شاهنشاهی هخامنشی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از هخامنشی)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish
شاهنشاهی هخامنشی
𐎧𐏁𐏂
Xšassa (فارسی باستان)
«شاهنشاهی»[۱]
۵۵۰ پ.م. –۳۳۰ پ.م.
 

 

درفش ویژه کوروش بزرگ

شاهنشاهی هخامنشی در بزرگترین اندازه خویش زیر فرمان
داریوش یکم (۵۲۲ پ.م. تا ۴۸۶ پ. م)
پایتخت بابل[۲] (پایتخت اصلی), پاسارگاد، هگمتانه، شوش، پارسه
زبان‌(ها)
دین مزدیسنا، آیین بابلی[۶]
دولت پادشاهی
شاه یا شاهنشاه
 - ۵۵۹–۵۲۹ پ.م. کوروش بزرگ
 - ۳۳۶–۳۳۰ پ.م. داریوش سوم
دوره تاریخی عصر باستان
 - خیزش پارس‌ها ۵۵۰ پ.م.
 - تسخیر لیدیه ۵۴۷ پ.م.
 - تسخیر بابل ۵۳۹ پ.م.
 - تسخیر مصر ۵۲۵ پ.م.
 - جنگ‌های ایران و یونان ۴۹۹–۴۴۹ پ.م.
 - فتح توسط اسکندر ۳۳۰ پ.م.
مساحت
 - ۵۰۰ پ.م.[۷][۸] ۵۵۰۰۰۰۰کیلومترمربع (۲٬۱۲۳٬۵۶۲مایل‌مربع)
 - ۴۸۰ پ.م. ۸۰۰۰۰۰۰کیلومترمربع (۳٬۰۸۸٬۸۱۷مایل‌مربع)
جمعیت
 - حدود ۵۰۰ پ.م. [۹] ۱۷ میلیون تا ۳۵ میلیون 
یکای پول دریک، سیگل
پیش از آن
به دنبال آن
شاهنشاهی ماد
امپراتوری بابل نو
لیدی
دودمان بیست و ششم مصر
پادشاهی گندهاره
سغد
ماساگت‌ها
پادشاهی مقدونیه
دودمان بیست و هشتم مصر
آتورپاتکان

شاهنشاهی هخامنشی (پارسی باستان: Xšāça، «شاهنشاهی» - ۵۵۰–۳۳۰ پیش از میلاد)، معروف به امپراتوری ایران در ادبیات غربی، یک شاهنشاهی باستانی ایرانی بود که به دست کوروش بزرگ بنیاد نهاده شد. این دولت تقریباً همه جهان متمدن آن روز را دربرمی‌گرفت و از این رو، شاهنشاهی هخامنشی نخستین و تنها حکومتی که همه جهان را برای بیش از دو سده یکپارچه کرد. امپراتوری ایران در اوج گستره خود در سال ۴۸۰ پیش از میلاد هشت میلیون کیلومتر مربع، از دره سند در هند تا رود نیل در مصر و ناحیه بنغازی در لیبی امروز و از رود دانوب در اروپا تا آسیای مرکزی، وسعت داشت که آن را تبدیل به وسیع‌ترین امپراتوری باستانی تاریخ جهان کرد.

این شاهنشاهی بر مردمان گوناگون از ملل و با ادیان مختلف فرمان می‌راند و اقوام بسیاری با آداب و رسوم خاص خود در قلمروی هخامنشی زندگی می‌کردند و فرهنگ ایالتی و قومی خود را پاس می‌داشتند. در حقیقت مشخصه مهم این دولت احترام به آزادی فردی و قومی و بزرگداشت نظم و قانون و تشویق هنرها و فرهنگ بومی و همچنین ترویج بازرگانی و هنر بود.[۱۱] کارل شفُلد می‌نویسد: «تمدن بزرگی مانند تمدن هخامنشی را نمی‌توان از روی تأثیراتی که پذیرفته درک کرد. واقع آن است که اهمیت این چنین تمدنی دقیقاً در توانی است که آن را به حل و جمع همهٔ این اجزای مختلف در کلیتی واحد قادر ساخته‌است.»[۱۲]

پارس، در جنوب‌غرب فلات ایران، منطقه‌ای بود که خاندان هخامنشی در آن پا گرفت.[۱۳] پس از چند سده حکومت بر این منطقه، یکی از اعضای این خاندان به نام کوروش دوم، شاهنشاهی ماد (ایران و میان‌رودان شمالی)، پادشاهی لیدی و امپراتوری بابل‌نو را فتح کرد و شاهنشاهی هخامنشی را بنیان گذاشت. دولتی که او بنیان نهاد، بیش از دو سده بر تقریباً همه جهان متمدن آن روز فرمان راند، تا اینکه در نهایت توسط اسکندر مقدونی در سال ۳۳۰ پیش از میلاد فتح شد.[۱۴][۱۵] اسکندر تنها چند سال پس از فتح امپراتوری درگذشت که همین مسئله باعث از بین رفتن یکپارچگی سرزمین‌های سابق امپراتوری هخامنشی گردید و دیگر هرگز این سرزمین‌ها زیر یک پرچم متحد نشدند. سلوکوس و بطلمیوس، از سرداران اسکندر، کسانی بودند که بزرگ‌ترین قسمت‌های قلمروهای هخامنشی را مال خود کردند و البته چندین و چند دولت مستقل دیگر نیز پس از مرگ اسکندر یا به مرور سر برآوردند. در نهایت، یک و نیم سده بعد ایرانیان مجدداً استقلال خود را به دست آوردند و شاهنشاهی اشکانی را در فلات ایران بنیان گذاشتند.[۱۳]

شاهنشاهی هخامنشی به یک نمونه موفق برای اداره یک دولت جهانی تبدیل گردید و دستاوردهایی نظیر حکومت متمرکز، سیستم جاده‌ای و پست، زبان رسمی، خدمات شهروندی و ارتش وسیع منظم توسط امپراتوری‌های پسین تقلید شد.[۱۶] در تاریخ غرب، شاهنشاهی هخامنشی به عنوان آنتاگونیست تاریخ یونان و همچنین رهایی‌بخش یهودیانِ بابل به یاد آورده می‌شود. میراث این دولت و رد پایش بر روی تاریخ جهان از قلمروی آن بسیار فراتر رفت و بر روی تاریخ نظامی، فرهنگی، اجتماعی و دینی دنیا تأثیر چشم‌گیری گذاشت.[۱۷] فتح یهودیه توسط ایرانیان باعث این شد که شاهنشاهی هخامنشی در متون دینی یهودیان و مسیحیان از اهمیت زیادی برخوردار شود. تکامل مزدیسنا در این دوره باعث گسترش آن از شرق تا غرب گردید و همچنین میراث هخامنشی نقش پررنگی در سیاست و جنبش‌های تاریخ معاصر ایران بازی کرد.[۱۸]

محتویات

تاریخ[ویرایش]

خاستگاه[ویرایش]

پارسیان مردمانی از اقوام ایرانی هستند که نزدیک به سه هزار سال پیش از میلاد مسیح به فلات ایران آمده‌اند. پارسیان باستان از قوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که در سنگ‌نوشته‌های آشوری از سده نهم پیش ازمیلاد، نام آنان دیده می‌شود. پارس‌ها هم‌زمان با مادها به بخش‌های باختری ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و منطقه اردلان جای گرفتند.[۱۹] با ناتوانی دولت ایلام، نفوذ خاندان پارس به خوزستان و بخش‌های مرکزی فلات ایران گسترش یافت.

برای نخستین بار در سالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۷ پ. م، «پارسوا» در جنوب و جنوب باختری دریاچه ارومیه در منطقه اردلان سنندج تا روانسر در استان کرمانشاه نام برده شده‌است. برخی از پژوهش‌گران مانند راولین‌سن بر این ایده هستند که مردم پارسواش همان پارسی‌ها بوده‌اند. تصور می‌شود خاندان‌های پارسی پیش از این که از میان دره‌های کوه‌های زاگرس مرکزی به سوی جنوب و جنوب خاوری ایران بروند، در این سرزمین، ایست کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در بخش پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب خاوری شوش در سرزمینی که بخشی از کشور ایلام بود، جای گرفتند. از سنگ‌نوشته‌های آشوری چنین بر می‌آید که در زمان شلمنسر (۷۱۳–۷۲۱ پ. م) تا زمان پادشاهی آسارهادون (۶۶۳ پ. م)، پادشاهان یا فرمانروایان پارسوا، پیرو آشور بوده‌اند. پس از آن در زمان فرورتیش (۶۳۲–۶۵۵ پ. م) پادشاهی ماد به پارس چیرگی یافت و این دولت را پیرو دولت ماد نمود.

هرودوت می‌گوید: پارس‌ها به شش خاندان شهری و ده‌نشین و چهار خاندان چادرنشین بخش شده‌اند. شش خاندان نخست عبارت‌اند از: پاسارگادیان، مارافیان، ماسپیان، پانتیالیان، دروسیان و گرمانیان. چهار خاندان دومی عبارت‌اند از: دایی‌ها، مردها، دروپیک‌ها و ساگارتی‌ها. از خاندان‌های نام‌برده، سه خاندان نخست بر خاندان‌های دیگر، برتری داشته‌اند و دیگران پیرو آن‌ها بوده‌اند و پاسارگادها از همه برترند.[۲۰]

بر اساس بن‌مایه‌های یونانی در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاه کنونی) مادی‌های ساگارتی می‌زیسته‌اند که گونهٔ بابلی - یونانی شده نام خود یعنی زاگرس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان باختر فلات ایران داده‌اند. نام همین خاندان است که در پیوند خاندان‌های پارس نیز موجود است و پیوند خونی خاندان‌های ماد و پارس از سرچشمهٔ همین خاندان ساگارتی‌ها (زاکروتی، ساگرتی) است. خاندان پارس پیش از حرکت به سوی جنوب، دورانی دراز را در سرزمین‌های ماد می‌زیستند و بعدها با ناتوانی دولت ایلام، نفوذ خاندان‌های پارس به خوزستان و بخش‌های مرکزی فلات ایران گسترش یافت و رو به جنوب رفته‌اند.

بر اساس نوشته‌های هرودوت، هخامنشیان از خاندان پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس جای داشته‌اند و سر دودمان آن‌ها هخامنش از فرزندان پرسئوس بوده‌است.[۲۱] پس از نابودی دولت ایلامیان به دست آشور بانی پال، چون سرزمین ایلام ناتوان شده بود، پارسی‌ها از دشمنی‌های آشوری‌ها و مادی‌ها استفاده کرده و انزان یا انشان را گرفتند.

این رخداد تاریخی در زمان چیش‌پیش شاه انشان و پارس کیمن روی داده‌است. با توجه به بیانیه کوروش بزرگ در بابل، می‌بینیم او نسب خود را به شاه انشان و پارس کیمن می‌رساند و او را شاه انزان می‌خواند.

پس از مرگ چیش‌پیش (شاه انشان و پارس)، کشورش میان دو پسرش «آریارمنه»، پادشاه پارس و کوروش که بعدها عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم شد. چون در آن زمان کشور ماد در اوج پیشرفت بود و هووخشتره در آن فرمانروایی می‌کرد، دو کشور کوچک تازه، ناچار زیر فرمان پیروز نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش یکم، دو کشور نام‌برده را زیر فرمانروایی یگانه‌ای درآورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد. کوروش بزرگ‌ترین پادشاه هخامنشی است.

با برآمدن پسر کمبوجیه، کوروش بزرگ، که به حق بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی دانسته می‌شود، تحول شگرفی رخ داد. وی در مدت تقریباً بیست سال در طی لشکرکشی‌هایی ماد، لودیا و بابل، یعنی پادشاهی‌های پرآوازهٔ آن روز جهان و سرزمین‌های خاور پارس را فرمانبردار خویش ساخت و گسترهٔ جغرافیایی بزرگی تقریباً به اندازهٔ خاورمیانهٔ امروزین را، از ترکیه و سواحل مدیترانه تا مرزهای هند و از استپ‌های روسیه تا اقیانوس هند، زیر سیطرهٔ خود درآورد.[۲۲]

هرودوت و کتزیاس، افسانه‌های باورنکردنی دربارهٔ زادن و پرورش کورش بزرگ (۵۲۹–۵۹۹ پ. م) بازگو کرده‌اند. اما آنچه از دیدگاه تاریخی پذیرفتنی است، این است که کورش پسر فرمانروای انشان، کمبوجیه اول و مادر او ماندانا، دختر ایشتوویگو پادشاه ماد می‌باشد.

شکل‌گیری[ویرایش]

در سال ۵۵۳ پ.م. کوروش بزرگ، همهٔ پارس‌ها را علیه ماد برانگیخت. در جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، چندی از سپاهیان ماد به کورش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خورد.[۲۳] پس از شکست مادها، کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی هخامنشی را پایه‌گذاری کرد، پادشاهی او از ۵۲۹–۵۵۹ پیش از میلاد است.

کوروش بزرگ که پادشاهی ماد را به دست آورد و برخی از استان‌ها را به وسیله نیروی نظامی پیرو خود ساخت، همان سیاست کشورگشایی را که هووخشتره آغاز نموده بود، ادامه داد.

کوروش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در باختر تصرف آسیای صغیر و ساحل دریای مدیترانه و همهٔ جاده‌های بزرگی که از ایران می‌گذشتند و به بندرهای آن می‌رسیدند و از سوی خاور، تأمین امنیت.

در روز ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پ.م. کورش بزرگ پادشاه ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هر کس در باورهای دینی خود و انجام آیین دینی خویش آزاد است، و بدین‌سان کورش بزرگ قانون سازگاری بین دین‌ها و باورها را پایه‌گذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد. کوروش به یهودیان دربند در بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه بازگردند که شماری از آنان به ایران کوچ کردند.[۲۴]

گسترش کشور و سرزمین[ویرایش]

پس از آنکه تهاجم کیمیری‌های آناتولی، گردیوم پایتخت فریگیه را در سال ۶۷۶ پ. م ویران ساخت، لیدیه مهم‌ترین پادشاهی منطقه بود. سارد، پایتخت لیدیه، در حدود هفتاد کیلومتری کرانهٔ غربی ترکیه کنونی قرار داشته‌است. کرزوس افسانه‌ای بر لیدیه فرمان می‌راند و به سبب داشتن طلا و دادن هدیه‌های سخاوتمندانه به کاهنهٔ عبادتگاه دلفی مشهور شده بود. کرزوس پس از شنیدن پاسخ دو پهلوی دلفی که: «کرزوس پس از گذشتن از رود هالیس یک امپراتوری بزرگ را نابود خواهد کرد.» تشجیع شد که به ایرانیان حمله برد.[۲۵]

عموماً، آغاز جنگ ایران و لیدیه را در سال ۵۴۷ پیش از میلاد دانسته‌اند. در جنگی که بین کورش بزرگ و کرزوس پادشاه لیدیه درگرفت، کوروش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که پیرو ایرانیان شود. کرزوس این پیشنهاد را نپذیرفت و جنگ بین‌شان آغاز گردید. سرانجام جنگ سختی در «پتریوم» پایتخت هیتی‌ها روی داد، در این نبرد نظم اسبان لیدیایی بر اثر بوی شترهای ایرانیان از هم گسیخت. کرزوس به سمت سارد فرار کرد و در آنجا بست نشست. کورش شهر را دوره کرد و کرزوس را دستگیر نمود. لیدیه گرفته شد و به عنوان یکی از استان‌های ایران به‌شمار آمد. هر چند باستانشناسان پس از هجده حفاری نتوانستند به ارگ کرزوس دست پیدا کنند، اما لایه‌های سوخته و پیکان‌های مانده از حملهٔ ایرانیان را یافتند.[۲۶] کرزوس از این پس مشاور بزرگ هخامنشیان شد. پس از گرفتن لیدی، کوروش متوجه شهرهای یونانی شد و از آن‌ها نیز، تسلیم بی‌اما و اگر را خواست که یونانیان نپذیرفتند. در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری گرفته شدند. رفتار کوروش با شکست‌خوردگان باعث خوشبینی مردم آسیای صغیر نسبت به او شد.[۲۷] کوروش، گرفتن آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه مرزهای خاوری شد. زرنگ، رخج، مرو و بلخ، یکی پس از دیگری در زمره استان‌های تازه درآمدند. کوروش از جیحون گذر کرد و به سیحون که مرز شمال خاوری کشور بود، رسید و در آنجا شهرهایی سخت‌بنیاد، برای جلوگیری از یورش‌های مردم آسیای مرکزی ساخت. کوروش در بازگشت از مرزهای خاوری، عملیاتی در درازای مرزهای باختری انجام داد. ناتوانی بابل، به واسطه بی‌کفایتی نبونید، پادشاه بابل و فشارهای مالیاتی، کوروش را متوجه آنجا کرد. بابل بدون جنگ شکست خورد و پادشاه آن دستگیر شد. کوروش در همان نخستین سال پادشاهی خود بر بابل، فرمانی بر اساس آزادی یهودیان از بند و بازگشت به کشور و دوباره‌سازی پرستش‌گاه خود در بیت‌المقدس پخش کرد. او دیگر بردگان را هم آزاد کرد، و به گونه‌ای برده‌داری را از میان برداشت.

نام سرزمین‌های وابسته، در سنگ‌نوشته‌ای در آرامگاه داریوش که در نقش رستم می‌باشد، به تفصیل این‌گونه آمده‌است: ماد، خووج (خوزستانپرثوه (پارتهریوا (هراتغرب، سغد، خوارزم، زرنگ، آراخوزیا (رخج، افغانستان جنوبی تا قندهارثته‌گوش (پنجابگنداره (گندهارا) (کابل، پیشاورهندوش (سندسکاهوم ورکه (سکاهای فرای جیحونسگاتیگره خود (سکاهای تیزخود، فرای سیحونبابل، آشور، عربستان، مودرایه (مصرارمینه (ارمنکته‌په‌توک (کاپادوکیه، بخش خاوری آسیای صغیرسپرد (سارد، لیدیه در باختر آسیای صغیر)، یئونه (ایونیا، یونانیان آسیای صغیر)، سکایه تردریا (سکاهای آن سوی دریا: کریمه، دانوبسکودر (مقدونیهیئونه‌تک‌برا (یونانیان سپردار: تراکیه، تراسپوتیه (سومالیکوشیا (کوش، حبشهمکیه (طرابلس باختر، برقهکرخا (کارتاژ، قرطاجنه یا کاریه در آسیای صغیر).

مرگ کوروش بزرگ[ویرایش]

در اثر یورش ماساژت‌ها که یک ایل ایرانی‌تبار و نیمه‌بیابان‌گرد و تیره‌ای از سکاهای آن سوی رودخانه سیردریا بودند، به شهرهای شمال شرقی ایران، مرزهای شمال خاوری شاهنشاهی ایران مورد تهدید قرار گرفت. کورش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل برگزید و به جنگ رفت و در آغاز پیروزی‌هایی به دست آورد. تاریخ‌نویسان یونانی در داستان‌های خود مدعی شده‌اند که ملکه ایرانی‌تبار ماساژت‌ها، تهم‌رییش[۲۸] او را به درون سرزمین خود کشاند و کورش در نبردی سخت، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت و این‌که پیکر وی را به پاسارگاد آوردند و به خاک سپردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند بزرگ‌تر او کمبوجیه به شاهنشاهی رسید. امپراتوری بزرگ هخامنشیان که بنیان‌گذار آن کوروش بزرگ از نواده شاه انشان کیمن-کوروش یکم-کمبوجیه یکم بود در سازمان جهانی یونسکو به بزرگترین و اولین امپراتوری جهان طبق اسناد به ثبت رسیده‌است.
البته گزنفون در کتاب خود مرگ کورش را طبیعی آن هم در پاسارگاد بیان می‌کند، همچنین تاریخ در مورد حجم این شورش اطلاعاتی به ما نمی‌دهد در ضمن باید توجه داشت که کورش در این زمان در سن بالایی قرار داشته و نیازی نبوده که پادشاه بزرگی چون کورش خود به میدان جنگ برود همان‌طور که در ۱۰ سال پایانی امپراتوری خود در هیچ جنگی حضور نداشته پس می‌توان این احتمال را در نظر گرفت که کوروش سرکوبی این شورش را به یکی از سرداران خود سپرده باشد و خود به میدان جنگ نرفته باشد.[۲۹]

کمبوجیه[ویرایش]

جانشین کوروش بزرگ پسرش کمبوجیه بود. اگر چه کمبوجیه فرمانروایی را در سال ۵۳۰ پیش از میلاد آغاز کرد که سال نشستن او بر تخت بود، نخستین سال رسمی شاهی او مطابق با نظام تاریخگذاری ویژهٔ ایرانیان در بهار سال ۵۲۹ پیش از میلاد آغاز شد. بزرگترین دستاورد هشت سال سلطنت او فتح مصر در سال ۵۲۵ پیش از میلاد بود.[۳۰]

چگونگی مرگ کمبوجیه هنوز هم مبهم و رازآمیز است. تنها این را می‌دانیم که او در تابستان سال ۵۲۲ پیش از میلاد، در فاصلهٔ ژوئیه و اوت، درگذشته‌است. کمبوجیه در بازگشت از مصر مرد؛ ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه خویشاوندان می‌دانند اما روشن است که وی در راه بازگشت از مصر مرده‌است. بنا به کتیبهٔ داریوش اول، کمبوجیه «به مرگ خویش مرده‌است». این خود عبارتی گنگ و سؤال‌برانگیز است و روشن نیست که او به مرگ طبیعی درگذشته یا آنکه خود خویشتن را از پای درآورده است. بنا به نوشته‌های هرودوت و کتزیاس او به‌طور تصادفی بر ران خود زخمی وارد آورد و از آن زخم مرد.[۳۱]

پس از مرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود.

بر اساس گفته‌ای، کوروش بزرگ، در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی استان‌های خاوری شاهنشاهی ایران گماشت. کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از آنجا که از احتمال شورش برادرش می‌ترسید، دستور کشتن بردیا را داد. مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲ پیش از میلاد شخصی به نام گوماته مغ که ظاهری شبیه به بردیا داشت (با این تفاوت که یک گوش آن بریده شده بود) خود را به دروغ بردیا و شاه ایران نامید. چون مردم بردیا را دوست داشتند و به پادشاهی او راضی بودند و از سویی هیچ‌کس از راز کشتن بردیا آگاه نبود، دل از پادشاهی کمبوجیه برداشتند و پادشاهی بردیا (گئوماتا) را با جان و دل پذیرا شدند و این همان خبرهایی بود که در سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خودکشی او شد. برخی از تاریخ‌نگاران نیز، کشته شدن بردیا را کار گئومات می‌دانند.

در نوشتارهای تاریخی از گئومات به عنوان بردیای دروغین یاد شده‌است. در کتیبه بیستون نزدیک کرمانشاه، گوماته مغ زیر پای داریوش بزرگ نشان داده شده‌است. داریوش شاه که از سوی کوروش بزرگ به فرمانداری مصر برگزیده شده بود، پس از دریافتن این رخداد به ایران می‌آید و بردیای دروغین را از پای درآورده، به تخت می‌نشیند.

