شاه طهماسب یکم

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از شاه تهماسب)
پرش به: ناوبری، جستجو
فارسیpolski
Shir & Khorshid1.svg شاه طهماسب یکم صفوی Shir & Khorshid1.svg
پادشاه سلسله صفوی
Shah Tahmasp.jpg
نگاره شاه طهماسب یکم
دوران ۹۳۰–۹۸۴ قمری
۱۵۲۴–۱۵۷۶ میلادی
تاجگذاری ۹۳۰ قمری
۱۵۲۴ میلادی
نام کامل ابوالمظفر ابوالفتح سلطان شاه طهماسب بن شاه اسماعیل صفوی الحسینی الموسوی
زادروز ۲۲ فوریه ۱۵۱۴
۳ اسفند ۸۹۲
۲۶ ذی الحجه ۹۱۹
زادگاه شه‌آباد، اصفهان
مرگ

۲۴ اردیبهشت ۹۵۵ خورشیدی

۱۴ مه ۱۵۷۶ میلادی (۶۲ سال)
محل مرگ قزوین
پیش از شاه اسماعیل دوم
پس از شاه اسماعیل یکم
همسر سلطانم بیگم
همسران سلطان آغا خانم
سلطان‌زاده خانم
زهرا باجی خانم
خان پرور خانم
حوری خان خانم
عایشه بیگی خانم
زینب سلطان بیگم
فریده سلطان خانم
دودمان صفویان
پدر شاه اسماعیل یکم
مادر تاجلی بیگم
فرزندان محمد میرزا
اسماعیل میرزا
مراد میرزا
سلیمان میرزا
حیدر میرزا
مصطفی میرزا
محمود میرزا
امام‌قلی میرزا
علی میرزا
احمد میرزا
گوهرسلطان بیگم
پریخان خانم
خدیجه‌سلطان بیگم
زینب بیگم
مریم‌سلطان بیگم
شهربانو بیگم
فاطمه‌سلطان بیگم
خانیش بیگم
دین اسلام، شیعه دوازده‌امامی

شاه طهماسب یکم (زاده ۲۶ ذی‌الحجه ۹۱۹ (۳ اسفند ۸۹۲ خورشیدی) شه‌آباد، اصفهان - درگذشته ۲۴ اردیبهشت ۹۵۵ قزوین) فرزند ارشد شاه اسماعیل یکم و دومین پادشاه از سلسله صفویه بود.

او پس از مرگ پدر با آشوب داخلی و حمله ازبکان و عثمانیان مواجه شد که با حسن تدبیر و شجاعت و تا حدی بهره‌مندی از بخت و اقبال از پس این مشکلات برآمد و دوره‌ای طولانی از صلح و ثبات را برای ایران به ارمغان آورد. وی فردی معتقد به مذهب شیعه دوازده‌امامی بود. شاه طهماسب یکم حدود ۵۴ سال بر ایران حکومت کرد که در بین تمام پادشاهان پس از اسلام در ایران بیشترین زمان حکمرانی بوده‌است.

نام تهماسب[ویرایش]

تَهم به‌معنی پیل‌تَن و توانا و تهماسپ (تهم + اسپ) به‌معنی دارنده اسپ تواناست.

نگاره شاه طهماسب یکم توسط Charles Heath

شاه جوان[ویرایش]

طهماسب در روز چهارشنبه ۲۶ ذی‌الحجة الحرام سال ۹۱۹ هجری قمری (۳ اسفند ۸۹۲) در روستای شه‌آباد اصفهان متولد شد. پس از مرگ شاه اسماعیل یکم صفوی، شاه طهماسب یکم در سال ۹۲۹ هـ. ق (۱۵۲۳ م) در ۱۰ سالگی به سلطنت رسید. روشن است که به‌دلیل کم بودن سن و سال شاه جدید، فرصتی برای کسب قدرت برای امرای قدرت‌طلب قزلباش فراهم شد. ۱۰ سالِ اولِ سلطنت شاه طهماسب در واقع عرصه رقابت امرای قزلباش برای کسب قدرت بود. شاه جوان به‌علت شجاعت و تدبیر، کم‌کم توانست خود را به‌عنوان شاهی مقتدر برای ایران مطرح کند و زمام قدرت را در دست گیرد. شاه طهماسب در دوره بلند حکومت خود توانست با وجود کمبود منابع، به‌خوبی تهدیدات مکرر ازبکان و سپس عثمانیان را دفع کند و سپس دوره‌ای از صلح و ثبات را برای کشور به ارمغان آورَد؛ دوره‌ای که تا مرگ وی در سال ۹۸۴ و به سلطنت رسیدن فرزند تندخوی او، شاه اسماعیل دوم، ادامه داشت.

عمارت چهل ستون[۱] قزوین، محل استقرار دولت در زمان شاه طهماسب[۲] و شاه اسماعیل دوم صفوی

پادشاه هنرمند[ویرایش]

نگارهٔ شاه طهماسب در چهل ستون

شاه طهماسب صفوی پادشاهی صاحب‌کمال و شیفته هنر بود و در هنر خوشنویسی و نقاشی دست داشت. در نقاشی شاگرد استاد سلطان محمد مصور بوده‌است. هرچند قاضی احمد منشی در کتاب گلستان هنر از هنر تصویرسازی شاه طهماسب به‌طور مفصل یاد کرده، اما اثر چندان ممتازی از او دیده نشده‌است و تنها تصویر رقم‌دار بجامانده از او مجلس بزمی است که در موزه توپ قاپو سرای ترکیه زینت‌بخش مرقع بهرام میرزا است و رقم یا امضای آن چنین است: <صوره طهماسب الحسینی> در زیر تصویر و بیرون از جدول‌کشی شاه طهماسب به خط خود نوشته <جهت برادر عزیزم بهرام‌میرزا ساخته شد. تم>[۳] شاه طهماسب از گسترش‌دهندگان ادبیات آذربایجانی بود و در این زمینه تلاش بسیاری کرد.[۴]

ایران در زمان صفویان

جنگ قدرت امرای قزلباش[ویرایش]

پس از به سلطنت رسیدن طهماسب، کپک سلطان استاجلو، امیر قبیله استاجلو، که در تبریز (پایتخت) حاضر بود، به وکالت (صدارت) شاه منصوب شد. در همین زمان دیوسلطان روملو، که در بلخ حکومت می‌کرد، وصیت‌نامه‌ای را از شاه اسماعیل در دست داشت که طبق آن شاه اسماعیل وی را به‌عنوان نایب‌السلطنه منصوب کرده‌بود. وی لقب آتابیک یا اتابک را پس از مدت‌ها دوباره زنده کرد و خود را آتابیک شاه طهماسب نامید. دیوسلطان روملو از بلخ به سمت تبریز حرکت کرد، اما زمانی که به تبریز رسید کپک سلطان خود را وکیل نامیده‌بود و پایتخت تحت قدرت استاجلوها بود. به این سبب و به بهانه دفع تهاجم ازبکان، از تبریز به خراسان بازگشت و امرای قزلباش خراسان و عراق عجم را به همراهی خود برای دفع ازبکان فراخواند. امرای نامدار بسیاری به یاری او شتافتند، ازجمله جوهه سلطان تکلو حاکم اصفهان، قراجه سلطان تکلو و علی سلطان حاکم شیراز. وی با بذل و بخشش و احسان، امرا را به وکالت خود راضی کرد. در این زمان خبر رسید که ازبکان خراسان را ترک کرده‌اند. کپک سلطان از فرصت استفاده کرده و با لشکریان زیادی که از اطراف بر گرد او جمع شده‌بودند به سمت تبریز حرکت کرد.

