ساسانیان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
فارسی English
ساسانیان
Eranshahr.svg
ایرانشهر

 

 

۲۲۴–۶۵۱ میلادی
درفش کاویانی[نیازمند منبع]
پرچم سیمرغ، نشان شاهنشاهی ساسانی
نقشه حکومت ساسانیان از پررنگ به کم‎رنگ: مرزهای سنتی، مناطق مورد مناقشه و قلمرو ضمیمه شده
پایتخت تیسفون، استخر، بیشاپور، همدان، شوشتر(زمستانی)
زبان‌(ها) پارسیگ(پارسی میانهپارتی[۱]
دین مزدیسنا (دین رسمی), مسیحیت، یهودیت، کیش مزدکی، مانوی، بودایی‌گری
دولت شاهنشاهی
شاهنشاه
 - ۲۲۴-۲۴۱/۴۲ اردشیر بابکان (نخستین)
 - ۶۳۲-۶۵۱ یزدگرد سوم (واپسین)
تاریخچه
 - تأسیس ۲۲۴
 - اشغال ایران به دست عرب‌ها ۶۵۱ میلادی
مساحت
 - ۶۲۱ ۶۶۰۰۰۰۰کیلومترمربع (۲٬۵۴۸٬۲۷۴مایل‌مربع)
جمعیت
 - حدود ۶۲۱ ۳۱٬۷۰۰٬۰۰۰ 
     تراکم جمعیت ۴٫۸ /کیلومترمربع (۱۲٫۴ /مایل‌مربع)
قلعه نظامی رودخان، مستحکم ترین قلعه ایران واقع در استان گیلان منصوب به ساسانیان
کاخ ساسانی در سروستان

شاهنشاهی ساسانی و یا ساسانیان نام دودمانی ایرانی است که از سال ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی (۴۲۷ سال) بر ایران فرمانروایی کردند؛ بنیان این شاهنشاهی یکپارچه را اردشیر (یا ارتخشتره؛ از ارت: مقدس، و خشتره: شهریار)[۲] بنا کرد. دودمان ساسانی آخرین دودمان پیش از دوره اسلامی در ایران بودند. شاهنشاهان ساسانی که ریشه‌شان از استان پارس بود،[۳] بر پهنه بزرگی از آسیای باختری چیرگی یافته، گستره فرمانروایی خود؛ کشور ایران (به پهلوی کتیبه‌ای a y r a n sh t r y ) را برای نخستین بار پس از هخامنشیان، یکپارچه ساخته و زیر فرمان تنها یک دولت شاهنشاهی آوردند.[۴] پایتخت ایران در این دوره، شهر تیسفون در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود.

جامعه ساسانی به گونه طبقاتی اداره می‌شد. جامعه به چهار طبقه موبدان - جنگاوران - دبیران و پیشه وران تقسیم می‌شد.[۵] دین رسمی نیز زرتشتی بود و اوستا و زند منابع اصلی حقوقی و دینی حکومت ساسانی محسوب می‌شدند.[۶]

محتویات

پیشینه[ویرایش]

نوشتار(های) وابسته: گاه‌شمار ساسانیان

نام «ساسانیان» از «ساسان» گرفته شده، که اردشیر از نوادگان اوست و داریوش سوم هخامنشی (دارایِ دارایان) را از نیاکان او دانسته‌اند.[۴] نخست کارنامه اردشیر بابکان[۷] به این نسبت گواهی داده و بازهم به نوشته شاهنامه، ساسان پدر اردشیر، از موبدان پارسی بود که ریاست معبد آناهیتای شهر استخر پارس را بر عهده داشت. از بازماندگان دارا که در فارس می‌زیست.[۸] اردشیر در دستگاه بابک که موبد آتشکده آناهیتا، همچنین شهردار و مرزبان پارس بود، پرورش یافت،[۹] ولی درباره نسبت او با بابک اختلاف وجود دارد.[۹] او به گواهی بسیاری از تاریخی نویسان، مردی نیرومند و دلیر بود که سرانجام بر اردوان پنجم اشکانی در دشت هرمزگان پیروز شده و تسخیر سرزمینی که خود به آن ایران می‌گفت را آغاز کرد.[۹]

کاخ اردشیر بابکان در فیروزآباد فارس

در آغاز قرن سوم ساسانی تسلط خاندان اشکانی بر نواحی پارس کاهش یافته بود و هر شهر قابل اعتنایی برای خود شاه مستقلی داشت. مهمترین شهر پارس در این زمان شهر استخر بود و ساسان که از دودمان نجبا بود ریاست معبد اناهیتای شهر را بر عهده داشت. پس از وی پسرش بابک جانشینش شد. بابک از طریق روابط خوبی که با خاندان حاکم بر استخر یعنی بازرنگی‌ها داشت پسرش اردشیر را به مقام ارگبدی دارابگرد رساند. اندکی بعد اردشیر برخی از حاکمان محلی پارس را مغلوب کرد و مقام آنها را بدست اورد سپس بر گوچهر شورید و وی را مغلوب کرده و خود حاکم شهر شد. اردشیر قصد داشت تمام ایالت پارس را بدست آورد اما پدرش سعی داشت این کار با رضایت شاه اشکانی باشد. شاه اشکانی - اردوان پنجم - وی و پسرش را به عنوان یاغی یاد کرد و از تایید حکومت پارس برای شاپور برادر اردشیر خود داری کرد. مدتی بعد بابک در گذشت و شاپور جانشینش شد. بین اردشیر و شاپور در گیری ایجاد شد که به با مرگ ناگهانی شاپور به نفع اردشیر به پایان آمد. اردشیر برادران باقی‌مانده اش را کشت و ایالت کرمان را نیز تسخیر کرد. در نهایت اردوان پنجم به حاکم اهواز دستور داد تا اردشیر را سرکوب کند اما اردشیر اصفهان را تسخیر کرده و سپس به جنگ حاکم اهواز شتافت. حاکم اهواز مغلوب شد و اردوان پنجم خود به نبرد با وی برخاست. در واپسین جنگ در جلگه هرمزدگان اردوان از اردشیر شکست خورده و کشته شد. اردشیر به دختر اردشیر یا برادر زاده اش ازدواج کرد و در سال ۲۲۶ میلادی تاج گذاری نمود.[۱۰]

سنگ‌نگاره اهورامزدا و اردشیربابکان که یکی از زیباترین و سالم‌ترین نقوش بازمانده از دورهٔ ساسانی است، در گوشهٔ شرقی محوطهٔ نقش رستم، بر سینهٔ صخره‌ای تراشیده شده است.

ساسانیان رفته‌رفته توانمندتر شده، هویت فرهنگی، نظامی و مذهبی ایرانشهر را نزدیک به چهارصد سال گسترش داده و مرزها را تا سالهای پایانی برپایی‌شان، به گستره امپراتوری هخامنشی نزدیک‌تر کردند، هرچند که با گذشت زمان، دستگاه مذهبی در کار کشورداری و دربار نفوذ بسیار نمود و نبردهای چندین ساله با رومیان نیز، کشور را فرسودند. پرده پایانی شاهنشاهیِ ایرانشهرِ ساسانی، در پایان دوره خسرو پرویز (به پهلوی: ابرویز) با پیروزی سپاه ایران در نبرد اورشلیم (در شاهنامه: گنگ دژ هودخ[۱۱]) فرو افتاد. پیروزی در این نبرد ۲۱ روزه به فرماندهی شهربراز سردار خسرو، و با یاری جنگ‌افزارهای سنگین و دژکوب و منجنیق،[۱۲] همراه شد با فرستادن چلیپای ترسایان (صلیب اصلی مسیح)[۱۳] از اورشلیم به پایتخت ایران.[۱۲] اما این رویداد خشم رومیان مسیحی را به دلیل بی‌احترامی به چلیپای مسیح برانگیخت؛ نبردهایی به شکست و پَس نشینی سپاه ایران انجامید و سرانجام خسروپرویز، شاه نیرومند و با اراده‌ای که با وجود اشتباه‌ها و معایبش، در دوران پادشاهی خود جلوی زیاده‌خواهی بزرگان را گرفته بود،[۱۴] با خشم بزرگان بخاطر شکست‌ها، به ظاهر با نیرنگ و دسیسه از سوی برخی سپاهیان، و با همکاری پسرش شیرویه (قباد دوم) کشته شد.[۱۴]

با مرگ خسرو، و در پی آن مرگ گمان‌برانگیز قباد (که بسیاری از برادران خود را کشت)، در زمانی کمتر از شش ماه، چرخه‌ای مرگبار از کینه‌توزی، جاه طلبی و خونخواهی آغاز شد و به فروپاشی دستگاه ساسانی انجامید. بسیاری از بزرگان و ارتشیان کشته شدند تا آنجا که در نبود مردان خاندان شاهی، پوران دختر خسرو پرویز و پس از او، آزرمیدخت، خواهر پوراندخت را به شاهی برگزیدند.[۱۴] با گزینش‌های پی‌درپی و برگزیدن بیش از ده شاهنشاه در مدت چهار سال،[۱۴] یزدگرد سوم از سوی بزرگان استخر برگزیده شد ولی چون نسبتی نزدیک با شاه نداشت[۱۵][۱۴] محبوبیتی نیافت. سرانجام لشکر خلیفه عمرابن الخطاب آگاه از ناتوانی مرزبانان، رفته رفته به کشور نفوذ کرد.[۱۵] بازمانده سپاه ایران در نبرد جسر (یا نبرد پل) پیروز شده، ولی دو نبرد سرنوشت سازِ قادسیه و جنگ نهاوند با پیروزی اعراب پایان یافتند و پس از سقوط نهاوند ایران دیگر نتوانست یکپارچگی خود را بار دیگر بدست آورد و همهٔ شهرهای ایران یکی پس از دیگری به‌دست اعراب افتاد.
پایتخت ایران، شهر تیسفون (به عربی مدائن) در ۶۳۷ میلادی به دست اعراب افتاد، یزدگرد سوم با سرنوشتی ناآشکار گریخت و اثری از او نماند؛ به گمان برخی از تاریخ نگاران، آسیابانی از مرو او را به‌خاطر جامه زربافتش کشت. با مرگ یزدگرد به سال ۶۵۱ میلادی، شاهنشاهی ساسانی پایان یافت، هرچند که بازماندگان خاندان شاهی در ایران، یا گریختگان به چین، از جمله پیروز پسر یزدگرد؛ برای استقلال دوباره ایرانشهر از خلافت عمر بسیار کوشیدند.

قلعه دختر - ساخته شده به دست اردشیر بابکان بنیانگذار امپراطوری ساسانیان - فیروزآباد فارس

این باور و این دید ایرانشهری یا منش ایرانشهری یا ایرانی از دوره ساسانی سرچشمه گرفته‌است... ساسانیان اولین سلسله‌ای در ایران هستند که ایده ایرانشهر را به عنوان یک ایده سیاسی و هویت فرهنگی ایرانیان برپا می‌کنند. مهمترین میراث ساسانیان این است که ما اکنون ۱۸۰۰ سال است با این ایده زندگی می‌کنیم. ما پیدایش این ایده را مدیون ساسانیان هستیم.[۱۶]

تاریخچه[ویرایش]

شکل‌گیری و تاریخ دوره آغازین (۲۰۵-۳۱۰)[ویرایش]

روایت‌های متناقضی از سقوط امپراتوری اشکانی و در پی آن خیزش شاهنشاهی ساسانی وجود دارد، جزئیات این دوره در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. شاهنشاهی ساسانی توسط اردشیر اول (اردشیر بابکان) در شهر استخر بنیان نهاده شد.

پاپک در آغاز حکمران ناحیه‌ای بود که به آن «خیر» می‌گفتند. با این حال، در سال ۲۰۰، او موفق به سرنگون کردن Gochihr شد و خودش را حکمران جدید Bazrangids خواند. مادر او Rodhagh، دختر حکمران ایالتی پارس بود. پاپک و بزرگ‌ترین پسرش شاپور، موفق شدند تا قدرت خود را به سرتاسر پارس گسترش دهند. به خاطر طبیعت گیج‌کننده منابع، رویدادهای بعدی ناواضح و گنگ است. با این وجود، با اطمینان می‌توان گفت که پس از مرگ پاپک، اردشیر که در آن هنگام حکمران دارابگرب بود، در نزاعی برای به قدرت رسیدن، وارد جنگی با برادر بزرگ‌ترش شاپور شد. منابع نشان می‌دهند که شاپور، که برای ملاقات کردن با برادرش رفته بود، بر اثر فروپاشی سقف بر سرش کشته شد. در سال ۲۰۸، اردشیر با خاموش کردن شورش‌هایی از طرف دیگر برادرهایش که اعدام شدند، خود را حکمران تمام پارس خواند.

وقتی که اردشیر خود را شاهنشاه خواند، پایتخت خود را به بخش‌های جنوبی پارس منتقل کرد و شهر اردشیرخوره (سابقاً گور، امروزه در فیروزآباد) را برپا کرد. این شهر که کوه‌های بلند از آن نگهداری می‌کرند و به آسانی از طریق گردنه‌های باریک قابل دفاع بود، تبدیل به مرکز قدرت‌گیری بیشتر اردشیر شد. این شهر توسط یک دیوار دایره‌ای‌شکل بلند احاطه شده بود که احتمالاً از روی دیوار مشاهبی در دارابگرد نمونه‌برداری شده بود و بر بخش شمالی آن یک کاخ بزرگ قرار داشت که بقایای آن هنوز هم پابرجاست. اردشیر پس از اینکه قدرت خود را در پارس پابرجا کرد، به سرعت قلمرو خود را گسترش داد، با شاهان محلی پارس سوگند وفاداری خورد و استان‌های مجاز خود از جمله کرمان، اصفهان، Susiana و Mesene را تحت کنترل خود درآورد. توجه اردوان پنجم، شاهنشاه اشکانی، خیلی زود معطوف به قدرت‌گیری اردشیر شد. او در ابتدا در سال ۲۲۴ به حکمران خوزستان دستور داده بود تا وارد جنگی علیه اردشیر شود، اما اردشیر در این جنگ پیروز شد. اردوان پنجم در دومین تلاش برای شکست دادن اردشیر، او را در جنگی در هرمزگان ملاقات کرد، که اردوان پنجم در این جنگ کشته شد. پس از کشته شدن شاهنشاه اشکانی، اردشیر به استان‌های غربی حکومت حالا-سرنگون‌شدهٔ اشکانی هجوم برد و آنها را تصاحب کرد.

در آن هنگام دودمان اشکانی بین طرفدارن اردوان پنجم و بلاش ششم تقسیم شده بود، که احتمالاً اردشیر را قادر ساخت تا اقتدار خود در جنوب را با کمترین مداخله یا اصلاً بدون مداخله اشکانیان، یکپارچه و مستحکم کند.

جغرافیای استان فارس که از دیگر بخش‌های ایران جدا بود، به اردشیر یاری رساند. اردشیر که در سال ۲۲۴ میلادی در تیسپون به عنوان یگانه حکمران فارس تاجگذاری کرد، عنوان شاهنشاه یا «شاه شاهان» را برای خود برگزید (کتیبه‌ها از آذر-آناهید به عنوان Banebshenan banebshen یا شهبانوی شهبانوها) ذکر به میان می‌آورند، اما پیوند او با اردشیر ثابت نشده است)، به امپراتوری اشکانی که ۴۰۰ ساله بود پایان داد و چهار قرن پادشاهی ساسانیان بر ایران آغاز گشت.

در چند سال بعدی، شورشیان محلی گرداگرد امپراتوری سربرآوردند. با این وجود، اردشیر بابکان امپراتوری نوین خد را بیش از پیش به سمت شرق و شمال غربی گسترش داد، استان‌های سیستان، گرگان، خراسان، Margiana (واقع در ترکمنستان امروزی)، بلخ و Chorasmia را به تصاحب خود درآورد. او همچنین بحرین و موصل را هم به قلمرو ساسانی ضمیمه کرد. بعدها در سنگ‌نبشته‌های ساسانی ادعا شده‌است که شاهان کوشانی، تورانی و مکرانی سلطه‌پذیر اردشیر شده‌اند، هرچند که بر طبق شواهد سکه‌شناسی، به احتمال زیاد آنها سلطه‌پذیر فرزند اردشیر، شاپور اول، پادشاه آینده شده‌اند.

از سوی غرب، یورش‌هایی علیه Hatra، ارمنستان، Adiabene، با موفقیت کمتری روبرو بود. در سال ۲۳۰، او تا ژرفای قلمروهای روم نیز پیش رفت که این حمله دو سال بعد در طی یک ضدحمله از طرف رومیان بدون داشتن نتیجه قطعی پایان یافت، هرچند که امپراتور روم، Alexander Severus، در روم پیروزی خود را جشن گرفت.

پسر اردشیر بابکان، شاپور اول، گسترش‌دادن شاهنشاهی ساسانیان را ادامه داد، باختریه را تصاحب کرد و بخش غربی امپراتوری کوشان را هم به تصاحب خود درآورد، همچنین چندین لشگرکشی علیه امپراتوری روم را هم ترتیب داد. شاپور نخست در حمله به روم، Carrhae و Nisibis را تصاحب کرد، اما در سال ۲۴۳، سردار رومی Timesitheus، ایرانی‌ها را در Rhesaina شکست داد و سرزمین‌های از دست رفته را پس گرفت. پیشروی‌های متعاقب امپراتور Gordian III (۲۳۸-۲۴۴) Euphrates در پایین Euphrates در Meshike شکست خورد (۲۴۴)، که منجر به قتل رسیدن گوردیان توسط نیروهای خودش شد و شاپور را قادر ساخت تا یک صلح‌نامه بسیار مقرون‌به‌صرف‌تر را با امپراتور تازه، فیلیپ عرب منعقد کند، که به سبب آن او 500,000 دیناری غرامت دریافت کرد و خراجی هم به صورت سالانه بر دوش رومی‌ها گذاشت.

شاپور خیلی زود جنگ را از سر گرفت، رومی‌ها را در Barbalissos شکست داد (۲۵۳) و سپس احتمالاً انطاکیه را گرفت و تاراج کرد. نتیجه ضدحمله‌های رومی‌ها تحت امپراتوری والرین با مصیبت و فاجعه همراه بود که ارتش روم در ادسا محاصره و درهم شکسته شد و والرین توسط شاپور به اسارت گرفته شد و تا پایان عمرش زندانی شاپور باقی ماند. شاپور پیروزی خود را با کنده‌کاری کردن یک نقش برجسته شکوهمند در نقش رستم و بیشاپور جشن گرفت و همچنین در نزدیکی تخت جمشید هم یک سنگ‌نبشته یادبود حکاکی کرد. او از موفقیت خود برای پیشروی در آناتولی بهره برد(۲۶۰)، اما پس از شکست خوردن از رومی‌ها و هم‌پیمانانشان، با آشفتگی عقب‌نشینی کرد و حرم‌سرای خود و تمامی قلمروهای رومی که اشغال کرده بود را از دست داد.

شاپور برنامه‌های آبادانی پرشماری داشت. او دستور به ساخت نخستین پل سدی در ایران را داد و شهرهای بسیاری را هم بنیان نهاد، که برخی از توسط مهاجرینی از قلمروهای رومی‌ها اسکان داده شدند که از جمله این مهاجرین، مسیحیانی بودند که می‌توانستند تحت لوای شاهنشاهی ساسانی، آزادانه دین خورد را پرستش کنند[نیازمند منبع]. دو شهر، بیشاپور و نیشاپور از روی او نامگذاری شده‌اند. او خصوصاً مانوی‌گری را مورد لطف خود قرار داد و از مانی (که یکی از کتاب‌هایش، شاپورگان را به او هدیه کرده) محافظت کرد و بسیاری از مبلغین مانوی‌گری را به خارج از مرزهای ایران فرستاد[نیازمند منبع]. او همچنین با یک خاخام بابلی به نام ساموئل دوستی برقرار کرد.این دوستی برای جامعه یهودیان پرسود بود و به آنها مهلتی داد که وضع قوانین طاقت‌فرسا علیه آنها را به تعویق انداخت[نیازمند منبع]. شاهان بعدی سیاست تحمل دینی شاپور را لغو کردند. بهرام اول تحت فشار مغ‌های زرتشتی و تأثیرگذاری‌های موبدموبدان، کرتیر، مانی را کشت و هواخواهان او را مورد آزار و اذیت قرار داد بهرام دوم، همانند پدرش، تحت تأثیر خواسته‌های موبدان زرتشتی بود. در حیت پادشاهی او، پایتخت ساسانیان، تیسپون، مورد چپاول رومی‌ها، تحت امپراتوری Carus قرار گرفت و بخش‌های عمدهٔ از ارمنستان، پس از نیم‌قرن استیلای ایرانیان بر آن، به Diocletian واگذار شد.