کارهای گوماته مغ سبب سوء ظن درباریان هخامنشی شد که سرکردهٔ آنان داریوش، پسر ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در شمار آنان بود، توسط یکی از زنان حرم‌سرای گئوماتا که دختر یکی از هفت سردار بزرگ ایران و موفق به دیدن گوش‌های بریده او شده بود، پرده از کارش برکشیدند و روزی به کاخ شاهی رفتند و نقاب از چهره‌اش برگرفتند و با این خیانت بزرگ، او، برادرش و دوستان او را که به دربار راه یافته بودند، نابود کردند و به فرمانروایی هفت‌ماهه او پایان بخشیدند.

داریوش بزرگ[ویرایش]

داریوش بزرگ (داریوش یکم) (۵۴۹ تا ۴۸۶ پیش از میلاد) سومین پادشاه هخامنشی (پادشاهی از ۵۲۱ تا ۴۸۶ پیش از میلاد) فرزند ویشتاسپ (گشتاسپ) بود. ویشتاسپ، فرزند آرشام و آرشام پسر آریارمنه بود.

ویشتاسپ پدر او در زمان کوروش، ساتراپ (استاندار) پارس بود. داریوش در آغاز پادشاهی با دردسرهای بسیاری روبرو شد. دوری کمبوجیه از ایران چهار سال به درازا کشیده بود. گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان بردیا، برادر کمبوجیه بر تخت نشانده و بی‌نظمی و هرج و مرج را در کشور گسترش داده بود. در بخش‌های دیگر کشور هم کسان دیگر به دعوی این که از دودمان شاهان پیشین هستند، پرچم استقلال برافراشته بودند. گفتاری که از زبان داریوش در کتیبه بیستون از این رویدادها آمده. داریوش این پیروزی‌ها را در همه جا نتیجهٔ خواست اهورامزدا می‌داند، می‌گوید:

«هرچه کردم به هر گونه، به خواست اهورامزدا بود. از زمانی که شاه شدم، نوزده جنگ کردم. به خواست اهورامزدا لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را گرفتم… سرزمین‌هایی که شوریدند، دروغ آن‌ها را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا این کسان را به دست من داد و با آن‌ها چنان‌که می‌خواستم، رفتار کردم. ای آن که پس از این شاه خواهی بود، با تمام نیرو از دروغ بپرهیز. اگر اندیشه کنی: چه کنم تا کشور من سالم بماند، دروغگو را نابود کن…».

پزشکی به نام دموک دس که در دستگاه اری‌تس بود و دربند به زندان داریوش افتاده بود، هنگامی که زخم پستان آتوسا دختر کوروش و زن داریوش را درمان می‌کرد، او را واداشت که داریوش را به لشکرکشی به سرزمین یونان ترغیب کند. باید خاطرنشان ساخت که این پزشک، یونانی بود و داریوش او را از بازگشت به کشورش محروم کرده بود. دموک‌دس به ملکه گفته بود که خود او را به‌عنوان راهنمای گرفتن یونان به داریوش بشناساند و بگوید که شاه با داشتن چنین راهنمایی، به خوبی می‌تواند بر یونان چیره شود. این پزشک یونانی خود را به همراه گروهی از ایرانیان به یونان رساند و در آن جا به خلاف خواستهٔ داریوش، در شهر کرتن که میهن راستین او بود، ماند و دیگر به ایران نیامد و گروه پارسی که برای آشنا شدن با روزگار یونان و فراهم کردن زمینهٔ گرفتن آن دیار رفته بود، بی‌نتیجه به میهن بازگشت.

داریوش پس از فرونشاندن شورش‌های درونی و سرکوبی شورشیان، دستگاه‌های کشوری و دیوانی منظمی درست کرد که براساس آن همهٔ کشورها و استان‌های پیرو شاهنشاهی او بتوانند با یکدیگر و با مرکز شاهنشاهی مربوط و از دیدگاه سازمان اداری هماهنگ باشند.

لشکرکشی داریوش به اروپا: در زمان‌های گوناگون تاریخی ایل‌های آریایی سکاها در بخش‌های گوناگون سرزمین پهناوری که از ترکستان تا کنارهٔ دانوب، در مرکز اروپا امتداد داشت، جای گرفته بودند. به‌طور کلی از دید شهرنشینی در پایهٔ پایینی بوده‌اند.

هرودت در گفتار یورش داریوش به سکاییه نوشته‌است که سکاها از جنگ با او دوری کردند و به درون سرزمین خود پس کشیدند و چون بیابان پهناوری در پیش پای آن‌ها بود، آن قدر داریوش را به‌دنبال خود کشیدند که او از ترس پایان خوراک بر آن شد به ایران برگردد. اما با اینکه در این یورش، پیروزی شاهانه‌ای به دست نیاورد، سکاها را برای همیشه از یورش به ایران و ایجاد دردسر برای مردم شمال این آب و خاک منصرف ساخت.

گرفتن هند: داریوش متوجه پنجاب و سند شد. در سال ۵۱۲ پیش از میلاد ایرانیان از رود سند گذشتند و بخشی از سرزمین هند را گرفتند. داریوش فرمان داد تا کشتی‌هایی بسازند و از راه دریای عمان به پنجاب و سند بروند. این دو سرزمین زرخیز و پرثروت برای ایران آن روز بسیار مهم بود. این چیرگی ایرانیان در تاریخ هند، آغاز دوران تازه‌ای گردید و سرنوشت هند را دگرگون ساخت.

داریوش جانشین خود را برگزید و هنگامی که آخرین زمینه چینی‌های خود را برای جنگ مصر و یونان می‌دید پس از ۳۶ سال پادشاهی درگذشت. این رویداد در سال ۴۸۶ پیش از میلاد بوده‌است. آرامگاه داریوش یکم در چهار هزار و پانصد متری پارسه، در نقش رستم است.

در زمان او مرزهای سرزمین‌های شاهنشاهی ایران از یک سو به چین و از سوی دیگر به درون اروپا و آفریقا می‌رسید.

زوال و انقراض[ویرایش]

پس از مرگ اردشیر سوم، ارشک با نام اردشیر چهارم به جای او برتخت نشست، اما اردشیر چهارم پیش از اینکه بتواند تأثیری در قدرت داشته باشد، توسط باگواس مسموم و کشته شد. گفته شده که باگواس نه تنها اردشیر، که تمام پسران او و شاهزادگان دیگر را نیز به قتل رساند. وی سپس داریوش سوم، برادرزاده اردشیر چهارم را به جای او برتخت نشاند. داریوش که پس از به قدرت رسیدن شهربان ارمنستان بود، باگواس را مجبور کرد زهر بنوشد و به زندگی خود خاتمه دهد. در سال ۳۳۴ پیش از میلاد، اندکی پس از اینکه داریوش سوم مجدداً مصر را مطیع ایرانیان کرد، اسکندر مقدونی و سپاهیانش به سوی آسیا لشکرکشی کردند. اسکندر در سه نبرد مهم، گرانیک، ایسوس و گوگمل که در طی تنها سه سال روی دادند، ایرانیان را شکست داد. پس از آن، به سمت شوش و پارس به راه افتاد و در اوایل سال ۳۳۰ پیش از میلاد، به تخت جمشید وارد شد و آن را به آتش کشید. وی سپس به سمت شمال به راه افتاد و از پاسارگاد و آرامگاه کوروش دوم دیدن کرد. منابع یونانی از این می‌گویند که در جریان هرج و مرجی که به دلیل حمله اسکندر به ایران به راه افتاده بود، قبر کوروش مورد دستبرد واقع گردیده بود و اسکندر مغان را به این دلیل مجازات کرد؛[۳۲][۳۳] اما منابع امروزی بر این باورند که او به دنبال این بوده تا از نفوذ آنان بکاهد. به هر صورت، او دستور داد تا آرامگاه بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بازسازی شود.[۳۴] وی سپس به سمت هگمتانه، جایی که داریوش سوم حضور داشت، به راه افتاد.

داریوش سوم توسط بسوس، شهربان بلخ دستگیر شد و زمانی که اسکندر به هگمتانه رسید، دیگر شاهنشاه ایرانی کشته شده بود. پس از مرگ داریوش، بسوس خودش را اردشیر پنجم خواند و مدعی شاهنشاهی ایران شد و سپس به سمت آسیای مرکزی به راه افتاد. یونانیان می‌گویند که او جسد داریوش را در راه گذاشت و اسکندر آن را پیدا کرده و دستور داد تا وی را با احترام به تخت‌جمشید بفرستند. اسکندر که بیم آن را داشت که بسوس در سرزمین‌های ایرانی شرقی قدرت را در دست بگیرد،[۳۵] بدون معطلی به آن سمت به راه افتاد و وی را دستگیر کرد. او سپس دادگاهی تشکیل داد و بسوس را به یک مرگ «دردناک و وحشیانه» محکوم کرد.[۳۶]

به قدرت رسیدن اسکندر مقدونی تأثیر چندان زیادی در امپراتوری هخامنشی ایجاد نکرد و بسیاری از مورخان امروزی، او را «آخرین شاهنشاه هخامنشی» برمی‌شمارند[۳۷] و با مرگ او در سال ۳۲۳ پیش از میلاد بود که این امپراتوری تجزیه گردید و از بین رفت. پس از تجزیه امپراتوری، دولت‌های بیشماری در سرزمین‌های سابق شاهنشاهی هخامنشی سر برآوردند که بزرگ‌ترین آن‌ها - که جهان ایرانی را نیز تحت کنترل خود داشت - امپراتوری سلوکی بود. یک قرن و نیم بعد، ایرانیان امپراطوری اشکانیان را بنیان نهادند و استقلال خود را بازیافتند.

دلایل سقوط[ویرایش]

از بزرگ‌ترین دلایل سقوط شاهنشاهی هخامنشی، بار سنگین مالیات بر دوش شهربانی‌ها بود که سرانجام به یک رکورد اقتصادی بزرگ انجامید.[۳۸][۳۹] بر اساس برآوردها، میانگین مالیات هر ساتراپی در سال، برابر با ۱۸۰ میلیون دلار آمریکا بوده‌است؛ و این تنها مالیات نقدی‌ای بوده که جدا از مالیات‌های غیرنقدی دریافت می‌شده‌است.[۴۰] پس از برداشت بودجه موردنیازِ ارتش، دیوان‌سالاری و سایر بخش‌های دولت، باقی مانده مالیات‌ها به خزانه شاهنشاهی روانه می‌شد. دیودوروس می‌گوید که اسکندر تنها در تخت جمشید ۱۸۰٬۰۰۰ تالان نقره پیدا کرده‌است[۴۱] که برابر با ۲٫۷ میلیارد دلار آمریکا برآورد شده‌است.[۴۲] گفته شده که تا زمان مرگ اسکندر، ۱۳۰ هزار تالان در ساخت شهرها، معبدها، راه‌ها و هزینه ارتش خرج شد.[۴۳] همچنین او ۶ هزار تالان به آتن فرستاد تا آن‌ها بتوانند با استفاده از آن اقتصاد خود را بازسازی کنند؛[۴۴] گرچه ورود این حجم از پول به اقتصاد آتن ضربه شدیدی زد و منجر به افزایش سرسام آور قیمت‌ها شد.[۴۵]

از دیگر دلایل سقوط امپراتوری، عدم موفقیت در ایجاد یک هویت ملی بود. در واقع این شاهنشاهی که به رواداری خود معروف بود، هرگز تلاشی برای ساخت یک هویت مشترک برای سرزمین‌های خود که از شمال آفریقا تا شمال هند در امتداد بودند، نکرد[۴۶] و این مسئله در دراز مدت تأثیر خود را نشان داده و با اولین بحران جدی، امپراتوری محکوم به سقوط گردید.[۴۷]

کتیبهٔ سه‌زبانیِ خشایارشا بر جرز غربی ایوان جنوبیِ کاخ تچر

سبک و روش حکومت[ویرایش]

تورج دریایی مورخ و ایران‌شناس در دانشگاه کالیفرنیا، علی موسوی مدرس تاریخ در دانشگاه کالیفرنیا و خداداد رضاخانی محقق تاریخ از دانشگاه برلین در کتاب «واکاوی یک شاهنشاهی» با عنوان فرعی «گذر زمان در تاریخ‌نگاری هخامنشیان»، سبک حکومت هخامنشیان را این‌گونه ذکر می‌کنند:

حضور این سلسله پادشاهی بر مناطق تحت حکومت خود، حضوری خفیف و ملایم یا به بیان دیگر حداقلی بود. اول از آنجا که ایرانی‌های حاضر در امپراتوری در اقلیت بودند و دریافته بودند که تنها با مدارا می‌توانند در مناطق متنوع تحت امرشان توازن ایجاد کنند. روش مداراگرایانه (رواداری) هخامنشیان این بود که هر منطقه‌ای را آزاد می‌گذاشتند که بر مبنای فرهنگ و ساختار محلی و منطقه‌ای خود اداره شود. شیوه حکمرانی هخامنشیان بر اساس استثمار ملل تحت حاکمیت خود نبوده و از منابع این سرزمین‌ها بهره‌برداری نمی‌کرد و همچنین نمی‌خواسته همه فرهنگ‌ها را تحت یک «مرکز اجتماعی و فرهنگی و سیاسی» ادغام کنند؛ هرچند یک قدرت مرکزی برای حکمرانی همواره وجود داشت: «در نتیجه، مناطق تحت کنترل هخامنشیان، علی‌رغم همبستگی این بخش‌های ایران با امپراتوری، مستقیماً تحت تأثیر برنامه دولت مرکزی با اثرات دراز مدت قرار نمی‌گرفت.» ساختار امپراتوری هخامنشی مبتنی بر سلطه سیاسی یک قدرت متمرکز بود که با «بهره‌برداری از اقتصاد پیرامونی، پردازش مرکزی و توزیع منابع اقتصادی» در واقع به شکل نظام جهانی والرشتاینی قابل توضیح است.[۴۸]

آنتونیو پانینو، پژوهشگر ایران‌شناس دربارهٔ اینکه آیا نظام هخامنشی با توجه به اینکه سرزمین‌های وسیعی را شامل می‌شده، نظامی روادار بوده یا تمامیت‌خواه، این‌گونه پاسخ می‌دهد:

پانینو از کتاب «سیاست ارسطو» کمک می‌گیرد تا مسئله رواداری یا تمامیت‌خواهی هخامنشی را بررسی کند و می‌نویسد شاهنشاهی ایرانیان، از نوع خودکامگی نبود، می‌توان آن را نوعی حکومت استبدادی دانست اما نه به‌طور کامل چون شاه بنا به قانون، قلمروهای خود را اداره می‌کرد. با رویکرد ارسطویی، حکومت هخامنشیان، آریستوکراتیک یا حکومت شایسته سالاران بود که افراد در آن به‌طور مورثی به قدرت می‌رسیدند. ارسطو تصور می‌کرد کوروش بزرگ مردمش را آزاد کرد و پادشاهی بود که به دلیل فضیلت شخصی، قدرت را کسب کرده بود. برخی یونانیان معتقد بودند سیستم حکومتی ایران با اینکه مردم را از ورود به قدرت بازمی‌داشت، اما به نفع عامه مردم و همگام با قانون بود. اما به نظر پانینو، رواداری در سلسله هخامنشی، از نوع انسان‌گرایی یا اومانیسم نوع غربی نبود، بلکه «رواداری ایرانیان، ابزار هوشمند قدرت و حکومت‌داری بود، که به وسیله آن، تعداد معدودی از ایرانیان بر عده کثیری نظارت و کنترل داشتند، عده کثیری از مردم که دارای فرهنگ، زبان، دین، و آداب متفاوت بودند.» این نوع رواداری را باید به حکومت‌داری خردمندانه تعبیر کرد. در این نوع رواداری، برخی آزادی‌ها، حقوق و امتیازات به حکومت‌داران محلی و دشمنان شکست خورده اعطا می‌شد.[۴۸]

شهربانی‌ها[ویرایش]

نام سرزمین‌های ایران به زبان پارسی باستان
نام باستانی نام امروزی نام باستانی نام امروزی
مادَ سرزمین مادْ اَثورا آسور (آشور)
خُوَجَ خوزستان اَرَبایَ عربستان
پَرْثْوَ پارت (خراسان و گرگان و سغد امروزی) مودَرایَ مصر
هَرای وَ (آریا) هرات اَرمَیْنَ (آرمینا) ارمنستان
باخْتَریشْ باختر (بلخ) کَ تَ پَ تُ کَ کاپادوکیه (بخش باختری آسیا صغیر)
سوغودَ سغد سْپرْد خاور آسیا صغیر یا شهر سارد
زَرَنْکَ سیستان یَ ئونَ یونانی‌های آسیا صغیر
هرَخوواتیشْ رَخَّجْ (افغانستان جنوبی تا قندهار) سکودر مقدونیه
ثَتتَگوشْ پنجاب هند یَئونا تَکَ بَرا یونانی‌های سپر دار (تراکیه امروزی)
گِنْدارَ کابل و پیشاور پوتی یا سومالی و عدن امروزی
هیندوس سِنْدْ کوشیا (کوشا) حبشه
خوارَزمیش خوارزم مَکیا (مچیا) بَرْقَهْ
سَکا هومَ وَرْکَ سکاهای ماورای جیحون کرخا (کرکا) قرناجنه
سَکا تیگْرَ خَئودا سکاهای ماورای سیحون
سَکا هَئومِ وِرْگا سکاهای پادشاهی
سَکا لیگْرا مَئوسا سکاهای بدوی
سَکا وارْشا لَئورگا سکاهای فلاحتی
سَکا تی یَ تَرَ دَرَیا سکاهای آنطرف دریا
بابیروس بابِلْ

تخت‌جمشید (پارسه)[ویرایش]

تخت‌جمشید یا پارسه مجموعه کاخ‌هایی است که داریوش اول دستور ساخت آن را در دامنهٔ کوه رحمت داد و به‌عنوان یکی از پایتخت‌های هخامنشیان بود.

داریوش اول ساخت خزانه، کاخ آپادانا و تچر را شروع‌کرد، خشایارشا پسر داریوش این دو کاخ و خزانه را تکمیل و کاخ‌های دروازهٔ ملل، صد ستون، هدیش، ملکه را به تخت‌جمشید افزود. اردشیر اول نیز کاخ سه دروازه (شورا) و ساختمان بایگانی اسناد را به تخت‌جمشید افزود. شاهان دیگر هخامنشی نیز کاخ‌های کوچک دیگری در تخت‌جمشید ایجاد کردند.[۴۹]


زیرپایه (صفه)[ویرایش]

از آنجایی که تخت‌جمشید در دامنهٔ کوه واقع‌شده‌است، برای هموارسازی سطح آن قطعه سنگ‌های بزرگی را در سطحی به مساحت تقریبی ۱۳ هکتار (۳۰۰متر×۴۵۵متر) روی هم قرار دادند که ارتفاع آن‌ها به ۱۵ متر هم می‌رسید.[۵۰]


کاخ آپادانا (کاخ بارعام)[ویرایش]

کاخ آپادانا اولین و مهمترین کاخ تخت‌جمشید است که در ضلع غربی آن قراردارد. مساحت این کاخ حدود ۳۶۰۰ متر مربع (۶۰/۵متر×۶۰/۵متر) است. این کاخ شامل یک تالار در مرکز با ۳۶ستون (۶×۶) و چهار ایوان شمالی، جنوبی، شرقی و غربی است که در ایوان‌های شرقی و غربی هر کدام ۱۲ ستون (۲×۶) قراردارد، است. ارتفاع تمامی ستون‌ها حدود ۲۰ متر و جنس آن‌ها سنگی، ضخامت دیوارها ۵/۳ متر و جنس آن‌ها خشتی و سقف و درها چوبی بوده‌است. کاخ آپادانا را روی یک سکوی سنگی ساختند (سکو با زیرپایه اشتباه نشود)[۵۰]

از این کاخ برای انجام آیین نوروز استفاده می‌شد و گنجایش بیش از ۱۰ هزار مهمان را داشت.[۴۹]

در گوشه‌وکنار این کاخ طرح‌ها و نقش برجسته‌های گوناگون وجوددارد که نشان‌دهنده عقاید و وضعیت هخامنشیان است.[۵۰]

خزانه[ویرایش]

خزانه اولین بنایی در تخت‌جمشید بود که شروع به ساخته‌شدن‌شد. در ابتدا استفادهٔ آن مسکونی، بعداً اداری و در نهایت به خزانه تغییر یافت. نقشهٔ اولیهٔ آن شامل چهار تالار، تعدادی اتاق کوچک (بیش از ۱۵ اتاق کوچک و بزرگ) و یک نور گیر بزرگ بود. در آن ستون‌هایی با پایهٔ سنگی و تنهٔ چوبی وجودداشته‌است و جنس دیوارهای آن خشتی بوده‌است که هنوز پایه‌های آن وجوددارد. سقف آن مانند سقف تمام بناهای تخت‌جمشید چوبی بوده‌است.

تبدیل کاربری خزانه در زمان داریوش اتفاق افتاد، با افزایش درآمدها داریوش تصمیم گرفت خزانه را گسترش دهد و مساحتی حدود ۷۵٪ مساحت اولیه به آن بیافزاید. در اواخر این کار داریوش فوت‌کرد و در زمان خشایارشا به اتمام‌رسید.

خشایارشا برای بار دوم خزانه را تغییرداد زیرا با نقشهٔ کاخ ملکه تداخل داشت. خشایارشا قسمتی از خزانه را تخریب و به‌جای آن به قسمت شمالی یک تالار ۱۰۰ ستون بزرگ افزود. نهایتاً بین کاخ ملکه و خزانه خیابانی بزرگ ایجادشد.

خزانه در سمت غرب و جنوب دری نداشت و در سمت شمال یک در و در سمت شرق نیز یک در داشت.

نقشهٔ نهایی خزانه شامل یک تالار ۱۰۰ ستون (۵×۲۰)، یک تالار ۹۹ (ستون۹×۱۱)، یک تالار ۳۰ ستون (۵×۶)، یک تالار ۲۰ ستون (۴×۵) با ۵ انبار، یک اتاق ۱۲ ستون (۲×۶)، یک اتاق ۶ ستون (۲×۳)، یک اتاق ۵ ستون (۱×۵)، یک اتاق ۴ ستون (۲×۲)، دو نورگیر بزرگ که اولی دارای یک ایوان ۶ ستون (۱×۶) و سه ایوان ۴ ستون (۱×۴) و دومی دارای چهار ایوان ۴ ستون (۱×۴) و تعدادی راهرو و راهرومانند که ممکن است از بعضی قسمت‌های آن‌ها برای استقرار محافظ استفاده می‌شده‌است، می‌باشد.[۵۰]

کاخ تچر[ویرایش]

کاخ دروازهٔ ملل (کاخ انتظار)[ویرایش]

مساحت این کاخ حدود ۶۲۵ مترمربع (۲۵متر×۲۵متر) است. این کاخ شامل یک تالار بود که در آن چهار ستون (۲×۲) به ارتفاع تقریبی ۱۷متر (ارتفاع کاخ) قرار داشت و دارای سه درواز] غربی، شرقی و جنوبی بود. مهمانان از دروازهٔ غربی وارد و روی سکوهایی که در اطراف تالار قرار داشت برای اجازه ورود منتظر می‌نشستند، پس اجازهٔ ورود از دروازهٔ جنوبی خارج و به سمت کاخ آپادانا حرکت‌می‌کردند.[۴۹][۵۰]

در دو سمت دروازهٔ غربی مجسمهٔ گاو بزرگ، و در دو سمت دروازهٔ شرقی موجودی با بدن گاو، سر انسان و بال عقاب قرار دارد. به‌دلیل تخریب کامل دروازهٔ جنوبی مشخص نیست که آیا مجسمهٔ در این قسمت قرارداشته‌است یا نه.[۵۰]

در چهار کتیبهٔ باقی‌مانده بر روی درگاه غربی و شرقی که به سه زبان پارسی باستان، عیلامی و بابلی است نوشته‌شده‌است: «... خشایارشا شاه گوید: به خواست اهورامزدا این دروازهٔ همه سرزمین را من ساختم. ....»

