آرتور شوپنهاور
آرتور شوپنهاور | |
|---|---|
شوپنهاور در سال ۱۸۵۹ | |
| زادهٔ | ۲۲ فوریهٔ ۱۷۸۸ |
| درگذشت | ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ (۷۲ سال) |
| تحصیلات |
|
| دوره | فلسفه قرن نوزدهم |
| حیطه | فلسفه غرب |
| مکتب | |
| محل کار | دانشگاه برلین |
| پایاننامه | On the Fourfold Root of the Principle of Sufficient Reason (۱۸۱۳) |
| دیگر راهنمایان دانشگاهی | گوتلوب ارنست شولتسه کارل کریستیان فریدریش کراوزه |
علایق اصلی | متافیزیک، زیباییشناسی، فلسفه اخلاق، اخلاق، روانشناسی |
ایدههای چشمگیر | |
| امضاء | |
آرتور شوپنهاور (به آلمانی: Arthur Schopenhauer) (آلمانی: [ˈaʁtu:ɐ̯ ˈʃo:pn̩haʊɐ] ؛ ۲۲ فوریهٔ ۱۷۸۸ – ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰) فیلسوف اهل آلمان بود. او بیش از همه بهخاطر اثرش در سال ۱۸۱۸ با عنوان جهان همچون اراده و تصور (گسترشیافته در ۱۸۴۴) شناخته میشود؛ اثری که در آن جهان پدیداری بهمنزلهٔ تجلیِ ارادهای نومنال، کور و غیرعقلانی توصیف میشود.[۹][۱۰][۱۱] شوپنهاور با تکیه بر ایدئالیسم استعلاییِ ایمانوئل کانت، نظامی متافیزیکی و اخلاقی با رویکرد خداناباوری پدیدآورد که ایدههای رایجِ ایدئالیسم آلمانی را رد میکرد.[۷][۸]
شوپنهاور از نخستین فیلسوفان در سنت غربی بود که آموزههای مهمی از فلسفهٔ هندی مانند ریاضتطلبی، انکارِ خود و تصورِ جهان بهمثابهٔ نمود را پذیرفت و تأیید کرد.[۱۲] آثار او نمونهای برجسته از بدبینی فلسفی دانسته شدهاند.[۱۳] با آنکه آثارش در زمان حیاتش چندان مورد توجه قرار نگرفت، پس از مرگ تأثیر گستردهای بر حوزههای گوناگون از جمله فلسفه، ادبیات و علم گذاشت. نوشتههای او دربارهٔ زیباییشناسی، اخلاق و روانشناسی الهامبخش بسیاری از اندیشمندان و هنرمندان بوده است.
زندگی
[ویرایش]
آرتور شوپنهاور در ۲۲ فوریهٔ ۱۷۸۸ در دانزیگ (در آن زمان بخشی از مشترکالمنافع لهستان-لیتوانی؛ گدانسکِ امروزی در لهستان)، در خیابان هایلیگگایستگاسه (نشانی امروزی: شوینتِگو دوخا ۴۷) زاده شد. او فرزند هاینریش فلوریس شوپنهاور و همسرش یوهانا شوپنهاور (با نام خانوادگی پیشین تروزیِنر) بود،[۱۴] و هر دو از خاندانهای ثروتمند پاتریسینِ آلمانی بودند. با آنکه هر دو از پیشینهای پروتستانتی میآمدند، چندان دیندار نبودند؛[۱۵]:79[۱۶] آنان از انقلاب فرانسه حمایت میکردند[۱۵]:۱۳ و جمهوریخواه، جهانوطن و انگلیسدوست بودند.[۱۵]:۹ هنگامی که دانزیگ در سال ۱۷۹۳ به بخشی از پادشاهی پروس بدل شد، هاینریش به هامبورگ—شهری آزاد با قانون اساسی جمهوریخواهانه—نقل مکان کرد. شرکت تجاری او به فعالیت خود در دانزیگ ادامه داد و بیشتر اعضای خانوادهٔ گستردهٔ آنان در همانجا ماندند. تنها خواهر آرتور، آدله شوپنهاور، در ۱۲ ژوئیهٔ ۱۷۹۷ به دنیا آمد.
در سال ۱۷۹۷، آرتور برای زندگی نزد خانوادهٔ شریک تجاری پدرش، گرگوار دو بلهزیمِر، به لو آور فرستاده شد. او به نظر میرسد از اقامت دوسالهٔ خود در آنجا لذت برد؛ زبان فرانسه را آموخت و دوستیای مادامالعمر با ژان آنتیم گرگوار دو بلهزیمِر برقرار کرد.[۱۵]:۱۸ آرتور از همان سال ۱۷۹۹ نواختن فلوت را آغاز کرد.[۱۵]:۳۰
در سال ۱۸۰۳، او والدینش را در سفری اروپایی به هلند، پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند، فرانسه، سوئیس، اتریش و پروس همراهی کرد. اگرچه این سفر عمدتاً تفریحی تلقی میشد، هاینریش از این فرصت برای دیدار با برخی از همکاران تجاری خود در خارج از کشور استفاده کرد.
هاینریش به آرتور حق انتخابی داد: یا در خانه بماند و آمادهسازی برای ورود به دانشگاه را آغاز کند، یا همراه آنان سفر کند تا آموزش بازرگانیاش را تکمیل کند. آرتور گزینهٔ دوم را برگزید، اما بعدها عمیقاً از این تصمیم پشیمان شد، زیرا آموزش بازرگانی را بسیار کسلکننده مییافت. او دوازده هفته از این سفر را در مدرسهای در ویمبلدون گذراند، جایی که از سختگیری و روشنفکری انگلیکانها سردرگم شد و آنان را سطحی توصیف کرد. او با وجود انگلستاندوستیِ کلیاش، در سالهای بعد نیز دینداری انگلیکان را بهشدت نقد کرد.[۱۵]:۵۶ همچنین تحت فشار پدرش بود که نسبت به نتایج تحصیلی او بسیار انتقادی شده بود.
