شک‌گرایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish

شک‌گرایی یا شکاکیت (به انگلیسی: Skepticism) یکی از مکاتب زیرمجموعهٔ خردگرایی است.

شک‌گرایان اصراری بر اثبات و پافشاری بر عقاید خود و دیگران نداشته و همواره آمادهٔ شنیدن نظریات دیگرند. شک‌گرایان ابایی از اعتراف به نادانی در مواردی که علم روز هنوز به جواب قطعی نرسیده ندارند (بر خلاف بسیاری مکاتب و ادیان که صرف ندانستن چرایی رخدادها را از براهین اثبات معبود خویش برمی‌شمارند). همچنین، در بسیاری موارد با وجود نظریات غالب، اقدام به تأیید یا تکذیب موضوعی نمی‌کنند.

البته شک‌گرایی، به‌معنای بی‌تفاوتی در مقابل رویدادهای روز نیست. شک‌گرایان، خود را موظف به تلاش برای به دست آوردن پاسخ‌های محکم‌تر و نزدیک‌تر به حقیقت می‌دانند؛ اما از آن سو هیچ پاسخی ایشان را از شنیدن نظریات بعدی منصرف نخواهد کرد. شک‌گرایان در حوزهٔ علم، همواره آویخته به آخرین و مستندترین نظریات و دستاوردها هستند.

از مشخصات شک‌گرایی می‌توان به عدم ثبات و قطعیت، اندیشهٔ پیوسته و به چالش کشیدن پیش‌فرض‌ها و گهگاه بدیهیات (به‌زعم دیگران) اشاره کرد.

شک‌گرایی ناظر به معرفت به حقیقت است و نه خود حقیقت؛ اما ممکن است در نظر برخی شک‌گرایان، «حقیقت» یک موضوع نسبی باشد و نه مطلق (بر خلاف مثلاً بعضی ادیان سامی که حقیقت مطلق را ذات باری‌تعالی می‌پندارند).

چیستی شکاکیت[ویرایش]

شاید مهم‌ترین پرسش معرفت‌شناسی قلمرو معرفت باشد یعنی پرسش از محدوده معرفت آدمی که ممکن است متحقق شود. این پرسش که دامنه و قلمرو این معرفت کجاست؟ معرفت آدمی در چه موردی ناممکن است؟ یعنی آیا در جهان پیرامون ما یا در درون ما آدمیان، ممکن است چیزها یا امور یافت شود که ما هرگز نتوانیم به آن‌ها معرفت پیدا کنیم یا در باور به آن‌ها موجه باشیم؟ پاسخ این سؤال ممکن است مثبت یا منفی باشد ولی نگرش شکاکانه می‌گوید قلمرو معرفت آدمی محدود است. آدمی بسیاری از نادانسته‌هایش را جز موضوعات پژوهش قرار می‌دهد اما از نگاه شکاکان، آدمی به اتکای امکانات شناختی‌اش اساساً بعضی از امور را نمی‌تواند بداند و این متفاوت است با اینکه بگوییم آدمی بعضی از چیزها را فعلاً نمی‌داند. مطابق نظر شکاک فلسفی، معرفت آدمی دارای یک گونه مرزبندی معرفتی است، به‌گونه‌ای که بیرون از آن مرزها اصولاً منطقه ممنوعه معرفت به‌شمار می‌رود و آن‌ها را باید اموری نادانستنی تلقی کرد نه نادانسته‌ها (دانستنی در برابر نادانسته یا مجهول).
