صدام حسین

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
فارسی magyar
صدام حسین
صدام حسین
پنجمین رئیس‌جمهور عراق
مشغول به کار
۱۹۷۹ – ۲۰۰۳
پس از احمد حسن البکر
پیش از غازی مشعل عجیل یاور
اطلاعات شخصی
تولد صدام حسین عبدالمجید تکریتی
۲۸ آوریل ۱۹۳۷(۱۹۳۷-04-۲۸)
العوجه، تکریت
مرگ الگو:مرگ و
اردوگاه عدالت، شمالبغداد
ملیت Flag of Iraq.svg عراق
حزب سیاسی حزب بعث عراق
همسر ساجده طلفاح (۲۰۰۳-۱۹۶۳)
سمیرا شاه‌بندر (۲۰۰۳-۱۹۸۶)
ندال الحمدانی (۲۰۰۳-??۱۹)
فرزندان عدی، قصی حسین، رنا، رغد، حلا
پیشه سیاستمدار
دین اسلام،سنی

صدام حسین عبدالمجید تکریتی (م: ۲۸ آوریل ۱۹۳۷ - ۳۰ دسامبر ۲۰۰۶) (۱۹۷۹ تا ۲۰۰۳) ۱۳۵۸-۱۳۸۲ رئیس‌جمهور کشور عراق بود.

وی که یکی از اعضای برجستهٔ حزب بعث عراق محسوب می‌شد، نقشی کلیدی در کودتای سال ۱۹۶۸ داشت که منجر به حکومت درازمدت حزب بعث شد. مبانی نظری این حزب بر پان‌عربیسم، نوسازی اقتصادی و سوسیالیسم استوار بود. صدام به عنوان نائب‌رئیس تحت فرمان دایی خود، ارتشبد احمد حسن البکر، توانست به سختی کشمکش‌های بین دولت و نیروهای مسلح را در زمانی که گروه‌های بسیاری توانایی براندازی دولت را داشتند کنترل کند. او این کار را با تشکیل نیروهای امنیتی سرکوبگر و تحمیل نیروی خود به دولت انجام داد. وی توانست اقتصاد عراق را با یک رشد نسبتاً تند در دههٔ ۷۰ میلادی به پیش ببرد.

صدام به عنوان یک رئیس‌جمهور دیکتاتور کیش شخصیت فراگیری برای خود در بین مردم به وجود آورد. او دولتی به شدت مستبد تشکیل داد و توانست در طول جنگ ایران و عراق (۱۹۸۸-۱۹۸۰) و جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱) که هر دو عامل کاهش استانداردهای زندگی و وضع حقوق بشر در عراق شدند، قدرت را حفظ کند. دولت صدام تمام جنبش‌هایی را که به باور خود تهدیدکننده تلقی می‌کرد، به ویژه آنهایی را که برآمده از گروه‌های دینی یا قومی بودند و خیال استقلال یا خودمختاری داشتند سرکوب کرد. هفته‌نامهٔ اکونومیست او را یکی از بزرگ‌ترین دیکتاتورهای انتهای سده ۲۰[۱] و روزنامهٔ نیویورک تایمز او را یکی از بی‌رحم‌ترین حاکمان خودکامه در تاریخ معاصر توصیف کرده‌است.[۲]

صدام در حالی که در نظر بسیاری از اعراب به دلیل مقاومت در برابر غرب و حمایت بی‌شائبه از فلسطینی‌ها، رهبری بزرگ تلقی می‌شد، پس از جنگ خلیج فارس از سوی جامعهٔ بین‌الملل و آمریکا طرد شد.

صدام پس از حملهٔ آمریکا و متحدانش به عراق در سال ۲۰۰۳ مقام خود را از دست داد. او در ۱۳ دسامبر ۲۰۰۳ توسط نیروهای آمریکایی دستگیر شد. صدام در دادگاه ویژهٔ جرائم سران عراق که توسط دولت موقت عراق تشکیل شد محاکمه و در تاریخ ۵ نوامبر ۲۰۰۶، به اعدام با چوبه دار محکوم شد و سرانجام در تاریخ شنبه ۹ دی ۱۳۸۵ در بغداد به دار آویخته شد.

دوران جوانی[ویرایش]

صدام در جمع دانشجویان عضو حزب بعث، قاهره، ۱۹۵۹-۶۳

صدام حسین در سال ۱۹۳۷ در روستای العوجه تکریت در کشور عراق و در خانواده‌ای چوپان به دنیا آمد. مادرش او را صدام نام نهاد که در عربی به معنای فردی است که بسیار آسیب می‌رساند. او هیچ‌گاه پدر خود «عبدالمجید» که پنج ماه پیش از تولدش ناپدید شده و یا فوت کرده بود را ندید. کمی بعد برادر دوازده ساله‌اش بر اثر بیماری سرطان مرد و مادر صدام را در آخرین ماه‌های حاملگی در اندوه فرو برد. او تلاش کرد جنین خود را سقط کرده و خود را بکشد. پس از تولد صدام از نگهداریش سر باز زد. صدام تا سه سالگی در خانوادهٔ دایی‌اش، خیرالله طلفاح به سر برد. مادرش، صبحه طلفاح المسلط بار دیگر ازدواج کرد و صدام دارای سه برادر ناتنی شد. پس از بازگشت صدام نزد مادر، ناپدریش رفتار خشنی با او داشت. او مرد شیادی بود و صدام را مجبور به دزدی مرغ و گوسفند می‌کرد.[نیازمند منبع]

در ده سالگی از تکریت فرار کرده و به بغداد رفت تا با عمویش که یک سنی متعصب بود زندگی کند. بستگان تکریتی وی، بعدها تأثیرگذارترین و پرنفوذترین مشاوران و حامیان او شدند. بنابر اظهارات خود صدام، او چیزهای زیادی از عمویش یاد گرفت، به ویژه اینکه هیچ‌گاه به دشمنانش پشت نکند حتی اگر تعداد و امکانات آنها بسیار بیشتر از امکانات او باشد. او با راهنمایی عمویش به یک دبیرستان ملی‌گرا رفت. در سال ۱۳۳۶ (۱۹۵۷) و در سن ۲۰ سالگی به حزب انقلابی و پان‌عربی بعث که عمویش هم از طرفداران آن بود پیوست.

وی در نوجوانی عاشق پرنده‌ها بود و از خرده نان‌های غذای خود همواره مقداری را برای پرندگان نگاه می‌داشت.[۳] احساسات انقلابی از بارزترین شاخصه‌های آن دوره در عراق و تمام خاورمیانه بود. طبقهٔ مستبد عراق (شامل سلطنت‌طلبان محافظه‌کار، خانواده‌های مشهور و بازرگانان) در حال فروپاشی بود. به علاوه، ملی‌گرایی پان‌عربی و مردمی جمال عبدالناصر در مصر، تأثیر ژرفی بر این بعثی جوان (حتی تا پایان عمر) گذاشت. ظهور ناصر پیش درآمد موج انقلاب‌هایی بود که در دهه‌های پنجاه و شصت میلادی در خاورمیانه رخ دادند و باعث سقوط نظام‌های سلطنتی کشورهای عراق، مصر و لیبی شدند. ناصر با انگلیس و فرانسه در افتاد، کانال سوئز را ملی اعلام کرد و تلاش کرد مصر را مدرنیزه و دنیای عرب را از نظر سیاسی با هم متحد سازد.

زندگی شخصی صدام[ویرایش]

صدام سه بار ازدواج کرد. ازدواج اول وی در سال ۱۹۶۳ با ساجده طلفاح دختر دایی بزرگش که یک معلم بود انجام شد. نتیجهٔ این ازدواج با دختر خیرالله طلفاح، دایی و قائم‌مقام صدام، دو پسر به نام‌های «عدی حسین» و «قصی حسین» و سه دختر به نام‌های «رنا»، «رغد» و «حلا» بود. ساجده در اواخر سال (اوایل سال ۱۹۹۷) به همراه رنا و رغد به گمان دست داشتن در ترور عدی در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۷۵ (۱۲ دسامبر ۱۹۹۶) در خانه تحت نظر قرار گرفتند. این طور گفته می‌شود که ژنرال عدنان خیرالله طلفاح برادر ساجده و دوست ایام کودکی صدام، به دلیل رشد محبوبیت بین مردم کشته شد.

صدام همچنین دو ازدواج دیگر نیز انجام داد: او سمیرا شاه‌بندر را در سال ۱۳۶۵ (۱۹۸۶) و پس از گرفتن طلاق اجباری از شوهرش به عقد خود درآورد. (گفته می‌شود که سمیرا همسر مورد علاقهٔ وی بوده‌است). همسر سوم وی ندال الحمدانی مدیرکل مرکز تحقیقات انرژی خورشیدی در شورای تحقیقات علمی عراق بود که مانند سمیرا مجبور به ترک شوهرش شده بود. ظاهراً هیچ مسئلهٔ سیاسی پشت دو ازدواج آخر وی وجود نداشته‌است. صدام از سمیرا دارای یک پسر به نام علی شد.

در مردادماه سال ۱۳۷۴ (اوت ۱۹۹۵) رنا و همسرش حسین کامل المجید به همراه رغد و همسرش صدام کامل المجید با فرزندانشان به اردن فرار کردند. اما هنگامی که صدام قول داد در صورت بازگشت هیچ آسیبی به آنها نمی‌رساند به عراق بازگشتند. برادران المجید درست سه روز پس از بازگشت به عراق در فوریه ۱۹۹۶ کشته شدند.

حلا، دختر دیگر صدام با جمال مصطفی رئیس دفتر امور طوایف عراق ازدواج کرد. او در آن زمان هیچ فعالیت سیاسی نداشت. پسرعموی دیگر صدام به نام علی حسن المجید که به علی شیمیایی (علی الکیماوی) مشهور است به جرم فرمان استفاده از گاز سمی در سال ۱۹۸۸ در تاریخ ۲۵ ژانویه ۲۰۱۰) به دار مجازات آویخته شد.

عدی و قصی در ژوئیه ۲۰۰۳ طی عملیاتی توسط نیروهای آمریکایی کشته شدند.

رنا و رغد در اوت ۲۰۰۳ به همراه تمامی نه فرزندشان به اردن پناهنده شدند. آنها در همین ماه با سی‌ان‌ان و شبکهٔ ماهواره‌ای العربیه مصاحبه کردند. هنگامی که مجری سی‌ان‌ان از رغد دربارهٔ پدرش پرسید او پاسخ داد: «او پدر خیلی خوبی بود. دوست داشتنی بود و قلب بزرگی داشت.» مجری از او خواست که اگر بخواهد می‌تواند پیغامی به پدرش بدهد. او نیز گفت: «دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده.» خواهرش رنا نیز گفت: «او خیلی احساساتی بود و نسبت به همهٔ ما مهربان بود.»

در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵) مجلهٔ Gentlemen's Quarterly با چهار تن از نگهبانان ملی آمریکا که از اهالی پنسیلوانیا بودند و مسئولیت نگهبانی از صدام را بر عهده داشتند مصاحبه‌ای انجام داد. آنها گفتند که صدام گهگاه با انگلیسی شکسته می‌گفت: «ریگان و من، خوب.... کلینتون، خوب. بوش پدر و پسر، بد.» صدام دربارهٔ اینکه چطور ریگان «هواپیما و بالگرد» به او فروخته و «کمک‌های نقدی برای جنگ با ایران» به او داده‌است با آنها سخن گفته بود. او همچنین به آنها گفته بود «آرزو دارم اوضاع به همان وضع دوران رونالد ریگان برگردد.»

ارتقاء در حزب بعث[ویرایش]

یک سال پس از ورود صدام به حزب بعث، افسران ارتش به رهبری ژنرال عبدالکریم قاسم توانستند فیصل دوم را از سلطنت عراق بر اندازند. بعثی‌ها با دولت جدید مخالفت کرده و در سال ۱۳۳۸ (۱۹۵۹) نخست‌وزیر عبدالکریم قاسم را در عملیاتی که صدام هم در آن شرکت داشت ترور کردند. یک تیر به پای صدام خورد ولی توانست به سوریه بگریزد. از سوریه هم به مصر رفت. او را هنگامی که در عراق حضور نداشت به مرگ محکوم کردند. صدام در مصر به دانشکدهٔ حقوق دانشگاه قاهره رفت.

افسران ارتش که برخی از آنها جزو حزب بعث بودند طی کودتایی در سال ۱۳۴۲ (۱۹۶۳) قدرت را به دست گرفتند. با این‌حال تفرقهٔ زیادی که بین آنها وجود داشت، اجازه نداد که این دولت بیش از هفت الی هشت ماه دوام بیاورد. صدام به عراق بازگشت ولی هنگامی که گروه ضدبعثی که عبدالرحمان عارف ریاست آن را بر عهده داشت قدرت را در اختیار گرفت، صدام را در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۴) به زندان انداختند. او در سال ۱۳۴۶ (۱۹۶۷) از زندان فرار کرد و تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین رهبران حزب شد. بنابر گفته‌های بسیاری از زندگینامه‌نگاران، صدام هیچ‌گاه بحران‌های درون دولت اول بعثی را فراموش نکرد. در همین راستا بود که هم‌زمان دست به کارهای ظالمانه‌ای زد تا میزان وحدت درون حزبی به شدت افزایش یافته و قدرت در اختیارش باقی بماند و ثبات احتماعی برقرار باشد.

در تیر ۱۳۴۷ (۱۹۶۸) بود که کودتای دوم عراق باعث شد تا حزب بعث به سرکردگی ژنرال احمد حسن البکر که اهل تکریت و از بستگان صدام بود به قدرت برسد.

