هراکلیتوس

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
هراکلیتوس
Utrecht Moreelse Heraclite.JPG
شناسنامه
نام کامل هراکلیتوس افسوسی
لقب فیلسوف تاریک، فیلسوف گریان
حیطه فلسفه غرب
دوره فلسفه دوران باستان، فلسفه پیشاسقراطی
مکتب مکتب اِفسُوسی، مکتب ایونی
زادروز ۵۴۰ ق.م.
زادگاه اِفسُوس، یونان
تاریخ مرگ ۴۸۰ ق.م.
محل مرگ اِفسُوس، یونان
شاگردان کراتولوس

هراکلیتوس، هراکلیت یا هرقلیطوس ‎(به یونانی: Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος، تلفظ: هِراکلِئیتُس هُ اِفِسیُس)‏ (۴۸۰–۵۴۰ق. م) از فیلسوفان ایونیایی دورهٔ پیش از سقراطی است. وی از اشراف‌زادگان افه‌سوس بود و مشهور است که یونانیان باستان به‌خاطر بیان ناروشنی که داشت، به او لقب فیلسوف تاریک یا فیلسوف گریان داده بودند.

هراکلیتوس از همشهریانش بیزار بود، و به همین دلیل محل اقامتش را ترک کرد و در کوه‌ها و دشت‌ها زندگی‌اش را ادامه داد. وی از گیاهانِ کوهی تغذیه می‌کرد، که همین عمل، باعثِ بیماریِ وی شد، و از آن بیماری درگذشت.

هراکلیتوس، آتش را به‌عنوان سرچشمه و منشأ نخستین معرفی کرد، و معتقد بود همه چیز در جهان چون آتشی روشن، در حالِ تغییر و تبدل است. حتی جهان را آتشی می‌دانست که هیچ‌کس آن را نیافریده: آتشی همیشه فروزان که پاره‌هایی از آن خاموش و پاره‌هایی از آن روشن می‌شوند. همچنین هراکلیتوس را به‌لحاظِ اندیشه‌ای که در موردِ ستیزِ اضداد داشت پایه‌گذارِ دیالکتیک می‌دانند. ستیزِ اضداد اساسِ متافیزیکِ هراکلیتوس، و یگانه واقعیتِ پایدار جهان بود؛ به عبارتی این ستیز، عدالتی جهانی بود. به همین ترتیب، هراکلیتوس حتی جنگ را نیز عدالت و امری عمومی می‌دانست.

هراکلیتوس به دین‌هایِ رایج در زمان خود بی‌اعتقاد بود، و گویا دینی مخصوصِ خود داشته که گونه‌ای از همه‌خدایی بوده‌است. همچنین از لحاظ اخلاقی، اخلاقِ ریاضت‌کشی در مقابلِ شهوات را می‌ستود. وی معتقد بود رفتن به دنبالِ شهوات، مساوی با مرگِ نفس است.

گفته می‌شود هراکلیتوس در زمان حیاتش کتابی با نام دربارهٔ طبیعت نگاشته بود، اما از آن کتاب تنها نقل‌قول‌هایی در نوشته‌های نویسندگان بعدی از جمله افلاطون و ارسطو بجامانده، که گاهی تنها از یک جمله تشکیل شده‌اند.

فلسفهٔ هراکلیتوس بر فیلسوفانِ پس از خودش تأثیراتِ زیادی گذاشت، چنانچه بسیاری، وی را تأثیرگذارترین فیلسوفِ پیشاسقراطی می‌دانند.

منابعِ زندگی و نظریاتِ هراکلیتوس[ویرایش]

منابع دست اول[ویرایش]

در منابعِ دست اول می‌توان به نوشته‌های افرادِ زیر اشاره کرد:

ثئوفراستوس، شاگرد ارسطو بود و کتابی به نامِ «آموزه‌های طبیعت‌شناسان» گردآوری کرده بود. از این کتاب تنها یک فصل به نام «درباهٔ حواس» باز مانده است، که بخش‌هایی از آموزه‌های هراکلیتوس را در بر دارد.

پلوتارک، که در میان نوشته‌هایش، نوشتاری با نام «پیرامونِ باورهای فیلسوفان» بازمانده است. چندین جمله از هراکلیتوس در این کتاب نقل شده است.

همچنین مارکوس اورلیوس، امپراتور رواقیِ روم، نیز در رساله‌اش با نامِ «تأملات» پاره‌هایی از اندیشه‌های هراکلیتوس را نقل کرده است که به جهتِ هم‌اندیشی‌اش با هراکلیتوس، دارای اهمیت است.

سکستوس امپیریکوس، پزشک و فیلسوفِ شکاک. وی در کتابش با نامِ «علیه ریاضی‌دانان» اشارتی به هراکلیتوس می‌کند و در کتابِ دیگرش با نام «طرحِ شک‌گرایی» جملاتی از هراکلیتوس را نقل می‌کند.

کلمنت اسکندرانی، از پدرانِ یونانی‌زبانِ کلیسای کاتولیک است. وی در سه نوشتارِ «برانگیزاننده»، «مربی» و «جُنگ» جملاتی از هراکلیتوس را نقل کرده‌است که بسیار سودمند هستند.

دیوگنس لائرتیوس، منبع بسیار مهمی برای اندیشه‌ها و باورهای هراکلیتوس است. وی در کتابِ نهم خود، به زندگی و نظراتِ هراکلیتوس اشاره می‌کند؛ که نشان می‌دهد وی به منابعی دسترسی داشته، که آن منابع دیگر امروز در دسترس نیستند.[۱]

منابعِ دست دوم[ویرایش]

کتابِ هرمان دیلس، با نام «پاره‌های پیشاسقراطی»، از مهم‌ترین منابعِ دست دوم به حساب می‌آید. وی در این کتاب بر اساس ترتیبِ الفباییِ مأخذها، پاره‌هایی که از اندیشمندانِ پیشاسقراطی گردآوری کرده را شماره‌گذاری کرده است.