از نگاه بعضی افراد چالش‌های شکاکانه جدی نیستند، و شکاکیت اصولاً در مسیری ناموافق با طبیعت عقلانی آدمی در جریان است و اگر ذهن در وضعیت عادی و طبیعی باشد هرگز به دام مدعای شکاکانه گرفتار نمی‌آید. آدمی بسیاری از چیزها را می‌داند و می‌تواند بداند همچنین جریان زندگی عادی تنها در بستر معرفت به بسیاری از امور است که می‌تواند جریان داشته باشد. اما سؤال این است که «مسیر طبیعت عقلانی» یا «وضعیت عادی زندگی» چیست؟ گویا منظور از چنین برداشتی علم متعارف می‌باشد. با این وجود حتی اگر مقصود دریافت‌های متعارف نیز باشد، نمی‌توان چنین نتیجه گرفت. در ضمن اینکه آیا هر باوری را تنها به این دلیل که مبتنی بر دریافت‌های متعارف است، باید معرفت تلقی کرد؟ آیا اینکه فردی از مسافرت صرفنظر کند تنها به این دلیل که دیشب خوابی دیده و باور کرده‌است اتفاق بدی برای او خواهد افتاد. در علم متعارف ما هم دلایل پرشماری وجود دارند که چنین‌اند. از همین روی، باورهایی که هم صادق باشند و هم موجه چندان هم به آسانی بدست نمی‌آیند.
نگرش شکاکانه دائماً تلاش دارد تا بر فاصله بین باور و باور موجه و همچنین بین باور موجه و معرفت انگشت نهد. این دو، در واقع، دو فاز مهم شکاکیت هستند. در مرحله نخست شکاک تلاش می‌کند تا روشن سازد «هیچ چیز را نمی‌توان به گونه‌ای موجه باور کرد.» و در مرحله دوم تلاش می‌کند حتی اگر بپذیریم می‌توان چیزی را به گونه موجهی باور کرد، نباید گمان کرد که این باور موجه لزوماً معرفت است. چرا که باور موجه تنها هنگامی معرفت است که صادق نیز باشد. بدین ترتیب چالش‌های شکاکیت شکل می‌گیرد. حتی از نظر شکاکان «ممکن است باورهایی باشند که موجه‌اند ولی به دلیل نبود عنصر صدق، معرفت نیستند.» معقول بودن چنین احتمالی، مبنای بسیاری از چالش‌های شکاکانه‌است. مثلاً هر کدام از ما می‌تواند به‌گونه‌ایی موجه موضوعی را باور کند، حال آنکه هرگز بدان معرفت نداشته باشد، زیرا در توهم‌های حس اساساً چیزی در واقعیت نیست، تا بتوان بدان معرفت داشت. پس می‌بینیم چگونگی شکل‌گیری چالش‌های شکاکانه نشان می‌دهد چرا این چالش‌ها را باید مهم شمرد و نادیده گرفتن اهمیت این چالش‌ها هرگز از واقعیت آن‌ها نمی‌کاهد.