تحکیم قدرت[ویرایش]

صدام در سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) به درجهٔ ژنرالی نیروهای مسلح عراق رسید. او به سرعت در حال تبدیل شدن به مرد شماره یک دولت بود. صدام قبل از این‌که در سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹) به طور رسمی قدرت را به دست بگیرد، عملاً تبدیل به رهبر عراق شده بود. او کم‌کم شروع به تحکیم قدرت خود بر دولت عراق و حزب بعث کرد. ارتباطات اعضای حزب با دقت کنترل می‌گردید و حلقهٔ حمایت از صدام در حزب بعث قوی‌تر می‌شد.

پس از آن‌که احمد حسن البکر، رئیس جمهور پیر و ضعیف عراق به تدریج توانایی رسیدگی به امور دفتری خویش را از دست داد، نقش صدام به عنوان چهرهٔ دولت عراق در داخل و خارج از کشور پررنگ‌تر گردید. او به زودی معمار سیاست خارجی عراق شد و در تمامی جلسه‌ها و دیدارهای دیپلماتیک به عنوان نمایندهٔ ملت عراق حاضر می‌شد. صدام در اواخر دههٔ هفتاد میلادی عملاً تبدیل به رهبر بلامنازع عراق گردیده بود.

تحکیم اقتدار و نوسازی اقتصاد عراق توسط صدام[ویرایش]

صدام در حالی قدرت را به دست گرفت که ملت عراق در میان بحران‌های عمیقی گرفتار شده بودند. عراق بسیار پیش‌تر از صدام، بین گروه‌های اجتماعی، قومی، مذهبی و اقتصادی‌اجتماعی تقسیم شده بود. سنی دربرابر شیعه، عرب علیه کرد، رئیس قبیله در مقابل بازرگان شهری و کوچ‌نشین ضد روستایی. ثبات قدرت در کشوری که توسط چنددستگی‌ها و درگیری‌های سیاسی به هم ریخته بود، نیازمند پیشبرد استانداردهای زندگی بود.

صدام با جدیت، نوسازی اقتصاد عراق را به همراه تشکیل یک دستگاه امنیتی قدرتمند برای جلوگیری از بروز کودتا در ساختار قدرت و جلوگیری از شورش‌های مردمی پیگیری می‌کرد. او که همیشه به دنبال گسترش محبوبیت خود بین عناصر جامعهٔ عراق و بسیج قشر توده به پشتیبانی از خویش بود، به دقت روی برنامه‌های توسعه و رفاه اجتماعی نظارت می‌کرد.

در مرکز این استراتژی، نفت عراق واقع شده بود. صدام حسین در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۳۵۱ (۱ ژوئن ۱۹۷۲) فرایند سلب مالکیت شرکت‌های نفتی غربی را که امتیاز انحصاری نفت عراق را در اختیار داشتند آغاز کرد. یک سال بعد بهای نفت در بازارهای جهانی بر اثر شوک نفتی سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳) به شدت افزایش یافت و صدام توانست از رهگذر سود بالای نفت، مقاصد جاه‌طلبانهٔ خویش را با شدت بیشتری دنبال کند.

در خلال چند سال پس از آن، دولت عراق شروع به ارائهٔ خدماتی به مردم کرد که تا پیش از آن در دیگر کشورهای خاورمیانه سابقه نداشتند. صدام طرح «نهضت ملی سوادآموزی» و «آموزش اجباری رایگان» را راه‌اندازی کرده و نظارت می‌کرد. تحت حمایت او بود که دولت آموزش رایگان همگانی تا آخرین درجهٔ آموزشی را تشکیل داد؛ ظرف چند سال بعد هزاران نفر توانستند خواندن و نوشتن را یاد بگیرند. دولت همچنین شروع به حمایت مالی از خانواده‌های سربازان کرده، درمان عمومی را رایگان ساخته و به کشاورزان وام بلاعوض می‌داد. با این کار عراق توانست یکی از بهترین سیستم‌های بهداشت عمومی در خاورمیانه را به وجود آورد. همین امر باعث شد تا سازمان علمی فرهنگی آموزشی ملل متحد (یونسکو)، جایزه‌ای به صدام اعطا کند.

صدام به منظور ایجاد تنوع در اقتصاد تک‌محصولی و متکی به نفت، طرح ملی تقویت زیربنای اقتصادی عراق را آغاز کرده و از آن پشتیبانی می‌کرد. این طرح باعث پیشرفت زیادی در ساخت جاده‌ها، ارتقای صنعت معدن و توسعهٔ صنایع غیرنفتی شد. همچنین این طرح باعث انقلاب قابل توجهی در صنایع تولید انرژی گردید. تقریباً تمامی شهرهای عراق از جمله روستاها و نواحی دورافتاده دارای برق شدند.

پیش از دههٔ هفتاد میلادی، بیشینهٔ جمعیت عراق در روستاها زندگی می‌کردند و کشاورزان تقریباً دو سوم کل جمعیت به حساب می‌آمدند. این رقم در دههٔ هفتاد میلادی به شدت کاهش یافت. دلیل آن، اسکان مردم در شهرها و صنعتی‌سازی‌ای بود که صدام از طریق تزریق پول نفت، آن را به جلو می‌راند.

با این حال صدام در مناطق روستایی به شدت بر ایجاد حس وفاداری به حزب بعث می‌کوشید. او پس از ملی‌سازی صنعت نفت، شروع به نوسازی و پیشرفت مناطق روستایی، مکانیزه‌سازی کشاورزی در مقیاسی وسیع و توزیع زمین بین کشاوزران کرد. او تصرفات زمینداران بزرگ را گرفت و به کشاورزان روستایی بخشید. بعثی‌ها چندین شرکت تعاونی تأسیس کردند که سودهای بدست آمده را بنابر میزان کار روستاییان بین آنها تقسیم می‌کردند و بقیه را صرف تربیت بی‌تجربه‌ها می‌ساختند. تعهد دولت عراق بر اصلاحات ارضی، خود را در دو برابر شدن هزینه‌های توسعهٔ کشاورزی در سال ۱۳۵۴-۱۳۵۳ (۱۹۷۵-۱۹۷۴) نشان داد. اصلاحات ارضی همچنین باعث پیشرفت استانداردهای زندگی لشکر بزرگ دهقانان و رشد تولید شد. البته این میزان هنوز به اندازهٔ دلخواه صدام نرسیده بود.

صدام توانست با تکیه بر نقش اجرایی (گاهی اوقات تا حد مدیریت جزئی)، خود را پیشبرندهٔ برنامه‌های توسعهٔ اقتصادی و رفاهی حزب بعث نشان دهد و بدین‌گونه محبوبیت خود را در قشرهای مختلف عراق بالا ببرد. او با دنبال‌کردن تاکتیک‌های «هویج و چماق» و گسترش خدمات دولتی توانست بنیان حمایتی مستحکمی بین طبقهٔ کارگر و کشاورز و داخل حزب و ادارات دولتی برای خود ایجاد کند.

مهارت تشکیلاتی بی‌رحمانهٔ صدام در پیشرفت سریع عراق در دههٔ هفتاد میلادی به بار نشست؛ پیشرفت عراق با چنان سرعتی جلو می‌رفت که دو میلیون نفر از دیگر کشورهای عربی و یوگوسلاوی در عراق کار می‌کردند تا نیاز به کارگران در عراق تأمین شود.

جانشینی و تصفیه[ویرایش]

رئیس‌جمهور احمد حسن البکر در سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹) شروع به امضای معاهداتی با سوریه (که تحت حاکمیت بعثی‌های آن کشور بود) کرد که طبق آنها هر دو کشور با هم متحد می‌شدند. بنابر مفاد معاهده‌ها، حافظ اسد رئیس‌جمهور وقت سوریه قائم‌مقام اتحادیه می‌شد. با این وضع مقام صدام در خطر می‌افتاد. ولی قبل از اینکه چنین اتفاقی بیفتد، به وسیله یک کودتای نرم و بدون خشونت در رده‌های بالای دولت، رئیس‌جمهور البکر در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۵۸ (۱۶ ژوئیه ۱۹۷۹) مجبور به استعفا شد و به این ترتیب صدام به طور رسمی رئیس‌جمهور عراق گردید.

صدام چندی بعد در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۵۸ (۲۲ ژوئیه ۱۹۷۹) دستور به برگزاری گردهمایی مجمع رهبران حزب بعث داد. او در این مراسم که بنابر سفارش وی فیلمبرداری هم می‌شد، نام چند تن از اعضا را که به زعم وی جاسوس و خیانتکار به‌شمار می‌آمدند خواندو به آنهادستور داد بیرون بروند. این اعضا که برچسب «خائن» به آنها زده شد، از جلسه بیرون برده شدند تا در مقابل جوخه‌ی آتش، تیرباران شوند. پس از اینکه فهرست به پایان رسید، صدام به همهٔ کسانی که هنوز در جلسه حضور داشتند به خاطر وفاداری‌های گذشته و آینده‌شان تبریک گفت.

صدام به عنوان یک رهبر سکولار[ویرایش]

صدام خود را یک رهبر انقلابی سکولار و نوگرای اجتماعی همانند ناصر می‌دانست. دولت وی به زنان آزادی‌های مضاعف داده و به آنها امکان کار در شغل‌های صنعتی و تحصیل در مدارج عالی تحصیلی داد. همچنین صدام نوعی سیستم قضایی غربی در کشور به اجرا گذاشت. با این کار عراق تبدیل به تنها کشور خلیج فارس شد که طبق قوانین سنتی اسلام (شریعت) اداره نمی‌شد. او فعالیت دادگاه‌های مبتنی بر شریعت را به جز برای رسیدگی به دعاوی آسیب‌های شخصی ممنوع اعلام کرد.

کشمکش‌های داخلی ادامهٔ کار پروژه‌های نوسازی صدام را با مشکل مواجه ساخت. جامعهٔ عراق بین گروه‌های زبانی، دینی و قومی تقسیم شده است؛ دولت بعثی عراق تنها از سوی ۲۰ درصد مردم که از طبقهٔ کارگر، کشاورز و خرده‌تاجران سنی مذهب بودند حمایت می‌شد. این روال مانند زمانی بود که حاکمان انگلیسی در این سرزمین حکومت می‌کردند.

شیعیان که اکثریت جمعیت عراق را تشکیل می‌دادند به دلیل سیاست‌های ضددین دولت، عَلم مخالفت با آن را برداشته بودند و حزب بعث از تأثیر گرفتن آنها از انقلاب ۱۳۵۷ (۱۹۷۹) ایران واهمه داشت. کردهای شمال عراق (که سنی هستند ولی عرب نیستند) نیز مخالف سیاست‌های عرب‌سازی حزب بعث بودند. در این شرایط بود که صدام برای حفظ رژیم خود، هستهٔ مرکزی دولت را از خویشاوندان و اهالی قبیلهٔ تکریت انتخاب می‌کرد.

رژیم صدام برای مقابله با خطر فزایندهٔ شیعیان، کردها، کمونیست‌ها و دیگر مخالفان بالقوه، دو راه پیش رو داشت. اول اینکه آنها را هم وارد رژیم ساخته و منافع را با آنها تقسیم کند یا اینکه با تدابیر شدید پیشگیرانه مانع از اقدامات آنها شود. ابزار اصلی این هدف، سازمان‌های پلیسی و نظامی بودند. در سال ۱۳۵۳ (۱۹۷۴طه یاسین رمضان ریاست ارتش خلق را بر عهده داشت که وظیفه‌اش حفظ امنیت داخلی بود. این گروه به عنوان شاخهٔ نظامی حزب بعث به عنوان وزنه‌ای علیه کودتاهایی بود که توسط نیروهای عادی مسلح انجام می‌شدند. در کنار ارتش خلق، سازمان اطلاعات کل عراق (استخبارات) قرار داشت که مشهورترین بازوی سیستم امنیتی دولت بود و از استفاده از هرگونه ترور و شکنجه ابایی نداشت. این سازمان توسط برزان ابراهیم التکریتی که برادر کوچک‌تر و ناتنی صدام بود اداره می‌شد. ناظران خارجی از سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲) به بعد بر این باور بودند که این سازمان در عملیات‌های مختلف، مخالفان صدام حسین در داخل و خارج از کشور را نابود می‌کند.

صدام، میهن‌پرستی عراقی را با این ادعا که عراق نقش تعیین کننده‌ای در تاریخ جهان عرب داشته‌است تصدیق و تشویق می‌کرد. او به عنوان رئیس‌جمهور، غالباً به دورهٔ عباسیان که در آن بغداد مرکز سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جهان عرب بود اشاره می‌کرد. صدام همچنین به دوران پیش از اسلام در عراق اشاره می‌کرد و میانرودان(بین‌النهرین) را به عنوان گهوارهٔ تمدن بشری می‌ستود و شخصیت‌هایی چون بخت‌النصر و حمورابی را گرامی می‌داشت. او منابع مالی زیادی را صرف اکتشافات باستان‌شناسی می‌کرد. وی در عمل به دنبال ترکیب پان‌عربیسم و ملی‌گرایی عراقی و ارائهٔ تصویری از یک دنیای عربی متحد، تحت رهبری عراق بود.

یکی از نشانه‌های تحکیم قدرت وی، پرستش شخصیت او بین جامعهٔ عراق بود. هزاران تصویر، پوستر، مجسمه و نقاشی دیواری در گوشه و کنار عراق نصب شده بودند. چهرهٔ وی را می‌شد روی ساختمان‌های اداری، مدارس، فرودگاه‌ها، مغازه‌ها و اسکناس عراق دید. پرستش شخصیتی وی نمایانگر تلاش‌های او در جهت پاسخگویی به عناصر گوناگون جامعهٔ عراق بود. صدام گاهی در لباس اعراب بدوی، گاهی در لباس‌های سنتی کشاورزان عراقی (که خود در هنگام کودکی به تن می‌کرد) و حتی گاهی در لباس کردها ظاهر می‌شد. همچنین او گاهی در لباس‌های غربی نمایان می‌شد و با این کار می‌خواست تصویری از یک رهبر شهری و نوگرا را در اذهان تداعی کند. برخی اوقات خود را به شکل یک مسلمان مؤمن در می‌آورد و با عمامه و ردا به سوی قبله نماز می‌خواند و در مقابل، گاهی اوقات لباس‌های غربی به تن می‌کرد، عینک دودی به چشم می‌زد و تفنگی را روی شانهٔ خود نگه می‌داشت.

