هانس یناس

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

هانس یوناس (10 مه 1903 - 1993 فوریه 5) یک فیلسوف پدیدارشناس آلمانی از شاگردان مارتین هایدگر بود. آثار یوناس که به انگلیسی ترجمه شده به این شرح است:

دین گنوسی (،۱۹۵۸ ۱۹۶۳) این کتاب که از مهمترین آثار یوناس است و اثری کلاسیک محسوب می شود تألیفش در اواخر دهه ۱۹۲۰ آغاز و در اواسط دهه ۱۹۵۰ به پایان رسید،

پدیده زندگی : به سوی یک زیست شناسی فلسفی (،۱۹۶۳ ،۱۹۶۶ ۱۹۸۲)

مقالات فلسفی : از عقاید و اصول کهن تا انسان تکنولوژیک (،۱۹۷۴ ۱۹۸۰)

در باره ایمان ، عقل و مسؤولیت : شش رساله (۱۹۷۸ ، ۱۹۸۱)

دستور معطوف به مسؤولیت : در جستجوی اخلاق برای عصر تکنولوژیک (۱۹۸۴) این کتاب را یاسر خوشنویس به فارسی ترجمه کرده است.

او از جمله اندیشمندانی است که بر بعد اخلاقی زندگی آدمی بسیار تأکید می ورزید و فلسفه را فارغ از بعد عملی و اخلاقی نمی دانست. این ، موضوعی بود که تا پایان زندگی اش او را رها نکرد. در ۲۵ مه ۱۹۹۲ در مونیخ، در سخنرانی ای که «فلسفه در پایان قرن» نام داشت باز بر اهمیت بعد اخلاقی فلسفه و به طور کلی زندگی پای فشرد.

آرای یوناس[ویرایش]

او در «اندیشه‌های گنوسی و روح جهان باستان پسین» تفسیری مانوی و گنوسی از اندیشه‌های هایدگر ارائه داد. در مقابل این دیدگاه، شاگرد دیگر هایدگر یعنی کارل لویت در دهه ۱۹۴۰ انتقادی بر این گونه اندیشه نگاشت که سعی در عرضه قرائتی دینی و عرفانی بر مبنای اندیشه‌های هایدگر دارد.[۱] یوناس در کنار کارل لوویت، هربرت مارکوزه، هانا آرنت و امانوئل لویناس از شاگردان برجسته مارتین هایدگر بود که دکترایش را در سال ۱۹۳۰ دردانشگاه ماربورگ زیرنظر هایدگر دریافت کرد.

دفاع از دوگانه انگاری[ویرایش]

یکی از کتاب های مهم یوناس ، پدیده زندگی (۱۹۶۳) این نظر را مطرح می کند که درمرکز فلسفه معاصر ازجمله «اگزیستانسیالیسم» هایدگر می توان یک الگوی گنوسی از اندیشه یافت. یوناس استدلال می کند که دوگانه انگاری متافیزیکی در دوره معاصر ، تفکر راجع به طبیعت، حتی طبیعت انسانی را به عنوان چیزی فراتر از بهره برداریهای تکنولوژیک، کار بسیار دشواری ساخته است. یوناس برای نجات از نیست انگاری (nihilism) نگرشی به طبیعت ارائه کرد که بیشتر با روح فلسفه ارسطو هماهنگ بود تا با فلسفه ثنویت گرای دکارت و در عین حال با علم جدید سازگاری داشت. آخرین اثر عمده یوناس کتاب دستور معطوف به مسؤولیت : در جستجوی اخلاق برای عصر تکنولوژیک است که تأملات وی در باره طبیعت را به قلمرو اخلاق پیوند می زند. یوناس براین عقیده است که ما باید طبیعت را دارای ارزش و یکی از منابع ارزشی محسوب کنیم و نه یک منبع صرف برای تأمین علایق مان. و جز در این صورت قادر نخواهیم بود به اهمیت محدودیت های دخل و تصرف تکنولوژیک در طبیعت باور داشته باشیم. طبیعت صرفاً منبعی برای بهره برداری و دخل و تصرف تکنولوژیک نیست بلکه خود یکی از منابع ارزش و مرتبط با اخلاق است. دستور معطوف به مسؤولیت تأثیرمهمی بر «جنبش سبز» در آلمان داشت و نزدیک به دویست هزار نسخه از آن در آلمان به فروش رسید. این کتاب همچنین در سال ۱۹۸۷ جایزه صلح انجمن کتابفروشان آلمان و در سال ۱۹۹۲ جایزه معتبر Premio Nonino را در ایتالیا به عنوان بهترین کتابی که در آن سال به ایتالیایی ترجمه شد به خود اختصاص داد. علاوه براین ، مقالات بسیار یوناس و مصاحبه های رادیویی اش در باره مباحث مربوط به اخلاق پزشکی و اخلاق زیست محیطی نیز بر شهرت وی افزود.