انواع ادعاهای شکاکانه[ویرایش]

آنچه انواع ادعاهای شکاکان را به وجود می‌آورد وضعیت ادعای شکاکانه از نظر شمول و فراگیری آن است. این ادعاها به دو دسته تقسیم می‌شوند ادعاهای شکاکیت مطلق[۱] و ادعاهای شکاکیت محدود.[۲]

شکاکیت مطلق[ویرایش]

شکاکیت مطلق مدعی آن است تحقق هر موردی از معرفت ناممکن است.
بنا به ادعاهای شکاکیت مطلق، آدمی هیچ چیز را نمی‌تواند بداند و بنا به قرائت شدیدتر، دربارهٔ هیچ باوری نیز نمی‌تواند موجه باشد. گاهی شکاکیت مطلق را شکاکیت افراطی[۳] به‌شمار می‌آورند که بر تفکر شکاکان یونان باستان بازمی‌گردد. دو انتقاد از شکاکیت مطلق بدین شرح است:

(۱) شکاکیت مطلق به گونه‌ای دچار ناسازگاری درونی است. یعنی شکاک مطلق مدعی آن است که «هیچ چیزی را نمی‌توان دانست» اما آیا او واقعاً می‌داند که «هیچ چیز را نمی‌توان دانست»؟ اگر او بپذیرد که چنین چیزی را نمی‌توان دانست، بنابراین چگونه مدعی آن است؟ اما اگر او بپذیرد که چنین چیزی را می‌داند، ادعای او گرفتار گونه‌ای ناسازگاری، و به تعبیری خود–متناقض است. اگر مفاد گزاره‌ای خود را ابطال کند، این گزاره خود-متناقض است. اگر شکاک می‌داند که «هیچ چیزی را نمی‌توان دانست» پس او نمی‌تواند مدعی آن باشد که هیچ چیزی را نمی‌توان دانست؛ زیرا این خود موردی از دانستن است و آن ادعای کلی را نقض می‌کند. اما از سوی دیگر، اگر واقعاً هیچ چیزی را نمی‌توان دانست؛ بنابراین او همین را نیز نمی‌تواند بداند که هیچ چیزی را نمی‌توان دانست. دو قرائت از شکاکیت مطلق را باید در کتب معرفت‌شناسی جست که یکی قرائت شکاکیت آکادمیک[۴] () و دیگری شکاکیت پیرونی[۵] () می‌باشد.
مدعای شکاکیت مطلق آن است که هیچ چیز را نمی‌توان دانست که اگر این ندانستن معطوف به معرفت باشد قرائت حداقلی شکاکیت مطلق است و اگر این ندانستن متوجه باور موجه باشد قرائت قوی‌تر شکاکیت مطلق که قرائت حداکثری از شکاکیت مطلق خواهد بود. نقادان شکاکیت مطلق بر آن هستند که چنین ادعایی دچار ناسازگاری و خود تناقضی است. بدین ترتیب منتقدان این نوع شکاکیت می‌پرسند آیا شکاک همین موضوع را می‌داند یا نمی‌داند؟ حال چنانچه آنان بگوید این موضوع را می‌دانیم پس آنان حداقل به چیزی علم دارند و اگر بگوید نمی‌دانیم آنان چطور چنین حکمی را صادر نموده‌اند؟ ولی گویا انتقاد به شکاکیت بنابر فرض هنگامی وارد است که شکاک به جز دانستن و ندانستن هیچ گزینه‌ای دیگر در اختیار نداشته باشد. در حالیک ه باور اعم از معرفت است. از همین رو اعم (باور موجه) می‌تواند باشد. حتی اگر اخص (معرفت) در کار نباشد. بدین معنا می‌توان دربارهٔ گزاره‌ای باور موجه داشت ولی معرفت نداشت. ما در بسیاری از مواقع به گونه‌ای موجه به گزاره‌ای باور داریم حتی اگر واقعاً آن را نتوانیم بدانیم.
درخصوص این انتقاد به قرائت حداقلی، شکاک خواهد گفت «هیچ چیزی را نمی‌توان دانست» و این گونه از ادعای شکاکانه به هیچ روی خود- متناقض نیست. به بیان ساده‌تر، شکاک بدون گرفتار آمدن به خود تناقضی می‌تواند باور موجه داشته باشد مبنی بر اینکه هیچ موردی از معرفت ممکن نیست؛ بنابراین از راه انتقاد یاد شده نمی‌توان راه او را بست.

(۲) شکاک مطلق نمی‌تواند به لحاظ عملی نگرش خود را چندان جدی بگیرد. به بیان دیگر التزام به پی‌آمدهای علمی این نگرش تقریباً ناممکن است. شکاک مانند افراد دیگر می‌خورد، می‌آشامد، به هنگام بروز خطر می‌گریزد و برنداشته‌ها حسرت می‌خورد. چنین شخصی با آنچه در پیرامون او می‌گذرد، بر وفق نگرشش رفتار نمی‌کند و او بمانند همان شخصی رفتار می‌کند که دربارهٔ آن‌ها بسیاری از چیزها را می‌داند. با این که این انتقاد همه‌فهم‌تر از انتقاد پیشین است لیکن این موضوع را مفروض گرفت است که هر کس چنان رفتار می‌کند که می‌داند.
اما ظاهراً این فرض نیازمند بررسی است. به سادگی می‌توان به رویکرد پیشین مراجعه کرد، یعنی دانستن به چیزی را با دانستن باوری موجه دربارهٔ آن جانشین کرد. شکاک مطلق در همه موارد عمل باور دارد و این او را ملزم نمی‌دارد که در آن موارد معرفت نیز داشته باشد.

شکاکیت محدود[ویرایش]