نرسه، جانشین بهرام سوم (که مدت کوتاهی در سال ۲۹۳ فرمان راند)، جنگ دیگری را علیه رومی‌ها به راه انداخت. پس از موفقیت‌های اولیه علیه امپراتور Galerius در Euphrates در سال ۲۹۶، نرسه محتمل شکست بزرگی شد . Galerius نیروهای خود را احتمالاً در بهار ۲۹۸، با دسته‌ای جمع‌آوری‌شده از زمین‌های اجاره‌ای دانوبی امپراتوری، تقویت کرد. نرسه از ارمنستان و میان‌رودان آن طرف‌تر نرفت، که به Galerius اجازه داد تا در ۲۹۸ تعرضی را در شمال میان‌رودان از طریق ارمنستان انجام دهد. نرسه به ارمنستان عقب‌نشینی کرد تا با نیروهای Galerius بجنگد، که عواملی به ضرر او بود، زمین‌های پر از پستی و بلندی ارمنستان به نفع پیاده‌نظام روم بود، اما نه به نفع سواره‌نظام ساسانی. کمک‌های محلی به Galerius او را قادر ساختند تا بتواند نیروهای ایرانی را غافلگیر کند و در دو نبرد پیاپی، Galerius بر نرسه پیروز شد.

در حین دومین جنگ، نیروهای رومی کمپ نرسه، خزانه او، حرم‌سرای او و همسرش را محاصره کردند. Galerius به سمت Media و Adiabene پیشروی کرد و پیروزی‌های پیاپی‌ای به‌دست آورد، که مهم‌ترین آنها در نزدیکی Erzurum بود، قبل از اول اکتبر ۲۹۸ امنیت را درNisibis برقرار کرد. از Tigris به طرف پیین رفت، تیسپون را گرفت.

نرسه قبلاً یک سفیر برای Galerius فرستاده بود تا درخواست کند فرزندان و همسرانش برگردند. گفتگو برای صلح در بهار ۲۹۹ آغاز شد، که هم Diocletian و هم Galerius عهده‌دار آن شدند.

شرایط صلح سنگین بودند: ایران قلمروهایی به روم تسلیم می‌کرد، به طوری که Tigris مرز بین دو امپراتوری می‌شد. مفاد دیگری هم نوشته شده بود مبنی بر اینکه ارمنستان به روم برگردد و دژ Ziatha هم مرز آن باشد. ایبری قفقاز تحت یک گماشتهٔ رومی، به روم وفادار بماند، Nisibis که حالا تحت فرمان روم بود، تبدیل به تنها آب‌گذر برای تجارت بین ایران و روم شود، و روم که کنترل پنج ساتراپی بین Tigris و ارمنستان را به دست می‌گرفت: Ingilene, Sophanene (Sophene), Arzanene (Aghdznik), Corduene, and Zabdicene (در نزدیکی ترکیه امروزی). ساسانی‌ها پنج استان غربی Tigris را واگذار کردند و موافقت کردند که در امورات ارمنستان و گرجستان مداخله نکنند. در پیامد این شکست، نرسه تخت را تسلیم کرد و یک سال بعد از دنیا رفت و تخت ساسانی را برای پسرش، هرمز دوم بر جای گذاشت. آشوب در سرتاسر کشور برپا گشت، و در هنگامی که هرمز شورش‌هایی را در سیستان و کوشان سرکوب می‌کرد، او در کنترل اشراف‌زادگان ناتوان بو و در نهایت در سال ۳۰۹ توسط Bedouins در یک مسافرت شکارچی‌گری به قتل رسید.

نخستین دوره شکوفایی (۳۰۹-۳۷۹)[ویرایش]

پس از مرگ هرمز، عرب‌ها از سوی شمال آغاز به ویران‌گری و به تاراج بردن شهرهای شرقی امپراتوری کردند، حتی به استان فارس هم حمله کردند که زادگاه شاهان ساسانی بود. در همین اوقات، اشرافیان ایرانی فرزند ارشد هرمز دوم را کشتند، دومین فرزند او را کور کردند و سومین را به زندان افکندند (که بعدها به قلمرو رومی‌ها پناهنده شد). تخت پادشاهی برای شاپور دوم رزرو شد. شاپور دوم فرزند هنوز-زاده۰نشدهٔ یکی از زن‌های هرمز دوم بود که «در رحم» مادر خود تاجگذاری کرد: تاج پادشاهی بر روی شکم مادرش گذارده شد. در حین جوانی او، مادرش و اشراف‌زادگان کشور را اداره می‌کردند. پیرو پا به سن گذاشتن شاپور دوم، او قدرت را به طور ظاهری در دست گرفت و خیلی زود ثابت کرد که یک حاکم فعال و کارا است.

شاپور دوم در ابتدا ارتش کوچک اما منظم و کارآزمودهٔ خود را به طرف جنوب برای مبارزه با اعراب برد، که آنها را شکست داد، امنیت را در نواحی جنوبی امپراتوری برقرار کرد. او سپس شروع به اولین لشگرکشی خود علیه روم در غرب کرد، که در آنجا نیروهای ایرانی یک سری جنگ‌ها را بردند، اما در تصاحب قلمرو ناتوان بودند، چرا که محاصره‌های مکرر شهر حساس و مرزی Nisibis با شکست مواجه می‌شد و روم در بازپس‌گیری شهرهای Singara و Amida که به دست ایرانی‌ها افتاده بودند هم موفق بود.

این لشگرکشی‌ها با حملات ناگهانی قبایل بیابان‌گرد در مرزهای شرقی امپراتوری متوقف شدند، که Transoxiana را تهدید می‌کرد، ناحیه‌ای بسیار حیاتی از نظر استراتژیکی برای کنترل کردن جاده سیلک. از این رو شاپور در شرق به طرف Transoxiana رفت تا با قبایل بیابان‌گرد شرقی روبرو شود، که فرماندهان محلی او اجازه یافتند تا یورش‌های گرفتارکننده‌ای را بر رومی‌ها وارد کنند. او قبایل آسیای مرکزی را در هم شکست، و آن ناحیه را به عنوان یک استان جدید به کشور ضمیمه کرد. او سپس سرزمینی را تصاحب کرد که امروزه به نام افغانستان شناخته می‌شود.

به دنبال این پیروزی، گسترش فرهنگی هم نائل شد و هنر ساسانی در ترکستان نفوذ کرد، تا به چین هم رسید. شاپور در کنار پادشاه بیابان‌گردها، Grumbates، شروع ه دومین لشگرکشی خود بر ضد رومی‌ها در ۳۵۹ کرد و خیای زود موفق شد Singara و Amida را دوباره تصاحب کند. امپراتور روم Julian، در پاسخ، تا عمق قلمروهای ایران پیش رفت و نیروهای شاپور را در تیسفون شکست داد. با این حال او در گرفتن پایتخت ایران ناتوان بود، و وقتی که سعی می‌کرد تا به قلمروهای روم عقب‌نشینی کند، به قتل رسید. جانشین او Jovian، در ساخل کنار Tigris به دام افتاد، و مجبور شد تمام استان‌هایی که ایرانی‌ها در ۲۹۸ به روم واگذار کرده بودند را پس دهد، همینطور Nisibis و Singara هم به ایران واگذار کرد، تا در مقابل بتواند ارتشش را از ایران بیرون ببرد.

شاپور دوم یم سیاست دینی بی‌رحمانه را پی گرفت. در طی دوران پادشاهی او، جمع‌آوری اوستا، متون مقدس زرتشتی، به اتمام رسید، مرتدها و از دین برگشته‌ها مجازات شدند و مسیحیان هم مورد آزاد و اذیت قرار گرفتند. آزار و اذیت مسیحیان واکنشی بود به مسیحی‌سازی امپراتور روم توسط کنستانتین بزرگ. شاپور دوم، همانند شاپور اول، با یهودی‌ها با دوستی رفتار کرد، که در دوره او در آزادی نسبی زندگی می‌کردند و از امتیازات فراوانی هم برخوردار بودند (Raba را هم ببینید). در هنگام مرگ شاپور، امپراتوری ایران از همیشه قوی‌تر بود، با دشمنان شرقی در صلح و آرامش بود و ارمنستان هم تحت کنترل ایران قرار داشت.

دوره میانی (۳۷۹-۴۹۸)[ویرایش]

از مرگ شاپور دوم تا تاجگذاری نخستین قباد اول، یک دوره عمدتاً همراه با صلح و آرامش بین ایران و روم برقرار بود (که در این هنگام به دن بخش روم شرقی و امپراتوری بیزانس تقسیم شده بود). تنها دو جنگ کوچک بین آنها در گرفت که اولی طی سال‌های ۴۲۱ تا ۴۲۲ و دومی هم در سال ۴۴۰ بود. در تمام این دوره، سیاست دینی ساسانیان از یک پادشاه به پادشاه دیگر به طور قابل توجهی تغییر می‌کرد. باوجود یک سری حاکمان ضعیف، سیستم اداری که در دوران شاپور دوم مقرر شده بود، پابرجا باقی ماند و امپراتوری به شکل رضایت‌بخشی عمل می‌کرد.

پس از اینکه شاپور دوم در سال ۳۷۹ از دنیا رفت، او یک امپراتوری قدرمتند را برای نابرادری خود اردشیر دوم (۳۷۹-۳۸۳ پسر بهران کوشانی) و همینطور پسر خود شاپور سوم (۳۸۳-۳۸۸) برجا گذاشت، که هیچکدام از آنها استعداد نیای خود را نشان ندادند. اردشیر دو که به عنوان نابرادری پادشاه رشد کرده بود، نتوانست جانشین برادر خود شود و شاپور سوم که یک شخصیت اندوهگین بود تا بتواند به چیزی برسد. بهرام چهارم (۳۸۸-۳۹۹) هرچند که مثل پدرش ناتوان نبود، هنوز در بدست آوردن یک افتخار بزرگ برای امپراتوری ناتوان بود. در طی این دوره، ارمنستان طی یک موافقت‌نامه‌ای بین ایران و روم تقسیم شد. ساسانی‌ها حکمرانی خود بر ارمنستان بزرگ را بازیافتند و امپراتوری بیزانس یک بخش کوچک از ارمنستان غربی را در دست داشت.

یزدگرد اول (۳۹۹-۴۲۱)، پسر بهرام چهارم، اغلب با کنستانتین اول، امپراتور روم مقایسه می‌شود. همانند او، هم به صورت فیزیکی و هم از نظر دیپلماسی قدرتمند بود. یزدگر اول همانند همتای رومی خود، فرصت‌طلب بود. او مانند کنستانتین بزرگ، سیاست مصالحه دینی را در پیش گرفت آزادی برای رشد اقلیت‌های مذهبی را فراهم کرد. آزار و اذیت مسیحیان را متوقف کرد و حتی اشراف و موبدان که به آزار آنها می‌پرداختند را مجازات کرد. پادشاهی او یک دوره نسبتاً صلح‌آمیز بود. او صلحی پابرجا با رومی‌ها برقرار کرد و حتی Theodosius II (۴۰۸-۴۵۰) را هم به عنوان مباشر خود قبول کرد. او همچنین با یک شاهزاده یهودی ازدواج کرد که برای او پسری به نام نرسی به دنیا آورد.

جانشین یزدگرد اول، پسر او، بهرام پنجم (۴۲۱-۴۳۸) بود، یکی از شناخته‌شده‌ترین شاهان ساسانی که قهرمان بسیاری از افسانه‌ها در ادبیات فارسی است. این افسانه‌ها حتی پس از نابودی شاهنشاهی ساسانی توسط اعراب هم پایدار ماندند. بهرام پنجم، که عمدتاً با نام بهرام گور شناخته می‌شود، پس از مرگ ناگهانی یزدگرد اول (یا ترور او)، به رغم مخالفت‌های اشراف و با کمک al-Mundhir، سلطان اعرابی al-Hirah تاج پادشاهی را تصاحب کرد. مادر بهرام پنجم Soshandukht بود، دختر Exilarch یهودی. در ۴۲۷، او در شرق با قبایل بیابان‌گرد هپتالیان مبارزه کرد و آنها را درهم شکست و نفوذ خود را تا آسیای میانه گسترش داد که در آنجا تصویر او برای قرن‌ها بر روی سکه‌ّای بخارا (در ازبکستان امروزی) نقش بسته بود. بهرام پنجم پشاه دست‌نشانده ایران در ارمنستان را برکنار کرد و آنجا را به یکی از استان‌های ایران تبدیل کرد.

بهرام پنجم در سنت و فرهنگ ایرانی یک سوگلی تمام‌عیار است، که داستان‌های زیادی از دلاوری و زیبایی او روایت می‌شود، از پیروزی‌های او بر رومی‌ها، مردمان ترک، هندی‌ها و آفریقایی‌ها و ماجراهایی او در شکار و عشق. او همچنین بهرام گور هم خوانده می‌شود. واژه گور به معنای گور خر است که به دلیل علاقه او به شکار و به خصوص به شکار گور خر بر او نهاده شده است. او نماد شاهی در اوج دوران شکوفایی است. او تاج شاهی رادر رقابت با برادرش تصاحب کرد و با دشمنان خارجی هم مبارزه کرد، اما عمدتاً خودش را با شکار و عشقبازی با همسران مشهورش سرگرم نگه می‌داشت. او رونق و رفاه شاهانه را مجسم کرد. در این دوران، بهترین آثار از ادبیات ساسانی نوشته شدند، قطعات سرشناسی از موسیقی ساسانی تنظیم و ساخته شدند و ورزش‌های همانند چوگان تبدیل به سرگرمی شاهانه شدند، سنتی که تا به امروز هم در بسیاری از نظام‌های پادشاهی حفظ شده است.

یزدگرد دوم (۴۳۸-۴۵۷) پسر بهرام گور، تنها یک پادشاه متعادل بود، اما برخلاف یزدگرد اول، یک سیاست ظالمانه در برابر اقلیت‌های مذهبی در پیش گرفت، خصوصاً برای مسیحیان.

در ابتدای سلطنت او، یزدگرد دوم ارتشی متشکل از ملیت‌های گوناگون را جمع‌آوری کرد، که شمامل متحدان هندی هم می‌شود، و در سال ۴۴۱ به امپراتوری روم شرقی حمله کرد، اما خیلی زود پس از یک جنگ کوتاه، مجدداً صلح و آرامش برقرار شد. او سپس در سال ۴۴۳ نیروهای خود را در نیشاپور جمع کرد و یک لشگرکشی طولانی علیه Kidarites را ترتیب داد. در نهایت، پس از تعدادی جنگ، او Kidarites را شکست داد و در سال ۴۵۰ آنها را به آنسوی رود آمودریا راند.

در طی لشگرکشی یزدگرد دوم به غرب، به مسیحیانی که در لشکرش بودند مشکوک شد و آنها را از حکومت و ارتش اخراج کرد. او سپس مسیحیان را مورد آزار و اذیت قرار داد و تا حد کمتری هم همین کار را در مقابل یهودیان انجام داد. به منظور دوباره زرتشتی‌سازی ارمنستان، او شورشی از طرف مسیحیان ارمنستان در ۴۵۱ در نبردی به نام Battle of Vartanantz را سرکوب کرد. با این حال، ارمنی‌ها، عمدتاً مسیحی باقی ماندند. در سال‌های بعدی سلطنت او، او مجدداً با Kidarites وارد نزاع شد تا اینکه در سال ۴۵۷ از دنیا رفت. هرمز سوم (۴۵۷-۴۵۹) فرزند جوانتر یزدگرد دوم، به تخت شاهنشاهی نشست. در طی دوران کوتاه شاهی او، او مرتباً با برادر بزرگتر خود پیروز اول جنگید، که پیروز ار حمایت اشراف‌زادگان هم برخوردار بود، و همینطور در باختر هم با هپتالیان جنگید. او در سال ۴۵۹ توسط برادرش پیروز کشته شد.

در ابتدای قرن پنجم، هپتالیان (هون‌های سفید)، به همراه دیگر گروه‌های بیابان‌گرد به ایران حمله کردند. در ابتدا، بهرام پنجم و بزدگرد بوم شکست‌های قاطعانه‌ای بر آنها وارد کردند و آنها را به سوی شرق راندند. هون‌ها در انتهای قرن پنجام برگشتند و پیروز (۴۵۷-۴۸۴) را در سال ۴۸۳ شکست دادند. به دنبال این پیروزی، هون‌ها به مدت دو سال به بخش‌های شرقی ایران حمله می‌کردند و آنجا را مورد تاخت و تاز و تاراج قرار می‌دادند. آنها تا چند سال پس از آن، خراج‌های سنگینی دریافت می‌کردند.

این حملات بی‌ثباتی و هرج و مرج را برای شاهنشاهی به دنبال داشت. پیروز اول مجدداً سعی کرد تا هپتالیان را بیرون براند، اما در راه هرات، او و ارتشش توسط هون‌ها در صحرا به دام افتادند. پیروز اول کشته شد و ارتش او معدوم شد. پس از این پیروزی، هپتالیان تا شهر هرات پیش رفتند، و امپراتوری را در هرج و مرج و بی‌نظمی قرار دادند. در نهایت، یک اشراف‌زادی ایرانی از خاندان کهن کارن، به نام زرمهر (یا سوخرا) تا حدودی نظم را برقرار کرد. او بلاش، یکی از برادران پیروز اول را شوراند تا به تخت پادشاهی بنشیند، هرچند که تهدید هون‌ها تا زمان سلطنت خسرو اول هم پابرجا ماند. بلاش (۴۸۴-۴۸۸) یک پادشاه ملایم و گشاده‌دست بود، او به مسیحیات امتیازاتی داد؛ با این حال، او کاری برای مقابله با دشمنان امپراتوری انجام نداد، خصوصاً در قبال هون‌های سفید. بلاش، پس از چهار سال سلطنت، کور و معزول شد (گفته می‌شود بزرگان کشور این کار را با او کردند)، و برادرزاده او قباد اول بر تخت نشست.

قباد اول (۴۸۸-۵۳۱) پادشاهی نیرومند و اصلاح‌گر بود. قباد اول از فرقه‌ای که توسط مزدک، فرزند بامداد بنیان نهاده شده بود حمایت کرد. مزدک خواستار آن بود که ثروتمند باید ثروت و ههسران خود را با فقرا تقسیم کند. نیت قباد ظاهراً این بود که با اتخاذ کردن آموزه‌های مزدک، نفوذ و تأثیر بزرگان و آریستوکراسی رو به رشد را در هم بشکند. این اصلاحات باعث شد تا او مخلوع و در «قلعه فراموشی» در Susa به زندان افکنده شود، و برادر کوچکتر او جاماسپ (زاماسپ) در سال ۴۹۶ به قدرت رسید. قباد اول، با این حال، در سال ۴۹۸ گریخت و پادشاه هون‌های سفید به او پناه داد.

جاماسپ (۴۹۶-۴۹۸) پیرو برکناری قباد اول توسط اشراف، به تخت شاهنشاهی ساسانی نشست. جاماسپ شاهی خوب و مهربان بود، او مالیات‌ها را به منظور کمک‌حال کشاورزان و فقرا کاهش داد. او همچنین به دین زرتشتی اصلی وفادار بود، همان چیزی که قباد اول با تغییر جهت و سرپیچی از آن باعث شده بود تخت و آزادی خود را در ازای آن از دست بدهد. پادشاهی او خیلی زود به اتمام رسید؛ قباد اول، به عنوان رهبر ارتش بزرگی که پادشاه هپتالیان به او داده بود، به پایخت برگشت. جاماست از تخت سلطنت کناره‌گیری کرد و تخت را به برادرش داد. پس از روی کار آمدن مجدداً قباد اول، هیچ ذکر دیگری از جاماسپ به میان نیادمده است، اما باور رایج بر این است که برادرش با او رفتار مساعدی داشته است.

دومین دوره شکوفایی (۴۹۸-۶۲۲)[ویرایش]

دوره دوم شکوفایی عصر ساسانی پس از دومین پادشاهی قباد اول شروع می‌شود. قباد اول با پشتیبانی هپتالیان، یک لشگرکشی علیه رومی‌ها آغاز کرد. در سال ۵۰۲، او Theodosiopolis در ارمنستان را گرفت، اما خیلی زود آن را از دست داد. در سال ۵۰۳، Amida در Tigris را گرفت. در سال ۵۰۴، هون‌های غربی از طرف قفقاز به طرف ارمنستان هجوم بردند که باعث یک آتش‌بس موقت، آمیدا مجدداً تحت کنترل روم درآمد و معاهده صلح هم در سال ۵۰۶ درگرفت. قباد در سال ۵۲۱/۵۲ کنترل Lazica را از دست داد، که حکمرانان آن از آن پس با رومی‌ها وفادار بودند؛ در سال ۵۲۴/۵۲۵ تلاش مشابهی هم از طرف Iberian درگرفت که باعث درگرفتن جنگی بین ایران و روم شد.