در این متن از واژهٔ سرزمین استفاده‌شده‌است که مفرد می‌باشد، درحقیقت مقصود خشایارشا از این نامگذاری این بوده که همان‌طور که تخت‌جشید نماد کل سرزمین هخامنشیان بوده‌است، این دروازه نیز دروازهٔ کل سرزمین ایران است.[۵۰]

کاخ هدیش[ویرایش]

کاخ ملکه[ویرایش]

کاخ سه دروازه[ویرایش]

کاخ صد ستون[ویرایش]

وضع اجتماعی و اقتصادی در دوره هخامنشی[ویرایش]

یک سکه ایرانی از دوران هخامنشیان

اقتصاد هخامنشیان با توجه به موقعیت جغرافیایی آن‌ها و کمبود آب در ایران بیشتر بر پایهٔ اقتصاد تجاری بود. سرزمین هخامنشیان به عنوان واسطه کالاهای ترانزیتی بین سه قارهٔ آسیا، اروپا و آفریقا عمل می‌نمود و از این راه درآمد سرشاری نصیب شاهنشاهان هخامنشی می‌شد. در دورهٔ هخامنشیان تجارت اهمیت به سزایی داشت. جنبهٔ محلی تجارت عبارت بود از مبادلهٔ کالا بین مردم ده‌نشین و کوچ نشین. ضمناً بین ایالات مترقی حکومت و کشورهای همسایه نیز تجارت اشیای زینتی و همچنین منسوجات و بعضی از فراورده‌های کشاورزی، از قبیل غلات و خرما رواج داشت. این تجارت در شاهراه‌های بزرگی که در جهات متفاوت کشور با یکدیگر تقاطع داشتند انجام می‌شد.[۵۱]

در عهد هخامنشی نخستین قدم‌ها در تنظیم اقتصاد ملی برداشته شد. دولت مالیاتی وضع کرد که از املاک، مزارع، باغ‌ها، احشام و معادن گرفته می‌شد. نوعی مالیات متعلق به زمین وجود داشت که کاملاً شبیه مالیات بر مصنوعات صنعتی بود. عوارضی بر رصیف‌های بنادر وضع کرده بودند. مالیاتی که توسط عمال جمع‌آوری می‌شد، در صندوق ایالات گرد می‌آمد و سپس به خزانه ارسال می‌شد. از زمان ایجاد شاهنشاهی هخامنشی، جهان در عصر اقتصادی مساعدی قدم گذاشته بود. روابط تجارتی بین نواحی که سابقاً وجود نداشته – مثلاً بین بابل و یونان- ایجاد شد و توسعه یافت. بر اثر احتیاج به محصول، نرخ منافع (بهره)، مانند بهای جنس افزوده شد، به استثنای اجناسی که حمل آن‌ها مشکل بود مانند گاو، به عکس بهای زمین در ایران و یونان پائین آمد.[۵۲]

در زمینه مناسبات ارضی اسناد موجود نشان می‌دهند که نظام مالیاتی براساس مسّاحی دقیق زمین‌ها تعیین می‌شد و به نسبت پرآبی و کم‌آبی منطقه و حاصل‌خیزی زمین، تغییر می‌کرد. چنان‌که متذکر شدیم، آبیاری مصنوعی چه به وسیله ایجاد قنات‌ها یا بستن آب‌بندها- و به اصطلاح امروز سدها- در بالا بردن سطح درآمد کشاورزان به ویژه دولت ارزش داشت. مالکان زمین‌ها، اگر صاحبان قنات‌ها نبودند می‌توانستند با دادن آب‌بها از آن استفاده کنند و در مواقع کم بارانی و پائین رفتن سفرهٔ آب‌های زیرزمینی و در نتیجه کم شدن آب قنات‌ها و حتی خشک شدن موقتی آنها، از میزان مالیات زمین کاسته می‌شد. در سراسر متصرفات آسیایی هخامنشیان سد و قنات دو عامل عمده کشاورزی بود که اولی، یعنی سدها را، جز در مناطق کنار رودخانه‌های کوچک محلی، دولت می‌ساخت و در اختیار داشت و احتمال دارد که در دوره مورد بحث ما کمک‌هایی نیز به کشاورزان در جهت ایجاد قنوات و آب‌بندهای محلی صورت می‌گرفت.

در همه ممالک به کارهای عام‌المنفعه- که استعداد تولیدی را افزون می‌کرد- اقدام نمودند. حفر قنوات زیرزمینی، که در ایران و بعضی نواحی کم‌آب دارای ارزش اساسی است، کاری است که در زمان شاهان هخامنشی تحقق یافت. باید قبول کرد که در آن زمان، در شاهنشاهی هخامنشی به خشک کردن باتلاق‌ها می‌پرداختند، زیرا یونانیان این کار را در همان عصر انجام می‌دادند. کشاورزی توسعه یافت، و بر اثر جنگ‌ها، خارجیان نباتات سودمند و ایران را شناختند و در کشور خود کاشتند. در درجه اول آن‌ها اسپست قرار داشت که به وفور در دره‌های ماد به عمل می‌آمد، و خوراک عالی اسبان به‌شمار می‌رفت. جنگ‌های مادی آن را برای تغذیه سواره نظام ایران به یونان برد، و مردم آن کشور کاشت آن را اقتباس کردند. در نتیجه همان جنگ‌ها خروس، کبوتر سفید و طاوس- که بومی آسیا هستند- به اروپا حمل شدند.[۵۱]

کوروش در دوران زمامداری خود، از سیاست اقتصادی و اجتماعی عاقلانه‌ای که کمابیش بر اساس خواسته‌های کشورهای وابسته بود، پیروی می‌کرد او تمامی زمین‌های قابل کشت را دقیقاً مساحی نمود و در اختیار مردمان تهیدست قرار داد، حفر قنوات زیرزمینی نیز از دیگر اقدامات اساسی او و جانشینانش بود.[۵۳] از این سخن او که می‌گوید: «رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت ندارد، چنان‌که شبان نمی‌تواند از گله‌اش بیش از آنچه به آن‌ها خدمت می‌کند، بردارد. همچنان پادشاه از شهرها و مردم همان‌قدر می‌تواند استفاده کند که آن‌ها را خوشبخت می‌دارد.» و نیز از رفتار و سیاست همگانی او، به خوبی پیداست که وی تحکیم و تثبیت پادشاهی خود را در تأمین خوشبختی مردم می‌دانست و کمتر به دنبال زراندوزی و تحمیل مالیات بر کشورهای وابستهٔ خود بود. او در دوران کشورگشایی نه تنها از کشتن و کشتارهای وحشتناک خودداری کرد بلکه به باورهای مردم احترام گذاشت و آنچه را که از کشورهای شکست‌خورده ربوده بودند، پس داد. «بر اساس تورات، پنج هزار و چهارصد ظرف طلا و سیم را به بنی اسرائیل می‌بخشد، پرستش‌گاه‌های مردم شکست‌خورده را می‌سازد و می‌آراید.» و به گفتهٔ گزنفون، رفتار او به گونه‌ای بوده که «همه می‌خواستند جز خواستهٔ او چیزی بر آن‌ها حکومت نکند.» کمبوجیه با آنکه از کیاست کورش بهره‌ای نداشت و از سیاست آزادهٔ وی پیروی نمی‌کرد، در دوران توانمندی خود به گرفتن مالیات از مردم شکست‌خورده نپرداخت، بلکه مانند کورش بزرگ به گرفتن هدیه‌هایی چند قانع بود.[۵۴]

اما از دورهٔ خشایارشا به بعد به واسطهٔ عدم لیاقت شاهنشاهان هخامنشی وضع اقتصادی هخامنشیان دچار رکود شد و مالیات بومیان ساکن ایران را خرد می‌کرد فزونی پی در پی خراج و آزمندی مأموران هخامنشی که دو عامل برجسته بودند، مانع پیشرفت و گسترش کشاورزی و آبیاری، داد و ستد و بازرگانی و تولید فراورده‌های دست ساخته می‌شد که همه از ویژگی‌های روزگار آغازین و پر آرامش شاهنشاهی هخامنشی از دورهٔ کورش تا خشایارشا بودند و مایهٔ رونق و بهره جویی بسیاری از مردم می‌شدند.[۵۵][۵۶]

کنکاش اخیر استاپلر در بایگانی موراشو این فرضیه را تضعیف می‌کند که مالیات سنگین موجب کمبود نقدینگی در کل اقتصاد ساتراپی بابل در دورهٔ هخامنشیان شده‌است. اما این مالیات‌ها ثروت را در دست اعضای خاندان پادشاهی و نهادهای بازرگانی ای همانند موراشو و پسران انباشته می‌کرد که می‌توانستند از این وضعیت سود ببرند. استاپلر نتیجه می‌گیرد: شاه و وابستگان طبقهٔ ممتاز سیاسی سود می‌بردند: همچنین بنگاه موراشو؛ دهقانان کوچک -یا دست کم خرده اجاره داران- سودی نمی‌بردند. آن تیول دارانی که ملک خود را به این بنگاه اجاره می‌دادند، فقط از زمین کم بها درآمدی حاصل می‌کردند. وضعیت اقتصادی آنان متزلزل و رو به وخامت بود.[۵۷]

والدو دابرستاین در تحقیقی آشکار ساخته‌است که قیمت خرما در دورهٔ داریوش اول و اردشیر اول و نخستین سال‌های پادشاهی داریوش دوم دو برابر شده‌است.[۵۸]

طبقات اجتماعی[ویرایش]

به سبب فقدان منابع سودمند، مطالعهٔ طبقات اجتماعی در ایران باستان بسیار دشوار است. بلند پایگان بزرگ شاهنشاهی، مانند ساتراپ‌ها، اعضای شورای شاهنشاهی، اعضای دیوان عالی کشور و به ویژه سرداران، متعلق به طبقهٔ شاه بودند. اسناد، به ویژه الواح خزانهٔ دربار تخت جمشید، در زیر این طبقهٔ حاکم سه طبقهٔ اجتماعی را از هم متمایز می‌کند.[۵۹]

  1. نخستین طبقهٔ شاهنشاهی بودند که به ایلامی Shalup گفته می‌شدند. هالک این واژه را gentlemen ترجمه کرده‌است. چون ظاهراً شمار این‌ها زیاد بود، بهترین معادل این اصطلاح آزادان» است یا شاید «شهروندان کامل». در هر حال این طبقه در درون خود لایه‌های گوناگونی داشت.
  2. در اواح خزانه برای طبقهٔ دوم نه یک واژهٔ ایلامی که یک واژهٔ فارسی باستان به کار رفته‌است، یعنی gardhya که لفظاً به معنای «خانگیان» یا «چاکران» است. در بسیاری موارد این لفظ به معنای «کارگر» است و در اسناد مذکور به هزاران کارگر در دربار اطلاق می‌شود؛ به خصوص بر کارگران نیمه آزاد یا موظفان اجباری. آن‌ها را باید از نظر اجتماعی «نیمه آزادان» نامید. آن‌ها معمولاً برای مدتی به کار اجباری فراخوانده می‌شدند. این نکته را داندامایف به استناد اسناد بابلی نشان داده‌است.

۳- طبقهٔ سوم که در اسناد با کلمهٔ ایلامی Libap نشان داده شده‌است خادم‌ها بودند. شمار اینان به مراتب کمتر از آزادان و نیمه آزادان بود. جیرهٔ غذایی این دسته در واقع دو سوم جیرهٔ معمول یک کارگر سادهٔ نیمه آزاد بوده‌است. دربار بردگان بسیار کمی در اختیار داشت و بردهٔ زن اصلاً. در اسناد مختلف در برابر هر صد نفر کارگر زن یا مرد تنها به یک برده برمی‌خوریم. در اصل بردگان همان جایگاه اجتماعی را داشتند که اسیران جنگی. اما آنچنان که پیداست، ناظران پارسی «برده دار» نبوده‌اند. بیشتر می‌شود چنین استنباط کرد که برای رسیدن به بازده بیشتر از شیوهٔ پرداخت جیرهٔ بیشتر استفاده می‌شد که در ظاهر نتیجهٔ آن هم مطلوب بوده‌است.[۶۰]

اوزان و مقادیر[ویرایش]

هنگامی که پارس‌ها در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد به انزان آمدند، اوزان و مقادیر ایلامیان بومی را گرفتند، که این‌ها بیشتر آن را از بین‌النهرین به ارث برده بودند. پارس‌ها به اوزان و مقادیر ایلامی‌ها نامی پارسی دادند و واحدهای تازه‌ای به آن افزودند. سپس داریوش آن‌ها را تبدیل به معیارهای هخامنشی کرد. از ادارهٔ اوزان و مقادیر داریوش چند وزنه از دیوریت سبز (نوعی سنگ) بر جای مانده‌است.[۶۱]

اطلاعات مربوط به وزن، بر همهٔ وزنه‌ها در سطر اول می‌آید و مربوط می‌شود به واحد پارسی، کرشَه، که در واقع به معنی وزن است. کرشَه به وزن ۸۳ و یک سوم گرم در سراسر فرمانروایی تا به مصر رواج داشت. کرشَه برابر با ده شِکِل (۸ و یک سوم گرم) بابلی بود. بزرگترین واحد، تالان، برابر با ۶۰ مینه یا پوند (۱/۳۰ کیلوگرم) بود. اصطلاح پارسی آن بر جای نمانده‌است.

هخامنشیان برای اندازه‌گیری طول از ذراع ایلامی استفاده می‌کردند که به فارسی باستان اَرَشنیش (فارسی جدید اَرَش) خوانده می‌شد و با واژه روسی arshin هم خانواده است. فریدریش کرفتر این واحد اندازه‌گیری را بر پایهٔ اندازه‌های کاخ‌های تخت جمشید دقیقاً ۳۶/۵۱ سانتی‌متر محاسبه کرده‌است. با این همه، پارس‌ها یک واحد اندازه‌گیری خودی نیز پدیدآوردند که آرش شاهی نامیده می‌شد و احتمالاً به داریوش بازمی‌گردد. آرش شاهی دو پا طول داشت، یعنی ۴۸/۶۸ سانتی‌متر.[۶۲]

پیمانه (کِیل) در زندگی اقتصادی هخامنشی از ارزش ویژه‌ای برخوردار بود، چون در آن روزگار بیشتر مواد خوراکی را به جای وزن کردن، اندازه می‌گرفتند. پیمانهٔ پایه، پیمانهٔ بسیار کهن بین‌النهرینی قَه بود، که تورو-دانژَن آن را ۹۷/۰ لیتر محاسبه کرده‌است. واژهٔ فارسی باستان برای آن دَثویَه به معنی یک دهم بود. یعنی یک دهم پیمانهٔ ایرانی گریوَه (جریب) که معادل بار بین‌النهرینی و ایلامی بود؛ یعنی ۷/۹ لیتر. پیمانه‌ای که یونانیان ارتابه می‌نامند اختراعی ایرانی است. در فارسی باستان به آن ردبهَه می‌گویند که لفظاً به معنای کشیده و راست است و ظاهراً منظور از آن یک کیل یهودی بوده‌است. ارتبه ۳۰ پیمانه بود، برابر با ۱/۲۹ لیتر. در مصر این پیمانه با نام اِردَب یک سده بعد هم بدون دگرگونی بر جای بود.

پیمانه پایهٔ ۹۷/۰ لیتری برای مایعات نیز به کار می‌رفت. ده پیمانه، یعنی۷/۹ لیتر، یک کوزه بود. در پارسی باستان برای کوزه واژهٔ بازیش را به کار می‌بردند، که باج هم‌معنی می‌دهد.[۶۳]

ظاهراً در روزگاران کهن مالیات را در کوزه‌ها یی به نام «مَریس» جمع می‌کرده‌اند. با این همه «مَریس» - نام ایلامی واژه کوزه- در بین پارس‌ها چنان مرسوم بود که حتی به صورت وام واژه وارد زبان فارسی باستان شد. واژهٔ ایلامی «مَریس» از پارسی به زبان یونانی راه یافت.[۶۴]

کشاورزی[ویرایش]

ایرانیان باستان به پیروی از دین زرتشت، کوشش در کاشت مزارع را وظیفه‌ای می‌دانستند در قبال اهورامزدا. در اوستا -کتاب مقدس زرتشتیان- می‌خوانیم که یک اصل زندگی پرهیزگاران کشت غلات است. با این کار «نظم درست» می‌بالد و از فرمانروایی اهریمن بدخواه کاسته می‌شود. این عقیده به خود پیامبر ایران باستان، زرتشت، بازمی‌گردد. امشاسپند آرمیتی در آموزهٔ زرتشت موکِل بر شکوفایی زمین بود و از همین رو عجیب نیست که «نیمه مشرکان» بعدی از سپنتا آرمیتی، مراقبهٔ مقدس، ایزد بانوی باروری ساختند، که حتی به صورت سپَندَرَمِت (Spandaramet) به میان ارمنیان راه یافت.[۶۵]

نگرش مسرت بار به کشت و زرع در میان همهٔ ایرانیان جاری بود و در برابر هنر جنگ نیز عرض اندام می‌کرد. مثلاً هنگامی که اسکندر وارد آسیای صغیر شد، مِمنون (memnon)، فرمانده مزدوران یونانی، به فرماندهان ایرانی پیشنهاد کرد که اصل زمین سوخته را به کار گیرند. این کار پیشروی اسکندر را دشوار می‌کرد و کمبود مواد غذایی او را ناگزیر از بازگشت می‌ساخت. در شورای جنگی، رشیتَه (Rashita)، ساتراپ فروگیه، گفت که به هیچ وجه زیر بار چنین کاری نمی‌رود و باقی فرماندهان ایرانی نیز از او پیروی کردند. قانونی به ویژه به ایرانیان اجازه می‌داد در صورتی که زمین بایری را آباد کنند، تا پنج نسل می‌توانند بدون پرداخت مالیات از آن بهره گیرند.[۶۶]

ارتباط تنگاتنگ ایرانیان باستان با کشاورزی در تقویمشان نیز منعکس شده‌است. هنینگ به درستی پی برده که نام‌های این تقویم همه با کشاورزی مربوطند. البته چنین تقویم ایلامی بود و ایلامیان نیز به نوبهٔ خود آن را از بابلی‌ها گرفته بودند، اما نام ماه‌ها ایرانی است و از ایلامی یا حتی بابلی ترجمه نشده‌اند. شاید برخی از این نام‌ها مربوط به دورهٔ پیش از جابه جایی و کوچ پارس‌ها به ایران باشد.

می‌دانیم که سال، مانند امروز، با آغاز بهار شروع می‌شد. معنی نخستین ماه ایرانی هنوز مورد بحث است. پیش تر این ماه را، بنا به نظر یوستی، ماه «کندن قنات» می‌دانستند، یعنی ماهی که در آن قنات‌ها را لایروبی می‌کردند. اما احتمالاً حق با امریک است که این ماه را ماه «بذر» می‌داند. بعد نوبت به ماه‌های «بهار کامل»، «سیرچینی»، «پایهٔ گرما»، «مالیات محصول»، «خاربندی» (ماهی که در بیابان‌ها خارشتر خشک برای سوخت جمع‌آوری می‌شود)، «هرس باغ»، «شکار گرگ» و «تکریم اجاق» (ماهی که در ان ایرانیان با فراغ خاطر در پیرامون اجاق جمع می‌شدند) می‌رسید. معنای اصطلاح فارسی باستان برای ماه دی با قطعیت روشن نشده‌است. ظاهراً این ماه را ماه «بدنام» می‌نامیدند. ماه بهمن قطعاً ماه «دهشتناک» و اسفند ماه «شخم زنی» است.[۶۷]

جو را بیش از غلات دیگر می‌کاشتند؛ بعد گندم و بسیار کم‌تر از آن ارزن. در هر حال به کمک الواح ایلامی خزانهٔ دربار، می‌توان با اطمینان از میزان محصول خود پارس آگاه شد. بسته به بارندگی برداشت محصول از زمین‌های دیمی سه تا ده برابر بذر بوده‌است و از زمین‌های آبی پنج تا بیست برابر.[۶۸]

نظام اداری شاهنشاهی هخامنشی[ویرایش]

نظام اداری شاهنشاهی هخامنشی از کوروش بزرگ آغاز شد، اما سامان‌دهی آن به بهترین وجه کار داریوش یکم بود.

هنگامی که داریوش یکم در سال ۵۲۵ پیش از میلاد به قدرت رسید، ۲۳ ساتراپی یا سرزمین متعلق به شاهنشاهی را، که پارس هم جزو آن بود از کمبوجیه به ارث برد. با این که او در طول شهریاری خود چند ساتراپی را به آن‌ها افزود (سند، تراکیا، مقدونیه، سکاهای شمال دریای سیاه) در نبشته‌ای خود، جز پارس، از ۲۵ و گاه ۲۹ قوم شاهنشاهی خود نام می‌برد. خشایارشا جز پارس از ۳۱ سرزمین شاهنشاهی نام می‌برد. به این ترتیب شمار و گسترهٔ ساتراپی‌ها ثابت و نامتغیر نبودند. بستگی به میل شاهنشاه داشت که دو ساتراپی را در هم ادغام کند یا از یک ساتراپی دو تا بسازد.[۶۹]

بر پارس که سرزمین اصلی شاهنشاهی بود، خود شاه شخصاً فرمان می‌راند. در رأس هر یک از دیگر سرزمین‌های شاهنشاهی یک ساتراپ قرار داشت. این واژه از یونانی به ما رسیده‌است. به خشَثرَپای مادی برمی‌گردد. ساتراپ‌ها بیرون از دربار بالاترین مقام را داشتند و بدون واسطه زیر نظر شاهنشاه بودند. ساتراپ‌ها حق استفاده از مُهر شاهی را داشتند. شاهنشاهان برای آن که از وفاداری ساتراپ‌ها خاطر جمع شوند، مصلحت را در این می‌دیدند تا آنجا که ممکن است خویشان خود را به این مقام بگمارند.[۷۰]

هر ساتراپی به چندین ساتراپی فرعی یا «حکمرانی» تقسیم می‌شد. بنا بر کتاب استر، در زمان خشایارشا شاهنشاهی هخامنشی از هند تا حبشه ۱۲۷ حکمران محلی داشته‌است. به این ترتیب به ساتراپی به‌طور متوسط چهار یا پنج حکمرانی می‌رسید. برای نمونه ساتراپی سوریه عبارت بود از حکمرانی‌های آشور، فنیقیه، سامرا، یهودا و قبرس. عنوان این حکمران به فارسی باستان فرَتَرَکَه بود. هر حکمرانی به هفت بخش تقسیم می‌شد که در رأس هر یک از آنان بخشدار قرار داشت، تحت‌اللفظی «یک هفتم دار».[۷۱]

چند سنگ نبشتهٔ هیروگلیف از وادی حمامات، جایی که از آنجا معماران مصری سنگ‌های ساختمانی مورد نیازشان را می‌آوردند، بر حسب تصادف، سندی در اثبات فوق العادهٔ نظام اداری هخامنشیان در اختیار ما می‌گذارند. به واسطه این سنگ نبشته‌ها در می‌یابیم که کسی به نام اَثیاوَهیاه در زمان کمبوجیه، داریوش و خشایارشا، یعنی ۵۱ سال، بخشدار قُبط (کَفت امروزی در مصر وسطا) بوده‌است. برادر کوچکتر او اَریاورَتَه از سال ۴۷۶ پیش از میلاد قائم مقام او بوده و سه سال بعد جانشینش شده‌است. او در مقام بخشدار قُبط تا هفدهمین سال پادشاهی اردشیر اول نیز یک هفتم دار بوده‌است، یعنی دست کم ۲۷ سال تمام.[۷۲]

نیروی نظامی[ویرایش]

ایرانیان باستان، خاصه هخامنشیان، در کار ارتش دستاوردهای بزرگی داشته‌اند، وگرنه هرگز نمی‌توانستند نخستین فرمانروایی جهانی تاریخ را بر پا کنند و دو سده تمام از آن پاسداری نمایند.