سوءقصد در دُجیل[ویرایش]

در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲) سوءقصدی علیه صدام حسین در شهرک دجیل در ۴۰ کیلومتری شمال بغداد انجام شد. نیروهای امنیتی نیز در پاسخ به این اقدام به شهر حمله کرده و بالغ بر ۱۶۰ نفر از ساکنین را کشته و اعدام کردند که در میان آنها چند کودک نیز وجود داشتند. حدود ۱٬۵۰۰ تن از اهالی شهر به زندان فرستاده شدند تا تحت شکنجه قرار گیرند. جریمهٔ تمامی اهالی هم این بود که ۱٬۰۰۰ کیلومتر مربع از زمین‌های زراعیشان نابود شود؛ تا ده سال بعد هم به کسی اجازهٔ کاشت دوباره داده نشد. واقعهٔ دُجیل یکی از جرائم اصلی صدام بود که وی به خاطر دستور آن جرائم غیرانسانی به اعدام به وسیله چوبه دار محکوم شد.

ارتباط با خارج[ویرایش]

تلاش صدام در ارتباطات خود با خارج بر این استوار بود که عراق نقش تعیین‌کننده‌ای در خاورمیانه داشته باشد. عراق در سال ۱۳۵۱ (۱۹۷۲) یک پیمان کمک‌رسانی با شوروی امضا کرد که پس از آن محموله‌های زیادی اسلحه و هزاران مشاور به عراق فرستاده شدند. اما اعدام کمونیست‌های عراقی در سال ۱۳۵۷ (۱۹۷۸) و قرار گرفتن غرب به عنوان طرف تجاری عراق باعث کدورت روابط با شوروی شد. پس از آن نیز غربگرایی عراق روز به روز بیشتر می‌شد تا اینکه جنگ خلیج فارس در سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۱) واقع شد.

او در سال ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) پیمانی با ایران امضا کرد که به موجب آن عراق دست از ادعاهای مرزی خود برداشته و در مقابل ایران هم دست از حمایت کردهای مخالف عراق بر می‌داشت. پس از اینکه شاه ایران به موجب این معاهده حمایت خود از کردهای عراقی را سلب کرد، صدام از فرصت استفاده کرده و شکستی سنگین بر آنها وارد ساخت. از آغاز تشکیل عراق به عنوان یک کشور مدرن در سال ۱۲۹۹ (۱۹۲۰) کردهای جدایی‌طلب جزو مخالفان دول عراقی بوده و خواستار استقلال شمال عراق بوده‌اند. صدام در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰) توافقنامه‌ای با کردها امضا کرد که در آن به رهبران کرد خودمختاری داد، ولی این توافقنامه به زودی از سوی صدام شکسته شد. نتیجهٔ آن، نبردی بی‌رحمانه بین دولت و گروه‌های کرد بود. در این نبردها حتی روستاهای کردنشین ایران نیز بمباران شدند که این کار باعث تیرگی روابط ایران و عراق گردید.

او در سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) دیداری از فرانسه به عمل آورد و طی آن روابط مستحکمی با محافل سیاسی محافظه‌کار و بازرگانی فرانسه بر قرار کرد. صدام در مخالفت با پیمان صلح کمپ دیوید بین مصر و اسرائیل (۱۳۵۸) (۱۹۷۹) پیشگام اعراب بود.

صدام در دههٔ هشتاد میلادی طرح غنی‌سازی اتمی عراق را با کمک فرانسه آغاز کرد. اولین راکتور اتمی عراق اوسیراک نام گرفت. اوسیراک نام خدای مرگ در مصر باستان بود. این رآکتور بعدها توسط حملهٔ هوایی اسرائیل نابود شد زیرا اسرائیل بر این باور بود که عراق می‌خواهد از این رآکتور برای تولید سلاح‌های مبتنی بر مواد اتمی استفاده کند.

وی همچنین سلسله آزمایش‌های میکروبی را با همکاری فیزیولوژیست‌های غربی (آلمانی) آغاز کرد. این آزمایش‌ها روی بیست اسیر زن ایرانی که در جریان عملیات مهران به اسارت درآمده بوند انجام شد.[۴]


رابطه با فلسطینی‌ها[ویرایش]

صدام حسین میلیون‌ها دلار را صرف کمک به جنگجویان فلسطینی می‌کرد او از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳ در مجموع ۳۵ میلیون دلار را صرف کمک به خانواده کشته‌شدگان در درگیری‌های فلسطینی‌ها واسرائیلی‌ها کرد. او به هر خانواده‌ای که یکی از اعضای خود را در عملیلات انتحاری از دست می‌داد ۲۵ هزار دلار پرداخت می‌کرد.[۵]

رابطه با اسرائیل[ویرایش]

در ۲۴ خرداد ۱۳۶۳ (۱۴ ژوئن ۱۹۸۴) سخنگوی دولت امریکا بر اهمیت استراتژیک خط لوله عقبه تاکید کرد. همکاری عراق با اسرائیل در زمینه حفاظت از لوله‌های نفت نقش جدیدی به این کشور در منطقه داد. اسرائیل در عراق به صورت غیرعلنی سفارتخانه داشت. کارکنان سازمان اطلاعات عراق به وسیله موساد آموزش داده می‌شدند.[۶]

صدام حسین و دربار پهلوی[ویرایش]

محمدرضا پهلوی در دیدار از رئیس جمهور الجزیره، هواری بومدین و معاون رئیس جمهور عراق، صدام حسین برای امضاء پیمان‌نامهٔ الجزایر در سال ۱۹۷۵

محمدرضا پهلوی، شاه وقت ایران که حزب بعث و رئیس آن صدام حسین را بانی قتل خاندان سلطنتی فیصل که روابط نزدیک و صمیمانه‌ای با دربار و خاندان پهلوی داشتند، می‌دانست هرگز روابطی صمیمانه و گرم با صدام حسین برقرار نکرد.

دیدار محمدرضا پهلوی با صدام در جریان اجلاس سران کشورهای صادرکنندهٔ نفت «اوپک» بود که در کشور الجزایر رخ داد. پس از آن صدام در سال ۱۳۵۵ به دعوت امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر وقت، به تهران سفر کرد و با شاه هم ملاقاتی داشت. در این سفر قرارداد نهایی شده و به امضا رسید از جمله قراردادی در مورد خطوط مرزی دو کشور[نیازمند منبع]

مهم‌ترین سفر رسمی ایرانیان پس از روی کار آمدن صدام در عراق، دیدار فرح پهلوی از این کشور بود که در بحبوحه روزهای پیش از پیروزی انقلاب ایران ۱۳۵۷ انجام گرفت.

روابط صدام با آیت‌الله خمینی[ویرایش]

پیش از آن در هنگامی که صدام رییس شورای انقلاب عراق بود، اخراج آیت‌الله خمینی از عراق که در تبعید در این کشور به سر می‌برد به تصویب شورای انقلاب عراق رسیده بود. حضور روح‌الله خمینی در نجف، مقامات امنیتی حزب بعث عراق را از سیاسی‌شدن حوزه نجف نگران کرده بود.

تلاش‌های دربار ایران که رابطه چندان گرمی هم با دولت وقت عراق نداشت برای موافقت با حضور روح‌الله خمینی در نجف راه به جایی نبرد. با اخراج او از عراق و عزیمتش به کشور فرانسه، روند انقلاب ایران شتاب گرفت.

جنگ ایران و عراق[ویرایش]

نوشتار اصلی: جنگ ایران و عراق

در سال ۱۳۵۷ (۱۹۷۹) حکومت محمد رضا پهلوی در ایران با انقلاب ایران سرنگون شدو نظام جمهوری اسلامی بر سر کار آمد. مبانی انقلابی اسلام شیعی روی مردم کشورهای منطقه به ویژه کشورهائی که شیعیان بیشتری داشتند به ویژه عراق تأثیر به سزایی گذاشت. صدام از این می‌ترسید که عقائد اسلامی شیعی (که مخالف حکومت سکولار او بودند) در بین جمعیت زیاد شیعهٔ ساکن عراق رخنه کنند. [نیازمند منبع]

آیت‌الله خمینی نیز کینهٔ کهنه‌ای از صدام به دل داشت که به دههٔ هفتاد میلادی بر می‌گشت. او در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۴) از ایران تبعید شده بود به شهر شیعه‌نشین نجف رفته و ساکن شده بود. آیت‌الله در نجف ارتباطات مستحکمی با شیعیان عراقی برقرار ساخته و پیروانی دینی-سیاسی در سراسر جهان برای خود به وجود آورد. پس از توافقنامهٔ سال ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) بین شاه و صدام برای ایجاد روابط حسنه بین دو کشور ایران و عراق، صدام زیر فشار شاه قبول کرد تا آیت‌الله خمینی را از عراق بیرون کند.

پس از اینکه آیت‌الله خمینی قدرت را به دست گرفت کشمکش‌های مرزی بین ایران و عراق به مدت ده ماه در مورد تسلط بر اروندرود که دو کشور را از هم جدا می‌سازد بالا گرفت. عراق در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ (۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰) به فرودگاه مهرآباد تهران حمله کرد و سپس وارد استان خوزستان شد. صدام، خرمشهر را استان تازه عراق نامید. در طول این جنگ، هم آمریکا و هم شوروی از صدام پشتیبانی کردند.

ملاقات صدام حسین و دونالد رامسفلد در سال ۱۳۶۲ (۱۹۸۳ (میلادی)) در بغداد. رامسفلد در آن زمان فرستادهٔ ویژهٔ رونالد ریگان به خاورمیانه بود.

در روزهای آغاز جنگ، درگیری‌های سنگینی گرد بندرگاه‌های سوق‌الجیشی به وجود آمد. پس از این که صدام پیروزی‌هایی به دست‌آورد، حملات سنگین هوایی و زمینی ارتش و سپاه ایران باعث شد خسارات زیادی به نیروهای عراق وارد شود. در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۰) عراق به دنبال راهی بود تا جنگ را به پایان برساند.

عراق ناگهان خود را در میان یکی از طولانی‌ترین و ویرانگرترین جنگ‌های فرسایشی قرن بیستم یافت. در طول جنگ ارتش عراق از سلاح‌های شیمیایی علیه نیروهای ایرانی و جدایی‌طلبان کُرد استفاده کرد. بسیاری از این سلاح‌های شیمیایی به همراه برنامه‌های هسته‌ای عراق به کمک آلمان تهیه شده بودند.

نیروهای عراقی در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۶ (۱۶ مارس ۱۹۸۸) به منظور سرکوب شورش مردم کرد شمال عراق طی عملیاتی به نام الانفال به‌وسیله گاز سمی و اعصاب به شهر کردنشین حلبچه حمله کردند. در این عملیات تقریباً پنج‌هزار نفر که غالباً غیرنظامی بودند کشته شدند. در آن زمان عراق، ایران را مسئول این قتل‌عام و چند عملیات شیمیایی دیگر دانست ولی هیچ مدرکی در این باره پیدا نشد.

صدام برای دریافت کمک‌های نقدی و سیاسی به دیگر کشورهای عرب روی آورد. او با موفقیت توانست حمایت رونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا را به دست‌آورد. ایرانی‌ها با این ادعا که جامعهٔ جهانی باید عراق را مجبور به پرداخت خسارت جنگ کند هیچ‌گونه پیشنهاد آتش‌بسی را نمی‌پذیرفتند. آنها تا سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) با این امید که بتوانند صدام را از قدرت کنار زده و دولتی شیعی را بر سر کار گذارند به جنگ ادامه دادند.

در اواخر جنگ عراق دیگر به بن‌بست رسیده بود و حملات جدی ایران و نفوذ به خاک عراق و ورود به آن کار را سخت‌تر کرد و عراق قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت. در این جنگ تقریباً ۱٬۷ میلیون نفر از هر دو طرف جان خود را از دست دادند. اقتصاد هر دو کشور که پیش از این سالم و رو به رشد بود، آسیب جدی دید.

همچنین عراق در حدود ۷۵ میلیارد دلار بدهی جنگی به بار آورد. استقراض از آمریکا باعث شد که عراق تبدیل به کشوری بدهکار شود. این وضعیت برای مردی که به دنبال ملی‌گرایی عربی بود شرم‌آور به نظر می‌رسید. همچنین صدام در طول جنگ با ایران در دههٔ هشتاد میلادی مبالغ بسیار زیادی را از دیگر کشورهای عربی قرض گرفته بود. اکنون که صدام با هزینه‌های گزاف ساخت دوبارهٔ زیربنای عراق روبه‌رو بود با ناامیدی به دنبال پول می‌گشت، این بار برای ساخت زیربنای عراق پس از جنگ.

کشمکش با کویت[ویرایش]

پایان جنگ با ایران مقارن شد با بروز کشمکش با همسایهٔ ثروتمندی به نام کویت. صدام بر این باور بود که جنگ او با ایران باعث شده‌است که کویت از حملهٔ قریب‌الوقوع ایرانیان در امان باشد. او همچنین معتقد بود چون جنگ او با ایران به سود کشورهای حوزهٔ خلیج فارس بوده‌است، دول عربی باید بخشی از بدهی عراق را ببخشند. صدام با اصرار از کویت خواست که بدهی ۳۰ میلیارد دلاری عراق را که برای جنگ با ایران گرفته شده بود ببخشد، ولی کویتی‌ها زیر بار نرفتند.[۷]

صدام که در پی جمع‌آوری پول برای ساخت مجدد عراق بود، به کشورهای صادرکنندهٔ نفت فشار آورد تا کمی از تولید خود بکاهند تا قیمت نفت بالاتر رود. کویت از کاهش تولید نفت سر باز زد. این کشور همچنین پیشگام کشورهای مخالف کاهش تولید نفت در اوپک شد. کویت مقادیر زیادی نفت استخراج می‌کرد تا بهای نفت را پایین نگه دارد، در حالی که عراق برای بازپرداخت بدهی‌های خود نیاز به فروش نفت به قیمت بالا داشت.