در سال ۵۲۷، رومی‌ها Nisibis را مورد تاخت و تاز قرار دادند که دفع شد و تلاش‌های رومی‌ها برای تقویت کردن مواضع خود در نزدیکی مرز دو کشور هم خنثی شد. در سال ۵۳۰، قباد لشکر تحت فرماندهی Firouz the Mirranes را برای حمله به دارا، شهر مرزی مهم رومی ارسال کرد. این ارتش به مصاف سردار رومی، Belisarius رفت، و هرچند از نظر تعداد بیشتر بودند، در جنگ دارا شکست خورد. در همان سال، ارتش دومی از ایران تحت کنترل Mihr-Mihroe در Satala توسط نیروهای رومی تحت کنترل Sittas و Dorotheus شکست خورد، اما در سال ۵۳۱، ارتشی از ایران که توسط دسته‌ای از لخمی‌ها به فرماندهی Al-Mundhir III همراهی می‌شد، Belisarius را در Battle of Callinicum شکست دادند، و در سال ۵۳۲، یک معاهده صلح «ابدی» منعقد شد. هر چند که قباد نمی‌توانست خودش را از زیر یوغ هپتالیان خلاص کند، موفق شد نظم را در مرزهای داخلی برقرار کند و در برابر روم شرقی نیز با موفقیت کلی جنگید. چندین شهر را هم به وجود آورد که برخی از آنها نام خود را از روی نام قباد گرفته‌اند، و همینطور قباد شروع به سامان دادن به مالیات‌ها و اداره داخلی کشور کرد.

پس از قباد اول، فرزند او، خسرو اول، که به او «خسرو انوشیروان» یا «انوشه‌روان» (به معنی دارنده روح جاویدان) هم می‌گویند، بر ایران فرمان راند (۵۳۱-۵۷۹). او مشهورترین و نامدارترین شاه ساسانی است. خسرو اول برای اصلاحاتش در بدنه حکومتی قدیمی ساسانیان شهرت دارد. او یک سیستم معقول برای مالیات‌گیری معرفی کرد که بر طبق بررسی مالکان زمین‌دار بود، که از دوره پدرش شروع شده بود. او سعی کرد از هر جهت رفاه و درآمد شاهنشاهی‌اش را بهبود دهد. اربابان فئودالی سابق، تجهیزات نظامی خودشان را XXX کردند، همینطور، هواخوان و پیشخدمت‌های خود را. خسرو اول یک نیروی جدید از دهکان‌ها (دهقان‌ها) یا «ملازم‌ها» درست کرد، که توسط دولت مرکزی و اشراف‌زادگان تجهیز می‌شد و حقوق آن پرداخت می‌شد، این کار باعث شد تا ارتش و اشراف بیشتر به دولت مرکزی نزدیک شوند تا به اربابان محلی.

امپراتور Justinian I (۵۲۷-۵۶۵) به خسرو 440,000 قطعه طلا پرداخت کرد که بخشی از همان معاهده صلح ابدی سال ۵۳۲ بود. در سال ۵۴۰، خسرو معاهده را شکست و به سوریه حمله کرد، Antioch را تاراج کرد و مبالغ بزرگی پول از چند شهر اخاذی کرد. موفقیت‌های دیگری هم برای او پدید آمد: در سال ۵۴۱ Lazica از ایران شکست خورد، و در سال ۵۴۲ یکی از یورش‌های رومی‌ها به ارمنستان در Anglon با شکست همراه شد. یک آتش‌بس موقت پنج ساله که در سال ۵۴۵ منعقد شده بود در سال ۵۴۷ شکسته شد، وقتی که Lazica مجدداً جانب خود را تغییر داد و در نهایت با کمک بیزانسی‌ها گاریسون ایرانی خود را بیرون کرد؛ جنگ ادامه یافت اما محدود به Lazica ماند، در نهایت با بسته شدن معاهده صلحی در سال ۵۶۲، Lazica همچنان در دست رومی‌ها باقی ماند.

در سال ۵۶۵ Justinian I درگذشت و Justin II (۵۶۵-۵۷۸) جانشین او شد، که تصمیم گرفت تا کمک‌های مالی به سردمداران عرب را متوقف کند تا آنها را از تاخت و تاز به ممالک روم در سوریه باز دارد. یک سال قبل از آن، فرماندار ساسانی ارمنستان، از خانواده سورن، یک معبد آتش در Dvin در نزدیکی ایروان امروزی بنیان نهاد، و یک ی از اعضای بانفوذ خانواده Mamikonian را اعدام کرد، که این اعدام موجب یک شورش شد که در اثنای آن فرماندار ایرانی و پاسداران او در سال ۵۷۱ کشته شدند، و شورشیان هم به Iberia گریختند. Justin II از شورش ارمنی‌ها استفاده کرد و وجه پرداختی سالانه خود به خسرو انوشیروان را برای دفاع از معبرهای قفقاز متوقف کرد.

ارمنی‌ها به عنوان متحدین مورد استقبال قرار گرفتند، و ارتشی هم به قلمرو ساسانی ارسال شد که Nisibis را در سال ۵۷۳ محاصره کرد. با این حال، اختلاف و عدم توافق در بین سرداران بیزانسی نه تنها باعث ناکام ماندن محاصره شد، بلکه باعث شد خود آنها هم در شهر دارا محاصره شوند، که این شهر توسط ایرانی‌ها گرفته شد و سپس آنها سوریه را نابود کردند، که باعث شد Justin II قبول کند که مبلغی به صورت سالانه در عوض یک آتش‌بس پنج‌ساله در مرز Mesopotamian به ایران بدهد، هرچند که جنگ در نواحی دیگر همچنان ادامه یافت. در سال ۵۷۶، خسرو انوشیروان آخرین لشگرکشی خود را انجام داد، یورشی به آناتولی که باعث به تاراج بردن Sebasteia و Melitene شد، اما با مصیبت و فاجعه پایان یافت: در بیرون از Melitene شکست خرد، ایرانی‌ها در حین عبور از Euphrates در زیر حملات بیزانسی‌ها، تلفات سنگینی دادند. بیزانسی‌ها با استفاده از نابسامانی تا عمق قلمروهای خسرو انوشیروان پیشروی کردند، حتی نیروهای آب‌خاکی را در آنسوی دریای خزر هم تدارک دیدند. خسرو به دنبال عقد قرارداد صلح افتاد، اما پس از یک پیروزی در سال ۵۷۷ در ارمنستان توسط سردارش Tamkhosrau، تصمیم گرفت تا جنگ را ادامه دهد، و به این ترتیب جنگ در Mesopotamia ادامه یافت. شورش ارمنی‌ها با عفو عمومی پایان یافت، که باعث شد ارمنستان به امپراتوری ساسانی برگردد.

در سال ۵۷۰، Ma 'd-Karib، برادرناتنی شاه یمن، درخواست پادرمیانی از خسرو درخواست کرد. خسرو یک ناوگان و یک ارتش کوچک تحت فرماندهی Vahriz به منطقه‌ای در زندیکی Aden امروزی فرستاد، و آنها به طرف پایتخت San'a'l راهپیمایی کردند، که به تصاحب آنها درآمد. Saif پسر Mard-Karib که در یورش هم شرکت کرده بود، در مدت زمانی میان دوره ۵۷۵ و ۵۷۷ شاه شد. در نتیجه، ساسانیان قادر بودند تا مقری را در عربستان جنوبی برپا کنند تا بتوانند تجارت دریایی با شرق را اداره کنند. بعدها، عربستان جنوبی از اطلاعت از ساسانیان چشم‌پوشی کرد و یک لشگرکشی دیگر در سال ۵۹۸ از طرف ایران اتفاق افتاد که با موفقیت عربستان جنوبی را به عنوان یک استان جدید به شاهنشاهی ساسانی ضمیمه کرد، که تا دوران اغتشاش پس از خسروپرویز پابرجا بود.

شاهنشاهی خسرو انوشیروان شاهد خیزش دهقانان (اربابان روستایی) بود، اشراف زمین‌دار خرده‌پا که بعدها ستون فقرات اداری استانی ساسانیان و سیستم جمع‌آوری مالیات آنان را تشکیل دادند. خسرو اول، آبادگری بزرگ بود، پایتخت خود را بهسازی و آذین کرد، شهرهای جدیدی بنیان نهاد، و ساختمان‌های جدیدی ساخت. او کانال‌ها را بازسازی کرد و زمین‌هایی که در جنگ‌ها نابود شده بودند را مجدداً آباد کرد. دژهای مستحکمی در گردنه‌ها و معبرها سات و قبایلی مطیع را در شهرهای مرزی که به دقت انتخاب شده بودند، اسکان داد تا پاسدار هجوم بیگانگان باشند. او نسبت به همه ادیان مصاحله داشت، هرچند که او آیین زرتشیتی را آیین رسمی دولت ساخته بود و وقتی هم که یکی از فرزندانش مسیحی شد، به خود نگرفت.

پس از انوشیروان، هرمز چهارم (۵۷۹-۵۹۰) بر تخت نشست. جنگ با بیزانس همچنان شدیدتر می‌شد، اما فاقد نتیجه قطعی بود، تا اینکه هرمز، سردار خود بهرام چوبین را برکنار و تحقیر کرد، که باعث شورش او در سال ۵۸۹ شد. سال بعد، هرمز توسط یک کودتای کاخی سرنگون شد و پسرش خسرو دوم (خسروپرویز، شاهنشاهی از ۵۹۰ تا ۶۲۸) بر تخت نشست. با این حال، این تغییر در تخت شاهی بهرام چوبین را آرام نکرد، او با خسرو جنگ کرد و او را شکست داد. خسرو مجبور شد تا به قلمرو بیزانس بگریزد، و بهرام چوبین تخت شاهنشاهی ساسانی را قصب کرد. خسرو از امپراتور روم Maurice (۵۸۲-۶۰۲) درخواست کمک در برابر بهرام را کرد، به او پیشنهاد واگذار کردن قفقاز غربی به بیزانس را داد. برای تقویت کردن این وفاداری، خسرو با دختر Maurice، مریم ازدواج کرد. ارتش جدید ایرانی-بیزانسی تحت فرمان خسرو و سرداران بیزانسی، نرسه و John Mystacon، علیه بهرام شورش کرد، او را در سال ۵۹۱ در جنگ Blarathon شکست داد. وقتی که خسرو به دنبال این پیروزی مجدداً بر تخت نشست، به قول خود وفا کرد و کنترل ارمنستان غربی و Caucasian Iberia را به بیزانس داد. موافقت‌نامه صحل جدید به دو امپراتوری اجازه داد تا نظامی‌گری خود را در جای‌های دیگری دنبال کنند. خسرو قلمرو امپراتوری ساسانی را در مرزهای شرقی گسترش داد و Maurice هم کنترل بیزانس بر روی بالکان را پس گرفت.

در سال ۶۰۲، Maurice توسط فوکاس (۶۰۲-۶۱۰) سرنگون و کشته شد. خوسرو به خونخواهی ناجی خود برخاست و به قتل او را بهانه کرد و یک حمله جدید علیه بیزانس ترتیب داد. در همان دران یک جنگ داخلی در امپراتوری بیزانس درگرفته بود که به کمک خسرو شتافت و خسرو با مقاومت اندکی روبرو شد. سرداران خسرو به شکل سامان‌مندی شهرهای مرزی بسیار تقویت‌شدهٔ بیزانسی، Mesopotamia و Armenia را مغلوب کردند، تخم یک تهاجم بی‌سابقه را ریختند. ایرانی‌ها در سال ۶۱۱ سوریه را اشغال کردند و انطاکیه را گرفتند.

در سال ۶۱۳، در خارج از انطاکیه، سرداران ایرانی، شهربراز و شاهین، یک ضدحمله سترگ که توسط شخص هراکلیوس، امپراتور روم رهبری می‌شد را شکست دادند. پس از آن، پیشروی ایرانی‌ها بی‌وقفه ادامه یافت. اورشلیم در سال ۶۱۴ سقوط کرد و چلیپای مقدس به دست ایرانی‌ها افتاد، شیئی که از نظر رومی‌های مسیحی، مقدس‌تر از آن در دنیا وجود نداشت. اسکندریه در سال ۶۱۹ سقوط کرد، و باقی‌مانده مصر هم در سال ۶۲۱ به دست ساسانیان افتاد. رویای ساسانیان مبنی بر بازگرداندن مرزهای ایران به دوران هخامنشیان تقریباً برآورده شده بود، در حالیکه امپراتوری بیزانس در آستانه فروپاشی بود. این اوج گسترش قلمرو ایران همراه بود با شکوفایی تمدن ایرانی در زمینه هنر ایرانی، موسیقی ایرانی و معماری ایرانی.

زوال و فروپاشی (۶۲۲-۶۵۱)[ویرایش]

لشگرکشی‌های خسرو پرویز هرچند که در وهله اول موفق به نظر می‌رسیدند، در واقع باعث فرسوده‌شدن ارتش ایران و تهی شدن خزانه و گنجینه ایران شدند. خسروپرویز در تلاشی برای بازسازی خزینه ملی، مالیات‌ها را بالا برد. در نتیجه، هراکلیوس (۶۱۰-۶۴۱) فرصت غنیمت شمرده و تمامی منابع باقی‌مانده امپراتوری خراب و ویران‌شدهٔ خود را جمع کرد، ارتشش را سازماندهی کرد و یک ضدحمله جالب توجه را تدارک دید. در بین سال‌های ۶۲۲ تا ۶۲۷، او در آناتولیه و قفقاز علیه ایرانی‌ها لشگرکشی کرد، در یک رشته از جنگ‌ها در برابر ایرانی‌ها که تحت فرماندهی خسرو، شهربراز، شاهین و شهرپلاکان بودند، به پیروزی رسید، معبد بزرگ زرتشتیان در گنزک را به تارج برد و با خزرها و خاقانات غربی ترک هم هم‌پیمان شد.

در سال ۶۲۶، قسقنطنیه، به محاصره نیروهای اسلاوها و آوارها درآمد که توسط ارتش ایران تحت فرماندهی شهربراز واقع در آنسوی Bosphorus پشتیبانی می‌شد، اما ناوگان بیزانس، از تمامی تلاش‌ها برای فری کردن ایرانی‌ها در آن سوی تنگه جلوگیری کرد و در نهایت محاصره با شکست پایان یافت و امپراتوری روم از فروپاشی نجات یافت. در سال ۶۲۷-۶۸، هراکلیوس یک لشگرکشی زمستانی به میان‌رودان انجام داد و با وجود عزیمت کردن همپیمانان خزر خود، ارتش ایران تحت رهبری Rhahzadh را در جنگ Nineveh شکست داد. سپس به طرف پایین تیگریس راهپیمایی کرد، آنجا را ویران کرد و کاخ خسرو در دستگرد را تاراج کرد. با تخریب کردن پلی بر کانال نهروان به او اجازه حمله به تیسپون داده نشد، او پیش از صرف نظر کردن از Diyala در شمال غربی ایران، تاخت و تازهای دیگری هم انجام داد.

تأثیر پیروزی‌های هراکلیوس، ویران شدن ثروتمندترین قلروهای ساسانیان، و تخریب شرمسارانه اهداف مهم و جالب توجه مثل گنزک و دستگرد، به طرز چشمگیری به شرافت خسرو و پشتیبانی اشراف ایرانی از او آسیب زد. در اوایل سال ۶۲۸، خسرو توسط فرزندش قباد دوم (۶۲۸) سرنگون و کشته شد. قباد دوم بالافاصله پایان جنگ را اعلام کرد، با پس دادن تمامی قلمروهای گرفته شده از روم موافقت کرد. در سال ۶۲۹، هراکلیوس چلیپای راستین را با برگذاری یک آیین شکوهمندانه به اورشلیم برگرداند. قباد در عرض چند ماه کشته شد، به دنبال آن جنگ داخلی و هرج و مرج ایران را فرا گرفت. در طی یک دوره چهارساله و جلوس کردن پنج پادشاه پیاپی، از جمله دو دختر خسرو دوم و سپهبد شهربراز، شاهنشاهی ساسانی به طرز قابل توجهی ضعیف شد. قدرت دولت مرکزی به سردارهای ارتش واگذار شد. چندین سال طول می‌کشید تا یک پادشاه قدرتمند از دل یکسری کودتاها سربرآورد، و ساسانیان هیچگاه مجال این را نیافتند که کاملاً نیروی خود را بازیابند.

در بهار ۶۳۲، یزدگرد سوم، یکی از نوه‌های خسرو نخست، که مخفیانه در استخر زندگی می‌کرد، به تخت شاهنشاهی نشست. در همان سال، نخستین قبیله‌های مهاجم عرب، که حالا تحت پرچم اسلام با هم متحد شده بودند، به قلروهای ساسانی رسیدند. بر طبق گفته ی Howard-Johnston، سال‌ها جنگ و خونریزی هم ایرانی‌ها و هم بیزانسی‌ها را ضعیف و فرسوده کرده بود. ساسانیان علاوه بر آن بر اثر زوال اقتصادی، مالیات‌ستانی سنگین از مردم، آشوب دینی، طبقه‌بندی اجتماعی سخت‌گیرانه، قدرتگیری فزاینده زمین‌داران ایالتی، و سرنگوری پی‌درپی شاهان، حتی ضعیف‌تر از پیش شدند، که باعث تسهیل شدن تسخیر ایران توسط اعراب شد.

ساسانیان هرگز یک مقاوت تأثیرگذار علیه فشاری که ارتش‌های اولیه اعراب ایجاد کرده بودند، از خود نشان ندادند. یزدگرد که یک پسربچه بود و کاملاً تخت لوای مشاورین قرار داشت و توانایی این را نداشت که یک کشور پهناور که به پادشاهی‌های فئودالی کوچک تجزیه شده بود را متحد کند، با وجود این حقیقت که بیزانسی‌ها که تحت فشارهای مشابه از سوی اعراب بودند، دیگر تهدیدی محسوب نمی‌شدند. فرماندهٔ، خلیفه ابوبکر، خالد ابن ولید، عراق را در طی چندین جنگ برق‌آسا تسخیر کرد. او که در سال ۶۳۴ به جبهه سوریه برای جنگ علیه بیزانسی‌ها رفته بود، جانشینش او را به هنگام نیاز یاری نکرد و مسلمانان در جنگ پل در سال ۶۳۴ شکست خوردند، که با پیروزی ساسانیان به پایان رسید. با این حال، تهدید اعراب متوقف نشد و کمی بعد ارتش‌های منضبط خالد بن ولید مجدداً سربرآوردند. خالد بن ولید یکی از صحابه‌های محمد، پیامبر اسلام و فرمانده ارتش اعراب بود.

در سال ۶۳۷، یکی از ارتش‌های مسلمانان تحت فرماندهی خلیفه عمر بن خطاب یکی از ارتش‌های بزرگ ایرانیان تحت فرماندهی سرلشگر رستم فرخزاد را در دشت‌های القادسیه شکست داد و به سوی تیسپون پیشروی کرد، خود تیسپون پس از یک محاصره طولانی‌مدت سقوط کرد و به دست اعراب افتاد. یزدگرد از تیسپون به طرف شرق رفت، و عمده گنجینه‌های بزرگ شاهنشاهی خود را در تیسپون جا گذاشت. اعراب تیسپون را کمی بعد تسخیر کردند، یک منبع مالی بزرگ به چنگ آوردند و ارتش ساسانی را بی‌پول گذاشتند. تعدادی از فرمانروایان ساسانی سعی کردند نیروهایشان را ترکیب کنند تا مانع از پیشرفت مهاجمین عرب شوند، اما این تلاش‌ها بدون وجود یک نیروی مرکزی تأثیرگذار نبود، و فرمانروایان در جنگ نهاوند شکست خوردند. شاهنشاهی ساسانی، که دیگر ساختار نظامی نداشت، نیروهای مالیات‌ستانی غیراشرافی‌اش لت و پار شده بودند، منابع مالی‌اش نابود شده بودند و طبقه آزاتان آن به تدریج نابود شده بود، حالا تماماً در برابر مهاجمین عاجز و درمانده بود.

