۸.
  137. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۵.
  138. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۸۹.
  139. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۲.
  140. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۲.
  141. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۴.
  142. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۲.
  143. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۵.
  144. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۲.
  145. خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ۲۷۰.
  146. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۰.
  147. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۳.
  148. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  149. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۷۴ و ۱۷۵.
  150. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۷۷.
  151. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۷۸ و ۱۷۹.
  152. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۷۹.
  153. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۸۱.
  154. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۳۸ و ۱۳۹.
  155. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۴۴.
  156. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۴۶.
  157. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۴۶.
  158. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۴۶ و ۱۴۷.
  159. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۶.
  160. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۰.
  161. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۵.
  162. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۱۰.
  163. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۴.
  164. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۱۱ و ۱۱۲.
  165. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۷.
  166. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۱۷ و ۱۱۸.
  167. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۱۸.
  168. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۳.
  169. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۵۲ و ۱۵۳.
  170. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۴.
  171. هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار.
  172. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۳۹ و ۴۰.
  173. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۳۷ و ۳۸.
  174. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۱.
  175. گاتلیب، رویای خرد، ۶۹.
  176. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۹۲.
  177. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۵ و ۱۹۱.
  178. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۳.
  179. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۳۷.
  180. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۵ و ۲۶.
  181. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۴۵.
  182. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۶۳.
  183. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۱.
  184. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۴۵.
  185. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۴۳.
  186. گاتری، تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس، ۱۶۳.
  187. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۴۵.
  188. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۷۱.
  189. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۸.
  190. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۶۹.
  191. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۱۰۱.
  192. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۶۹.
  193. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۱۰۱.
  194. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۱۴۶.
  195. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۱۲۵.
  196. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۵۷ و ۱۵۸.
  197. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۵۴ و ۱۵۵.
  198. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۱۵۳.
  199. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۲۳۲.
  200. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۱۷۳.
  201. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۲۳۱.
  202. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۲۳۲.
  203. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۱۷۵.
  204. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۱۵۳.
  205. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۲۳۲.
  206. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۴۵.
  207. راسل، تاریخ فلسفهٔ غرب، ۳۶۷.
  208. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۴۶.
  209. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۴۶.
  210. راسل، تاریخ فلسفهٔ غرب، ۳۶۷ و ۳۶۸.
  211. خوشدل روحانی، بررسی دعوی تأثیرپذیری حکمت صدرایی در بحث حرکت جوهری از آراء هراکلیتوس و زنون الیایی، ۹۹ و ۱۰۵.
  212. خوشدل روحانی، بررسی دعوی تأثیرپذیری حکمت صدرایی در بحث حرکت جوهری از آراء هراکلیتوس و زنون الیایی، ۱۰۷.
  213. سید مظهری، آرای هراکلیتوس دربارهٔ جنبش ذاتی طبیعت و مقایسهٔ آن با دیدگاه ملاصدرا، ۱۳۵.
  214. سید مظهری، آرای هراکلیتوس دربارهٔ جنبش ذاتی طبیعت و مقایسهٔ آن با دیدگاه ملاصدرا، ۱۶۰.
  215. سید مظهری، آرای هراکلیتوس دربارهٔ جنبش ذاتی طبیعت و مقایسهٔ آن با دیدگاه ملاصدرا، ۱۵۸.
  216. سید مظهری، آرای هراکلیتوس دربارهٔ جنبش ذاتی طبیعت و مقایسهٔ آن با دیدگاه ملاصدرا، ۱۶۰.
  217. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۸۴ و ۱۸۵.
  218. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۸۷ و ۱۸۸.
  219. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۵۳ و ۵۵۴.
  220. استیس، فلسفه هگل، ۱۲۴ و ۱۲۵.
  221. Heraclitus.

منابع[ویرایش]

کتاب‌ها
  • فروغی، محمدعلی (۱۳۸۳). سیر حکمت در اروپا. تهران: انتشارات هرمس. شابک ۹۶۴-۳۶۳-۲۳۴-۲.
  • بابایی، پرویز (۱۳۹۲). مکتب‌های فلسفی. تهران: مؤسسه انتشارت نگاه. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۳۵۱-۳۷۵-۷.
  • راسل، برتراند (۱۳۷۳). تاریخ فلسفهٔ غرب. ترجمهٔ نجف دریابندری. تهران: کتاب پرواز. شابک ۹۷۸–۹۶۴–۷۷۹–۰۴–۶ مقدار |شابک= را بررسی کنید: invalid character (کمک).
  • دورانت، ویل (۱۳۹۰). تاریخ فلسفه. ترجمهٔ عباس زریاب. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۰۰۵-۱.
  • کاپلستون، فردریک (۱۳۹۳). تاریخ فلسفه، جلد یکم. ترجمهٔ جلال‌الدین مجتبوی. تهران: مرکز انتشارات علمی و فرهنگی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۷۹۸-۲.
  • هالینگ دیل، رجینالد (۱۳۸۷). تاریخ فلسفه غرب. ترجمهٔ عبدالحسین آذرنگ. تهران: انتشارات ققنوس. شابک ۹۸۷–۹۶۴–۳۱۱–۳۹۳–۰ مقدار |شابک= را بررسی کنید: invalid character (کمک).
  • درویشی، داریوش (۱۳۹۱). فیلسوف تاریک. آبادان: نشر پرسش. شابک ۹۷۸-۶۰۰-۲۶۵-۰۱۸-۴.
  • برگمن، گریگوری (۱۳۸۹). کتاب کوچک فلسفه. ترجمهٔ کیوان قبادیان. تهران: کتاب آمه.
  • تایلور، سی. سی (۱۳۹۰). تاریخ فلسفه راتلج، جلد یکم. ترجمهٔ حسن مرتضوی. تهران: چشمه. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۸۰۰-۰.
  • لائرتیوس، دیوگنس (۱۳۹۳). فیلسوفانِ یونان. ترجمهٔ بهراد رحمانی. تهران: نشر مرکز. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۲۱۳-۰۲۲-۱.
  • خراسانی، شرف‌الدین (۱۳۸۷). نخستین فیلسوفان یونان. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۴۷۱-۴.
  • استیس، والتر ترنس (۱۳۸۷). فلسفه هگل. ترجمهٔ حمید عنایت. تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۳۰۳-۰۳۷-۷.
  • گاتری، ویلیام کیت چمبرز (۱۳۷۶). تاریخ فلسفه یونان: هراکلیتوس. ترجمهٔ مهدی قوام‌صفری. تهران: اتشارات فکر روز. شابک ۹۷۸–۹۶۴–۵۸۳۸–۵۳–۳ مقدار |شابک= را بررسی کنید: invalid character (کمک).
  • گاتلیب، آنتونی (۱۳۹۳). رویای خرد. ترجمهٔ لی‌لا سازگار. تهران: انتشارات ققنوس. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۳۱۱-۵۹۱-۳.
مقاله‌ها
  • Graham, Daniel W. "Heraclitus". Stanford Encyclopedia of Philosophy. Archived from the original on 23 October 2017. Retrieved April 8 2016. Check date values in: |تاریخ بازدید= (help)

پیوند به بیرون[ویرایش]

در پروژه‌های خواهر می‌توانید در مورد هراکلیتوس اطلاعات بیشتری بیابید.


Search Wikiquote در میان گفتاوردها از ویکی‌گفتاورد
Search Commons در میان تصویرها و رسانه‌ها از ویکی‌انبار
Heraclitus
Heraklit.jpg
Heraclitus, depicted in engraving from 1825
Bornc. 535 BC
Diedc. 475 BC (age c. 60)
EraPre-Socratic philosophy
RegionWestern philosophy
SchoolIonian
Main interests
Metaphysics, epistemology, ethics, politics, cosmology
Notable ideas
Logos, fire is the arche, unity of opposites, "everything flows", becoming

Heraclitus of Ephesus (/ˌhɛrəˈkltəs/;[1] Greek: Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος, translit. Hērákleitos ho Ephésios; c. 535 – c. 475 BC) was a pre-Socratic Ionian Greek philosopher, and a native of the city of Ephesus, in modern-day Turkey and then part of the Persian Empire.