تقسیمات سپاه[ویرایش]

از دستاوردهای ویژهٔ ایرانیان در زمینهٔ نظامی، تقسیم نیروهای رزمنده به روش ده‌دهی است. کوچکترین واحد، دسته یا گروه ده نفری بود. ده دسته، یک «واحد صد نفره» یا گروهان را درست می‌کرد. ده گروهان، یک «واحد هزار نفره» یا هنگ را تشکیل می‌داد و ده هنگ نیز یک «واحد ده هزار نفره» یا لشکر را. فرمانده گروه ده نفری، گروه صد نفری، گروه هزار نفری و گروه ده هزار نفری خوانده می‌شد. تقریباً معادل گروهبان، سروان، سرهنگ و سرلشکر امروزی.[۷۳]

گارد هخامنشیان[ویرایش]

از زمان کوروش بزرگ هخامنشیان صاحب سپاه ثابتی بوده‌اند به نام «جاویدان» که متشکل از ده هزار نفر بوده‌است. این گارد از این رو گارد جاویدان نامیده می‌شد که در صورت بیماری، زخمی شدن یا مرگ یکی از اعضاء بی‌درنگ کسی از ذخیره‌ها جای او را می‌گرفت. افراد گارد ده هزار نفری جاویدان و هنگ گارد سواره تشکیل نخبگان سپاه هخامنشی را می‌دادند.

گروه هزار نفریِ نخست، یعنی هنگی که نیزه‌هایش به انار زرین ختم می‌شد، «هنگ محافظان» بود. این‌ها همه پارسی بودند و بسیار مشهور و هراس‌انگیز. محافظت از شاهنشاه به هنگ محافظ سپرده شده بود و از این رو به هنگام نبرد، درست در جلو و کنار فرمانروا قرار می‌گرفتند. به هنگام بار در دربار نیز افراد این گارد نزدیک تر از دیگر سپاهیان به شاه می‌ایستادند؛ چون پاسداری از شاه وظیفهٔ اصلی آن‌ها بود، فقط هنگی که قبضهٔ نیزه‌هایشان زرین بود مجهز به سپر بودند. در عوض باید از تیر و کمان و ترکش صرف نظر می‌کردند، اما دشنهٔ کوتاه ایلامی داشتند.[۷۴]

یونگِه با تکیه بر بررسی‌های یوستی و مارکوارت، فرمانده گارد هخامنشیان، که یونانیان Chiliarchos (فارسی باستان: هزار پَتیش) می‌نامیدند را بزرگترین مقام شاهنشاهی هخامنشی و همچنین ریاست کل دیوان اداری و درباری هخامنشی دانسته‌است. اما والتر هینتس این نظریه را رد می‌کند. رئیس تشریفات از نظر نظامی تقریباً مقام یک ده هزار پد را داشته‌است، اما او زیر نظر فرمانده گارد ویژه (هزار پَتیش) انجام وظیفه می‌کرده‌است. او بر بقیهٔ نه هزار نفر افراد گارد (با نیزه‌های دسته نقره‌ای) فرمان می‌رانده‌است.[۷۵]

فرمانده هنگ محافظ شاه، هم‌زمان فرمانده گارد ده هزار نفری جاویدان هم بود. احتمالاً او مافوق فرمانده گارد سوار نیز بوده‌است. او از قدرتمندترین شخصیت‌های شاهنشاهی به‌شمار می‌آمد و در اواخر عهد هخامنشی رسماً «نایب السلطنه شاه» بود و به فارسی باستان «حاکم دوم» نامیده می‌شد.[۷۶]

هنر هخامنشی[ویرایش]

نخستین کانون امپراتوری هخامنشی در پاسارگاد است. آنچه که بعدها از شوش به مجموعه معماری هخامنشی راه پیدا کرد در قالب یک کاخ بزرگ بود با دیوارهای منقوش به حیوانات اساطیری و نگهبانان، که با خود هنر بین‌الملل آن دوره را هم به ارمغان آورد. در دوره هخامنشی شاهد ترکیب عناصر فراوانی از هنر ایرانی، آشوری، مصری، یونانی و سکایی هستیم.[۷۷]

ایرانی‌ها بر خلاف یونانیان، پیش از آنکه به تندیس‌سازی علاقه داشته باشند، شیفتهٔ نگاره‌های مسطح بودند. ممکن است یک علت آن از میان رفتن تندیس‌ها و کمبود کشفیات باشد. چون می‌دانیم که سپاهیان اسکندر هنگام تسخیر تخت جمشید تندیسی از خشایارشا را بر زمین افکنده بودند.

دستاورد اصلی و بزرگ هخامنشیان در زمینهٔ پیکر تراشی، نگاره‌های مسطح بوده‌است. در اینجا نیز پای میراثی ایلامی در کار است. اما این بار نیز پارسیان از روی الگوی بیگانه هنری کاملاً مستقل پدیدآوردند که با دیگر هنرها اشتباه نمی‌شود.[۷۸]

ظرف‌های سیمین و زرین ایران باستان در دوره هخامنشیان بی‌نظیرند. در میان ظرف‌های فلزی هخامنشیان به وفور به دسته‌های زینتی پر نقش و نگاری برمی‌خوریم به شکل قوچ کوهی. این نماد خورنه هستند. در تصویرهای تخت جمشید به عطردان‌های رخامی، عود سوزهای زرین، سطل زرین کندر، و حوله‌های ظریف کتان در دست جامه دار و خواجگان شاهنشاه برمی‌خوریم. در زمان هخامنشیان حتی قالی بافی هم ارج و قرب بسیار داشت.[۷۹]


موسیقی[ویرایش]

به‌طوری‌که از منابع متأخر بر می‌آید، موسیقی در ایران باستان هنری ظریف و به کمال بود، و قواعد آن از نظر دقت قابل قیاس است با «کُنترپوان» غربی. ظاهراً رایج‌ترین ساز در دربار چنگ بوده‌است. شواهد دیگری نیز مبنی بر استفاده از رباب، بربط، تنبور، قانون، نی و نیز دف و دهل موجود است. در دوره هخامنشیان به استادان موسیقی در دربار احترام بسیار گذاشته می‌شد. به‌طوری‌که اینان در میان ملازمان دربار از بلند پایگان بودند. خوانندگان و نوازندگان به سه طبقه تقسیم می‌شدند. هیچ خواننده‌ای نمی‌توانست با نوازنده‌ای بخواند که در طبقهٔ او نبود. اگر شاهنشاه ضیافتی می‌داد، در سکوتی که نفس‌های مهمانان در سینه‌ها حبس بود، پرده‌ای که پادشاه را از چشم درباریان او پنهان نگه می‌داشت کنار می‌رفت. سپس رئیس تشریفات که عنوان پر معنی «شادباش» را داشت، استاد آواز را به خواندن ترانه‌ای معین ندا می‌داد یا از یکی از نوازندگان دربار می‌خواست تا قطعه‌ای را که با دقت گزیده شده‌است بنوازد.[۸۰]

دادگستری و دیوان قضایی[ویرایش]

دیوان عالی کشور که عبارت بود از هفت «قاضی شاهی»، شاهنشاه را در مقام عالی‌ترین مرجع قضایی یاری می‌کرد. این‌ها کهنسالانی بودند که تا پایان عمر خود در این منصب می‌ماندند. ریاست دیوان با بلند مرتبه‌ترین آن‌ها، قاضی اعظم دربار بود. او احتمالاً عضو شورای شاهنشاهی بوده‌است، یعنی یکی از هفت مرد بزرگی که شهریار برای رایزنی در کنار خود داشت.[۸۱]

هرودوت می‌نویسد: قضات شاهی با توجه به قوانینی که از پدرانشان به ارث می‌برند، قضاوت می‌کنند. قدرت در دست آن هاست. اگر قاضی‌های شاهی رشوه می‌گرفتند، چنان تنبیه می‌شدند که در یادها بماند. به دستور کمبوجیه قاضی چیسَمَنه را، که با گرفتن پول حق را پایمال کرده بود، پوست کندند و با آن بندهایی چرمی درست کردند و بر صندلی قضاوت او کشیدند و کمبوجیه پسر چیسَمَنه به نام هوتانه را برای مقام قاضی شاهی به جانشینی او گمارد تا به یاد داشته باشد که برای داوری بر روی کدام صندلی نشسته‌است. همچنین هرودوت در چند جای کتاب خود از «داوران شاهی» نام برده‌است.[۸۲]

به احتمال زیاد در دوران هخامنشیان منابع کتبی حقوقی نیز وجود داشته‌است و قوانین فقط شفاهی نبوده‌است.[۸۳]

دانش و فناوری هخامنشیان[ویرایش]

ایرانیان باستان از فرهنگ‌های پیرامون خود می‌آموختند و از آن‌ها ایده‌هایی می‌گرفتند و گاهی آن‌ها را بهتر از آنچه که بودند، ارتقا می‌دادند. نجوم با به‌کارگیری موقعیت سیارات برای پیش‌بینی آینده، در هم آمیخته شده بود. در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد بابلیان شروع به ثبت حرکت ماه و سیارات کردند، در دوران حکومت هخامنشیان آن‌ها ستاره شناسان ماهری بودند. پیگیری حرکت خورشید و ماه به اختر شناسان در ایجاد تقویم کمک کرد. تقویم ایرانیان در دورهٔ هخامنشیان ۱۲ ماه داشت؛ آن‌ها از تقویم دومی نیز بهره می‌بردند که بر اساس آموزه‌های زرتشت بود. نسخهٔ بعدی این تقویم اوستایی برای نشان دادن روزهای مختلف ماه به جای عدد از نام خدایان و اشیای مقدس استفاده می‌کرد. ایرانیان در تکنولوژی بر بهبود آبیاری تمرکز کرده بودند. این آبیاری کانال‌های آبی زیر زمینی را در بر می‌گرفت که قنات نام داشت. هخامنشیان همچنین برای کنترل جریان آب برای استفادهٔ انسان سدهای بزرگ بنا کردند. این سدها از خاک و سنگ ساخته می‌شدند و در زمان‌های مشخصی از سال که بارش زیاد بود، آب را برای آبیاری ذخیره می‌کرد.[۸۴]

منابع پژوهش دربارهٔ هخامنشیان[ویرایش]

دربارهٔ دوره هخامنشیان سه گروه منبع کتبی که از نظر اعتبار، حجم و نحوه بیان بسیار متفاوت است، در دست است. این منابع عبارت است از: سنگ نبشته‌های شاهان، گزارش‌های کم و بیش مفصل نویسندگان یونانی و رومی و لوح‌های بی‌شمار گلی با متن‌های کوتاه و به ویژه لوح‌های دیوانی تخت جمشید به زبان عیلامی.[۸۵]

لوح‌های گلی تخت جمشید[ویرایش]

این الواح در حفاری‌های خزانهٔ تخت جمشید کشف شده‌اند و تعداد آن‌ها به بیش از ۳۰ هزار لوح می‌رسد. اندازه هر یک از این الواح به اندازهٔ یک کف دست است و با روی آن به ایلامی نوشته شده‌است.[۵۰][۴۹][۸۶]

علت سالم ماندن آن‌ها را پخته شدن آن‌ها بر اثر به آتش کشیدن تخت جمشید توسط اسکندر می‌دانند.[۸۶][۴۹]

این الواح اطلاعات دقیق و زیادی در مورد چگونگی زندگی مردم درآن زمان و نحوهٔ اداره امپراطوری هخامنشیان بدون واسطهٔ مورخان، به ویژه مورخان خارجی (تحریف در واقعیت) در اختیار می‌گذارد.[۸۶]

این الوح بیان می‌کند که تمام افرادی که در ساخت تخت جمشید (پارسه) کار می‌کردند، علاوه بر حقوق عادلانه، بیمه هم بودند. زنان مانند مروان کار می‌کردند و حقوق می‌گرفتند. (در کارهایی مثل دوخت لباس، صیقل دادن نقش برجسته‌ها و … .) زنانی که بچه به دنیا می‌آوردند علاوه بر مرخصی با حقوق مبلغی نیز به عنوان پاداش دریافت می‌کردند. فروشگاه‌هایی وجود داشته که کارگران مایحتاج خود را از آنجا می‌خریدند.[۴۹][۸۶]نام حدود ۴۰۰ آبادی در این لوح‌ها بیان شده‌است، دراین الواح پست‌های مختلف وحتی نام صاحبان آن‌ها وجود دارد.[۵۰]

اطلاعات این الواح به قدری دقیق است که حتی مثلاً مشخص است در مسیر تخت جمشید تا شوش ۲۲ چاپارخانه با فاصله‌های ۲۴ کیلومتری وجود داشته‌است.[۵۰]

امروزه تنها تعداد کمی از این الواح در ایران (موزهٔ ایران باستان) نگهداری می‌شود و بخش اعظم آن در موزهٔ شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو آمریکا نگهداری می‌شود.

بخش‌هایی از این الواح:

به هردکامهٔ نجار که سرکردهٔ ۱۰۰ کارگر مصری است که در پارسه کار می‌کنند، ۳ کرشه و ۲/۵ شکل نقره داده شد … این مبلغ دستمزد کار برای مدت ۵ ماه است از سال سی و دوم پادشاهی داریوش.[۴۹]

۵/۱ سکهٔ نقره برای نجاران و سنگتراشان، ۲/۵ سکهٔ نقره برای زرگران و یک پیمانه شربت برای هرکدام از ۷۴ کارگر سوری که در کاخ ستوندار کار می‌کرده‌اند.[۸۶]

سالشمار استقلال و تابعیت مصر در دوران هخامنشیان[ویرایش]

  • در سال ۵۲۵ پیش از میلاد سپاه ایران تحت فرماندهی کمبوجیه دوم دومین شاه هخامنشی، سرزمین مصر را کاملاً ضمیمه قلمرو پادشاهی این دودمان کرد.[۸۷]
  • در سال ۴۸۵ پیش از میلاد خشایارشا شورش مصر را سرکوب کرد و برادرش هخامنش را به عنوان فرماندار ساتراپی مصر منصوب کرد.[۸۷]
  • در سال ۴۰۵ پیش از میلاد در دوران داریوش دوم مصر از خاک ایران جدا شد.[۸۷]

اِ. مایر و به پیروی از او، بسیاری از پژوهشگران دیگر، معتقد بودند تمام سرزمین مصر از سال ۴۰۴ پیش از میلاد در کنترل شورشیان بوده‌است. اما بعداً پاپیروس‌های آرامی دیگری یافتند که نشان می‌داد پادگان «الفانتین» تا دسامبر ۴۰۱ پیش از میلاد به شاه ایران وفادار بوده‌است. ایرانیان در ۴۰۲ تا ۴۰۱ پیش از میلاد کماکان «الفانتین» و به احتمال زیاد، بیشتر مصر بالا را در کنترل خود داشته‌اند؛ زیرا پاپیروس‌هایی از این دوره یافته‌اند که در سال سوم و چهارم پادشاهی اردشیر دوم تاریخ‌گذاری شده‌است.[۸۸]

  • در سال ۳۴۲ پیش از میلاد در دوران اردشیر سوم مصر پس از شصت سال دوباره به تبعیت شاهنشاهی هخامنشی درآمد؛ هر چند دورهٔ دوم استیلای ایرانیان بر مصر، تنها ده سال دوام آورد.[۸۹]

بستری برای تبادلات فرهنگی شرق و غرب[ویرایش]

دربار هخامنشیان که صلح و رواداری را در گسترهٔ وسیعی از جهان متمدن آن روزگار استوار کرده بود همچون محملی پذیرای پیشه‌وران و دانشمندان از سراسر امپراتوری و عامل تبادل فرهنگ و اندیشه به‌شمار می‌رفت.[۹۰]

پول طلای هخامنشیان با نام دریک که رواج بسیاری داشت و از یونان تا هند اعتبار داشت باعث رشد تبادلات اقتصادی و در پی آن آشنایی بیشتر فرهنگ‌های دورافتاده با یکدیگر می‌شد.[۹۱] در زمان داریوش یکم نخستین آبراه‌ای که دریای مدیترانه را از طریق رود نیل به دریای سرخ پیوند می‌داد به نام کانال سوئز حفر شد. افزون بر کالاها، دانش‌ها و فرهنگ‌های خاور و باختر سوار بر کشتی‌ها به گوشه‌گوشهٔ سواحل امپراتوری راه می‌یافتند. یونانیان که دریانوردانی زبردست بودند با گذر از این آبراه از فلسفه و دانش‌های غنی هند باستان بسیار بهره بردند.[۹۲][۹۳]

معرفی کلی شاهنشاهی هخامنشی[ویرایش]

نبرد ایسوس (۳۳۳ پیش از میلاد) اولین نبرد مستقیم اسکندر با سپاه داریوش سوم. داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.

شناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تأثیری بنیادین بر دوران‌های پسین گذارده‌است، برای شناخت جامع فرهنگ ایران گریزناپذیر می‌باشد. از نظر نام و عنوان، این درست است که شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی دراز پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، ولی نکته بسیار مهم آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جز تداوم دولت و تمدن ماد نبود. همان خاندان‌ها و همان مردم، روندی را که برگزیده بودند با پویایی و رشد بیشتر تداوم بخشیدند و در پهنه‌ای بسیار پهناور، آن را تا پایه بزرگ‌ترین شاهنشاهی شناخته شده جهان، گسترش دادند.

فرمانروایی هخامنشیان – به خصوص در آغاز – موجب گسترش کشاورزی، تأمین بازرگانی و حتی تشویق پژوهش‌های علمی و جغرافیایی نیز بوده‌است. پایه‌های اخلاقی این شاهنشاهی نیز به ویژه در دورهٔ کسانی مانند کورش و داریوش بزرگ متضمن احترام به باورهای مردم پیرو و پشتیبانی از ناتوانان در برابر نیرومندان بوده‌است، از دیدگاه تاریخی جالب توجه‌است. بیانیه معروف کوروش در هنگام پیروزی بر بابل را، پژوهشگران یک نمونه از پایه‌های حقوق بشر در دوران باستان برشمرده‌اند.

هخامنشیان ۲۲۰ سال (۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش بزرگی از جهان شناخته‌شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال خاوری آفریقا فرمان راندند. شاهنشاهی هخامنشی به دست اسکندر مقدونی برافتاد. امپراتوری بزرگ هخامنشیان که بنیان‌گذار آن کوروش بزرگ بود، در سازمان جهانی یونسکو به بزرگترین و اولین امپراتوری جهان طبق اسناد به ثبت رسیده‌است.

تبارنامه[ویرایش]

هخامنش
نیای بزرگ
چیش‌پیش
شاه انشان و پارس
آریارمنه
شاه پارس
کوروش یکم
شاه انشان
آرشامه
شاه پارس
کمبوجیه یکم
شاه انشان
ویشتاسپ
شاهزاده
کوروش دوم
شاه ایران
داریوش یکم
شاه ایران
کمبوجیه دوم
شاه ایران
بردیا
شاه ایران
رکسانا
شاهدخت
آتوسا
شهبانو
خشایارشا یکم
شاه ایران
اردشیر یکم
شاه ایران
خشایارشا دوم
شاه ایران
داریوش دوم
شاه ایران
سغدیانه
شاه ایران
کوروش سوم
شاه آسیای صغیر
اردشیر دوم
شاه ایران
هوشتانه
شاهزاده
اردشیر سوم
شاه ایران
آرشام
شاهزاده
اردشیر چهارم
شاه ایران
داریوش سوم
شاه ایران
اردشیر پنجم
شاه ایران
اسکندر
شاه ایران و یونان
استاتیرا
شاهدخت
اوخوس
شاهزاده

اشیاء و کتیبه‌های باستانی[ویرایش]

نگارخانه[ویرایش]