یزدگرد بلافاصله پس از شنیدن خبر شکست ایرانی‌ها در جنگ نهاوند، به همراه فرخزاد و تعدادی از اشراف ایرانی باز هم به سوی استان شرقی خراسان پیشروی کرد. طبق روایت بلاذری یزدگرد در گناباد مورد استقبال فرستاده مرزبان مرو (نیزک طرخان) قرار گرفت و مدتی نزد شاه بود اما بدلیل طلب خواستگاری از دختر یزدگرد برای مرزبان مرو، شاه خشمگین شد و گفت ما شاه شاهان باشیم و یک نوکر ما از دختر ما خواستگاری نماید؟! در نتیجه نیزک طرخان با یزدگرد به جنگ برخاست، نیزک طرخان فوجی را به گرفتن یزدگرد به گناباد (قلعه زیبد) فرستاد و در آنجا جنگی درگرفت و در نتیجه یزدگرد و افرادش شکست خورده و کشته شدند. برخی از اشراف ایرانی هم در آسیای مرکزی سکونت گزیدند که به طرز قابل توجهی به گسترش فرهنگ و زبان ایرانی در آن نواحی و همچنین به پابرجاسازی نخستین سلسلیه ایرانی اسلامی، سلسله سامانیان، کمک کردند، که به دنبال زنده کردن سنت‌های ساسانی بود.

سقوط غیرمنتظره شاهنشاهی ساسانی در یک دوره پنج‌ساله به اتمام رسید و بیشتر قلمروهای آن ضمیمه خلافت اسلامی شدند، با این حال، بیشتر شهرهای ایرانی در برابر مهاجمین مسلمان مقاومت کردند و چندین بار در برابر آنها جنگیدند. خلفای مسلمان مکرراً شورش‌ها در شهرهی همدان، اصفهان و ری سرکوب می‌کردند. مردم ایران در ابتدا برای گرویدن به اسلام، به طور اندکی تحت فشار قرار داشتند، تحت لوای قانون ذمی در دولت اسلامی و پرداخت جزیه به دین خود باقی ماندند. جزیه در عمل جایگزین مالیات‌های سرانه‌ای شد که ساسانیان می‌گرفتند. به علاوه، «مالیات زمین» کهن ساسانیان (که در عربی به آن Kharaj می‌گویند) هم اتخاذ شد. گفته می‌شود خلیفه عمر گهگاه هیئتی تشکیل می‌داد تا مالیات‌ها بررسی شوند، تا داوری کند که آیا آنها از مبلغی که زمین می‌توانست بهره دهد بیشتر هستند یا نه. گرویدن مردم ایارن به اسلام به تدریج صورت گرفت، خصوصاً با تلاش‌های نخبگان ایرانی برای بدست آوردن جایگاه ناموری تحت خلفای عباسی شدت یافت.

آخرین سکونت گاه یزدگرد سوم
نمای بیرونی قلعه ساسانی
Castle of zibad from the top of shahneshin castle of the last shelter of yazdgerd3

نوادگان[ویرایش]

باور بر این است که خاندان‌ها و رهبران مذهبی زیر از نوادگان شاهان ساسانی بودند.

  • آل بویه (۶۴۲-۷۶۰) از نوادگان زاماسپ
  • پادوسپانیان (۶۶۵-۱۵۹۸) در مازندران، از نوادگان زاماسپ
  • ساسانیان گرجستان، که با نام خسرویان هم شناخته می‌شوند (۲۶۵-۵۷۰) نیای خود را به شاپور اول می‌رساندند.
  • گاوپاری‌های تبرستان (۶۴۷-۱۵۹۷)، فرزندان زاماسپ
  • شاهان شیروان (۱۱۰۰-۱۳۸۲) از شاخه هرمز چهارم
  • بهاءالله (۱۸۱۷-۱۸۹۲)، بنیانگذار بهائیت، بر طبق گفتهٔ یک نویسنده بهایی، نیای خود را به یزدگرد سوم می‌رساند.

ساسانیان و رقیبانشان[ویرایش]

NE 565ad

دولت بیزانس که در بخش شرقیِ تصرف‌های خود، با دولتی توانمند مانند ساسانیان سروکار داشت و آن را نیرومندترین دشمن خود می‌دانست، گرفتاری‌های زیادی هم در غرب و هم در شمال تصرف‌هایِ خود، به خصوص در اروپا داشت. این گرفتاری‌ها، مانع از آن می‌شد که بیزانس همه نگاهِ خود را صرف مرزهای شرقیِ خود کند و به همین سبب، دستگاه ساسانی، مانند دستگاه اشکانی، توانسته بود پایتختِ خود (تیسفون) را، در کنار رودِ دجله قرار دهد و از نزدیک بودنِ پایتخت‌اش به مرزهای دشمن، بیمی نداشته باشد. دولت ساسانی هم در شرق، و هم در شمالِ مرزهای خود، گرفتاری‌های زیاد داشت که گاهی به میزان خطرناک و تهدید کننده‌ای می‌رسید. بدین گونه سیاست خارجیِ دستگاه ساسانی، یکسره در رابطه با شرق و غرب خلاصه می‌شد. اما دستگاه ساسانی در این زمان، خود را به اندازه کافی نیرومند نشان داد و توانست ایرانشهر را از آسیب‌های ویرانگر و خطرآفرین دور نگه دارد و در داخل کشور، برای مردم ایران، زندگی مرفه همراه با امنیت تامین کند.

این دستگاه، فرهنگی پربار در زمینه سیاست و کشورداری، اخلاق، رابطه‌های سالم اجتماعی و هنر به وجود آورد، که پس از نابودی و ویرانیِ سیاسی‌اش، اثرهای خود را در نسل‌های پسین و فرهنگ دیگر همسایگان، به روشنی نشان داد. با اینکه دشمنان شناخته شده دستگاه ساسانی، دولت پیشرفته بیزانس و دولت‌های نیمه پیشرفته شمال و شرقِ کشور بودند، شکست این دستگاه، نه از سوی این دشمنان، بلکه از دو سوی پیش‌بینی نشده بود. نخست، فروپاشی از درون، و پس از آن، از دولتی بود که با آنکه همه توان جنگی‌اش قوم‌های بیابان‌گرد بودند، ولی بنیه سیاسی و اجتماعی‌اش برپایه بینش دینی-فکریِ نیرومندی بود که دولت‌ها و دشمنان دیگر ساسانی، ازش بی‌بهره بودند.[نیازمند منبع] دستگاه اسلامی که در آغاز سده هفتم میلادی در شهر مدینه برپا شده بود، از جهت روحی و معنوی چنان نیرومند شده بود که تأثیر فرهنگی‌اش بر کشورهای همسایه، همانند چیرگیِ دیگر قوم‌های بادیه نشین و صحرانورد، گذرا نبود. این تأثیر فرهنگی چنان عمیق بود که با همه گسستگی و سستیِ سیاسی و جنگیِ اعراب، پس از دو قرن چیرگی، اثرهایش هنوز ماندگار است.[نیازمند منبع]

دولت ساسانی[ویرایش]

در راس حکومت ساسانی شاه قرارداشت که دارای اختیارات کامل بود. نخستین مقام اداری پس از وی وزرگ فرمادار نام داشت که باید کشور را تحت نظارت شاه اداره می‌کرد. اداره کشور در زمانی که در سفر یا جنگ بود معمولاً به نیابت از وی در اختیار وزیر اعظم یا وزرگ فرمادار بود. وی گاهی یه سرداری سپاه نیز گماشته می‌شد و در جنگها شرکت می‌کرد. مذاکرات سیاسی نیز از وظایف وزرگ فرمادار بود. از وزرای مشهور ساسانی می‌توان ابرسام وزیر اردشیر و مهرنرسه وزیر یزدگرد اول، سورن پهلو وزیر وهرام پنجم و بزرگمهر وزیر انوشیروان را نام برد.[۱۷]

اعضای ثابت هیئت وزرا معمولاً در دوره ساسانی دستخوش تغییر می‌شدند اما کسانی که همواره عضو هیئت وزرا بودند اینها بودند:

امور مالیه دولت توسط شخصی ملقب به واستریوشان یا واستریوش بد و تحت نظارت وزیر اعظم اداره می‌شد. واستر یوشان در واقع وزیر مالیه و صعنت و تجارت و کشاورزی بود. آمارگران درجه اول کشور توسط وزرگ فرمادار منصوب می‌شدند اما تحت نظر واستریوشان به کار مشغول بودند و وظیفه آنها برآورد مالی و تجاری از مناظق مختلف کشور بود. عواید دولت از مالیات ثابت و باجهای موردی و غنایم و حقوق گمرکی تامین می‌شد.[۱۹]

بازماندهٔ ایوان خسرو در تیسفون، ۱۸۶۴

امور اداری کشور توسط دبیران انجام می‌شد. دبیران در دوره ساسانی طبقه ویژه‌ای داشتند و معمولاً رئیس دبیران ایران از مقربان شاه بود. مکاتبات اداری و سیاسی و نگهداری محاسبات مالی و نظامی به عهده دبیران بود. ریسس دبیران ایران دبیران مهست یا ایران دبیربد نامیده می‌شد. در رتبه بعدی پس از دبیران مهست و تحت نظر وی هفت دبیر کار می‌کردند:

  • داد دبیر (دبیر عدلیه)
  • شهر آمار دبیر (دبیر عواید شاهی)
  • کدگ آمار دبیر (دبیر عایدات درباری)
  • گنج آمار دبیر (دبیر خزانه)
  • آخور آمار دبیر (دبیر استبل شاهی)
  • آتش آمار دبیر (دبیر آتشکده‌ها)
  • روانگان دبیر (دبیر امور خیریه)[۲۰]

از دید پیروان آیین زرتشت شاه مکلف به انجام تکالیفی بود که از این قرارند:

  • رعایت دستورهای دینی (دین زرتشت)
  • اخلاق نیکو
  • توان عفو و اغماض
  • محبت به رعایا
  • توانایی فراهم آوردن آسودگی رعایا
  • شادی
  • متذکر بودن به گذرا بودن جهان
  • تشویق کاردانان و تنبیه نالایقان
  • دادگری
  • ابقای رسم بارعام
  • گشاده‌دستی
  • بی بیم کردن مردمان
  • دقت در نصب کارگزاران

از نظر دینی فره ایزدی شاه بدکردار را رها می‌کند و نشانه دور شدن شاه از فره ایزدی این است که مردم غالباً تنگدست شوند و شاه شایستگی اصلاح امور را نداشته باشد یا اینکه در غم مردم نباشد یا راه درمان را نداند. چنین شاهی توان دادگری نخواهد داشت و بر مردم است که به خاطر برقراری دادگری با وی در آویزند.[۲۱]

آیین‌های درباری[ویرایش]

در مراسم درباری شاه بر تخت می‌نشست و پرده‌ای به فاصله ده زراع در پیش روی این تخت قرار داشت که شاه را از دید حاضرین پنهان می‌کرد. در موقع مقرر پرده دار که از فرزندان یکی از اسواران بود پرده را کنار می‌زد. در فاصله ده زراع از پرده شاهزادگان و اسواران از طبقه خاندان ساسانی می‌ایستادند و در فاصله ده زراع در پشت سر آنها ندیمان و محارم پادشاه و اساتید موسیقی می‌ایستادند و طبقه سوم در فاصه ده زراع از آنها مطربها و مقلدان و بازیگران بودند. در مراسم درباری افراد ناقص‌العضو یا بیمار یا از طبقات پایین جامعه (پیشه وران و کشاورزان) راه نداشتند. در حضور شاه کسی صحبت یا زمزمه نمی‌کرد تا پرده دار (به اشاره شاه) نوازنده یا خواننده‌ای را فرمان می‌داد تا موسیقی مورد نظر شاه را اجرا کند. تازمان بهرام گور معمول بود که هر کس درخواستی از شاه داشت باید پیش از شراب نوشیدن شاه به صورت نوشته به شاه تقدیم کند و دستور این بود که هرکس جز این کند گردنش را بزنند. در زمان بهرام گور این رسم تغییر کرد و بهرام دستور داد در زمان مستی نیز درخواستها را پرده دار دریافت کرده و برایش بیاورند. این رسم نا پسند که موجب صدور فرمانهای نادرست می‌شد بعد ازوی متروک یا اصلاح شد. در مراسم درباری جاسوسانی حضور داشتند و در رفتار افراد حاضر در مراسم و گفتگوی آنها جاسوسی می‌کردند. به ویژه مراقب بودند که رفتار افراد در موقع عدم حضور شاه چگونه‌است. در دو جشن بزرگ‌سال نوروز و مهرگان افراد و بزرگان هدایایی به شاه تقدیم می‌کردند. هرکس از آنچه خود دوست داشت هدیه‌ای تقدیم می‌کرد. بازرگانان و توانگران سیم و زر، جنگیان شمشیر و نیزه و اسب راهوار، شعرا و ادبا نیز شعر و خطبه مناسب. در این بین دبیران هدایا را به دقت می‌نوشتند و هر هدیه آورنده‌ای اگر نیازمند به کمک می‌شد باید الزاماً از شاه (دربار) درخواست کمک می‌کرد. در این گونه موارد دوبرابر ارزش هدیه وی از شاه به وی داده می‌شد و اگر هدیه ارزان قیمت بود مثلاً یک میوه، همان میوه را پر از سکه‌های طلا کرده و به آورنده پرداخت می‌کردند. اگر هدیه آورنده در موقع نیاز به دربار رجوع نمی‌کرد بی حرمتی به شاه تلقی می‌شد و مجازاتی برای وی در نظر می‌گرفتند. در ابتدای هر فصل شاه جامه‌های فصل پیش را به درباریان می‌بخشید. در مواقعی که جنگی بزرگ پیش می‌آمد مهمانی‌های دربار تعطیل می‌شد و شاه به جز موبدان موبد، ایران دبیر بد و رئیس اسواران کسی را بر خان نمی‌پذیرفت و غذای سفره نیز منحصر به نان و نمک و سرکه و سبزی و غذایی به نام بزم آورد می‌شد. شاه قدری از غذاها می‌خورد و به سرعت سفره را بر می‌چیدند و به کار ادامه می‌دادند.[۲۲]

سپاه[ویرایش]

بازسازی سواره نظام ساسانی.

تا زمان خسرو اول (انوشیروان) فرمانده کل سپاه ایران به نام ایران سپاهبد نامیده می‌شد از زمان خسرو انوشیروان کشور به چهار بخش نظامی تقسیم شد و برای هر یک سپاهبد در نظر گرفته شد. ایران سپاهبد در مورد جنگ و صلح و مذاکرات سیاسی اختیارات زیادی داشت. اگر شاه خود مایل به شرکت در جنگها بود معمولاً از اختیارات سپاهبد کاسته می‌شد. مهمترین بخش سپاه ساسانی سواره نظام زره پوش سنگین بود (اسواران) که در جنگها نقش تعیین کننده‌ای داشت به ویژه در مورد رویارویی با پیاده‌نظام رومی بسیار موثر بود و به سادگی آرایش جنگی پیادگان را به هم می‌زد و آنها را آماج تیرهای تیر اندازان می‌نمود. تمام تن اسواران با تکه‌های فلس گونه آهن پوشیده شده بود و نقابی آهنین نیز صورت آنها را می‌پوشاند به طوری که تنها سوراخی جلوی بینی و شکافی برای دیدن در آن قرار داشت. زره سواره نظام تکه‌تکه بود و آزادی عمل کافی برای عضلات سوار فراهم می‌کرد. پشت سر اسواران فیلهای جنگی بودند و در انتهای لشکر نیز پیادگان. پیادگان روستاییانی بودن که به اجبار به جنگ می‌آمدند و بابت این کار مزدی نیز نمی‌گرفتند به همین دلیل کم اثر ترین بخش سپاه بودند. تیر اندازان در پشت سواره نظام قرار داشتند و از دور دشمن را مورد هدف قرار می‌دادند. درمیان سپاه ساسانی معمولاً گروههایی از اقوام و ملل تابع امپراتوری وجود داشت که در جنگها کمک موثری می‌کردند. از میان این اقوام سکستانی‌ها بیشتر مورد اعتماد شاهان ساسانی بودند. واحدهای بزرگ سپاه را گند و واحد کوچکتر از آن درفش و واحد کوچکتر از درفش را وشت می‌نامیدند. هر درفش پرچمی مجزا داشت و فرمانده گند را گند سالار می‌خواندند. در جنگهایی که شاه حضور داشت معمولاً در میان سپاه برای وی تختی در نظر می‌گرفتند و گروهی از زبده ترین سربازان گرد تخت شاه را فرا می‌گرفتند که تا پای جان از شاه حفاظت می‌نمودند. ساسانیان بر خلاف اشکانیان روشهای نگهداری و گرفتن دژها را خوب می‌شناختند و ابزارهای لازم را نیز در دست داشتند و به خوبی به کار می‌بردند.[۲۳]

سلحشورانی که روزگاری شکست‌های سختی بر ارتش و لژیونرهای رومی وارد آوردند و مانند سد مستحکمی مانع از تسلط آن‌ها بر جاده ابریشم شدند. در واقع این سپاه ساسانی بود که توانست انتقام حمله مقدونی‌های اروپایی را بازپس گیرد و از آن زمان به عنوان یک ابرقدرت هم‌طراز در برابر رومیان ظاهر شود.[۲۴] ساسانیان ابرقدرت دیگری در شرق امپراتوری روم بودند. تقریباً در هر جنگی که ایرانیان با رومی‌ها داشتند، سواران (سواره نظام) نیز حضور داشتند. ماشین نظامی و تجهیزات ساسانیان در تمامی جنبه‌ها هم‌طراز و حتی قوی‌تر از رومی‌ها بود؛ حقیقت تلخی که سرانجام رومیان به آن اعتراف کردند. سواره نظام نخبه و برگزیده ساسانی همانند دیواری مستحکم در برابر رومی‌ها بود تا آن‌ها نتوانند ایران را تسخیر کنند و به مرزهای هند و چین برسند. امروزه کمتر کسی ترس و وحشتی را درک می‌کند که این سواران در دل رقیبان خود برمی‌انگیختند. برای درک این موضوع بهتر است به لیبیانوس (مورخ رومی) مراجعه کنیم، جایی که در آن نوشته است:لژیونرهای رومی ترجیح می‌دهند تا هر سرنوشت و قضا و قدری را تحمل کنند اما با سواران ایرانی رو در رو نشوند! ..[۲۵]

جامعهٔ ساسانی[ویرایش]

نوشتار(های) وابسته: زنان در دوران ساسانیان

جامعه ایران در دوره ساسانی به صورت طبقاتی اداره می‌شد. در راس جامعه خاندان شاهی بود و پس از آن روحانیان (آسَروَن)، جنگاوران (ارتیشتاران)، دبیران، و سپس توده مردم.[۲۶]عضویت در یک طبقه موروثی بود اما در قوانین امکان انتقال ارتقای طبقاتی هم وجود داشت که بسیار نادر اتفاق می‌افتاد. برای ارتقای طبقه شخص باید هنر یا قابلیت ویژه‌ای از خود بروز می‌داد تا بتواند به طبقه مناسبش ارتقا پیدا کند. قانون چنین بود که وی باید هنرش را به شاه عرضه کند و پس از تایید موبدان و هیربدان به طبقه مورد نظر ارتقا یابد.[۲۷] هر طبقه خود به طبقاتی جزیی تر تقسیم می‌شد که البته ترتیب یا جزییات کامل آنها مشخص نیست. طبقه روحانیان شامل قاضیان (دادوران) مغان، موبدان، هیربدان، دستوَران، اندرزبدان (آموزگاران) می‌شد. این دسته‌ها هریک وظایف مجزایی داشتند.[۲۸]دبیران نیز دسته‌هایی داشتند که برخی را امروز می‌شناسیم عبارتند از منشیان، محاسبان، نویسندگان احکام دادگاه‌ها، نویسندگان قراردادها، مورخان، پزشکان، منجمان.[۲۹]تفکیک بین طبقات در ایران به شدت مراعات می‌شد به طوری که اگر شاه در حالت مستی از یک خواننده می‌خواست با نوازنده از طبقه دیگر همنوایی کند وی باید عذر می‌خواست.[۳۰]حقوق مدنی در این دوره بر اساس اوستا و زند بود.[۳۱]

در امپراتوری ساسانی، دین حکومتی زرتشتی تعیین کننده رابطه بین زن و مرد بود. این روابط شامل نقش زن و مرد، رسوم ازدواج و حقوق زنان در جامعه می‌شد.[۳۲] اصول اخلاقی، ساختار زندگی زناشویی و رسوم اجتماعی ساسانیان، توسط متون مذهبی و قوانین زمان تعیین می‌شدند. زنان گرچه از حقوق اجتماعی همچون صاحب ملک بودن بهرمند بودند ولی این امتیازات بسته به طبقه اجتماعی زن داشت (ممتاز، تحت انقیاد، یا مستقل).[۳۳]

چند همسری رایج بود و از دیدگاه حقوق مدنی بین همسر ممتاز و دیگر همسران که گاه از طبقات پایین‌تر بودند تفاوت کامل وجود داشت. زنانی که از طبقات پایین‌تر بودن به عنوان زن خدمتکار (چاکرزن) نامیده می‌شدند و تنها فرزندان پسر آنها جزو خانواده محسوب می‌شد.[۳۴] ازدواج دختران معمولاً در ابتدای جوانی و حدود پانزده سالگی صورت می‌گرفت اما دختران حق انتخاب همسر داشتند.[۳۵]ازدواج بین مادر و پسر و خواهر و برادر مجاز بود و موجب دوری دیوان شمرده می‌شد.[۳۶] وضع زندگی شهر نشینان نسبتاً خوب بود و می‌توانستند از طریق صنعت و تجارت به دارایی زیادی دست یابند. شهر نشینان این امتیاز را نسبت به کشاورزان داشتند که از خدمات نظامی معاف بودند. روستاییان وضع بدی داشتند و تقریباً غلامان دهگانان محسوب می‌شدند. آنها هم به شاه مالیات می‌داند و هم به دهگان‌های مالک.[۳۷]

هنر ساسانی[ویرایش]

نوشتار اصلی: هنر ساسانیان

هنر ساسانی اساساً با «جهان بینی مذهبی» همراه است و هر چند ادامه هنرهای قدیم ایران و هخامنشی و پارتی است و تحت تاثیر جریان‌های مختلفی که از سمت شرق و غرب به سوی این هنر سرازیر بود. شکل گرفته است، اما ویژگیهای خاص خود را نیز دارد[۳۸]

گچبری که پارت‌ها در کاخ‌ها و بناهای مذهبی استفاده کرده‌اند، در دورهٔ ساسانی رونق ویژه‌ای یافت. بخش عظیمی از تزیینات وابسته به دوره ساسانی کچبری است. در بناهایی مانند طاق کسری در تیسفون نمونه‌های زیبایی از موتیف‌های گچبری یافت شده است. و همچنین در قلعهٔ یزدگرد هم بهترین طرح‌های هندسی و گل و گیاه و موضوع نقوش گچبری هستند. در بناهای دیگر عهد ساسانی تاق کسری، تخت سلیمان، فیروزآباد و سروستان نیز طرح‌ها و نقش‌های فوق‌العاده زیبای گچبری استفاده شده است که این طرح‌ها نقش‌ها در معماری دورهٔ اسلامی به شکل جالبی بدون استفاده از نقوش ذی‌روح به کار گرفته می‌شود. از تزیینات دیگر وابسته به دورهٔ ساسانی استفاده از موزاییک کاری است. که به نحو شایسته‌ای در ایوان‌های شرقی و غربی کاخ بیشاپور در شهر بیشاپور استفاده شده است. موزایک یعنی استفاده از قطعات کوچک سنگ رنگی که مهمترین نمونه‌های آن در مکان فوق‌الذکر یافته شده‌اند.