Due to the oracular and paradoxical nature of his philosophy, and his fondness for word play, he was called "The Obscure" even in antiquity. He wrote a single work, On Nature, but the obscurity is made worse by its remaining only in fragments. His cryptic utterances have been the subject of numerous interpretations. He's been seen variously as a "material monist or a process philosopher; a scientific cosmologist, a metaphysician, or mainly a religious thinker; an empiricist, a rationalist, or a mystic; a conventional thinker or a revolutionary; a developer of logic or one who denied the law of non-contradiction; the first genuine philosopher or an anti-intellectual obscurantist."[2]

He was of distinguished parentage but eschewed his privileged life for a lonely one as a philosopher. Little else is known about his early life and education. He regarded himself as self-taught and a pioneer of wisdom. He was considered a misanthrope given to depression; he was also called "the weeping philosopher," in contrast to Democritus, "the laughing philosopher".

Heraclitus believed the world was somehow in accordance with Logos (literally, "word", "reason", or "account"). He also believed the world was ultimately made of fire. He was committed to a unity of opposites and harmony in the world. He was most famous for his insistence on ever-present change, or flux or becoming, as the characteristic feature of the world, as stated in the famous saying, "No man ever steps in the same river twice" as well as "Panta rhei," everything flows. This aspect of his philosophy is contrasted with that of Parmenides, who believed in being, and that nothing changes. Both had an influence on Plato and thus on all of Western philosophy.

Life

Floruit

Heraclitus disliked Pythagoras.

The dates for Heraclitus are uncertain. Scholars have generally believed that either Parmenides was responding to Heraclitus, or Heraclitus to Parmenides, though opinion on who was responding to whom has varied over the course of the 20th and 21st centuries.[3] Most figure Parmenides was responding to Heraclitus, and therefore Heraclitus was the older of the two. Heraclitus is silent on Parmenides, yet Parmenides seems possibly to refer to him, and Heraclitus refers to the likes of Pythagoras.[4][5]

Diogenes Laërtius

The main source for the life of Heraclitus is the notable doxographer Diogenes Laërtius, although some have questioned the validity of his account as "a tissue of Hellenistic anecdotes, most of them obviously fabricated on the basis of statements in the preserved fragments".[6] It also seems the stories about Heraclitus could be invented to illustrate his character as inferred from his writings.[2]

Diogenes Laërtius said that Heraclitus flourished in the 69th Olympiad, 504–501 BC.[7] Considerations such as that he was probably older than Parmenides, and a contemporary of Pythagoras, makes this time frame a reasonable floruit. His dates of birth and death are based on a life span of 60 years, the age at which Diogenes Laërtius says he died,[8] with this floruit in the middle.[a]

Ephesus on the coast of Asia Minor, birthplace of Heraclitus

Ephesus

Heraclitus was born to an aristocratic family c. 535 BC in Ephesus,[9] in the Persian Empire, in what is today called Efes, Turkey.[10][11] His father was named either Blosôn or Herakôn.[7] Diogenes Laërtius says that he abdicated the kingship (basileia) in favor of his brother[12] and Strabo confirms that there was a ruling family in Ephesus descended from the Ionian founder, Androclus, which still kept the title and could sit in the chief seat at the games, as well as a few other privileges.[13] How much power the king had is another question, for Ephesus had been part of the Persian Empire since 547 BC and was ruled by a satrap, a more distant figure, as Cyrus the Great allowed the Ionians considerable autonomy.

Childhood

Diogenes Laërtius says that Heraclitus used to play knucklebones with the youths in the great temple of Artemis, the Artemisium, one of the largest temples of the 6th century BC and one of the Seven Wonders of the Ancient World.[b] When asked to start making laws he refused saying that the constitution (politeia) was ponêra,[14] which can mean either that it was fundamentally wrong or that he considered it toilsome. Two extant letters between Heraclitus and Darius I, quoted by Diogenes Laërtius, are undoubtedly later forgeries.[15]

With regard to education, Diogenes Laërtius says that Heraclitus was "wondrous" from childhood.[c] Diogenes relates that Sotion said he was a "hearer" of Xenophanes, which contradicts Heraclitus' statement (so says Diogenes Laërtius) that he had taught himself by questioning himself. Burnet states in any case that "... Xenophanes left Ionia before Herakleitos was born."[16] Diogenes Laërtius relates that as a boy Heraclitus had said he "knew nothing" but later claimed to "know everything".[17] He "heard no one" but "questioned himself".[18]

Misanthropy

Heraclitus (with the face and in the style of Michelangelo) sits apart from the other philosophers in Raphael's School of Athens.

Diogenes Laërtius relates that Heraclitus had a poor opinion of human affairs.[7] He said "The mysteries practiced among men are unholy mysteries."[19] Timon of Phlius is said to have called him a "mob-reviler". He was not afraid of being a contrarian. He said "Corpses are more fit to be cast out than dung."[20]

"Most men are bad" - Bias of Priene

Heraclitus was no advocate of equality, "One is ten thousand to me, if he be the best."[21] He is generally considered an opponent of democracy.[2] Yet he thinks "All men have a claim to self-ascertainment and sound thinking,"[22] and "Thinking is common to all."[23] Heraclitus stressed the heedless unconsciousness of humankind. "The waking have one common world, but the sleeping turn aside each into a world of his own (idios kosmos)."[24] "Hearing they do not understand, like the deaf. Of them does the saying bear witness: 'present, they are absent.'[25]

He also compares the ignorance of the average man to dogs; "Dogs, also, bark at what they do not know."[26] He advises us, "Let us not conjecture randomly about the most important things"[27] and said "a fool is excited by every word."[28]

He criticizes Hesiod, Pythagoras, Xenophanes, and Hecataeus as lacking understanding though learned,[4] and has the most scorn for Pythagoras.[5] Though he grants, "Men that love wisdom must be inquirers into very many things indeed;"[29] he said that "The knowledge of the most famous persons, which they guard, is but opinion."[30]

He also thought that Homer and Archilochus deserved to be beaten.[31] The only man of note he praises is Bias of Priene, one of the Seven Sages of Greece, whose famous maxim is "most men are bad."[32] "For what thought or wisdom have they? They follow the poets and take the crowd as their teacher, knowing not that "the many are bad and few good."[33]

He hated the Athenians and his fellow Ephesians, wishing the latter wealth in punishment for their wicked ways.[34] The Ephesians would "do well to end their lives, every grown man of them, and leave the city to beardless boys, for that they have driven out Hermodorus, the worthiest man among them, saying, 'We will have none who is worthiest among us; or if there be any such, let him go elsewhere and consort with others."[35]

According to Diogenes Laërtius: "Finally, he became a hater of his kind (misanthrope) and wandered the mountains [...] making his diet of grass and herbs."

Dropsy and death

Heraclitus' life as a philosopher was interrupted by dropsy. The physicians he consulted were unable to prescribe a cure. Diogenes Laërtius lists various stories about Heraclitus' death: In two versions, Heraclitus was cured of the dropsy and died of another disease. In one account, however, the philosopher "buried himself in a cowshed, expecting that the noxious damp humour would be drawn out of him by the warmth of the manure", while another says he treated himself with a liniment of cow manure and, after a day prone in the sun, died and was interred in the marketplace. According to Neathes of Cyzicus, after smearing himself with dung, Heraclitus was devoured by dogs.[36][37] He died after 478 BC from a hydropsy.[9]

On Nature

Heraclitus deposited his book in the Artemisium.

Heraclitus was known to have produced a single work on papyrus, On Nature. Diogenes Laërtius tells us that Heraclitus deposited his book as a dedication in the Artemisium. As with the other pre-Socratics, his writings survive now only in fragments quoted by other authors. In the case of Heraclitus, there are over one hundred. These are catalogued using the Diels–Kranz numbering system.