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. Daryaee, edited by Touraj; A. Shapour Shahbazi (2012). The Oxford handbook of Iranian history. Oxford: Oxford University Press. p. 131. doi:10.1093/oxfordhb/9780199732159.001.0001. ISBN 978-0-19-973215-9. Retrieved 29 December 2016. Although the Persians and Medes shared domination and others were placed in important positions, the Achaemenids did not – could not – provide a name for their multinational state. Nevertheless, they referred to it as Khshassa, "the Empire".
  2. یارشاطر, احسان (1993). تاریخ ایران (کمبریج), Volume 3. انتشارات دانشگاه کمبریج. p. 482. ISBN 978-0-521-20092-9. از چهار اقامتگاهی که هردوت نام برده: — هگمتانه، پاسارگاد یا پارسه، شوش و بابل — آخرینشان [در عراق جای دارد] از دیگر پایتخت‌ها بیشتر مورد اهمیت بوده، زیرا زمستان متعادل داشته (اگر بابل پایتخت ارزشمندی بشمار نمی‌رفت؛ اداره کشور در هنگام زمستان بایستی در سمت دشت‌ها و در تابستان در کوهستان‌ها می‌بود) و در میانه کشور جای داشته‌است. در روزگار سلوکیان و اشکانیان جایگاه پایتختی میانرودان به بالاتر از بابل؛ نزدیک به دجله انتقال یافت — همچون سلوکیه و تیسفون. این جابجایی بیانگر آن بوده که بنیادهای نو و سپس بغداد از آجرهای بابل باستان ساخته شدند. زیرا اندکی بعد بغداد نیز در فرادست رودخانه از آجرهای شهرهای سلوکیه-تیسفون از ساسانیان ساخته شد.
  3. Harald Kittel; Juliane House; Brigitte Schultze; Juliane House; Brigitte Schultze (2007). Traduction: encyclopédie internationale de la recherche sur la traduction. Walter de Gruyter. pp. 1194–5. ISBN 978-3-11-017145-7.
  4. Greek and Iranian, E. Tucker, A History of Ancient Greek: From the Beginnings to Late Antiquity, ed. Anastasios-Phoivos Christidēs, Maria Arapopoulou, Maria Chritē, (Cambridge University Press, 2001), 780.
  5. Windfuhr, Gernot. "IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview – Encyclopaedia Iranica". www.iranicaonline.org. Encyclopedia Iranica. Retrieved 8 February 2017. Elamite as one of the official languages of the Achaemenid court was still widely spoken in the southwest.
  6. Boiy, T. (2004). Late Achaemenid and Hellenistic Babylon. Peeters Publishers. p. 101. ISBN 978-90-429-1449-0.
  7. Turchin, Peter; Adams, Jonathan M.; Hall, Thomas D (December 2006). "East-West Orientation of Historical Empires". Journal of world-systems research. 12 (2): 223. ISSN 1076-156X. Retrieved 12 September 2016.
  8. Taagepera, Rein (1979). "Size and Duration of Empires: Growth-Decline Curves, 600 B.C. to 600 A.D". Social Science History. 3 (3/4): 121. doi:10.2307/1170959. JSTOR 1170959.
  9. Morris, Ian; Scheidel, Walter (2009). The Dynamics of Ancient Empires: State Power from Assyria to Byzantium. Oxford University Press. p. 77. ISBN 978-0-19-975834-0.
  10. Josef Wiesehöfer, Ancient Persia, (I.B. Tauris Ltd, 2007), 119.
  11. علیرضا شاهپور شهبازی (۱۳۸۴راهنمای مستند تخت جمشید، به کوشش بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد.، تهران: انتشارات سفیران و انتشارات فرهنگسرای میردشتی، ص. ۱۹، شابک ۹۶۴-۹۱۹۶۰-۶-۴
  12. Archailogische Mittelungen aus Iran, Vol.1, Karl Shefold,(Berlin 1968), P.54.
  13. ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ Sacks, David; Murray, Oswyn; Brody, Lisa (2005). Encyclopedia of the Ancient Greek World. Infobase Publishing. p. 256. ISBN 978-0-8160-5722-1.
  14. Ulrich Wilcken (1967). Alexander the Great. W.W. Norton & Company. p. 146. ISBN 978-0-393-00381-9.
  15. Taagepera, Rein (1979). "Size and Duration of Empires: Growth-Decline Curves, 600 B.C. to 600 A.D". Social Science History. 3 (3/4): 123. doi:10.2307/1170959. JSTOR 1170959. A superimposition of the maps of Achaemenid and Alexander's empires shows a 90% match, except that Alexander's realm never reached the peak size of the Achaemenid realm.
  16. Schmitt, Rüdiger (21 July 2011). "Achaemenid Dynasty". Encyclopædia Iranica. Retrieved 4 March 2019.
  17. Margaret Christina Miller (2004). Athens and Persia in the Fifth Century BC: A Study in Cultural Receptivity. Cambridge University Press. p. 243. ISBN 978-0-521-60758-2.
  18. Vesta Sarkhosh Curtis; Sarah Stewart (2005). Birth of the Persian Empire. I.B.Tauris. p. 7. ISBN 978-1-84511-062-8.
  19. «Gershevitch,, Ilya; Bayne Fisher, William; A. Boyle, J. (1985). The Cambridge History of Iran. II (reissue, illustrated, reprint ed.). Cambridge University Press. p. 62. ISBN 978-0-521-20091-2. Retrieved 15 January 2009».
  20. هرودوت، تاریخ هرودوت، 160.
  21. هرودوت، تاریخ هرودوت، 160.
  22. بروسیوس، ایران باستان، 25.
  23. Babylonian Historcal Texts, Sidney Smith, (Lindon,1924), P.111.
  24. داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، 76.
  25. Greek Oracles,H.W.Parke,London:Hutchinson ,1967.P.70
  26. The Persian Period, in Sardis from Perhistoric to Roman Times, W.E.Mierse, Cambridge:Harvard University ,1983. p.19.
  27. Ancient Literary Sources on Sardis, J.G.Pedley, Cambridge,1972.
  28. برای نام راستین ایرانی این ملکه و ریشه‌شناسی آن نگا. F. Altheim und R. Stiehl, Geschichte Mittelasiens im Altertum (Berlin, I970).pp. 127–8
  29. تاریخ ایران باستان (حسن پیرنیا) - شروین وکیلی (داریوش دادگر)
  30. یامااوچی، ایران و ادیان باستانی، 99.
  31. بروسیوس، ایران باستان، 35.
  32. Charles Dexter Cleveland (1861). A compendium of classical literature: comprising choice extracts translated from Greek and Roman writers, with biographical sketches. Biddle. p. 313.
  33. Abraham Valentine Williams Jackson (1906). Persia past and present. The Macmillan Company. p. 278.
  34. Charles Dexter Cleveland (1861). A compendium of classical literature: comprising choice extracts translated from Greek and Roman writers, with biographical sketches. Biddle. p. 313.
  35. Theodore Ayrault Dodge (1890). Alexander: a history of the origin and growth of the art of war from the earliest times to the battle of Ipsus, B.C. 301, with a detailed account of the campaigns of the great Macedonian. Houghton, Mifflin & Co. p. 438.
  36. William Smith (1887). A smaller history of Greece: from the earliest times to the Roman conquest. Harper & Brothers. p. 196.
  37. Pierre Briant; Amélie Kuhrt; Amélie Kuhrt (26 July 2010). Alexander the Great and His Empire: A Short Introduction. Princeton University Press. pp. 183–85. ISBN 978-0-691-14194-7.
  38. A.T. Olmstead, History of the Persian Empire, chapter XXI: "Overtaxation and Its Results", University of Chicago Press, 1948, pp.  289–301
  39. The Penguin Encyclopedia of Ancient Civilizations, ed. Arthur Cotterell, Penguin Books Ltd. , London, 1980, p.  154
  40. Will Durant, Our Oriental Heritage, Simon and Schuster, Inc. , New York, 1935, p.  363
  41. Charles Robinson Jr. , Ancient History, 2nd ed. , MacMillan Company, New York, 1967, pp.  328, 338
  42. Will Durant, Our Oriental Heritage, Simon and Schuster, Inc. , New York, 1935, p.  363
  43. Charles Robinson Jr. , Ancient History, 2nd ed. , MacMillan Company, New York, 1967, p.  391, 347
  44. Charles Robinson Jr. , Ancient History, 2nd ed. , MacMillan Company, New York, 1967, p.  351
  45. Peter Levi, The Greek World, Equinox Book-Andromeda, Oxford Ltd. , 1990, p.  182
  46. Will Durant, Our Oriental Heritage, Simon and Schuster, Inc. , New York, 1935, p.  382
  47. R.L. Fox, The Search For Alexander, Little Brown and Co. , Boston, 1980, pp.  121–22
  48. ۴۸٫۰ ۴۸٫۱ بی‌بی‌سی فارسی امپراتوری هخامنشی چگونه بر پهنه وسیعی از کره زمین دوام آورد؟ کتاب «واکاوی یک شاهنشاهی» با عنوان فرعی «گذر زمان در تاریخ‌نگاری هخامنشیان، انتشارات مزدا، سال ۲۰۱۴
  49. ۴۹٫۰ ۴۹٫۱ ۴۹٫۲ ۴۹٫۳ ۴۹٫۴ ۴۹٫۵ ۴۹٫۶ کهندیار، جلد اول، نوشته بهنام محمد پناه.
  50. ۵۰٫۰ ۵۰٫۱ ۵۰٫۲ ۵۰٫۳ ۵۰٫۴ ۵۰٫۵ ۵۰٫۶ ۵۰٫۷ ۵۰٫۸ ۵۰٫۹ تخت جمشید از آغاز تا فرجام، نوشتهٔ محمد کاظم توانگر زمین.
  51. ۵۱٫۰ ۵۱٫۱ علیرضا اسدی. «اقتصاد در عصر هخامنشیان» (PDF). فصل نامه آموزش تاریخ. دریافت‌شده در ۱۵ آگوست ۲۰۱۴.
  52. رومن گیرشمن. ایران از آغاز تا اسلام. ترجمه محمد معین. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1386، چاپ هجدهم. ص 209
  53. اسدی، کورش و پانته آ شکوه عشق و عصمت، 225.
  54. اسدی، کورش و پانته آ شکوه عشق و عصمت، 226.
  55. علیرضا اسدی. ایجاد اقتصاد نوین تجاری در بین سه قاره، اقتصاد در عصر هخامنشیان. قسمت اول، هفته نامه نجوا. سال چهاردهم، شمارهٔ ۵۰۰، شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۳، ص5
  56. علیرضا اسدی. «اقتصاد در عصر هخامنشیان» (PDF). فصل نامه آموزش تاریخ. دریافت‌شده در ۱۵ آگوست ۲۰۱۴.
  57. Stopler، Entrepreneurs and Empire، 151.
  58. Dubberstein، W.H (۱۹۳۹). «Comperative Prices in Later Babylonia». AJSL. ۵۶: ۲۰-۴۳.
  59. هینتس، داریوش و ایرانیان، 350.
  60. هینتس، داریوش و ایرانیان، 351.
  61. هینتس، داریوش و ایرانیان، 340.
  62. هینتس، داریوش و ایرانیان، 340.
  63. هینتس، داریوش و ایرانیان، 341.
  64. هینتس، داریوش و ایرانیان، 342.
  65. هینتس، داریوش و ایرانیان، 337.
  66. هینتس، داریوش و ایرانیان، 338.
  67. هینتس، داریوش و ایرانیان، 338.
  68. هینتس، داریوش و ایرانیان، 339.
  69. هینتس، داریوش و ایرانیان، 304.
  70. هینتس، داریوش و ایرانیان، 305.
  71. هینتس، داریوش و ایرانیان، 306.
  72. Posener، La premiere domination Parse en Egypte، 117-129.
  73. هینتس، داریوش و ایرانیان، 320.
  74. هینتس، داریوش و ایرانیان، 323.
  75. هینتس، یافته‌های تازه از ایران باستان، 101.
  76. هینتس، داریوش و ایرانیان، 325.
  77. ابوذری، م. (١٣٨٠) آشنایی با میراث فرهنگی هنری ایران، تهران، سازمان پژوهش فرهنگی.
  78. هینتس، داریوش و ایرانیان، 402.
  79. هینتس، داریوش و ایرانیان، 406.
  80. هینتس، داریوش و ایرانیان، 408.
  81. هینتس، داریوش و ایرانیان، 313.
  82. هرودوت، تاریخ هرودوت، 365.
  83. هینتس، داریوش و ایرانیان، 314.
  84. امپراتوری پارس باستان، مایکل برگن-مترجم ایران نعمتی-ص۱۳۵شابک:۱-۱۲-۶۳۲۳-۶۰۰-۹۷۸
  85. از زبان داریوش، هاید ماری کخ-مترجم پرویز رجبی-ص۱۷شابک:۳-۴-۹۰۳۸۰-۹۶۴
  86. ۸۶٫۰ ۸۶٫۱ ۸۶٫۲ ۸۶٫۳ ۸۶٫۴ از کورش کبیر تا داریوش کبیر، نوشتهٔ بهنام محمد پناه.
  87. ۸۷٫۰ ۸۷٫۱ ۸۷٫۲ CHRONOLOGY OF IRANIAN HISTORY PART 1 iranicaonline.org
  88. داندمایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، 321.
  89. داندمایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، 352.
  90. علی سامی (۱۳۴۷). «دانشهای ایرانی در عهد باستان». هنر و مردم. ش. ۷۲. ص. ۵۸–۶۴. دریافت‌شده در ۱۲ اسفند ۱۳۹۳.
  91. محمدگلزارخان کیانی (۱۳۴۸). «هخامنشیان در پاکستان». هنر و مردم. ش. ۸۴. ص. ۸–۱۳. دریافت‌شده در ۱۲ اسفند ۱۳۹۳.
  92. عیسی بهنام (۱۳۴۷). «کوشش شاهنشاهان هخامنشی برای استقرار صلح وامنیت. آیا فکر ایجاد یک حکومت واحد جهانی برای اوّلین‌بارازایران سرچشمه گرفته‌است؟». هنر و مردم. ش. ۷۳. ص. ۲–۳. دریافت‌شده در ۱۲ اسفند ۱۳۹۳.
  93. ابوالفتح قهرمانی (۱۳۴۹). «سکّه، نشان قومیّت و آزادگی». هنر و مردم. ش. ۹۲. ص. ۲۱–۳۵. دریافت‌شده در ۱۲ اسفند ۱۳۹۳.

منابع[ویرایش]

پروفسور دانشگاه کالیفرنیا

پیوند به بیرون[ویرایش]

Achaemenid Empire

𐎧𐏁𐏂
Xšāça  (Old Persian)
"The Empire"[1]
550 BC–330 BC
Flag of Persia
Standard of Cyrus the Great [a]
The Achaemenid Empire at its greatest territorial extent, under the rule of Darius I (522 BC to 486 BC)
The Achaemenid Empire at its greatest territorial extent,
under the rule of Darius I (522 BC to 486 BC)
CapitalBabylon[3] (main capital), Pasargadae, Ecbatana, Susa, Persepolis
Common languages
Religion
Zoroastrianism, Mithraism,[7]:21 Babylonian religion[8]
GovernmentMonarchy
King (xšāyaϑiya) or King of Kings (xšāyaϑiya xšāyaϑiyānām) 
• 559–529 BC
Cyrus the Great
• 336–330 BC
Darius III
Historical eraClassical antiquity
550 BC
547 BC
539 BC
525 BC
499–449 BC
395–387 BC
343 BC
330 BC
Area
500 BC[9][10]5,500,000 km2 (2,100,000 sq mi)
480 BC[11]8,000,000 km2 (3,100,000 sq mi)
Population
• 500 BC[9][10][12]
17 million to 35 million
CurrencyDaric, siglos
Preceded by
Succeeded by
Median Empire
Neo-Babylonian Empire
Lydia
Twenty-sixth Dynasty of Egypt
Gandhara
Sogdia
Massagetae
Empire of Alexander the Great
Twenty-eighth Dynasty of Egypt

The Achaemenid Empire (/əˈkmənɪd/; 𐎧𐏁𐏂 Xšāça  (Old Persian) "The Empire"[1] c. 550–330 BC), also called the First Persian Empire,[14] was an ancient Iranian empire based in Western Asia founded by Cyrus the Great. Ranging at its greatest extent from the Balkans and Eastern Europe proper in the west to the Indus Valley in the east, it was larger than any previous empire in history, spanning 5.5[9][10] (or 8)[11] million square kilometers. Incorporating various peoples of different origins and faiths, it is notable for its successful model of a centralised, bureaucratic administration (through satraps under the King of Kings), for building infrastructure such as road systems and a postal system, the use of an official language across its territories, and the development of civil services and a large professional army. The empire's successes inspired similar systems in later empires.[15]

By the 7th century BC, the Persians had settled in the south-western portion of the Iranian Plateau in the region of Persis, which came to be their heartland.[16] From this region, Cyrus the Great advanced to defeat the Medes, Lydia, and the Neo-Babylonian Empire, establishing the Achaemenid Empire. Alexander the Great, an avid admirer of Cyrus the Great,[17] conquered most of the empire by 330 BC.[18] Upon Alexander's death, most of the empire's former territory fell under the rule of the Ptolemaic Kingdom and Seleucid Empire, in addition to other minor territories which gained independence at that time. The Iranian elites of the central plateau reclaimed power by the second century BC under the Parthian Empire.[16]

The Achaemenid Empire is noted in Western history as the antagonist of the Greek city-states during the Greco-Persian Wars and for the emancipation of the Jewish exiles in Babylon. The historical mark of the empire went far beyond its territorial and military influences and included cultural, social, technological and religious influences as well. Despite the lasting conflict between the two states, many Athenians adopted Achaemenid customs in their daily lives in a reciprocal cultural exchange,[19] some being employed by or allied to the Persian kings. The impact of Cyrus's edict is mentioned in Judeo-Christian texts, and the empire was instrumental in the spread of Zoroastrianism as far east as China. The empire also set the tone for the politics, heritage and history of Iran (also known as Persia).[20]

Etymology

The term Achaemenid means "of the family of the Achaemenis/Achaemenes" (Old Persian: 𐏃𐎧𐎠𐎶𐎴𐎡𐏁 Haxāmaniš;[21] a bahuvrihi compound translating to "having a friend's mind").[22] Achaemenes was himself a minor seventh-century ruler of the Anshan in southwestern Iran, and a vassal of Assyria.[23][dead link]

History

Achaemenid timeline

Astronomical year numbering

BessusDarius IIIArses of PersiaArtaxerxes IIIArtaxerxes II of PersiaDarius II of PersiaSogdianus of PersiaXerxes IIArtaxerxes I of PersiaXerxes I of PersiaDarius IBardiyaCambyses IICyrus the GreatCambyses ICyrus ITeispes of AnshanGreco-Persian wars
Dates are approximate, consult particular article for details

Origin

The Persian nation contains a number of tribes as listed here. ... : the Pasargadae, Maraphii, and Maspii, upon which all the other tribes are dependent. Of these, the Pasargadae are the most distinguished; they contain the clan of the Achaemenids from which spring the Perseid kings. Other tribes are the Panthialaei, Derusiaei, Germanii, all of which are attached to the soil, the remainder—the Dai, Mardi, Dropici, Sagarti, being nomadic.

— Herodotus, Histories 1.101 & 125
Family tree of the Achaemenid rulers.

The Achaemenid Empire was created by nomadic Persians. The name "Persia" is a Greek and Latin pronunciation of the native word referring to the country of the people originating from Persis (Old Persian: 𐎱𐎠𐎼𐎿, Pārsa).[23] The Persians were an Iranian people who arrived in what is today Iran c. 1000 BC and settled a region including north-western Iran, the Zagros Mountains and Persis alongside the native Elamites.[24] For a number of centuries they fell under the domination of the Neo-Assyrian Empire (911–609 BC), based in northern Mesopotamia.[citation needed] The Persians were originally nomadic pastoralists in the western Iranian Plateau and by 850 BC were calling themselves the Parsa and their constantly shifting territory Parsua, for the most part localized around Persis.[16] The Achaemenid Empire was not the first Iranian empire, as the Medes, another group of Iranian peoples, established a short-lived empire and played a major role in the overthrow of the Assyrian.[25]

The Achaemenids were initially rulers of the Elamite city of Anshan near the modern city of Marvdasht;[26] the title "King of Anshan" was an adaptation of the earlier Elamite title "King of Susa and Anshan".[27] There are conflicting accounts of the identities of the earliest Kings of Anshan. According to the Cyrus Cylinder (the oldest extant genealogy of the Achaemenids) the kings of Anshan were Teispes, Cyrus I, Cambyses I and Cyrus II, also known as Cyrus the Great, who created the empire[26] (the later Behistun Inscription, written by Darius the Great, claims that Teispes was the son of Achaemenes and that Darius is also descended from Teispes through a different line, but no earlier texts mention Achaemenes[28]). In Herodotus' Histories, he writes that Cyrus the Great was the son of Cambyses I and Mandane of Media, the daughter of Astyages, the king of the Median Empire.[29]

Formation and expansion

Map of the expansion process of Achaemenid territories

Cyrus revolted against the Median Empire in 553 BC, and in 550 BC succeeded in defeating the Medes, capturing Astyages and taking the Median capital city of Ecbatana.[30][31][32] Once in control of Ecbatana, Cyrus styled himself as the successor to Astyages and assumed control of the entire empire.[33] By inheriting Astyages' empire, he also inherited the territorial conflicts the Medes had had with both Lydia and the Neo-Babylonian Empire.[34]

King Croesus of Lydia sought to take advantage of the new international situation by advancing into what had previously been Median territory in Asia Minor.[35][36] Cyrus led a counterattack which not only fought off Croesus' armies, but also led to the capture of Sardis and the fall of the Lydian Kingdom in 546 BC.[37][38][b] Cyrus placed Pactyes in charge of collecting tribute in Lydia and left, but once Cyrus had left Pactyes instigated a rebellion against Cyrus.[38][39][40] Cyrus sent the Median general Mazares to deal with the rebellion, and Pactyes was captured. Mazares, and after his death Harpagus, set about reducing all the cities which had taken part in the rebellion. The subjugation of Lydia took about four years in total.[41]

When power in Ecbatana changed hands from the Medes to the Persians, many tributaries to the Median Empire believed their situation had changed and revolted against Cyrus.[42] This forced Cyrus to fight wars against Bactria and the nomadic Saka in Central Asia.[43] During these wars, Cyrus established several garrison towns in Central Asia, including the Cyropolis.[44]

Cyrus the Great is said in the Bible to have liberated the Hebrew captives in Babylon to resettle and rebuild Jerusalem, earning him an honored place in Judaism.

Nothing is known of Persian-Babylonian relations between 547 BC and 539 BC, but it is likely that there were hostilities between the two empires for several years leading up to the war of 540–539 BC and the Fall of Babylon.[45] In October 539 BC, Cyrus won a battle against the Babylonians at Opis, then took Sippar without a fight before finally capturing the city of Babylon on 12 October, where the Babylonian king Nabonidus was taken prisoner.[46][45][47] Upon taking control of the city, Cyrus depicted himself in propaganda as restoring the divine order which had been disrupted by Nabonidus, who had promoted the cult of Sin rather than Marduk,[48][49][50] and he also portrayed himself as restoring the heritage of the Neo-Assyrian Empire by comparing himself to the Assyrian king Ashurbanipal.[51][52][50] The Hebrew Bible also unreservedly praises Cyrus for his actions in the conquest of Babylon, referring to him as Yahweh's anointed.[53][54] He is credited with freeing the people of Judah from their exile and with authorizing the reconstruction of much of Jerusalem, including the Second Temple.[53][55]

The tomb of Cyrus the Great, founder of the Achaemenid Empire

In 530 BC, Cyrus died while on a military expedition against the Massagetae in Central Asia. He was succeeded by his eldest son Cambyses II, while his younger son Bardiya[c] received a large territory in Central Asia.[58][59] By 525 BC, Cambyses had successfully subjugated Phoenicia and Cyprus and was making preparations to invade Egypt with the newly created Persian navy.[60][61] The great Pharaoh Amasis II had died in 526 BC and had been succeeded by Psamtik III, resulting in the defection of key Egyptian allies to the Persians.[62] Psamtik positioned his army at Pelusium in the Nile Delta. He was soundly defeated by the Persians in the Battle of Pelusium before fleeing to Memphis, where the Persians defeated him and took him prisoner.[62][63]

Herodotus depicts Cambyses as openly antagonistic to the Egyptian people and their gods, cults, temples and priests, in particular stressing the murder of the sacred bull Apis.[64] He says that these actions led to a madness that caused him to kill his brother Bardiya (who Herodotus says was killed in secret),[65] his own sister-wife[66] and Croesus of Lydia.[67] He then concludes that Cambyses completely lost his mind,[68] and all later classical authors repeat the themes of Cambyses' impiety and madness. However, this is based on spurious information, as the epitath of Apis from 524 BC shows that Cambyses participated in the funeral rites of Apis styling himself as pharaoh.[69]

Following the conquest of Egypt, the Libyans and the Greeks of Cyrene and Barca in Libya surrendered to Cambyses and sent tribute without a fight.[62][63] Cambyses then planned invasions of Carthage, the oasis of Ammon and Ethiopia.[70] Herodotus claims that the naval invasion of Carthage was cancelled because the Phoenicians, who made up a large part of Cambyses' fleet, refused to take up arms against their own people,[71] but modern historians doubt whether an invasion of Carthage was ever planned at all.[62] However, Cambyses dedicated his efforts to the other two campaigns, aiming to improve the Empire's strategic position in Africa by conquering the Kingdom of Meroë and taking strategic positions in the western oases. To this end, he established a garrison at Elephantine consisting mainly of Jewish soldiers, who remained stationed at Elephantine throughout Cambyses' reign.[62] The invasions of Ammon and Ethiopia themselves were failures. Herodotus claims that the invasion of Ethiopia was a failure due to the madness of Cambyses and the lack of supplies for his men,[72] but archaeological evidence suggests that the expedition was not a failure, and a fortress at the Second Cataract of the Nile, on the border between Egypt and Kush, remained in use throughout the Achaemenid period.[62][73]