رویه حقوقی[ویرایش]

در دوره ساسانی مبنای اصلی حقوق اوستا و زند (تفاسیر اوستا) و اجماع نیکان به معنای مجموعه فتاوای موبدان بود. بالاترین مقام در دعاوی حقوقی را موبدان موبد می‌دانستند. در سیستم حقوقی ساسانی در جهت پرهیز از به درازا کشاندن دادرسی تدابیری وجود داشت از جمله اینکه برای ارایه و احضار شهود مهلتهایی پیش بینی شده بود. در مواردی طرفین می‌توانستند از قاضی پیش قاضی بالاتری شکایت کنند. اگر قاضی نمی‌توانست در مورد بیگناهی یا گناه کاری فردی به قطعیت دست یابد کار به آزمون می‌رسید. آزمون به دو گونهٔ گرم و سرد بود. آزمون گرم عبور از آتش و آزمون سرد نوشیدن آب آلوده به ترکیبات گوگرد بود (واژه کنونی سوگند در فارسی به همین معناست).[۳۹] مجازاتها معمولاً نسبت به مجازاتهای امروزی بسیار سنگین و سخت بود. مجازات ارتداد، خیانت، فرار از جنگ یا راهزنی مرگ بود. مجازات دزدی، هتک ناموس یا ستم بر دیگران نیز اعدام یا مجازاتهای بدنی سخت بود. برای دزدی لباس در سرما یا غذا در موقع قحطی یا در موارد نظیر آن تخفیفهای در نظر گرفته شده بود. زندان معمولاً روشی برای از میان برداشتن بی سر و صدای مخالفین مهم سیاسی بود. اعدامها معمولاً با شمشیر انجام می‌شد اما در مواردی چون خیانت به دین یا شاه اغلب فرد را مصلوب می‌کردند.[۴۰]

کشاورزی[ویرایش]

شیوه اصلی تولید و منبع درآمد و امرار معاش مردم در ایران کشت و برز و کشاورزی بود. محصولات کشاورزی عبارت بودند از غلاتی نظیر جو، چاودار، ارزن، حبوبات، علوفه، الیاف برای ریسندگی، میوه‌هایی نظیر انگور، انجر، پسته و بادام، خرما و سبزی‌ها و نیز برنج و باغات زردآلو و زیتون. ساسانیان به توسعه کشاورزی بسیار علاقه داشتند و می‌دانیم که در خوزستان و عراق زمین‌های کشاورزی گسترده و قابل کشتی وجود داشته است.[۴۱]

انقوزه، ریواس، پسته ایرانی و گردوی ایرانی (Persicum) از جمله گیاهان و درختانی بودند که رومی‌ها کشت آن را در سرتاسر اروپا گسترش دادند.[۴۲]

فرای اعتقاد دارد که خصوصیات زمین‌دار یا فئودال در خاورمیانه تا حد زیادی با فئودالیسم اروپا فرق داشته است. این یافته‌ها را تحقیقات باستانشناسی در جنوب غربی ایران نیز تأیید می‌کند که در کنار روستاها قصرها و قلعه‌ها و دژهایی وجود نداشته‌اند.

در ایران انواع گوناگونی از زمین‌داری یا اجاره داری زمین نظیر «زمین‌های دولتی»، «زمین‌های وقفی»، «زمین با مالکیت جمعی»، وجود داشت و زمین را برای اهداف خیریه نیز وقف می‌کردند. اما مهم تر از چگونگی مالکیت زمین موضوع تسلط بر آب بود و از این رو مالکیت «قنات‌ها» امیت بسیار بیشتری داشت. بر خلاف جامعه فئودالی اروپای قرون وسطی، آب د ایران ساسانی اهمیت بیش تری از زمین داشت.[۴۳]

ساسانیان در تاریخ کلاسیک ایران و منابع بومی[ویرایش]

ساسانیان در شاهنامه[ویرایش]

پادشاهان ساسانی در شاهنامه از قرار زیرند:

۱.اردشیر بابکان،۲.شاپور پسر اردشیر،۳.اورمزدِ شاپور ۴.بهرامِ اورمزد، ۵.بهرام بهرام، ۶.بهرام بهرامیان، ۷.نرسی بهرام،۸.اورمزد نرسی، ۹.شاپور ذوالاکتاف، ۱۰.اردشیر نکوکار، ۱۱.شاپور پسر شاپور، ۱۲.بهرام شاپور، ۱۳.یزدگرد شاپور، ۱۴.بهرام گور، ۱۵.یزدگرد پسر بهرام گور، ۱۶.هرمز، ۱۷.پیروز یزدگرد، ۱۸.بلاش پیروز، ۱۹.قباد، ۲۰.نوشین‌روان، ۲۱.هرمزد، ۲۲.خسرو پرویز، ۲۳.شیرویه، ۲۴.اردشیرِ شیروی، ۲۵.فرآیین(گراز)، ۲۶.پوران‌دخت، ۲۷.آزرم‌دخت، ۲۸.فرخ‌زاد، ۲۹.یزدگرد

پادشاهان ساسانی[ویرایش]

شمشیرهای طلایی پادشاهان ساسانی در موزه بریتانیا.[۴۴]

اردشیربابکان یا اردشیر اوّل(۲۲۶ تا ۲۴۰ میلادی)

در زمان پادشاهی اردوان پنجم، اردشیر به پادشاهی گوچیهر رسید. او مایل بود شاه کلّ ایران باشد بنابراین شورش کرد و اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) در صحنه نبرد کشته شد (۲۲۴ میلادی). بدین ترتیب سلطنت ایران در کف اردشیر بابکان قرار گرفت.

اردشیر بابکان به تلافی شکست‌هایی که اشکانیان در اواخر حکومتشان از رومیان می‌خوردند به روم که در این زمان تراژان امپراتورشان بود لشکر کشید. او رومیان را شکست داد و نصیبین، حران و ارمنستان را تصرف کرد.

به طور کلّی کارهای اردشیر بابکان در چهار بخش عمده زیر خلاصه می‌شود:

  1. تقسیم مردم به طبقات مختلف و تعیین حداقل معیشت و امکانات
  2. احیای سپاه جاویدان مانند هخامنشیان
  3. توجّه ویژه به امنیت عمومی توسّط مامورانی که از مرکز به نقاط مختلف فرستاده می‌شدند
  4. تصرف هند تا پنجاب
شاپور یکم (۲۴۰ تا ۲۷۲ میلادی)[ویرایش]

شاپور اوّل پسر اردشیر بابکان در آغاز سلطنت با طغیان حران و ارمنستان مواجه شد او به راحتی شورش ارمنستان را خواباند امّا مردم حران چنان مقاومتی از خود نشان دادند که سرکوب آن غیر ممکن می‌نمود. سر انجام باخیانت شاهزادهٔ حران دروازه باز و شاپور همه را از جمله شاهزاده از دم تیغ گذراند. او پس از فتح حران شهرهای کرمان، خوزستان، عمان، مکران، غرب، خراسان و توران را فتح کند.

نخستین جنگ شاپور با رومیان (از ۲۴۱ تا ۲۴۴ میلادی)[ویرایش]

پس از این فتوحات، شاپور متوجه روم شده و با آنان وارد جنگ شد. در نخستین نبرد پس از تصرّف انطاکیه و نصیبین از گردین شکست خورد و نصیبین از دست او رفت. گردین توسّط سردارانش کشته شد و پس از او فیلیپ عرب به پادشاهی رسید. او مصالحه‌ای با ایران امضا کرد که در آن بین‌النهرین و ارمنستان به ایران بازگردانده شود.

دومین جنگ شاپور با رومیان (از ۲۴۴ تا ۲۷۲ میلادی)[ویرایش]

شاپور مانند جنگ اوّل خود از فرات گذشت و نواحی اطراف آن را تصرّف کرد و وقتی نیروهای رومی به نزدیکی اردوهای ساسانی رسیدند آنان را در چنان تنگنایی قرار داد که «والرین» امپراتور روم و بسیاری از سپاهیانش اسیر شدند او از اسیران جنگی برای ساختن پل شوشتر استفاده کرد. او پس از شکست رومیان شهرهای آسیای صغیر، کاپادوکیه را کاملاً فتح ولی از پلمیر شکست خورد و به سال ۲۷۲ میلادی درگذشت.

شاپور دوم (از ۳۱۱ تا ۳۷۹ میلادی)[ویرایش]

شاپور چشم به جهان نگشوده پادشاه بود و چون ۱۶ ساله شد زمام کشور را به دست گرفت. برخی از مورّخان به او لقب کبیر را داده‌اند. اگر انوشیروان در این سلسله نبود مسلّماٌ او نقطهٔ اوج قدرت ساسانیان بود. شاپور در ابتدا از قدرت درباریان، که از زمان کودکی او اختیارات بسیاری داشتند کاسته و از مرزهای عرب نشین دفاع کرد. تصرّف بحرین، در زمان او اتّفاق افتاد. ظاهراً شاپور در طی جنگ با اعراب کتف هایشان را سوراخ می‌کرد، از این رو او را «ذوالاکتاف» می‌خواندند. با مرگ قسطنطین و تیرداد امپراتوران روم و ارمنستان در سال‌های ۳۳۷ و ۳۱۴ میلادی شاپور بر سر ارمنستان با روم جنگید. بدین ترتیب ارمنستان دوباره دست ایران افتاد. پس از این کار او اعراب و بت پرستان ساکن ارمنستان را تحریک به حمله به روم کرد، آن‌ها موقّتاً شکست خوردند.

شاپور خود به روم حمله و نصیبین را محاصره کرد ولی از عهده تصرف نصیبین بر نیامد با این حال سپاه روم را در دشت شکست داده بود و در این زمان با ارمنستان پیمان دوستی بست (۳۴۱میلادی). شاپور در سال ۳۴۲ میلادی به بین‌النهرین حمله و در سنجار کنونی با سپاه کنستانتینوس رو در رو شد. رومیان در این نبرد شکستی سخت خورده و قتل‌عام شدند. به او در زمانی که پیروزی بر نصیبین را نزدیک می‌دید خبر رسید که کوشانیان کوچک و هیاطله خیون‌ها بر مرزهای شرقی حمله بردند او مدّت ۷ سال با آنان جنگید تا توانست بر آنان پیروز شود (۳۵۰-۳۵۷). پس از بازگشت از مرزهای شرقی بار دیگر بر ارمنستان تاخت و سرزمین‌های بسیاری را تصرّف کرد؛ امّا سرانجام شکست خورد. او قانونی وضع کرد که دیگر مسیحیت در ایران ممنوع باشد. اگر بعضی خشم‌هایش را نادیده بگیریم او پادشاهی قدرتمند و با اراده بوده‌است. وی در سال ۳۷۹ میلادی در گذشت.

شرح صلحنامهٔ ایران و روم در عهد شاپور دوم (۳۵۶ میلادی)[ویرایش]

موسونیانوس سردار رومی در خواست صلح کرد. شاپور اوّل برای او چنین نوشت:

شاپور، شاه شاهان، برادر مهر و ماه و همتای ستارگان به برادر خود کنستانتیوس سلام می‌رساند و خوش وقت است از این که امپراتور در اثر کسب تجربه به راه راست باز گشته‌است. نیاکان من قلمرو خود را تا رود استریمونو حدود مقدونیه گسترش داده بودند. من در جلال و عظمت و فضیلت بر همهٔ نیاکانم برتری داشتم و وظیفهٔ خود می‌دانم که ارمنستان و بین‌النهرین را که به حیله و تزویر از نیاکانم به در کردند، باز ستانم. این سرزمین‌های کوچک را که تنها موجب نفاق و خونریزی است، به من باز پس دهید؛ و به شما می‌گویم که اگر سفیر من بدون پاسخ مثبت باز گردد، پس از انقضای زمستان با تمام نیروی خویش به جنگ شما خواهم آمد.

امپراتور روم کنستانتیوس «گشایندهٔ دریاها و خشکی‌ها و خداوند فر و شکوه جاودانی» در پاسخ به «برادرش شاپور» می‌نویسد:

اگر رومیان گاهی دفاع را بر حمله رجحان می‌نهند از بیم و ترس نیست، بلکه از راه مداراست. گر چه رومیان گاهی پیروز نشده‌اند، ولی هرگز نتیجهٔ قطعی جنگ به زیان آنان نبوده‌است. امپراتور روم با این پاسخ سبکسرانه نتوانست از وقوع جنگ جلوگیری کند و شاپور دوّم تمام سرزمین‌های ذکر شده در نامه را تسخیر کرد و روم را به سختی شکست داد و پادشاه روم سزای پاسخ بیخردانهٔ خود را یافت[نیازمند منبع].

اردشیر دوّم (۳۷۹ تا ۳۸۲ میلادی)[ویرایش]

پس از در گذشت شاپور دوم برادر زن او، اردشیر دوم، به پادشاهی رسید. وی فردی ضعیف‌النفس، بی‌اراده و در عین حال بسیار رعیّت پرور، خوش دل، و پاک نیّت بود. بر روی سکّه‌های به جا مانده از او کلمهٔ نیکوکار (گرب کرتار) مشاهده می‌شود. او در دوران حکومت خود مسیحیان سرزمینی که قبلاً بر آن حکومت می‌کرد {آدیابن} را آزار بسیار می‌داد. به نوشتهٔ برخی مورّخان وی برادر بزرگ شاپور کبیر بوده‌است. اردشیر دوّم پس از ۴ سال سلطنت بی فایده به وسیلهٔ بزرگان کشور از مقام خویش خلع گردید.

دانشگاه گندی شاپور[ویرایش]

تنگ نقره خدای مهر در حال قربانی کردن. دوره ساسانی موزه رضا عباسی

دانشگاه گندی شاپور (که بصورت جندیشاپور نیز نامیده شده) در سال۲۷۱ بدست شاهنشاهان ساسانی در شوشتر بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان همچنین دارای یک بیمارستان آموزشی و یک کتابخانه بود. بیمارستان گندی شاپور نخستین بیمارستان آموزشی جهان بود. در این فرهنگستان دانش‌های فلسفی و پزشکی تدریس می‌شد و بنا به روایات حبس و مرگ مانی پیامبر نیز در گندیشاپور روی داده‌است.[۴۵]

گندی شاپور یکی از هفت شهر اصلی خوزستان بود. نام آن در آغاز «گوند-دزی-شاپور» به معنی «دژ نظامی شاپور» بوده‌است. دیگر نام‌هایی که برای آن به‌کار می‌رفته عبارت است از پیل‌آباد، خوز، نیلاب،[۴۶] نیلاط. در سریانی آن را بیت لاباط می‌نامیدند.[۴۷] برخی پژوهشگران بر اینند که بنیادی همانند به گندیشاپور از زمان پارتیان در این جایگاه قرار داشته‌است. شهری به نام گندی شاپور را شاپور یکم فرزند اردشیر ساسانی پس از شکست دادن سپاه روم به سرکردگی والرین، بنا نهاد. شاپور یکم گندی شاپور را پایتخت خود قرار داد.

نام‌آوری گندی شاپور بیشتر در زمان خسرو انوشیروان ساسانی انجام گرفت. خسرو انوشیروان گرایش فراوانی به دانش و پژوهش داشت و گروه بزرگی از دانشوران زمان خود را در گندی شاپور گرد آورد. در پی همین فرمان خسرو بود که برزویه، پزشک بزرگ ایرانی، مأمور مسافرت به هندوستان شد تا به گردآوری بهترین‌های دانش هندی بپردازد. امروزه شهرت برزویه در ترجمه‌ای است که از کتاب پنچه تنتره هندی به پارسی میانه انجام داد که امروزه به نام کلیله و دمنه معروف است.

بنابراین فرهنگستان گندی شاپور از کانون‌های اصلی دانش‌ورزی، فلسفه و پزشکی در جهان باستان شد. در برخی منابع اشاراتی به انجام آزمون و امتحان برای اعطاء اجازه طبابت به دانش‌آموختگان دانشگاه گندی شاپور شده‌است. کتاب «تاریخ الحکمه» (سرگذشت فرزانگی) به توصیف این مسئله می‌پردازد. شاید این نمونه نخستین برگزاری آزمون دانشگاهی در جهان بوده باشد.

تمامی کتاب‌های شناخته شده آن روزگار در زمینه پزشکی، در کتابخانه گندی شاپور گردآوری و ترجمه شده بود، با اینکار گندی شاپور تبدیل به کانون اصلی انتقال دانش میان شرق و غرب گشت. گندی شاپور و همچنین آموزشگاه وانسیبین که پیش از فرهنگستان گندی شاپور در دزفول بنیاد شده بود تأثیر بزرگی در شکل گرفتن نهاد «بیمارستان» بویژه کلینیک آموزشی در جهان داشتند.