شکاکیت محدود[۶] مدعی است موارد معرفت تنها به برخی از حیطه‌ها امکان‌ناپذیر است، یعنی تنها پاره‌ای از امور دانستنی هستند. این گونه شکاکیت را می‌توان شکاکیت معتدل به‌شمار آورد. چرا که می‌توان با تمهیداتی از ناسازگاری درونی و نتایج آن اجتناب کرد. انواع شکاکیت محدود بسته به نوع استدلال‌ها و مستندهایش انواع گوناگونی دارد. برخی از آن‌ها می‌گویند گزاره‌های مابعدالطّبیعی بیرون از حیطهٔ امکان معرفت می‌باشد، برخی دیگر دربارهٔ گزارهٔ اخلاقی، برخی معرفت تجربی را ناممکن قلمداد کرده‌اند. یکی از راه‌های رویارویی با شکاکیت محدود این است که نشان داده می‌شود این نوع شکاکیت، محدود به حیطه موردنظر نخواهد ماند یعنی مستلزم شکاکیت مطلق است، آنگاه همه آنچه امکان دارد در شکستن شکاکیت مطلق بکار گرفت.
یکی از صورت‌های شکاکیت از راه استدلال است. این نوع شکاکیت هم عوامل آکادمیک دارد و هم عوامل غیرآکادمیک. دلایل غیر آکادمیک از تعارض باورهای موجه و صادق افراد که منظومه‌های بسامان (سیستماتیک) معرفتی دارند، با سایر باورها در فرهنگ‌ها و شرایط دیگر به وجود می‌آید. ایشان معمولاً می‌پرسند: آیا توجیه معیار قاطع و روشنی دارد؟ آیا توجیه می‌تواند بر معیارهایی تکیه کند که از بروز مواردی این چنینی جلوگیری نماید؟ آیا می‌توان هم دربارهٔ هر کدام از این باورها و همچنین دربارهٔ باورهای رقیبشان واقعاً موجه بود؟ اگر بگویم دسته‌ای از این باورها موجه‌اند، آنگاه باید برای این تنوع تبین ویژه‌ای ارائه کنیم. اما اگر بگوییم هیچ‌کدام از این باورها واقعاً موجه نیستند، آنگاه باید بپذیریم که به انتهای نگرش شکاکانه رسیده‌ایم.
اما عوامل آکادمیک شکاکیت از راه استدلال شک‌های کلی و بسامان می‌سازند که دارای نگرش فلسفی‌اند و هر روز به تبع پیشرفت فلسفه از مفاهیم جدید فلسفی بیشتری برخوردار می‌شوند. مثلاً در بحث تحلیل معرفت به باور صادق موجه آنان اگر بخواهند ناممکن بودن تحقق معرفت سامان دهند، آن‌ها پیش از آن به دنبال آن هستند که بگویند دقیقاً این چه چیزی است که امکان وقوع ندارد. یعنی شکاکیت از راه استدلال آکادمیک معمولاً معرفت و مؤلفه‌های سازنده آن را جدی می‌گیرند. آنان می‌گویند داشتن چیزی یعنی کسب یقین نسبت به آن و یقین بدست نمی‌آید مگر با تردیدناپذیری[۷] و تجدیدنظرناپذیری.[۸] تردیدناپذیری یعنی معرفت باید از هرگونه شک و تردید مصون و ایمن باشد. خطاناپذیری یعنی نباید هیچگونه بتواند موضوع تجدید نظر و بازبینی قرار بگیرد. ظاهراً با چنین شرایطی احراز معرفت امکان‌پذیر نخواهد بود. این همان مطلوب نظر شکاکان است از آن رو که این نگرش با مفاهیم فلسفی همراه‌اند و استدلال‌های شکاکانه با کاربست این گونه از مفاهیم شکاکیت ترید می‌کند که بهتر است شکاکیت فلسفی نامیده شود.

شکاکیت، معرفت و توجیه معرفتی[ویرایش]

شکاکیت هم در حیطه معرفت و هم در حیطه باور موجه مطرح است. اگر بخواهیم بدانیم نگرش شکاکانه این دو گونه شکاکیت را چگونه پیش می‌برد باید ابتدا به شکاکیت فلسفی دربارهٔ معرفت و سپس شکاکیت فلسفی دربارهٔ توجیه معرفتی را مورد بررسی قرار دهیم. شکاکیت فلسفی دربارهٔ معرفت به مؤلفه توجیه حمله‌ور می‌شود از نگاه شکاک دربارهٔ معرفت چیزی نمی‌توان دانست زیرا در مورد هیچ چیز نصاب لازم از توجیه را نمی‌توان داشت. یعنی نمی‌توان صدق گزاره مثل P را چنان‌که باید احراز کرد. در این گونه موارد ما دارای باور موجه هستیم ولی چنان‌که باید نه و به تعبیر فنی‌تر توجیه به اندازه کافی یا توجیه در مرتبه K نداریم.
صورت بندی این گونه شکاکیت چنین است:

شخص S گزارهP را می‌داند اگر و تنها اگر شخص S در باور به گزاره صادق P دارای توجیه در مرتبه K باشد.