در سال ۱۸۰۵، هاینریش در کانالی نزدیک خانهشان در هامبورگ غرق شد. گرچه احتمال حادثهای بودن مرگ او وجود داشت، همسر و پسرش بر این باور بودند که این مرگ خودخواسته بوده است. او دچار اضطراب و اختلال افسردگی عمده بود که هر دو در سالهای پایانی زندگیاش شدت یافته بودند.[۱۷] هاینریش چنان وسواسی شده بود که حتی همسرش نیز نسبت به سلامت روانی او دچار تردید شد.[۱۵]:۴۳ «در زندگی پدر، سرچشمهای تاریک و مبهم از هراس وجود داشت که بعدها او را واداشت از زیرشیروانی خانهاش در هامبورگ خود را به مرگ بیفکند.»[۱۵]:۸۸
آرتور در دوران جوانی نوسانات خلقی مشابهی نشان میداد و بارها اذعان کرد که این ویژگی را از پدرش به ارث برده است. در سوی پدری خانواده نیز موارد دیگری از مشکلات جدی سلامت روان وجود داشت.[۱۵]:۴ با وجود سختیها، شوپنهاور پدرش را دوست داشت و بعدها همواره از او با نگاهی مثبت یاد میکرد.[۱۵]:۹۰ هاینریش دارایی قابلتوجهی از خود برجای گذاشت که میان یوهانا و فرزندان به سه بخش تقسیم شد. آرتور با رسیدن به سن قانونی اختیار کامل سهم خود را به دست آورد. او این سرمایه را بهطور محافظهکارانه در اوراق قرضهٔ دولتی سرمایهگذاری کرد و بهرهٔ سالانهای به دست آورد که بیش از دو برابر حقوق یک استاد دانشگاه بود.[۱۵]:۱۳۶ پس از رها کردن کارآموزی بازرگانی، و با تشویق مادرش، خود را وقف تحصیل در گیمنازیوم ارنستینهٔ گوتا، در زاکسن-گوتا-آلتنبورگ کرد. در این دوران، او از زندگی اجتماعی در میان اشراف محلی نیز لذت میبرد و مبالغ زیادی خرج میکرد؛ امری که مادر صرفهجویش را بهشدت نگران میساخت.[۱۵]:۱۲۸ او پس از سرودن شعری هجوآمیز دربارهٔ یکی از معلمان مدرسه، گیمنازیوم را ترک کرد. هرچند آرتور مدعی بود که داوطلبانه مدرسه را ترک کرده است، نامهای از مادرش نشان میدهد که احتمالاً اخراج شده بود.[۱۵]:۱۲۹

آرتور دو سال بهعنوان بازرگان، به احترام پدر درگذشتهاش، فعالیت کرد. در این دوره، نسبت به توانایی خود برای آغاز زندگی تازهای بهعنوان یک پژوهشگر دچار تردید بود.[۱۵]:۱۲۰ بخش عمدهٔ آموزش پیشین او ماهیتی عملی و بازرگانی داشت و در یادگیری زبان لاتین—که پیشنیاز مسیر دانشگاهی بود—با مشکل مواجه شد.[۱۵]:۱۱۷
مادرش همراه با دخترش آدله به وایمار—که در آن زمان مرکز ادبیات آلمانی بود—نقل مکان کرد تا در محافل اجتماعی نویسندگان و هنرمندان حضور یابد. رابطهٔ آرتور و مادرش با تنش همراه بود و جدایی آنان دوستانه نبود. یوهانا در یکی از نامههایش نوشت: «تحملناپذیر و بارِ اضافی هستی، و زندگی با تو بسیار دشوار است؛ همهٔ ویژگیهای خوبت زیر سایهٔ خودبزرگبینیات قرار گرفته و بیاثر شدهاند، تنها به این دلیل که نمیتوانی میل خود به خردهگیری از دیگران را مهار کنی.»[۱۸] یوهانا شوپنهاور عموماً فردی سرزنده و اجتماعی توصیف میشد.[۱۵]:۹ او ۲۴ سال بعد درگذشت. برخی از دیدگاههای منفی آرتور دربارهٔ زنان ممکن است ریشه در رابطهٔ پرتنش او با مادرش داشته باشد.[۱۹]
تحصیلات
[ویرایش]او به وایمار نقل مکان کرد، اما با مادرش زندگی نکرد؛ مادری که حتی کوشید او را از آمدن بازدارد و توضیح داد که احتمالاً با یکدیگر کنار نخواهند آمد.[۱۵]:۱۳۱ رابطهٔ آنها بهدلیل تفاوتهای خلقوخویی بیش از پیش رو به تیرگی گذاشت. آرتور مادرش را متهم میکرد که از نظر مالی بیمسئولیت است، رفتاری عشوهگرانه دارد و در پی ازدواج دوباره است؛ امری که او آن را توهینی به یاد پدرش میدانست.[۱۵]:۱۱۶٬۱۳۱ مادرش، در حالی که به او اظهار محبت میکرد، بهتندی از او بهخاطر بدخلقی، بیملاحظگی و روحیهٔ جدلی انتقاد میکرد و از او میخواست رفتارش را اصلاح کند تا موجب رنجش دیگران نشود.[۱۵]:۱۲۹ آرتور بر تحصیلاتش تمرکز کرد؛ تحصیلاتی که اکنون بهخوبی پیش میرفت، و در عین حال از زندگی اجتماعی معمول، مانند رقصها، مهمانیها و تئاتر نیز لذت میبرد. در آن زمان، سالن ادبی مشهور یوهانا در میان روشنفکران و شخصیتهای برجستهٔ محلی جایگاه تثبیتشدهای داشت و نامدارترینِ آنان یوهان ولفگانگ فون گوته بود. آرتور در مهمانیهای او شرکت میکرد، معمولاً زمانی که میدانست گوته حضور خواهد داشت—هرچند به نظر میرسید این نویسنده و سیاستمدار نامدار حتی متوجه دانشجوی جوان و گمنام نمیشد. ممکن است گوته فاصلهٔ خود را حفظ کرده باشد، یا به این دلیل که یوهانا او را از خوی افسرده و ستیزهجوی پسرش آگاه کرده بود، یا به این سبب که گوته در آن زمان با استاد زبان و همخانهٔ آرتور، فرانتس پاساو، روابط خوبی نداشت.[۱۵]:۱۳۴ شوپنهاور همچنین شیفتهٔ کارولینه یاگمان شد؛ زنی که او را زیبا مییافت و معشوقهٔ کارل آگوست، دوک بزرگ زاکسن-وایمار-آیزناخ بود، و تنها شعر عاشقانهٔ شناختهشدهٔ خود را برای او نوشت.[۱۵]:۱۳۵ با وجود ستایش بعدیاش از ریاضتکشی و دیدگاههای منفیاش دربارهٔ جنسیت، شوپنهاور گاهوبیگاه روابط جنسی داشت—معمولاً با زنانی از طبقات اجتماعی پایینتر، مانند خدمتکاران، بازیگران و گاهی روسپیان.[۱۵]:۲۱ او در نامهای به دوستش آنتیم ادعا میکند که این روابط حتی در سنین بالاتر نیز ادامه داشته و اعتراف میکند که دو دختر نامشروع (متولد ۱۸۱۹ و ۱۸۳۶) داشته است که هر دو در نوزادی درگذشتهاند.[۱۵]:۲۵ در مکاتبات جوانی میان آرتور و آنتیم، هر دو تا حدی درباهٔ ماجراهای جنسی خود لافزن و رقابتجو بودند—اما شوپنهاور به نظر میرسد آگاه بود که زنان معمولاً او را چندان جذاب یا دلربا نمییافتند و تمایلاتش اغلب برآورده نمیشد.[۱۵]:۲۲