در همین زمان بود که صدام مخالفت خود با خطوط مرزی عراق-کویت (که در اصل توسط بریتانیا در سال ۱۳۰۱ (۱۹۲۲) تعیین شده بودند) را نشان داد. دلیل او این بود که این وضعیت باعث جدایی عراق از دریا می‌شود. یکی از اندک مقولاتی که باعث وحدت در کشوری می‌شد که مملو از تقسیمات اجتماعی، قومی، مذهبی و اقتصادی‌اجتماعی بود، در مرحلهٔ اول، باور بر این نکته بود که کشور کویت هیچ حقی برای موجودیت ندارد. ملی‌گرایان عراقی دست‌کم به مدت نیم قرن بر این نکته پافشاری می‌کردند که کویت از دیرباز بخش لاینفک عراق بوده و تنها زمانی موجودیت مستقلی پیدا کرده که امپریالیست‌های بریتانیایی اراده کرده‌اند.

ذخایر نفتی کویت نیز خود باعث افزایش تنش در منطقه بود. این ذخایر تقریباً با ذخایر نفت عراق برابر بودند (در حالی که جمعیت کویت تنها ۲ میلیون و جمعیت عراق ۲۵ میلیون نفر بود). عراق و کویت روی هم ۲۰ درصد ذخایر شناخته‌شدهٔ نفت جهان را دارا بودند؛ تنها برای مقایسه ذکر می‌شود که عربستان سعودی دارای ۲۵ درصد ذخایر جهانی نفت است.

کمی بعد کویت با حفر چاه‌هایی که عراق فکر می‌کرد داخل منطقهٔ مرزی مورد مشاجرهٔ دو کشور است، باعث خشم صدام شد. صدام در زمانی که عراق هنوز جزو کشورهای منفور به حساب نمی‌آمد به آمریکا شکایت کرد. هر چند که بحران اقتصادی عراق به مدت چندین سال بود که ادامه داشت ولی صدام می‌خواست به‌وسیلهٔ پول نفت به آن پایان دهد. او هنوز ارتش با تجربه و تا دندان مسلح خود را داشت و گهگاه از آن برای تأثیرگذاری روی روابط منطقه‌ای استفاده می‌کرد. صدام چندی بعد دستور حرکت نیروهایش به مرز کویت را داد.

در حالی که روابط عراق و کویت روز به روز به وخامت می‌گرایید، صدام اخباری مبنی بر تهدیدات آمریکا دربارهٔ پاسخگویی نظامی به عراق دریافت می‌کرد. واشنگتن تقریباً یک دهه بود که سیاست گسترش ارتباطات خود با عراق را در پیش گرفته بود. حکومت ریگان در طول جنگ دههٔ هشتاد عراق با ایران مبلغی در حدود ۴۰ میلیارد دلار به عراق کمک کرده بود که تقریباً همهٔ آن به صورت اعتباری بود. همچنین دولت آمریکا میلیاردها دلار به صدام باج داده بود تا او با شوروی طرح دوستی نریزد.

صدام در تاریخ ۳ مرداد ۱۳۶۹ (۲۵ ژوئیه ۱۹۹۰) طی یک ملاقات اضطراری با آوریل گلاسپی، سفیر آمریکا در عراق تمایل خود به ادامهٔ گفتگوها را ابراز داشت. دولت آمریکا می‌خواست در این بین نقش میانجی را بازی کند. با همین هدف بود که جرج اچ دبلیو بوش و جیمز بیکر اظهار داشتند که نمی‌خواهند در این میان از زور استفاده شود و همچنین آنها نسبت به اختلافات مرزی عراق و کویت بی‌طرف می‌مانند و خود را وارد ماجرا نخواهند کرد. کمی بعد مذاکرات سران عراق و کویت به شکست انجامید. سپس صدام فرمان پیش‌روی نیروهای خود به داخل خاک کویت را داد.

هر چند که اطلاعات دست اولی پیرامون انگیزهٔ صدام از حمله به کویت در دست نیست، ولی با در نظر گرفتن دیدگاه صدام پیش از جنگ می‌توان حدس زد که دلیل اصلی حمله به کویت مشکل بدهی‌های بعد از جنگ عراق و تلاش‌های بیهودهٔ صدام برای بازسازی زیربنائی، احیای اقتصاد نابودشده و تثبیت موقعیت سیاسی عراق بود.

جنگ خلیج فارس[ویرایش]

نوشتار اصلی: جنگ خلیج فارس

صدام حسین نه استراتژیست است، نه درس عملیات‌جنگی خوانده، نه تاکتیک بلد است، نه ژنرال است و نه سرباز. به جز این‌ها، ارتشی خوبی‌ست. می‌خواستم این را بدانید».
ژنرال نورمن شوارتسکف، فرمانده نیروهای ائتلاف در یک کنفرانس خبری در طول جنگ خلیج فارس.[۸]

«
»

صدام در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۶۹ (۲ اوت ۱۹۹۰) به کویت حمله کرده و خاک آن را به عراق ضمیمه کرد و با این کار خود باعث بروز بحران‌های بین‌المللی گشت. شورای امنیت سازمان ملل اجازه توسل به زور برای خارج کردن عراق از کویت را صادر کرد.

جرج اچ دبلیو بوش، رئیس‌جمهور آمریکا در روزهای اول با احتیاط رفتار کرد. کویت قبل از اشغال، از سویی یکی از دشمنان سرسخت اسرائیل بود و جزو کشورهای سلطنتی حوزهٔ خلیج فارس به شمار می‌رفت که با شوروی روابط دوستانه داشت. از سوی دیگر سیاست‌گذاران خارجی، کارشناسان خاورمیانه و منتقدان نظامی واشنگتن و کارخانجاتی که سرمایه‌گذاری‌های سنگینی در منطقه کرده بودند، نگرانی‌های زیادی در مورد ثبات منطقه داشتند. این حمله باعث ترس از این شد که بهای نفت جهانی و در نتیجه اقتصاد جهانی در خطر قرار گیرد؛ کویت تقریباً ده درصد کل ذخایر نفت خام را در اختیار داشت. به احتمال زیاد، هنگامی که مارگارت تاچر نخست‌وزیر سرسخت بریتانیا که از دوستان وفادار آمریکا در دورهٔ ریگان-بوش به شمار می‌رفت به آمریکا رفته بود، بوش را به این کار راضی کرد. بریتانیا نسبت به آمریکا روابط تاریخی بیشتری با کویت داشت. این روابط به سال‌های استعمار کویت از سوی بریتانیا بر می‌گشت. این کشور همچنین سود زیادی از بابت سرمایه‌گذاری‌های خود در کویت برداشت می‌کرد.

همکاری بین ایالات متحده و جماهیر متحد شوروی باعث شد تا موضوع به شورای امنیت سازمان ملل فرستاده شود. این شورا تصمیم گرفت که اگر صدام نیروهای خود را طبق برنامهٔ زمان‌بندی‌شده از کویت خارج نکند، اجازهٔ استفاده از زور علیه این کشور را خواهد داد. سیاست‌مداران آمریکایی از این می‌ترسیدند که عراق قصد حملهٔ تلافی‌جویانه به کشور نفت‌خیز عربستان سعودی که از دههٔ چهل میلادی از دوستان نزدیک آمریکا به شمار می‌رفت و مخالف اشغال کویت بود را داشته باشد. پس از آن بود که آمریکا و گروهی از کشورهای متحد دیگر که از کشورهای مختلفی نظیر مصر، سوریه و چکوسلواکی تشکیل شده بودند، دسته‌های بزرگی از نیروهای خود را به مرز عربستان و کویت و عراق فرستادند تا ارتش عراق را که در آن زمان دومین ارتش بزرگ خاور میانه بعد از ایران در خاورمیانه بود دور بزنند.

هنگامی که گفتگوها و تهدیدهای پس از جنگ هنوز در جریان بود، صدام توجه مجددی به قضیهٔ فلسطین کرده و اعلام کرد که اگر اسرائیل از نوار غربی رود اردن، بلندی‌های جولان و نوار غزه عقب‌نشینی کند او نیز از کویت باز پس می‌نشیند. این پیشنهادِ صدام باعث بروز شکاف بین کشورهای عرب شد و آمریکا و کشورهای عرب غربی را در مقابل فلسطینی‌ها قرار داد. ائتلاف ضداشغال در پایان، هرگونه ارتباطی بین موضوع فلسطین و کویت را رد کرد.

صدام ضرب‌الاجل شورای امنیت را نپذیرفت. آمریکا و متحدانش با پشتیبانی شورای امنیت در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۷۰ (۱۶ ژانویه ۱۹۹۱) حملهٔ هوایی گسترده‌ای را علیه عراق آغاز کردند. اسرائیل نیز توسط موشک‌های عراقی مورد اصابت قرار گرفت ولی از آنجا که نمی‌خواست کشورهای عرب از ائتلاف ضدعراق خارج شوند درصدد انتقام‌جویی برنیامد. یک نیروی زمینی که اغلب افرادش از قوای مسلح آمریکایی و انگلیسی و تیپ‌های پیاده‌نظام بودند ارتش صدام را در بهمن ماه سال ۱۳۷۰ (فوریه ۱۹۹۱) از کویت بیرون رانده و بخش جنوبی عراق را تا رود فرات اشغال کردند.

جرج اچ بوش در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۷۰ (۶ مارس ۱۹۹۱) با اشاره به درگیری‌های منطقه اعلام کرد: «موضوع، تنها یک کشور کوچک نیست، هدف ما یک عقیدهٔ تازه است- یک نظم نوین جهانی، نظمی که در آن کشورهای مختلف تحت یک جنبش گرد هم آمده تا به آرزوهای جهانی بشریت، یعنی: صلح و امنیت، آزادی و حاکمیتِ قانون دست یابند.»

ارتش پرتعداد و کم‌سلاح عراق در نهایت نشان داد که دیگر نمی‌تواند در برابر نیروهای زمینی سریع‌الانتقال ائتلاف و پشتیبانی هوایی قدرتمند آنها دوام بیاورد. تقریباً ۱۷۵٬۰۰۰ عراقی اسیر شده بودند و بنابر آمارهای اعلام‌شده از سوی آمریکا شمار تلفات عراقی‌ها به ۲۰٬۰۰۰ نفر می‌رسید. منابع دیگر شمار کشته‌ها را تا ۱۰۰٬۰۰۰ نفر هم برآورد می‌کردند. عراق براساس توافقنامهٔ آتش‌بس قبول کرد که همهٔ جنگ‌افزارهای شیمیایی و بیولوژیک خود را از بین برده و به بازرسان سازمان ملل اجازهٔ بازرسی از پایگاه‌های خود را بدهد. تحریم تجاری سازمان ملل تا زمانی که عراق تمامی شروط را اجرا نکرده بود باقی می‌ماند.

پس‌آیند جنگ خلیج فارس[ویرایش]

گروه‌های قومی و دینی عراق با استفاده از وضعیت به وجود آمده زمینه را برای شورشی جدید در کشور آماده دیده و به آن اقدام کردند. با اوضاع جاری پس از جنگ در عراق، ناآرامی‌های اجتماعی و قومی بین شیعیان، کردها و واحدهای نظامی ناراضی می‌توانستند خطر بزرگی برای دولت صدام باشند. شورش‌های کردها در شمال و شیعیان در جنوب و مرکز عراق با بی‌رحمی تمام پاسخ داده شد.

آمریکا که خود، عراقی‌ها را تشویق به شورش علیه صدام کرده بود هیچ کمکی جز کنترل منطقهٔ پرواز ممنوع عراق نکرد. ترکیه با هرگونه استقلال کردها مخالف بود و عربستان سعودی و دیگر کشورهای محافظه‌کار عرب از به وجود آمدن یک انقلاب شیعی دیگر مانند انقلاب ایران هراس داشتند. صدام که توانسته بود پس از شکست در جنگ، بحران‌ها را نیز کنترل کند، با کشوری مواجه بود که از نظر اقتصادی و نظامی به شدت آسیب دیده بود و او هرگز نتوانست آسیب‌ها را جبران کند. او دائماً بقای خود را نشانهٔ پیروزی عراق در جنگ با آمریکا اعلام می‌کرد. این پیغام صدام شهرت زیادی در جهان عرب پیدا کرد.

صدام با اصرار زیاد می‌خواست خود را مسلمانی مؤمن نشان دهد تا بتواند نظر گروه‌های دینی محافظه‌کار جامعهٔ عراق را به خود جلب کند. بعضی از عناصر شریعت اسلام به قانون عراق بازگردانده شدند. برای نمونه وی در سال ۱۳۸۰ (۲۰۰۱) حکم اعدام همجنس‌گرایان، تجاوزگران و فاحشگان را به قوانین عراق بازگرداند و عبارت «الله اکبر» را با دست‌خط خود به پرچم عراق افزود.

۱۳۸۲-۱۳۷۰[ویرایش]

پس از اتمام جنگ رابطهٔ بین ایالات متحده آمریکا و عراق همچنان متشنج ماند. در فروردین ماه سال ۱۳۷۲ (آوریل ۱۹۹۳) سرویس امنیتی عراق تلاش کرد تا جرج اچ بوش رئیس‌جمهور سابق آمریکا را هنگام دیدار وی از کویت ترور کند اما ماموران امنیتی کویت بمب کار گذاشته شده در یک خودرو را خنثی کردند. آمریکا در پاسخ به این اقدام در تاریخ ۵ تیر ۱۳۷۲ (۲۶ ژوئن ۱۹۹۳) حمله‌ای موشکی به ساختمان مرکزی اطلاعات عراق در بغداد کرد.