پس از دیلس، دو مکتب در ترجمه و تفسیرِ آرایِ هراکلیتوس به وجود آمد: «مکتب انگلیسی» و «مکتب آلمانی». مکتب انگلیسی که افرادی همچون اینگرم بایواتر، جان برنت، ویلیام گاتری و جفری کرک در آن جای می‌گیرند، سعی می‌کند اندیشه‌های هراکلیتوس را به همان‌گونه که بوده است بیان و ارائه کند. اما مکتب آلمانی که افرادی همچون شلایرماخر، لاسال، هگل و نیچه آن را نمایندگی می‌کنند، به اندیشه‌های هراکلیتوس، رنگی از اندیشه‌های خویش می‌زنند و چندان برای ارائهٔ آرای حقیقیِ هراکلیتوس تلاش نمی‌کنند.[۲]

زندگی‌نامه[ویرایش]

تولد و جوانی[ویرایش]

نقشهٔ منطقهٔ باستانی ایونیه واقع در آسیای کوچک

هراکلیتوس در شهر افه‌سوس، در سواحل ایونیه، در خانواده‌ای اشرافی چشم به جهان گشود. پدرش، بلوزون یا بلیزون، از نوادگان آندروکلس بود، که این شخص، خود پایه‌گذارِ مهاجرنشینِ محل اقامت‌شان در افه‌سوس بود. آندروکلس فرزند کودروس، از حکٌام آتن بود.[۳]

تاریخِ دقیقِ زاده‌شدنِ هراکلیتوس مشخص نیست؛ اما دیوگنس لائرتیوس می‌گوید که «هراکلیتوس در المپیاد شصت و نهم شکوفا شده‌بود». شکوفاشدن در ادبیاتِ یونانی، به‌معنایِ رسیدن به چهل‌سالگی بوده؛ و باتوجه به اینکه المپیاد شصت و نهم حدودِ سال‌های ۵۰۴ تا ۵۰۱ پیش‌ازمیلاد برگزار شده، بنابراین تاریخِ زاده‌شدنِ هراکلیتوس بایستی میان سال‌هایِ ۵۴۴ تا ۵۴۱ پیش‌ازمیلاد بوده‌باشد.[۴]

مقام پادشاهی در خاندانِ هراکلیتوس موروثی بود[۵] و وی به عنوان فرزند ارشد خانواده، قانوناً باید شخص اول شهر می‌شد، اما وقتی نوبت به او رسید ترجیح داد که به سود برادرش کناره‌گیری کند،[۳] در فقر زندگی کند و زیر رواق معبد آرتمیس در افه‌سوس به مطالعه بپردازد.[۶]

گفته‌شده که وی با گروهی پسربچه به معبد آرتمیس رفت تا با آن‌ها تاس‌بازی کند؛ و زمانی که مردم گردِ او جمع شدند و او را تماشا کردند، گفت:

«ای بیچارگان! چرا در حیرتید؟ این بهتر از دخالتِ بی‌جا در امورِ عمومیِ جمعِ شما نیست؟»[۷]

هر چند خودخواهی او سبب شد که به ارزش‌های خویش توجه کند، اما هرگز به هوس قدرت نیفتاد. در پاسخ به اینکه چرا از مناصب سیاسی که به او پیشنهاد می‌شد چشم می‌پوشید؛ می‌گفت:

«روانش از جاه‌طلبی‌های ناشایست و سیری‌ناپذیر که حسادت‌ها را برمی‌انگیزد، گریزان است.»[۳]

برخی او را شاگرد کسنوفانس کولوفونی دانسته‌اند، اما به نظر می‌رسد که این انتساب، فاقد منابع تاریخی معتبر است.[۴] هراکلیتوس به خود می‌بالید که هرگز استادی نداشته‌است. هرگاه احساس می‌کرد که نیاز به مشورت دارد می‌گفت:

«یک لحظه صبر کنید تا بروم از خودم بپرسم.»[۳]

دعوت‌شدن به دربارِ داریوش[ویرایش]

معروف است که داریوش هخامنشی برای هراکلیتوس نامه‌ای نوشت و او را به دربارِ خویش فراخواند، اما هراکلیتوس دعوتِ داریوش را نپذیرفت و گوشه‌نشینی را به هم‌نشینی با پادشاهِ هخامنشی برگزید.[۸] متنِ نامه‌ای که داریوش خطاب به هراکلیتوس نوشت، و پاسخی که هراکلیتوس به وی داد را دیوگنس لائرتیوس چنین نقل می‌کند:

«درودِ داریوش، فرزندِ ویشتاسپ، بر هراکلیتوس، حکیمِ افه‌سوس باد!

تو رساله‌ای به‌نامِ در باب طبیعت به رشتهٔ تحریر درآورده‌ای که درک و تفسیرِ آن دشوار است. به‌نظر می‌رسد در بعضی قسمت‌ها، اگر به‌صورت کلمه‌به‌کلمه تفسیر شود، حاویِ تأملی ژرف در کل جهان و آنچه در آن روی می‌دهد است، که متکی بر نیرویی عمیقاً الهی است؛ اما در بسیاری قسمت‌ها حکم به‌صورتِ تعلیق درآمده، به‌طوری که حتی آنان که در ادبیات تبحر دارند از فهمِ تفسیرِ صحیحِ اثرِ تو درمانده‌اند؛ لذا داریوش شاه، فرزند ویشتاسپ، امیدوار است که از تعلیمات و فرهنگِ یونانیِ تو بهره‌مند شود. پس هرچه سریع‌تر برایِ دیدنِ من به کاخ بیا. زیرا مردمِ یونان معمولاً به حکیمانِ خود توجهی نشان نمی‌دهند؛ و نیز به قواعدِ فوق‌العادهٔ ایشان که باعثِ شنیدن و آموختنِ بهتر می‌شود، بی‌اعتنایی می‌کنند. اما در بارگاهِ من همه‌گونه مزایا و گفت‌وگویِ روزانهٔ خوب و ارزشمند برای تو مهیا خواهدبود، و نیز زندگی‌ای مطابق با نظراتِ شما.»

«درودِ هراکلیتوسِ افه‌سوسی بر داریوش‌شاه، فرزندِ ویشتاسپ باد!

