جریان سیال ذهن

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از سیال ذهن (ادبیات))
پرش به: ناوبری، جستجو

جریان سیال ذهن شکل خاصی از روایت داستان است که مشخصه‌های اصلی آن پرش های زمانی پی در پی، درهم ریختگی دستوری و نشانه‌گذاری، تبعیت از زمان ذهنی شخصیت داستان و گاه نوعی شعرگونگی در زبان است که به دلیل انعکاس ذهنیات مرحله پیش از گفتار شخصیت رخ می دهد.

ساختار[ویرایش]

نویسندگان جریان سیال ذهن برای انعکاس ذهنیات شخصیت‌های داستان، از شیوه‌های متعدد ومتفاوتی استفاده کرده‌اند. مهمترین این تکنیكها عبارتند از تك گویی درونی مستقیم، تك گویی درونی‌غیرمستقیم، دیدگاه دانای كل و حدیث نفس.
تك گویی درونی یا تک‌گویی درونی شیوه‌ای از روایت است كه در آن تجربیات درونی و عاطفی شخصیت‌های داستان، در سطوح مختلف ذهن در مرحله پیش از گفتار نمایانده می‌شوند. مقصود از سطح پیش ازگفتار ذهن، لایه‌هایی از آگاهی است كه به سطح ارتباطی (خواه گفتاری و خواه نوشتاری) نمی‌رسد و برخلاف لایه‌های گفتار متضمن مبنای ارتباطی نیست. در لایه‌های گفتار، نظم و عقل و منطق و ترتیب زمانی حاكم است و گاهی محتویات ذهن در این‌ لایه‌ها سانسور می‌شود اما در لایه‌های پیش از گفتار ذهن، نه ترتیب زمانی مطرح است، نه نظم منطقی‌ و نه سانسور. (البته باید مراقب بود که سطح پیش از گفتار ذهن با ناخودآگاه یا ضمیر ناهشیار اشتباه گرفته نشود. سطح پیش از گفتار نیز در بخش آگاه ذهن قرار دارد ولی محتویات آن عینا در گفتار ما منعکس نمی شود.) به دلیل گسیختگی افكار و تصاویر در این لایه از آگاهی، در تك گویی‌درونی با تركیب‌های غیردستوری، عدم رعایت قواعد نحوی، پرهیز از نشانه‌گذاری درست، جمـلات وعبارات ناقص و... مواجه می‌شویم. تك گویی درونی را به تك گویی درونی مستقیم و غیرمستقیم تقسیم بندی كرده‌اند. مبنای این‌تقسیم بندی نیز حضور یا عدم حضور نویسنده در داستان است. در تك گویی درونی مستقیم یا Direct Internal Monologue، فرض بر این است كه نویسنده غایب است و تجربیات درونی شخصیت به طور مستقیم از ذهن او عرضه می‌شود. بنابراین خواننده نیازی به صحنه‌آرایی و راهنمایی نویسنده ندارد. اما در تكگویی درونی غیرمستقیم یا Indirect Internal Monologue نویسنده در داستان‌حضور دارد و همپای تك گویی درونی شخصیت حركت میكند و ذهنیات او را به خواننده منتقل‌میكند. در این شیوه از تك گویی درونی نیز، نویسنده دانای كل محتویات لایه‌های پیش از گفتار را چنان ارائه میكند كه گویی این مطالب مستقیماً از ذهن شخصیت ارائه می‌شوند. با این تفاوت كه نویسنده مطالب را از زبان خود و با زاویه دید سوم شخص ـ و به ندرت دوم شخص ـ روایت میكند و گاهی توضیحاتی هم در مورد ذهنیات شخصیت می‌افزاید. معروف‌ترین و هنرمندانه‌ترین قطعه‌ای كه به شیوه تك گویی درونی مستقیم نوشته شده است، بخش آخر رمان اولیس اثر جیمز جویس است. این قطعه طولانی كه چهل و پنج صفحه از رمان را در برگرفته است و كتاب با آن به پایان می‌رسد مربوط به صحنه‌ای است كه مالی بلوم، یكی از شخصیت‌های‌اصلی رمان در بستر دراز كشیده و بدون آن كه هیچ محرك خارجی بر جریان افكار او اثر بگذارد، خاطرات و اندیشه‌ها و تداعی‌های ذهنش یكدیگر را در بر می‌گیرند و ادامه می‌یابند تا مالی كم كم به‌خواب می‌رود. برخی از منتقدان، تكگویی درونی را مترادف با جریان سیال ذهن به كار می‌برند و یا آن را اصطلاحی عام می‌دانند كه شیوه‌های متعدد داستان‌های جریان سیال ذهن را شامل می‌شود.اما بیشتر صاحبنظران بر آنند كه تك گویی درونی یكی از تكنیكهای ارائه محتویات ذهن در داستان‌های جریان سیال ذهن‌است. در رمان‌های جریان سیال ذهن، علاوه بر تك گویی درونی مستقیم و غیرمستقیم از شیوه‌های‌دیگری نیز استفاده می‌شود كه هر چند كاربرد آنها در ادبیات داستانی سابقه‌ای طولانی دارد، اما نویسندگان جریان سیال ذهن از آنها استفاده خاصی میكنند. مهمترین این شیوه‌ها، نوع خاصی از دیدگاه دانای كل ([[۱]]) و حدیث نفس ([[[۲]]])است.