در واقع شکاک در باب معرفت تلاش می‌کند تا اثبات کند هرگز نمی‌توان دربارهٔ هیچ گزاره‌ای، یا دست کم دربارهٔ دسته خاصی از گزاره‌ها به توجیه مرتبه k رسید. بدین ترتیب هرگز نمی‌توان به گزاره P معرفت پیدا کرد. شکاکیت دربارهٔ توجیه معرفتی در مقایسه با شکاکیت دربارهٔ معرفت جدی تر و به لحاظ معرفت‌شناسی تهدید آمیزتر است. زیرا مدعای این گونه شکاکیت این است که نه تنها به معرفت به گزاره P ناممکن است، بلکه حتی باور به گزاره P نیز نمی‌تواند موجه باشد. این بدان معناست که به گزاره P نه تنها نمی‌تواند توجیه در مرتبه K داشته باشد، بلکه گزاره P هیچگونه توجیه دیگری نیز نمی‌تواند داشته باشد. این نوع شکاکیت، شکاکیت حداکثری است. ناگفته پیداست شکاکیت دربارهٔ توجیه معرفتی دربردارنده مدعای شکاکیت دربارهٔ معرفت نیز هست. اما عکس آن صادق نیست.

ادبیات شک گرایانه[ویرایش]

کاندید اثر ولتر.

موبی دیک اثر هرمان ملویل.

منابع[ویرایش]

  1. unrestricted skepticism
  2. restricted specticism
  3. extreme skepticism
  4. academic skepticism
  5. Pyrrhonian skepticism
  6. restricted skepticism
  7. infallibility
  8. irrevisability
  • م. ماشین. شک گرایی.

Skepticism (American English) or scepticism (British English, Australian English, and Canadian English) is generally a questioning attitude or doubt towards one or more items of putative knowledge or belief or dogma.[1][2] It is often directed at domains, such as the supernatural, morality (moral skepticism), theism (skepticism about the existence of God), or knowledge (skepticism about the possibility of knowledge, or of certainty).[3] Formally, skepticism as a topic occurs in the context of philosophy, particularly epistemology, although it can be applied to any topic such as politics, religion, and pseudoscience.

Philosophical skepticism comes in various forms. Radical forms of skepticism deny that knowledge or rational belief is possible and urge us to suspend judgment on many or all controversial matters. More moderate forms of skepticism claim only that nothing can be known with certainty, or that we can know little or nothing about the big question in life, such as whether God exists or whether there is an afterlife. Religious skepticism is "doubt concerning basic religious principles (such as immortality, providence, and revelation)".[4] Scientific skepticism concerns testing beliefs for reliability, by subjecting them to systematic investigation using the scientific method, to discover empirical evidence for them.

Definition

In ordinary usage, skepticism (US) or scepticism (UK) (Greek: 'σκέπτομαι' skeptomai, to search, to think about or look for; see also spelling differences) can refer to:

  1. an attitude of doubt or a disposition to incredulity either in general or toward a particular object;
  2. the doctrine that true knowledge or some particular knowledge is uncertain;
  3. the method of suspended judgment, systematic doubt, or criticism that is characteristic of skeptics (Merriam–Webster).

In philosophy, skepticism can refer to:

  1. a mode of inquiry that emphasizes critical scrutiny, caution, and intellectual rigor;
  2. a method of obtaining knowledge through systematic doubt and continual testing;
  3. a set of claims about the limitations of human knowledge and the proper response to such limitations.

Philosophy

As a philosophical school or movement, skepticism arose both in ancient Greece and India. In India the Ajñana school of philosophy espoused skepticism. It was a major early rival of Buddhism and Jainism, and a major influence on Buddhism. Two of the foremost disciples of the Buddha, Sariputta and Moggallāna, were initially the students of the Ajñana philosopher Sanjaya Belatthiputta, and a strong element of skepticism is found in Early Buddhism, most particularly in the Aṭṭhakavagga sutra. Since skepticism is a philosophical attitude and a style of philosophising rather than a position, the Ajñanins may have influenced other skeptical thinkers of India such as Nagarjuna, Jayarāśi Bhaṭṭa, and Shriharsha.[5]