انسان‌های رویِ زمین از حقیقت و عدالت کناره می‌جویند، در حالی که به‌خاطرِ حماقتی دهشتناک، خود را وقفِ ارضایِ حرص و عطشِ شهرت می‌کنند. اما من با فراموش‌کردنِ تمامِ شرارت‌ها، از دل‌زدگیِ عمومی که ارتباطِ تنگاتنگی هم با حسادت دارد، خود را دور نگه می‌دارم، و از آن‌جا که از شکوه و جلال وحشت دارم، نمی‌توانم به ایران بیایم، به قلیلی قانع خواهم بود، زیرا که آن قلیل، موافقِ عقایدِ خودم است.»[۹]

در این‌که داریوش و هراکلیتوس هم‌دوره بوده‌اند تردیدی وجود ندارد؛ و دلیلی که موجب می‌شود صحتِ این نامه‌نگاری را بپذیریم، اشاره به این دو نامه، از سویِ دیوگنس لائرتیوس و کلمنت اسکندرانی به صورتی مستقل است. اما توجه بیشتر به این دو نامه، و تطبیق‌دادنِ آن‌ها با ادبیاتی که دو نویسنده در دیگر نوشته‌هایشان به‌کار برده‌اند، باعث می‌شود در اصالت‌داشتنِ این نامه‌ها تردیدهایی بوجود آید. از طرفی ابرازِ علاقهٔ داریوش به بهره‌مندی از فرهنگِ یونانی، آن هم در آستانهٔ جنگی بزرگ میان ایرانیان و یونانیان، بسیار بعید به‌نظر می‌رسد.[۱۰] همچنین ایونیه در زمان حیات هراکلیتوس در تصرف هخامنشیان بود، و احتمالاً وی شاهد شورشی که شهرهای ایونیه، علیه ایرانیان کردند، بوده‌است.[۱۱] بنابراین اگر داریوش خطاب به هراکلیتوس نامه‌ای نوشته‌باشد، این نامه بایستی خطاب به شهروندی ایرانی نوشته‌می‌شد، نه یونانی. با این‌حال می‌توان پیوند و ارتباط میانِ دربارِ داریوش با هراکلیتوس را پذیرفت، اما متنِ این دو نامه پذیرفتی نیست.[۱۲]

مرگ[ویرایش]

هراکلیتوس به خاطر بیزاری از همشهریانش، افه‌سوس را ترک کرد و در کوه‌ها آواره شد. او با تغذیه از گیاهان و علف‌ها زندگیِ خود را ادامه می‌داد و به همین دلیل به بیماریِ استسقا دچار شد. هراکلیتوس برای درمانِ بیماری‌اش به شهر، پیشِ پزشکان بازگشت و برای پزشکان چیستانی طرح کرد و پرسید آیا آنان می‌توانند پس از بارانی شدید، خشک‌سالی به وجود بیاورند؟ پزشکانی که مخاطبِ هراکلیتوس بودند از این جمله چیزی متوجه نشدند، پس هراکلیتوس به طویله‌ای رفت و خود را در آن‌جا زیرِ پِهِنِ گاوها دفن کرد، با این گمان که رطوبتِ سمی از بدنش خارج شود. اما این عمل در درمانِ بیماری‌اش فایده نکرد و در نهایت از این بیماری درگذشت. هرچند روایاتی نیز وجود دارد که براساسِ آن‌ها هراکلیتوس از بیماریِ استسقا شفا یافته، و به دلیلِ ابتلا به بیماریِ دیگری جان باخته‌است.[۱۳]

آثار[ویرایش]

کتابی با نام «دربارهٔ طبیعت» را به هراکلیتوس نسبت می‌دهند. دربارهٔ طبیعت نامی است که برای کتاب‌های بیشترِ پیشاسقراطیان ذکر می‌کنند. در صحت این مدعا اختلاف نظر هست. عده‌ای بر این باور هستند که هراکلیتوس این کتاب را خودش نوشته، اما برخی نیز با توجه به شکلِ قطعاتی که از هراکلیتوس بر جای مانده، مدعی هستند که این پاره‌ها به هیچ‌وجه همانند یک متنِ تنظیم‌شده نیستند. بلکه به نظر می‌رسد گفته‌هایی از هراکلیتوس هستند که وی در زمان‌ها و مکان‌های مختلفی به زبان آورده است.

در هر صورت امکانِ عدمِ وجود کتاب بعید به نظر می‌رسد؛ بنابراین بهترین امکان احتمالاً این است که شاگردانِ هراکلیتوس در زمانِ حیاتش، گفتارهایِ وی را جمع‌آوری، و در یک کتاب نقل کرده‌اند.

کتابِ دربارهٔ طبیعت بر اساس گفته‌های پیشینیان، از سه بخش تشکیل شده است: طبیعیات، اخلاق و سیاست. هرچند به نظر می‌رسد که این تقسیم‌بندی، تقسیم‌بندیِ رواقیان باشد، نه تقسیم‌بندی‌ای که خودِ هراکلیتوس کرده باشد.

گفته می‌شود که هراکلیتوس برای در امان ماندنِ کتابش، تنها نسخهٔ آن را به معبد آپولون سپرده است؛ که با توجه به نظریاتِ توده‌ستیزانه‌اش بسیار ممکن به نظر می‌آید.[۱۴]

آراء دربارهٔ مردم[ویرایش]

هراکلیتوس به تحقیر و توهین سخت علاقه‌مند بود و از همشهریانش بیزاری تقریباً بیمارگونه‌ای داشت.[۱۵] از او دربارهٔ عموم مردم و همشهریانش نقل شده که:

«فرومایگان بی‌شمارند، آنها که ارزشی دارند، اندک.»

«بیشتر مردم، همچون گله حیوانات، جز سیر کردن شکم اندیشه‌ای ندارند.»