دانشگاه گندی شاپور در عصر خود بزرگترین مرکز فرهنگی شد. دانشجویان و استادان از اکناف جهان بدان روی می‌آوردند. مسیحیان نسطوری در آن دانشگاه پذیرفته شدند و ترجمه سریانی‌های آثار یونانی در طب وفلسفه را به ارمغان آوردند نو افلاطونیها در آنجا بذر صوفی گری کاشتند. سنت طبی هندوستان، ایران، سوریه و یونان در هم آمیخت و یک مکتب درمانی شکوفا را به وجود آورد. به فرمان انوشیروان، آثار افلاطون و ارسطو به پهلوی برگردان شد و در دانشگاه تدریس شد[۴۸]

در سال‌های آغازین پیدایش دین اسلام در عربستان، دانشکده پزشکی و بیمارستان گندی شاپور شمار زیادی استاد ایرانی، یونانی، هندی و رومی را در خود جا داده بود. گفته شده که حتی پزشک شخصی محمد، پیامبر اسلام، نیز از دانش‌آموختگان (فارغ‌التحصیلان) دانشکده پزشکی جندیشاپور بوده‌است.[نیازمند منبع]

در دانشگاه گندی شاپور، دوره ساسانیان، بخشی به گردآوری اطلاعات در باره بیماری‌های دریانوردان و راه‌های درمان آنها اختصاص داشته‌است. در سفرهای دریایی اکتشافی که در زمان هخامنشیان انجام می‌شد، همواره پزشکانی با کاروان‌های دریایی همراه بودند که وظیفه مراقبت‌های بهداشتی دریانوردان را بر عهده داشته‌اند. در کتاب دینکرد آمده‌است که «در دوران ساسانی در بندر سیراف و بندر هرمز نوعی دانشکده افسری به نام ناوارتشتارستان به آموزش و پرورش افسران نیروی دریایی ایران می‌پرداخت».[۴۹][۵۰]


ادیان در دوران ساسانیان[ویرایش]

آیین مانی[ویرایش]

نوشتار اصلی: مانی

در دوران پادشاهی شاپور اول مانی ادعای پیامبری و مذهبی تازه آورد که از اختلاط سایر ادیان و مذاهب فراهم ساخته شده و در شرق و غرب دنیای آنروز گسترش یافت. مانی بزرگ زاده‌ای از اشکانیان بود پدرش فاتک از مردم همدان بود. وی در سال ۲۱۵ در یکی از روستاهای نزدیک بابِل به دنیا آمد. وی در کودکی به کسب دانش و فلسفه پرداخت و سپس ادیان زرتشتی، عیسوی، بودایی و یونانی را مورد مطالعه قرار داد و در بیست و چهار سالگی ادّعای پیامبری کرد و سپس به وسیلهٔ «پیروز» برادر شاپور یکم که دین او را پذیرفته بود به دربار راه یافت و کتاب خود «شاپورگان» را به شاپور تقدیم داشت. شاپور دین مانی را پذیرفت و مانی را در ترویج آن دین آزاد گذاشت، مانی به هندوستان و چین سفر و دوباره به ایران بازگشت، در دوران پادشاهی بهرام یکم مؤبدان زرتشتی از پیشرفت دین مانی بیمناک شده شاه را بر آن داشتند که بین آن‌ها و مانی مناظره‌ای ترتیب دهند، مانی در این مذاکره شکست خورده به دستور بهرام به زندان افکنده می‌شود و زیر شکنجه جان می‌دهد و یا به روایتی دیگر زنده زنده پوست کنده و پوستش را از کاه انباشته و بالای دروازهٔ گندی‌شاپور آویزان می‌شود و از آن هنگام آن دروازه باب مانی خوانده می‌شود (۲۷۶ میلادی).

آیین مانی نخستین بدعت دینی بود که با سر و صدای بسیار از تصادم آرا و عقاید پدید آمد. آیین مانی که در واقع معجونی از عقاید و مذاهب متداول آن عصر بود، نزد مغان، بدعتی بزرگ تلقی شد و چنان که در تاریخ‌ها آورده‌اند موبدان برای برانداختن آن‌ها، جهد بسیار کردند. او را محاکمه کردند و نابود نمودند و پیروانش را نیز سخت عقوبت دادند. با این همه آیین او، که ذوق عرفانی و لطف هنری خاصی داشت از میان نرفت و سال‌ها نه تنها معارض آیین زرتشت بود بلکه با آیین عیسی و حتی با دین مسلمانی هم معارضه می‌کرد. [۵۱]

آیین مزدک[ویرایش]

چندی برنیامد که مزدک ظهور کرد و سخنانی تازه‌تر آورد. این مزدک، چنانکه از اخبار برمی‌آید خود از موبدان بود و آیین تازه‌ای هم که آورد تاویلی از آرای زرتشت به شمار می‌آمد. در مساله وجود شرور و آلام، که هم زرتشت و هم مانی بدان عنایتی خاصص داشتند و محور عقاید ثنوی شمرده می‌شد، مزدک رایی تازه اورد و گفت تمام بدی‌ها و زشتی‌های جهان را باید از دیو رشک و دیو خشم و دیو آز دانست زیرا، چیزی که برابری و مساوات مردم را که مایه رضای هرمزد است نابود کرده و از میان برده است، قدرت و استیلای این دیوان تبهکار است. بنابراین تا هرآنچه مایه رشک و خشم وآز مردم است، از میان نرود مساوات و برابری که فرمان هرمزد و خواست اوست در جهان پدید نمی‌آید. با کشتار شگفت‌انگیز بی‌شفقتی که خسرو انوشیروان از پیروان مزدک کرد موبدان گمان بردند که آیین پسر بامداد یکسره از جهان برافتاد. اما این گمان درست درنیامد و آیین مزدک حتی پس از سقوط ساسانیان باقی ماند و یک چند نیز با نام خرم‌دینی به معارضه مسلمانان برخاست. [۵۲]

زروانیان[ویرایش]

از محققان، بعضی گمان برده‌اند که این آیین بعد از عهد زرتشت به وجود آمده است و از صبغه تاثیر و نفوذ فلسفه یونان برکنار نیست. تاثیر یونان را، در توسعه و تکمیل این آیین، شاید نتوان انکار کرد ولیکن حقیقت آن است که ذکر زروان در اوستا نیز آمده است. احتمال است که این عقیده، از تاویل بعضی اقوال اوستا برآمده باشد و مایه‌هایی از عقاید کلدانیان و سپس از فلسفه یونانی نیز بر آن افزوده شده باشد. به هر حال موبدان و روحانیان زرتشتی، آیین زروان را نیز مانند عقاید مانی، نوعی رفض و بدعت می‌شمردند و با آن مخالفت می‌ورزیدند. نهایت آنکه در آخر دوره ساسانی، به سبب تحولی که در همه اوضاع زمانی پیش آمده بود، این آیین نیز رواج بسیار یافت وحتی به عقیده برخی از محققان درین دوره فرقه زروانی بر دیگر فرقه‌های زرتشتی برتری داشت. [۵۳]

آیین عیسی[ویرایش]

آیین عیسی از دوره اشکانیان در بین مردم ایران پراکنده می‌گشت. در دوره ساسانی، تیسفون اسقفی داشت و بسی از خاندان‌های نام‌آور، به آیین ترسایی گرویده بودند. پادشاهان ساسانی از وقتی که روم آیین عیسی را پذیرفت ترسایان را بس پرخطر می‌شمردند و به آزار و تعقیب آنها می‌پرداختند. مغان و موبدان نیز همواره آنان را بدین کار تشویق می‌کردند. بعضی مانند یزدگرد اول و خسروپرویز با آنان با لطف و نرمی رفتار کردند. اما هر روز جسارت و توقع ترسایان، افزوده می‌شد و کار را سخت می‌کرد. در دوره یزدگرد یکبار کشیشی، در شهر هرمزداردشیر خوزستان، آتشکده‌ای را که در مجاورت کلیسا بود منهدم کرد. پیداست که این گستاخی تا چه حد سبب خشم موبدان و بزرگان می‌گشت. بار دیگر در ری نرسی نام ترسایی، در آتشکده‌ای رفت و آتش را خاموش کرد. آنجا را نمازخانه ترسایان نمود و به عبادت ایستاد. این کار نیز اسبابی بود که یزدگرد را از مهر و علاقه‌ای که نسبت به ترسایان می‌ورزید پشیمان می‌کرد. آیین ترسا در آن روزگار در ایران انتشاری داشته است. حتی سختگیری‌های موبدان، مانع از انتشار سریع آن در بین طبقات مختلف مردم نبوده است.[۵۴]

آیین بودا[ویرایش]

از سوی مشرق نیز آیین بودا هر روز گسترش می‌یافت. در بلخ و سغد و بلاد مجار چین و هند، همواره زاهدان و سیاحان بودایی به نشر و بسط تعالیم بودا اشتغال داشتند. در آخر دوره ساسانیان سرگذشت عبرنت انگیزی از بودا تحت عنوان بوذاسف و بلوهر در بعضی از بلاد ایران انتشار داشت. گذشته از آن، چنانکه از ماخذ برمی‌آید، بودا یا یکی از شاگردان او کتابی نیز به فارسی داشته است.[۵۵]

ادبیات ساسانی[ویرایش]

نگاشته‌ها و نوشته‌هایی که از روزگار ساسانیان برجای مانده، تنها به زبان پارسی میانه که از دیرباز زبان پهلوی خوانده شده، نیست. به زبان‌های پارتی یا زبان پهلوانیک و زبان سغدی و زبان خوارزمی و زبان ختنی و زبان طخاری نیز آثاری برجا مانده‌است.[۵۶]

نگارهٔ هرمز یکم سومین پادشاه ساسانی بر روی یک سکه طلا

سکه‌های ساسانی[ویرایش]

نوشتار اصلی: سکه‌های ساسانی

مسکوکات ساسانی طلا و نقره و مس بودند اما نسبت بین ارزش آنها در تمام دوره ساسانیان ثابت نبود. درهم نقره معمولاً به بین ۳٫۶۵ تا ۳٫۹۴ (سه و شصت و پنج تا سه و نود و چهار) گرم وزن داشت. این وزن بر اساس سکه‌های اشکانی و سکه‌های فنیقی است. در سکه‌های ساسانی نقش شاه همواره در یک طرف سکه حک شده‌است و در طرف دیگر معمولاً یک آتشدان است.[۵۷] سکه‌های ساسانی از طلا و نقره و مس بود. سکه‌های نقره را زوزن می‌گفتند. تاریخ سکه‌ها مشخص سالهای سلطنت ساسانی است. خط و زبان سکه‌ها، پهلوی ساسانی می‌باشد.[۵۸]

شجره‌نامه و گاهشمار شاهنشاهان[ویرایش]

 
 
 
 
اردشیر بابکان
۲۴۱–۲۲۴
میلادی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شاپور یکم
۲۷۲–۲۴۱
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هرمز یکم
۲۷۳–۲۷۳
 
بهرام یکم
۲۷۶–۲۷۳
 
 
 
 
نرسه
۳۰۲–۲۹۳
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بهرام دوم
۲۹۳–۲۷۶
 
 
 
 
هرمز دوم
۳۱۰–۳۰۲
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بهرام سوم
۲۹۳
 
آذر نرسه
۳۰۹
 
شاپور دوم
۳۷۹–۳۱۰
 
اردشیر دوم
۳۸۳–۳۷۹
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شاپور سوم
۳۸۸–۳۸۳
 
بهرام چهارم
۳۹۹–۳۸۸
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
یزدگرد یکم
۴۲۱–۳۹۹
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بهرام گور
۴۳۹–۴۲۱
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
یزدگرد دوم
۴۵۷–۴۳۹
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هرمز سوم
۴۵۹–۴۵۷
 
 
پیروز یکم
۴۸۴–۴۵۹
 
 
 
 
بلاش
۴۸۸–۴۸۴
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
جاماسپ
۴۹۹–۴۹۷
 
قباد یکم
۴۹۷–۴۸۸
بار نخست
۵۳۱–۴۹۹
بار دوم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خسرو انوشیروان
۵۷۹–۵۳۱
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هرمز چهارم
۵۹۰–۵۷۹
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
قباد
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خسرو پرویز
۵۹۰
بار نخست
۶۲۸–۵۹۱
بار دوم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خسرو سوم
۶۳۰
 
شهریار
شاهزاده
 
قباد دوم
۶۲۸
 
جوانشیر
۶۳۰
 
پوراندخت
۶۳۱–۶۳۰
 
آزرمی دخت
۶۳۱
 
فرخزاد خسرو
۶۳۲–۶۳۱
 
یزداندار
شاهزاده
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
یزدگرد سوم
۶۵۱–۶۳۲
 
اردشیر سوم
۶۳۰–۶۲۸
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دختر
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پیروز سوم
۶۷۷–۶۵۱
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مهران جشنسده
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نرسی (نوه یزدگرد سوم)
نامشخص-۶۷۷
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پیروز دوم
۶۳۰

نگارخانه[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. Encyclopedia of the Peoples of Africa and the Middle East, Vol.1, Ed. Jamie Stokes, (Infobase Publishing, 2009), 601.
  2. زند وهومن یسن و کارنامه اردشیر پاپکان، صادق هدایت، انتشارات آزادمهر، چاپ نخست ۱۳۸۴
  3. art-arena.com، بازدید: ژوئن ۲۰۱۰.
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ کارنامه اردشیر بابکان، از متن‌های دوره ساسانی
  5. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن - ISBN: 964-351-285-1، صفحه ۱۱۰
  6. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن - ISBN: 964-351-285-1، صفحه ۶۹
  7. کارنامه اردشیر بابکان با متن پهلوی، دکتر بهرام فره‌وشی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ نخست ۱۳۵۴
  8. شاهنامه ۷، صفحه ۱۱۶
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ تورج دریایی، شاهنشاهی ساسانی، ترجمه مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس، تهران ۱۳۸۳، ص ۱۲
  10. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :98-103
  11. شاهنامه فردوسی، گنگ دژ هودخ: نام اورشلیم در شاهنامه، به پارسی
  12. ۱۲٫۰ ۱۲٫۱ English Historical Review 25, F. C. Conybeare 1910 صفحه ۵۰۲-۵۱۷
  13. تاریخ تمدن ایران ساسانی، استاد سعید نفیسی، چاپ دوم ۱۳۸۴، ص ۲۶۳، چلیپای ترسایان در ایران
  14. ۱۴٫۰ ۱۴٫۱ ۱۴٫۲ ۱۴٫۳ ۱۴٫۴ آرتور کریستن‌سن، ایران در زمان ساسانی، فصل ۱۰، انقراض دولت ساسانی
  15. ۱۵٫۰ ۱۵٫۱ دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین‌کوب
  16. ایران ساسانی، تورج دریایی،
  17. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن ISBN964-351-285-1 صفحه: 125-126
  18. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن ISBN964-351-285-1 صفحه:۱۴۶
  19. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن ISBN964-351-285-1 صفحه:134 - 136
  20. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن ISBN964-351-285-1، صفحه:۱۴۵
  21. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN964-351-285-1 صفحه :267
  22. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن - ISBN: 964-351-285-1 صفحه ۳۹۲ - ۴۰۱
  23. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن - ISBN: 964-351-285-1 صفحه ۲۱۷-۲۲۷
  24. سواره نظام زبده ارتش ساسانی، ص ۵
  25. سواره نظام زبده ارتش ساسانی، ص ۶
  26. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :110
  27. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :318
  28. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :111
  29. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :111
  30. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :393
  31. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :320
  32. Ahmed, Leila. Women and Gender in Islam. New Haven & London: Yale University Press, 1992. Print.
  33. Nashat, Guity & Beck, Lois, eds. Women in Iran from the Rise of Islam to 1800. Urbana and Chicago: University of Illinois Press, 2003. Print.
  34. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :322
  35. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :325
  36. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :322
  37. آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان ISBN:964-351-285-1 صفحه :319
  38. ابوذری، م. (١٣٨٠) آشنایی با میراث فرهنگی هنری ایران، تهران، سازمان پژوهش فرهنگی .
  39. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن - ISBN: 964-351-285-1 صفحه ۳۰۳-۳۰۴
  40. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن - ISBN: 964-351-285-1 صفحه ۳۰۷
  41. تورج دریایی. شاهنشاهی ساسانی. ترجمه مرتضی ثاقب فر. تهران: انتشارات ققنوس، 1390، چاپ پنجم، ص 118.
  42. تاریخ ایران کمبریج، از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانیان، جلد سوم قسمت اول. ویراستار جی. آ. بویل. ترجمه حسن انوشه. تهران: انتشارات امیر کبیر، 1368، ص 679.
  43. تورج دریایی. شاهنشاهی ساسانی. ترجمه مرتضی ثاقب فر. تهران: انتشارات ققنوس، 1390، چاپ پنجم، صص 118-119.
  44. British Museum - Iran before Islam: The Sasanians
  45. <http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2482&conid=17769&mID=8926/>
  46. لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ نیلاب.
  47. لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ گندشاپور.
  48. تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد۴-عصرایمان، کتاب اول، فصل هفتم-ایرانیان،I-جامعه ساسانیان
  49. ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۸۱، تیرماه ۱۳۸۷.
  50. ماهنامه اطلاعات علمی، شماره ۳۵۸، تیرماه ۱۳۸۸.
  51. دو قرن سکوت، ص ۲۷۳ و ۲۷۴
  52. دو قرن سکوت، ص ۲۷۴ و ۲۷۵
  53. دو قرن سکوت، ص ۲۷۶و ۲۷۷
  54. دو قرن سکوت، ص ۲۷۹
  55. دو قرن سکوت، ص ۲۸۰
  56. ادبیات ساسانی، ص ۱۵
  57. ایران در زمان ساسانیان - آرتور کریستینسن ISBN:964-351-285-1 صفحه: 67
  58. ساسانیان

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • تصویرها از:LIVIUS
  • شاهنشاهی ساسانی، تورج دریایی
  • تاریخ ده هزار سالهٔ ایران
  • شاهنامه فردوسی ج۳ و ج۴ تصحیح جیحونی، مصطفی نشر شاهنامه پژوهی
  • زریاب، عباس. تاریخ ساسانیان. تهران:دانشگاه آزاد ایران
  • سمیعی، احمد. ادبیات ساسانی. تهران. انتشارات دانشگاه آزاد ایران، ۱۳۵۵
  • حق شناس، سید علی، حاکمیت تاریخی ایران بر جزایر تنب و بوموسی، تهران، انتشارات سنا، ۱۳۸۹.
  • زارعی، محمد ابراهیم. آشنایی با معماری جهان، همدان، نشرفن آوران،۱۳۷۹.
  • آرتوابهام پوپ، معماری ایران، ترجمه کرامت ا... افسر، تهران، فرهنگسرا ،۱۳۶۵.
  • پیرنیا. شیوه‌های معماری ایران، تهران، فرهنگسرا، ۱۳۶۵.
  • فرخ، کاوه، سواره نظام زبده ارتش ساسانی، ترجمه بهنام محمدپناه، چاپ دوم. تهران: انتشارات سبزان، ۱۳۸۹. شابک: ۴-۲۷-۵۰۳۳-۶۰۰-۹۷۸
  • عبدالحسین، زرین‌کوب، دو قرن سکوت، چاپ بیست و سوم. تهران: انتشارات سخن، ۱۳۸۹. شابک ۶-۳۳-۵۹۸۳-۹۶۴-۹۷۸
Sasanian Empire
Ērānshahr[1][2]
224–651
 

 

 

Derafsh Kaviani Simurgh
The Sasanian Empire at its greatest extent c. 620 CE., under Khosrau II
  •   Normal domains
  •   Greatest extent
Capital
Languages Middle Persian[4]
Middle Aramaic[5]
Religion Zoroastrianism
(also Babylonian, Christianity, Manichaeism, Judaism, Mandaeism, Hinduism, Buddhism)
Government Feudal monarchy[6]
Shahanshah
 -  224–241 Ardashir I (first)
 -  632–651 Yazdegerd III (last)
Historical era Late Antiquity
 -  Battle of Hormozdgān 28 April 224
 -  Roman–Persian War 602–628
 -  Civil war[7] 628-632
 -  Muslim conquest 633–651
 -  Empire collapses 651
Area
 -  621 6,600,000 km² (2,548,274 sq mi)
Preceded by
Succeeded by
Parthian Empire
Indo-Scythians
Kushan Empire
Kingdom of Armenia (antiquity)
Lakhmids
Rashidun Caliphate
Dabuyid dynasty
Masmughans of Damavand
Bavand dynasty
Today part of

The Sasanian Empire (/səˈsɑːnɪən/ or /səˈsnɪən/; also known as Sassanian, Sasanid, Sassanid or Neo-Persian Empire),[9] known to its inhabitants as Ērānshahr[1] and Ērān in Middle Persian,[a] was the last Iranian empire before the rise of Islam, ruled by the Sasanian dynasty from 224 AD to 651 AD.[2][10] The Sasanian Empire, which succeeded the Parthian Empire, was recognized as one of the leading world powers alongside its neighboring arch rival the Byzantine Empire, for a period of more than 400 years.[11][12][13]

The Sasanian Empire was founded by Ardashir I, after the fall of the Parthian Empire and the defeat of the last Arsacid king, Artabanus V. At its greatest extent, the Sassanid Empire encompassed all of today's Iran, Iraq, Eastern Arabia (Bahrain, Kuwait, Oman, Qatif, Qatar, UAE), the Levant (Syria, Lebanon, Israel, Jordan), the Caucasus (Armenia, Georgia, Azerbaijan, Dagestan, South Ossetia, Abkhazia), Egypt, large parts of Turkey, much of Central Asia (Afghanistan, Turkmenistan, Uzbekistan, Tajikistan), Yemen and Pakistan. According to a legend, the vexilloid of the Sassanid Empire was the Derafsh Kaviani.[14]

The Sasanian Empire during Late Antiquity is considered to have been one of Iran's most important and influential historical periods, and constituted the last great Iranian empire before the Muslim conquest and the adoption of Islam.[15] In many ways, the Sassanid period witnessed the peak of ancient Iranian civilization. Persia influenced Roman culture considerably during the Sassanid period.[16] The Sassanids' cultural influence extended far beyond the empire's territorial borders, reaching as far as Western Europe,[17] Africa,[18] China and India.[19] It played a prominent role in the formation of both European and Asian medieval art.[20] Much of what later became known as Islamic culture in architecture, poetry and other subject matter was transferred from the Sassanids throughout the Muslim world.[21]

History

Origins and early history (205–310)

Ghal'eh Dokhtar (or "The Maiden's Castle") in present-day Fars, Firuzabad, Iran, built by Ardashir in 209, before he was finally able to defeat the Parthian empire.