Diogenes Laërtius also states that Heraclitus' work was "a continuous treatise...but was divided into three discourses, one on the universe, another on politics, and a third on theology." He does not say whether Heraclitus divided them this way or someone else did.[2] Theophrastus says (in Diogenes Laërtius) "...some parts of his work [are] half-finished, while other parts [made] a strange medley."[12]

We do know the work's opening lines, proving it was indeed a continuous work. Aristotle quotes part of the opening line in the Rhetoric to outline the difficulty in punctuating Heraclitus without ambiguity; whether "forever" applied to "being" or to "prove".[2][38] Sextus Empiricus in Against the Mathematicians quotes the whole thing:

"Of this Logos being forever do men prove to be uncomprehending, both before they hear and once they have heard it. For, though all things come to pass in accordance with this Logos, they are like the unexperienced experiencing words and deeds such as I explain when I distinguish each thing according to its nature and show how it is. Other men are unaware of what they do when they are awake just as they are forgetful of what they do when they are asleep."[39]

Heracliteans

Many subsequent philosophers in this period refer to the work. Says Kahn: "Down to the time of Plutarch and Clement, if not later, the little book of Heraclitus was available in its original form to any reader who chose to seek it out."[6] Diogenes Laërtius says: "the book acquired such fame that it produced partisans of his philosophy who were called Heracliteans."[12] Cratylus was one such follower. Antisthenes was another.

Ancient characterizations

"The Obscure"

Heraclit by Luca Giordano

At some time in antiquity he acquired this epithet denoting that his major sayings were difficult to understand, with frequent paradox, metaphor, and pregnant utterances. In the Metaphysics Aristotle mentions how some say Heraclitus denied the law of noncontradiction, and accuses him of not reasoning.[40] According to Diogenes Laërtius, Timon of Phlius called him "the Riddler" (αἰνικτής; ainiktēs), and explained that Heraclitus wrote his book "rather unclearly" (asaphesteron) so that only the "capable" should attempt it.[12] Heraclitus himself wrote "The lord whose is the oracle at Delphi neither speaks nor hides his meaning, but gives a sign."[41]

Heraclitus

By the time of Cicero he had become "the dark" (ὁ Σκοτεινός; ho Skoteinós) because he had spoken nimis obscurē, "too obscurely", concerning nature and had done so deliberately in order to be misunderstood.[42] The customary English translation of ὁ Σκοτεινός follows the Latin, "the Obscure".

The "weeping philosopher"

A later tradition referred to Heraclitus as the "weeping philosopher", as opposed to Democritus, who is known as the "laughing philosopher".[43] This was their reaction to the folly of mankind.[44] Diogenes Laërtius ascribes the theory that Heraclitus did not complete some of his works because of melancholia to Theophrastus,[12] though apparently in Theophrastus's time this meant impulsiveness. If Stobaeus writes correctly, Sotion in the early 1st century AD was already combining the two in the imaginative duo of weeping and laughing philosophers: "Among the wise, instead of anger, Heraclitus was overtaken by tears, Democritus by laughter."[45]

The view is also expressed by the satirist Juvenal:[46]

The first of prayers, best known at all the temples, is mostly for riches... Seeing this then do you not commend the one sage Democritus for laughing... and the master of the other school Heraclitus for his tears?

The motif was also adopted by Lucian of Samosata in his "Sale of Creeds", in which the duo is sold together as a complementary product in the satirical auction of philosophers.[47]

Philosophy

Heraclitus's philosophy of change is commonly called becoming, and can be seen in a dialectical relationship and contrasted with Parmenides' concept of "being".[d] For this reason, Heraclitus and Parmenides are commonly considered to be two of the founders of ontology and the issue of the One and the Many, and thus pivotal in the history of Western philosophy and metaphysics.

Heraclitus by Hendrick ter Brugghen

Diogenes Laërtius has a quote summing up Heraclitus's philosophy: "All things come into being by conflict of opposites, and the sum of things (τὰ ὅλα ta hola, "the whole") flows like a stream."[48]

Logos

The meaning of Logos is subject to interpretation: "word", "account", "principle", "plan", "formula", "measure", "proportion", "reckoning."[49] Though Heraclitus "quite deliberately plays on the various meanings of logos",[50] there is no compelling reason to suppose that he used it in a special technical sense, significantly different from the way it was used in ordinary Greek of his time.[51]

The later Stoics understood the Logos as "the account which governs everything,"[52] and Hippolytus, a Church Father in the 3rd century AD, identified it as meaning the Christian Word of God, such as in John 1:1, "In the beginning was the Word (logos) and the Word was God."[53]

Hepesthai to koino "follow the common"

Heraclitus's ideas about the Logos are expressed in three famous but obscure fragments, with the first cited above, and two others. People must "follow the common"[e] and not live having "their own judgement (phronēsis)". He seems to say the Logos is a public fact perhaps like a proposition or formula, though he would not have considered such things as abstract objects or even immaterial.[54] The last quote can even be taken to be a statement against making arguments ad hominem:

For this reason it is necessary to follow what is common. But although the Logos is common, most people live as if they had their own private understanding.[55]

Listening not to me but to the Logos...[56]

Fire

But it always was and will be: an ever-living fire.

Like the previous Milesians, Thales with water and Anaximenes with air, Heraclitus considered fire as the arche, the most fundamental element, which gave rise to the other elements, perhaps because living people are warm.[57] Norman Melchert interpreted Heraclitus as using "fire" metaphorically, in lieu of Logos, as the origin of all things.[58] Others see it as a metaphor for change, like a dancing and flickering flame, or perhaps all of these. It is also speculated this shows the influence of Persian Zoroastrianism, with its concept of Atar.[59]

This world, which is the same for all, no one of gods or men has made. But it always was and will be: an ever-living fire, with measures of it kindling, and measures going out.[60]

All things are an interchange for fire, and fire for all things, just like goods for gold and gold for goods.[61]

The thunderbolt that steers the course of all things.[62]

The first quote is the earliest use of kosmos in any extant Greek text.[2]

Unity of opposites

In a seeming response to Anaximander,[63][64] Heraclitus also believed in a unity of opposites.[65] He characterized all existing entities by pairs of contrary properties.

Athánatoi thnetoí, thnetoì athántatoi, "Mortals are immortal, immortals mortal"

This is most famously expressed with his claim "Mortals are immortals and immortals are mortals, the one living the others' death and dying the others' life".[66] This is taken to mean men are mortal gods, and gods immortal men.[47] He would also point out that sleep is like death. He was fond of speaking this way. He also said "Man kindles a light for himself in the night-time, when he has died but is alive. The sleeper, whose vision has been put out, lights up from the dead; he that is awake lights up from the sleeping,"[67] and "All the things we see when awake are death, even as all we see in slumber are sleep."[68]

Dike eris, "strife is justice"

In this union of opposites, of both generation and destruction, Heraclitus called the oppositional processes ἔρις (eris), "strife", and hypothesizes that the apparently stable state, δίκη (dikê), or "justice", is a harmony of it.[65] Anaximander described the same as injustice.[69] Aristotle mentions that Heraclitus disliked Homer because he wished strife would leave the world, which for Heraclitus would destroy the world; "there would be no harmony without high and low notes, and no animals without male and female, which are opposites."[70]

War
War is the father of all and the king of all.

Heraclitus is the original philosopher to claim that war is a good thing. He also wrote "Every beast is driven to pasture by blows."[71]

We must know that war is common to all and strife is justice, and that all things come into being through strife necessarily.[72]

War is the father of all and king of all; and some he shows as gods, others as men, some he makes slaves, others free.[73]

Gods and men honor those who are slain in battle.[74][f]

The people must fight for its law as for its walls.[75]

Harmony
The bow's name is life, though its work is death.