The events surrounding Cambyses' death and Bardiya's succession are greatly debated as there are many conflicting accounts.[57] According to Herodotus, as Bardiya's assassination had been committed in secret, the majority of Persians still believed him to be alive. This allowed two Magi to rise up against Cambyses, with one of them sitting on the throne able to impersonate Bardiya because of their remarkable physical resemblance and shared name (Smerdis in Herodotus' accounts[c]).[74] Ctesias writes that when Cambyses had Bardiya killed he immediately put the magus Sphendadates in his place as satrap of Bactria due to a remarkable physical resemblance.[75] Two of Cambyses' confidants then conspired to usurp Cambyses and put Sphendadates on the throne under the guise of Bardiya.[76] According to the Behistun Inscription, written by the following king Darius the Great, a magus named Gaumata impersonated Bardiya and incited a revolution in Persia.[56] Whatever the exact circumstances of the revolt, Cambyses heard news of it in the summer of 522 BC and began to return from Egypt, but he was wounded in the thigh in Syria and died of gangrene, so Bardiya's impersonator became king.[77][d] The account of Darius is the earliest, and although the later historians all agree on the key details of the story, that a magus impersonated Bardiya and took the throne, this may have been a story created by Darius to justify his own usurpation.[79] Iranologist Pierre Briant hypothesises that Bardiya was not killed by Cambyses, but waited until his death in the summer of 522 BC to claim his legitimate right to the throne as he was then the only male descendant of the royal family. Briant says that although the hypothesis of a deception by Darius is generally accepted today, "nothing has been established with certainty at the present time, given the available evidence".[80]

The Achaemenid Empire at its greatest extent, c. 500 BC

According to the Behistun Inscription, Gaumata ruled for seven months before being overthrown in 522 BC by Darius the Great (Darius I) (Old Persian Dāryavuš, "who holds firm the good", also known as Darayarahush or Darius the Great). The Magi, though persecuted, continued to exist, and a year following the death of the first pseudo-Smerdis (Gaumata), saw a second pseudo-Smerdis (named Vahyazdāta) attempt a coup. The coup, though initially successful, failed.[81]

Herodotus writes[82] that the native leadership debated the best form of government for the empire. It was agreed that an oligarchy would divide them against one another, and democracy would bring about mob rule resulting in a charismatic leader resuming the monarchy. Therefore, they decided a new monarch was in order, particularly since they were in a position to choose him. Darius I was chosen monarch from among the leaders. He was cousin to Cambyses II and Bardiya (Smerdis), claiming Ariaramnes as his ancestor.[citation needed]

The Achaemenids thereafter consolidated areas firmly under their control. It was Cyrus the Great and Darius the Great who, by sound and far-sighted administrative planning, brilliant military manoeuvring, and a humanistic world view, established the greatness of the Achaemenids and, in less than thirty years, raised them from an obscure tribe to a world power. It was during the reign of Darius the Great (Darius I) that Persepolis was built (518–516 BC) and which would serve as capital for several generations of Achaemenid kings. Ecbatana (Hagmatāna "City of Gatherings", modern: Hamadan) in Media was greatly expanded during this period and served as the summer capital.[citation needed]

Ever since the Macedonian king Amyntas I surrendered his country to the Persians in about 512–511, Macedonians and Persians were strangers no more as well. Subjugation of Macedonia was part of Persian military operations initiated by Darius the Great (521–486) in 513—after immense preparations—a huge Achaemenid army invaded the Balkans and tried to defeat the European Scythians roaming to the north of the Danube river.[83] Darius' army subjugated several Thracian peoples, and virtually all other regions that touch the European part of the Black Sea, such as parts of nowadays Bulgaria, Romania, Ukraine, and Russia, before it returned to Asia Minor.[83][84] Darius left in Europe one of his commanders named Megabazus whose task was to accomplish conquests in the Balkans.[83] The Persian troops subjugated gold-rich Thrace, the coastal Greek cities, as well as defeating and conquering the powerful Paeonians.[83][85][86] Finally, Megabazus sent envoys to Amyntas, demanding acceptance of Persian domination, which the Macedonians did. The Balkans provided many soldiers for the multi-ethnic Achaemenid army. Many of the Macedonian and Persian elite intermarried, such as the Persian official Bubares who married Amyntas' daughter, Gygaea. Family ties the Macedonian rulers Amyntas and Alexander enjoyed with Bubares ensured them good relations with the Persian kings Darius and Xerxes I. The Persian invasion led indirectly to Macedonia's rise in power and Persia had some common interests in the Balkans; with Persian aid, the Macedonians stood to gain much at the expense of some Balkan tribes such as the Paeonians and Greeks. All in all, the Macedonians were "willing and useful Persian allies. Macedonian soldiers fought against Athens and Sparta in Xerxes' army.[83] The Persians referred to both Greeks and Macedonians as Yauna ("Ionians", their term for "Greeks"), and to Macedonians specifically as Yaunã Takabara or "Greeks with hats that look like shields", possibly referring to the Macedonian kausia hat.[87]

The Persian queen Atossa, Daughter of Cyrus the Great, sister-wife of Cambyses II, Darius the Great's wife, and mother of Xerxes I

By the 5th century BC the Kings of Persia were either ruling over or had subordinated territories encompassing not just all of the Persian Plateau and all of the territories formerly held by the Assyrian Empire (Mesopotamia, the Levant, Cyprus and Egypt), but beyond this all of Anatolia and Armenia, as well as the Southern Caucasus and parts of the North Caucasus, Azerbaijan, Uzbekistan, Tajikistan, all of Bulgaria, Paeonia, Thrace and Macedonia to the north and west, most of the Black Sea coastal regions, parts of Central Asia as far as the Aral Sea, the Oxus and Jaxartes to the north and north-east, the Hindu Kush and the western Indus basin (corresponding to modern Afghanistan and Pakistan) to the far east, parts of northern Arabia to the south, and parts of northern Libya to the south-west, and parts of Oman, China, and the UAE.[88][89][90][91][92][93][94]

Greco-Persian Wars

Map showing events of the first phases of the Greco-Persian Wars
Greek hoplite and Persian warrior depicted fighting, on an ancient kylix, 5th century BC

The Ionian Revolt in 499 BC, and associated revolts in Aeolis, Doris, Cyprus and Caria, were military rebellions by several regions of Asia Minor against Persian rule, lasting from 499 to 493 BC. At the heart of the rebellion was the dissatisfaction of the Greek cities of Asia Minor with the tyrants appointed by Persia to rule them, along with the individual actions of two Milesian tyrants, Histiaeus and Aristagoras. In 499 BC, the then tyrant of Miletus, Aristagoras, launched a joint expedition with the Persian satrap Artaphernes to conquer Naxos, in an attempt to bolster his position in Miletus (both financially and in terms of prestige). The mission was a debacle, and sensing his imminent removal as tyrant, Aristagoras chose to incite the whole of Ionia into rebellion against the Persian king Darius the Great.[citation needed]

The Persians continued to reduce the cities along the west coast that still held out against them, before finally imposing a peace settlement in 493 BC on Ionia that was generally considered to be both just and fair. The Ionian Revolt constituted the first major conflict between Greece and the Achaemenid Empire, and as such represents the first phase of the Greco-Persian Wars. Asia Minor had been brought back into the Persian fold, but Darius had vowed to punish Athens and Eretria for their support of the revolt.[95] Moreover, seeing that the political situation in Greece posed a continued threat to the stability of his Empire, he decided to embark on the conquest of all of Greece. The first campaign of the invasion was to bring the territories in the Balkan peninsula back within the empire.[96] The Persian grip over these territories had loosened following the Ionian Revolt. In 492 BC, the Persian general Mardonius re-subjugated Thrace and made Macedon a fully subordinate part of the empire; it had been a vassal as early as the late 6th century BC, but retained a great deal of autonomy.[96] However, in 490 BC the Persian forces were defeated by the Athenians at the Battle of Marathon and Darius would die before having the chance to launch an invasion of Greece.[citation needed]

Xerxes I (485–465 BC, Old Persian Xšayārša "Hero Among Kings"), son of Darius I, vowed to complete the job. He organized a massive invasion aiming to conquer Greece. His army entered Greece from the north, meeting little or no resistance through Macedonia and Thessaly, but was delayed by a small Greek force for three days at Thermopylae. A simultaneous naval battle at Artemisium was tactically indecisive as large storms destroyed ships from both sides. The battle was stopped prematurely when the Greeks received news of the defeat at Thermopylae and retreated. The battle was a strategic victory for the Persians, giving them uncontested control of Artemisium and the Aegean Sea.[citation needed]

Following his victory at the Battle of Thermopylae, Xerxes sacked the evacuated city of Athens and prepared to meet the Greeks at the strategic Isthmus of Corinth and the Saronic Gulf. In 480 BC the Greeks won a decisive victory over the Persian fleet at the Battle of Salamis and forced Xerxes to retire to Sardis. The land army which he left in Greece under Mardonius retook Athens but was eventually destroyed in 479 BC at the Battle of Plataea. The final defeat of the Persians at Mycale encouraged the Greek cities of Asia to revolt, and the Persians lost all of their territories in Europe; Macedonia once again became independent.[83]

Cultural phase

After Xerxes I was assassinated, he was succeeded by his eldest son Artaxerxes I. It was during his reign that Elamite ceased to be the language of government, and Aramaic gained in importance. It was probably during this reign that the solar calendar was introduced as the national calendar. Under Artaxerxes I, Zoroastrianism became the de facto religion of state.[citation needed]

After Persia had been defeated at the Battle of Eurymedon (469 BC or 466 BC[97]), military action between Greece and Persia was halted. When Artaxerxes I took power, he introduced a new Persian strategy of weakening the Athenians by funding their enemies in Greece. This indirectly caused the Athenians to move the treasury of the Delian League from the island of Delos to the Athenian acropolis. This funding practice inevitably prompted renewed fighting in 450 BC, where the Greeks attacked at the Battle of Cyprus. After Cimon's failure to attain much in this expedition, the Peace of Callias was agreed between Athens, Argos and Persia in 449 BC.[citation needed]

Artaxerxes I offered asylum to Themistocles, who was the winner of the Battle of Salamis, after Themistocles was ostracized from Athens. Also, Artaxerxes I gave him Magnesia, Myus, and Lampsacus to maintain him in bread, meat, and wine. In addition, Artaxerxes I gave him Palaescepsis to provide him with clothes, and he also gave him Percote with bedding for his house.[98]

Achaemenid gold ornaments, Brooklyn Museum

When Artaxerxes died in 424 BC at Susa, his body was taken to the tomb already built for him in the Naqsh-e Rustam Necropolis. It was Persian tradition that kings begin constructing their own tombs while they were still alive. Artaxerxes I was immediately succeeded by his eldest son Xerxes II, who was the only legitimate son of Artaxerxes.[99] However, after a few days on the throne, he was assassinated while drunk by Pharnacyas and Menostanes on the orders of his illegitimate brother: Sogdianus who apparently had gained the support of his regions. He reigned for six months and fifteen days before being captured by his half-brother, Ochus, who had rebelled against him. Sogdianus was executed by being suffocated in ash because Ochus had promised he would not die by the sword, by poison or by hunger.[100] Ochus then took the royal name Darius II. Darius' ability to defend his position on the throne ended the short power vacuum.[citation needed]

From 412 BC Darius II, at the insistence of Tissaphernes, gave support first to Athens, then to Sparta, but in 407 BC, Darius' son Cyrus the Younger was appointed to replace Tissaphernes and aid was given entirely to Sparta which finally defeated Athens in 404 BC. In the same year, Darius fell ill and died in Babylon. His death gave an Egyptian rebel named Amyrtaeus the opportunity to throw off Persian control over Egypt. At his death bed, Darius' Babylonian wife Parysatis pleaded with him to have her second eldest son Cyrus (the Younger) crowned, but Darius refused. Queen Parysatis favoured Cyrus more than her eldest son Artaxerxes II. Plutarch relates (probably on the authority of Ctesias) that the displaced Tissaphernes came to the new king on his coronation day to warn him that his younger brother Cyrus (the Younger) was preparing to assassinate him during the ceremony. Artaxerxes had Cyrus arrested and would have had him executed if their mother Parysatis had not intervened. Cyrus was then sent back as Satrap of Lydia, where he prepared an armed rebellion. Cyrus assembled a large army, including a contingent of Ten Thousand Greek mercenaries, and made his way deeper into Persia. The army of Cyrus was stopped by the royal Persian army of Artaxerxes II at Cunaxa in 401 BC, where Cyrus was killed. The Ten Thousand Greek Mercenaries including Xenophon were now deep in Persian territory and were at risk of attack. So they searched for others to offer their services to but eventually had to return to Greece.[101]

Artaxerxes II was the longest reigning of the Achaemenid kings and it was during this 45-year period of relative peace and stability that many of the monuments of the era were constructed. Artaxerxes moved the capital back to Persepolis, which he greatly extended. Also the summer capital at Ecbatana was lavishly extended with gilded columns and roof tiles of silver and copper.[102] The extraordinary innovation of the Zoroastrian shrines can also be dated to his reign, and it was probably during this period that Zoroastrianism spread from Armenia throughout Asia Minor and the Levant. The construction of temples, though serving a religious purpose, was not a purely selfless act, as they also served as an important source of income. From the Babylonian kings, the Achaemenids had taken over the concept of a mandatory temple tax, a one-tenth tithe which all inhabitants paid to the temple nearest to their land or other source of income.[103] A share of this income called the Quppu Sha Sharri, "king's chest"—an ingenious institution originally introduced by Nabonidus—was then turned over to the ruler. In retrospect, Artaxerxes is generally regarded as an amiable man who lacked the moral fiber to be a really successful ruler. However, six centuries later Ardeshir I, founder of the second Persian Empire, would consider himself Artaxerxes' successor, a grand testimony to the importance of Artaxerxes to the Persian psyche.[citation needed]

Persian Empire timeline including important events and territorial evolution – 550–323 BC

Artaxerxes II became involved in a war with Persia's erstwhile allies, the Spartans, who, under Agesilaus II, invaded Asia Minor. In order to redirect the Spartans' attention to Greek affairs, Artaxerxes II subsidized their enemies: in particular the Athenians, Thebans and Corinthians. These subsidies helped to engage the Spartans in what would become known as the Corinthian War. In 387 BC, Artaxerxes II betrayed his allies and came to an arrangement with Sparta, and in the Treaty of Antalcidas he forced his erstwhile allies to come to terms. This treaty restored control of the Greek cities of Ionia and Aeolis on the Anatolian coast to the Persians, while giving Sparta dominance on the Greek mainland. In 385 BC he campaigned against the Cadusians. Although successful against the Greeks, Artaxerxes II had more trouble with the Egyptians, who had successfully revolted against him at the beginning of his reign. An attempt to reconquer Egypt in 373 BC was completely unsuccessful, but in his waning years the Persians did manage to defeat a joint Egyptian–Spartan effort to conquer Phoenicia. He quashed the Revolt of the Satraps in 372–362 BC. He is reported to have had a number of wives. His main wife was Stateira, until she was poisoned by Artaxerxes II's mother Parysatis in about 400 BC. Another chief wife was a Greek woman of Phocaea named Aspasia (not the same as the concubine of Pericles). Artaxerxes II is said to have had more than 115 sons from 350 wives.[104]

In 358 BC Artaxerxes II died and was succeeded by his son Artaxerxes III. In 355 BC, Artaxerxes III forced Athens to conclude a peace which required the city's forces to leave Asia Minor and to acknowledge the independence of its rebellious allies.[105] Artaxerxes started a campaign against the rebellious Cadusians, but he managed to appease both of the Cadusian kings. One individual who successfully emerged from this campaign was Darius Codomannus, who later occupied the Persian throne as Darius III.[citation needed]

Artaxerxes III then ordered the disbanding of all the satrapal armies of Asia Minor, as he felt that they could no longer guarantee peace in the west and was concerned that these armies equipped the western satraps with the means to revolt.[106] The order was however ignored by Artabazos II of Phrygia, who asked for the help of Athens in a rebellion against the king. Athens sent assistance to Sardis. Orontes of Mysia also supported Artabazos and the combined forces managed to defeat the forces sent by Artaxerxes III in 354 BC. However, in 353 BC, they were defeated by Artaxerxes III's army and were disbanded. Orontes was pardoned by the king, while Artabazos fled to the safety of the court of Philip II of Macedon. In around 351 BC, Artaxerxes embarked on a campaign to recover Egypt, which had revolted under his father, Artaxerxes II. At the same time a rebellion had broken out in Asia Minor, which, being supported by Thebes, threatened to become serious. Levying a vast army, Artaxerxes marched into Egypt, and engaged Nectanebo II. After a year of fighting the Egyptian Pharaoh, Nectanebo inflicted a crushing defeat on the Persians with the support of mercenaries led by the Greek generals Diophantus and Lamius.[107] Artaxerxes was compelled to retreat and postpone his plans to reconquer Egypt. Soon after this defeat, there were rebellions in Phoenicia, Asia Minor and Cyprus.[citation needed]

The "Darius Vase" at the Achaeological Museum of Naples. c. 340–320 BC.
Detail of Darius, with a label in Greek (ΔΑΡΕΙΟΣ, top right) giving his name.

In 343 BC, Artaxerxes committed responsibility for the suppression of the Cyprian rebels to Idrieus, prince of Caria, who employed 8,000 Greek mercenaries and forty triremes, commanded by Phocion the Athenian, and Evagoras, son of the elder Evagoras, the Cypriot monarch.[108][109] Idrieus succeeded in reducing Cyprus. Artaxerxes initiated a counter-offensive against Sidon by commanding Belesys, satrap of Syria, and Mazaeus, satrap of Cilicia, to invade the city and to keep the Phoenicians in check. Both satraps suffered crushing defeats at the hands of Tennes, the Sidonese king, who was aided by 40,000 Greek mercenaries sent to him by Nectanebo II and commanded by Mentor of Rhodes. As a result, the Persian forces were driven out of Phoenicia.[109]

After this, Artaxerxes personally led an army of 330,000 men against Sidon. Artaxerxes' army comprised 300,000 foot soldiers, 30,000 cavalry, 300 triremes, and 500 transports or provision ships. After gathering this army, he sought assistance from the Greeks. Though refused aid by Athens and Sparta, he succeeded in obtaining a thousand Theban heavy-armed hoplites under Lacrates, three thousand Argives under Nicostratus, and six thousand Æolians, Ionians, and Dorians from the Greek cities of Asia Minor. This Greek support was numerically small, amounting to no more than 10,000 men, but it formed, together with the Greek mercenaries from Egypt who went over to him afterwards, the force on which he placed his chief reliance, and to which the ultimate success of his expedition was mainly due. The approach of Artaxerxes sufficiently weakened the resolution of Tennes that he endeavoured to purchase his own pardon by delivering up 100 principal citizens of Sidon into the hands of the Persian king, and then admitting Artaxerxes within the defences of the town. Artaxerxes had the 100 citizens transfixed with javelins, and when 500 more came out as supplicants to seek his mercy, Artaxerxes consigned them to the same fate. Sidon was then burnt to the ground, either by Artaxerxes or by the Sidonian citizens. Forty thousand people died in the conflagration.[109] Artaxerxes sold the ruins at a high price to speculators, who calculated on reimbursing themselves by the treasures which they hoped to dig out from among the ashes.[110] Tennes was later put to death by Artaxerxes.[111] Artaxerxes later sent Jews who supported the revolt to Hyrcania on the south coast of the Caspian Sea.[112][113]

Second conquest of Egypt

Relief showing Darius I offering lettuces to the Egyptian deity Amun-Ra Kamutef, Temple of Hibis
The 24 countries subject to the Achaemenid Empire at the time of Darius, on the Egyptian Statue of Darius I.

The reduction of Sidon was followed closely by the invasion of Egypt. In 343 BC, Artaxerxes, in addition to his 330,000 Persians, had now a force of 14,000 Greeks furnished by the Greek cities of Asia Minor: 4,000 under Mentor, consisting of the troops that he had brought to the aid of Tennes from Egypt; 3,000 sent by Argos; and 1000 from Thebes. He divided these troops into three bodies, and placed at the head of each a Persian and a Greek. The Greek commanders were Lacrates of Thebes, Mentor of Rhodes and Nicostratus of Argos while the Persians were led by Rhossaces, Aristazanes, and Bagoas, the chief of the eunuchs. Nectanebo II resisted with an army of 100,000 of whom 20,000 were Greek mercenaries. Nectanebo II occupied the Nile and its various branches with his large navy.[citation needed]

The character of the country, intersected by numerous canals and full of strongly fortified towns, was in his favour and Nectanebo II might have been expected to offer a prolonged, if not even a successful, resistance. However, he lacked good generals, and, over-confident in his own powers of command, he was out-manoeuvred by the Greek mercenary generals and his forces were eventually defeated by the combined Persian armies at the Battle of Pelusium (343 BC). After his defeat, Nectanebo hastily fled to Memphis, leaving the fortified towns to be defended by their garrisons. These garrisons consisted of partly Greek and partly Egyptian troops; between whom jealousies and suspicions were easily sown by the Persian leaders. As a result, the Persians were able to rapidly reduce numerous towns across Lower Egypt and were advancing upon Memphis when Nectanebo decided to quit the country and flee southwards to Ethiopia.[109] The Persian army completely routed the Egyptians and occupied the Lower Delta of the Nile. Following Nectanebo fleeing to Ethiopia, all of Egypt submitted to Artaxerxes. The Jews in Egypt were sent either to Babylon or to the south coast of the Caspian Sea, the same location that the Jews of Phoenicia had earlier been sent.[citation needed]

After this victory over the Egyptians, Artaxerxes had the city walls destroyed, started a reign of terror, and set about looting all the temples. Persia gained a significant amount of wealth from this looting. Artaxerxes also raised high taxes and attempted to weaken Egypt enough that it could never revolt against Persia. For the 10 years that Persia controlled Egypt, believers in the native religion were persecuted and sacred books were stolen.[114] Before he returned to Persia, he appointed Pherendares as satrap of Egypt. With the wealth gained from his reconquering Egypt, Artaxerxes was able to amply reward his mercenaries. He then returned to his capital having successfully completed his invasion of Egypt.[citation needed]

After his success in Egypt, Artaxerxes returned to Persia and spent the next few years effectively quelling insurrections in various parts of the Empire so that a few years after his conquest of Egypt, the Persian Empire was firmly under his control. Egypt remained a part of the Persian Empire until Alexander the Great's conquest of Egypt.[citation needed]

After the conquest of Egypt, there were no more revolts or rebellions against Artaxerxes. Mentor and Bagoas, the two generals who had most distinguished themselves in the Egyptian campaign, were advanced to posts of the highest importance. Mentor, who was governor of the entire Asiatic seaboard, was successful in reducing to subjection many of the chiefs who during the recent troubles had rebelled against Persian rule. In the course of a few years Mentor and his forces were able to bring the whole Asian Mediterranean coast into complete submission and dependence.[citation needed]

Bagoas went back to the Persian capital with Artaxerxes, where he took a leading role in the internal administration of the Empire and maintained tranquillity throughout the rest of the Empire. During the last six years of the reign of Artaxerxes III, the Persian Empire was governed by a vigorous and successful government.[109]

The Persian forces in Ionia and Lycia regained control of the Aegean and the Mediterranean Sea and took over much of Athens' former island empire. In response, Isocrates of Athens started giving speeches calling for a 'crusade against the barbarians' but there was not enough strength left in any of the Greek city-states to answer his call.[115]