«انسانها فهم و تمیزی از خود نشان نمی‌دهند، خواه پیش از آنکه چیزی به آنها آموخته شود خواه پس از آن، گرچه بیدارند اما توجه به کاری که انجام می‌دهند، ندارند، همان‌گونه که آنچه را در خواب می‌کنند را از یاد می‌برند.».[۳]

«بهتر آن است که همهٔ مردان بالغ افه‌سوس خود را به دار آویزند و شهر را برای پسرانی که ریش ندارند خالی بگذارند.»[۱۶]

او حتی از متفکران پیشین نیز با تحقیر سخن می‌گفت:

«هومر را باید از میان صفحات کتاب بیرون کشید و تازیانه زد!»[۱۶]

«دانش‌اندوزی، هوش و شعور نمی‌آورد. اگر جز این بود؛ هزیود، فیثاغورس، کسنوفانس و هکاتئوس هم باهوش می‌شدند!»[۳]

برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفهٔ خود می‌نویسد که هراکلیتوس تنها از یک فرد به نام تئوتاموس (یا از بیاس پسر تئوتاموس) به نیکی یاد کرده، و چون در پی دلیل این تحسین بگردیم، می‌بینیم که او گفته‌است: «بیش تر مردم بدند!»[۱۷]

سبک گفتار[ویرایش]

هراکلیتوس بیانی ناروشن و مبهم داشت که به‌نظر می‌رسد این روش را به‌عمد انتخاب کرده بود.[۱۸] وی اهمیتی نمی‌داد که دیگران، سخنانش را می‌فهمند یا نه؛ چنان‌که گفته‌است:

«هاتف (لوگوس) نه بی‌پرده سخن می‌گوید نه در پرده، او فقط امکان شنیدن می‌دهد.»[۳]

او معتقد بود که در کلماتش یک راز و سری است که افراد می‌بایست در ورای کلمه‌ها این سر را بجویند، رازی که تمام هستی در آن نهفته‌است. هراکلیتوس این راز را ساختهٔ فکر خودش نمی‌دانست بلکه این قانون هستی (کوزموس) است که در سخن وی از پوشیدگی بیرون می‌آید و ظهور می‌کند. چنان‌که می‌گوید:

«دانایی، نه گوش دادن به من، بلکه به لوگوس است و هم‌سخن شدن با او که همه چیز یکی است»[۱۹]

هراکلیتوس به سبب این اخلاق تند و شیوهٔ دشوار بیان مطلب، در یونان باستان مشهور به فیلسوف تاریک[۳] یا فیلسوف گریان[۲۰] شد.

دین و خدا[ویرایش]

هراکلیتوس نسبت به دین‌های زمانِ خود خصومت می‌ورزید، با دیدِ انتقاد به آنها نگاه می‌کرد و برای مراسم و آیین‌های دینی احترامی قایل نبود.[۱۸] به‌نظر می‌رسد که وی دینی مختص به‌خود دارد و تنها نسبت به معتقداتِ مردم ابرازِ بی‌زاری می‌کرده. چنان‌چه راسل معتقد است:

«اگر هراکلیتوس چنان از تودهٔ مردم متنفر نبود که نتواند به تبلیغِ نظریاتِ خود بپردازد، می‌توانست یک مصلحِ دینی باشد.»[۲۱]

وی انتقادات تندی نیز به خدایان المپ و آیین‌های دینی مربوط به آن‌ها بیان می‌کرد، که اگر ساکن آتن بود یقیناً به مرگ محکوم می‌شد:

«جهان توسط هیچ‌یک از این خدایان ساخته نشده‌است.»

«دعا برای این مجسمه‌ها خواندن، مثل آن است که به جای صحبت با اهل خانه، با خود خانه حرف بزنید.»

«با لکه‌دار کردن خود به خونی که می‌ریزند [قربانی کردن حیوانات] خود را از خون‌هایی که ریخته‌اند [قتل انسان‌ها] تطهیر می‌کنند چنان‌که به گل و لای آلوده باشند و بخواهند با گل و لای خود را پاک کنند.»[۳]

هراکلیتوس در گفته‌هایش بارها از واژهٔ خدا استفاده کرده و البته آن را جدای از لفظ خدایان به‌کار می‌برد. البته منظوری که هراکلیتوس از خدا در نظر دارد، به مفهوم عدالت جهانی،[۲۲] و تصوری همه‌خدایی بود.[۱۸][۲۳]

فلسفه[ویرایش]

نیم‌تنهٔ هراکلیتوس با نامِ «فیلسوف گریان» اثر یوهان کریستوف لودویگ لاک، ۱۷۵۷ م.

لوگوس[ویرایش]

لوگوس در یونانِ باستان به معناهای مختلفی به کار می‌رفته که از آن جمله می‌توان به گزینش، سخن‌گفتن و شمارش اشاره کرد. در نگاهِ نخست چنین به‌نظر می‌رسد که لوگوس در جملاتی که از هراکلیتوس باز مانده‌است، معنایِ «می‌گوید» می‌دهد، و مفهومِ کلیِ آن این است که: «هراکلیتوس می‌گوید:...» اما از آن‌جایی که کلمهٔ لوگوس در پاره‌های زیادی به‌کار برده شده، این عقیده در موردِ لوگوس موردِ قبول نیست.

هراکلیتوس کلمهٔ لوگوس را از معنایی که یونانیان باستان منظور می‌کرده‌اند، در معنایی ژرف‌تر و البته به‌صورتِ رمزی-تمثیلی به‌کار برده‌است. با بررسیِ بیشترِ قطعاتِ بازمانده از هراکلیتوس، نمادهایی به‌دست می‌آیند که به‌وضوح به لوگوس اشاره دارند.[۲۴] به‌طورِ مثال هراکلیتوس می‌گوید:

«دانایی، یک چیز است: شناختنِ خردی که به‌وسیلهٔ آن، همه‌چیز بر همه‌چیز فرمان می‌راند.»[۲۵]

«از همهٔ کسانی که سخنان‌شان را شنیده‌ام، هیچ‌کس نبود که دریافته باشد حکمت از همه‌چیز جداست.»[۲۶]

اما باتوجه به این‌که از نظر هراکلیتوس، تنها چیزِ ثابت و ایستا در جهان، زمانی که همه‌چیز در حال دگرگونی‌اند، لوگوس است، می‌توان نتیجه گرفت که مرادِ هراکلیتوس از لوگوس، قانون است. البته باید توجه داشت که قانونی که هراکلیتوس مد نظر دارد، قانونی نیست که وضع شود، بلکه قانونی است که یافته می‌شود.[۲۷] هراکلیتوس در جایی می‌گوید:

«خران، کاه را به زر ترجیح می‌دهند.»[۲۸]

«طلاجویان، زمین را بسیار می‌کاوند و اندک می‌یابند.»[۲۹]

از این گفته‌ها می‌توان برداشتی تمثیل‌گونه به این شکل داشت که: خران، اشاره به کسانی است که یافته‌های عمومی را به دریافت‌های فلسفی رجحان می‌دهند و طلاجویان اشاره به فیلسوفانی است که به دنبالِ یافتنِ لوگوس هستند، اما موفق به یافتنِ آن، به آن شکلی که هراکلیتوس دریافته‌است، نمی‌شوند.