تحریم‌های سازمان ملل که به دلیل حملهٔ عراق به کویت وضع شده بودند و از صادرات نفت عراق نیز جلوگیری می‌کردند، همچنان بر جای خود باقی‌ماندند. این تحریم‌ها موجب سختی اوضاع زندگی و نابودی زیربنای اقتصاد عراق شدند. تنها، قاچاق کالا در مرز سوریه و کمک‌های انسانی باعث بهبود نسبی این بحران می‌شد. سازمان‌های بین‌المللی (مانند یونیسف و بهداشت جهانی WHO) تخمین می‌زنند که این تحریم‌ها بین ۵۰۰٬۰۰۰ تا ۱٬۲ میلیون مرگ در پی داشته‌اند. اکثر جان‌باختگان، افراد زیر ۵ سال بوده‌اند. برخی افراد دیگر نیز که به این آمار شک دارند، برآورد می‌کنند که ۳۵۰٬۰۰۰ تن بین سال‌های ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۰ (۱۹۹۱ تا ۲۰۰۰) بر اثر تحریم‌ها جان خود را از دست داده‌اند و بیشتر مرگ‌ها به خاطر بمباران زیرساخت‌های عراق بوده‌است. سازمان ملل در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۷۵ (۹ دسامبر ۱۹۹۶) به دولت عراق اجازه داد تا مقدار محدودی از نفت خود را در ازای دریافت غذا و دارو به فروش برساند. درآمد محدودی که از بابت برنامهٔ نفت در برابر غذای سازمان ملل متحد بدست می‌آمد به عراق جاری شد.

سیاست‌مداران آمریکایی همچنان صدام حسین را متهم به تخلف از موارد آتش‌بس نظیر توسعهٔ سلاح‌های کشتار جمعی و دیگر سلاح‌های ممنوعه، خودداری از انتشار اطلاعات دربارهٔ این سلاح‌ها و تخلف از تحریم‌های سازمان ملل و «منطقهٔ پرواز ممنوع» می‌کردند. حملات نظامی یک‌طرفهٔ آمریکا و انگلیس گاه‌وبیگاه در عراق انجام می‌شدند، که بزرگ‌ترین آنها عملیات روباه صحرا نام داشت که در سال ۱۳۷۷ (۱۹۹۸) انجام شد. دلیل اصلی بحران‌ها بین سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۷ (۱۹۹۷ تا ۱۹۹۸) که موجب بمباران شدید عراق از سوی انگلیس و آمریکا در ۲۵ تا ۲۸ آذر ۱۳۷۷ (۱۶ تا ۱۹ دسامبر ۱۹۹۸) گشت، در اختیار داشتن سلاح‌های غیرقانونی توسط عراق اعلام شد. دو سال پس از فعالیت‌های مداوم، جنگنده‌های آمریکایی و انگلیسی در بهمن ماه سال ۱۳۸۰ (فوریه ۲۰۰۱) با شدت بیشتری به پایگاه‌های نزدیک بغداد حمله کردند.

پس از جنگ، حمایت از صدام بین حامیان تکریتی وی، اعضای خانواده و دیگر پشتیبانان او تقسیم گشت. آنها مشارکت زیادی در فعالیت‌های سرکوبگرانه و مستبدانهٔ دولت داشتند. سرکوب مخالفان داخلی به شدت افزایش پیدا کرد و پسران صدام، عدی حسین و قصی حسین به شدت نیرومند گشته و موجی از ترورهای پنهان را به وجود آوردند. این دو به احتمال زیاد عوامل مؤثر در فرار دامادهای صدام (حسین کامل و صدام کامل) به اردن در مردادماه سال ۱۳۷۴ (اوت ۱۹۹۵) بودند. دامادهای صدام که جزء رده‌بالاترین نظامیان ارتش عراق به حساب می‌آمدند، پس از بازگشت به عراق در بهمن ماه همان سال (فوریهٔ سال بعد) کشته شدند.

همکاری عراق با بازرسان سازمان ملل در طول دههٔ ۹۰ میلادی متناوب بود. دسترسی بازرسان به پایگاه‌های مورد نظر سرانجام در سال ۱۹۹۸ قطع شد. این طور گفته می‌شد که عراق در حال بازی دادن قدرت‌های غربی و دیگر کشورهای عرب بود و می‌خواست این طور نشان بدهد که مقادیر زیادی مواد ممنوعه در اختیار دارد که با استفاده از آنها می‌تواند به دوران اقتدار خویش بازگردد.

جنگ عراق در سال ۱۳۸۲[ویرایش]

صدام از دیدگاه آمریکایی‌ها همچنان به عنوان تهدیدی برای هم‌پیمانان غربی مثل کشور نفت‌خیز عربستان سعودی و اسرائیل، خطری برای محموله‌های نفتی خلیج فارس و ثبات خاورمیانه به شمار می‌رفت. بیل کلینتون رئیس‌جمهور آمریکا (۱۳۸۰-۱۳۷۲) (۲۰۰۱-۱۹۹۳) که جانشین بوش شده بود، تحریم‌های اقتصادی تازه‌ای در کنار تحریم‌های نظامی برای عراق وضع کرده و منطقهٔ پرواز ممنوع را نیز کنترل می‌کرد.

کلینتون در سال ۱۳۷۷ (۱۹۹۸) در پاسخ به ممانعت عراق از حضور بازرسان سازمان ملل، لایحهٔ آزادسازی عراق را امضا کرد. این لایحه بر تغییر رژیم عراق به منظور «بازگشت عراق به خانوادهٔ بین‌المللی» تأکید داشت و طبق آن دولت آمریکا به گروه‌های تبعیدی خارج از عراق کمک مالی می‌کرد. پس از آن به زودی عملیات سه روزهٔ روباه صحرا انجام گرفت و طی آن کارخانه‌های تولید سلاح صدام منهدم گشتند؛ در حالی که استراتژیست‌های پنتاگون نقشه حمله‌های زمینی به عراق را می‌کشیدند برخی از تحلیلگران آمریکایی بر این باور بودند که فشار خارجی برای ایجاد یک شورش به منظور عزل صدام کافی به نظر می‌رسد. این دو نظر باعث بروز شکاف در تصمیم‌گیری‌های ضد صدام بین دولتمردان واشنگتن شد. اما پس از حملات ۲۰ شهریور ۱۳۸۰ (۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱) توازن سیاسی داخلی آمریکا تغییر کرده و باعث شد تا نومحافظه‌کاران بتوانند در مدیریت کشور آمریکا تأثیر به سزایی داشته باشند. رئیس‌جمهور آمریکا جرج دبلیو بوش (پسر جرج اچ دبلیو بوش) در بیانیهٔ اتحاد خود به کنگره، در دی ماه ۱۳۸۱ (ژانویه ۲۰۰۲) از «محور شرارت» که به زعم وی از کشورهای ایران، عراق و کرهٔ شمالی تشکیل شده‌اند سخن به میان آورد. همچنین او احتمال داد که برای براندازی دولت عراق از زور استفاده خواهد کرد. او اعلام کرد: «رژیم عراق طرح تولید گاز اعصاب و سیاه‌زخم و سلاح‌های اتمی را به مدت یک دهه دنبال کرده‌است.» او همچین ادامه داد: «عراق همچنان درصدد است دشمنی خود را به آمریکا نشان دهد و از ترور حمایت کند.»

صدام حسین در تاریخ ۵ اسفند ۱۳۸۱ (۲۴ فوریه ۲۰۰۳) و در حالی که وقوع جنگ نزدیک بود، با دَن رَدِر مجری شبکهٔ خبری سی‌بی‌اس نیوز (CBS News) به مدت بیش از سه ساعت مصاحبه کرد. از آخرین مصاحبه‌ی وی با یک خبرنگار آمریکایی یک دهه می‌گذشت. این شبکه یک هفته بعد نوار مصاحبه را روی آنتن فرستاد.

دولت و ارتش عراق در طول سه هفته پس از حملهٔ آمریکا و هم‌پیمانانش در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۸۱ (۲۰ مارس ۲۰۰۳) نابود شدند. ایالات متحده دست‌کم دوبار کوشید تا با حملات هوایی، صدام را به قتل برساند ولی در هر دوبار، هدف مورد اصابت واقع نشد. با شروع ماه آوریل (اواسط فروردین) نیروهای ائتلاف بخش زیادی از عراق را اشغال کرده بودند. مقاومت‌های بسیار ضعیف ارتش عراق یا به راحتی در هم می‌شکستند و یا تبدیل به تاکتیک‌های پارتیزانی می‌شدند. این وضعیت، نشان‌دهندهٔ خروج کنترل از دست صدام بود. صدام برای آخرین بار در فیلمی ویدئویی که او را در حومهٔ بغداد نشان می‌داد دیده شد. هنگامی که بغداد در تاریخ ۲۰ فروردین (۹ آوریل) به دست نیروهای ائتلاف افتاد، دیگر کسی صدام را ندید.

تعقیب و دستگیری[ویرایش]

تعقیب[ویرایش]

صدام حسین پس از دستگیری توسط نیروهای آمریکایی

مکان صدام حسین تا هفته‌ها پس از سقوط بغداد و پایان درگیری‌های اصلی نامعلوم بود. افراد زیادی گزارش دادند که وی را دیده‌اند ولی هیچ‌کدام تأیید نشد. یک سری نوارهای صوتی که ادعا می‌شد با صدای صدام ضبط شده‌اند، هر چند وقت یک‌بار پخش می‌شدند ولی اعتبار هیچ‌کدام مورد تأیید قرار نگرفت.

صدام حسین در بالاترین ردهٔ «فهرست تحت پیگردترین‌ها» قرار گرفت. بسیاری از دیگر رهبران عراق دستگیر شدند ولی تلاش‌های گسترده برای دستگیری وی بی‌ثمر بود. پسران وی، عدی و قصی که جانشینان سیاسی وی تلقی می‌شدند در تیرماه ۱۳۸۲ (ژوئیه ۲۰۰۳) پس از درگیری با نیروهای آمریکایی و با گزارش یک منبع آگاه عراقی کشته شده بودند.

دستگیری[ویرایش]

صدام حسین بلافاصله پس از دستگیری در دستان سمیر سرباز آمریکایی عراقی‌الاصل

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران (ایرنا) در تاریخ ۲۳ آذر ۱۳۸۲ (۱۴ دسامبر ۲۰۰۳) به نقل از جلال طالبانی رهبر کردها، گزارش داد که صدام حسین دستگیر شده‌است. این گزارش سپس توسط دیگر اعضای هیئت حاکمه، منابع ارتش آمریکا و تونی بلر نخست‌وزیر وقت انگلستان تأیید شد. کمی بعد پل برمر حاکم موقت آمریکایی عراق در کنفرانسی مطبوعاتی در بغداد خبر دستگیری وی را این چنین اعلام کرد: «خانم‌ها و آقایان، او را گرفتیم.» او را در ساعت ۸:۳۰ به وقت محلی روز ۲۲ آذر (۱۳ دسامبر) در عملیاتی به نام سپیده‌دم سرخ و در یک چاله در خانه‌ای در روستای الدور در نزدیکی تکریت دستگیر کرده بودند. برمر در آن کنفرانس مطبوعاتی تصاویر ویدئویی صدام پس از دستگیری را پخش کرد.

تصویر صدام حسین را با صورتی پر از ریش و موی بلند به‌هم‌ریخته نشان دادند. کمی بعد هویت وی با آزمایش دی‌ان‌ای (DNA) تأیید شد. وضعیت سلامت وی خوب اعلام شد و او را «پرحرف و با همکاری بالا» توصیف کردند. برمر اعلام کرد که صدام را به زودی محاکمه خواهد کرد ولی جزئیات محاکمهٔ وی را اعلام نکرد. اعضای هیئت حاکمهٔ موقت عراق پس از گفتگو با وی اعلام کردند که او از گذشتهٔ خود پشیمان نیست و معتقد است که تنها یک «حاکم سخت‌گیر» بوده‌است. بعدها این‌چنین اعلام شد که مکان اختفای وی با اعتراف یکی از دستگیرشدگان به دست آمد.

واحدهایی که در دستگیری وی دخالت داشتند عبارت بودند از تیپ یک ارتش، رستهٔ چهارم پیاده‌نظام و بسیاری از سربازان عملیات‌های ویژه. نام این عملیات در پروندهٔ سربازانی که در آن شرکت داشتند ثبت شد و از طرف ارتش آمریکا به تمامی آنها جوایزی اعطاء گردید.

وضعیت صدام در حبس[ویرایش]

در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۸۳ (۲۰ مه ۲۰۰۵) روزنامه‌های سان انگلیس و نیویورک پست که توسط روپرت مردوخ اداره می‌شوند، عکسی از صدام را در زندان در حالی که تنها یک زیرشلواری به پا داشت، با عنوان «ستمگر با زیرشلواری» چاپ کردند. صفحهٔ سوم این روزنامه که معمولاً اختصاص به نمایش دختران مدل نیمه‌عریان دارد، صدام حسین را در حالی که با یک زیرشلواری سفید در حال شستن لباس است نشان می‌داد. در عنوان این صفحه نوشته شده بود: «شخصیتی رقت‌انگیز در حال شستن شلوارش در زندان. (...) اکنون او روی یک چهارپایهٔ کوچک پلاستیکی صورتی می‌نشیند و وظایف یک زن رخت‌شور را انجام می‌دهد.» این عکس‌ها که گفته می‌شد «توسط منابع نظامی آمریکا، برای تخریب روحیهٔ شورشیان عراقی تهیه شده بودند» مجوز رسمی انتشار نداشتند. ترنت دافی مشاور مطبوعاتی بوش اعلام کرد که این عکس‌ها تخلف آشکار از رهنمودهای وزارت دفاع و به احتمال قوی معاهدهٔ ژنو برای رفتار با انسان‌های دربند هستند. ارتش آمریکا اعلام کرد به شدت به دنبال عوامل انتشار عکس‌های صدام خواهد بود.