زمان در این نوع داستانها به صورت غیر خطی است، یعنی ممکن است در یک پاراگراف جملاتی مبهم از زمانهای مختلف، بدون هیچ اشاره روشن کننده یا توضیحی از طرف نویسنده یا راوی، بیان شود. نویسنده ممکن است، بدون استفاده از نشانه‌گذاری مناسب، از صحنه‌ای به صحنه دیگر، و یا از اندیشه‌های کسی به سخنان کسی دیگر پریده و مجدداً به اول بازگردد. حتی راوی داستان نیز ممکن است تغییر کند.

از نویسندگان برجستهٔ این سبک می‌توان جیمز جویس، ویلیام فاکنر و ویرجینیا وولف را نام برد.

رمان‌های بزرگ در این سبک[ویرایش]

از نویسندگان خارجی:

از نویسندگان ایرانی:

متن‌های نمونه این سبک[ویرایش]

«عجب! گرمه‌پاييز هم رد شده سرده‌پاييز شده که من شايد دو سه تايش را بيشتر نبينم. شايد هم آخريش باشد ‌اين پاييز که حالا مي‌‌بينم و بهتر، و دارد مي‌‌رود روجا که رفته باشد براي هميشه از خانه‌‌مان و آدم اصلاً حواسش نيست که تابستان مي‌‌رود، پاييز مي‌‌رود، زمستان مي‌آيد و درخت بهتر از آدم حواسش است، برگش مي‌‌ريزد چون حواسش هست، زيتونش مي‌‌رسد چون حواسش هست... امو اره‌‌كشانيم... امو کوه‌‌گالشانيم... عمرش همين طور، توي تنه‌‌اش خط مي‌اندازد که حواسش باشد... و من نبود حالا چند پاييز گذشته از من؟ چطور بدانم، بي‌سجل، بي‌خط، بي‌پسر که همي دخترم دارد مي‌‌رود و بچه‌‌ام اسم يک مرد ديگري رويش مي‌آيد و مندا.آ مي‌‌ميرد بي‌پشت و بي‌نسل و ماتاو مي‌‌ميرد و فردا که بلند شويم روجا توي خانه نيست، يادش مي‌‌رود و آن مرداک هميشک توي چشمش است و ديگر مال اوست ماتاو کشتيش. «اوروسي کرک» را کشتي که خونش را ديدم پاي آلبالو، کله اش را... امو کوه‌گالشانيم... دانه‌فشانيم... و دارد مي‌‌رود روجا، رفت اصلاً و ابداً، و نمک‌به‌حرامي‌ رفت دختر بي‌ ‌که به من بگويد و ديگر نمي‌‌خواهم چشمم بهش بيفتد... ظلم، ظلم... نچين زيتون کال را که اصلاً و ابداً زندگي ظلم است، مردن است. بچة آدم که مي‌آيد مردن است، مي‌‌رود مردن است، کو حالا تا «دخترزه» که سه‌‌باره مردن است و نمي‌‌خواهم باشم که ببينم نسل آن مرداک که غارتم کرد... ‌هاي ماتاو، زنک بي‌عقل، ديدي چطور غارتمان کرد که کرد. روجا پس گردنم هميشه دوست داشت شانه کولم بنشيند دخترم آ... آ... آي تر کرد، بگيرش ببينم ازازيل را... چه چشمي مي‌‌دراند براي من، بي‌‌چشم و رو دختره ديدي مندا.