In a metaphor and one of the earliest uses of a force in the history of philosophy, Heraclitus compares the union of opposites to a strung bow or lyre held in shape by an equilibrium of the string tension:[76]

There is a harmony in the bending back (παλίντροπος palintropos) as in the case of the bow and the lyre.

He claims this shows something true yet invisible about reality; "a hidden harmony is better than an apparent one."[77] He also noted "the bow's name is life, though its work is death,"[78] a play on both bow and life being the same word as written - biós; further evidence of a continuous, written work.

Hodos ano kato, "the way up and the way down"

Heraclitus also said "The way up and the way down is one and the same."[79] Similarly he said "In writing, the course taken, straight and crooked, is one and the same."[80] This can be interpreted in various ways.

Monism

One interpretation is that it shows his monism, though perhaps a dialectical one. Heraclitus does believe all is one. The full quote is "Listening not to me but to the Logos it is wise to agree that all things are one."[56]

The one is made up of all things, and all things issue from the one.[81]

Hesiod is most men's teacher. Men think he knew very many things, a man who did not know day or night! They are one.[82]

Concerning a circle the beginning and end are common.[83]

Cycle
Heraclitus depicted in 1655.

Another is it illustrates the cyclical nature of reality and transformation, a replacement of one element by another, "turnings of fire".[84] This might be another "hidden harmony" and is more consistent with pluralism, not monism.[2]

The death of fire is the birth of air, and the death of air is the birth of water.[85]

For it is death to souls to become water, and death to water to become earth. But water comes from earth; and from water, soul.[86]

Cold things become warm, and what is warm cools; what is wet dries, and the parched is moistened.[87]

And it is the same thing in us that is quick and dead, awake and asleep, young and old; the former are shifted and become the latter, and the latter in turn are shifted and become the former.[88]

Relativism

This has also been interpreted to advocate relativism.[89][64]

Good and ill are one.[90]

Asses prefer straw to gold.[91]

The sea is the purest and impurest water. Fish can drink it and it is good for them, to me it is undrinkable and destructive.[92]

Flux

He recognizes the fundamental changing of objects with the flow of time. This is the full expression of the becoming aspect of his philosophy.

Panta rhei, "everything flows"

He is credited with the phrase πάντα ῥεῖ (panta rhei) "everything flows."[93] This famous aphorism used to characterize Heraclitus' thought comes from Simplicius, a neoplatonist, and from Plato's Cratylus. The word rhei (as in rheology) is the Greek word for "to stream", and is etymologically related to Rhea according to Plato's Cratylus.[94][g] Compare with the Latin adages Omnia mutantur and Tempora mutantur (8 AD) and the central Buddhist doctrine of impermanence.

The River

No man ever steps in the same river twice.

His philosophy has been summed up with another famous adage, "No man ever steps in the same river twice."[95] It can be contrasted with Parmenides's statement that "whatever is, is, and what is not cannot be." Heraclitus uses the river image more than once:

Ever-newer waters flow on those who step into the same rivers.[96]

We both step and do not step in the same rivers. We are and are not.[97]

The idea is referenced twice in Plato's Cratylus.[98][99] Instead of "flow" Plato uses chōrei, "to change place" (χῶρος; chōros).

"All entities move and nothing remains still"

"Everything changes and nothing remains still ... and ... you cannot step twice into the same stream"[h]

Simplicius references it thus:

"...the natural philosophers who follow Heraclitus, keeping in view the perpetual flux of generation and the fact that all corporeal things are coming to be and departing and never really are (as Timaeus said too) claim that all things are always in flux and that you could not step twice in the same river."[101]

According to Aristotle, Cratylus went a step beyond his master's doctrine and proclaimed that one cannot step into the same river once. Compare the Japanese tale Hōjōki, (1200 AD) which contains the same image of the changing river.

However, the German classicist and philosopher Karl-Martin Dietz interprets this fragment as an indication by Heraclitus, for the world as a steady constant: "You will not find anything, in which the river remains constant. [...] Just the fact, that there is a particular river bed, that there is a source and an estuary etc. is something, that stays identical. And this is [...] the concept of a river".[102]

Heraclitus does seem to say change is what unites things, as with his unity of opposites, or the quote "Even the kykeon falls apart if it is not stirred."[103] and "Changing it rests."[104]

The Sun

The Sun is new every day.

Flux is also expressed by the fact that, rather than thinking the same Sun will rise tomorrow as rose today, Heraclitus said the Sun is new every day.[105]

God and the Soul

By "God" Heraclitus does not mean the Christian version of a single God as primum movens of all things, God as Creator, for the universe is eternal, "it always was and will be;" but the divine as opposed to human; the immortal as opposed to the mortal, the cyclical as opposed to the transient. It is arguably more accurate to speak of "the Divine" and not of "God".

God

Heraclitus distinguishes between human laws and divine law (τοῦ θείου toū theiou lit. "of God").[106] He said both God and fire are "want and surfeit".[107] In addition to seeing fire as the most fundamental substance, he presents fire as the divine cosmos. Fire is both a substance and a motivator of change, it is active in altering other things. Heraclitus describes it as "the judging and convicting of all things."[108] Judgment here is literally "to separate" (κρίνειν krinein).

In antiquity this was interpreted to mean that eventually all things will be consumed by fire, a doctrine called ecpyrosis. Hippolytus, from whom we get the quotation, sees it as a reference to divine judgment and Hell. However, he removes the human sense of justice from his concept of God: "To God all things are fair and good and just, but people hold some things wrong and some right."[109]

Mysticism

God's custom has wisdom but human custom does not.[110] Wisdom is "to know the thought by which all things are steered through all things",[111] which must not imply that people are or can be wise. Only Zeus is wise.[112] To some degree then Heraclitus seems to be in the mystic's position of urging people to follow God's plan without much of an idea what that may be. In fact there is a note of despair: "The fairest universe (κάλλιστος κόσμος kállistos kósmos) is but a heap of rubbish (σάρμα sárma lit. "sweepings") piled up (κεχυμένον kechuménon, i.e. "poured out") at random (εἰκῇ eikê "aimlessly")."[113] Bertrand Russell presents Heraclitus as a mystic in his Mysticism and Logic.[114]

Aion esti pais, Eternity is a child
Heraclitus, by Rubens

There is the frivolity of a child in both man and God. "Eternity is a child moving counters in a game; the kingly power is a child's."[115][47] Nietzsche explains this enigmatic quote as "And as the child and the artist plays, so too plays the ever living fire, it builds up and tears down, in innocence – such is the game eternity plays with itself." This quote may also be why there is the story of Heraclitus giving up his kingship to his brother.

Heraclitus also stated "human opinions are children's toys."[116] However, "Man is called a baby by God, even as a child [is called a baby] by a man."[117] Heraclitus also states "We should not act and speak like 'children of our parents", interpreted by Marcus Aurelius to mean not simply accept what others believe.[118]

Fragment from the Derveni Papyrus

The Soul

He regarded the soul as being a mixture of fire and water, with fire being the noble part of the soul, and water the ignoble part. A soul should therefore aim toward becoming more full of fire and less full of water: a "dry" soul was best.[119] According to Heraclitus, worldly pleasures (drinking most apparently[120]) made the soul "moist", and he considered mastering one's worldly desires to be a noble pursuit which purified the soul's fire.[121] The soul also has a self-increasing Logos.[122] He believed we breathe in the logos, as Anaximenes would say of air and the soul.[54] He also stated "It is hard to fight with one's heart's desire. Whatever it wishes to get, it purchases at the cost of soul."[123]

Ethos anthropoi daimon, "Man's character is [his] fate"

This influential quote by Heraclitus "Ethos anthropoi daimon"[124] has led to numerous interpretations. It seems to state one's luck is related to one's character.[2] Whether in this context "daimon" can indeed be translated to mean "fate" is disputed; however, it lends much sense to Heraclitus' observations and conclusions about human nature in general. While the translation with "fate" is generally accepted as in Kahn's "a man's character is his divinity", in some cases, it may also stand for the soul of the departed.[125]

The senses

Some have interpreted and some fragments support Heraclitus as a kind of proto-empiricist,[114] such as "the things that can be seen, heard and learned are what I prize the most,"[126] or "The sun is the size that it appears," "the width of a human foot.[127][128][129] but W. K. C. Guthrie disputes this interpretation, citing for "Eyes and ears are bad witnesses to men who have barbarian souls."[69][130] He also said "sight tells falsehoods"[131] and that "nature loves to hide".[132] He also warned against hearsay, "Eyes are better witnesses than the ears."