In Greece philosophers as early as Xenophanes (c. 570 – c. 475 BC) expressed skeptical views, as did Democritus[6] and a number of Sophists. Gorgias, for example, reputedly argued that nothing exists, that even if there were something we could not know it, and that even if we could know it we could not communicate it.[7] The Heraclitean philosopher Cratylus refused to discuss anything and would merely wriggle his finger, claiming that communication is impossible since meanings are constantly changing.[8] Socrates also had skeptical tendencies, claiming that he knew nothing, or at least nothing worthwhile.[9]

There were two major schools of skepticism in the ancient Greek and Roman world. The first was Pyrrhonism, was founded by Pyrrho of Elis (c. 360–270 BCE). The second was Academic Skepticism, so-called because its two leading defenders, Arcesilaus (c. 315–240 BCE) who initiated the philosophy, and Carneades (c. 217–128 BCE), the philosophy's most famous proponent, were heads of Plato's Academy. Pyrrhonism's aims are psychological. It urges suspension of judgment (epoche) to achieve mental tranquility (ataraxia). The Academic Skeptics denied that knowledge is possible. The Academic Skeptics claimed that some beliefs are more reasonable or probable than others, whereas Pyrrhonian skeptics argue that equally compelling arguments can be given for or against any disputed view.[10] Nearly all the writings of the ancient skeptics are now lost. Most of what we know about ancient skepticism is from Sextus Empiricus, a Pyrrhonian skeptic who lived in the second or third century CE. His works contain a lucid summary of stock skeptical arguments.

Ancient skepticism faded out during the late Roman Empire, particularly after Augustine (354–430 CE) attacked the skeptics in his work Against the Academics (386 CE). There was little knowledge of, or interest in, ancient skepticism in Christian Europe during the Middle Ages. Interest revived during the Renaissance and Reformation, particularly after the complete writings of Sextus Empiricus were translated into Latin in 1569. A number of Catholic writers, including Francisco Sanches (c. 1550–1623), Michel de Montaigne (1533–1592), Pierre Gassendi (1592–1655), and Marin Mersenne (1588–1648) deployed ancient skeptical arguments to defend moderate forms of skepticism and to argue that faith, rather than reason, must be the primary guide to truth. Similar arguments were offered later (perhaps ironically) by the Protestant thinker Pierre Bayle in his influential Historical and Critical Dictionary (1697–1702).[11]

The growing popularity of skeptical views created an intellectual crisis in seventeenth-century Europe. One major response was offered by the French philosopher and mathematician René Descartes (1596–1650). In his classic work, Meditations of First Philosophy (1641), Descartes sought to refute skepticism, but only after he had formulated the case for skepticism as powerfully as possible. Descartes argued that no matter what radical skeptical possibilities we imagine there are certain truths (e.g., that thinking is occurring, or that I exist) that are absolutely certain. Thus, the ancient skeptics were wrong to claim that knowledge is impossible. Descartes also attempted to refute skeptical doubts about the reliability of our senses, our memory, and other cognitive faculties. To do this, Descartes tried to prove that God exists and that God would not allow us to be systematically deceived about the nature of reality. Many contemporary philosophers question whether this second stage of Descartes’ critique of skepticism is successful.[12]

In the eighteenth century a powerful new case for skepticism was offered by the Scottish philosopher David Hume (1711–1776). Hume was an empiricist, claiming that all genuine ideas can be traced back to original impressions of sensation or introspective consciousness. Hume argued forcefully that on empiricist grounds there are no sound reasons for belief in God, an enduring self or soul, an external world, causal necessity, objective morality, or inductive reasoning. In fact, he argued that "Philosophy would render us entirely Pyrrhonian, were not Nature too strong for it."[13] As Hume saw it, the real basis of human belief is not reason, but custom or habit. We are hard-wired by nature to trust, say, our memories or inductive reasoning, and no skeptical arguments, however powerful, can dislodge those beliefs. In this way, Hume embraced what he called a "mitigated" skepticism, while rejecting an "excessive" Pyrrhonian skepticism that he saw as both impractical and psychologically impossible.