وی در زمان حضور در زندان می‌توانست پینگ پنگ بازی کند یا از تردمیل استفاده کند. همچنین وی می‌توانست هر نوع سیگاری را که تمایل دارد مصرف کند.[۳]

محاکمه[ویرایش]

صدام در دادگاه

صدام حسین در تاریخ ۹ تیر ۱۳۸۳ (۳۰ ژوئن ۲۰۰۴) (درحالیکه هنوز در اردوگاه کراپر در بغداد نگه‌داری می‌شد) به همراه ۱۱ تن از سران حزب بعث به صورت حقوقی (و نه به صورت فیزیکی، زیرا در آن زمان زندان‌های کافی و امنی برای نگه‌داری از آنها در عراق وجود نداشت.) تحویل دولت موقت عراق شد تا به اتهام جرایم جنگی، جرایم ضدبشری و قتل‌عام محاکمه گردد. قرار شد تا در طول این محاکمه توجه ویژه‌ای به فعالیت‌های وحشیانهٔ وی علیه کردهای شمال عراق در طول جنگ با ایران و علیه شیعیان جنوب در خلال سال‌های ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۸ (۱۹۹۱ تا ۱۹۹۹) بشود.

اولین استماع دادرسی پروندهٔ صدام در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۳ (۱ ژوئیه ۲۰۰۴) در دادگاه ویژهٔ رسیدگی به جرائم سران عراق انجام شد. کمی بعد تصاویر این دادرسی روی شبکه‌های تلویزیونی عربی و غربی پخش شد. این اولین تصویر وی پس از دستگیری در آذر ماه (دسامبر) قبل توسط نیروهای آمریکایی بود.

رهبر مخلوع ۶۷ سالهٔ عراقی در طول ۲۶ دقیقه دادرسی، اعتماد به نفس و شهامت بالایی از خود نشان داد. صدام، قانونی بودن دادگاه را مورد سوال قرار داد. او دادگاه را «بازیچهٔ بوش برای رای آوردن در انتخابات آمریکا» خواند. صدام تمامی اتهامات وارده را به شدت رد کرد و گفت: «همهٔ این‌ها نمایش است. مجرم اصلی بوش است.» هنگامی که قاضی از او خواست تا خود را معرفی کند او پاسخ داد: «من صدام حسین عبدالمجید، رئیس‌جمهور عراق هستم. من هنوز هم رئیس‌جمهور عراق هستم و اشغالگران نمی‌توانند آن را انکار کنند.»

صدام در طول بازرسی از حملهٔ خود به کویت در سال ۱۳۶۹ (۱۹۹۰) دفاع کرده و حاکمان کویت را «سگ» خطاب کرد. این جمله باعث شد که قاضی نسبت به استفاده از واژه‌های توهین‌آمیز در دادگاه به او تذکر بدهد. کمی بعد در همان روز، ابوالحسن وزیر ارتباطات کویت اعلام کرد که «از صدام انتظار می‌رفت که این‌چنین سخن بگوید.» صدام حسین بر خلاف حاکمان محافظه‌کار خلیج فارس، در محیطی بیابانی و روستایی به دنیا آمده‌است.

با اینکه در روز استماع دادرسی در روز ۱۰ تیر (۱ ژوئیه) هیچ وکیل مدافعی در دادگاه وجود نداشت، ولی ساجده طلفاح همسر اول صدام، یک گروه ۲۰ نفرهٔ چندملیتی به ریاست محمد رشدان (اردنی) و متشکل از عایشه قذافی (لیبیاییکورتیس دوبلر (آمریکاییامانوئل لودوت (فرانسویمارک هنزلین (سوییسیجیووانی دی استفانو (ایتالیایی) و چند تن دیگر را برای دفاع از صدام استخدام کرده بود. هنگامی که دادرسی به پایان رسید، رهبر مخلوع عراق حاضر به امضای برگهٔ تأیید تفهیم اتهامات خود نشد. این طور گفته می‌شود که صدام طی دیداری با دونالد رامسفلد در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵) پیشنهاد آزادی خویش مشروط بر اعلام آتش‌بس با نیروهای ائتلاف را رد کرده‌است.

دادگاه ویژه در تاریخ ۲۷ تیر ۱۳۸۴ (۱۸ ژوئیه ۲۰۰۵) صدام را متهم به قتل‌عام اهالی روستای دجیل به بهانهٔ همکاری آنها در ترور وی در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲) کرد.

خانوادهٔ صدام در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۴ (۸ اوت ۲۰۰۵) اعلام کردند که تیم وکلای صدام را منحل کرده و تنها عضو عراقی این گروه به نام خلیل الدلیمی به عنوان مشاور حقوقی به کار خود ادامه خواهد داد.

سرانجام صدام در تاریخ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵ (۵ نوامبر ۲۰۰۶) به اعدام با طناب دار محکوم شد. ادعای وی مبنی بر اینکه هنوز هم یک نظامی است و در صورت اثبات جرم باید تیرباران شود، از سوی دادگاه نادیده گرفته شد.

اعدام[ویرایش]

لحظاتی پیش از اعدام صدام از تلویزیون عراق
نوشتار اصلی: اعدام صدام حسین

صدام حسین در تاریخ ۹ دی ۱۳۸۵ (۳۰ دسامبر ۲۰۰۶) و در ساعت ۶:۰۷ به وقت محلی (۳:۰۷ UTC) به دار آویخته شد. مراسم اعدام وی در اردوگاه عدالت که منطقه‌ای محافظت‌شده در شمال بغداد است و زمانی توسط خود صدام برای شکنجه و اعدام شهروندان عراقی استفاده می‌شد اجرا شد.

با وجود گفته‌های ضد و نقیض مسئولان عراقی در مورد جایگاه و شیوهٔ خاکسپاری صدام، سرانجام جنازه او را برای تدفین در روستای محل تولدش به نام العوجة در تکریت به سران عشیرهٔ بوناصر تحویل دادند. جسد صدام حسین نزدیک محل دفن پسرانش قصی و عدی به خاک سپرده شد.

او در بازجویی‌های پیش از اعدامش دربارهٔ حملات شیمیایی به ایران و کردها گفت: «کشتار کردها و ایرانیان با سلاح‌های شیمیایی یک ضرورت بود که شخصاً دستور آن را صادر کردم.»[۹]

پیوند به داخل[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  1. «Saddam Hussein, The blundering dictator»(انگلیسی)‎. اکونومیست، ۴ ژانویه ۲۰۰۷. بازبینی‌شده در مهر ۱۳۹۰. 
  2. «Saddam Hussein, Defiant Dictator Who Ruled Iraq With Violence and Fear, Dies»(انگلیسی)‎. نیویورک تایمز، ۳۰ دسامبر ۲۰۰۶. بازبینی‌شده در مهر ۱۳۹۰. 
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ Tuesdays with Saddam
  4. میخائیل رمضان. «پنجم». در شبیه صدام. چاپ اول. سوره مهر، ۱۳۸۱. ۳۱۰. شابک ‎۹۶۴-۴۷۱-۶۷۸-۷. 
  5. Palestinians get Saddam funds وبگاه بی‌بی‌سی
  6. میخائیل رمضان. «چهارم». در شبیه صدام. چاپ اول. سوره مهر، ۱۳۸۱. ۱۳۴. شابک ‎۹۶۴-۴۷۱-۶۷۸-۷. 
  7. میخائیل رمضان. «هشتم». در شبیه صدام. چاپ اول. سوره مهر، ۱۳۸۱. ۳۳۸. شابک ‎۹۶۴-۴۷۱-۶۷۸-۷. 
  8. نورمن شوراتسکوف فرمانده جنگ آمریکا در خلیج فارس درگذشت، بی‌بی‌سی فارسی
  9. «پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد)»(فارسی)‎. وبگاه رسمی، ۱ فروردین ۱۳۸. بازبینی‌شده در ۱۰ تیر ۱۳۸۷. 

پیوند به بیرون[ویرایش]

جستجو در ویکی‌انبار در ویکی‌انبار پرونده‌هایی دربارهٔ صدام حسین موجود است.

Szaddám Huszejn Abd el-Madzsíd et-Tikríti
Iraq, Saddam Hussein (222).jpg
COA of Iraq (1965).svg az Iraki Köztársaság 5. elnöke
Hivatali idő
1979. július 16.2003. április 9.
Előd Ahmed Haszan al-Bakr
Utód Ideiglenes Koalíciós Hatóság

Született 1937. április 28.
Flag of Iraq (1921–1959).svg al-Audzsa, Irak
Elhunyt 2006. december 30. (69 évesen)
Flag of Iraq (2004-2008).svg Kázimajn, Irak
Párt Baasz

Házastárs Szádzsida Tulfáh
Szamíra es-Sahbandar
Vallás szunnita iszlám

Szaddám Huszein Abd el-Madzsíd et-Tikríti[1] (arabul صدام حسين عبد المجيد التكريتي; el-Audzsa, 1937. április 28.[2]Kázimajn, 2006. december 30.) egykori iraki elnök, diktátor.

Élete

Fiatalkora

A fiatal Szaddám

Szaddám Huszein Abd el-Madzsíd et-Tikríti el-Audzsa városában született, 13 kilométerre az iraki Tikrit városától. Családja az al-Bu Nászir törzs al-Bejdzsat klánjához tartozott.[3], és pásztorkodással foglalkozott. Anyja, Szubha Tulfáh al-Muszallát, újszülött fiát Szaddámnak nevezte el, amely arabul azt jelenti, „szembeszálló”. Apját, Huszejn Abd al-Madzsídot soha sem ismerte, mivel születése előtt hat hónappal eltűnt.

Megközelítőleg 10 esztendős volt, amikor Szaddám elhagyta családját, és Bagdadba költözött a nagybátyjához, Hajralláh Tulfáh későbbi bagdadi kormányzóhoz. Tulfáh, Szaddám jövőbeli feleségének apja, buzgó szunnita volt. A későbbi diktátor elmondása szerint számos dolgot tanult tőle, az iraki militáns nacionalistától. Nagybátyja irányítása alatt egy nemzeties bagdadi középfokú iskolában tanult. 1957-ben, 20 éves korában, Szaddám csatlakozott a forradalmi pánarab Baasz Párthoz, amelyet Tulfáh is támogatott.

1958-ban, a pártba való belépése után egy évvel, Kászim tábornok megdöntötte az iraki király uralmát. A Baasz-pártiak ellenezték az új kormányzatot, és 1959-ben Szaddám Huszein részt vett a Kászim elleni merényletkísérletben, amelyet az Egyesült Államok kormánya ösztönzött és támogatott. A sikertelen merényletben Szaddám a lábán megsérült, de CIA és egyiptomi titkos ügynökök segítségével sikerült Szírián keresztül Bejrútba menekülnie. Innen Kairóba költözött. Ez idő alatt ugyanezen szervezetek segítették. Távollétében Irakban halálra ítélték. A Kairói Egyetemen jogot tanult száműzetése alatt.

Házasságai

Szádzsida Tulfáhhal, a nagybátyja lányával 1963-ban házasodott össze. A házasságot már előre eltervezték, amikor Huszein még csupán 5 és Szádzsida 7 éves volt; akárhogy is, esküvőjükig nem is találkoztak. A menyegzőt az egyiptomi száműzetésükben tartották meg. Két fiuk – Udajj és Kuszajj – és három lányuk – Rana, Ragad és Hala – született. (Fiai Irak 2003-as amerikai inváziójakor haltak meg.) Huszein rajta kívül 1986-ban feleségül vette Szamíra as-Sahbandart, miután leendő neje férjét arra kényszerítette, hogy váljon el tőle. Tőle egy fia született, Ali. Ezen kívül állítólag két másik házasságot is kötött, de ez nem bizonyított.

Hatalomra emelkedése

A Kászim – egyébként korántsem egyértelmű – kommunistabarátságától tartó CIA segítségével az 1963-as államcsíny során a Baasszal szoros kapcsolatban álló katonai vezetők megdöntötték Kászim hatalmát, őt magát pedig megölték. Az új elnök a nacionalista Abd asz-Szalám Árif, Kászim korábbi harcostársa lett, de a kormányt a baaszisták kerítették hatalmukba. Árif végül a belső konfliktusoktól meggyengült párt radikális képviselőit november 18-án kiszorította a hatalomból, és 1964 szeptemberében egy hadsereg berkeiben szövődő összeesküvés kapcsán végleg leszámolt a párttal.