The sense of smell also seemed to play a role in his philosophy. "If all things were turned to smoke, the nostrils would distinguish them."[133] and "Souls smell in Hades."[134]

Influence

Ancient

Cratylus

Heraclitus's most famous follower was Cratylus, who was presented by Plato as a linguistic naturalist, one who believes names must apply naturally to their objects. According to Aristotle, he took the view that nothing can be said about the ever-changing world, and "ended by thinking that one need not say anything, and only moved his finger."[135] He seemed to hold the view continuous change warrants skepticism because we cannot define a thing that does not have a permanent nature.[136] 20th century linguistic philosophy saw a rise in considerations brought up by Cratylus in Plato's dialogue, and thus offered the doctrine called Cratylism.

Parmenides

Parmenides may have been responding to Heraclitus.

Parmenides's proem argues that change is impossible, and may very well have been referring to Heraclitus with such passages as "Undiscerning crowds, who hold that it is and is not the same, and all things travel in opposite directions!".

Pluralists

The pluralists were the first to try and reconcile Heraclitus and Parmenides. Anaxagoras may have been influenced by Heraclitus in his refusal to separate the opposites. Empedocles forces of Love and Hate were probably influenced by Heraclitus' Harmony and Strife. Empedocles is also credited with introducing the concept of the four classical elements.

Plato

Plato is the most famous to try and reconcile Heraclitus and Parmenides, and through him both influence virtually all subsequent Western philosophy. Plato knew of Heraclitus through Cratylus, and thus wrote his dialogue of the same name.[137] Plato thought the views of Heraclitus entailed that no entity may ever occupy a single state at a single time, and argued against him as follows:[138]

How can that be a real thing which is never in the same state? ... for at the moment that the observer approaches, then they become other ... so that you cannot get any further in knowing their nature or state .... but if that which knows and that which is known exist ever ... then I do not think they can resemble a process or flux ....

However, Plato does seem influenced by Heraclitus in his concept of the world as always changing, and thus our inability to have knowledge of particulars, and by Parmenides in needing another world, the Platonic realm, where things remain unchanging and universals exist as the objects of knowledge, the Forms. He gives this in the Symposium, sounding very much like Heraclitus:[136][139]

Even during the period for which any living being is said to live and retain his identity - as a man, for example, is called the same man from boyhood to old age - he does not in fact retain the same attributes, although he is called the same person: he is always becoming a new being and undergoing a process of loss and reparation, which affects his hair, his flesh, his bones, his blood and his whole body. And not only his body, but his soul as well. No man's character, habits, opinions desires pleasures pains and fears remain always the same: new ones come into existence and old ones disappear.

Stoics

Coin from c. 230 AD depicting Heraclitus, with club and raised hand.

Stoicism was a philosophical school which flourished between the 3rd century BC and about the 3rd century AD. It began among the Greeks and became the major philosophy of the Roman Empire before declining with the rise of Christianity in the 3rd century.

While most scholars believe Heraclitus had little effect on the Stoics, scholar A. A. Long argues otherwise. According to him, throughout their long tenure the Stoics believed that the major tenets of their philosophy derived from the thought of Heraclitus,[140] "the importance of Heraclitus to later Stoics is evident most plainly in Marcus Aurelius."[141][i] Explicit connections of the earliest Stoics to Heraclitus showing how they arrived at their interpretation are missing but they can be inferred from the Stoic fragments, which Long concludes are "modifications of Heraclitus."[142]

The Stoic modification of Heraclitus' idea of the Logos was also influential on Jewish philosophers such as Philo of Alexandria, who connected it to "Wisdom personified" as God's creative principle. Philo uses the term Logos throughout his treatises on Hebrew Scripture in a manner clearly influenced by the Stoics.

Hymn to Zeus

The Stoics were interested in Heraclitus' treatment of fire. The earliest surviving Stoic work, the Hymn to Zeus of Cleanthes, a work transitional from pagan polytheism to the modern religions and philosophies, though not explicitly referencing Heraclitus, adopts what appears to be the Heraclitean logos modified.[j] Zeus rules the universe with law (nomos) wielding on its behalf the "forked servant", the "fire" of the "ever-living lightning." So far nothing has been said that differs from the Zeus of Homer. But then, says Cleanthes, Zeus uses the fire to "straighten out the common logos" that travels about (phoitan, "to frequent") mixing with the greater and lesser lights (heavenly bodies). This is Heraclitus' logos, but now it is confused with the "common nomos", which Zeus uses to "make the wrong (perissa, left or odd) right (artia, right or even)" and "order (kosmein) the disordered (akosma)."[143]

Possible statue of Hippolytus

Church Fathers

The Church Fathers were the leaders of the early Christian Church during its first five centuries of existence, roughly contemporaneous to Stoicism under the Roman Empire. The works of dozens of writers in hundreds of pages have survived. All of them had something to say about the Christian form of the Logos.[144] The Catholic Church found it necessary to distinguish between the Christian logos and that of Heraclitus, in order to distance itself from pagans and convert them to Christianity. Church use of the methods and conclusions of ancient philosophy as such was as yet far in the future, even though many were converted philosophers.

Refutation of All Heresies

Hippolytus of Rome therefore identifies Heraclitus along with the other Pre-Socratics (and Academics) as sources of heresy. In Refutation of All Heresies, one of the best sources on quotes from Heraclitus, Hippolytus says: "What the blasphemous folly is of Noetus, and that he devoted himself to the tenets of Heraclitus the Obscure, not to those of Christ."[145] Hippolytus then goes on to present an inscrutable quote: "God (theos) is day and night, winter and summer, ... but he takes various shapes, just as fire, when it is mingled with spices, is named according to the savor of each."[146] The fragment seems to support pantheism if taken literally. German physicist and philosopher Max Bernard Weinstein classed his view as a predecessor of pandeism.[57]

Hippolytus condemns the obscurity of it. He cannot accuse Heraclitus of being a heretic so he says instead: "Did not (Heraclitus) the Obscure anticipate Noetus in framing a system ...?" The apparent pantheist deity of Heraclitus (if that is what the fragment means) must be equal to the union of opposites and therefore must be corporeal and incorporeal, divine and not-divine, dead and alive, etc., and the Trinity can only be reached by some sort of illusory shape-shifting.[147]

First Apology

The Christian apologist Justin Martyr, however, took a much more positive view of him. In his First Apology, he said both Socrates and Heraclitus were Christians before Christ: "those who lived reasonably are Christians, even though they have been thought atheists; as, among the Greeks, Socrates and Heraclitus, and men like them." [148]

Modern

Heraclitus from the Nuremberg Chronicle

The weeping philosopher was still considered an indispensable motif for philosophy through the modern period.

French philosophy

Michel de Montaigne proposed two archetypical views of human affairs based on them, selecting Democritus' for himself.[149]

German philosophy

G. W. F. Hegel gave Heraclitus high praise. According to him, "the origin of philosophy is to be dated from Heraclitus." He attributes dialectics to Heraclitus rather than, as Aristotle did, to Zeno of Elea. "There is no proposition of Heraclitus which I have not adopted in my Logic."[150]

Friedrich Engels who associated with the Young Hegelians also gave Heraclitus the credit for inventing dialectics, relevant to his own dialectical materialism. Ferdinand Lasalle was another socialist also influenced by Heraclitus.