آ؟ اسم آن مرداک را که آوردي چه ‌هاراي کشيد که حالا چه داري بدهي به من توي ‌اين ده خراب‌شده، ‌اين خانة خراب‌شده... و ظلم است، همه‌‌اش ظلم است، نسل ظلم است، دختر آدم ظلم است، زن آدم ظلم است... مثل يک دانه زيتون چيده شد رفت از کف، جان و پرم توي ‌اين راستا راه... دوغ، دوغ، دوشان دوغ. امو اره‌کشانيم... امو ماسه‌خوريم... دانه‌فشانيم. امو کوه‌گالشانيم... دوغ، دوغ، دوشان دوغ... نگاه چه مويي دارد سه‌روزه بچه... مارملي نامرد... خودم برايش گهواره مي‌‌سازم. نگاه ماتاو! مي‌‌خندد بچه، قند، قند، بخورم قند اناري، يک دانه انار، سرخ... سرخ اوروسی زیر آلبالو لته بده بهش ماتاو بگذارد به خشتکش. که چه می ترسد؟ تکلیف شده ماشاءالله! بگذار گریه کند که یادش برود گریه. دختر منداآ اشکش را نمی بیند کسی... چشم، چشم‌هاش، چشم خودم... حالا بنويس باران! باران نمي‌‌داني چيه؟ همان وارش... آنهایی که کتاب می نویسند، توی کتاب می نویسند باران. به گور پدرشان که نمی دانم که چرا نمی نویسند وارش، ريشه کاسني شبنم و نسيم صبح بخورده... کاسني بده بخورد تب دارد دختر... گلم که قد و بالايش را ندارد کسي... رفت، قد و استخوانش به من رفته، گوشت پر و رنگش به ماتاو رفته و رفت. رفت «موله‌‌زاي»... بگو بچۀ کیه شش پستان خانم؟ من که بچه ام نشد دیگر، پس یعنی هیچ وقت بچه ام نمی شده می کشمت تا بگویی... بگو که این همه تا سالان ندانستم و همیشک تو گمانم بود و دیگر چه فرقی می کند و اگر نبود، اگر «موله‌‌زاي» نبود ‌اين کار را نمي‌کرد با من، ‌اين حرام‌لقمگي و نگفتي ماتاو و نکشتمت تا رفت... سیاه بخت شوی دختر که دیگر نمی بینمت سوار آن ماشین که شده ای... و من بلايي سرت بياورم وروره جادو که...» (دل دلدادگی، 252-254)

منابع[ویرایش]

  • ویکی‌پدیای انگلیسی
  • حسین بیات، داستان‌نویسی جریان سیال ذهن، انتشارات علمی و فرهنگی (تهران)، ۱۳۸۷
  • حسین بیات، خطاهای رایج در شناخت شیوهٔ جریان سیال ذهن، فصلنامه نقد ادبی، شماره ۳۰، ۱۳۹۴
  • صالح حسینی و پویا رئوفی، گلشیری کاتب و خانه روشنان، انتشارات نیلوفر (تهران)، ۱۳۸۰