پس از رسیدن دیوسلطان و سپاهیان به نزدیکی تبریز، دیوسلطان، کپک سلطان را به قبول وکالت خود فراخواند و کپک سلطان هم برای جلوگیری از جنگ با وی از تبریز خارج شد و به استقبال وی رفت. سپس هر دو به نزد شاه طهماسب رفتند و دیوسلطان حکم وکالت را از شاه دریافت کرد.

دیوسلطان سپس برای تضعیف استاجلوها و کپک سلطان آن‌ها را برای جنگ به سرحدات گرجستان فرستاد و خود و چوها سلطان در غیاب آن‌ها تیولات (الکا) آن‌ها را میان دیگر قبایل تقسیم کردند. این امر موجب بازگشت کپک سلطان و نخستین جنگ داخلی قزلباشان شد. در نخستین جنگ استاجلوها شکست خورده و به گیلان گریختند مدتی بعد باز هم به یاری حاکم رشت برای جنگ بازگشتند ولی اینبار نیز به سختی شکست خوردند. در بار سوم سال بعد مجدداً کپک سلطان تدارک سپاه نموده بازگشت. اینبار استاجلوها به شدت مقاومت کردند و اگر کپک سلطان در میان جنگ کشته نمی‌شد قدرت مجدداً به وی بازمی‌گشت.

در زمان شاه طهماسب امرای استاجلو شوریدند. دوستعلی استاجلو در خوی و مظفر سلطان در گیلان شورش کردند.

دیوسلطان ۷۰۰۰ سرباز و ۲۵ توپ جنگی را به فرماندهی نظام الدین روملو مأمور سرکوبی دوستعلی استاجلو کرد. نظام الدین موفق شد دوستعلی را شکست دهد. شورش مظفر سلطان نیز با ازدواج او با مادر شاه طهماسب، موقتاً فرو خوابید.

مدتی بعد دیوسلطان نیز به تحریک جوهه سلطان به حکم شاه طهماسب جوان که حدود ۱۵ سال داشت کشته شد. جوهه سطان به شاه اینطور الغا کرده بود که دیوسلطان موجب تفرقه در میان قزلباشان است. پس از این واقعه جوهه سلطان به منصب نایب سلطنتی رسید.

حملات ازبکان به خراسان و به قدرت رسیدن شاملوها[ویرایش]

در مدتی که میان امرای قزلباش جنگ قدرت جریان داشت تا به قدرت رسیدن جوها سلطان، ازبکان به سرکردگی عبید خان، چهار بار برای تصرف خراسان و به ویژه هرات به ایران حمله کردند. بار اول با حمله متقابل شاملوها شکست خورده بازگشتند. بار دوم با وجود تصرف برخی از قلعه‌های خراسان با ایستادگی شاملوها، تصرف هرات برای ازبکان میسر نشده و بازگشتند. بار سوم شاه طهماسب شخصاً و با وجود جوانی (حدود ۱۶ سال سن) تدارک سپاه دیده به سمت خراسان حرکت کرد. میان دو سپاه در خسروجرد نبردی سخت رخ داد. این نبرد در عاشورای سال ۹۳۵ رخداد. در ابتدای نبرد جناح راست سپاه ایران (شامل تکلوها و شاملوها) به فرماندهی جوهه سلطان در هم شکست. اندکی بعد جناح چپ نیز از هم پاشیده و متفرق شد اما قلب سپاه به فرماندهی شاه طهماسب جوان شامل سه هزار نفر از جوانان شاملو و ذوالقدر همچنان بر جای مانده و مقاومت می‌کرد. ازبکان به تعقیب پراکنده شدگان سپاه ایران در دشت پراکنده شدند و در میان گرد و خاک و هیاهو شاه طهماسب خود را روبروی قلب سپاه ازبکان به فرماندهی عبید خان دید. وی با شجاعت به سربازان دستور حمله داد و خود نیز با آنان به قلب سپاه ازبکان هجوم برد. در این حمله غافلگیرانه و برق آسا قلب سپاه ازبکان از هم پاشد و عبید و خان و فرماندهان ازبک راه فرار پیش گرفتند. به این صورت با شجاعت و تهور شخص شاه طهماسب یک شکست مسلم به یک پیروزی تبدیل شد.

قلعه قدیمی شهر هرات

در حمله چهارم ازبکان به خراسان محاصرهٔ قلعه هرات مدت زیادی به درازا کشید و درخواست‌های سلطان حسین‌خان شاملو برای کمک از طرف جوهه سلطان بی‌جواب ماند. کار بر محصوران بسیار سخت شد. سلطان حسین‌خان شاملو مجبور به تسلیم شهر شده، خود، سپاهیان داخل قلعه و شیعیان، قلعه را ترک کرده و آنرا به ازبکان تسلیم نمودند. سلطان حسین‌خان شاملو از هرات به سیستان رفته و سپس در نزدیکی اصفهان به اردو شاه طهماسب وارد شد. شاه از وی به گرمی پذیرایی کرد. جوهه سلطان که از قدرات گرفتن وی می‌ترسید اندیشه قتل وی را در سر می‌پروراند. سلطان حسین‌خان شاملو از قصد وی آگاه شد و شاملوها به خیمه وی در اردو شاهی حمله کرده وی را کشتند. تکلوها برای تلافی به اردوی شاهی هجوم آورده قصد ربودن شاه را داشتند اما این کار خشم شاه را برانگیخت و دستور قتل‌عام آن‌ها را صادر کرد. سپاه شاهی بر آنان حمله کرده و بسیاری را کشت. سران تکلوها به بغداد گریختند. حاکم بغداد که تکلو بود سر آن‌ها را برای اثبات اطاعت برای شاه فرستاد. پس از این کشتار دیگر تکلوها نتوانستند نقش مهمی در حکومت صفوی به عهده بگیرند. پس از کشته شدن جوهه سلطان، سلطان حسین‌خان شاملو به صدارت رسید. الامه سلطان تکلو امیرالامرای آذربایجان از ترس اقدام سلطان حسین‌خان شاملو به عثمانی گریخت و مدتی بعد محرک سلطان سلیمان در حمله به ایران شد.

ازبکان به سرکردگی عبید خان دو بار دیگر به خراسان حمله کردند اما هر دو بار به دلیل مقابله سپاه ایران مجبور به بازگشت شدند تا اینکه عبید خان شاه خونریز ازبک به مرگ طبیعی مرد و خراسانیان چند صباحی از نحب و غارت ازبکان ایمن شدند.