Heraclitus plaque on Path of Visionaries in Berlin

Friedrich Nietzsche was profoundly influenced by Heraclitus, as can be seen in his Philosophy in the Tragic Age of the Greeks. Nietzsche sees him as a confident opposition to Anaximander's pessimism. Oswald Spengler was influenced by Nietzsche and also wrote his dissertation on Heraclitus.

Martin Heidegger is also influenced by Heraclitus, as seen in his Introduction to Metaphysics, and takes a very different interpretation than Nietzsche and several others. According to Heidegger, "In Heraclitus, to whom is ascribed the doctrine of becoming as diametrically opposed to Parmenides' doctrine of being, says the same as Parmenides."[151]

Karl Popper wrote much on Heraclitus, and both Popper and Heraclitus believe in invisible processes at work.[152]

British philosophy

The weeping philosopher may have also been mentioned in William Shakespeare's The Merchant of Venice.[153] J. M. E. McTaggart's illustration of the A-series and B-series of time has been seen as an analogous application to time of Heraclitus and Parmenides views of all of reality, respectively. A. N. Whitehead's process philosophy bears a resemblance to Heraclitus.[154]

Depictions in art

Crying Heraclitus and laughing Democritus by Donato Bramante
Democriet (laughing) & Herakliet (crying) by Cornelis van Haarlem
Democritus by Johannes Moreelse
Heraclitus by Johannes Moreelse

Heraclitus has been done several times in western art, especially as part of the weeping and laughing philosopher motif, and with globes.

Italian

Donato Bramante painted a fresco, "Democritus and Heraclitus," in Casa Panigarola in Milan in 1477.[155] Heraclitus's most famous depiction in art is in Raphael's School of Athens, painted around 1510. Raphael chose to depict Michelangelo as Heraclitus. He and Diogenes of Sinope are the only ones to sit alone in the painting.

The laughing philosopher and the weeping philosopher by Johann Christoph Ludwig Lücke

Salvator Rosa also painted Democritus and Heraclitus, as did Luca Giordano, together and separately in the 1650s or so. Giuseppe Torretti sculpted busts of the same in 1705. Giuseppe Antonio Petrini painted Weeping Heraclitus circa 1750.

German

Franz Tymmermann in 1538 painted a weeping Heraclitus. Johann Christoph Ludwig Lücke sculpted busts of the same in the 1750s. Franz Xaver Messerschmidt also sculpted them.

Dutch

In 1619, the Dutch Cornelis van Haarlem also painted a laughing Democritus and weeping Heraclitus. Hendrick ter Brugghen's paintings of Heraclitus and Democritus separately in 1628 hang in the Rijksmuseum, and he also painted them together.

Around 1630, Dutch painter Johannes Moreelse painted Heraclitus ringing his hands over a globe, sad at the state of the world, and another with Democritus laughing at one. Dirck van Baburen also painted the pair. Egbert van Heemskerck did as well.

Flemish

Peter Paul Rubens painted the pair twice in 1603. Nicolaes Pickenoy also painted the pair.

French

Etienne Parrocel painted him, as did Charles-Antoine Coypel.

Spanish

Jusepe de Ribera painted the pair in 1630.

See also

Notes

  1. ^ Such calculations are common for those of this early period of Greek philosophy. For example, Thales usual birth of 625 BC is figured by taking the date he predicted an eclipse, May 28, 585 BC, and assuming he was 40 years old at the time.
  2. ^ Ancient temples were regularly used for storing treasures, and were open to private individuals under exceptional circumstances.
  3. ^ thaumasios, which, as Socrates explains in Plato's Theaetetus and Gorgias, is the beginning of philosophy
  4. ^ Heraclitus typically uses the ordinary word "to become" (gignesthai or ginesthai, present tense or aorist tense of the verb, with the root sense of "being born").
  5. ^ The initial part of DK B2, often omitted because broken by a note explaining that ξυνός ksunos (Ionic) is κοινός koinos (Attic).
  6. ^ Literally, slain by Ares
  7. ^ In pronunciation the -ei- is a diphthong sounding like the -ei- in reindeer. The initial r is aspirated or made breathy, which indicates the dropping of the s in *sreu-.
  8. ^ This sentence has been translated by Seneca.[100]
  9. ^ Aurelius quotes Heraclitus in Meditations iv. 46
  10. ^ Different translations of this can be found at Rolleston, T.W. "Stoic Philosophers: Cleanthes' Hymn to Zeus". www.numinism.net. Archived from the original on 2009-08-05. Retrieved 2007-11-28. Ellery, M.A.C. (1976). "Cleanthes' Hymn to Zeus". Tom Sienkewicz. Archived from the original on 2007-12-24. Retrieved 2007-11-28. "Hymn to Zeus". Translated by not stated. Holy, Holy, Holy at thriceholy.net: Hypatia's Bookshelf.