اخلاقیات

وی در باب اخلاق می گوید: «دومین نکته موردنظرم مربوط است به عمل هایدگر در سال ۱۹۳۳ [یعنی همکاری و ارتباط با حزب نازی]. آیا آن عمل هیچ ربطی به فلسفه دارد؟ به گمان من بله ، ربط دارد. از نخستین روزگاران، فلسفه – برخلاف سایر شاخه های دانش – هم معطوف به کسب معرفت بود و هم به عمل و کردار نظر داشت، عمل و کرداری که بویژه در خدمت خیر (the Good) است. این خیر، غایت و هدف معرفت بوده است. مدارس و مکاتب فلسفه شاگردانشان را به گونه ای تعلیم می دادند و ارزش هایی را به آنان می آموختند که آنان را از فروغلتیدن در ذهنیت عامه حفظ می کرد. نمونه سقراط – که از همان آغاز نشانه بارزی در فلسفه بوده است – اعتقاد به پیوند میان معرفت و عمل را چنان نیرو و شرافتی بخشید که همواره مانع از آن شده که این اعتقاد در بوته فراموشی افتد. بنابراین، وقتی عمیق ترین متفکر زمانم با پیشروی تند و پرخشونت ارتش هیتلر همنوا شد، این صرفاً مایه سرخوردگی و نومیدی ام نشد بلکه به دید من سقوطی برای فلسفه بود. خود فلسفه و نه یک فرد، اعلام افلاس کرده بود… نمونه مقابل آن ، که باید در اینجا ذکر کنم پرسش جدیدی به میان می آورد: یکی از استادانم به نام یولیوس ابینگهاوس که یک کانتی راسخ و البته از جهت مقام و اهمیت علمی ، غیرقابل مقایسه با هایدگر بود . او در آن شرایط سخت سربلند از آزمون گذشت و این ، درسی برای من بود. در ماربورگ در سال ۱۹۴۵ برای ادای احترام و قدردانی به ملاقاتش رفتم. او با آن عقیده مطلق و آتشین قدیمی اش به چشمانم نگاه کرد و گفت: «می دونی چیه یوناس؟ من بدون کانت قادر به آن کار نبودم.» ناگهان عمیقاً پی بردم که در اینجا نظر و زندگی یک چیز است. اما فلسفه در دستان کدام یک از این دو مرد ، وضع بهتری دارد؟ در دست نابغه خلاقی که اندیشه ژرف اش حفظش نکرد و مانع از آن نشد که در هنگام تصمیم گیری ، ایمان را زیر پا نگذارد یا در دست همکار معمولی اما شرافتمندش که پاک ماند؟ تا به امروز گمان نمی‌کنم جواب این سؤال را یافته باشم اما معتقدم که این سؤال – سؤال بی پاسخ – مربوط است به نگاهی مجدد و دقیق به فلسفه در این قرن.»[۲] لورنس وگل مقدمه خوب و مفصلی براین کتاب یوناس که از جمله آخرین آثارش به شمار می رود نوشته است.