او در سال ۱۸۰۹ وایمار را ترک کرد تا بهعنوان دانشجو وارد دانشگاه گوتینگن شود. هیچ توضیح مکتوبی دربارهٔ اینکه چرا شوپنهاور این دانشگاه را بهجای دانشگاه ینا—که در آن زمان شهرت بیشتری داشت—برگزید، وجود ندارد؛ اما گوتینگن بهعنوان دانشگاهی مدرنتر و با گرایش علمی شناخته میشد و توجه کمتری به الهیات داشت.[۱۵]:۱۴۰ حقوق یا پزشکی انتخابهای معمول برای جوانانی با جایگاه اجتماعی شوپنهاور بودند که به حرفه و درآمد نیز نیاز داشتند؛ او بهسبب علاقهاش به علوم طبیعی پزشکی را برگزید. از جمله استادان برجستهٔ او میتوان به برنهارت فریدریش تیبو، آرنولد هرمان لودویگ هیرن، یوهان فریدریش بلومنباخ، فریدریش اشترومایر، هاینریش آدولف شرادر، یوهان توبیاس مایر و کنراد یوهان مارتین لانگنبک اشاره کرد.[۱۵]:۱۴۱–۱۴۴ او نزد گوتلوب ارنست شولتسه—نویسندهٔ آینزیدموس—به مطالعهٔ متافیزیک، روانشناسی و منطق پرداخت؛ کسی که تأثیر عمیقی بر او گذاشت و توصیه کرد بر افلاطون و ایمانوئل کانت تمرکز کند.[۱۵]:۱۴۴ او در حدود سالهای ۱۸۱۰–۱۸۱۱ تصمیم گرفت از پزشکی به فلسفه تغییر رشته دهد و گوتینگن را ترک کرد؛ دانشگاهی که برنامهٔ فلسفی قدرتمندی نداشت، زیرا بهجز شولتسه، تنها استاد فلسفهٔ دیگر آن فریدریش بوتروک بود که شوپنهاور از او خوشش نمیآمد.[۱۵]:۱۵۰ او هرگز از تحصیلات پزشکی و علمی خود پشیمان نشد؛ بلکه مدعی بود این مطالعات برای یک فیلسوف ضروریاند و حتی در برلین نیز دروس علوم را بیش از فلسفه دنبال میکرد.[۱۵]:۱۷۰ در دوران حضورش در گوتینگن، افزون بر مطالعهٔ جدی، به نواختن فلوت و زندگی اجتماعی خود نیز ادامه داد. دوستان او شامل فریدریش گوتهیلْف اوسان، کارل ویته، کریستیان چارلز یوزیاس فون بونزن و ویلیام بکهاوس آستورِ پدر بودند.[۱۵]:۱۵۱
او برای نیمسال زمستانی ۱۸۱۱–۱۸۱۲ وارد دانشگاه هومبولت برلین—که تازه تأسیس شده بود—شد. در همان زمان، مادرش بهتازگی فعالیت ادبی خود را آغاز کرده بود؛ او نخستین کتابش را در سال ۱۸۱۰ منتشر کرد، زندگینامهای از دوستش کارل لودویگ فرنو، که با استقبال منتقدان روبهرو شد. آرتور در درسهای فیلسوف برجستهٔ ایدئالیسم آلمانی، یوهان گوتلیب فیشته، شرکت کرد، اما خیلی زود اختلافهای جدیای با معرفتشناسی او یافت؛ همچنین درسهای فیشته را خستهکننده و دشوارفهم میدانست.[۱۵]:۱۵۹ او بعدها تنها بهنحو انتقادی و منفی از فیشته یاد کرد[۱۵]:۱۵۹—فلسفهٔ او را نسخهای کمکیفیت از اندیشهٔ کانت میدانست و آن را فقط از این حیث مفید تلقی میکرد که استدلالهای ضعیف فیشته بهطور ناخواسته برخی کاستیهای کانتیگری را برجسته میکرد.[۱۵]:۱۶۵–۱۶۹ او همچنین در درسهای الاهیدان پروتستان نامدار فریدریش شلایرماخر شرکت کرد، اما بهسرعت از او نیز بیزار شد.[۱۵]:۱۷۴ یادداشتها و حاشیهنویسیهای او بر درسهای شلایرماخر نشان میدهد که شوپنهاور بهشدت در حال تبدیل شدن به منتقد دین و حرکت بهسوی خداناباوری بود.[۱۵]:۱۷۵ او بهطور خودآموز مطالعه میکرد؛ افزون بر افلاطون، کانت و فیشته، آثار فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ، یاکوب فریدریش فریس، فریدریش هاینریش یاکوبی، فرانسیس بیکن، جان لاک و نیز بخش بزرگی از ادبیات علمی روز را میخواند.[۱۵]:۱۷۰ او در درسهای زبانشناسی آگوست بوک و فریدریش آگوست وولف شرکت کرد و علاقهمندیهای طبیعتگرایانهٔ خود را با درسهایی نزد مارتین هاینریش کلاپروت، پائول ارمان، یوهان الرت بوده، ارنست گوتفرید فیشر، یوهان هورکل، فریدریش کریستیان روزنتال و مارتین لیختنشتاین ادامه داد (لیختنشتاین همچنین دوستی بود که او را در یکی از مهمانیهای مادرش در وایمار ملاقات کرده بود).[۱۵]:۱۷۱–۱۷۴
اندیشه
[ویرایش]سرزنش پیچیدهگویی
[ویرایش]
او به روح و به ماده معتقد نیست؛ بلکه به جهان موجود علاقه دارد، او بیشتر فلاسفه را مورد تمسخر قرار میدهد و میگوید فلسفه نباید با جملات پیچیده آمیخته گردد، زیرا که همه مردم باید به فلسفه آگاهی کامل داشته باشند.حتی معروف است که او نزاع و اختلاف بزرگی با استاد بزرگش یعنی هگل (که اکثر اثارش به زبان دشوار و پیچیده نویسی نوشته شده بود) که یکی از فیلسوفان بزرگ تاریخ است، داشته است.
«کار انسان نباید تفکر دربارهٔ آن پدیدههایی باشد که تاکنون کسی به آنها پی نبرده است، بلکه باید اندیشیدن به آن واقعیاتی باشد که در برابر دیدگان همه قرار دارد، ولی کسی به آنها نپرداخته است.»