Conflicting accounts shroud the details of the fall of the Parthian Empire and subsequent rise of the Sassanid Empire in mystery.[22] The Sassanid Empire was established in Estakhr by Ardashir I.

Papak was originally the ruler of a region called Khir. However, by the year 200, he managed to overthrow Gochihr, and appoint himself as the new ruler of the Bazrangids. His mother, Rodhagh, was the daughter of the provincial governor of Pars. Papak and his eldest son Shapur managed to expand their power over all of Pars. The subsequent events are unclear, due to the elusive nature of the sources. It is certain, however, that following the death of Papak, Ardashir who at the time was the governor of Darabgerd, got involved in a power struggle of his own with his elder brother Shapur. Sources reveal that Shapur, leaving for a meeting with his brother, was killed when the roof of a building collapsed on him. By the year 208, over the protests of his other brothers who were put to death, Ardashir declared himself ruler of Pars.[23][24]

Once Ardashir was appointed shahanshah, he moved his capital further to the south of Pars and founded Ardashir-Khwarrah (formerly Gur, modern day Firuzabad). The city, well supported by high mountains and easily defendable through narrow passes, became the center of Ardashir's efforts to gain more power. The city was surrounded by a high, circular wall, probably copied from that of Darabgird, and on the north-side included a large palace, remains of which still survive today. After establishing his rule over Pars, Ardashir I rapidly extended his territory, demanding fealty from the local princes of Fars, and gaining control over the neighboring provinces of Kerman, Isfahan, Susiana and Mesene. This expansion quickly came to the attention of Artabanus V, the Parthian king, who initially ordered the governor of Khuzestan to wage war against Ardashir in 224, but the battles were victories for Ardashir. In a second attempt to destroy Ardashir, Artabanus V himself met Ardashir in battle at Hormozgan, where Artabanus V met his death. Following the death of the Parthian ruler, Ardashir I went on to invade the western provinces of the now defunct Parthian Empire.[25]

Rock-face relief at Naqsh-e Rustam of Persian emperor Shapur I (on horseback) capturing Roman emperor Valerian (standing) and Philip the Arab (kneeling), suing for peace

At that time the Arsacid dynasty was divided between supporters of Artabanus V and Vologases VI, which probably allowed Ardashir to consolidate his authority in the south with little or no interference from the Parthians. Ardashir was aided by the geography of the province of Fars, which was separated from the rest of Iran.[26] Crowned in 224 at Ctesiphon as the sole ruler of Persia, Ardashir took the title shahanshah, or "King of Kings" (the inscriptions mention Adhur-Anahid as his Banbishnan banbishn, "Queen of Queens", but her relationship with Ardashir is not established), bringing the 400-year-old Parthian Empire to an end, and beginning four centuries of Sassanid rule.[27]

In the next few years, local rebellions would form around the empire. Nonetheless, Ardashir I further expanded his new empire to the east and northwest, conquering the provinces of Sistan, Gorgan, Khorasan, Margiana (in modern Turkmenistan), Balkh and Chorasmia. He also added Bahrain and Mosul to Sassanid's possessions. Later Sassanid inscriptions also claim the submission of the Kings of Kushan, Turan and Mekran to Ardashir, although based on numismatic evidence, it is more likely that these actually submitted to Ardashir's son, the future Shapur I. In the west, assaults against Hatra, Armenia and Adiabene met with less success. In 230, he raided deep into Roman territory, and a Roman counter-offensive two years later ended inconclusively, although the Roman emperor, Alexander Severus, celebrated a triumph in Rome.[28][29][30]

The Humiliation of Valerian by Shapur (Hans Holbein the Younger, 1521, pen and black ink on a chalk sketch, Kunstmuseum Basel)

Ardashir I's son Shapur I continued the expansion of the empire, conquering Bactria and the western portion of the Kushan Empire, while leading several campaigns against Rome. Invading Roman Mesopotamia, Shapur I captured Carrhae and Nisibis, but in 243 the Roman general Timesitheus defeated the Persians at Rhesaina and regained the lost territories.[31] The emperor Gordian III's (238–244) subsequent advance down the Euphrates was defeated at Meshike (244), leading to Gordian's murder by his own troops and enabling Shapur to conclude a highly advantageous peace treaty with the new emperor Philip the Arab, by which he secured the immediate payment of 500,000 denarii and further annual payments.

Shapur soon resumed the war, defeated the Romans at Barbalissos (253), and then probably took and plundered Antioch.[31][32] Roman counter-attacks under the emperor Valerian ended in disaster when the Roman army was defeated and besieged at Edessa and Valerian was captured by Shapur, remaining his prisoner for the rest of his life. Shapur celebrated his victory by carving the impressive rock reliefs in Naqsh-e Rostam and Bishapur, as well as a monumental inscription in Persian and Greek in the vicinity of Persepolis. He exploited his success by advancing into Anatolia (260), but withdrew in disarray after defeats at the hands of the Romans and their Palmyrene ally Odaenathus, suffering the capture of his harem and the loss of all the Roman territories he had occupied.[33][34]

The spread of Manichaeism (AD 300– 500). Map reference: World History Atlas, Dorling Kindersly.

Shapur had intensive development plans. He ordered the construction of the first dam bridge in Iran and founded many cities, some settled in part by emigrants from the Roman territories, including Christians who could exercise their faith freely under Sassanid rule. Two cities, Bishapur and Nishapur, are named after him. He particularly favored Manichaeism, protected Mani (who dedicated one of his books, the Shabuhragan, to him) and sent many Manichaean missionaries abroad. He also befriended a Babylonian rabbi called Samuel.

This friendship was advantageous for the Jewish community and gave them a respite from the oppressive laws enacted against them. Later kings reversed Shapur's policy of religious tolerance. Under pressure from Zoroastrian Magi and influenced by the high-priest Kartir, Bahram I killed Mani and persecuted his followers. Bahram II was, like his father, amenable to the wishes of the Zoroastrian priesthood.[35][36] During his reign, the Sassanid capital Ctesiphon was sacked by the Romans under Emperor Carus, and most of Armenia, after half a century of Persian rule, was ceded to Diocletian.[37]

Succeeding Bahram III (who ruled briefly in 293), Narseh embarked on another war with the Romans. After an early success against the Emperor Galerius near Callinicum on the Euphrates in 296, Narseh was decisively defeated. Galerius had been reinforced, probably in the spring of 298, by a new contingent collected from the empire's Danubian holdings.[38] Narseh did not advance from Armenia and Mesopotamia, leaving Galerius to lead the offensive in 298 with an attack on northern Mesopotamia via Armenia. Narseh retreated to Armenia to fight Galerius' force, to Narseh's disadvantage: the rugged Armenian terrain was favorable to Roman infantry, but not to Sassanid cavalry. Local aid gave Galerius the advantage of surprise over the Persian forces, and, in two successive battles, Galerius secured victories over Narseh.[39]

Rome and vassal Armenia around 300 AD, after Narseh's defeat

During the second encounter, Roman forces seized Narseh's camp, his treasury, his harem, and his wife along with it.[39] Galerius advanced into Media and Adiabene, winning successive victories, most prominently near Erzurum, and securing Nisibis (Nusaybin, Turkey) before October 1, 298. He moved down the Tigris, taking Ctesiphon.

Narseh had previously sent an ambassador to Galerius to plead for the return of his wives and children. Peace negotiations began in the spring of 299, with both Diocletian and Galerius presiding.

The conditions of the peace were heavy: Persia would give up territory to Rome, making the Tigris the boundary between the two empires. Further terms specified that Armenia was returned to Roman domination, with the fort of Ziatha as its border; Caucasian Iberia would pay allegiance to Rome under a Roman appointee; Nisibis, now under Roman rule, would become the sole conduit for trade between Persia and Rome; and Rome would exercise control over the five satrapies between the Tigris and Armenia: Ingilene, Sophanene (Sophene), Arzanene (Aghdznik), Corduene, and Zabdicene (near modern Hakkâri, Turkey).[40]

The Sassanids ceded five provinces west of the Tigris, and agreed not to interfere in the affairs of Armenia and Georgia.[41] In the aftermath of this defeat, Narseh gave up the throne and died a year later, leaving the Sassanid throne to his son, Hormizd II. Unrest spread throughout the land, and while Hormizd II suppressed revolts in Sistan and Kushan, he was unable to control the nobles and was subsequently killed by Bedouins in a hunting trip in 309.

First Golden Era (309–379)

Following Hormizd II's death, Arabs from the north started to ravage and plunder the eastern cities of the empire, even attacking the province of Fars, the birthplace of the Sassanid kings. Meanwhile, Persian nobles killed Hormizd II's eldest son, blinded the second, and imprisoned the third (who later escaped to Roman territory). The throne was reserved for Shapur II, the unborn child of one of Hormizd II's wives who was crowned in utero: the crown was placed upon his mother's stomach.[42] During his youth the empire was controlled by his mother and the nobles. Upon Shapur II's coming of age, he assumed power and quickly proved to be an active and effective ruler.

Shapur II first led his small but disciplined army south against the Arabs, whom he defeated, securing the southern areas of the empire.[43] He then started his first campaign against the Romans in the west, where Persian forces won a series of battles but were unable to make territorial gains due to the failure of repeated sieges of the key frontier city of Nisibis, and Roman success in retaking the cities of Singara and Amida, after they had fallen to the Persians.

These campaigns were halted by nomadic raids along the eastern borders of the empire, which threatened Transoxiana, a strategically critical area for control of the Silk Road. Shapur therefore marched east toward Transoxiana to meet the eastern nomads, leaving his local commanders to mount nuisance raids on the Romans.[44] He crushed the Central Asian tribes, and annexed the area as a new province. He completed the conquest of the area now known as Afghanistan.

Cultural expansion followed this victory, and Sassanid art penetrated Turkestan, reaching as far as China. Shapur, along with the nomad King Grumbates, started his second campaign against the Romans in 359 and soon succeeded in taking Singara and Amida again. In response, the Roman emperor Julian struck deep into Persian territory and defeated Shapur's forces at Ctesiphon. He failed to take the capital, however, and was killed while trying to retreat to Roman territory.[45] His successor Jovian, trapped on the east bank of the Tigris, had to hand over all the provinces the Persians had ceded to Rome in 298, as well as Nisibis and Singara, to secure safe passage for his army out of Persia.

Shapur II pursued a harsh religious policy. Under his reign, the collection of the Avesta, the sacred texts of Zoroastrianism, was completed, heresy and apostasy were punished, and Christians were persecuted. The latter was a reaction against the Christianization of the Roman Empire by Constantine the Great. Shapur II, like Shapur I, was amicable towards Jews, who lived in relative freedom and gained many advantages in his period (see also Raba). At the time of Shapur's death, the Persian Empire was stronger than ever, with its enemies to the east pacified and Armenia under Persian control.[45]

Intermediate Era (379–498)

Bahram V is a great favorite in Persian literature and poetry. "Bahram and the Indian princess in the black pavilion." Depiction of a Khamsa (Quintet) by the great Persian poet Nizami, mid-16th-century Safavid era.

From Shapur II's death until Kavadh I's first coronation, there was a largely peaceful period with the Romans (by this time the Eastern Roman or Byzantine Empire), interrupted only by two brief wars, the first in 421–422 and the second in 440.[46][47][48][49][50] Throughout this era, Sassanid religious policy differed dramatically from king to king. Despite a series of weak leaders, the administrative system established during Shapur II's reign remained strong, and the empire continued to function effectively.[46]

After Shapur II died in 379, he left a powerful empire to his half-brother Ardashir II (379–383; son of Vahram of Kushan) and his son Shapur III (383–388), neither of whom demonstrated his predecessor's talent. Ardashir II, who was raised as the "half-brother" of the emperor, failed to fill his brother's shoes, and Shapur III was too much of a melancholy character to achieve anything. Bahram IV (388–399), although not as inactive as his father, still failed to achieve anything important for the empire. During this time Armenia was divided by treaty between the Roman and Sassanid empires. The Sassanids reestablished their rule over Greater Armenia, while the Byzantine Empire held a small portion of western Armenia.

Bahram IV's son Yazdegerd I (399–421) is often compared to Constantine I. Like him, he was powerful both physically and diplomatically. Much like his Roman counterpart, Yazdegerd I was opportunistic. Like Constantine the Great, Yazdegerd I practiced religious tolerance and provided freedom for the rise of religious minorities. He stopped the persecution against the Christians and even punished nobles and priests who persecuted them. His reign marked a relatively peaceful era. He made lasting peace with the Romans and even took the young Theodosius II (408–450) under his guardianship. He also married a Jewish princess who bore him a son called Narsi.

Yazdegerd I's successor was his son Bahram V (421–438), one of the most well-known Sassanid kings and the hero of many myths. These myths persisted even after the destruction of the Sassanid empire by the Arabs. Bahram V, better known as Bahram-e Gur, gained the crown after Yazdegerd I's sudden death (or assassination) against the opposition of the grandees with the help of al-Mundhir, the Arabic dynast of al-Hirah. Bahram V's mother was Soshandukht, the daughter of the Jewish Exilarch. In 427, he crushed an invasion in the east by the nomadic Hephthalites, extending his influence into Central Asia, where his portrait survived for centuries on the coinage of Bukhara (in modern Uzbekistan). Bahram V deposed the vassal King of the Persian part of Armenia and made it a province.

Coin of Hormizd I, issued in Khorasan, and derived from Kushan designs

Bahram V is a great favorite in Persian tradition, which relates many stories of his valor and beauty, of his victories over the Romans, Turkic peoples, Indians and Africans, and of his adventures in hunting and in love; he is called Bahram-e Gur, Gur meaning onager, on account of his love for hunting and, in particular, hunting onagers. He symbolized a king at the height of a golden age. He had won his crown by competing with his brother and spent time fighting foreign enemies, but mostly kept himself amused by hunting and court parties with his famous band of ladies and courtiers. He embodied royal prosperity. During his time, the best pieces of Sassanid literature were written, notable pieces of Sassanid music were composed, and sports such as polo became royal pastimes, a tradition that continues to this day in many kingdoms.[51]

Bahram V's son Yazdegerd II (438–457) was a just, moderate ruler, but in contrast to Yazdegerd I, practiced a harsh policy towards minority religions, particularly Christianity.[52]

At the beginning of his reign, Yazdegerd II gathered a mixed army of various nations, including his Indian allies, and attacked the Eastern Roman Empire in 441, but peace was soon restored after small-scale fighting. He then gathered his forces in Nishapur in 443 and launched a prolonged campaign against the Kidarites. Finally, after a number of battles, he crushed the Kidarites and drove them out beyond the Oxus river in 450.[53]

During his eastern campaign, Yazdegerd II grew suspicious of the Christians in the army and expelled them all from the governing body and army. He then persecuted the Christians and, to a much lesser extent, the Jews.[54] In order to reestablish Zoroastrianism in Armenia, he crushed an uprising of Armenian Christians at the Battle of Vartanantz in 451. The Armenians, however, remained primarily Christian. In his later years, he was engaged yet again with Kidarites until his death in 457. Hormizd III (457–459), younger son of Yazdegerd II, ascended to the throne. During his short rule, he continually fought with his elder brother Peroz I, who had the support of nobility,[54] and with the Hephthalites in Bactria. He was killed by his brother Peroz in 459.

A coin of Yazdegerd II

In the beginning of the 5th century, the Hephthalites (White Huns), along with other nomadic groups, attacked Persia. At first Bahram V and Yazdegerd II inflicted decisive defeats against them and drove them back eastward. The Huns returned at the end of the 5th century and defeated Peroz I (457–484) in 483. Following this victory, the Huns invaded and plundered parts of eastern Persia for two years. They exacted heavy tribute for some years thereafter.

These attacks brought instability and chaos to the kingdom. Peroz I tried again to drive out the Hephthalites, but on the way to Herat, he and his army were trapped by the Huns in the desert; Peroz I was killed, and his army was wiped out. After this victory, the Hephthalites advanced forward to the city of Herat, throwing the empire into chaos. Eventually, a noble Persian from the old family of Karen, Zarmihr (or Sokhra), restored some degree of order. He raised Balash, one of Peroz I's brothers, to the throne, although the Hunnic threat persisted until the reign of Khosrau I. Balash (484–488) was a mild and generous monarch, who made concessions to the Christians; however, he took no action against the empire's enemies, particularly, the White Huns. Balash, after a reign of four years, was blinded and deposed (attributed to magnates), and his nephew Kavadh I was raised to the throne.

Kavadh I (488–531) was an energetic and reformist ruler. Kavadh I gave his support to the sect founded by Mazdak, son of Bamdad, who demanded that the rich should divide their wives and their wealth with the poor. His intention evidently was, by adopting the doctrine of the Mazdakites, to break the influence of the magnates and the growing aristocracy. These reforms led to his being deposed and imprisoned in the "Castle of Oblivion" in Susa, and his younger brother Jamasp (Zamaspes), was raised to the throne in 496. Kavadh I, however, escaped in 498 and was given refuge by the White Hun king.

Djamasp (496–498) was installed on the Sassanid throne upon the deposition of Kavadh I by members of the nobility. Djamasp was a good and kind king, and he reduced taxes in order to relieve the peasants and the poor. He was also an adherent of the mainstream Zoroastrian religion, diversions from which had cost Kavadh I his throne and freedom. His reign soon ended when Kavadh I, at the head of a large army granted to him by the Hephthalite king, returned to the empire's capital. Djamasp stepped down from his position and restored the throne to his brother. No further mention of Djamasp is made after the restoration of Kavadh I, but it is widely believed that he was treated favorably at the court of his brother.[55]

Second Golden Era (498–622)

The second golden era began after the second reign of Kavadh I. With the support of the Hephtalites, Kavadh I launched a campaign against the Romans. In 502, he took Theodosiopolis in Armenia, but lost it soon afterwards. In 503 he took Amida on the Tigris. In 504, an invasion of Armenia by the western Huns from the Caucasus led to an armistice, the return of Amida to Roman control and a peace treaty in 506. In 521/522 Kavadh lost control of Lazica, whose rulers switched their allegiance to the Romans; an attempt by the Iberians in 524/525 to do likewise triggered a war between Rome and Persia.

In 527, a Roman offensive against Nisibis was repulsed and Roman efforts to fortify positions near the frontier were thwarted. In 530, Kavadh sent an army under Perozes to attack the important Roman frontier city of Dara. The army was met by the Roman general Belisarius, and though superior in numbers, was defeated at the Battle of Dara. In the same year, a second Persian army under Mihr-Mihroe was defeated at Satala by Roman forces under Sittas and Dorotheus, but in 531 a Persian army accompanied by a Lakhmid contingent under Al-Mundhir III defeated Belisarius at the Battle of Callinicum, and in 532 an "eternal" peace was concluded.[56] Although he could not free himself from the yoke of the Ephthalites, Kavadh succeeded in restoring order in the interior and fought with general success against the Eastern Romans, founded several cities, some of which were named after him, and began to regulate the taxation and internal administration.

Hunting scene on a gilded silver bowl showing king Khosrau I

After Kavadh I, his son Khosrau I, also known as Anushirvan ("with the immortal soul"; ruled 531–579), ascended to the throne. He is the most celebrated of the Sassanid rulers. Khosrau I is most famous for his reforms in the aging governing body of Sassanids. He introduced a rational system of taxation based upon a survey of landed possessions, which his father had begun, and he tried in every way to increase the welfare and the revenues of his empire. Previous great feudal lords fielded their own military equipment, followers, and retainers. Khosrau I developed a new force of dehkans, or "knights", paid and equipped by the central government[57] and the bureaucracy, tying the army and bureaucracy more closely to the central government than to local lords.[58]

Emperor Justinian I (527–565) paid Khosrau I 440,000 pieces of gold as a part of the "eternal peace" treaty of 532. In 540, Khosrau broke the treaty and invaded Syria, sacking Antioch and extorting large sums of money from a number of other cities. Further successes followed: in 541 Lazica defected to the Persian side, and in 542 a major Byzantine offensive in Armenia was defeated at Anglon. A five-year truce agreed to in 545 was interrupted in 547 when Lazica again switched sides and eventually expelled its Persian garrison with Byzantine help; the war resumed but remained confined to Lazica, which was retained by the Byzantines when peace was concluded in 562.