Although there were no rebellions in the Persian Empire itself, the growing power and territory of Philip II of Macedon in Macedon (against which Demosthenes was in vain warning the Athenians) attracted the attention of Artaxerxes. In response, he ordered that Persian influence was to be used to check and constrain the rising power and influence of the Macedonian kingdom. In 340 BC, a Persian force was dispatched to assist the Thracian prince, Cersobleptes, to maintain his independence. Sufficient effective aid was given to the city of Perinthus that the numerous and well-appointed army with which Philip had commenced his siege of the city was compelled to give up the attempt.[109] By the last year of Artaxerxes' rule, Philip II already had plans in place for an invasion of the Persian Empire, which would crown his career, but the Greeks would not unite with him.[116]

In 338 BC Artaxerxes was poisoned by Bagoas with the assistance of a physician.[117]

Fall of the empire

The Battle of Issus, between Alexander the Great on horseback to the left, and Darius III in the chariot to the right, represented in a Pompeii mosaic dated 1st century BC – Naples National Archaeological Museum
Alexander's first victory over Darius, the Persian king depicted in medieval European style in the 15th century romance The History of Alexander's Battles

Artaxerxes III was succeeded by Artaxerxes IV Arses, who before he could act was also poisoned by Bagoas. Bagoas is further said to have killed not only all Arses' children, but many of the other princes of the land. Bagoas then placed Darius III, a nephew of Artaxerxes IV, on the throne. Darius III, previously Satrap of Armenia, personally forced Bagoas to swallow poison. In 334 BC, when Darius was just succeeding in subduing Egypt again, Alexander and his battle-hardened troops invaded Asia Minor.[citation needed]

Alexander the Great (Alexander III of Macedon) defeated the Persian armies at Granicus (334 BC), followed by Issus (333 BC), and lastly at Gaugamela (331 BC). Afterwards, he marched on Susa and Persepolis which surrendered in early 330 BC. From Persepolis, Alexander headed north to Pasargadae where he visited the tomb of Cyrus, the burial of the man whom he had heard of from the Cyropedia.[citation needed]

In the ensuing chaos created by Alexander's invasion of Persia, Cyrus's tomb was broken into and most of its luxuries were looted. When Alexander reached the tomb, he was horrified by the manner in which it had been treated, and questioned the Magi, putting them on trial.[118][119] By some accounts, Alexander's decision to put the Magi on trial was more an attempt to undermine their influence and display his own power than a show of concern for Cyrus's tomb.[120] Regardless, Alexander the Great ordered Aristobulus to improve the tomb's condition and restore its interior, showing respect for Cyrus.[118] From there he headed to Ecbatana, where Darius III had sought refuge.[citation needed]

Darius III was taken prisoner by Bessus, his Bactrian satrap and kinsman. As Alexander approached, Bessus had his men murder Darius III and then declared himself Darius' successor, as Artaxerxes V, before retreating into Central Asia leaving Darius' body in the road to delay Alexander, who brought it to Persepolis for an honourable funeral. Bessus would then create a coalition of his forces, in order to create an army to defend against Alexander. Before Bessus could fully unite with his confederates at the eastern part of the empire,[121] Alexander, fearing the danger of Bessus gaining control, found him, put him on trial in a Persian court under his control, and ordered his execution in a "cruel and barbarous manner."[122]

Alexander generally kept the original Achaemenid administrative structure, leading some scholars to dub him as "the last of the Achaemenids".[123] Upon Alexander's death in 323 BC, his empire was divided among his generals, the Diadochi, resulting in a number of smaller states. The largest of these, which held sway over the Iranian plateau, was the Seleucid Empire, ruled by Alexander's general Seleucus I Nicator. Native Iranian rule would be restored by the Parthians of northeastern Iran over the course of the 2nd century BC.[citation needed]

Descendants in later Persian dynasties

"Frataraka" Governors of the Seleucid Empire
Frataraka dynasty ruler Vadfradad I (Autophradates I). 3rd century BC. Istakhr (Persepolis) mint.[124]

Several later Persian rulers, forming the Frataraka dynasty, are known to have acted as representatives of the Seleucids in the region of Fārs.[125] They ruled from the end of the 3rd century BC to the beginning of the 2nd century BC, and Vahbarz or Vādfradād I obtained independence circa 150 BC, when Seleucid power waned in the areas of southwestern Persia and the Persian Gulf region.[125]

Kings of Persis, under the Parthian Empire
Dārēv I (Darios I) used for the first time the title of mlk (King). 2nd century BC.

During an apparent transitional period, corresponding to the reigns of Vādfradād II and another uncertain king, no titles of authority appeared on the reverse of their coins. The earlier title prtrk' zy alhaya (Frataraka) had disappeared. Under Dārēv I however, the new title of mlk, or king, appeared, sometimes with the mention of prs (Persis), suggesting that the kings of Persis had become independent rulers.[126]

When the Parthian Arsacid king Mithridates I (c. 171–138 BC) took control of Persis, he left the Persian dynasts in office, known as the Kings of Persis, and they were allowed to continue minting coins with the title of mlk ("King").[125]

Sasanian Empire

With the reign of Šābuhr, the son of Pāpag, the kingdom of Persis then became a part of the Sasanian Empire. Šābuhr's brother and successor, Ardaxšir (Artaxerxes) V, defeated the last legitimate Parthian king, Artabanos V in 224 CE, and was crowned at Ctesiphon as Ardaxšir I (Ardashir I), šāhanšāh ī Ērān, becoming the first king of the new Sasanian Empire.[126]

Kingdom of Pontus

The Achaemenid line would also be carried on through the Kingdom of Pontus, based in the Pontus region of northern Asia Minor. This Pontic Kingdom, a state of Persian origin,[127][128][129][130] may even have been directly related to Darius the Great and the Achaemenid dynasty.[130] It was founded by Mithridates I in 281 BC and lasted until its conquest by the Roman Republic in 63 BC. The kingdom grew to its largest extent under Mithridates VI the Great, who conquered Colchis, Cappadocia, Bithynia, the Greek colonies of the Tauric Chersonesos and for a brief time the Roman province of Asia. Thus, this Persian dynasty managed to survive and prosper in the Hellenistic world while the main Persian Empire had fallen.[citation needed]

Both the later dynasties of the Parthians and Sasanians would on occasion claim Achaemenid descent. Recently there has been some corroboration for the Parthian claim to Achaemenid ancestry via the possibility of an inherited disease (neurofibromatosis) demonstrated by the physical descriptions of rulers and from evidence of familial disease on ancient coinage.[131]

Causes of decline

Part of the cause of the Empire's decline had been the heavy tax burden put upon the state, which eventually led to economic decline.[132][133] An estimate of the tribute imposed on the subject nations was up to U.S. $180M per year. This does not include the material goods and supplies that were supplied as taxes.[134] After the high overhead of government—the military, the bureaucracy, whatever the satraps could safely dip into the coffers for themselves—this money went into the royal treasury. According to Diodorus, at Persepolis, Alexander III found some 180,000 Attic talents of silver besides the additional treasure the Macedonians were carrying that already had been seized in Damascus by Parmenion.[135][better source needed] This amounted to U.S. $2.7B. On top of this, Darius III had taken 8,000 talents with him on his flight to the north.[134][better source needed] Alexander put this static hoard back into the economy, and upon his death some 130,000 talents had been spent on the building of cities, dockyards, temples, and the payment of the troops, besides the ordinary government expenses.[136][better source needed] Additionally, one of the satraps, Harpalus, had made off to Greece with some 6,000 talents, which Athens used to rebuild its economy after seizing it during the struggles with the Corinthian League.[137][better source needed] Due to the flood of money from Alexander's hoard entering Greece, however, a disruption in the economy occurred, in agriculture, banking, rents, the great increase in mercenary soldiers that cash allowed the wealthy, and an increase in piracy.[138][better source needed]

Another factor contributing to the decline of the Empire, in the period following Xerxes, was its failure to ever mold the many subject nations into a whole; the creation of a national identity was never attempted.[139] This lack of cohesion eventually affected the efficiency of the military.[140]

Government

Daric of Artaxerxes II

Cyrus the Great founded the empire as a multi-state empire, governed from four capital cities: Pasargadae, Babylon, Susa and Ecbatana. The Achaemenids allowed a certain amount of regional autonomy in the form of the satrapy system. A satrapy was an administrative unit, usually organized on a geographical basis. A 'satrap' (governor) was the governor who administered the region, a 'general' supervised military recruitment and ensured order, and a 'state secretary' kept the official records. The general and the state secretary reported directly to the satrap as well as the central government. At differing times, there were between 20 and 30 satrapies.[141]

Cyrus the Great created an organized army including the Immortals unit, consisting of 10,000 highly trained soldiers[142] Cyrus also formed an innovative postal system throughout the empire, based on several relay stations called Chapar Khaneh.[143]

Achaemenid coinage

The Persian daric was the first gold coin which, along with a similar silver coin, the siglos, introduced the bimetallic monetary standard of the Achaemenid Persian Empire which has continued till today.[144] This was accomplished by Darius the Great, who reinforced the empire and expanded Persepolis as a ceremonial capital;[145] he revolutionized the economy by placing it on the silver and gold coinage.

Tax districts

Volume of annual tribute per district, in the Achaemenid Empire, according to Herodotus.[146][147][148]

Darius also introduced a regulated and sustainable tax system that was precisely tailored to each satrapy, based on their supposed productivity and their economic potential. For instance, Babylon was assessed for the highest amount and for a startling mixture of commodities – 1000 silver talents, four months supply of food for the army. India was clearly already fabled for its gold; Egypt was known for the wealth of its crops; it was to be the granary of the Persian Empire (as later of Rome's) and was required to provide 120,000 measures of grain in addition to 700 talents of silver. This was exclusively a tax levied on subject peoples.[149]

Achaemenid tax collector, calculating on an Abax or Abacus, according to the Darius Vase (340–320 BC).[150]

Other accomplishments of Darius' reign included codification of the data, a universal legal system, and construction of a new capital at Persepolis.[citation needed]

Under the Achaemenids, the trade was extensive and there was an efficient infrastructure that facilitated the exchange of commodities in the far reaches of the empire. Tariffs on trade were one of the empire's main sources of revenue, along with agriculture and tribute.[149][151]

The satrapies were linked by a 2,500-kilometer highway, the most impressive stretch being the Royal Road from Susa to Sardis, built by command of Darius I. It featured stations and caravanserais at specific intervals. The relays of mounted couriers (the angarium) could reach the remotest of areas in fifteen days. Herodotus observes that "there is nothing in the world that travels faster than these Persian couriers. Neither snow, nor rain, nor heat, nor gloom of night stays these courageous couriers from the swift completion of their appointed rounds."[152] Despite the relative local independence afforded by the satrapy system, royal inspectors, the "eyes and ears of the king", toured the empire and reported on local conditions.[citation needed]

There is evidence that conquered and/or rebellious enemies could be sold into slavery.[153] Alongside its other innovations in administration and taxation, the Achaemenids may have been the first government in the ancient Near East to register private slave sales and tax them using an early form of sales tax.[154]

Military

Despite its humble origins in Persis, the empire reached an enormous size under the leadership of Cyrus the Great. Cyrus created a multi-state empire where he allowed regional rulers, called the "satrap", to rule as his proxy over a certain designated area of his empire called the satrapy. The basic rule of governance was based upon loyalty and obedience of each satrapy to the central power, or the king, and compliance with tax laws.[155] Due to the ethno-cultural diversity of the subject nations under the rule of Persia, its enormous geographic size, and the constant struggle for power by regional competitors,[16] the creation of a professional army was necessary for both maintenance of the peace and to enforce the authority of the king in cases of rebellion and foreign threat.[15][142] Cyrus managed to create a strong land army, using it to advance in his campaigns in Babylonia, Lydia, and Asia Minor, which after his death was used by his son Cambyses II, in Egypt against Psamtik III. Cyrus would die battling a local Iranian insurgency in the empire, before he could have a chance to develop a naval force.[156] That task would fall to Darius the Great, who would officially give Persians their own royal navy to allow them to engage their enemies on multiple seas of this vast empire, from the Black Sea and the Aegean Sea, to the Persian Gulf, Ionian Sea and the Mediterranean Sea.[citation needed]

Military composition

Relief of throne-bearing soldiers in their native clothing at the tomb of Xerxes I, demonstrating the satrapies under his rule.

The empire's great armies were, like the empire itself, very diverse, having:[e] Persians,[158] Macedonians,[83] European Thracians, Paeonians, Medes, Achaean Greeks, Cissians, Hyrcanians,[159] Assyrians, Chaldeans,[160] Bactrians, Sacae,[161] Arians, Parthians, Caucasian Albanians,[162] Chorasmians, Sogdians, Gandarians, Dadicae,[163] Caspians, Sarangae, Pactyes,[164] Utians, Mycians, Phoenicians, Judeans, Egyptians,[165] Cyprians,[166] Cilicians, Pamphylians, Lycians, Dorians of Asia, Carians, Ionians, Aegean islanders, Aeolians, Greeks from Pontus, Paricanians,[167] Arabians, Ethiopians of Africa,[168] Ethiopians of Baluchistan,[169] Libyans,[170] Paphlagonians, Ligyes, Matieni, Mariandyni, Cappadocians,[171] Phrygians, Armenians,[172] Lydians, Mysians,[173] Asian Thracians,[174] Lasonii, Milyae,[175] Moschi, Tibareni, Macrones, Mossynoeci,[176] Mares, Colchians, Alarodians, Saspirians,[177] Red Sea islanders,[178] Sagartians,[179] Indians,[180] Eordi, Bottiaei, Chalcidians, Brygians, Pierians, Perrhaebi, Enienes, Dolopes, and Magnesians.[citation needed]

Infantry

Achaemenid king killing a Greek hoplite. c. 500 BC–475 BC, at the time of Xerxes I. Metropolitan Museum of Art.
Achaemenid soldiers fighting against Scythians. Cylinder seal impression (drawing).[181]

The Achaemenid infantry consisted of three groups: the Immortals, the Sparabara, and the Takabara, though in the later years of the Achaemenid Empire, the Cardaces, were introduced.[citation needed]

The Immortals were described by Herodotus as being heavy infantry, led by Hydarnes, that were kept constantly at a strength of exactly 10,000 men. He claimed that the unit's name stemmed from the custom that every killed, seriously wounded, or sick member was immediately replaced with a new one, maintaining the numbers and cohesion of the unit.[182] They had wicker shields, short spears, swords or large daggers, bow and arrow. Underneath their robes they wore scale armour coats. The spear counterbalances of the common soldiery were of silver; to differentiate commanding ranks, the officers' spear butt-spikes were golden.[182] Surviving Achaemenid coloured glazed bricks and carved reliefs represent the Immortals as wearing elaborate robes, hoop earrings and gold jewellery, though these garments and accessories were most likely worn only for ceremonial occasions.[183]

Color reconstruction of Achaemenid infantry on the Alexander Sarcophagus (end of 4th century BC).

The Sparabara were usually the first to engage in hand-to-hand combat with the enemy. Although not much is known about them today, it is believed that they were the backbone of the Persian army who formed a shield wall and used their two-metre-long spears to protect more vulnerable troops such as archers from the enemy. The Sparabara were taken from the full members of Persian society, they were trained from childhood to be soldiers and when not called out to fight on campaigns in distant lands they practised hunting on the vast plains of Persia. However, when all was quiet and the Pax Persica held true, the Sparabara returned to normal life farming the land and grazing their herds. Because of this they lacked true professional quality on the battlefield, yet they were well trained and courageous to the point of holding the line in most situations long enough for a counter-attack. They were armoured with quilted linen and carried large rectangular wicker shields as a form of light manoeuvrable defence. This, however, left them at a severe disadvantage against heavily armoured opponents such as the hoplite, and his two-metre-long spear was not able to give the Sparabara ample range to plausibly engage a trained phalanx. The wicker shields were able to effectively stop arrows but not strong enough to protect the soldier from spears. However, the Sparabara could deal with most other infantry, including trained units from the East.[citation needed]

The Achaemenids relied heavily on archery. Major contributing nations were the Scythians, Medes, Persians, and the Elamites. The composite bow was used by the Persians and Medes, who adopted it from the Scythians and transmitted it to other nations, including the Greeks.[184] The socketed, three-bladed (also known as trilobate or Scythian) arrowheads made of copper alloy was the arrowhead variant normally used by the Achaemenid army. This variant required more expertise and precision to build.[185][186]

The Takabara were a rare unit who were a tough type of peltasts.[187] They tended to fight with their own native weapons which would have included a crescent-shaped light wickerwork shield and axes as well as light linen cloth and leather. The Takabara were recruited from territories that incorporated modern Iran.

Cavalry

Seal of Darius the Great hunting in a chariot, reading "I am Darius, the Great King" in Old Persian (𐎠𐎭𐎶𐏐𐎭𐎠𐎼𐎹𐎺𐎢𐏁𐎴 𐏋, "adam Dārayavaʰuš xšāyaθiya"), as well as in Elamite and Babylonian. The word 'great' only appears in Babylonian. British Museum.[188][189]

The Persian cavalry was crucial for conquering nations, and maintained its importance in the Achaemenid army to the last days of the Achaemenid Empire. The cavalry were separated into four groups. The chariot archers, horse cavalry, the camel cavalry, and the war elephants.[citation needed]

Achaemenid calvalryman in the satrapy of Hellespontine Phrygia, Altıkulaç Sarcophagus, early 4th century BC.

In the later years of the Achaemenid Empire, the chariot archer had become merely a ceremonial part of the Persian army, yet in the early years of the Empire, their use was widespread. The chariot archers were armed with spears, bows, arrows, swords, and scale armour. The horses were also suited with scale armour similar to scale armour of the Sassanian cataphracts. The chariots would contain imperial symbols and decorations.

Armoured cavalry: Achaemenid Dynast of Hellespontine Phrygia attacking a Greek psiloi, Altıkulaç Sarcophagus, early 4th century BC.

The horses used by the Achaemenids for cavalry were often suited with scale armour, like most cavalry units. The riders often had the same armour as Infantry units, wicker shields, short spears, swords or large daggers, bow and arrow and scale armour coats. The camel cavalry was different, because the camels and sometimes the riders, were provided little protection against enemies, yet when they were offered protection, they would have spears, swords, bow, arrow, and scale armour. The camel cavalry was first introduced into the Persian army by Cyrus the Great, at the Battle of Thymbra. The elephant was most likely introduced into the Persian army by Darius I after his conquest of the Indus Valley. They may have been used in Greek campaigns by Darius and Xerxes I, but Greek accounts only mention 15 of them being used at the Battle of Gaugamela.[citation needed]

Navy

Since its foundation by Cyrus, the Persian empire had been primarily a land empire with a strong army, but void of any actual naval forces. By the 5th century BC, this was to change, as the empire came across Greek, and Egyptian forces, each with their own maritime traditions and capabilities. Darius the Great (Darius I) was the first Achaemenid king to invest in a Persian fleet.[190] Even by then no true "imperial navy" had existed either in Greece or Egypt. Persia would become the first empire, under Darius, to inaugurate and deploy the first regular imperial navy.[190] Despite this achievement, the personnel for the imperial navy would not come from Iran, but were often Phoenicians (mostly from Sidon), Egyptians and Greeks chosen by Darius the Great to operate the empire's combat vessels.[190]

Reconstitution of Persian landing ships at the Battle of Marathon.

At first the ships were built in Sidon by the Phoenicians; the first Achaemenid ships measured about 40 meters in length and 6 meters in width, able to transport up to 300 Persian troops at any one trip. Soon, other states of the empire were constructing their own ships, each incorporating slight local preferences. The ships eventually found their way to the Persian Gulf.[190] Persian naval forces laid the foundation for a strong Persian maritime presence in the Persian Gulf. Persians were not only stationed on islands in the Persian Gulf, but also had ships often of 100 to 200 capacity patrolling the empire's various rivers including the Karun, Tigris and Nile in the west, as well as the Indus.[190]

Greek ships against Achaemenid ships at the Battle of Salamis.

The Achaemenid navy established bases located along the Karun, and in Bahrain, Oman, and Yemen. The Persian fleet was not only used for peace-keeping purposes along the Karun but also opened the door to trade with India via the Persian Gulf.[190] Darius's navy was in many ways a world power at the time, but it would be Artaxerxes II who in the summer of 397 BC would build a formidable navy, as part of a rearmament which would lead to his decisive victory at Knidos in 394 BC, re-establishing Achaemenid power in Ionia. Artaxerxes II would also utilize his navy to later on quell a rebellion in Egypt.[191]

The construction material of choice was wood, but some armoured Achaemenid ships had metallic blades on the front, often meant to slice enemy ships using the ship's momentum. Naval ships were also equipped with hooks on the side to grab enemy ships, or to negotiate their position. The ships were propelled by sails or manpower. The ships the Persians created were unique. As far as maritime engagement, the ships were equipped with two mangonels that would launch projectiles such as stones, or flammable substances.[190]

Xenophon describes his eyewitness account of a massive military bridge created by joining 37 Persian ships across the Tigris. The Persians utilized each boat's buoyancy, in order to support a connected bridge above which supply could be transferred.[190] Herodotus also gives many accounts of Persians utilizing ships to build bridges.[192][193]

Darius the Great, in an attempt to subdue the Scythian horsemen north of the Black Sea, crossed over at the Bosphorus, using an enormous bridge made by connecting Achaemenid boats, then marched up to the Danube, crossing it by means of a second boat bridge.[194] The bridge over the Bosphorus essentially connected the nearest tip of Asia to Europe, encompassing at least some 1000 meters of open water if not more. Herodotus describes the spectacle, and calls it the "bridge of Darius":[195]

"Strait called Bosphorus, across which the bridge of Darius had been thrown is hundred and twenty furlongs in length, reaching from the Euxine, to the Propontis. The Propontis is five hundred furlongs across, and fourteen hundred long. Its waters flow into the Hellespont, the length of which is four hundred furlongs ..."