محققانی هم‌چون شرف‌الدین خراسانی، آن قانون یا لوگوسی که هراکلیتوس می‌گوید را «تناقض و تضاد در هستی» می‌دانند. اما بر اساسِ دیدگاه‌های هراکلیتوس، تناقض و تضاد، باوجودِ این‌که یکی از مصداق‌های قانون به‌شمار می‌روند، ولی یگانه ویژگیِ آن قانونِ حاکم بر جهان نیستند.[۳۰]

داریوش درویشی با توجه به قطعاتی که از هراکلیتوس برجا مانده، ویژگی‌هایِ لوگوس را چنین بیان می‌کند:

«یک: لوگوس «هست»، در حالی که همه‌چیز «می‌شود».

دو: یافتنی است؛ و می‌توان با آن هم‌آوازی کرد.

سه: همگانی است.

چهار: همه‌چیز بر اساسِ لوگوس پدید می‌آید

پنج: لوگوس همان کلامِ هراکلیتوس نیست، بلکه مستقل از کلامِ وی است.

شش: یکی از مفادِ آن این است که همه‌چیز یکی است.»[۳۱]

منشأ نخستین[ویرایش]

هراکلیتوسِ گریان و دموکریتوس خندان، اثر دوناتو برامانت
نوشتار اصلی: عناصر اربعه

هراکلیتوس آتش را منشأ نخستین، و همهٔ چیزهای دیگر را برخاسته از آن می‌دانست. پیش از وی، طالس، آب را منشأ نخستین می‌دانست، و آناکسیمنس نیز هوا را به عنوانِ منشأ نخستین معرفی کرده بود. نظری که هراکلیتوس ارایه کرد، صرفاً ایجادِ تغییر در منشأ نخستین یا عنصر اولیه نبود. البته یافتنِ ماده‌ای که ذات و تشکیل‌دهندهٔ همهٔ چیزهایِ دیگرِ موجود در جهان باشد، در معرفی‌کردنِ آتش به این عنوان، مؤثر بوده؛ اما این مورد، تنها دلیل برایِ این انتخاب نبوده‌است. از مهم‌ترین اصولِ فلسفهٔ هراکلیتوس، ستیز و کشاکش میانِ چیزها است؛ و آتش ماده‌ای است که برای زنده‌ماندنِ خویش، دیگر ماده‌ها را نیز به آتش تبدیل می‌کند؛ و چنان‌چه این تغییر و تبدل را انجام ندهد، خواهد مرد؛ بنابراین آتش با فلسفهٔ هراکلیتوس هماهنگیِ ویژه‌ای دارد، که عناصری مانند «آب» یا «هوا» از این هماهنگی برخوردار نیستند.[۳۲]

همان‌گونه که گفته شد، طبقِ گفتهٔ هراکلیتوس، تمامیِ چیزهایِ موجود در جهان از آتش بوجود آمده‌اند، و این مطابق بود با ضرورتی که هراکلیتوس به آن لوگوس می‌گفت. او این فرایند را چرخه‌ای می‌دانست و معتقد بود زمانی که سال بزرگ سپری شود تمامی اشیاء دوباره به آتش تبدیل می‌شوند.[۳۳] البته کاپلستون معتقد است که نسبت‌دادنِ نظریهٔ حریقِ بزرگِ جهانی به هراکلیتوس مشکوک است. کاپلستون می‌گوید این نظریه به واسطهٔ رواقیان، به هراکلیتوس نسبت داده شده، و نفسِ این نظریه با گفته‌هایِ هراکلیتوس متناقض است.

کاپلستون استدلال می‌کند: از آن‌جا که هراکلیتوس، وجودِ تغییر و تحول برای وجودِ «واحد» (آتشِ جهانی) را لازم و ضروری می‌داند؛ اگر تمامیِ چیزها در دوره‌هایی پشتِ سرِ هم، در نهایت به آتش تبدیل شوند، خودِ آتش نیز خواهد مُرد؛ چرا که همان‌گونه که گفته شد، تغییر و تبدیل برایِ زنده‌ماندنِ آتش ضروری است.[۳۴]

البته دربارهٔ نقش آتش در مابعدالطبیعهٔ هراکلیتوس، دو تعبیر ممکن است. در تعبیر نخست، او قائل به آرخه بودن آتش شناسانده می‌شود؛ ولی در تعبیر دوم، برخی پژوهشگران این نظر را رد می‌کنند و معتقدند هراکلیتوس به هیچ اصل نخستینی باور ندارد.[۳۵] درواقع، آتش پیروز کشمکش عناصر اربعه نیست؛ بلکه آن عنصری است که خود را در اجرام دستخوش تغییر، بروز می‌دهد. در حالی که نوعی استمرار و ثبات در ذات یا خواص اشیای مادی وجود دارد، مایهٔ مادی جهان دستخوش تغییر و تحول دائمی است.[۳۶] هراکلیتوس می‌گفت:

«این جهان نه آفریدهٔ هیچ‌یک از خدایان است و نه آفریدهٔ هیچ انسان، بلکه آتش جاویدانی است که به نسبت‌هایی همواره فروزان بوده و هست و خواهد بود و به نسبت‌هایی خاموش».[۱۵]

تغییر و تحول دائمی[ویرایش]

تغییر و تحولِ چیزها در نزد هراکلیتوس ضروری و گریزناپذیر بود و ستیز و کشمکش میان اضداد، اساس متافیزیک هراکلیتوس است. این کشمکش، که هیچ‌گاه باز نمی‌ایستد و پیروز هم ندارد، تنها شکل دوام و بقاست.[۱۵] درواقع متافیزیک هراکلیتوس زیر سلطهٔ عدالت جهانی قرار دارد و همواره از پیروزی نهایی یکی از اضداد و پایان‌یافتنِ ستیز جلوگیری می‌کند.[۳۷] به گفتهٔ هراکلیتوس:

«نمی‌توان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت، چرا که هنگامی که برای بار دوم از آن عبور می‌کنیم، دیگر نه آن رودخانه رودخانه قبلی است و نه تو آن آدم قبلی.»[۳۶]

درنظر او، آنچه یگانه و پایدار می‌نماید، در واقع یگانگی زودگذر اضداد و یگانگی پیش از بازگسستن است. بر این اساس در دیدگاه هراکلیتوس، اصل با «شدن» است؛ و «بودن» وهم و گمان ذهن است.[۱۵] او «شدن» را ذات هستی می‌داند.[۳۶]

اعتقاد هراکلیتوس به تغییر جهانی در جملهٔ «همه چیز در جریان است» بیان شده‌است، اما راسل در اصالت‌داشتن این جمله تردید می‌کند. راسل معتقد است سخنانِ هراکلیتوس از طریقِ نقلِ قول‌هایی که افلاطون و ارسطو، به‌منظورِ رد کردنِ سخنانِ این فیلسوف کرده‌اند، به ما رسیده‌است؛ بنابراین ممکن است این جمله از پشتِ حجابِ بدخواهی و کینه‌توزی به ما رسیده‌باشد.[۳۸] راسل تصریح می‌کند که هراکلیتوس با تمام اعتقادی که به تغییر دارد، باز به یک چیزِ جاویدان قایل است، و آن آتشِ جاویدان است که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود:

«یک آتش زندهٔ جاوید بوده‌است و اکنون هست و همیشه خواهد بود.»[۳۹]

باید به این موضوع نیز توجه داشت که دگرگونی همیشگیِ چیزها، موضوع جدیدی نبود، و فیلسوفانِ ایونیِ پیش از او نیز به این مورد اشاره کرده‌بودند و این موضوع را دریافته بودند؛ بنابراین نسبت‌دادنِ این نظر به هراکلیتوس چندان وجهی ندارد، چراکه برخلافِ تأکیدی که هراکلیتوس بر پیام مخصوص خود به بشر دارد، این کلامِ جدیدی نیست، و البته با دیگر جنبه‌های فلسفه‌اش نیز متناقض است.[۴۰] همچنین باید در نظر داشت که حسِ گذرا بودن سرشت اشیاء، و تغییر و تبدل‌یافتنِ آنان به جیزهای دیگر، اندیشهٔ بیشتر یونانیان را همواره به خود مشغول ساخته‌بود. این نکته در این جملهٔ هرودوت نیز به خوبی بیان شده‌است:

«برای بسیاری، دولت‌هایی که زمانی بزرگ بودند، کوچک شده‌اند و آن‌هایی که پیش از این کوچک بوده‌اند در زمانِ من بزرگ شده‌اند.»[۴۱]

کشاکش اضداد[ویرایش]

نقاشی‌ای خیالی از هراکلیتوس، کشیده شده توسط Hendrick ter Brugghen با رنگ روغن در سال ۱۶۲۸

کشاکش جاویدان میان اضداد، هستهٔ دوم اندیشهٔ هراکلیتوس را تشکیل می‌دهد. اضدادِ در حال ستیز به اتفاق، حرکت و تحولی پدید می‌آورند که خود گونه‌ای از هماهنگی است:

«آتش در مرگ هوا می‌زید و هوا در مرگ آتش. آب در مرگ خاک می‌زید، و خاک در مرگ آب.»[۲۲]

در جهان وحدت وجود دارد، اما این وحدتی است که از کثرت حاصل شده‌است.[۳۷]

البته گاه به‌نظر می‌رسد در نظر هراکلیتوس وحدت از کثرت اساسی‌تر است.[۳۷] چنان‌چه در نظر او نیک و بد و مرگ و زندگی و هستی و نیستی درواقع یکی است و خواص و اختلافِ آن‌ها نسبتی اعتباری است.[۴۲] چنان‌که آبِ دریا هم‌زمان پاک‌ترین و ناپاک‌ترینِ آب‌ها ست؛ این آب را ماهیان می‌نوشند و برایشان گواراست، اما همان آب برای انسان‌ها خطرناک و غیرِ آشامیدنی است.[۴۳] همچنین وی می‌گوید:

«در نظر خدا، همه‌چیز عادلانه و خوب و درست است؛ ولی انسان برخی چیزها را درست و برخی را نادرست می‌داند.»[۳۷]

به‌علاوه هراکلیتوس به شدت از هومر انتقاد می‌کرد که چرا در یکی از اشعارش آرزو کرده که «عاقبت روزی ستیزه بین انسانها و خدایان به پایان رسد». هراکلیتوس می‌گوید: «وی ندانسته برای نابودی جهان دعا می‌کرد؛ زیرا اگر دعای اوی مستجاب می‌شود، همه‌چیز از میان می‌رفت.» چراکه به تصریح هراکلیتوس:

«جنگ امری عمومی است و ستیزه عدالت است.»[۴۴]

بنابراین می‌توان گفت واقعیت در نگاهِ هراکلیتوس یکی است، و البته هم‌زمان بی‌شمار است. به‌عبارتی وحدت (این‌همانی) در کثرت (این‌نه‌آنی) یگانه واقعیتِ هستی می‌باشد.[۴۵] هراکلیتوس را می‌توان پایه‌گذار دیالکتیک دانست. این مفهوم در سدهٔ نوزدهم در فلسفهٔ هگل و سپس به صورت کامل‌تری در فلسفهٔ مارکس خود را نشان می‌دهد.[۴۱]

اخلاق[ویرایش]

روح در نظر هراکلیتوس ترکیبی از آتش و آب است. از میانِ این دو، آتش شریف است و آب پست. وی روحی که بیشتر از همه آتش دارد را روحِ خشک می‌نامد؛[۴۴] و معتقد است اگر عنصرِ آتش روحِ انسان را ترک کند، عناصرِ بی‌ارزشی مانند آب و خاک جایِ آن را می‌گیرند. برای روحِ انسانی مرطوب و تر شدن، لذت بخش است، اما مرطوب‌شدنِ روح، مرگِ روح است و بنابراین خشک نگاه‌داشتنِ روح، صلاح و مصلحتِ انسان است.[۲۳] اخلاق هراکلیتوس، از آن‌جا که یک ریاضت‌کشیِ غرورآمیز است، شباهت زیادی به اخلاق نیچه دارد. برای هراکلیتوس، نیرویی که از خودداری برای انجام شهوات به‌وجود می‌آید، قابلِ احترام است، اما از خودِ شهوات متنفر است. چنان‌که می‌گوید:

«روحِ خشک، خردمندترین و بهترینِ ارواح است.»[۴۴]

او سرچشمهٔ بدبختی و بدی را در بشر گستاخی یا غرور می‌داند و معتقد است اگر بشر، خود را به خوبی بشناسد، دچار سرکشی نمی‌شود. به همین علت چنین اظهار می‌کند:

«من در جستجوی خود بوده‌ام.»[۴۶]

تأثیرِ زرتشت[ویرایش]

تصویری خیالی از زرتشت (در عقب تصویر) و بطلمیوس در جلو. نقاشی از رافائل، مکتب آتن، پیرامون ۱۵۱۰ میلادی.

توجه ویژه‌ای که هراکلیتوس به آتش داشت، احتمالِ تأثیرپذیریِ هراکلیتوس از ایرانیان یا زرتشتیانِ ایرانی را تقویت می‌کند. همچنین قدیمی‌ترین متنِ یونانی که در آن به مغ‌ها اشاره می‌کند از آنِ هراکلیتوس است، آن‌جا که می‌گوید:

«شب‌روان، مغ‌ها، پریستارانِ باکوس، و کاهنه‌های لنا، به‌شکلی کفرآمیز شعایر را انجام می‌دهند.»[۲۹]

ویل دورانت معتقد است که «لوگوسِ» هراکلیتوس همان «سپنت مینو» ای است که در یسنا از آن یاد شده‌است؛ و در اصل معنایِ آن خردِ خداوندی بوده‌است. پژوهش‌گرانِ دیگری لوگوس را «اهونه‌وئیریه» یا «وهومنه» می‌دانند. اما درنهایت این «اشه» است که نزدیک‌ترین شباهت را با لوگوس دارد؛ چراکه اشه نمادی از سامانِ جهانی، قانونِ ایزدی و نظمِ اخلاقی در این جهان می‌باشد؛ که البته نمادِ این‌جهانیِ آن نیز آتش است؛ بنابراین می‌توان اشه را برابر با لوگوس، و آتشِ هراکلیتوس را نیز متأثر از آن دانست.[۴۷]

تأثیر بر دیگران[ویرایش]

برخی معتقدند هیچ فیلسوفی میان فیلسوفان پیش از سقراط، به اندازهٔ هراکلیتوس، تأثیری با این عمق بر فیلسوفان پس از خود نداشته است به شکلی که همهٔ آن متفکران، خود را وامدار و پایبند راستین عقاید و نبوغ او بدانند.[۴۸]

امپدوکلس[ویرایش]

نظریات امپدوکلس از بسیاری جهات با نظرات هراکلیتوس شباهت داشت[۴۹] و بخشی از فلسفه‌اش وام‌گرفته از فلسفهٔ هراکلیتوس بود.[۵۰] امپدوکلس به‌جای یک عنصر، هر چهار عنصرِ آب، آتش، خاک و هوا را به عنوان عناصر نخستین معرفی کرد (البته وی واژهٔ عنصر را به کار نبرده‌بود).[۵۱] وی معتقد بود که هم‌کنشی میانِ این چهار عنصر عاملِ بوجودآمدنِ تمامیِ پدیده‌های جهان است.[۵۰] البته او برخلاف هراکلیتوس، تنها ستیز را عامل تغییر و تبدل ندانست، بلکه مهر را نیز در این تغییرات داخل کرد. به عقیدهٔ او این عناصر بر اثرِ مهر به یکدیگر می‌پیوند و چیزهایِ گوناگون پدید می‌آورند، از طرفی همین عناصر بر اثر ستیز از یکدیگر جدا شده، پراکنده می‌شوند، و باعثِ ازمیان‌رفتنِ چیزها می‌شوند.[۵۱]

افلاطون[ویرایش]

تفکرات هراکلیتوس در افلاطون نیز نفوذ کرد، چنان‌که می‌توان او را شاگردِ مستقیمِ سقراط و شاگرد غیر مستقیمِ هراکلیتوس، پارمنیدس و فیثاغورس دانست.[۵۲] تغییر و تحول دائمی، و عدم پایداریِ چیزها در جهان را افلاطون از هراکلیتوس قبول کرد. اما افلاطون این مورد را تنها در محسوسات قابل قبول می‌دانست نه در موردِ تمامیِ واقعیات.[۵۳]

افلاطون در رسالهٔ ته‌تتوس در قالبِ شخصیتِ سقراط، در پاسخ به ته‌تتوس که می‌گوید: «شناخت، چیزی جز ادراکِ حسی نیست»، از نظریهٔ هراکلیتوس به عنوانِ استدلال و برهان استفاده می‌کند.[۵۴] سقراط توضیح می‌دهد که بر اساسِ آموزش‌های هراکلیتوس، هیچ چیز «نمی‌باشد»، بلکه همه‌چیز در حال «شدن» است.[۵۵] ما نمی‌توانیم بگوییم چیزی سفید است، چرا که پیش از پایان‌یافتنِ جمله‌مان، آن چیز دیگر سفید نیست.[۵۶]

افلاطون با اینکه ناپایداریِ محسوسات را می‌پذیرد، اما بیزاری‌اش را از ناپایداریِ هراکلیتوسی نشان می‌دهد.[۵۴] چرا که از نظر افلاطون تنها چیزهایی می‌توانند موردِ شناختِ واقعی قرار گیرند که نخست «خطاناپذیر»، و سپس در مورد آنچه «هست» باشند.[۵۷] با وجود ناپایداری‌ای که در محسوسات وجود دارد، شناخت واقعیِ جهان از راه حواس امکان‌پذیر نیست، و تنها راهِ قابل قبول شناخت، از طریقِ عقل است،[۵۳] چراکه پس از احساس، در نهایت این ذهن است که حکم می‌کند.[۵۴]

رواقیان[ویرایش]