Szaddám Huszein időközben visszatért Irakba, és pozíciói jelentősen megerősödtek azután, hogy Ali Szálih asz-Szaadi pártfőtitkár bukása után távoli rokona – a Huszeint felnevelő Tulfáh unokatestvére – és pártfogója, Ahmad Haszan al-Bakr lett az iraki párt vezetője. Száműzetése alatt ráadásul az alapító atya, Misel Aflak is felfigyelt rá, és az ő támogatásával 1964 nyarán, kevesebb mint 30 évesen a párt legfelsőbb testülete, a Regionális Parancsnokság titkára lett. Nagy szerepe volt a párt korábban szétvert milíciája, a Nemzeti Gárda újjászervezésében, továbbá ő hozta létre a Baasz saját titkosszolgálatát, az ún. Különleges Apparátust. 1964 őszén al-Bakr mellett ő is börtönbe került, ahonnan azonban tovább folytatta a szervezkedést. 1966-ban, Abd ar-Rahmán Árif elnöksége idején szabadult, és folytatta a pártmilícia és a tömegbázis szervezését, amit a kormányzat népszerűtlensége és az 1967-es arab-izraeli háborúban elszenvedett vereség is megkönnyített.[4]

Miután 1968 júliusában al-Bakr átvette a hatalmat és egyszerre elfoglalta a köztársasági elnöki és miniszterelnöki pozíciót, 1969 novemberében a Baasz Párt teljes Regionális Parancsnokságával együtt Huszein is belépett a legfőbb törvényhozó és végrehajtó szervként szolgáló Forradalmi Parancsnoki Tanácsba, amelynek (al-Bakr helyetteseként) ő lett az alelnöke. Az új rendszerben Huszein felügyelte az állami biztonsági szerveket is: a belbiztonsági szolgálat élére egy hívét, a szadista kegyetlenségéről ismert Názim Kazzárt nevezte ki.[5]

Leszámolás a politikai ellenzékkel

Szaddám 1974-ben

Az FPT-be kerülve Szaddám Huszein megkezdte fokozatos hatalomátvételét a formálisan al-Bakr irányította Baasz Párt és az iraki állam felett. Az 1970-es évek első felében a hadsereg felől érkező esetleges újabb puccsok kivédése történt meg: Szálih Mahdi Ammás belügyminisztert és Hardán at-Tikríti külügyminisztert már 1970-ben megfosztották tárcáiktól, és előbb reprezentatív alelnöki pozíciót kaptak, majd előbbit diplomáciai pályára süllyesztették, utóbbit pedig emigrációba kényszerítették, ahol később végeztek vele. A hadügyi tárcát al-Bakr egy rokona, Hammád Siháb at-Tikríti vette át, míg a belügyi tárcát Szaadún Gajdán kapta meg – mindketten baaszista katonatisztek voltak, de egyikük sem rendelkezett komolyabb támogatással sem a pártban, sem a seregben. A hetvenes években rajtuk kívül több más vezető beosztású tisztet nyugdíjaztak és bebörtönöztek.[6]

1973 júniusában, nem teljesen tisztázott okokból és módon, a Huszein által állambiztonsági vezetővé kinevezett Názim Kazzár puccsot kísérelt meg, amelynek keretében megölte Hammád Sihábot és megsebesítette Szaadún Gajdánt. Hogy kreatúrájának tette nem rontotta Huszein pozícióit, az nagyrészt annak volt köszönhető, hogy ő maga szervezte meg a gyors és sikeres ellenakciót. Kazzárt elfogták és kivégezték, de így járt a Baasz Párt Katonai Irodáját vezető Muhammad Fádil is. A párton belül népszerű, erősen baloldali irányultságú ideológus Abd al-Hálik asz-Számarráit csak al-Bakr elnöki enyhítése mentette meg a halálbüntetéstől.[7] A puccsot követő hetekben, 1973 nyarán Bagdad diplomáciai és kádernegyedének, az al-Manszúr városrésznek lakóit véres gyilkosságok sorozata ejtette rettegésbe. A fejszés gyilkosok éjszakánként egész családokat vertek agyon otthonukban, brutális kegyetlenséggel. Néhány hét után a hivatalos sajtó (így az angol nyelvű Baghdad Observer is) nagy fényképes hírben számolt be, hogy a banda tagjait elfogták. A beszámolók szerint a tettesek igen alacsony iskolázottságú, primitív személyiségű rablógyilkosok voltak, akiket rövid idő alatt halálra ítéltek és kivégeztek. A jelentések politikai motívumot sohasem említettek, de feltűnő volt, hogy egyetlen külföldi diplomata otthonát sem érte bántódás, kizárólag irakiakat, magas állású állami tisztviselőket, pártfunkcionáriusokat, rendőri és katonai vezetőket irtottak ki családostul, és egyik áldozat sem tartozott a tikríti klánhoz).[8] Kazzár bukását követően a titkosrendőrséget Huszein közeli rokonaira: Szaadún Sákir nevű unokatestvérére és Barzán at-Tikríti nevű féltestvérére bízta.[9] A Tikríti-klán befolyása ezután jelentősen megnőtt a vezetésben.[10]

A pártbéli tisztogatások révén 1977-re az FPT tagsága ismét öt fősre olvadt: al-Bakr és a súlytalan Gajdán mellett Huszein és két feltétlen híve, a belügyi tárcát 1974-től vezető Izzat Ibráhím ad-Dúri, valamint a kurd Taha Jászín Ramadán maradt benne. Ezzel egyidejűleg a Baasz Párt Regionális Parancsnokságának nagy többsége (21-ből 14 fő) is mögötte sorakozott fel, így amikor 1977-ben a testület tagságát újfent beemelték az FPT-be, domináns helyzete nem változott. A kormányzatban is Huszein hívei szereztek meg számos fontos pozíciót: a keresztény Tárik Azíz, a Huszein szócsövéül szolgáló pártlap szerkesztője információs miniszter, Szaadán Hamdún pedig külügyminiszter lett. Újabb lépcsőfokot jelentett a hadsereg feletti ellenőrzés megszerzésében, amikor 1977-ben al-Bakr átadta a Kazzár-puccs óta általa irányított védelmi tárcát a vejének, Adnán Hajralláh Tulfáhnak, Huszein sógorának és mostohatestvérének.[11] Huszein egyébként 1976-ra elég erősnek érezte magát ahhoz, hogy altábornaggyá neveztesse ki magát al-Bakrral – annak ellenére, hogy sosem volt katona.[12]

Szintén 1977-ben ruházták Szaddám Huszeinre a teljes iraki olajügy feletti irányítást, miáltal felmérhetetlen hatalom összpontosult a kezében: az állami bevételek elsöprő többsége ebből a szektorból származott, és ezekből finanszírozták a látványos és eredményes gazdasági, katonai és szociális fejlesztéseket is az 1970-es évek folyamán. Befolyásának növekedését félreérthetetlenül jelzi, hogy a 70-es évek második felében mind intenzívebben jelent meg az ő személye is az állami propagandában a kétségkívül népszerű elnök mellett. Szaddám Huszein pozícióinak megerősödéséhez az is hozzájárult, hogy al-Bakr szívproblémái miatt mind többször volt kénytelen távol maradni a politikától.[13] Szaddám Huszein, a Forradalmi Parancsnoki Tanács alelnöke és a Baasz Párt főtitkár-helyettese már évekkel a tényleges, 1979-es hatalomátvétele előtt az állam és a párt tényleges urává vált.

Szaddám mint Irak elnöke

A hatalom átvétele

1979. július 19-én a betegeskedő al-Bakr elnök Huszein nyomására lemondott és élete hátralévő három évére házi őrizetbe került. Szaddám Huszein átvette minden pozícióját: ő lett Irak köztársasági elnöke, miniszterelnöke és a hadsereg főparancsnoka, valamint az FPT elnöke és a Baasz Párt főtitkára; egyúttal tábornaggyá léptette elő magát. Bár hatalma biztos alapokon állt, nem habozott leszámolni potenciális belső ellenzékével: július 22-én összehívta a Baasz Párt kongresszusát, amelyről videofelvételt készíttetett. Itt bejelentette, hogy kémeket és összeesküvőket talált a párton belül, majd felolvasta 68 olyan párttag nevét, akikről azt vélte, szembeszállhatnak vele. Ezeket a személyeket kivezették a teremből; a bent maradtaknak pedig Szaddám gratulált „a múlt- és jövőbeli hűségükért”. A 68, a találkozón letartóztatott embert bíróság elé állították; közülük 22-t hazaárulásért kivégeztek. Az ezt követő tisztogatásoknak ekkor összesen körülbelül 500, különböző szintű pártvezető esett áldozatul (köztük az FPT nyolc tagja), és a Kazzár-puccs óta börtönben raboskodó ideológussal, asz-Számarráival is végeztek.[14] Szaddám Huszein egyszemélyi uralma ezzel megkérdőjelezhetetlenné vált.

Szaddám, Irak világi vezetője

Szaddám Huszein önmagát mint szociális forradalmárt látta, a Nasszer-modellt követve. Az iszlám konzervatívok megrökönyödésére kormánya egyenjogúsította a nőket, s magas szintű kormányzati és ipari állásokat ajánlott nekik. Nyugati jogrendet vezetett be – így Irak lett a Perzsa-öböl első olyan országa, amelyben a hagyományos iszlám jogrend, a saria megszűnt. Eltörölte a Sária-bíróságokat is.

A belső ellentétek akadályozták Szaddám modernizáló projektjeit. Az iraki társadalom egyaránt nyelv, vallás és nemzetiség alapján is megosztott volt; a Huszein-kormány pedig a mintegy 20%-ot kitevő szunnita kisebbség támogatásán alapult, akik többségükben a munkásosztály, a parasztság, és az alacsonyabb középosztály köreibe tartoztak. Mindezzel a még a brit mandátumi időkből gyökerező hagyományt folytatták: az iraki függetlenség előtt az angolok a szunnitákat tartották alkalmasnak arra, hogy részt vegyenek az államirányításban.

A síita többség így komoly forrása lett a kormány világi törekvéseinek való ellenszegülésnek. A Ba'ath párt egyre növekvő aggodalommal figyelte a radikális síita iszlamizmus hatásának növekedését az 1979-es iráni forradalom után. Észak-Irak kurdjai (akik egyébiránt szunniták, de nem arabok) szintén állandósulva rosszallták a Ba'ath pánarabizmusát. Szaddám uralma fenntartásához ekkor még hajlandó lett volna a kurdok hatalomba való beválasztására, vagy elnyomásukra; mindenesetre, a második lehetőség sokkal jobban érvényesült. Ezen elnyomó törekvések legfontosabb eszközeivé a hadsereg és a rendőri szervezetek váltak.

1974-től fogva Taha Jasszin Ramadán – Szaddám egyik közeli társa – irányította a Néphadsereget. Mint a Ba'ath párt paramilitáris csoportja, a Néphadsereg mintegy ellensúlyként szerepelt a rendes fegyveres erők hatalomszerzési kísérletei ellen. Emellett az Általános Hírszerző Szakosztály (Mukhabarat), az állambiztonsági rendszer legnevezetesebb tagja a kínzásaitól és vérengzéseitől volt rettegett. Utóbbit Barzan Ibrahim al-Tikriti, Szaddám féltestvére vezette. 1982 után a külső megfigyelők már úgy vélték, hogy a szervezet célja Szaddám ellenségeinek megkeresése és eltüntetése volt, egyaránt Irakban, egyaránt azon kívül.[forrás?]

Huszein létjogosultságot adott az iraki nacionalizmusnak azon állításaival, amelyek szerint Irak különleges és dicső szereppel rendelkezik az arab világ történelmében. Elnökként Szaddám gyakran utald az Abasszid-korszakra, amely idején Bagdad ténylegesen az arab világ politikai, kulturális és gazdasági központja volt. Szintén sűrűn beszélt Irak iszlám előtti korszakáról, Mezopotámiáról is, célozva olyan uralkodókra, mint II. Nabú-kudurri-uszur és Hammurapi. Ennek kapcsán jelentős anyagi támogatást nyújtott régészeti feltárásoknak. A gyakorlatban tehát megpróbálta összeegyeztetni a pánarabizmust és az iraki nacionalizmust, egy olyan arab világ látomásának hirdetésével, amelyet Irak egyesített és vezet.

Ereje megszilárdulásának jeleként Szaddám személyi kultusza szétáradt az iraki társadalomban. Számtalan portré, plakát, emlékmű és falfestmény született dicsőítésére Irak teljes területén. Arca látható volt irodaépületek, iskolák, repülőterek és üzletek falain is, csakúgy, mint az akkori iraki bankjegyeken. Kultusza tükrözte azon törekvéseit, amelyekkel országa minden csoportja előtt a legmegfelelőbb vezetőként kívánt feltűnni: viselt beduin népviseletet, hagyományos iraki földműves öltözetet, sőt, néha kurd ruhákat. Másfelől nyugati öltönyökben is megjelent, mintegy azt sugallva, hogy ő egy elegáns és korszerű vezér. Időnként ájtatos muszlimként lehetett megfigyelni, ennek megfelelő öltözékben, Mekka felé imádkozva.

Külpolitikája

Külpolitikája tekintetében Szaddám azt kívánta elérni, hogy Irak a Közép-Kelet egyik vezető állama legyen.

Az irak–iráni háború (1980–1988)

1979-ben Mohammad Reza Pahlavi iráni sahot egy felkelés letaszította trónjáról. Irán élére Khomeini ajatollah került. Ez a forradalmi Síita iszlám térnyeréséhez vezetett a régió nagyobb síita lakossággal rendelkező országaiban, így Irakban is. Szaddam Huszein félelemmel tekintett a terjedőben lévő radikális iszlám ideológiára, melyet főleg országának síita lakossága tett magáévá. Szaddám és Khomeini között még személyes ellentétek is voltak, amelyeknek az eredete az 1970-es évekre vezethető vissza, amikor Khomeini Irakba menekült Iránból az üldözés elől, és a síiták szent városában, Al-Nadzsafban szervezett erős politikai, vallási közösséget. 1975 körül, amikor az iráni sah az országa és Irak közti kapcsolatok javítására törekedett, Szaddám egyetértett azzal, hogy Khomeinit Irakból is el kell űzni. Így nem csoda, hogy iráni hatalomátvétele után Khomeini egyik céljaként az iraki rendszer megdöntését jelölte meg.

Kisebb határmenti incidensekre már rögtön az iráni forradalom győzelme után sor került, de a nyílt háború 1980. szeptember 22-én vette kezdetét. Casus belliként a két állam határát képező Shatt-Al-Arab víziút hovatartozása körüli vitát jelölték meg. A háború valós oka azonban az volt, hogy a nagyhatalmaknak (az USA-nak és a Szovjetuniónak) is érdekében állt a radikális iszlám eszme megfékezése, ezért támogatták az iráni rendszer megdöntésére irányuló háborút.