پس از عبید خان مرز خراسان تا ۱۱ سال در آرامش به سر برد تا اینکه بار دیگر یکی از امرای ازبک به هرات حمله کرد و ناکام ماند از آن پس دیگر تا زمان مرگ شاه اسماعیل دوم ازبکان خیال فتح خراسان را از سر به در کردند.

هجوم عثمانیان برای تسخیر ایران[ویرایش]

نخستین و دومین تهاجم[ویرایش]

گرز گاوسر متعلق به شاه طهماسب صفوی

در هنگامی که شاه طهماسب پس از دفع پنجمین فتنه عبید خان ازبک در هرات به سر می‌برد و قصد فتح ماوراءالنهر را داشت خبر ورود سپاهیان عثمانی به آذربایجان به وی رسید. عامل تحریک سلطان عثمانی الامه سلطان تکلو بود. وی که آرزوی وکالت شاه را در سر داشت در پی مغضوب شدن تکلوها از رسیدن به آرزویش به کلی ناامید شد. الامه امیرالامرای آذربایجان بود و در هنگام غیبت شاه طهماسب سلطان سلیمان را تشویق کرد که تا از غیبت شاه استفاده کرده و آذربایجان و بخش‌های مرکزی ایران را به سادگی تصرف کند. شاه سلیمان ابراهیم پاشای وزیر را با ۸۰ هزار نیرو به سرعت روانه آذربایجان کرد. ابراهیم پاشا با همکاری الامه تقریباً تمام آذربایجان را تصرف نمود. در این هنگام خبر حمله به شاه طهماسب رسید. وی به سرعت از هرات به سمت قزوین حرکت کرد. سرعت حرکت وی به قدری زیاد بود که بیشتر سپاه وی دیگر قادر به ادامه راه نبودند. وی به ناچار بسیاری از آن‌ها را برای استراحت آزاد گذاشت به‌طوری‌که تنها ۷۰۰۰ سپاهی در قزوین (پایتخت) با وی ماندند، در حالی که در وفاداری برخی امرای باقی‌مانده نیز تردید وجود داشت. در پی خبر بازگشت شاه طهماسب، سلطان سلیمان نیز به سرعت با سپاهیان کمکی در تبریز به ابراهیم پاشا پیوست. پس از رسیدن این خبر به قزوین گروهی از امرای خیانتکار قزلباش از اردو گریخته و در تبریز به الامه پیوستند. سپاه بی‌شمار عثمانی برای وارد کردن ضربه نهایی و اشغال مرکز ایران از تبریز به سمت دشت سلطانیه حرکت کرد اما در دشت سلطانیه سرما و برف شدید آن‌ها را غافلگیر نموده و بسیاری از آن‌ها را کشت به‌طوری‌که سلطان سلیمان دستور عقب‌نشینی به سوی موصل را صادر کرد. شاعری در مورد این رخداد در دشت سلطانیه چنین سروده‌است که:

رفتم چو به سلطانیه آن طرفه چمندیدم دو هزار مرده بی گور و کفن
گفتم که بکشت این همه عثمانی را باد سحر از میانه برخاست که من

سلطان سلیمان سپس پیکی به بغداد فرستاد و حاکم تکلوی بغداد، محمد خان شرف الدین آغلی فرستاد و وی را به اطاعت فرا خواند. محمد خان راضی به تسلیم شهر نبود اما بیشتر امرای تکلوی بغداد نظر دیگری داشتند. وی به‌ناچار به همراه نزدیکان و برخی قزلباشان شاهسون (شاهدوست) شهر را ترک کرده به شیراز رفت. به این صورت بغداد بار دیگر به دست عثمانیان افتاد. پس از خروج سلطان سلیمان از سلطانیه شاه طهماسب برای بازپس‌گیری مجدد تبریز به آن شهر لشکر کشید. الامه و دیگر امرای خیانتکار از تبریز به سمت قلعه وان گریختند و قلعه تسلیم سپاه ایران شد. شاه به دنبال آن‌ها حرکت کرد و قلعه وان را محاصره نمود. در هنگام محاصره مجدداً خبر حرکت قشون عثمانی از بغداد به سمت ایران به شاه طهماسب رسید. شاه به‌ناچار دست از محاصره کشید و به سمت تبریز بازگشت. میان پیش قراولان سپاه ایران و قراولان عثمانی در نزدیکی درجزین نبردی رخ داد که به شکست عثمانیان انجامید. در پی این شکست، سلطان سلیمان با بدنه اصلی قشون به خاک عثمانی عقب نشست و شاه طهماسب مجدداً قلعه وان را محاصره نمود. سلطان سلیمان والی دیار بکر را مأمور یاری رساندن به قلعه وان نمود. شاه طهماسب به سرعت برای رویارویی با آن‌ها حرکت کرد و با سپاهیان کمی که توانسته بودند با سرعت و همپای وی حرکت کنند با آن‌ها روبرو شد و نیروهای کمکی را در هم شکست. شکست خوردگان به قلعه ارجیس گریخته و در آنجا متحصن شدند. سلطان سلیمان در تلاشی دیگر سنان پاشا را با نیروی کمکی به سمت ارجیس گسیل کرد. نیروهای سنان پاشا در راه به قزلباشان به فرماندهی بداق خان قاجار برخورده و باز هم از ایرانیان شکست خوردند و سنان پاشا نیز کشته شد. تلاش دیگر سلطان سلیمان برای ارسال نیرو به فرماندهی ابراهیم پاشا نیز با شکست مواجه شد و فرماندهان قلعه را واگذاشته همراه ابراهیم پاشا به خاک عثمانی گریختند. به این صورت دو حمله پیاپی عثمانیان به خیال تصرف ایران با تصرف قلعه ارجیس توسط قوای قزلباش به پایان رسیده و به شکست انجامید.

هجوم سوم[ویرایش]

نگاره شاه طهماسب یکم

سومین حمله سلطان سلیمان عثمانی برای فتح ایران چند سال بعد در سال ۹۵۵ و به تحریک القاص میرزا برادر شاه طهماسب بود. القاص میرزا در ابتدا به حکمرانی شروان منسوب شد. پس از مدتی وی در شروان علم استقلال برافراشت و به نام خود سکه زد. شاه سپاهی را به سرکوبی وی گسیل کرد. در چند جنگی که میان او و امرای قزلباش درگرفت وی شکست خورد اما قلعه‌های مهم شروان همچنان در دست القاص میرزا بود به این ترتیب شاه شخصاً به سمت شروان لشکر کشید. با نزدیک شدن سپاه شاه بسیاری از سپاهیان القاص میرزا به اردوی شاهی پیوستند و بسیاری پراکنده شدند. القاص میرزا خود را بی یاور یافت و به استانبول گریخت. پس از وی حکومت شروان به اسماعیل میرزا یا همان شاه اسماعیل دوم داده شد.