جهان همچون اراده و تصور
[ویرایش]کتاب معروف شوپنهاور چنین آغاز میشود: «جهان تصور من است».[۲۰] این کتاب را به سمفونیای در چهار موومان تشبیه میکنند. هرکدام از آنها دارای فضای خاص خود است. این کتاب با بحثی انتزاعی و انضمامی در باب نسبت ما با جهانی که تجربهاش میکنیم «آن گونه که آن را به خود باز مینماییم» آغاز میشود. در بخش دوم به این که واقعیتی ژرفتر از جهانی که علم توصیفش میکند اشاره میکند: زمانی میتوانیم به این جهان (جهان همچون اراده) نظری اجمالی بیندازیم که حرکات جسمانی ناشی از ارادهٔ خود را در نظر آوریم. بخش سوم بحثی است خوشبینانه در باب هنر. در اینجا شوپنهاور ادعا میکند که هنر میتواند گریزگاهی باشد از شر ارادهٔ بیامان و در عین حال از ابعاد واقعیت ژرفتر (جهان همچون اراده) پرده بردارد. بدبینی تیرهناکی بخش چهارم را فرا گرفته. در این بخش شوپنهاور شرح میدهد که چرا ما به موجب سرشت خویش محکوم به رنج کشیدنیم. با این همه اگر حاضر شویم زاهدانه روزگار بگذرانیم و از امیال خویش دست بشوییم باری کور سوی امیدی هست.[۲۱]
کرامت انسانی
[ویرایش]شوپنهاور به کرامت ذاتی انسان بدبین بود و انسان را ذاتاً موجودی شریر و فاسد و البته در خور ترحم میدانست:
«هنگامی که با انسانی مواجه میشوی — فرقی نمیکند چه کسی باشد — سعی نکن بر اساس ارزش و کرامتش ارزیابیِ عینی از او به عمل آوری. به بدطینتی، یا کوتهبینی و افکار منحرفش نگاه نکن؛ زیرا آن یک به آسانی میتواند تو را به سوی تنفر از وی بکشاند و این یک به سوی تحقیر وی.
در عوض، توجهات را فقط معطوفِ رنجها و نیازها و نگرانیها و دردهایش کن. آنگاه همواره با وی احساس نزدیکی میکنی، با او همدرد میشوی؛ و به جای تنفر یا تحقیر، شفقت را تجربه میکنی. راه فروخوردن نفرت و تحقیر بههیچوجه جَستَن به اصطلاح «کرامتِ انسان» نیست بلکه برعکس، نگریستن به او همچون موجودی در خور دلسوزیاست.
بوداییان از معاصی کبیره آغاز میکنند نه از فضایل عالیه؛ زیرا فضایل صرفاً به صورت ضد یا نفیِ معاصی نمود مییابند. [...] نظر من با نظر صوفیان همخوانی دارد که برآنند چهار گناه کبیره وجود دارد، و اینها را به طرز گیرایی جفت میکنند، به نحوی که شهوت در کنار خِسَّت قرار میگیرد و خشم در کنار غرور. چهار فضیلتِ عالیهٔ مخالفِ این معاصی نیز عبارتند از نجابت و بخشندگی و مهربانی و فروتنی.
وقتی که این ایدههای اخلاقی ژرف را با فضایل عالیه افلاطون — عدالت، شجاعت، اعتدال، و حکمت — مقایسه میکنیم، فضایل افلاطونی مبتنی بر اندیشهای روشن و راهبر نیستند، بلکه به دلایلی انتخاب شدهاند که سطحی، و بعضاً، به وضوح غلطاند.
فضایل باید کیفیات اراده باشند، اما حکمت عمدتاً صفت عقل است. اعتدال واژهای بسیار ناروشن و مبهم است، و لذا مصادیق مختلفی پیدا میکند: یعنی میتواند به معنای حزم، یا خودداری، یا خونسردی باشد. شجاعت هم اصلاً فضیلت نیست، گرچه گاهی لازمه یا ابزار فضیلت است، اما میتواند ابزار بزرگترین جنایتها نیز باشد…
[معهذا این] اصل اخلاقی کانت است که در دانشگاهها حکمفرماست. از میان صور گوناگون این اصل، صورتی که اکنون بیش از همه معروف است کرامتِ انسانیاست. اگر پرسیده شود این به اصطلاح کرامتِ انسان بر چه چیز مبتنیاست، بیدرنگ پاسخ میآید که بر اخلاق او مبتنیاست. به دیگر سخن، اخلاق انسان بر کرامت او مبتنیاست و کرامت او بر اخلاقش. اما جدای از این استدلال دوری، به نظر میرسد که برای موجودی چون انسان که ارادهاش معصیتآمیز است و عقلش محدود و جسمش بسضعیف و استهلاکپذیر، مفهوم کرامت را فقط به معنای کنایی میتوان استعمال کرد. چه افتخاری است انسان را که انعقاد نطفهاش معصیت است و تولدش کیفر، و زندگیاش رنج و مرگش ضرورت؟»
- کتاب در باب طبیعت انسان[۲۲]
سادهدلان و زیرکی اجتماعی
[ویرایش]«معمولاً کسانی که دارای شخصیتی شریفاند و از تواناییِ برجستهٔ ذهنی برخوردارند، بهویژه در جوانی از حیثِ شناختِ انسانها و زیرکیِ اجتماعی مبتلا به کمبودی چشمگیرند. از اینرو فریب میخورند یا به نحوی گمراه میشوند؛ حال آنکه طبایعِ پَست، راهِ خود را در جهان بسیار زودتر و بهتر مییابند. علتِ چنین امری، این است که انسانِ فاقدِ تجربه، باید مستقل از تجربه (سابق بر تجربه) قضاوت کند و هیچ تجربهای از حیثِ ارزش، با تفکرِ سابق بر تجربه همتراز نیست؛ زیرا تفکرِ سابق بر تجربه در افرادِ عامی و عادی همان دیدگاهِ خودخواهانه است، اما در افرادِ شریف و عالی چنین نیست: اینها درست به همین سبب که از دیگران متمایزند، افکار و اعمالِ دیگران را طبقِ معیارهای برترِ خود ارزیابی میکنند و در محاسبهٔ خویش دچارِ اشتباه میگردند.
اما اگر کسی که دارای شخصیتی شریف است، در اثرِ تجربهٔ خویش یا دیگران بیاموزد که در مجموع از انسانها چه انتظاری میتوان داشت — یعنی بفهمد که غالبِ آنان از حیثِ اخلاقی یا تواناییِ ذهنی چنان ساخته شدهاند که اگر مجبور به داشتن رابطهای با آنان باشیم، بهتر است در حدِ امکان از آنان دوری جوییم — باز هم از حقارت و فلاکتِ آنان هرگز درکِ کافی نخواهد داشت؛ بلکه تا زمانی که زنده است پیوسته خواهد کوشید درکِ خود را از آنان گسترش و تکامل دهد، اما تا آن زمان، مکرر گرفتارِ خطاهایی میشود که به زیانِ اوست.
و باز هم ممکن است پس از آنکه از درسها واقعاً پند گرفت، گاهی اتفاق بیفتد که با اشخاصِ ناشناس معاشر شود و با شگفتی ببیند که همهٔ آنان در گفتار و رفتار کاملاً عاقل، صادق، صمیمی، باشرف و بافضیلتاند و بهعلاوه هوشمند و پرمایه و نکتهسنج به نظر میرسند؛ اما این امر نباید او را به اشتباه بیندازد: طبیعت، مانند آن نویسندگانِ بیمایه نیست که افرادِ شریر یا دیوانه را ناشیانه با نشانههای آشکار به تصویر میکشند بهطوری که فوراً میتوان خودِ نویسنده را پشتِ سرِ چنین شخصیتهایی دید که مدام عقاید و گفتههای آنان را افشا میکند و میگوید: «این فرد شریر است، آن یک دیوانه است، حرفهای او را باور نکنید!»