References

  1. ^ Hanks, Patrick; Urdang, Laurence, eds. (1979). Collins English Dictionary. London, Glasgow: Collins. ISBN 978-0-00-433078-5.
  2. ^ a b c d e f g h https://plato.stanford.edu/entries/heraclitus/
  3. ^ John Palmer (2016). Parmenides. Stanford Encyclopedia of Philosophy. Metaphysics Research Lab, Stanford University.
  4. ^ a b DK B40, from Laertius, Lives 9.1
  5. ^ a b DK B129
  6. ^ a b Kahn, Charles (1979). The Art and Thought of Heraclitus: Fragments with Translation and Commentary. London: Cambridge University Press. pp. 1–23. ISBN 978-0-521-28645-9.
  7. ^ a b c Diogenes Laërtius, ix. 1
  8. ^ Diogenes Laërtius, ix. 3
  9. ^ a b Ríos Pedraza, Francisco; Haya Segovia, Fernando (2009). Historia de la Filosofía. Oxford University Press. p. 32. ISBN 978-84-673-5147-7.
  10. ^ Naddaf 2005, p. 126.
  11. ^ Wiesehöfer 2003, pp. 201–202.
  12. ^ a b c d e Diogenes Laërtius, ix. 6
  13. ^ Strabo, Chapter 1, section 3.
  14. ^ Diogenes Laërtius, ix. 2
  15. ^ G. S. Kirk (2010), Heraclitus: The Cosmic Fragments, Cambridge University Press, p. 1. ISBN 0521136679
  16. ^ Chapter 3 beginning.
  17. ^ Diogenes Laërtius, ix. 5
  18. ^ DK B101, from Plutarch Against Colotes 1118C
  19. ^ DK B14, from Clement Protrepic 22
  20. ^ DK B96, from Plutarch Table Talk 669A
  21. ^ DK B49, from Theodorus Prodromus, Letters 1
  22. ^ DK B116, from Stobaeus Selections 3.5.6
  23. ^ DK B113, from Stobaeus Selections 3.1.179
  24. ^ DK B89, from Pseudo-Plutarch, On Superstition 166c
  25. ^ DK B34, from Clement, Miscellanies 5.115.3
  26. ^ DK B97, from Plutarch On Listening to Lectures 40f-41a
  27. ^ DK B47, from Laertius, Lives, 9.73
  28. ^ B87, from Plutarch On Listening to Lectures 40f-41a
  29. ^ DK B35, from Clement Miscellanies 5.140.5
  30. ^ DK B28, from Clement Miscellanies 5.9.3
  31. ^ DK B42, from Laertius, Lives, 9.1
  32. ^ DK B39, Laertius, Lives, 1.88
  33. ^ DK B104, from Proclus Commentary of Plato's Alcibiades I 117
  34. ^ DK B125a, from John Tzetzes, Scholium on Aristophanes Wealth 88
  35. ^ DK B121, from Strabo, Geography 14.25
  36. ^ Diogenes Laërtius, ix. 4
  37. ^ Fairweather, Janet (1973). "Death of Heraclitus". p. 2.
  38. ^ Rhetoric 3.1407b11
  39. ^ DK B1, from Sextus Empiricus, Against the Mathematicians 7.132
  40. ^ Metaphysics Book 4, section 1005b
  41. ^ DK B93, from Plutarch On the Pythian Oracle 404D
  42. ^ De Finibus Bonorum et Malorum, Chapter 2, Section 15.
  43. ^ Seneca, Lucius Annaeus (1995). Moral and Political Essays. Translated by John M. Cooper; J.F. Procopé. Cambridge University Press. p. 50 note 17. ISBN 978-0-521-34818-8.
  44. ^ https://www.rijksmuseum.nl/en/collection/SK-A-2784
  45. ^ III.20.53
  46. ^ Satire X. Translation from Juvenal (1903). Thirteen Satires of Juvenal. Sidney George Owen (trans.). London: Methuen & Co. p. 61.
  47. ^ a b c Lucian, Sale of Creeds
  48. ^ Diogenes Laërtius, ix. 8
  49. ^ For the etymology see Watkins, Calvert (2000). "Appendix I: Indo-European Roots: leg-". The American Heritage Dictionary of the English Language: Fourth Edition.
  50. ^ K.F. Johansen, "Logos" in Donald Zeyl (ed.), Encyclopedia of Classical Philosophy, Greenwood Press 1997.
  51. ^ pp. 419ff., W. K. C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, vol. 1, Cambridge University Press, 1962.
  52. ^ DK B72, from Marcus Aurelius, Meditations, 4.46
  53. ^ from Hippolytus, Refutation of all Heresies, ix. 9
  54. ^ a b Guthrie, The Greek Philosophers, p. 46
  55. ^ DK B2, from Sextus Empiricus, Against the Mathematicians 7.133
  56. ^ a b DK B50, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.9.1
  57. ^ a b Max Bernhard Weinsten, Welt- und Lebensanschauungen, Hervorgegangen aus Religion, Philosophie und Naturerkenntnis ("World and Life Views, Emerging From Religion, Philosophy and Nature") (1910), p. 233
  58. ^ Melchert, Norman (2006). The Great Conversation (5th ed.). Oxford University Press. ISBN 978-0-19-530682-8.
  59. ^ https://www.webpages.uidaho.edu/ngier/309/origins.htm
  60. ^ DK B30, from Clement Miscellanies 5.103.3
  61. ^ DK B90, from Plutarch On the E at Delphi 338d-e
  62. ^ DK B64, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.10.7
  63. ^ Philosophy in the Tragic Age of the Greeks, pp. 50, 60
  64. ^ a b Chisholm, Hugh, ed. (1911). "Heraclitus" . Encyclopædia Britannica. 13 (11th ed.). Cambridge University Press. pp. 309–310.
  65. ^ a b DK B8, from Aristotle Nicomachean Ethics 8.2 1155b4
  66. ^ DK B62, from Hippolytus Refutation of All Heresies 9.10.6
  67. ^ DK B26, from Clement Miscellanies 4.141.2
  68. ^ DK B21, from Clement Miscellanies 3.21.1
  69. ^ a b The Greek Philosophers p. 44
  70. ^ Eudemian Ethics 1235a25
  71. ^ DK B11, from Aristotle On the World 6 401a10
  72. ^ DK B80, from Origen, Against Celsus 6.42
  73. ^ DK B53, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.9.4
  74. ^ DK B24, from Clement Miscellanies 4.16.1
  75. ^ DK B44, from Laertius, Lives, 9.2
  76. ^ DK B51, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.9.2
  77. ^ DK B54, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.9.5
  78. ^ DK B48, from Etymologium Magnum sv bios
  79. ^ DK B60, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.10.4
  80. ^ DK B59, from Hippolytus Refutation of All Heresies 9.10.4
  81. ^ DK B10, from Aristotle On the World 5 396b20
  82. ^ DK B57, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.10.2
  83. ^ DK B103, from Porphyry, Notes on Homer, on Iliad 24.200
  84. ^ DK B31, from Clement Miscellanies 5.105 3,5
  85. ^ DK B76, from Maximus of Tyre, 41.4
  86. ^ DK B36, from Clement Miscellanies 6.17.2
  87. ^ DK B126, from John Tzetzes Notes on the Iliad p. 126
  88. ^ DK B88. from Pseudo-Lutarch, Consolation to Apollonius 106E
  89. ^ Nakamura, Hajime (October 15, 1992). "A Comparative History of Ideas". Motilal Banarsidass Publ. – via Google Books.
  90. ^ DK B58, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.10.6
  91. ^ DK B9, from Aristotle Nicomachean Ethics 10.5 1176a7
  92. ^ DK B61, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.10.5
  93. ^ Beris, A.N. and A.J. Giacomin, "πάντα ῥεῖ: Everything Flows", Cover Article, Applied Rheology, 24(5), 52918 (2014), pp. 1–13; Errata: In line 2 of each abstract, "παντα" should be "πάντα".
  94. ^ For the etymology see Watkins, Calvert (2000). "Appendix I: Indo-European Roots: sreu". The American Heritage Dictionary of the English Language (Fourth ed.).
  95. ^ DK B91, from Plutarch On the E at Delphi 392b
  96. ^ DK B12, from Arius Didymus, fr. 39.2, apud Eusebius, Praeparatio Evangelica, 15.20.2
  97. ^ DK B49a, from Heraclitus Homericus, Homeric Questions 24
  98. ^ Cratylus Paragraph Crat. 401 section d line 5.
  99. ^ Cratylus Paragraph 402 section a line 8.
  100. ^ in Epistulae, VI, 58, 23.
  101. ^ Barnes (1982), p. 65, and also Peters, Francis E. (1967). Greek Philosophical Terms: A Historical Lexicon. NYU Press. p. 178. ISBN 978-0814765524. Commentary on Aristotle's Physics, 1313.11.
  102. ^ Dietz, Karl-Martin (2004). Heraklit von Ephesus und die Entwicklung der Individualität. Stuttgart: Verlag Freies Geistesleben. p. 60. ISBN 978-3772512735.
  103. ^ B125, from Theophrastus On Vertigo 9
  104. ^ Plotnius, Enneads 4.8.1
  105. ^ DK B6, from Aristotle Meteorology 2.2 355a13
  106. ^ DK B114, from Stobaeus Selections 3.1.179
  107. ^ DK B65, from Hippolytus Refutation of All Heresies 9.10.7
  108. ^ DK B66, from Hippolytus, Refutation of All Heresies
  109. ^ DK B102, from Porphyry, Notes on Homer, on Iliad 4.4
  110. ^ DK B78, from Origen, Against Celsus 6.12
  111. ^ DK B41, from Laertius, Lives, 9.1
  112. ^ DK B32, from Clement, Miscellanies 5.115.1
  113. ^ DK B124, from Theophrastrus, Metaphysics 15
  114. ^ a b Mysticism and Logic p. 2
  115. ^ DK B52, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.94
  116. ^ DK B70, from Stobaeus, Selections 2.1.16
  117. ^ DK B79
  118. ^ DK B74, from Marcus Aurelius, Meditations
  119. ^ DK B118, from Stobaeus Selections 3.5.8
  120. ^ DK B117, from Plotinus Enneads 4.8.1
  121. ^ Russell, Bertrand, History of Western Philosophy
  122. ^ DK B115, from Stobaeus Selectiosn 3.1.180
  123. ^ DK B85, from Plutarch Life of Coriolanus 22.2
  124. ^ DK B119, from Stobaeus Selections 4.40.23
  125. ^ Thomas L. Cooksey (2010). Plato's 'Symposium': A Reader's Guide. p. 69. Continuum International Publishing Group (London & New York). ISBN 978-0-8264-4067-9
  126. ^ DK B55, from Hippolytus Refutation of All Heresies 9.9.5
  127. ^ DK B3 and B94, from Derveni Papyrus, col IV
  128. ^ Lives
  129. ^ https://chs.harvard.edu/CHS/article/display/5684
  130. ^ DK B107, from Sextus Empiricus Against the Mathematicians 7.126
  131. ^ DK B46, from Laertius, Lives, 9.7
  132. ^ DK B123, from Themistius Orations 5.69
  133. ^ DK B7, from Aristotle On the Senses and Their Objects 5 443a23
  134. ^ DK B98, from Plutarch, On the Face in the Moon 943E
  135. ^ Metaphysics Books 4, section 1010a
  136. ^ a b Large, William. "Heraclitus". Arasite. Retrieved 3 March 2017.
  137. ^ Metaphysics, 987a32
  138. ^ Cratylus Paragraph 440 sections c-d.
  139. ^ Symposium, 207d
  140. ^ Long, A.A. (2001). Stoic Studies. University of California Press. Chapter 2. ISBN 978-0-520-22974-7.
  141. ^ Long (2001), p. 56.
  142. ^ Long (2001), p. 51.
  143. ^ Blakeney, E.H. The Hymn of Cleanthes: Greek Text Translated into English: with Brief Introduction and Notes. New York: The MacMillan Company.
  144. ^ Kahn, p. 9
  145. ^ Book IX leading sentence.
  146. ^ DK B67, from Hippolytus, Refutation of All Heresies 9.10.8
  147. ^ Hippolytus. "Refutation of All Heresies". New Advent. pp. Book IX Chapter 5. Retrieved 2007-12-01.
  148. ^ Martyr, Justin. "First Apology of Justin". Early Christian Writings.
  149. ^ de Montaigne, Michel (2004-10-26). Of Democritus and Heraclitus. The Essays. Project Gutenberg.
  150. ^ Lectures on the History of Philosophy (1892), trans. E. S. Haldane, p. 279
  151. ^ p. 97
  152. ^ Naraniecki, Alexander (January 10, 2014). "Returning to Karl Popper: A reassessment of his politics and philosophy". Rodopi – via Google Books.
  153. ^ Act I Scene II Line 43.
  154. ^ Russell, History p. 46
  155. ^ Levenson, Jay, ed. (1991). Circa 1492: Art in the Age of Exploration. New Haven: Yale University Press. p. 229. ISBN 978-0-300-05167-4.