القاص میرزا در استانبول به سلطان سلیمان پناهنده شد و وی را تحریک به لشکر کشی به ایران نمود. در سال ۹۵۵ هجری قمری به سپاه بسیار بزرگ برای حمله به ایران تدارک دیده و از استانبول به سمت ایران حرکت کرد.

شاه طهماسب از تبریز که دران زمان پایتخت ایران بود به سمت بیرون شهر حرکت کرده و در محلی به نام شنب غازان اردو زد تا سپاهیان از نواحی مختلف به وی ملحق شوند. امرا گروه گروه با سپاهیان خود به اردو می‌رسیدند و اسماعیل میرزا نیز با سپاه شروان به شاه ملحق شد.

شاه برای جلوگیری از پیشروی سپاه عثمانی سیاست نابودی منابع را پیش گرفت و گروه‌هایی از سپاهیان را به نواحی مرزی آذربایجان فرستاد تا همه مناطقی که در اطراف مسیر عبور سپاه عثمانی است را از آذوقه، غلات و آب خالی کنند. آن‌ها هر چاه، چشمه و قناتی را که در راه یافتند کور کردند. این سیاست بارها در زمان شاه طهماسب و شاه عباس با موفقیت به اجرا درآمد و همواره سپاه مهاجم عثمانی در اثر کمبود منابع مجبور به بازگشت شد. شاه طهماسب همواره از نظر منابع نظامی (نفرات و ادوات) که در اختیار داشت نسبت به عثمانیان در موضع ضعیفتر بود و همواره با استفاده از این سیاست دفاعی عثمانیان را از ایران می‌راند.

سلطان سلیمان با رسیدن به سرحد گروهی را به فرماندهی الامه تکلو (قزلباش خیانتکاری که در آشوبهای ابتدای حکومت شاه طهماسب به عثمانی رفته بود و در گذشته شرح آن گذشت) به وان فرستاد و گروهی را نیز به فرماندهی القاص میرزا به مرند. در مرند القاص میرزا با گروه کوچکی از قزلباشان روبرو شدند و آن‌ها را شکست داد اما به شهر داخل نشدند زیرا گمان کردند گروه بزرگ‌تری ممکن است در کمین آن‌ها باشند. آن‌ها بازگشته به سلطان سلیمان ملحق شدند. سلطان سلیمان بدون مانع به تبریز رسید و شهر را تصرف کرد. شمار نیرویی که شاه طهماسب توانسته بود گرد آوری کند بسیار کمتر از سپاه عثمانی بود بنا بر این شاه از رویارویی مستقیم با سلطان سلیمان پرهیز می‌کرد. اقامت سلطان سلیمان در شهر تنها چند روز به طول انجامید زیرا کمبود آذوقه آن‌ها را به شدت تحت فشار قرار داده بود و تهیه آذوقه از اطراف نیز غیرممکن بود. بسیاری از اسبهای عثمانیان در تبریز از گرسنگی مردند و چاره‌ای جز بازگشت برای آن‌ها نماند. در هنگام بازگشت بسیاری از سپاهیان آن‌ها نیز طعمه تیغ آبدار تبریزیان شدند. سپاه عثمانی در راه بازگشت نیز پیاپی گرفتار شبیخون و حملات پراکنده قزلباشان می‌شد. سلطان سلیمان به سمت قلعه وان عقب نشست و ساکنین قلعه با دیدن سپاه بی‌شمار عثمانی که هر ساعت به‌شمار آن‌ها افزوده می‌شد، قلعه را تسلیم کردند. سلطان سلیمان برای در امان ماندن از حملات پیاپی سپاه ایران در مسیر بازگشت گروهی از سپاه عثمانی را به فرماندهی القاص میرزا روانه مرکز ایران کرد و خود راه بازگشت را پیش گرفت. القاص میرزا از نبود نیرو در مرکز کشور استفاده کرده و خود را به همدان و سپس به قم رساند قم و کاشان تسلیم وی شدند وری نیز توسط نیروهای وی غارت شد. وی سپس به سمت اصفهان حرکت کرد و این شهر را محاصره نمود. شاه طهماسب، بهرام میرزا و ابراهیم خان ذوالقدر حاکم شیراز را مأمور دفع وی کرد و خود به قزوین بازگشت. القاص میرزا با اطلاع از آمدن نیروهای بهرام میرزا و ابراهیم خان، محاصره اصفهان را رها کرده و به سمت ایزدخواست رفت. وی مردم این شهر را قتل‌عام کرد و سپس راه بهبهان، شوشتر و دزفول را پیش گرفت و از دزفول را گروه کمی که با وی مانده بودند به بغداد گریخت.

بزرگان عثمانی که وی را مایه دردسر می‌دانستند سلطان سلیمان را تشویق به نابودی وی کردند. سلطان سلیمان سپاهی را برای دستگیری وی فرستاد اما القاص میرزا موفق به فرار شد و به مریوان گریخت و در آنجا توسط نیروهای شاه ایران دستگیر شد. شاه طهماسب وی و فرزندانش را به قلعه قهقهه فرستاد و القاص میرزا تا زمان مرگ در آنجا ماند. به این ترتیب سومین حمله عثمانیان برای اشغال ایران به صورت نسبی ناکام ماند.

هجوم چهارم[ویرایش]

تا پنج سال پس از اتمام فتنه القاص میرزا غیر از درگیری‌های محلی بین امرای نواحی مرزی، در مرز بین ایران و عثمانی صلح برقرار بود. این بار هجوم عثمانیان به تحریک اسکندر پاشا بود. اسکندر پاشا در ابتدا حاکم وان بود. در مدتی حکومت وان وی هر از چند گاهی نواحی مرزی ایران را مورد تاخت و تاز قرار می‌داد و امرای مرزی ایران به علت اینکه دولت ایران در حال انجام مقدمات صلح بود و آمادگی یک نبرد کامل را نداشتند در پی پاسخ به وی برنمی‌آمدند. اسکندر پاشا به دلیل این اقدامات مورد تشویق سلطان عثمانی قرار گرفته و به مقام بیگلربیگی ارزروم منصوب شد. عدم پاسخگویی امرای مرزی به وی باعث جسارت زیاد اسکندر پاشا شده بود و وی سلطان سلیمان را تشویق به حمله به ایران کرد. سلطان سلیمان در نامه‌ای که به شاه طهماسب فرستاد وی را تهدید به جنگ کرد و خود در خاک عثمانی شروع به تدارک سپاه نمود.

در پی این اقدام شاه طهماسب به امرای نواحی مرزی دستور داد مرز ایران و عثمانی در مسیر احتمالی عبور سپاهیان عثمانی از آذوقه خالی شود. در پی این فرمان تفلیس، وان، ماسیس و عادلجور و اطراف آن کاملاً از آذوقه خالی شد. شاه طهماسب سپاه ایران را آماده حرکت کرد و گروهی را به فرماندهی اسماعیل میرزا یا همان شاه اسماعیل دوم به عنوان پیشرو به جنگ با اسکندر پاشا فرستاد. اسکندر پاشا پس از مواجهه با وی شکست را پذیرا شده و به قلعه عقب نشست.