برعکس، کارِ طبیعت به آثارِ گوته و شکسپیر میماند که در آنها هر کس — حتی اگر شیطان بالذات هم باشد — وقتی در برابرِ ما سخن میگوید، تماماً محق مینماید. این شخصیتها چنان عینی توصیف شدهاند که توجهِ ما را جلب میکنند و ما را وامیدارند که در نظرگاههای آنان شریک شویم؛ زیرا هر یک از این شخصیتها طبقِ اصل یا قانونی درونی شکل گرفتهاند و این امر، رفتار و گفتارِ آنان را طبیعی و در نتیجه ضروری جلوه میدهد؛ بنابراین، هرکس انتظار داشته باشد که در این جهان، شیطانها با شاخ و دیوانگان با زنگوله ظاهر شوند، طعمه یا بازیچهٔ آنان میگردد.»
- کتاب در باب حکمت زندگی[۲۳]
خودمحوری عامه مردم
[ویرایش]«غالبِ آدمیان چنان درگیرِ امورِ شخصیِ خویشاند که هیچچیز به طورِ اساسی علاقهٔ آنان را جلب نمیکند؛ جز خودِ آنها. از اینرو اگر کسی چیزی بگوید، فوراً به خود میاندیشند و همهٔ توجهشان به امورِ شخصیِ خودشان معطوف میگردد و همهٔ وجودشان را در بر میگیرد — هر چند آنکس رابطهٔ نزدیکی با آنان نداشته باشد — چنانکه دیگر نمیتوانند موضوعِ عینیِ گفته را درک کنند.
همچنین به محض اینکه دلیلی با منافع یا خودپسندیِ آنان ناسازگار باشد آن دلیل برای آنها اعتباری ندارد. از اینرو چنان به آسانی پریشان، مجروح و دلآزرده میگردند که دربارهٔ هر مطلبی با آنان سخن میگوییم — هر چند از روی بیغرضی باشد — باید بیاندازه مراقب باشیم که مبادا گفتهٔ ما در ارتباط با شخصِ شخیص و لطیفِ شنونده سوء تعبیر شود؛ زیرا به هیچچیز جز آنچه مربوط به خودشان است علاقهای ندارند و در برابرِ هر چه به طورِ کاملاً غیرمستقیم و دور از ذهن، خودپسندیِ حقارتآمیزِ آنان را خدشهدار کند یا به نحوی سایهای منفی بر نفسِ گرانبهای آنان بیندازد، حساسیتِ بسیار شکنندهای نشان میدهند. باید مراقب بود از هر گونه تماسِ غیرضروری با آنان پرهیز کرد.
در بعضیها این خصوصیت چندان شدید است که وقتی کسی با آنان گفتوگو میکند و شعورش را چنانکه باید پنهان نمیکند، احساس میکنند موردِ اهانت قرار گرفتهاند — حتی اگر این احساس را در آن لحظه ابراز نکنند — اما گویندهٔ بیتجربه بیهوده به فکر فرومیرود و میکوشد بفهمد چرا خشم و نفرتِ دیگری را برانگیخته است.
اینگونه اشخاص را در ضمن میتوان به آسانی با تملق، خرسند کرد و دلشان را به دست آورد. از اینرو داوریهای چنین کسانی غالباً تحتِ تأثیرِ تملق صورت میگیرد و فقط به سودِ گروه یا طبقهٔ آنان است نه قضاوتی بیطرفانه و عادلانه. این واقعیت ناشی از آن است که ارادهی آنان به طورِ عمده بر شناختشان برتری دارد و نیروی ذهنیِ اندکشان کاملاً در خدمتِ اراده قرار دارد و حتی یک لحظه هم نمیتواند از آن منفک شود.»
- کتاب در باب حکمت زندگی[۲۴]
دانایی و انزوا
[ویرایش]«چه کمتجربه است آنکس که گمان میکند نشان دادنِ عقل و هوش موجبِ محبوبیت در جامعه میشود!
حماقت، توصیهنامهای واقعی است. نشان دادنِ عقل چیزی نیست جز شیوهای غیرمستقیم برای سرزنشِ کسانی که ناتوان و دیرفهماند. بهعلاوه فردِ عامی از دیدن کسی که نقطه مقابلِ اوست برآشفته میشود؛ و علتِ پنهانِ این برآشفتگی، حَسَد است. همانطور که مدام میبینیم ارضای خودپسندی لذتیاست که برای انسان از هر لذتِ دیگر بالاتر است و این لذت فقط در مقایسه خویش با دیگران حاصل میشود.
اما انسان به هیچیک از مزیتهای خود به قدرِ قابلیتهای ذهنی نمیبالد، زیرا برتریِ او بر حیوانات تنها بر این پایه است.
از این رو، نشان دادنِ برتریِ قطعیِ خود به کسی — آن هم در برابرِ دیگران — بزرگترین گستاخی است. دیگری از این طریق به انتقامجویی ترغیب میگردد و در جستوجوی موقعیتِ مناسبی خواهد بود که با اهانت، انتقامِ خود را بگیرد؛ بدینسان از حوزه عقل به حوزه اراده وارد میشود؛ حیطهای که همه در آن یکساناند.
فلذا، در حالی که مقام و ثروت در جامعه، موجبِ جلبِ احترام میگردد، از تواناییهای ذهنی نباید چنین انتظاری داشت: تواناییهای ذهن در بهترین حالت نادیده گرفته میشوند، اما معمولاً به صورتِ نوعی گستاخی به آن مینگرند یا به منزله چیزی که صاحبِ آن بهطورِ غیرمجاز به دست آورده است و میخواهد با آن فخر بفروشد. برای جبرانِ این امتیاز هرکس در خفا میکوشد به نحوی او را تحقیر کند و بدینمنظور فقط در انتظارِ فرصتیاست. آدمی هرچند رفتاری فروتنانه داشته باشد، باز هم دیگران به سختی میتوانند برتریِ قابلیتهای ذهنیاش را به او ببخشایند.
سعدی در گلستان میگوید: «بدان که نادان از مصاحبتِ دانا بیشتر در رنج است تا دانا از مصاحبتِ نادان»
برتریِ ذهنی از هر نوع، آدمی را منزوی میکند، مردم از افرادی که بالاترند میگریزند و از آنها نفرت دارند و در توجیهِ این رفتار، برای آنان همهنوععیب میتراشند.
با وجود این، دوستی و رفاقت بیشتر از هر چیزِ دیگر برای پیشرفت اهمیت دارد. اما تواناییهای بزرگ مانعِ آن میشود که آدمی مَدحِ کسانی را بگوید که پایینتر از او هستند. به همین دلیل باید قابلیتهای بزرگ را پنهان یا انکار کنیم.