Further reading

Editions and translations

Selected bibliography

  • Bakalis, Nikolaos (2005). Handbook of Greek Philosophy: From Thales to the Stoics: Analysis and Fragments. Trafford Publishing. pp. 26–45 under Heraclitus. ISBN 978-1-4120-4843-9.
  • Barnes, Jonathan (1982). The Presocratic Philosophers [Revised Edition]. London & New York: Routledge Taylor & Francis Group. ISBN 978-0-415-05079-1.
  • Bollack, Jean; Wismann, Heinz (1972). Héraclite ou la séparation (in French). Paris: Minuit. ISBN 9782707303851.
  • Burnet, John (2003). Early Greek Philosophy. Kessinger Publishing. ISBN 978-0-7661-2826-2. First published in 1892, this book has had dozens of editions and has been used as a textbook for decades. The first edition is downloadable from Google Books
  • Dietz, Karl-Martin (2004): Metamorphosen des Geistes. Freies Geistesleben, Stuttgart 2004, Band 1: Prometheus der Vordenker: Vom göttlichen zum menschlichen Wissen. Band 2: Platon und Aristoteles. Das Erwachen des europäischen Denkens. Band 3: Heraklit von Ephesus und die Entwicklung der Individualität. Freies Geistesleben, Stuttgart, 2004, ISBN 3-7725-1300-X
  • Dilcher, Roman (1995). Studies in Heraclitus. Hildesheim: Olms. ISBN 978-3-487-09986-6.
  • Fairbanks, Arthur (1898). The First Philosophers of Greece. New York: Scribner.
  • Graham, D.W. (2002). "Heraclitus and Parmenides". In Caston, V.; Graham, D.W. (eds.). Presocratic Philosophy: Essays in Honour of Alexander Mourelatos. Aldershot: Ashgate. pp. 27–44. ISBN 978-0-7546-0502-7.
  • Graham, D.W. (2008). "Heraclitus: Flux, Order, and Knowledge". In Curd, P.; Graham, D.W. (eds.). The Oxford Handbook of Presocratic Philosophy. New York: Oxford University Press. pp. 169–188. ISBN 978-0-19-514687-5.
  • Guthrie, W.K.C. (1962). A History of Greek Philosophy: The Earlier Presocratics and the Pythagoreans. 1. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Heidegger, Martin; Fink, Eugen; Seibert (translator), Charles H. (1993). Heraclitus Seminar. Evanston: Northwestern University Press. ISBN 978-0-8101-1067-0.. Transcript of seminar in which two German philosophers analyze and discuss Heraclitus' texts.
  • Hussey, Edward (1972). The Presocratics. New York: Scribner. ISBN 0684131188.
  • Kirk, G.S.; Raven, J.E. (1957). The Pre-Socratic Philosophers: A Critical History with a Selection of Texts (2nd ed.). Cambridge: Cambridge University Press.
  • Lavine, T.Z. (1984). From Socrates to Sartre: The Philosophic Quest. New York: Bantam Doubleday Dell Publishing Group, Inc. (Bantam Books). Chapter 2: Shadow and Substance, Section: Plato's Sources: The Pre–SocraticPhilosophers: Heraclitus and Parmenides. ISBN 978-0-553-25161-6.
  • Wikisource-logo.svg Laërtius, Diogenes (1925). "Others: Heraclitus" . Lives of the Eminent Philosophers. 2:9. Translated by Hicks, Robert Drew (Two volume ed.). Loeb Classical Library.
  • Luchte, James (2011). Early Greek Thought: Before the Dawn. London: Bloomsbury Publishing. ISBN 978-0567353313.
  • Magnus, Magus; Fuchs, Wolfgang (introduction) (2010). Heraclitean Pride. Towson: Furniture Press Books. ISBN 978-0-9826299-2-5. Creative re-creation of Heraclitus' lost book, from the fragments
  • McKirahan, R.D. (2011). Philosophy before Socrates, An Introduction With Text and Commentary. Indianapolis: Hackett. ISBN 978-1-60384-183-2.
  • Mourelatos, Alexander, ed. (1993). The Pre-Socratics : a collection of critical essays (Rev. ed.). Princeton, NJ: Princeton University Press. ISBN 978-0-691-02088-4.
  • Naddaf, Gerard (2005). The Greek Concept of Nature. SUNY Press. ISBN 978-0791463734.
  • Pyle, C.M. (1997). 'Democritus and Heracleitus: An Excursus on the Cover of this Book,' Milan and Lombardy in the Renaissance. Essays in Cultural History. Rome, La Fenice. (Istituto di Filologia Moderna, Università di Parma: Testi e Studi, Nuova Serie: Studi 1.) (Fortuna of the Laughing and Weeping Philosophers topos)
  • Rodziewicz, A. (2011). "Heraclitus historicus politicus". Studia Antyczne I Mediewistyczne. 44: 5–35. ISSN 0039-3231.
  • Schofield, Malcolm; Nussbaum, Martha Craven, eds. (1982). Language and logos : studies in ancient Greek philosophy presented to G.E.L. Owen. Cambridge: Cambridge U.P. ISBN 978-0-521-23640-9.
  • Taylor, C.C.W. (ed.), Routledge History of Philosophy: From the Beginning to Plato, Vol. I, pp. 80–117. ISBN 0-203-02721-3 Master e-book ISBN, ISBN 0-203-05752-X (Adobe eReader Format) and ISBN 0-415-06272-1 (Print Edition).
  • Tarán, L. (1999). "337–378". Elenchos. 20: 9–52.
  • Vlastos, G. (1955). "On Heraclitus". American Journal of Philology. 76 (4): 337–378. doi:10.2307/292270. JSTOR 292270.
  • Wiesehöfer, Josef (2003). "Heracleitus of Ephesus". HERACLEITUS OF EPHESUS – Encyclopaedia Iranica. Encyclopaedia Iranica, Vol. XII, Fasc. 2. pp. 201–202.

External links