سلطان سلیمان به علت کمبود آذوقه در راه مجبور به اردو زدن در حلب شد. پس از گذشتن فصل سرما به سمت نخجوان حرکت کرد. سپاه عثمانی در مسیر حرکت به‌طور مداوم مورد شبیخون نیروهای ایران قرار می‌گرفت تا به نخجوان رسید. سلطان سلیمان پس از اقامت کوتاهی در نخجوان به علت نبود آذوقه مجدداً به سمت خاک عثمانی حرکت کرد و این دقیقاً زمانی بود که سپاه ایران به فرماندهی شاه طهماسب برای نبرد به اردوی وی نزدیک می‌شد. در هنگام یکی از درگیری‌هایی که میان قراولان عثمانی و ایران درگرفت سنان بیک که یکی از درباریان نزدیک به سلطان سلیمان بود به اسارت درآمد. عثمانیان که در اثر کمبود آذوقه در تنگنا قرار گرفته بودند آزادی سنان بیک را بهانه‌ای برای صلح قرار داده و به خاک خود عقب نشستند. مذاکرات صلح بین دو طرف به نتیجه رسید و قرار داد صلحی بین ایران و عثمانی منعقد شد که تا مرگ شاه اسماعیل دوم برقرار ماند.

ازدواج شاه طهماسب[ویرایش]

شاه طهماسب وقتی که کمتر از شانزده سال سن داشت، با سلطانم بیگم، دختر موسی سلطان موصلوی، ازدواج کرد.

علاقه به مال‌اندوزی[ویرایش]

شاه طهماسب به جمع‌آوری مال و ثروت علاقه خاصی داشت. خزاین او همیشه از مسکوکات، طلا، نقره، پارچه‌های نفیس و انواع سلاح‌های قیمتی انباشته بود. وی ۶۰۰ شمش طلا و ۶۰۰ شمش نقره در قلعه قهقهه ذخیره کرده‌بود.[۵]

برخی از اقدامات شاه طهماسب[ویرایش]

شاه طهماسب دستور داد درختان تاک را از ریشه درآورند تا این که کسی در ایران شراب درست نکند. این کار مردم ایران را در زمستان برای تهیه غذا در مضیقه قرار داد.

خیابان سپه و دروازه عالی قاپو در قزوین
باروی طهماسبی تهران که تا زمان ناصرالدین شاه تغییر نکرد

شاه طهماسب دستور داد نخستین خیابان ایران بانام «خیابان سپه» در قزوین ساخته شود که این نام الگویی بود برگرفته از منطقه‌ای چهار باغ مانند که شاه در ازبکستان امروزی دیده بود. این خیابان درزمان حکومت پهلوی به نام «سپه» و هم اکنون نیز بانام «سپه» و «شهدا» درقزوین معروف است. هم چنین درکنار رصدخانه سابق مراغه، رصد خانه جدیدی ساختند. به دستور شاه، میر محمد منجم مأمور شد تا حرکات سیارات و ستارگان را بررسی کند. میر محمد توانست باران بهار سال ۹۳۴ هجری را پیش‌بینی کند. بدین ترتیب گندم زیادی به دست آمد. شاه دستور داد تا انبارهای گندم ساخته شوند و گندم مازاد نیاز از زارعان خریده و ذخیره گردد. سال بعد باران به موقع نبارید و این اقدام شاه مؤثر واقع شد.

شاه دستور داد تا تقویم رایگان در دسترس همه مردم گذاشته شود زیرا در آن زمان هر کس برای دانستن ساعت سعد و نحس مجبور بود بهای زیادی به کسانی که تقویم داشتند بپردازد.

شاه طهماسب به دور شهر تهران حصاری با یک صد و چهارده برج کشید.

پس از پایتخت شدن قزوین، شاه طهماسب جاده‌های قزوین – مشهد و قزوین – تبریز را وسیع و ارابه رو کرد.

شاه در آذربایجان قشون دایمی ایجاد کرد. بدین منظور چهل هزار سرباز را به رهبری نظام الدین روملو به شهرهای تبریز و مرند و دیگر شهرهای آذربایجان غربی فرستاد. هزینه این قشون دایمی حدود ۸ کرور طهماسبی بود.

او موسیقی را ممنوع کرد و موسیقیدانان را از دربار اخراج کرد.[۶]

مرگ و دعوای جانشینی[ویرایش]

هنگامی که شاه طهماسب زنده بود اختلاف نظرهای موجود بین قزلباش پنهان بود اما هنگامی که وی بیمار گشت موضوع جانشینی مورد بحث درباریان شد. محمد خدابنده به علت ناراحتی چشمی دیگر مطرح نبود. تنها حیدر میرزا بود که قادر بود به رقابت با اسماعیل میرزا (شاه اسماعیل دوم) برخیزد زیرا وی بیش از دیگران مورد علاقه شاه طهماسب بود و درست به همین دلیل هم خطرناک‌ترین رقیب اسماعیل میرزا محسوب می‌شد. درگیری‌ها بر سر تصاحب جانشینی شاه طهماسب یکم، مجموعه کشمکش‌هایی بود که از ۱۵ صفر ۹۸۴ قمری (۱۴ مه ۱۵۷۶ میلادی) تا ۱۷ ربیع‌الاول ۹۸۴ قمری (۱۴ ژوئن ۱۵۷۶ میلادی) و با هدف تصاحب جانشینی شاه و بین حیدر میرزا (فرزند چهارم شاه) و اسماعیل میرزا (شاه اسماعیل دوم، فرزند دوم شاه) و طرفدارانشان روی می‌دهد. در پایان نزاع‌های دربار قزوین (پایتخت)، حیدرمیرزا کشته می‌شود و اسماعیل میرزا در تاریخ چهارشنبه ۲۷ جمادی‌الاول ۹۸۴ (۲۲ اوت ۱۵۷۶) خود را شاه اسماعیل دوم خوانده، سومین پادشاه صفویان می‌گردد.[۷]

جسد شاه طهماسب به دلیل درگیری‌های جانشینی ابتدا در باغچه دفن شد. پس از مدت کوتاهی به صحن شاهزاده حسین (قزوین) منتقل شد. یکسال بعد جسد وی به حرم علی بن موسی الرضا در مشهد منتقل شد. دوازده سال بعد مشهد به تصرف ازبکان درآمد و آن‌ها به قصد اهانت جسد را از قبر خارج کرده و به بخارا بردند. این عمل به دلیل احتمال اشتباه بر روی جسد دیگری هم تکرار شد. امروز برخی عقیده دارند که آن‌ها هر دو بار اشتباه کرده‌اند و جسد در حرم محفوظ است و برخی دیگر نیز معتقدند با تطمیع ازبکان، جسد از آن‌ها گرفته و به اصفهان منتقل و در امامزاده شاه سید علی خاکسپاری شده‌است.[۸]