Years later, a similar boat bridge would be constructed by Xerxes the Great (Xerxes I), in his invasion of Greece. Although the Persians failed to capture the Greek city states completely, the tradition of maritime involvement was carried down by the Persian kings, most notably Artaxerxes II. Years later, when Alexander invaded Persia and during his advancement into India, he took a page from the Persian art of war, by having Hephaestion and Perdiccas construct a similar boat-bridge at the Indus river, in India in the spring of 327 BC.[196]

Culture

Iconic relief of lion and bull fighting, Apadana of Persepolis
Achaemenid golden bowl with lioness imagery
The ruins of Persepolis

Herodotus, in his mid-5th century BC account of Persian residents of the Pontus, reports that Persian youths, from their fifth year to their twentieth year, were instructed in three things—to ride a horse, to draw a bow, and to speak the Truth.[197]

He further notes that:[197]

the most disgraceful thing in the world [the Persians] think, is to tell a lie; the next worst, to owe a debt: because, among other reasons, the debtor is obliged to tell lies.[citation needed]

In Achaemenid Persia, the lie, druj, is considered to be a cardinal sin, and it was punishable by death in some extreme cases. Tablets discovered by archaeologists in the 1930s[198] at the site of Persepolis give us adequate evidence about the love and veneration for the culture of truth during the Achaemenian period. These tablets contain the names of ordinary Persians, mainly traders and warehouse-keepers.[199] According to Stanley Insler of Yale University, as many as 72 names of officials and petty clerks found on these tablets contain the word truth.[200] Thus, says Insler, we have Artapana, protector of truth, Artakama, lover of truth, Artamanah, truth-minded, Artafarnah, possessing splendour of truth, Artazusta, delighting in truth, Artastuna, pillar of truth, Artafrida, prospering the truth and Artahunara, having nobility of truth. It was Darius the Great who laid down the ordinance of good regulations during his reign. King Darius' testimony about his constant battle against the lie is found in cuneiform inscriptions. Carved high up in the Behistun mountain on the road to Kermanshah, Darius the Great (Darius I) testifies:[201]

I was not a lie-follower, I was not a doer of wrong ... According to righteousness I conducted myself. Neither to the weak or to the powerful did I do wrong. The man who cooperated with my house, him I rewarded well; who so did injury, him I punished well.[citation needed]

Darius had his hands full dealing with large-scale rebellion which broke out throughout the empire. After fighting successfully with nine traitors in a year, Darius records his battles against them for posterity and tells us how it was the lie that made them rebel against the empire. At Behistun, Darius says:

I smote them and took prisoner nine kings. One was Gaumata by name, a Magian; he lied; thus he said: I am Smerdis, the son of Cyrus ... One, Acina by name, an Elamite; he lied; thus he said: I am king in Elam ... One, Nidintu-Bel by name, a Babylonian; he lied; thus he said: I am Nebuchadnezzar, the son of Nabonidus.[citation needed]

King Darius then tells us,

The Lie made them rebellious, so that these men deceived the people.[202]

Then advice to his son Xerxes, who is to succeed him as the great king:

Thou who shalt be king hereafter, protect yourself vigorously from the Lie; the man who shall be a lie-follower, him do thou punish well, if thus thou shall think. May my country be secure![citation needed]

Languages

Gold foundation tablets of Darius I for the Apadana Palace, in their original stone box. The Apadana coin hoard had been deposited underneath c. 510 BC.
One of the two gold deposition plates. Two more were in silver. They all had the same trilingual inscription (DPh inscription).[203]

During the reign of Cyrus and Darius, and as long as the seat of government was still at Susa in Elam, the language of the chancellery was Elamite. This is primarily attested in the Persepolis fortification and treasury tablets that reveal details of the day-to-day functioning of the empire.[199] In the grand rock-face inscriptions of the kings, the Elamite texts are always accompanied by Akkadian (Babylonian dialect) and Old Persian inscriptions, and it appears that in these cases, the Elamite texts are translations of the Old Persian ones. It is then likely that although Elamite was used by the capital government in Susa, it was not a standardized language of government everywhere in the empire. The use of Elamite is not attested after 458 BC.[citation needed]

A section of the Old Persian part of the trilingual Behistun inscription. Other versions are in Babylonian and Elamite.
A copy of the Behistun inscription in Aramaic on a papyrus. Aramaic was the lingua franca of the empire.

Following the conquest of Mesopotamia, the Aramaic language (as used in that territory) was adopted as a "vehicle for written communication between the different regions of the vast empire with its different peoples and languages. The use of a single official language, which modern scholarship has dubbed "Official Aramaic" or "Imperial Aramaic", can be assumed to have greatly contributed to the astonishing success of the Achaemenids in holding their far-flung empire together for as long as they did."[204] In 1955, Richard Frye questioned the classification of Imperial Aramaic as an "official language", noting that no surviving edict expressly and unambiguously accorded that status to any particular language.[205] Frye reclassifies Imperial Aramaic as the lingua franca of the Achaemenid territories, suggesting then that the Achaemenid-era use of Aramaic was more pervasive than generally thought. Many centuries after the fall of the empire, Aramaic script and—as ideograms—Aramaic vocabulary would survive as the essential characteristics of the Pahlavi writing system.[206]

Although Old Persian also appears on some seals and art objects, that language is attested primarily in the Achaemenid inscriptions of Western Iran, suggesting then that Old Persian was the common language of that region. However, by the reign of Artaxerxes II, the grammar and orthography of the inscriptions was so "far from perfect"[207] that it has been suggested that the scribes who composed those texts had already largely forgotten the language, and had to rely on older inscriptions, which they to a great extent reproduced verbatim.[208]

When the occasion demanded, Achaemenid administrative correspondence was conducted in Greek, making it a widely used bureaucratic language.[5] Even though the Achaemenids had extensive contacts with the Greeks and vice versa, and had conquered many of the Greek-speaking areas both in Europe and Asia Minor during different periods of the empire, the native Old Iranian sources provide no indication of Greek linguistic evidence.[5] However, there is plenty of evidence (in addition to the accounts of Herodotus) that Greeks, apart from being deployed and employed in the core regions of the empire, also evidently lived and worked in the heartland of the Achaemenid Empire, namely Iran.[5] For example, Greeks were part of the various ethnicities that constructed Darius' palace in Susa, apart from the Greek inscriptions found nearby there, and one short Persepolis tablet written in Greek.[5]

Customs

An Achaemenid drinking vessel

Herodotus mentions that the Persians were invited to great birthday feasts (Herodotus, Histories 8), which would be followed by many desserts, a treat which they reproached the Greeks for omitting from their meals. He also observed that the Persians drank wine in large quantities and used it even for counsel, deliberating on important affairs when drunk, and deciding the next day, when sober, whether to act on the decision or set it aside. Bowing to superiors, or royalty was one of the many Persian customs adopted by Alexander the Great.[citation needed]

Religion

Religious toleration has been described as a "remarkable feature" of the Achaemenid Empire.[209] The Old Testament reports that king Cyrus the Great released the Jews from their Babylonian captivity in 539–530 BC, and permitted them to return to their homeland.[210] Cyrus the Great assisted in the restoration of the sacred places of various cities.[209]

It was during the Achaemenid period that Zoroastrianism reached South-Western Iran, where it came to be accepted by the rulers and through them became a defining element of Persian culture. The religion was not only accompanied by a formalization of the concepts and divinities of the traditional Iranian pantheon but also introduced several novel ideas, including that of free will.[211][212] Under the patronage of the Achaemenid kings, and by the 5th century BC as the de facto religion of the state, Zoroastrianism reached all corners of the empire.

Bas-relief of Farvahar at Persepolis

During the reign of Artaxerxes I and Darius II, Herodotus wrote "[the Persians] have no images of the gods, no temples nor altars, and consider the use of them a sign of folly. This comes, I think, from their not believing the gods to have the same nature with men, as the Greeks imagine."[213] He claims the Persians offer sacrifice to: "the sun and moon, to the earth, to fire, to water, and to the winds. These are the only gods whose worship has come down to them from ancient times. At a later period they began the worship of Urania, which they borrowed from the Arabians and Assyrians. Mylitta is the name by which the Assyrians know this goddess, to whom the Persians referred as Anahita."[213] (The original name here is Mithra, which has since been explained to be a confusion of Anahita with Mithra, understandable since they were commonly worshipped together in one temple).[citation needed]

From the Babylonian scholar-priest Berosus, who—although writing over seventy years after the reign of Artaxerxes II Mnemon—records that the emperor had been the first to make cult statues of divinities and have them placed in temples in many of the major cities of the empire.[214] Berosus also substantiates Herodotus when he says the Persians knew of no images of gods until Artaxerxes II erected those images. On the means of sacrifice, Herodotus adds "they raise no altar, light no fire, pour no libations."[215] This sentence has been interpreted to identify a critical (but later) accretion to Zoroastrianism. An altar with a wood-burning fire and the Yasna service at which libations are poured are all clearly identifiable with modern Zoroastrianism, but apparently, were practices that had not yet developed in the mid-5th century. Boyce also assigns that development to the reign of Artaxerxes II (4th century BC), as an orthodox response to the innovation of the shrine cults.[citation needed]

Herodotus also observed that "no prayer or offering can be made without a magus present"[215] but this should not be confused with what is today understood by the term magus, that is a magupat (modern Persian: mobed), a Zoroastrian priest. Nor does Herodotus' description of the term as one of the tribes or castes of the Medes necessarily imply that these magi were Medians. They simply were a hereditary priesthood to be found all over Western Iran and although (originally) not associated with any one specific religion, they were traditionally responsible for all ritual and religious services. Although the unequivocal identification of the magus with Zoroastrianism came later (Sassanid era, 3rd–7th century AD), it is from Herodotus' magus of the mid-5th century that Zoroastrianism was subject to doctrinal modifications that are today considered to be revocations of the original teachings of the prophet. Also, many of the ritual practices described in the Avesta's Vendidad (such as exposure of the dead) were already practised by the magu of Herodotus' time.[citation needed]

Art and architecture

Achaemenid architecture includes large cities, temples, palaces, and mausoleums such as the tomb of Cyrus the Great. The quintessential feature of Persian architecture was its eclectic nature with elements of Median, Assyrian, and Asiatic Greek all incorporated, yet maintaining a unique Persian identity seen in the finished products.[216]

Achaemenid art includes frieze reliefs, Metalwork such as the Oxus Treasure, decoration of palaces, glazed brick masonry, fine craftsmanship (masonry, carpentry, etc.), and gardening. Although the Persians took artists, with their styles and techniques, from all corners of their empire, they produced not simply a combination of styles, but a synthesis of a new unique Persian style.[217] Cyrus the Great in fact had an extensive ancient Iranian heritage behind him; the rich Achaemenid gold work, which inscriptions suggest may have been a speciality of the Medes, was for instance in the tradition of the delicate metalwork found in Iron Age II times at Hasanlu and still earlier at Marlik.[citation needed]

Reconstruction of the Palace of Darius at Susa. The palace served as a model for Persepolis.
Lion on a decorative panel from Darius I the Great's palace, Louvre

One of the most remarkable examples of both Achaemenid architecture and art is the grand palace of Persepolis, and its detailed workmanship, coupled with its grand scale. In describing the construction of his palace at Susa, Darius the Great records that:

Yaka timber was brought from Gandara and from Carmania. The gold was brought from Sardis and from Bactria ... the precious stone lapis-lazuli and carnelian ... was brought from Sogdiana. The turquoise from Chorasmia, the silver and ebony from Egypt, the ornamentation from Ionia, the ivory from Ethiopia and from Sindh and from Arachosia. The stone-cutters who wrought the stone, those were Ionians and Sardians. The goldsmiths were Medes and Egyptians. The men who wrought the wood, those were Sardians and Egyptians. The men who wrought the baked brick, those were Babylonians. The men who adorned the wall, those were Medes and Egyptians.[citation needed]

This was imperial art on a scale the world had not seen before. Materials and artists were drawn from all corners of the empire, and thus tastes, styles, and motifs became mixed together in an eclectic art and architecture that in itself mirrored the Persian empire.[citation needed]

Tombs

Many Achaemenid rulers built tombs for themselves. The most famous, Naqsh-e Rustam, is an ancient necropolis located about 12 km north-west of Persepolis, with the tombs of four of the kings of the dynasty carved in this mountain: Darius I, Xerxes I, Artaxerxes I and Darius II. Other kings constructed their own tombs elsewhere. Artaxerxes II and Artaxerxes III preferred to carve their tombs beside their spring capital Persepolis, the left tomb belonging to Artaxerxes II and the right tomb belonging to Artaxerxes III, the last Achaemenid king to have a tomb. The tomb of the founder of the Achaemenid dynasty, Cyrus the Great, was built in Pasargadae (now a world heritage site).[citation needed]

Legacy

The Mausoleum at Halicarnassus, one of the Seven wonders of the ancient world, was built by Greek architects for the local Persian satrap of Caria, Mausolus (Scale model)

The Achaemenid Empire left a lasting impression on the heritage and cultural identity of Asia, Europe, and the Middle East, and influenced the development and structure of future empires. In fact, the Greeks, and later on the Romans, adopted the best features of the Persian method of governing an empire.[218]

Georg W. F. Hegel in his work The Philosophy of History introduces the Persian Empire as the "first empire that passed away" and its people as the "first historical people" in history. According to his account;

The Persian Empire is an empire in the modern sense—like that which existed in Germany, and the great imperial realm under the sway of Napoleon; for we find it consisting of a number of states, which are indeed dependent, but which have retained their own individuality, their manners, and laws. The general enactments, binding upon all, did not infringe upon their political and social idiosyncrasies, but even protected and maintained them; so that each of the nations that constitute the whole, had its own form of constitution. As light illuminates everything—imparting to each object a peculiar vitality—so the Persian Empire extends over a multitude of nations, and leaves to each one its particular character. Some have even kings of their own; each one its distinct language, arms, way of life and customs. All this diversity coexists harmoniously under the impartial dominion of Light ... a combination of peoples—leaving each of them free. Thereby, a stop is put to that barbarism and ferocity with which the nations had been wont to carry on their destructive feuds.[219]

American Orientalist Arthur Upham Pope (1881–1969) said: "The western world has a vast unpaid debt to the Persian Civilization!"[220]

Will Durant, the American historian and philosopher, during one of his speeches, "Persia in the History of Civilization", as an address before the Iran–America Society in Tehran on 21 April 1948, stated:

For thousands of years Persians have been creating beauty. Sixteen centuries before Christ there went from these regions or near it ... You have been here a kind of watershed of civilization, pouring your blood and thought and art and religion eastward and westward into the world ... I need not rehearse for you again the achievements of your Achaemenid period. Then for the first time in known history an empire almost as extensive as the United States received an orderly government, a competence of administration, a web of swift communications, a security of movement by men and goods on majestic roads, equalled before our time only by the zenith of Imperial Rome.[221]

Achaemenid kings and rulers

Unattested

There were four unattested kings who ruled as satraps to the Neo-Assyrian Empire and the Median Empire.

Name Image Comments Dates
Achaemenes First ruler of the Achaemenid kingdom 705 BC
Teispes Son of Achaemenes 640 BC
Cyrus I Cyrus I on horseback, seal.png Son of Teispes 580 BC
Cambyses I Cambyses I - April 2013 - 2.jpg Son of Cyrus I and father of Cyrus II 550 BC

Attested

There were 13 attested kings during the 220 years of the Achaemenid Empire's existence. The reign of Artaxerxes II was the longest, lasting 47 years.

Name Image Comments Dates
Cyrus the Great Illustrerad Verldshistoria band I Ill 058.jpg Founder of the empire; King of the "four corners of the world" 560–530 BC
Cambyses II Stela Cambyses Apis closeup.jpg King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 530–522 BC
Bardiya/Smerdis Gaumata portrait on the Behistun inscription.jpg King of Persia, allegedly an imposter 522 BC
Darius I Darius In Parse.JPG King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 522–486 BC
Xerxes I Xerxes I relief.jpg King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 486–465 BC
Artaxerxes I Artaxerxes I at Naqsh-e Rostam.jpg King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 465–424 BC
Xerxes II King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 424 BC (45 days)
Sogdianus King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 424–423 BC
Darius II Darius ii.png King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 423–405 BC
Artaxerxes II Artaxerxes II relief detail.jpg King of Persia 405–358 BC
Artaxerxes III Artaxerxes III on his tomb relief.jpg King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt (Regained control over Egypt after 50 years) 358–338 BC
Artaxerxes IV King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt 338–336 BC
Darius III Darius III of Persia.jpg King of Persia in addition to Pharaoh of Egypt; last ruler of the empire 336–330 BC

Gallery

See also

Notes

  1. ^ Reconstruction, based on an Achaemenid tile. The Alexander Mosaic instead shows the standard in red and gold.[2]
  2. ^ The chronology of the reign of Cyrus is uncertain, and these events are alternatively dated in 542–541 BC.[34]
  3. ^ a b Bardiya is referred to by a variety of names in Greek sources, including Smerdis, Tanyoxarces, Tanoxares, Mergis and Mardos. The earliest account to mention him is the Behistun Inscription, which has his name as Bardiya.[56][57]
  4. ^ Sources differ on the circumstances of Cambyses' death. According to Darius the Great in the Behistun Inscription, he died of natural causes.[56] According to Herodotus, he died after accidentally wounding himself in the thigh.[78] The true cause of death remains uncertain.[59]
  5. ^ All peoples listed (except for the Caucasian Albanians) are the ones that took part in the Second Persian invasion of Greece.[157] The total amount of ethnicities could very well amount to much more.[citation needed]

References

  1. ^ a b Shapour Shahbazi, Alireza (2012). Daryaee, Touraj (ed.). The Oxford handbook of Iranian history. Oxford: Oxford University Press. p. 131. doi:10.1093/oxfordhb/9780199732159.001.0001. ISBN 978-0-19-973215-9. Although the Persians and Medes shared domination and others were placed in important positions, the Achaemenids did not—could not—provide a name for their multinational state. Nevertheless, they referred to it as Khshassa, "the Empire".
  2. ^ "DERAFŠ". Encyclopædia Iranica. Encyclopædia Iranica Foundation. 21 November 2011. Retrieved 7 April 2019.
  3. ^ Yarshater, Ehsan (1993). The Cambridge History of Iran, Volume 3. Cambridge University Press. p. 482. ISBN 978-0-521-20092-9. Of the four residences of the Achaemenids named by HerodotusEcbatana, Pasargadae or Persepolis, Susa and Babylon—the last [situated in Iraq] was maintained as their most important capital, the fixed winter quarters, the central office of bureaucracy, exchanged only in the heat of summer for some cool spot in the highlands. Under the Seleucids and the Parthians the site of the Mesopotamian capital moved slightly to the north on the Tigris—to Seleucia and Ctesiphon. It is indeed symbolic that these new foundations were built from the bricks of ancient Babylon, just as later Baghdad, a little further upstream, was built out of the ruins of the Sassanian double city of Seleucia-Ctesiphon.
  4. ^ Kittel, Harald; Frank, Armin Paul; House, Juliane; Greiner, Norbert; Schultze, Brigitte; Koller, Werner (2007). Traduction: encyclopédie internationale de la recherche sur la traduction. Walter de Gruyter. pp. 1194–95. ISBN 978-3-11-017145-7.
  5. ^ a b c d e Tucker, Elizabeth (2001). "Greek and Iranian". In Christidis, Anastasios-Phoivos (ed.). A History of Ancient Greek: From the Beginnings to Late Antiquity. Cambridge: Cambridge University Press. ISBN 978-0-521-83307-3.
  6. ^ Windfuhr, Gernot. "Iran vii. Non-Iranian Languages (3) Elamite". Encyclopædia Iranica. Retrieved 8 February 2017.
  7. ^ Foltz, Richard. "Religions of Iran from prehistory to the present" (PDF).
  8. ^ Boiy, T. (2004). Late Achaemenid and Hellenistic Babylon. Leuven: Peeters Publishers. p. 101. ISBN 978-90-429-1449-0.
  9. ^ a b Turchin, Peter; Adams, Jonathan M.; Hall, Thomas D (December 2006). "East-West Orientation of Historical Empires". Journal of World-systems Research. 12 (2): 223. ISSN 1076-156X. Retrieved 12 September 2016.
  10. ^ a b Taagepera, Rein (1979). "Size and Duration of Empires: Growth-Decline Curves, 600 B.C. to 600 A.D". Social Science History. 3 (3/4): 121. doi:10.2307/1170959. JSTOR 1170959.
  11. ^ a b Brzezinski, Zbigniew (2012). Strategic vision : America and the crisis of globalpower (PDF). New York: Basic Books. ISBN 978-0465029556. OCLC 787847809.
  12. ^ Morris, Ian; Scheidel, Walter (2009). The Dynamics of Ancient Empires: State Power from Assyria to Byzantium. Oxford University Press. p. 77. ISBN 978-0-19-975834-0.
  13. ^ Wiesehöfer 2001, p. 119.
  14. ^ Sampson, Gareth C. (2008). The Defeat of Rome: Crassus, Carrhae and the Invasion of the East. Pen & Sword Books Limited. p. 33. ISBN 978-1-84415-676-4. Cyrus the Great, founder of the First Persian Empire (c. 550–330 BC).
  15. ^ a b Schmitt, Rüdiger (21 July 2011). "Achaemenid Dynasty". Encyclopædia Iranica. Retrieved 4 March 2019.
  16. ^ a b c d Sacks, David; Murray, Oswyn; Brody, Lisa (2005). Encyclopedia of the Ancient Greek World. Infobase Publishing. p. 256. ISBN 978-0-8160-5722-1.
  17. ^ Ulrich Wilcken (1967). Alexander the Great. W.W. Norton & Company. p. 146. ISBN 978-0-393-00381-9.
  18. ^ Taagepera, Rein (1979). "Size and Duration of Empires: Growth-Decline Curves, 600 B.C. to 600 A.D". Social Science History. 3 (3/4): 123. doi:10.2307/1170959. JSTOR 1170959. A superimposition of the maps of Achaemenid and Alexander's empires shows a 90% match, except that Alexander's realm never reached the peak size of the Achaemenid realm.
  19. ^ Margaret Christina Miller (2004). Athens and Persia in the Fifth Century BC: A Study in Cultural Receptivity. Cambridge University Press. p. 243. ISBN 978-0-521-60758-2.
  20. ^ Vesta Sarkhosh Curtis; Sarah Stewart (2005). Birth of the Persian Empire. I.B.Tauris. p. 7. ISBN 978-1-84511-062-8.
  21. ^ Curtis, Vesta Sarkhosh; Stewart, Sarah (2010). The Sasanian Era. I.B.Tauris. ISBN 978-0-85773-309-2.
  22. ^ Tavernier 2007, p. 17.
  23. ^ a b Jamie Stokes (2009). Encyclopedia of the Peoples of Africa and the Middle East, Volume 1. Infobase Publishing. pp. 2–3. ISBN 978-0-8160-7158-6.[dead link]
  24. ^ Brosius 2006, p. 3.
  25. ^ Van de Mieroop, Marc (25 June 2015). A history of the ancient Near East ca. 3000–323 BC (Third ed.). Chichester, West Sussex, UK. ISBN 978-1-118-71817-9. OCLC 904507201.
  26. ^ a b Briant 2002, p. 17.
  27. ^ Brosius 2006, p. 6.
  28. ^ Briant 2002, p. 16.
  29. ^ Briant 2002, p. 15.
  30. ^ Nabonidus Cylinder I.8–II.25
  31. ^ Nabonidus Chronicle II.1–4
  32. ^ Briant 2002, p. 31.
  33. ^ Briant 2002, p. 33.
  34. ^ a b Briant 2002, p. 34.
  35. ^ Herodotus, Histories I.72, I.73
  36. ^ Briant 2002, p. 35.
  37. ^ Briant 2002, p. 36.
  38. ^ a b Brosius 2006, p. 11.
  39. ^ Briant 2002, p. 37.
  40. ^ Herodotus, Histories I.154
  41. ^ Briant 2002, pp. 37–38.
  42. ^ Justin, Epitome I.7
  43. ^ Briant 2002, p. 39.
  44. ^ Briant 2002, p. 40.
  45. ^ a b Briant 2002, pp. 41–43.
  46. ^ Nabonidus Chronicle III.12–16
  47. ^ Brosius 2006, pp. 11-12.
  48. ^ Cyrus Cylinder 23–35
  49. ^ Kuhrt 1983, pp. 85-86.
  50. ^ a b Briant 2002, pp. 43–44.
  51. ^ Cyrus Cylinder 43
  52. ^ Kuhrt 1983, pp. 88–89.
  53. ^ a b Briant 2002, p. 46.
  54. ^ Isaiah 41:2–4; 45:1–3
  55. ^ Ezra 6:2–5
  56. ^ a b c Behistun Inscription 11
  57. ^ a b Briant 2002, p. 98.
  58. ^ Briant 2002, pp. 49–50.