آگاهی به تواناییهای اندک، عکسِ این است و با خضوع و خشوع، خوشخدمتی، خوشمَشرَبی و احترام به چیزهای پَست سازگار است و لذا آدمی را صاحبِ دوست و پشتیبان میکند.
این امر فقط در مناصبِ دولتی مصداق ندارد بلکه دربارهٔ سمتهای افتخاری، احترام و شهرت در محیطهای علمی و هنری هم صادق است. بهطوری که مثلاً در آکادمیها، افرادِ میانمایه، سِمَتهای بالا را اشغال میکنند، اما افرادِ کارآمد را یا دیر میپذیرند یا اصلاً راه نمیدهند.»
- کتاب در باب حکمت زندگی[۲۵]
غرور ملی
[ویرایش]«مبتذلترین نوعِ غرور، غرورِ ملی است، زیرا کسی که به ملیتِ خود افتخار میکند در خود کیفیتِ با ارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمیشد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازاتِ فردیِ مهمی در شخصیتِ خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملتِ خود را واضحتر از دیگران میبیند، زیرا مدام با اینها برخورد میکند. اما هر نادانِ فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابهِ آخرین دستآویز، به ملتی متوسل میشود که خود جزئی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.»
- کتاب در باب حکمت زندگی[۲۶]
ازدواج به سبک قرن نوزدهم
[ویرایش]«زن از مرد همهچیز میخواهد، یعنی انتظار دارد که آرزوها و نیازهایش تماماً برآورده شوند. اما مرد در درجهٔ اوّل و بلافاصله از زن فقط «یک چیز» را میخواهد. از این رو باید توافقی بر این مبنا صورت میگرفت که چنانچه مرد، مسئولیتِ همهٔ نیازهای زن و کودکانِ مشترکشان را به عهده بگیرد، به آن یک خواستِ خود دست یابد.
برای تحقق بخشیدن به این توافق، زنان باید متحد باشند و همبستگیِ گروهی نشان دهند. پس به منزلهٔ جبههای متحد و یکپارچه در برابرِ دشمنِ مشترک — که جنسِ مرد باشد — میایستند که در اثرِ برتریِ طبیعیِ نیروهای بدنی و ذهنیاش، مالکِ همهٔ موهبتهای زمینیاست. جنسِ مرد باید مغلوب و تسخیر شود تا زنان بتوانند به موهبتهای زمینی دست یابند و آنها را از آنِ خود کنند. رفاهِ جنسِ زن بر پایهٔ این توافق بنا شده است.
این اصلِ اخلاقی دربارهٔ آبروی زن — که هرگونه همخوابگیِ پیش از ازدواج را ممنوع میکند — برای رسیدن به این غایت است، تا هر مردی مجبور به ازدواج شود، که به مثابهِ تسلیم است؛ از این راه، همهٔ افرادِ جنسِ زن به طورِ کلی تأمین میشوند. اما فقط با نظارتِ سختگیرانه میتوان به طورِ کامل به این اصلِ اخلاقی دست یافت. از این رو زنان با روحیهٔ همبستگیِ گروهی، مراقبِ رعایتِ این اصل در میانِ اعضای جنسِ خود هستند.
بنابراین، هر دختری که با همخوابگیِ پیش از ازدواج به جنسِ زن، خیانت ورزیده باشد طرد میشود و داغِ ننگ میخورد، زیرا اگر این عمل، عمومی شود، باعثِ نابودیِ رفاهِ جنسِ زن میگردد: پس آبرویش میریزد، هیچ زنی نباید از آن پس با او معاشرت کند و مانندِ کسی که مبتلا به طاعون است، از او پرهیز میکنند.
زنِ زناکار نیز چنین سرنوشتی دارد، زیرا پیمانِ به انقیاد درآوردنِ مرد را زیرِ پا گذاشته است و با نمونهای که عرضه میکند، موجب میشود که مردان از تن دادن به ازدواج بترسند، حال آنکه سعادتِ جنسِ زن در کل بر پایهٔ این پیمان استوار است. اما زنِ زناکار به علتِ شکستنِ پیمان و خیانت ورزیدن، علاوه بر آبروی جنسی، آبروی شهروندی خود را نیز از دست میدهد. به همین علت با اصطلاحِ «دخترِ سقوط کرده»، جرمِ دختران را تخفیف میدهند و مردی که دختری را اغفال کرده است میتواند با ازدواج کردن با او، آبروی رفتهٔ او را احیا کند، اما اصطلاحِ «زنِ سقوط کرده» وجود ندارد.»
- کتاب در باب حکمت زندگی[۲۷]
زنان
[ویرایش]«زمانی که طبیعت، جنس انسان را به دو بخش تقسیم میکرد، نقطهٔ برش را درست از میانه انتخاب نکرد. با وجود تمام قطبی بودن این دو جنس، تفاوت میان قطب مثبت و منفی به هیچ وجه فقط کیفی نیست، بلکه همزمان کمّی هم هست. این است که همواره قُدَما و جوامع شرقی، چنین نگاهی به زنان داشتهاند و بنا بر همین سَنجه، بسیار درستتر از ما جایگاهِ در خور و پسندیدهٔ آنان را دریافتهاند، بسیار فراتر از مایی که با چاپلوسی، نرمخویی، و زنستاییِ کجسلیقهٔ کهنهٔ فرانسویمُآبِمان، با این شکوفاییِ بیاندازهٔ حماقتِ مسیحی-آلمانیِمان، فقط باعث شدهایم زنها چنان ازخودراضی و بیپروا بار بیایند که گاهی آدمی را به یاد میمونهای مقدس در بَنارَس میاندازند؛ میمونهایی که با خودآگاهی نسبت به تقدّس و گزندناپذیریِشان، خود را مجاز به انجام هر کارِ ممکن میدانند.»
- کتاب هنر رنجاندن[۲۸]
استعداد و سعی انسان
[ویرایش]«از حیث ارزشِ درونی و احترامِ بیرونی هیچ کوشش و مطالعهای نمیتواند با استعداد و نبوغ برابری کند. آگاهانه دست به کاری بزنیم که در توانمان است و آگاهانه، بارِ رنجی را به دوش بکشیم که ناگزیر بر ما وارد میشود. نباید آنطور که میخواهیم، بلکه باید آنطور که میتوانیم زندگی کنیم.»