Hume's skepticism provoked a number of important responses. Hume's Scottish contemporary, Thomas Reid (1710–1796), challenged Hume's strict empiricism and argued that it is rational to accept "common-sense" beliefs such as the basic reliability of our senses, our reason, our memories, and inductive reasoning, even though none of these things can be proved. In Reid's view, such common-sense beliefs are foundational and require no proof in order to be rationally justified.[14] Not long after Hume's death, the great German philosopher Immanuel Kant (1724–1804) argued that human moral awareness makes no sense unless we reject Hume's skeptical conclusions about the existence of God, the soul, free will, and an afterlife. According to Kant, while Hume was right to claim that we cannot strictly know any of these things, our moral experience entitles us to believe in them.[15]

Today, skepticism continues to be a topic of lively debate among philosophers.[16]

Religion

Religious skepticism generally refers to doubting given religious beliefs or claims. Historically, religious skepticism can be traced back to Xenophanes, who doubted many religious claims of the time. Modern religious skepticism typically emphasizes scientific and historical methods or evidence, with Michael Shermer writing that skepticism is a process for discovering the truth rather than general non-acceptance.[clarification needed] For example, a religious skeptic might believe that Jesus existed while questioning claims that he was the messiah or performed miracles (see historicity of Jesus). Religious skepticism is not the same as atheism or agnosticism, though these often do involve skeptical attitudes toward religion and philosophical theology (for example, towards divine omnipotence). Religious people are generally skeptical about claims of other religions, at least when the two denominations conflict concerning some stated belief. Additionally, they may also be skeptical of the claims made by atheists.[17] The historian Will Durant writes that Plato was "as skeptical of atheism as of any other dogma".

Science

A scientific or empirical skeptic is one who questions beliefs on the basis of scientific understanding and empirical evidence.

Scientific skepticism may discard beliefs pertaining to purported phenomena not subject to reliable observation and thus not systematic or testable empirically. Most scientists, being scientific skeptics, test the reliability of certain kinds of claims by subjecting them to a systematic investigation using some type of the scientific method.[18] As a result, a number of claims are considered as "pseudoscience", if they are found to improperly apply or ignore the fundamental aspects of the scientific method.

Auditing

Professional skepticism is an important concept in auditing. It requires an auditor to have a "questioning mind", to make a critical assessment of evidence, and to consider the sufficiency of the evidence.[19]

See also

Notes

  1. ^ Popkin, R. H. The History of Skepticism from Erasmus to Descartes (rev. ed. 1968); C. L. Stough, Greek Skepticism (1969); M. Burnyeat, ed., The Skeptical Tradition (1983); B. Stroud, The Significance of Philosophical Skepticism (1984). Encyclopedia2.thefreedictionary.com.
  2. ^ "Philosophical views are typically classed as skeptical when they involve advancing some degree of doubt regarding claims that are elsewhere taken for granted." utm.edu
  3. ^ Greco, John (2008). The Oxford Handbook of Skepticism. Oxford University Press, US. ISBN 9780195183214.
  4. ^ "Definition of SKEPTICISM". www.merriam-webster.com. Retrieved 5 February 2016.
  5. ^ Matilal 2004, pp. 52-75.
  6. ^ Diogenes Laërtius (tr. Hicks, 1925), ix.72. See also Bakalis (2005, p.86)
  7. ^ W. T. Jones, A History of Western Philosophy. New York: Harcourt, Brace, 1952, p. 60 n. 45.
  8. ^ Richard H. Popkin, "Skepticism", in Paul Edwards, ed., The Encyclopedia of Philosophy, vol. 7. New York: Macmillan, 1967, p. 449.
  9. ^ Allan Hazlett, A Critical Introduction to Skepticism. London: Bloomsbury, 2014, p. 4-5.
  10. ^ Popkin, "Skepticism", p. 450.
  11. ^ Richard H. Popkin, The History of Skepticism from Erasmus to Spinoza, rev. ed. Berkeley: University of California Press, 1979, chaps 1 and 2.
  12. ^ See, e.g., Popkin, The History of Skepticism, p. 210.
  13. ^ Quoted in Popkin, "Skepticism", p. 456.
  14. ^ Popkin, "Skepticism", p. 456.
  15. ^ Popkin, "Skepticism", p. 457.
  16. ^ See, e.g., John Greco, ed., The Oxford Handbook of Skepticism. New York: Oxford University Press, 2008.
  17. ^ Mann, Daniel. "Skeptical of Atheism". Apologetics for Today. Retrieved 2 December 2013.
  18. ^ "Scientific Skepticism, CSICOP, and the Local Groups - CSI". www.csicop.org. Retrieved 5 July 2018.
  19. ^ "AU 230 Due Professional Care in the Performance of Work". pcaobus.org. Retrieved 28 April 2018.

Sources

Further reading

External links