پانویس[ویرایش]

  1. http://www.aftab.ae/photoblog/page.php?id=942
  2. سید مهدی میر دانش. «فصل چهارم:کاخ‌ها». در آشنایی با بناهای تاریخی. ۱۳۸۴. صفحه ۵۵ و ۵۶. 
  3. کریم‌زاده تبریزی
  4. http://www.iranicaonline.org/articles/azerbaijan-x
  5. نصرالله فلسفی. «جلد اول». در زندگانی شاه عباس اول. فرید مرادی. چاپ اول. تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۹۱. 39. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۳۵۱-۷۲۶-۷. 
  6. http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/361159
  7. نصرالله فلسفی. «جلد اول». در زندگانی شاه عباس اوّل. فرید مرادی. چاپ اول. تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۹۱. ۴۰ تا ۴۹. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۳۵۱-۷۲۶-۷. 
  8. امام رضا

منابع[ویرایش]

  • عالم آرای عباسی – اسکندر بیک ترکمان
  • مرگ شاه طهماسب و آغاز تهاجم همه‌جانبه عثمانیان به ایران
  • کریم زاده تبریزی، محمدعلی - احوال و آثار نقاشان قدیم ایران - انتشارات مستوفی - تهران ۱۳۷۶ شابک:۲-۰۱-۶۵۳۲-۹۶۴ ص ۲۹۱–۲۸۹
  • منشی قمی، احمد بن حسین، خلاصة التواریخ، (جلد ۱، از شیخ صفی تا مرگ شاه طهماسب یکم)، به تصحیح احسان اشراقی.
  • شاه طهماسب صفوی (قهرمان عشق و جنگ)، رالف کانلی، ترجمه فروردین صبا

جستارهای وابسته[ویرایش]

پادشاه پیشین:
شاه اسماعیل یکم
شاه طهماسب یکم
ابوالمظفر ابوالفتح سلطان شاه طهماسب بن شاه اسماعیل صفوی الحسینی الموسوی
شاهنشاه ایران

۱۵۲۴ – ۱۵۷۶

جانشین:
شاه اسماعیل دوم
Tahmasp I w pałacu Czehel Sotun

Tahmasp I (lub Tahmasb I) (pers. شاه تهماسب یکم) (ur. 22 lutego 1514 – zm. 14 maja 1576) – szach Persji w latach 1524-1576, najdłużej panujący z dynastii Safawidów. Był synem Ismaila I i Turkmenki Szach-Begi Chanum (znanej też jako Tajlu Chanum).

W okresie dzieciństwa, gdy był słaby, dostał się pod kontrolę Kyzyłbaszów, którzy byli podstawą potęgi Safawidów. Przywódcy Kyzyłbaszów walczyli ze sobą o prawo opieki nad nieletnim Tahmaspem. Po osiągnięciu wieku dorosłego Tahmasp zdołał odzyskać władzę i kontrolę nad Kyzyłbaszami.

Jego panowanie naznaczone było zagrożeniami zewnętrznymi, przede wszystkim ze strony Imperium Osmańskiego i Uzbeków. W 1555 roku uregulował stosunki z Turcją na mocy pokoju zawartego w Amasya, który zakończył wojnę z Turcją 1532-1555. Pokój ten trwał przez 23 lata, a w przyszłości złamał go Szach perski Mohammad Chodabande.

Znany jest również z pomocy jakiej udzielił zdetronizowanemu władcy Imperium Mogołów Humajunowi, którego wizerunek przedstawiony jest na malowidle ściennym w pałacu Safawidów Czehel Sotun.

Jednym z największych osiągnięć Tahmaspa w końcowym okresie jego panowania był rozwój popieranego przez niego narodowego przemysłu produkującego perskie dywany jako reakcja na przerwanie prowadzenia handlu wzdłuż Jedwabnego Szlaku, co było skutkiem wojen z Turcją.

Życiorys[edytuj | edytuj kod]

Regencja 1524-1533[edytuj | edytuj kod]

Tahmasp miał 10 lat w chwili, gdy przejął tron perski po swym ojcu Ismailu I, założycielu dynastii Safawidów w Iranie. Będąc zbyt młodym, by władać samodzielnie, Tahmasp dostał się pod kontrolę Kyzyłbaszów. Część plemion uznała, że przywódca Kyzyłbaszów Div Sultan Rumlu może sprawować regencję w imieniu nieletniego szacha, jednak inni byli temu przeciwni i w 1526 roku doszło z tego powodu do krwawej wojny domowej między zwalczającymi się frakcjami. Zwycięzcą okazał się Div Sultan, jednak wkrótce jego sprzymierzeniec Chuha Sultan Takkalu zwrócił się przeciwko niemu.i wezwał młodego szacha, by pozbył się regenta. Gdy 5 lipca 1527 roku Div Sultan przybył na zebranie rządu, Tahmasp strzelił do niego z łuku. Strzał okazał się niecelny, jednak zwolennicy szacha zabili dotychczasowego regenta.

Nowym regentem został Chuha Sultan. Wojnę domową w Iranie wykorzystali Uzbecy, którzy dokonali inwazji na północno-wschodnią prowincję.Chorasan. W 1528 roku Chuha Sultan wraz z szachem ruszyli na czele armii, by odzyskać kontrolę nad utraconym regionem. Pomimo odniesionego zwycięstwa nad Uzbekami w bitwie pod Jam, Tahmasp był zniesmaczony tchórzostwem, jakim podczas walki wykazał się Chuha Sultan. Na przełomie 1530 i 1531 doszło do walk między członkami plemienia Szamlu a członkami plemienia Takkalu, frakcjami Kyzyłbaszów, w których Chuha Sultan został zabity przez Szamlu. Gdy Takkalu próbowali odzyskać przewagę poprzez porwanie szacha, ten wpadł w gniew i wydał rozkaz totalnej masakry szczepu Takkalu. Po tych wypadkach Takkalu nigdy nie zdołali odzyskać swych wpływów w Iranie.

Nowym regentem w 1533 roku miał zostać przywódca Szamlu Husajn Chan, którego Tahmasp podejrzewał, że chce go pozbawić tronu i zamordować. Tahmasp był już w odpowiednim wieku i miał dostateczną wiedzę, by sprawować władzę samodzielnie.

Zagrożenia zewnętrzne 1533-1553[edytuj | edytuj kod]

 Osobny artykuł: Wojna persko-turecka 1532-1555.
Pałac Czehel sotun jest jedynym zachowanym do dziś pałacem Tahmaspa I; został odrestaurowany przez Kadżarów w XIX wieku

Walki wewnętrzne w Iranie dały okazję wrogom Persji, chanom uzbeckim na wschodzie i Turcji na zachodzie, by pokusić się o zdobycze terytorialne. Imperium osmańskie rządzone przez Sulejmana Wspaniałego znajdowało się u szczytu swej potęgi. Od 1533 do 1553 roku Turcy przeprowadzili cztery inwazje na Iran. Ponieważ armia turecka miała ogromną przewagę liczebną, Tahmasp zmuszony był unikać walnej bitwy i poszukać innej taktyki.