فلسفهٔ رواقی علاوه بر اینکه از افلاطون و ارسطو تأثیر پذیرفت، در جهان‌شناسیِ خود نیز، از هراکلیتوس دو نظریه را به ارث برد: نظریهٔ «آتش» و «لوگوس». آنان همانند هراکلیتوس آتش را منشأ همهٔ چیزهای جهان می‌دانستند. در نظرِ آنان، خدا آتشی است که چون روح، جهان را دربر گرفته‌است،[۵۸] و در عینِ حال منشأیی است که تمامیِ عنصرهای دیگر اعم از آب، هوا و خاک، با همین ترتیب از آن بوجود می‌آیند.[۵۹]

در هنگامِ گسترش جهان، خدا که شاملِ بخار داغ و آتشین می‌باشد، تبدیل به هوا می‌شود، هوا نیز به آب تبدیل می‌شود و از قسمتی از آب، خاک بوجود می‌آید. مقداری از آب باقی می‌ماند، و قسمتی دیگر از آن، تبدیل به هوا می‌شود. هوا نیز با تلطیف و رقیق شدن، به آتش تبدیل می‌شود و جسم خدا از آن تشکیل می‌شود.

با اینکه نظریهٔ حریقِ بزرگ جهانی، نظریهٔ هراکلیتوس نبود، اما رواقیان مطمئناً به این نظریه معتقد بودند. عناصرِ بوجود آمده از آتش، با بوجود آمدنِ حریقِ بزرگِ جهانی، به آتش تبدیل می‌شوند و در خدا حل می‌شوند. البته آنان این آتش‌سوزی را پایانِ جهان نمی‌دانستند، و معتقد بودند که روندِ بوجودآمدنِ چیزها از آتش، و درنهایت بازگشتِ آن‌ها به آتش، یک‌بار اتفاق نمی‌افتد، بلکه این روند پیش از این روی داده، و بصورت بی‌پایان در آینده نیز تکرار خواهد شد.[۶۰][۶۱]

پانویس[ویرایش]

  1. درویشی، فیلسوف تاریک، ۷–۱۱.
  2. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۲ و ۱۳.
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ ۳٫۴ ۳٫۵ ۳٫۶ ۳٫۷ ۳٫۸ «هراکلیت از زبان یک روزنامه‌نگار». کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت. بازبینی‌شده در ۹ فوریه ۲۰۱۶. 
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۴.
  5. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۹.
  6. دورانت، تاریخ فلسفه، ۶۲.
  7. درویشی، فیلسوف تاریک، ۴۸۰.
  8. فروغی، سیر حکمت در اروپا، ۸ و ۹.
  9. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۳ و ۳۸۴.
  10. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۹–۳۱.
  11. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۱.
  12. درویشی، فیلسوف تاریک، ۳۱ و ۳۲.
  13. لائرتیوس، فیلسوفانِ یونان، ۳۸۰ و ۳۸۱.
  14. درویشی، فیلسوف تاریک، ۲۶ و ۲۷.
  15. ۱۵٫۰ ۱۵٫۱ ۱۵٫۲ ۱۵٫۳ هالینگ دیل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۷–۹۹.
  16. ۱۶٫۰ ۱۶٫۱ راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۱.
  17. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۱ و ۸۲.
  18. ۱۸٫۰ ۱۸٫۱ ۱۸٫۲ کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۰.
  19. «هراکلیت به روایت دکتر ریخته‌گران». کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت. بازبینی‌شده در ۹ فوریه ۲۰۱۶. 
  20. فروغی، سیر حکمت در اروپا، ۱۰.
  21. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۳.
  22. ۲۲٫۰ ۲۲٫۱ راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۶.
  23. ۲۳٫۰ ۲۳٫۱ کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۵.
  24. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۱ و ۶۲.
  25. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۳.
  26. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۷.
  27. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۳.
  28. درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۰.
  29. ۲۹٫۰ ۲۹٫۱ درویشی، فیلسوف تاریک، ۵۱.
  30. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۳ و ۶۴.
  31. درویشی، فیلسوف تاریک، ۶۷.
  32. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۲ و ۵۳.
  33. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۵.
  34. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۶.
  35. درویشی، فیلسوف تاریک، ۷۳–۷۵.
  36. ۳۶٫۰ ۳۶٫۱ ۳۶٫۲ برگمن، کتاب کوچک فلسفه، ۱۳ و ۱۸.
  37. ۳۷٫۰ ۳۷٫۱ ۳۷٫۲ ۳۷٫۳ راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۵.
  38. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۶ و ۸۷.
  39. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۹.
  40. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۱.
  41. ۴۱٫۰ ۴۱٫۱ بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۵۴.
  42. فروغی، سیر حکمت در اروپا، ۹.
  43. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۴.
  44. ۴۴٫۰ ۴۴٫۱ ۴۴٫۲ راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۸۲.
  45. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۵۲.
  46. خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ۲۷۰.
  47. درویشی، فیلسوف تاریک، ۱۴۳–۱۴۵.
  48. تایلور، تاریخ فلسفه راتلج، ۱۷۱.
  49. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۹۸.
  50. ۵۰٫۰ ۵۰٫۱ بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۶۹.
  51. ۵۱٫۰ ۵۱٫۱ راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۱۰۱.
  52. بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۱۴۶.
  53. ۵۳٫۰ ۵۳٫۱ بابایی، مکتب‌های فلسفی، ۱۵۳.
  54. ۵۴٫۰ ۵۴٫۱ ۵۴٫۲ راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۲۳۲.
  55. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۱۷۳.
  56. راسل، تاریخ فلسفه غرب، ۲۳۱.
  57. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۱۷۵.
  58. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۴۵.
  59. راسل، تاریخ فلسفهٔ غرب، ۳۶۷.
  60. کاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد یکم، ۴۴۶.
  61. راسل، تاریخ فلسفهٔ غرب، ۳۶۷ و ۳۶۸.

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]

در پروژه‌های خواهر می‌توانید در مورد هراکلیتوس اطلاعات بیشتری بیابید.


Search Wikiquote در میان گفتاوردها از ویکی‌گفتاورد
Search Commons در میان تصویرها و رسانه‌ها از ویکی‌انبار