- کتاب هنر خوشبختی[۲۹]
ارادهٔ آزاد (جبر و اختیار)
[ویرایش]«مسئلهٔ ارادهٔ آزاد درواقع معیاری است که میتوان با آن متفکران عمیق را از افراد سطحی تمیز داد، یا دوراهیایاست که آنجا این دو هرکدام به راه خود میروند، یعنی دستهٔ اول اجماعاً قائل به تلازم عمل با شخصیت و انگیزهی معین میشوند، و درمقابل دستهٔ دوم، یعنی تودهٔ مردم، از ارادهٔ آزاد طرفداری میکنند. بعد یک موضع حد وسط هم وجود دارد که شخصِ قائل به آن با حالتی سردرگم قیقاج میرود و مقصود را برای خودش و دیگران مغشوش میکند و پشت الفاظ و عبارات پناه میگیرد یا مسئله را میپیچاند و تحریف میکند تا دیگر کسی نداند بحث بر سر چه بوده است. این همان کاری است که لایبنیتس کرده، کسی که بیشتر ریاضیدان و دانشمند بود تا فیلسوف. اما برای به راه راست هدایت کردن این قیقاجروندگان باید مسئله را به این شکل پیش رویشان گذاشت و از آن منحرف نشد:
- برای یک انسان معین، در شرایط معین، آیا دو عمل ممکن است یا فقط یک عمل؟ پاسخ همهٔ ژرفاندیشان این است: فقط یک عمل.
- آیا مسیر زندگی یک انسان معین-با توجه به این که از یک سو شخصیت وی ثابت میماند و از سوی دیگر شرایطی که بر او اثر میگذارد یکسره و تا ریزترین جزئیات لزوماً بهوسیلهٔ علل بیرونیای مشخص میشود که همواره با ضرورت مطلق حادث میشوند و زنجیرهشان، که صرفاً متشکل از حلقههایی است که به همان میزان ضروریاند، تا بینهایت گسترده است- اصلاً میتواند در یک رخداد یا یک صحنه طوری غیر از آنچه رقم خورده است، رقم بخورد؟ پاسخ درست همواره این است: خیر!»
- کتاب دو مسئلهٔ بنیادین اخلاق[۳۰]
کتابشناسی
[ویرایش]
۱. در باب حکمت زندگی، ترجمه محمد مبشری، نشر نیلوفر، ۲۷۷صفحه
۲. جهان و تأملات فیلسوف، ترجمه رضا ولییاری، نشر مرکز، ۲۶۶ص
۳. متعلقات و ملحقات، سال ۱۸۵۱، ترجمه رضا ولییاری (ترجمه متن کامل به استثنای قسمتهای منتشر شده در قالب دو کتاب پیشین شماره ۱ و ۲)، نشر مرکز، ۵۸۵ص
- مقالهای بیست صفحهای از این اثر پیشتر نیز به دست خشایار دیهیمی در کتاب زیر ترجمه شده بود:
- مرگ (مجموعه مقالات از متفکران معروف)، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
۴. جهان همچون اراده و تصور، جلد نخست: ۱۸۱۹، جلد دوم: ۱۸۴۴، ویراست سوم: ۱۸۵۹، ترجمه رضا ولییاری (متن کامل)، نشر مرکز، ۱۰۹۳ص
- بخشهایی از این اثر پیشتر نیز ترجمه شده بود:
- جهان به مثابه اراده و برابرنهاد: دفتر اول از جلد اول (ترجمه از متن آلمانی)، ترجمه محسن اکبری، نشر نگاه معاصر
- هنر و زیباییشناسی؛ شاهکار فلسفی (دفتر سوم از جلد اول)، ترجمه فؤاد روحانی، نشر زریاب
۵. دو مسئله بنیادین اخلاق، ۱۸۴۱، ویراست دوم: ۱۸۶۰، ترجمه رضا ولییاری، نشر مرکز، ۳۲۸ص
۶. در باب اراده در طبیعت، ۱۸۳۶، ویراست دوم: ۱۸۵۴
۷. هنر همیشه بر حق بودن؛ ۳۸ راه برای پیروزی در هنگامی که شکست خوردهاید، ۱۸۳۱، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس، ۱۳۶ص
۸. در باب بینایی و رنگها، ۱۸۱۶
۹. ریشه چهارگان اصل دلیل کافی (رسالهٔ دکتری شوپنهاور در دانشگاه ینا)، ۱۸۱۳، ترجمه رضا ولییاری، نشر مرکز، ۲۰۸ص
۱۰. در باب طبیعت انسان، ترجمه رضا ولییاری، نشر مرکز، ۹۳ص
۱۱. اخلاق، قانون، سیاست (قسمتهایی از این کتاب در کتب شماره ۲ و ۱۰ نیز نقل شده)، ترجمه عظیم جابری، نشر افراز، ۱۸۳ص
۱۲. زندگی اینجوری است، ترجمه محمد رنجبر، نشر پرسش، ۱۲۹ص
۱۳. هنر زنده ماندن، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۱۰۳ص
۱۴. هنر حفظ آبرو، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۷۹ص
۱۵. هنر رفتار با زنان، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۷۰ص
۱۶. هنر خودشناسی، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۹۶ص
۱۷. هنر خوشبختی، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۸۳ص
۱۸. هنر رنجاندن، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۱۱۱ص
۱۹. هنر همدردی، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۱۵۲ص[۳۱]
۲۰. هنر پیر شدن، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، ۱۶۰ص
هفت کتاب اصلی شوپنهاور (شماره ۳ تا ۹) در زمان حیات وی با همین عنوانها چاپ شدهاند و سایر موارد، گردآوریهای پس از مرگ اوست.
پانویس
[ویرایش]- ↑ "Arthur Schopenhauer (1788–1860) (Internet Encyclopedia of Philosophy)". Archived from the original on 30 June 2019. Retrieved 12 April 2013.
- ↑ فردریک بیزر reviews the commonly held position that Schopenhauer was a transcendental idealist and he rejects it: "Though it is deeply heretical from the standpoint of transcendental idealism, Schopenhauer's objective standpoint involves a form of transcendental realism, i.e. the assumption of the independent reality of the world of experience." (Beiser 2016, p. 40)
- ↑ Voluntarism (philosophy) بایگانیشده در ۱۷ اکتبر ۲۰۲۰ توسط Wayback Machine – دانشنامه برخط بریتانیکا
- ↑ خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب
<ref> غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نامPuryearوارد نشده است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.). - ↑ Arthur Schopenhauer, Arthur Schopenhauer: The World as Will and Presentation, Volume 1, Routledge, 2016, p. 211: "the world [is a] mere presentation, object for a subject ..."
- ↑ Lennart Svensson, Borderline: A Traditionalist Outlook for Modern Man, Numen Books, 2015, p. 71: "[Schopenhauer] said that 'the world is our conception'. A world without a perceiver would in that case be an impossibility. But we can—he said—gain knowledge about Essential Reality for looking into ourselves, by introspection. … This is one of many examples of the anthropic principle. The world is there for the sake of man."
- 1 2 جهان همچون اراده و تصور, vol. 3, Ch. 50.
- 1 2 Dale Jacquette, ed. (2007). Schopenhauer, Philosophy and the Arts. Cambridge University Press. p. 162. ISBN 978-0-521-04406-6.
For Kant, the mathematical sublime, as seen for example in the starry heavens, suggests to imagination the infinite, which in turn leads by subtle turns of contemplation to the concept of God. Schopenhauer's atheism will have none of this, and he rightly observes that despite adopting Kant's distinction between the dynamical and mathematical sublime, his theory of the sublime, making reference to the struggles and sufferings of struggles and sufferings of Will, is unlike Kant's.