W 1534 roku Sulejman najechał Persję z armią liczącą 200 000 żołnierzy oraz 300 dział i moździerzy. Tahmasp mógł przeciwstawić tylko 7000 żołnierzy z kilkoma działami. Turcy oblegli stolicę Safawidów Tebriz, przeszli Kurdystan i zdobyli Bagdad. Tahmasp unikał bitew, stosując taktykę spalonej ziemi. Okazała się ona bardzo skuteczna, gdyż Turcy stracili z tego powodu 30 000 żołnierzy podczas próby przedarcia się przez góry Zagros. Ciężkie straty skłoniły sułtana do odwrotu.

Później Sulejman spróbował wykorzystać nielojalność brata Tahmaspa, Alqasa Mirzy, który był zarządcą pogranicznej prowincji Szyrwan. Alqas podniósł bunt i obawiając się gniewu brata schronił się na tureckim dworze. Przekonał sułtana, że jeśli uderzy na Persję, pod jego wpływem Irańczycy podniosą bunt i obalą Tahmaspa. W 1548 roku Sulejman Wspaniały i Alqas wdarli się do Iranu na czele potężnej armii, w odpowiedzi na co Tahmasp zastosował wokół Tebrizu sprawdzoną już taktykę spalonej ziemi, stwarzając armii tureckiej poważne problemy aprowizacyjne. Alqas próbował dotrzeć do dalszych terytoriów Iranu, licząc, że uda mu się wzniecić powstanie przeciwko szachowi, jednak mieszkańcy miast Isfahan i Sziraz odmówili otwarcia bram. Musiał więc zawrócić do Bagdadu, gdzie rozczarowani Turcy zostawili go jako osobę pozbawioną znaczenia. Gdy wpadł w ręce Persów, uniknął kary śmierci, jednak został skazany na dożywotni pobyt w więzieniu w twierdzy Qahqaha.

Podczas ostatniej inwazji tureckiej na Persję, do jakiej doszło w 1553 roku, Tahmasp przejął inicjatywę i pobił armię Iskandara Paszy w bitwie pod Erzerum. W jego ręce wpadł m.in. jeden z ulubieńców Sulejmana Wspaniałego, Sinan Beg. To skłoniło sułtana do podjęcia rozmów zakończonych w 1555 roku pokojem w Amasya. Zawarty pokój uwolnił Persję od tureckich ataków na trzy dekady. Mimo to przezorny Tahmasp postanowił przenieść stolicę swego państwa dalej od granicy z Turcją - do Kazwin.

W latach 1540-1553 Tahmasp prowadził działania wojenne na obszarze Kaukazu, biorąc w niewolę wielu Ormian, Gruzinów i Adygejczyków. W przyszłości ludność ta stała się ważnym elementem społeczeństwa Iranu.

Królewscy uchodźcy: Bajazyd i Humajun[edytuj | edytuj kod]

Szach Tahmasp wita wygnanego Humajuna

Imperium Mogołów było wschodnim sąsiadem Persji. W 1544 roku cesarz Humajun uciekł na dwór Tahmaspa po tym, jak został obalony przez rebelię Szer Chana. Tahmasp żądał, by sunnita Humajun przeszedł na szyityzm, co miało być warunkiem udzielenia pomocy. Humajun zgodził się, ale niechętnie, przekazując jednocześnie w ręce Tahmaspa strategicznie ważne miasto Kandahar w zamian za perską pomoc wojskową przeciwko spadkobiercom Szer Chana i jego własnym zbuntowanym braciom. W 1555 roku odzyskał utracony tron.

Humajun nie był jedynym uchodźcą z rodu panującego, który szukał schronienia na dworze Tahmaspa. W Imperium Osmańskim, na dworze sułtana, doszło do sporu dotyczącego następstwa tronu po Sulejmanie Wspaniałym. Ulubiona żona sułtana Roksolana pragnęła, by tron objął jej najstarszy syn Selim. Jednak Selim był alkoholikiem, za to trzeci syn Roksolany Bajazyd wykazał się znacznymi zdolnościami militarnymi. Obaj książęta toczyli ze sobą spór, który doprowadził do tego, że Bajazyd zbuntował się przeciwko swemu ojcu. Jego list wyrażający skruchę nigdy nie dotarł do sułtana i Bajazyd uciekać musiał za granicę przed wyrokiem śmierci.

W 1559 roku przybył do Persji, gdzie został serdecznie przyjęty przez Tahmaspa. Sulejman gorliwie nakłaniał perskiego szacha, by przekazał Bajazyda w jego ręce, jednak Tahmasp głuchy był zarówno na obietnice, jak i groźby do czasu, gdy sułtan obiecał mu 400 000 sztuk złota. Gdy we wrześniu tego roku Tahmasp i Bajazyd bawili się na bankiecie zorganizowanym w Tabriz, Tahmasp nagle ogłosił, że otrzymał wiadomości, że turecki książę wmieszany był w spisek na jego życie. Gdy na wieść o tym tłum zebranych gości zaczął ogarniać gniew, Tahmasp rozkazał umieścić Bajazyda w areszcie, zapewniając go, że to dla jego własnego bezpieczeństwa. Następnie Tahmasp przekazał Bajazyda w ręce ambasadora Turcji. Wkrótce potem Bajazyd został zamordowany przez wysłanników, których wysłał jego ojciec.

Ostatnie lata[edytuj | edytuj kod]

Gdy w 1574 roku Tahmasp zachorował, doszło do sporu wśród Kyzyłbaszów w sprawie wyboru, który z książąt ma odziedziczyć tron. Ponadto gruzińskie i adygejskie żony szacha utworzyły własne stronnictwo. Matkami siedmiu synów Tahmaspa były Gruzinki i Adygejki, a matką dwóch synów była Turkmenka Sultanum Bekum Mawsillu. Spośród jej dwóch synów, Mohammad Chodabande uważany był za niezdolnego do objęcia rządów, gdyż miał tak słaby wzrok, że był niemal ślepy. Jego młodszy brat Ismail był więziony przez Tahmaspa od 1555 roku. Pomimo tego dworska frakcja popierała Ismaila, podczas gdy inni popierali Hajdara Mirzę, syna Gruzinki. Uważano, że Tahmasp faworyzował Hajdara, jednak on sam nakazał zwolennikom Hajdara, by nie próbowali zabić Ismaila.

Tahmasp zmarł otruty, choć nie jest pewne, czy celowo, czy przez przypadek. Zaraz po jego śmierci wybuchły walki między poszczególnymi stronnictwami dworskimi. Gdy Hajdar został zabity, szachem został Ismail.