یوناس طی چنددهه گذشته تا هنگام مرگش در سال ۱۹۹۳ نسبت به «خلأ اخلاقی » در قلب فرهنگ مدرن هشدار داد، خلأیی که به دید وی هم اخلاق سنتی و هم علم تجربی مدرن علت آن بودند. به عقیده یوناس تکنولوژی، امروزه طبیعت رفتار آدمی را دگرگون کرده است. تکنولوژی با فراهم کردن این امکان که انسان بر طبیعت درون و بیرون خود اثر بگذارد و در آنها دخل و تصرف کند عملاً موجب تغییر و دگرگونی کردار انسانها شده است . این روند در مقیاسی بسیار وسیع، غیرقابل بازگشت و جهانی دارد و پیوسته رو به گسترش است. به دید یوناس اخلاق سنتی این قضیه را مفروض و مسلم می گیرد که اثرات اعمال و رفتار ما بسیار محدود است . دراین نوع نگاه سنتی ، امور اخلاقی به روابط میان انسانها تعلق دارد نه به نسبت میان انسانها و طبیعت. خیر و شر اعمال اخلاقی به نوعی در دست آدمی بود اما پیامدها و نتایج دوردست آنها به صدفه و اتفاق یا به تقدیر یا مشیت ارجاع داده می شد. یوناس تصریح می کند که همه این امور با ظهور و گسترش تکنولوژی مدرن تغییر کرد و اخلاق مرسوم، اکنون قادر نیست در دنیایی چنین تغییر یافته و آمیخته به تجهیزات و ابزار آلات تکنولوژیک ، زمینه مسؤولیت پذیری را – وقتی آینده بشریت در خطر است – آماده سازد. به دید یوناس این خلأ اخلاقی ، با غلبه یافتن نوعی نگرش علمی به طبیعت در دوره مدرن شدت پیدا کرده است ، نوعی ماتریالیسم فروکاهنده که برطبق آن، طبیعت یک «ماشین بزرگ» است و مبنای هیچ گونه ارزش اخلاقی و نمایانگر هیچ غایتمندی نیست. دراین نگرش این نظر که طبیعت غایاتی دارد به عنوان یک استعاره انسان انگارانه (anthropomorphic) رد می شود. طبیعت بیرون از انسان، اعتنا و التفاتی به انسان ندارد. انسانها در اعمال خود غایات و مقاصدی دارند اما سایر موجودات زنده و ارگانیسم های غیرانسانی ، شیء محض هستند: ماده در حال حرکت. به زعم هانس یوناس در اینجا عمیق ترین ریشه های بحران فرهنگی عصر حاضر نهفته است یعنی نیست انگاری (nihilism ):.

فقدان ملاک و مبنایی برای داوری در باره خوبی و خیر طبیعت و عاری بودن طبیعت از هرگونه وجه انسانی که بتوان با آن ارتباط حرمت آمیز داشت، پاسخ دادن به چالش اخلاقی بنیادینی را که قدرت های جدید انسان امروز در برابرش قرار داده، غیرممکن ( و یا بسیار دشوار ) ساخته است: چالش هایی از این قبیل که انسان امروز چرا باید به فکر زمین و انسانهای آینده باشد؟ چرا انسان امروز باید به طبیعت به عنوان چیزی فراتر از منبعی صرف برای بهره برداری تکنولوژیک بنگرد و در حفظ آن بکوشد. لورنس وگل معتقد است که یوناس یگانه راه پاسخ دادن به بحران فرهنگی ریشه گرفته در فرهنگ مدرن را نقد فلسفی نیست انگاری می داند کاری که خود وی در بسیاری از آثارش بدان پرداخته است.