- ↑ Arthur Schopenhauer (2004). Essays and Aphorisms. Penguin Classics. p. 23. ISBN 978-0-14-044227-4.
- ↑ Magee, Bryan (1997-08-14). "The World as Will". The Philosophy of Schopenhauer (به انگلیسی) (1 ed.). Oxford University PressOxford. pp. 137–163. doi:10.1093/0198237227.003.0007. ISBN 978-0-19-823722-8. Archived from the original on 17 September 2023. Retrieved 13 September 2023.
- ↑ Vandenabeele, Bart (December 2007). "Schopenhauer on the Values of Aesthetic Experience". The Southern Journal of Philosophy (به انگلیسی). 45 (4): 565–582. doi:10.1111/j.2041-6962.2007.tb00065.x. Archived from the original on 17 September 2023. Retrieved 13 September 2023.
- ↑ See the book-length study about oriental influences on the genesis of Schopenhauer's philosophy by Urs App: Schopenhauer's Compass. An Introduction to Schopenhauer's Philosophy and its Origins. Wil: UniversityMedia, 2014 (شابک ۹۷۸−۳−۹۰۶۰۰۰−۰۳−۹)
- Hergenhahn, B. R. (2009). An Introduction to the History of Psychology (6th ed.). Cengage Learning. p. 216. ISBN 978-0-495-50621-8.
Although Schopenhauer was an atheist, he realized that his philosophy of denial had been part of several great religions; for example, Christianity, Hinduism, and Buddhism.
- Hergenhahn, B. R. (2009). An Introduction to the History of Psychology (6th ed.). Cengage Learning. p. 216. ISBN 978-0-495-50621-8.
- ↑ Arthur Schopenhauer (2004). Essays and Aphorisms. Penguin Classics. pp. 22–36. ISBN 978-0-14-044227-4.
...but there has been none who tried with so great a show of learning to demonstrate that the pessimistic outlook is justified, that life itself is really bad. It is to this end that Schopenhauer's metaphysic of will and idea exists.
- Studies in Pessimism بایگانیشده در ۱۵ آوریل ۲۰۰۸ توسط Wayback Machine – کتاب صوتی از لیبریواکس.
- David A. Leeming; Kathryn Madden; Stanton Marlan, eds. (2009). Encyclopedia of Psychology and Religion, Volume 2. Springer. p. 824. ISBN 978-0-387-71801-9.
A more accurate statement might be that for a German—rather than a French or British writer of that time—Schopenhauer was an honest and open atheist.
- ↑ Schopenhauer, Arthur; Günter Zöller; Eric F. J. Payne (1999). Chronology. Prize Essay on the Freedom of the Will. انتشارات دانشگاه کمبریج. p. xxx. ISBN 978-0-521-57766-3.
- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب
<ref> غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نامCartwright-2010وارد نشده است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.). - ↑ Bullock, A.B. (1920). The Supreme Human Tragedy: And Other Essays. C.W. Daniel. p. 53. Retrieved 2022-10-22.
- ↑ Safranski (1990), p. 12
- ↑ Wallace, W. (2003). Life of Arthur Schopenhauer. Honolulu: University Press of the Pacific. p. 59. ISBN 978-1-4102-0641-1.
- ↑ Durant, Will, The Story of Philosophy, Garden City Publishing Co. , Inc. , New York, p. 350
- ↑ خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب
<ref> غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نامReferenceAوارد نشده است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.). - ↑ واربرتون، نایجل (۱۳۸۲). «فصل پانزدهم». آثار کلاسیک فلسفه. ترجمهٔ مسعود علیا. تهران: انتشارات ققنوس. ص. ۱۹۳. شابک ۳-۴۵۰-۳۱۱-۹۶۴.
- ↑ در باب طبیعت انسان، آرتور شوپنهاور، ترجمه رضا ولییاری، نشر مرکز، چاپ چهارم، ۱۳۹۶، صفحات ۴ و ۵
- ↑ در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، انتشارات نیلوفر، چ هشتم، ۱۳۹۶، ص ۲۱۱ و ۲۱۲
- ↑ در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، انتشارات نیلوفر، چ هشتم، ۱۳۹۶، ص ۲۰۷ و ۲۰۸
- ↑ در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، انتشارات نیلوفر، چ هشتم، ۱۳۹۶، ص ۲۲۳ تا ۲۲۶
- ↑ در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، انتشارات نیلوفر، چ هشتم، ۱۳۹۶، ص ۸۳ و ۸۴
- ↑ در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، انتشارات نیلوفر، چ هشتم، ۱۳۹۶، ص ۹۲ تا ۹۴
- ↑ هنر رنجاندن، آرتور شوپنهاور، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، چ پنجم، ۱۳۹۸، ص ۷۴
- ↑ هنر خوشبختی، آرتور شوپنهاور، ترجمه علی عبداللهی، نشر مرکز، چ ششم، ۱۳۹۹، ص ۳۴
- ↑ دو مسئلهٔ بنیادین اخلاق، آرتور شوپنهاور، ترجمهٔ رضا ولییاری، نشر مرکز، چ ششم، ۱۴۰۲، ص ۹۱
- ↑ ««هنر همدردی» آرتور شوپنهاور به فارسی درآمد - ایسنا». www.isna.ir. دریافتشده در ۱۴۰۱-۱۲-۲۸.
منابع
[ویرایش]- دورانت، ویل (تابستان ۱۳۸۴)، «فصل هفتم»، تاریخ فلسفه، ترجمهٔ عباس زریاب، تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، شابک ۹۶۴-۴۴۵-۰۰۵-۱
- وبگاه آی کتاب
پیوند به بیرون
[ویرایش]- کارهای آرتور شوپنهاور در پروژه گوتنبرگ
- آثار نوشتهشده یا دربارهٔ آرتور شوپنهاور در بایگانی اینترنت
- آثار آرتور شوپنهاور در لیبریواکس (کتابخانهٔ صوتی با مالکیت عمومی)

- شوپنهاور: فیلسوفی که از آرایشگاه بیم داشت
- جعبههای ناوبری فلسفه و تفکر
- آرتور شوپنهاور
- اخلاقگرایان اهل آلمان
- اعضای هیئت علمی دانشگاه هومبولت برلین
- بیخدایان اهل آلمان
- بیخدایان سده ۱۹ (میلادی)
- خاکسپاریها در گورستان فرانکفورت ماین
- دانشآموختگان دانشگاه گوتینگن
- درگذشتگان ۱۸۶۰ (میلادی)
- زادگان ۱۷۸۸ (میلادی)
- ضدتولدگرایان
- فیلسوفان بیخدا
- فیلسوفان روانشناسی
- فیلسوفان سده ۱۹ (میلادی) اهل آلمان
- فیلسوفان کانتی
- هلندیتبارهای اهل آلمان