Rodzina[edytuj | edytuj kod]

Żony[edytuj | edytuj kod]

Kadamali Sultan Begum, z domu Sultanum Begun[1]

  1. Sultan Agha Chanum, Adygejka[1]
  2. Sultanzada Chanum, Gruzinka[1]
  3. Zahra Baji, Gruzinka[1]
  4. Chan-Parwar Chanum, Gruzinka[1]
  5. Huri-Chan Chanum, Gruzinka[1]
  6. córka zarządcy Dagestanu[1]
  7. Aisza Begum[1]
  8. Zainab Sultan Chanum[1]
  9. Zahra Baji, Gruzinka[1]

Synowie Tahmaspa I[edytuj | edytuj kod]

  1. książę Szachzadeh Soltan ‘Ali Quli Mirza (1528-1529)
  2. Mohammad Chodabande (ur. 1532 - zm. 1595)
  3. Ismail II (ur. 1537 - zm. 1577)
  4. książę Szachzadeh Soltan Murad Mirza (1538 - 5 września 1545), w 1545 został zarządcą Kandaharu
  5. książę Szachzadeh Soltan Soleiman Mirza (urodzony w 1554 w mieście Nichicziwan, zmarł 2 listopada 1576 w Kazwin), zarządca Fars w latach 1555-1557 oraz zarządca Meszhedu w 1576
  6. książę Szachzadeh Soltan Heidar Mirza (urodzony w 1555 w Kazwin, zmarł 14 maja 1576) - miał córkę, którą poślubił Hasan Chan Ustajalu, z którym miała 4 synów
  7. książę Szachzadeh Soltan Mostafa Mirza (urodzony w 1557 w Kazwin, zmarł 2 listopada 1576), miał dwie córki - pierwsza, księżniczka Mahd-e-Olia, została żoną Abbasa Wielkiego, a drugą wziął za żonę Zulfichar Chan Karamanlu (mieli 2 synów)
  8. książę Szachzadeh Soltan Mahmud Mirza (urodzony w 1559 w Kazwin, zmarł 24 lutego 1577), zarządca Szyrwanu w latach 1566-1567, zarządca Lahidżanu w latach 1567-1571, miał syna, którym był książę Mohammad Baqer Mirza (1575 - 24 lutego 1577)
  9. książę Szachzadeh Imam Qoli Mirza (urodzony w 1562 w Kazwin, zmarł 24 lutego 1577) - nie zostawił potomstwa
  10. książę Szachzadeh Soltan ‘Ali Mirza (urodzony w 1563 w Kazwin, zmarł 31 stycznia 1642 w Isfahan), zarządca Gandży w latach 1570-1577. Oślepiony i uwięziony w twierdzy Alamut przez szacha Abbasa I. Jego żoną była Kabuli Begum - jego jedynym synem był książę Szahzada Soltan Mustafa Mirza.
  11. książę Szachzadeh Soltan Ahmad Mirza (urodzony w 1564 w Kazwin, zmarł 24 lutego 1577)
  12. książę Szachzadeh Zeinal Abedin Mirza (urodzony przed 1576)
  13. książę Szachzadeh Musa Mirza (urodzony przed 1576)

Córki Tahmaspa I[edytuj | edytuj kod]

  1. księżna Szachzadeh Alamiyan Gowhar Soltan Bejgom (urodzona w 1540, zmarła 19 maja 1577) - poślubił ją książę ‘Abu’l Fath Soltan Ibrahim Mirza (urodzony w 1543- zmarł 24 lutego 1577), syn stryja, Szachzada ‘Abu’l Fath Muiz ud-din Bahram Mirzy, syna Ismaila I; ich jedynym potomstwem była córka księżniczka Gowhar Szad Begum (urodzona w 1561, data śmierci nieznana)
  2. księżna Szachzadeh Alamijan Gowhar Soltan Bejgom (1540 - 19 maja 1577) - poślubił ją książę ‘Abu’l Fath Soltan Ibrahim Mirza (1543 - 24 lutego 1577), którego ojcem był stryj, syn Ismaila I, Szahzada ‘Abu’l Fath Muiz ud-din Bahram Mirza; miała córkę, księżniczkę Gowhar Shad Begum (1561-?)
  3. księżna Szachzadi Alamijan Pari-Chan Chanum (1548-17 lutego 1578) - nigdy nie wyszła za mąż i nie miała potomstwa
  4. księżna Szachzadi Alamijan Chadija Sultan Begum - jej pierwszym mężem był jej kuzyn Jamszid Chan Gilani (1557 - 1580), którego ojcem był Soltan Mahmud Mirza Gilani, zarządca Fuman; drugim mężem był Mir Nimatu’llah Jazdi Zu’l-Nurain (była jego trzecią żoną), najstarszy syn Amira Ghiyasa ed-din Muhammada Jazdi Mir-i-Mirana; miała dwóch synów z pierwszym mężem
  5. księżna Szachzadi Alamijan Zainab Bejgom (1550 - zmarła 14 maja 1641 w Isfahan) - nie miała męża ani potomstwa
  6. księżna Szachzadi Alamijan Mariam Soltan Bejgom (1551 - 1608 w Isfahan) - pierwszym mężem był Chan Ahmad Chan, zarządca Gilan, a drugim Mir Nematu’llah Jazdi Zu’l-Nurain, najstarszy syn Amira Ghijasa ed-din Muhammada Jazdiego Mir-i-Mirana - była jego drugą żoną; miała dwoje dzieci z pierwszego małżeństwa - córkę i syna
  7. księżna Szachzadi Alamijan Bejgom Chanoum - poślubił ją Musib Bejg Chan, syna Muhammada Chana Takahiego
  8. księżna Szachzadi Alamijan Chanisz Begom. (po 1562 - 1590 w Isfahan) - poślubił ją Mir Nimatu’llah Jazdi Zu’l-Nurain, najstarszy syn Amira Ghiyasa ed-din Muhammada Jazdiego Mir-i-Mirana; była jego pierwszą żoną i miała z nim dwóch synów
  9. księżna Szachzadi Alamijan Fatemeh Soltan Bejgom - poślubił ją Amir Chan Musallu (zmarł w 1584 w Qahqaha), syn Muhammada Bejg Mosalli.
  10. księżna Szachzadi Alamijan Szachbanu Chanum - poślubił ją jako swą pierwszą żonę jej kuzyn Amir Salman Chan Ustajalu, którego ojcem był Szach ‘Ali Quli Mirza Ustajalu

W kulturze[edytuj | edytuj kod]

Pojawił się kilkakrotnie w tureckim hicie eksportowym Wspaniałe stulecie. W rolę młodedo Tahmaspa I wcielił się Gökhan Alkan, a starszego Sermet Yeşil.

Bibliografia[edytuj | edytuj kod]

  • Roger Savory, Iran under the Safavids, Cambridge University Press, 2007 reissue, s. 96–100
  • H. Nahavandi, Y. Bomati, Shah Abbas, empereur de Perse (1587–1629), Perrin, Paris, 1998, s. 222–226

Linki zewnętrzne[edytuj | edytuj kod]

Przypisy[edytuj | edytuj kod]


Poprzednik
Isma'il I
Szach Persji
1524-1576
Następca
Ismail II