Az irak–iráni háború kezdetén a jó szervezett iraki haderő gyorsan elfoglalt több stratégiai pontot, és megpróbálták Irán olajtermelő kapacitását megbénítani. A fanatikus iszlám gárdisták erős ellenállásába ütköztek. A háború első időszakát leszámítva az iraki oldalon (is) megnőttek az emberveszteségek, ezért már 1982-től keresni kezdték a háborúból kivezető utat. Egyik oldal sem engedett követeléseiből, a háborút csak 1988-ban sikerült lezárni. A háború során Irak mind az irániak, mind pedig a kurd szeparatisták ellen bevetett vegyi fegyvereket is. A háborút Szaddám Huszein a nemzetiségekkel való leszámolásra is felhasználta. 1986–1989 között „Al-Anfal hadművelet” néven Szaddám és Ali Hasszán al-Madzsid népirtó hadjáratot vezetett a kurd, asszír és türkmén területek lakossága ellen, amely szárazföldi támadást, légicsapásokat, tömeges deportálásokat, vegyi fegyverek használatát, koncentrációs táborok létrehozását, települések tudatos lerombolását jelentette. E háború nyomán al-Madzsidot, aki Huszein mellett e szörnyűséget irányította, egyszerűen csak „Vegyész”-Alinak hívta a közbeszéd.

Kurd részről 200 000-re teszik az áldozatok számát. Az Amnesty International felmérése szerint kb. 17 000 embert nyilvánítottak eltűntnek. Fontos megemlíteni azt is, hogy nem „csak” népirtásról van szó, hanem tudatos kivégzésekről, vagyis a harcképes korban lévő férfiak tömeges lemészárlásáról, amely rengeteg árvát és özvegyet hagyott maga után. Az al-Anfal hadművelet keretein belül történt ugyan, de az esemény súlyánál fogva attól elkülönítve kezelendő az iraki hadseregnek Szaddám parancsára végrehajtott vegyi támadása a kurd nagyváros, Halabdzsah ellen 1986. március 16-án. Itt a hadsereg idegmérget és mérges gázt vetett be a civil – főleg nőkből és gyerekekből álló – lakosság ellen. Ezt az akciót a Human Rights Watch rögtön önmagában népirtássá nyilvánította, illetve ez a pusztítás volt a modern idők legnagyobb méretű, civil lakosság ellen irányuló vegyi fegyver támadása.

A háború előrehaladása során Szaddám egyre sűrűbben fordult segítségért a szomszédos arab államokhoz. Az irániak ekkor még nagyobb reményt láttak arra, hogy ők dönthetik meg Huszein hatalmát (és nem fordítva), síita felkelést robbantva ki Irakban, ezért most ők utasították el a békekezdeményezéseket. A háború végül 1988-ban patthelyzettel zárult le. Paradox módon az iraki támadással szembeni nemzeti mozgósítás és radikalizálódás (megdőlés helyett) megerősítette az iráni iszlám köztársaság rendszerét. Mindkét fél hatalmas károkat, milliós emberveszteséget szenvedett. Mind Irán, mind pedig Irak korábban virágzó gazdasága most romokban hevert. Emellett Irak külföldi kölcsönei (USA) az ország függő helyzetét is előidézték. Huszein már a háború alatt is kért – mint említettük – pénzbeli támogatást, kölcsönt az arab országoktól. Most ismét ezt tette, Irak újjáépítésének finanszírozására kért támogatást. Ez a súlyos anyagi probléma vezette el Irakot egy újabb háborúhoz, most a gazdag Kuvaittal szemben.

Feszültségek Kuvaittal

Az Irak–iráni háború alatt Irak jelentős adósságokat halmozott fel több országgal szemben. A háború alatt az ország gazdasága is nagy mértékben leromlott.
Elsősorban Irak pénzügyi válsága okozta a feszültségeket a gazdag szomszédjával, Kuvaittal szemben.

Szaddám ugyanis sürgette Kuvaitot, hogy engedjék el a velük szemben fennálló - a háború alatt felgyülemlett - Iraki tartozást, 30 milliárd dollárt. Kuvait azonban nem engedett a kérésnek.
Irak az olajexporttal próbálta leküzdeni a pénzügyi nehézségeket. Szaddám próbálta rávenni az olajat exportáló államokat, hogy csökkentsék az olajkitermelést, így növelve az olajárat.
Kuvait azonban nem így tett, és továbbra is nagy mennyiségű olajat exportált, így tartva alacsonyan az olajárakat, miközben Iraknak magas áron kellett volna eladnia az olaját, hogy tudja törleszteni az adósságokat.

Szaddám mindig azt hangsúlyozta, hogy Kuvait valójában Irak részét képezi történelmileg, és csak a Brit imperializmus ügyeskedése révén jöhetett létre Kuvait, mint független állam.
Ez és ehhez hasonló ideológiai és vallásos nézetek tovább erősítették a két ország közötti feszültségeket.

Szaddám továbbá arra panaszkodott, hogy Kuvait olyan olajkutakból nyert ki olajat, melyek szerinte az Iraki (vitatott) határvonalon belül húzódnak, ezért csapatokat küldött a határhoz.
A feszültségek egyre nőttek, ezért az Egyesült Államok nagykövete (April Glaspie) személyesen találkozott Szaddámmal 1990. július 25-én.
Szaddám azt mutatta, hogy a szándékai csupán a tárgyalásokra irányulnak, az Amerikaiak pedig látszólag nem akartak fegyveres konfliktusba bonyolódni.
Szaddám meg volt győződve arról, hogy az USA túl sokat fektetett az Irakkal való kapcsolatába (többet között Irak–iráni háború alatt), hogy feláldozza azt Kuvait miatt.

Később Irak és Kuvait részt vett egy utolsó közös tárgyaláson, amely eredménytelenül zárult, Szaddám pedig csapatokat küldött Kuvaitba.

Az öbölháború

1991 és 2003 között

2003: Az iraki háború

Az Amerikai Egyesült Államok politikai atmoszférája a 2001. szeptember 11-i, több ezer áldozatot követelő merénylet után a neokonzervatív frakció befolyása alá került. 2002 januárjában az USA akkori elnöke, George W. Bush ismertette az általa kigondolt „gonosz tengelyét”, amely Iránból, Észak-Koreából és Irakból állt, tovább vádolva az iraki rezsimet azzal, hogy „lépfenét, ideggázt és atomfegyvereket fejleszt már egy évtizede”, valamint hogy „büszkélkedik Amerika-ellenességével, és a terror támogatásával”. Noha a későbbiekben a vádak többsége koholtnak bizonyult, Bush elnök alig leplezetten kimondta Szaddám eltávolítására irányuló szándékát. Ezzel megindult az a kampány, amellyel az elnök saját céljának helyességéről kívánta meggyőzni az Egyesült Államok népét és a világ közvéleményét.

Amint a háború lehetősége felmerült, 2003. február 24-én Szaddám Huszein nagy terjedelmű interjút adott az amerikai CBS Newsnak; egy évtized óta ez volt az első, amerikaiakkal készített beszélgetése.

A teljes erőbedobással folyó háború elkerülésének szándékával az USA legalább kétszer megkísérelte Huszein elnök meggyilkolását, célzott légicsapásokkal, bombázással. A hírszerzési információk téves volta miatt ez nem sikerült; a kialakult helyzet jelentősen megzavarta az eredetileg kitervelt amerikai taktikát. Ennek dacára az iraki hadsereg és kormány három héttel az amerikai invázió megindítása, 2003. március 20. után teljesen összeomlott. Április elejére az Egyesült Államok és szövetségeseinek haderői Irak területének nagy részét elfoglalták, Szaddám hatalmát megdöntötték. A volt elnök azonban még Bagdad eleste, április 9. után is látható volt a városban rögzített filmfelvételeken, hívei körében.

Menekülése, majd fogságba esése

Elfogása után

Irak lerohanása után 2003 áprilisában Szaddám holléte továbbra is kérdéses maradt. Többször jelentették, hogy látták, de egyik eset sem bizonyult valóságosnak.
Ennek ellenére Szaddám hangfelvételeket tett közzé, melyekben ellenállásra búzdította híveit. Eközben nagy erőkkel keresték a diktátort.
Szaddám az amerikai "legkeresettebb irakiak" első helyére került fel. 2003. júliusában Szaddám 2 fia (Udajj és Kuszajj), valamint unokája (Musztafa) életét vesztette egy amerikaiakkal szembeni tűzharcban.

2003. december 13-án amerikai csapatoknak sikerült elfogniuk Szaddám Huszein-t egy Ad-Dawr (Al-Daur) melletti tanyán, ahonnan először egy Tikrit mellett lévő amerikai bázisra, majd később Bagdad közelébe szállították át.
2003. december 14-én az amerikaiak megerősítették a diktátor elfogását, és egy videót is közzétettek, ami bizonyította Szaddám elfogását.
Elfogásakor hosszú szakálla és hosszú haja miatt nehezen lehetett felismerni, de később megborotválták a biztosabb azonosítás végett.

A büntetőperében ellene felhozott vádak

Szaddám Huszein a bíróságon
  • Összesen több százezernyi észak-iraki kurd megölése 1986 és 1988 között.
  • Kirkuk ágyúzása.
  • Az iraki hadsereg Kuvaitból való kiűzését követően kitört dél-iraki síita felkelés véres leverése 1991-ben.
  • A dudzsaili mészárlás, amelyben a város 148 lakóját ölték meg egy Szaddám elleni merényletkísérlet miatt 1982-ben.
  • Több ezer síita kurd 1980-as elűzése észak-iraki lakóhelyéről a szomszédos Iránba.
  • A Halabdzsa kurd település ellen 1988-ban vegyi fegyverrel végrehajtott, becslések szerint ötezer ártatlan életet követelő támadás.
  • A befolyásos kurd Barzani-klán 8 ezer tagjának lemészárlása 1983-ban.
  • Kuvait lerohanása 1990-ben.
  • Vallási vezetők kivégzése 1974-ben.
  • Politikai ellenfelek kivégzése.
  • Vallási, világi és politikai pártok üldözése.
  • A mezopotámiai síkság 1991-ben megkezdett lecsapolása.

Halála

2004 júliusában

Az iraki bíróság 2006 novemberében ítélte akasztás általi halálra Szaddám Huszeint az 1982-es, 148 halálos áldozatot követelő dudzsaili mészárlás miatt. A volt iraki diktátort 2006. december 30-án, közép-európai idő szerint hajnali 4 óra körül akasztották fel. Beszámolók szerint a Koránt vitte magával. A kivégzésről készült felvétel szerint – és több szemtanú állítása szerint is – a volt iraki elnök ellenezte csuklya felhelyezését az akasztáshoz, közvetlenül a halála előtt nyugodt volt, iszlám imát mondott, amikor kinyílt alatta a csapóajtó.

A halálbüntetés végrehajtásának tényét a világ országai különbözőképpen fogadták: számos állam üdvözölte a halálhírt, és voltak olyanok is, amelyek elítélték. Az európai országok általában egyetértettek Szaddám bűnösségében, de felemelték a szavukat a halálbüntetés, mint lehetséges büntetőeszköz ellen. Az iraki közvélemény kurd és síita része örömhírként értelmezte az eseményt, míg a szunniták gyászba borultak.

Huszeint szülőfalujában temették el; sírhelye a róla elnevezett mecsetben van.

Megjegyzések

  1. A Szaddám személynév (helyes arab kiejtéssel [sˁɑd'dæːm]). A Huszein nem egy magyar értelemben vett utónév, hanem apja keresztneve; az Abd el-Madzsíd a nagyapjáé, s végül az et-Tikríti arra utal, hogy Tikrítben vagy annak környékén született.
  2. Születése dátumát a korabeli iraki viszonyok miatt soha sem jegyezték fel; ezt az időpontot kormánya jelölte meg, megközelítően pontosan. Szaddám Huszein minden valószínűség szerint tényleg az 1935 és 1939 közé eső időszakban jött világra.
  3. Hanna Batatu: The Old Social Classes and the Revolutionary Movements of Iraq. Princeton: Princeton University Press. 1978. 1084. o.  
  4. Charles R. H. Tripp: A history of Iraq. Cambridge: Cambridge University Press. 2007. 184. o.  
  5. Kanan Makiya: Republic of Fear. Los Angeles, London: Cambridge University of California Press. 1998. 6. o.  
  6. Kanan Makiya: Republic of Fear. Los Angeles, London: Cambridge University of California Press. 1998. 292–295. o.  
  7. Marion Farouq-Sluglett – Peter Sluglett: Iraq since 1958: From Revolution to dictatorship. London, New York: I.B. Tauris. 1990. 163. o.  
  8. Amatzia Baram: Saddam Husayn: A Political Profile, Jerusalem Quarterly 17, 1980.
  9. Kanan Makiya: Republic of Fear. Los Angeles, London: Cambridge University of California Press. 1998. 11–12. o.  
  10. James T. Quinlivan: Coup-Proofing: Its Practice and Consequences in the Middle East, in: International Security, Vol. 24, No. 2. (1999 ősz), pp. 131-165. Online: [1] és [2]
  11. Baram 1989 453
  12. Marion Farouq-Sluglett – Peter Sluglett: Iraq since 1958: From Revolution to dictatorship. London, New York: I.B. Tauris. 1990. 206. o.  
  13. Kanan Makiya: Republic of Fear. Los Angeles, London: Cambridge University of California Press. 1998. 111. o.  
  14. Kanan Makiya: Republic of Fear. Los Angeles, London: Cambridge University of California Press. 1998. 295. o.  

Lásd még

Commons
A Wikimédia Commons tartalmaz Szaddám Huszein témájú médiaállományokat.
Commons
A témához kapcsolódó idézetek a Magyar Wikidézetekben:
Idézetek Szaddámtól.

Külső hivatkozások

Irodalom

  • Bernard Lewis: The Midde East – 200 years of History... Phoenix, 2000. (http://www.orionbooks.com) (angolul)
  • Marion und Peter Sluglett: Der Irak seit 1958 – von der Revolution zur Diktatur. Frankfurt, 1990. (németül)


Elődje:
Ahmed Haszan al-Bakr
Az Iraki Köztársaság elnöke
19792003
Az Iraki Köztársaság címere
Utódja:
USA–brit katonai megszállás