نقد فلسفی نیست انگاری معاصر[ویرایش]

بخشی از نقد فلسفی یوناس متوجه فلسفه اگزیستانسیالیسم است که اطلاعات گسترده اش در مورد آیین گنوسی در این راه بسیار به او کمک کرد. بنابر الهیات گنوسی خدا به غایت متعالی است و با دنیای مادی بسیار فاصله دارد. خود دنیای مادی نیز زیر سلطه یک دمیورژ (صانع) شر قرار دارد. بر طبق آیین گنوسی وظیفه انسان این است که به معرفت (gnosis) دست یابد. چنین معرفتی این امکان را فراهم می کند که روح انسان پس از مرگ از همه امور دنیوی خلاص شود و به وصال با خدا برسد. نکته مهم اینجاست که در این نوع نگرش ، ثنویت و دوگانه انگاری قاطعی میان خدا و طبیعت وجود دارد و نیز میان اخلاق و انسان از یک سو و طبیعت از سوی دیگر. یوناس این دوگانه انگاری را چنانکه اشاره شد ریشه نیهیلیسم (نیست انگاری) می داند و آن را در نقد فلسفی خویش به کار می برد. به دید او اگزیستانسیالیسم معاصر نیز این پیشفرض اثبات نشده را پذیرفته است. یوناس اگزیستانسیالیسم را در تحلیل نهایی،کامل ترین جلوه خلأ اخلاقی می داند و علت آن را در دو پیشفرض اساسی فلسفه اگزیستانسیالیسم جستجو می کند: ۱ – نخست این عقیده که مفهوم تعهد اخلاقی یک ابداع انسانی است و نه کشفی که مبتنی بر وجود عینی خود خیر باشد ۲ – و دوم هم اینکه بقیه قلمرو وجود و سایر موجودات اعتنایی به تجربه و درک ما از مفهوم تعهد ندارند. یوناس به عقیده وگل جلوه این دو مفهوم را در فلسفه اگزیستانسیالیسم هایدگر می جست اما ظاهراً باید آن را به شکل بارز در بخش عمده اگزیستانسیالیسم سارتر جستجو کرد. در هرحال، یوناس آیین گنوسی و اگزیستانسیالیسم را دارای دو وجه اشتراک اساسی می داند: ۱ – نفی اینکه کیهان نظمی اخلاقی دارد و ۲ – عقیده به متعالی بودن کامل «خود» یا «روح – غیرکیهانی »که می توان از آن به وجود غیرمادی یاد کرد. فرد صاحب اصالت در فلسفه اگزیستانسیالیسم (الحادی ) همچون pneumaticos ( افراد معنوی ) فراتر از هرگونه قانون یا nomos اخلاقی قرار دارد. اما بدون اعتقاد به خدایی متعالی ، فرد صاحب اصالت «آزاد» است که برمبنای دیدگاه خودش و «فراسوی خیر وشر» آفریننده ارزشها باشد. او در این حال ، به آینده ای گشوده نظر دارد اما فاقد هرگونه جهت گیری به طرف یک مقیاس و معیار سرمدی که به زمان حال و وضعیت حال حاضر ثبات ببخشد است.

آیا یوناس یک فیلسوف است یا یک متخصص الهیات که از منتقدان فلسفه های اگزیستانسیالیسم (دست کم شاخه الحادی آن ) و نیز از منتقدان صنعت گستری و تکنولوژی گرایی بی حد ومرز و نیز منتقد دیدگاههای مادی باورانه و فروکاهنده به شمار می رود؟ خود او در عین حال که دلمشغولی بسیار به الهیات داشت منتقد آن نیز بود و همواره می خواست در مقام یک فیلسوف شناخته شود . او در اهمیت اخلاق و در ستایش طبیعت و زندگی بسیار سخن گفت ، زندگی و جوشش حیات که به دید او حتی در ساده ترین موجودات زنده وجود دارد . شناخت اندیشه های او در باره طبیعت و اخلاق بسیار مهمتر از گنجاندن وی در قالب های به عادت درآمده است.

  1. مهدی فدایی مهربانی، ایستادن در آن سوی مرگ: پاسخ‌های کربن به هایدگر از منظر فلسفه شیعی، تهران، نشر نی، 1391: 85
  2. Mortality and morality , A search for the Good after Auschwitz , Hans Jonas, Edited and with a introduction by Lawrence vogel, Northwestern university press, Evanstion, Illinois, 1996