سمنگان در شاهنامه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
سمنگان در شاهنامه
اطلاعات کلی
نام سمنگان
نوع پایتخت
نام کشور ترکان‌چین
فرمانفرما شاه سمنگان
فرمانروایان دیگر سهراب
ملیت تورانی
سایر اطلاعات
شناخته شده می‌گساری
آیین میترا
عقاید می‌پرستی

سمنگان نام شهری است تورانی که شاهنامه آن را پایتخت ترکان‌چین می‌نامد. روزی رستم برای شکار و تفرّج با رخش عزم دشت و بیابان نمود. در تعقیب شکار به مرز توران رسید، نخجیرگاهی از گور را یافت. خوشحال شد و چند گور انداخت. آنگاه گوری را در آتش کباب نموده و خورد. سپس نیاز به خواب و استراحت پیدا کرد، رخش را در دشت رها نموده و به خواب رفت.

چو نزدیک شهر سمنگان رسید خبر زو به شاه و بزرگان رسید

سمنگان در شاهنامه[ویرایش]

رستم وقتی از خواب بیدار شد رخش را در اطرافش ندید ناگزیر رد پایش را گرفته به شهر سمنگان رسید. آوازهٔ رستم پهلوان که هنوز همسری اختیار نکرده بود در اطراف و اکناف پیچیده بود و وقتی داخل شهر شد فرمانفرمای سمنگان با عده‌ای از بزرگان به استقبال او آمدند و بسیار شیفته بودند که چنین پهلوانی افتخار داده به شهر ایشان آمده است.[۱] رستم ناراحت از مسئله گم شدن رخش به شاه و بزرگان گفت پی اسب را تا بدین شهر گرفته که اگر یافت نگردد عده‌ای کشته خواهند شد. شاه سمنگان که در پوست خود نمی‌گنجید خیال او را از بابت رخش آسوده ساخت و فقط خواست رستم شبی مهمان او باشد.[۲]

سمنگان از شهرهای غیره مزدیسنی به شمار می‌رفت که شراب و می‌گساری در آنجا روال عادی داشت. وقتی رستم قول مساعد از بابت رخش گرفت دعوت آنها را قبول نمود و مهمان شاه سمنگان شد. شاه سمنگان بزرگان شهر را دعوت نموده و مجلس عیشی بر پا کرد. سپس وقت خواب آمد که رستم را به اتاقی خصوصی هدایت کردند و او مست سر به بالین گذاشت. پاسی از شب نگذشته بود که در اتاق آهسته باز شد و شبحی با نور شمع به بالین رستم آمد. او چشم باز نمود و دختری زیبا را در تاریک و روشن اتاق مشاهد کرد و یزدان را سپاس گفت. عاشقِ آوازه‌های رستم، خود را تهمینه خطاب کرد و گفت:

یکی دخت شاه سمنگان منم ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا نه هرگز کس آوا شنیدی مرا[۳]

به رسم آیین شهر سمنگان، رستم همان شب تهمینه را عقد نمود و رسماً همسر وی شد. هنگام پگاه رستم رخش را زین کرده و پیش از عزیمت یک مهره ارزشمند به تهمینه داد و گفت اگر صاحب دختری شد این مهره را به گردن او بیاویزد که خوش‌یمن است ولی اگر صاحب پسر شد مهره را بر بازوی او ببندد تا بین همسالانش شناخته گردد. رستم برای همیشه سمنگان و تهمینه را رها نمود و هیچگاه فرصت تجدید دیدار به او دست نداد. فقط زمانی که سهراب از مادر متولد شد و هنگامهٔ رزم آمدش یکبار رستم هدیه‌ای درخور برای تهمینه و فرزندش فرستاد.

اشاره‌ای بیشتر از این شهر و تمدن کهن در شاهنامه نیست و حتی نام شاه سمنگان مستتر بوده و یادی از او نمی‌شود. در دورانی که سهراب به دوازده سالگی رسید و قصد یافتن پدر را داشت تا رستم را پادشاه ایران و توران کند، شاهنامه سهراب را شاه ترکان‌چین می‌خواند و معلوم می‌شود که نسلی از زابلیان حاکمیتی کوتاه در آن دیار داشتند. کشور ترکان‌چین که ظاهراً با کشور ترکان تفاوت ماهوی دارد ممکن است اشاره‌ای به اقوام و قبایل آنسوی رود ارس داشته باشد. تمدن‌های آنسوی آسیای مقدم که از دوران کهن مسیر عبور اقوام و قبایل آریایی به ایران بود، همهٔ دوران‌ها گاهی دوستانه گاهی خصمانه با ایران در مراوده بودند. هم‌چنین سمنگان که مرکز می و می‌گساری بود احتمالاً با کشور ارمنستان قابل قیاس است:

بخندید بسیار گردآفرید به باره برآمد سپه بنگرید
چو سهراب را دید بر پشت زین چنین گفت ای شاه ترکان‌چین

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. شاه و بزرگان از قصد رستم یعنی یافتن رخش خبر نداشتند فقط خوشحال بودند که او در آنجا حضور دارد
  2. این مسئله افتخاری برای شاه محسوب می‌شد و در ضمن در ذهن خود چنین تصوّر داشت که اگر نسلی از رستم بتواند بدست آورد در آینده بحال کشور مفید خواهد بود.
  3. شاهنامه نسخه مسکو. جلد دوّم. سرگذشت سهراب، ص ۱۰۰

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]