In 565, Justinian I died and was succeeded by Justin II (565–578), who resolved to stop subsidies to Arab chieftains to restrain them from raiding Byzantine territory in Syria. A year earlier, the Sassanid governor of Armenia, Chihor-Vishnasp of the Suren family, built a fire temple at Dvin near modern Yerevan, and he put to death an influential member of the Mamikonian family, touching off a revolt which led to the massacre of the Persian governor and his guard in 571, while rebellion also broke out in Iberia. Justin II took advantage of the Armenian revolt to stop his yearly payments to Khosrau I for the defense of the Caucasus passes.

The Armenians were welcomed as allies, and an army was sent into Sassanid territory which besieged Nisibis in 573. However, dissension among the Byzantine generals not only led to an abandonment of the siege, but they in turn were besieged in the city of Dara, which was taken by the Persians who then ravaged Syria, causing Justin II to agree to make annual payments in exchange for a five-year truce on the Mesopotamian front, although the war continued elsewhere. In 576 Khosrau I led his last campaign, an offensive into Anatolia which sacked Sebasteia and Melitene, but ended in disaster: defeated outside Melitene, the Persians suffered heavy losses as they fled across the Euphrates under Byzantine attack. Taking advantage of Persian disarray, the Byzantines raided deep into Khosrau's territory, even mounting amphibious attacks across the Caspian Sea. Khosrau sued for peace, but he decided to continue the war after a victory by his general Tamkhosrau in Armenia in 577, and fighting resumed in Mesopotamia. The Armenian revolt came to an end with a general amnesty, which brought Armenia back into the Sassanid Empire.[57]

Around 570, "Ma 'd-Karib", half-brother of the King of Yemen, requested Khosrau I's intervention. Khosrau I sent a fleet and a small army under a commander called Vahriz to the area near present Aden, and they marched against the capital San'a'l, which was occupied. Saif, son of Mard-Karib, who had accompanied the expedition, became King sometime between 575 and 577. Thus, the Sassanids were able to establish a base in south Arabia to control the sea trade with the east. Later, the south Arabian kingdom renounced Sassanid overlordship, and another Persian expedition was sent in 598 that successfully annexed southern Arabia as a Sassanid province, which lasted until the time of troubles after Khosrau II.[57]

Khosrau I's reign witnessed the rise of the dihqans (literally, village lords), the petty landholding nobility who were the backbone of later Sassanid provincial administration and the tax collection system.[59] Khosrau I was a great builder, embellishing his capital, founding new towns, and constructing new buildings. He rebuilt the canals and restocked the farms destroyed in the wars. He built strong fortifications at the passes and placed subject tribes in carefully chosen towns on the frontiers to act as guardians against invaders. He was tolerant of all religions, though he decreed that Zoroastrianism should be the official state religion, and was not unduly disturbed when one of his sons became a Christian.

After Khosrau I, Hormizd IV (579–590) took the throne. The war with the Byzantines continued to rage intensely but inconclusively until the general Bahram Chobin, dismissed and humiliated by Hormizd, rose in revolt in 589. The following year, Hormizd was overthrown by a palace coup and his son Khosrau II (590–628) placed on the throne. However, this change of ruler failed to placate Bahram, who defeated Khosrau, forcing him to flee to Byzantine territory, and seized the throne for himself as Bahram VI. Khosrau begged Byzantine Emperor Maurice (582–602) for assistance against Bahram, offering to cede the western Caucasus to the Byzantines. To cement the alliance, Khosrau also married Maurice's daughter Miriam. Under the command of Khosrau and the Byzantine generals Narses and John Mystacon, the new combined Byzantine-Persian army raised a rebellion against Bahram, defeating him at the Battle of Blarathon in 591. When Khosrau was subsequently restored to power he kept his promise, handing over control of western Armenia and Caucasian Iberia. The new peace arrangement allowed the two empires to focus on military matters elsewhere: Khosrau expanded the Sassanid Empire's eastern frontier while Maurice restored Byzantine control of the Balkans.

After Maurice was overthrown and killed by Phocas (602–610) in 602, however, Khosrau II used the murder of his benefactor as a pretext to begin a new invasion, which benefited from continuing civil war in the Byzantine Empire and met little effective resistance. Khosrau's generals systematically subdued the heavily fortified frontier cities of Byzantine Mesopotamia and Armenia, laying the foundations for unprecedented expansion. The Persians overran Syria and captured Antioch in 611.

In 613, outside Antioch, the Persian generals Shahrbaraz and Shahin decisively defeated a major counter-attack led in person by the Byzantine emperor Heraclius. Thereafter, the Persian advance continued unchecked. Jerusalem fell in 614, Alexandria in 619, and the rest of Egypt by 621. The Sassanid dream of restoring the Achaemenid boundaries was almost complete, while the Byzantine Empire was on the verge of collapse. This remarkable peak of expansion was paralleled by a blossoming of Persian art, music, and architecture.

Decline and fall (622–651)

While originally seeming successful at a first glance, the campaign of Khosrau II had actually exhausted the Persian army and Persian treasuries. In an effort to rebuild the national treasuries, Khosrau overtaxed the population. Thus, seeing the opportunity, Heraclius (610–641) drew on all his diminished and devastated empire's remaining resources, reorganized his armies, and mounted a remarkable counter-offensive. Between 622 and 627 he campaigned against the Persians in Anatolia and the Caucasus, winning a string of victories against Persian forces under Khosrau, Shahrbaraz, Shahin, and Shahraplakan, sacking the great Zoroastrian temple at Ganzak, and securing assistance from the Khazars and Western Turkic Khaganate.

Queen Purandokht, daughter of Khosrau II, the last woman and one of the last rulers on the throne of the Sassanid dynasty, she reigned from 17 June 629 to 16 June 630

In 626, Constantinople was besieged by Slavic and Avar forces which were supported by a Persian army under Shahrbaraz on the far side of the Bosphorus, but attempts to ferry the Persians across were blocked by the Byzantine fleet and the siege ended in failure. In 627-628, Heraclius mounted a winter invasion of Mesopotamia and, despite the departure of his Khazar allies, defeated a Persian army commanded by Rhahzadh in the Battle of Nineveh. He then marched down the Tigris, devastating the country and sacking Khosrau's palace at Dastagerd. He was prevented from attacking Ctesiphon by the destruction of the bridges on the Nahrawan Canal and conducted further raids before withdrawing up the Diyala into north-western Iran.[60]

The impact of Heraclius's victories, the devastation of the richest territories of the Sassanid Empire, and the humiliating destruction of high-profile targets such as Ganzak and Dastagerd fatally undermined Khosrau's prestige and his support among the Persian aristocracy. In early 628, he was overthrown and murdered by his son Kavadh II (628), who immediately brought an end to the war, agreeing to withdraw from all occupied territories. In 629, Heraclius restored the True Cross to Jerusalem in a majestic ceremony.[60] Kavadh died within months, and chaos and civil war followed. Over a period of four years and five successive kings, including two daughters of Khosrau II and spahbed Shahrbaraz, the Sassanid Empire weakened considerably. The power of the central authority passed into the hands of the generals. It would take several years for a strong king to emerge from a series of coups, and the Sassanids never had time to recover fully.[59]

Map of the Sasanian Empire in 632

In the spring of 632, a grandson of Khosrau I who had lived in hiding in Estakhr, Yazdegerd III, ascended the throne. The same year, the first raiders from the Arab tribes, newly united by Islam, arrived in Persian territory. According to Howard-Johnston, years of warfare had exhausted both the Byzantines and the Persians. The Sassanids were further weakened by economic decline, heavy taxation, religious unrest, rigid social stratification, the increasing power of the provincial landholders, and a rapid turnover of rulers, facilitating the Islamic conquest of Persia.[61]

The Sassanids never mounted a truly effective resistance to the pressure applied by the initial Arab armies. Yazdegerd was a boy at the mercy of his advisers and incapable of uniting a vast country crumbling into small feudal kingdoms, despite the fact that the Byzantines, under similar pressure from the newly expansive Arabs, no longer threatened. Caliph Abu Bakr's commander Khalid ibn Walid moved to capture Iraq in a series of lightning battles. Redeployed to the Syrian front against the Byzantines in June 634, Khalid's successor in Iraq failed him, and Muslims were defeated in the Battle of the Bridge in 634, which resulted in a Sassanid victory. However, the Arab threat did not stop there and reappeared shortly from the disciplined armies of Khalid ibn Walid, once one of Muhammad's chosen companions-in-arms and leader of the Arab army.

In 637, a Muslim army under the Caliph Umar ibn al-Khattāb defeated a larger Persian force led by general Rostam Farrokhzad at the plains of al-Qādisiyyah and advanced on Ctesiphon, which fell after a prolonged siege. Yazdegerd fled eastward from Ctesiphon, leaving behind him most of the Empire's vast treasury. The Arabs captured Ctesiphon shortly afterward, acquiring a powerful financial resource and leaving the Sassanid government strapped for funds. A number of Sassanid governors attempted to combine their forces to throw back the invaders, but the effort was crippled by the lack of a strong central authority, and the governors were defeated at the Battle of Nihawānd. The empire, with its military command structure non-existent, its non-noble troop levies decimated, its financial resources effectively destroyed, and the Asawaran (Azatan) knightly caste destroyed piecemeal, was now utterly helpless in the face of the invaders.

Upon hearing of the defeat in Nihawānd, Yazdegerd along with Farrukhzad and with some of the Persian nobles fled further inland to the eastern province of Khorasan. Yazdegerd was assassinated by a miller in Merv in late 651, while some of the nobles settled in Central Asia, where they contributed greatly to spreading Persian culture and language in those regions and to the establishment of the first native Iranian Islamic dynasty, the Samanid dynasty, which sought to revive Sassanid traditions.

The abrupt fall of the Sassanid Empire was completed in a period of five years, and most of its territory was absorbed into the Islamic caliphate; however, many Iranian cities resisted and fought against the invaders several times. Islamic caliphates repeatedly suppressed revolts in cities such as Rey, Isfahan, and Hamadan.[62] The local population was initially under little pressure to convert to Islam, remaining as dhimmi subjects of the Muslim state and paying a jizya.[63] Jizya practically replaced poll taxes imposed by the Sassanids. In addition, the old Sassanid "land tax" (known in Arabic as Kharaj) was also adopted. Caliph Umar is said to have occasionally set up a commission to survey the taxes, to judge if they were more than the land could bear.[64] Conversion of the Persian population to Islam would take place gradually, particularly as Persian-speaking elites attempted to gain positions of prestige under the Abbasid Caliphate.

Descendants

It is believed that the following dynasties and noble-families have ancestors among the Sassanian rulers:

Government

The Sassanids established an empire roughly within the frontiers achieved by the Parthian Arsacids, with the capital at Ctesiphon in the Asoristan province. In administering this empire, Sassanid rulers took the title of shahanshah (King of Kings), became the central overlords and also assumed guardianship of the sacred fire, the symbol of the national religion. This symbol is explicit on Sassanid coins where the reigning monarch, with his crown and regalia of office, appears on the obverse, backed by the sacred fire, the symbol of the national religion, on the coin's reverse.[68] Sassanid queens had the title of Banbishnan banbishn (Queen of Queens).

On a smaller scale, the territory might also be ruled by a number of petty rulers from a noble family, known as shahrdar, overseen directly by shahanshah. The districts of the provinces were ruled by a shahrab and a mowbed (chief priest). The mowbed's job was to deal with estate rights and other legal things.[69] Sasanian rule was characterized by considerable centralization, ambitious urban planning, agricultural development, and technological improvements.[59] Below the king, a powerful bureaucracy carried out much of the affairs of government; the head of the bureaucracy was the wuzurg framadar (vizier or prime minister). Within this bureaucracy the Zoroastrian priesthood was immensely powerful. The head of the Magi priestly class, the mowbedan mowbed, along with the commander-in-chief, the spahbed, the head of traders and merchants syndicate Ho Tokhshan Bod and minister of agriculture (wastaryoshan-salar), who was also head of farmers, were, below the emperor, the most powerful men of the Sassanid state.[70]

The Sassanian rulers always considered the advice of their ministers. A Muslim historian, Masudi, praised the Sassanian administration by saying:

"excellent administration of the Sasanian kings, their well-ordered policy, their care for their subjects, and the prosperity of their domains".

In normal times, the monarchical office was hereditary, but might be transferred by the king to a younger son; in two instances the supreme power was held by queens. When no direct heir was available, the nobles and prelates chose a ruler, but their choice was restricted to members of the royal family.[71]

The Sasanian nobility was a mixture of old Parthian clans, Persian aristocratic families, and noble families from subjected territories. Many new noble families had risen after the dissolution of the Parthian dynasty, while several of the once-dominant Seven Parthian clans remained of high importance. At the court of Ardashir I, the old Arsacid families of the House of Karen and the House of Suren, along with several other families, the Varazes and Andigans, held positions of great honor. Alongside these Iranian and non-Iranian noble families, the kings of Merv, Abarshahr, Carmania, Sakastan, Iberia, and Adiabene, who are mentioned as holding positions of honor amongst the nobles, appeared at the court of the shahanshah. Indeed, the extensive domains of the Surens, Karens and Varazes, had become part of the original Sassanid state as semi-independent states. Thus, the noble families that attended at the court of the Sassanid empire continued to be ruling lines in their own right, although subordinate to the shahanshah.

In general, Wuzurgan from Iranian families held the most powerful positions in the imperial administration, including governorships of border provinces (marzban). Most of these positions were patrimonial, and many were passed down through a single family for generations. The marzbans of greatest seniority were permitted a silver throne, while marzbans of the most strategic border provinces, such as the Caucasus province, were allowed a golden throne.[72] In military campaigns, the regional marzbans could be regarded as field marshals, while lesser spahbeds could command a field army.[73]

Culturally, the Sassanids implemented a system of social stratification. This system was supported by Zoroastrianism, which was established as the state religion. Other religions appear to have been largely tolerated, although this claim has been debated.[74] Sassanid emperors consciously sought to resuscitate Persian traditions and to obliterate Greek cultural influence.[59]

Sasanian military

The active army of the Sassanid Empire originated from Ardashir I, the first shahanshah of the empire. Ardashir restored the Achaemenid military organizations, retained the Parthian cavalry model, and employed new types of armour and siege warfare techniques.

Role of priests

The relationship between priests and warriors was important, because the concept of Ērānshahr had been revived by the priests. Without this relationship, the Sassanid Empire would not have survived in its beginning stages. Because of this relationship between the warriors and the priests, religion and state were considered inseparable in the Zoroastrian religion. However, it is this same relationship that caused the weakening of the Empire, when each group tried to impose their power onto the other. Disagreements between the priests and the warriors led to fragmentation within the empire, which led to its downfall.[75]

Infantry

The Paygan formed the bulk of the Sassanid infantry, and were often recruited from the peasant population. Each unit was headed by an officer called a "Paygan-salar," which meant "commander of the infantry" and their main task was to guard the baggage train, serve as pages to the Asvaran (a higher rank), storm fortification walls, undertake entrenchment projects, and excavate mines.[76]

Those serving in the infantry were fitted with shields and lances. To make the size of their army larger, the Sassanids added soldiers provided by the Medes and the Dailamites to their own. The Medes provided the Sassanid army with high-quality javelin throwers, slingers and heavy infantry. Iranian infantry are described by Ammianus Marcellinus as "armed like gladiators" and "obey orders like so many horse-boys".[77] The Dailamite people also served as infantry and were Iranian people who lived mainly within Gilan, Iranian Azerbaijan and Mazandaran. They are reported as having fought with weapons such as daggers, swords and javelins and reputed to have been recognized by Romans for their skills and hardiness in close-quarter combat. One account of Dailamites recounted their participation in an invasion of Yemen where 800 of them were led by the Dailamite officer Vahriz.[76] Vahriz would eventually defeat the Arab forces in Yemen and its capital Sana'a making it a Sasanian vassal until the invasion of Persia by Arabs.[78]

Navy

The Sassanid navy was an important constituent of the Sassanid military from the time that Ardashir I conquered the Arab side of the Persian gulf. Because controlling the Persian gulf was an economic necessity, the Sassanid navy worked to keep it safe from piracy, prevent Roman encroachment, and keep the Arab tribes from getting hostile. However, it is believed by many historians that the naval force could not have been a strong one, as the men serving in the navy were those who were confined in prisons.[79] The leader of the navy bore the title of nāvbed.[80]

Cavalry

A Sassanid king posing as an armored cavalryman, Taq-e Bostan, Iran

The cavalry used during the Sassanid Empire were two types of heavy cavalry units: Clibanarii and Cataphracts. The first cavalry force, composed of elite noblemen trained since youth for military service, was supported by light cavalry, infantry and archers.[81] Mercenaries and tribal people of the empire, including the Turks, Kushans, Khazars, Georgians, and Armenians were included in these first cavalry units. The second cavalry involved the use of the war elephants. In fact, it was their specialty to deploy elephants as cavalry support.

Unlike the Parthians, the Sassanids developed advanced siege engines. The development of siege weapons was a useful weapon during conflicts with Rome, in which success hinged upon the ability to seize cities and other fortified points; conversely, the Sassanids also developed a number of techniques for defending their own cities from attack. The Sassanid army was much like the preceding Parthian army, although some of the Sassanid's heavy cavalry were equipped with lances, while Parthian armies were heavily equipped with bows.[82] The Roman historian Ammianus Marcellinus's description of Shapur II's clibanarii cavalry manifestly shows how heavily equipped it was, and how only a portion were spear equipped:

Horsemen in the Sassanid cavalry lacked a stirrup. Instead, they used a war saddle which had a cantle at the back and two guard clamps which curved across the top of the rider's thighs. This allowed the horsemen to stay in the saddle at all times during the battle, especially during violent encounters.[83]

The Byzantine emperor Maurikios also emphasizes in his Strategikon that many of the Sassanid heavy cavalry did not carry spears, relying on their bows as their primary weapons. However the Taq-i Bustan reliefs and Al-Tabari's famed list of equipment required for dihqan knights which included the lance, provide a contrast. What is certain is that the horseman's paraphernalia was extensive.

The amount of money involved in maintaining a warrior of the Asawaran (Azatan) knightly caste required a small estate, and the Asawaran (Azatan) knightly caste received that from the throne, and in return, were the throne's most notable defenders in time of war.

Relations with neighboring regimes

Frequent warfare with neighbors

A fine cameo showing an equestrian combat of Shapur I and Valerian in which the Roman emperor is seized, according to Shapur's own statement, "with our own hand", in year 256

The Sassanids, like the Parthians, were in constant hostilities with the Roman Empire. Following the division of the Roman Empire in 395, the Eastern Roman Empire, with its capital at Constantinople, replaced the Roman Empire as Persia's principal western enemy. Hostilities between the two empires became more frequent.[59] The Sassanids, similar to the Roman Empire, were in a constant state of conflict with neighboring kingdoms and nomadic hordes. Although the threat of nomadic incursions could never be fully resolved, the Sassanids generally dealt much more successfully with these matters than did the Romans, due to their policy of making coordinated campaigns against threatening nomads.[84]

In the west, Sassanid territory abutted that of the large and stable Roman state, but to the east, its nearest neighbors were the Kushan Empire and nomadic tribes such as the White Huns. The construction of fortifications such as Tus citadel or the city of Nishapur, which later became a center of learning and trade, also assisted in defending the eastern provinces from attack.

In south and central Arabia, Bedouin Arab tribes occasionally raided the Sassanid empire. The Kingdom of Al-Hirah, a Sassanid vassal kingdom, was established to form a buffer zone between the empire's heartland and the Bedouin tribes. The dissolution of the Kingdom of Al-Hirah by Khosrau II in 602, contributed greatly to decisive Sassanid defeats suffered against Bedouin Arabs later in the century. These defeats resulted in a sudden takeover of the Sassanid empire by Bedouin tribes under the Islamic banner.

In the north, Khazars and other Turkic nomads frequently assaulted the northern provinces of the empire. They plundered Media in 634. Shortly thereafter, the Persian army defeated them and drove them out. The Sassanids built numerous fortifications in the Caucasus region to halt these attacks, of which perhaps the most notably are the imposing fortifications built in Derbent (Dagestan, North Caucasus, now a part of Russia) that to a large extent, have remained intact up to this day.

War with Axum

Egyptian woven pattern woolen curtain or trousers, which was a copy of a Sassanid silk import, which was in turn based on a fresco of King Khosrau II fighting Axum Ethiopian forces in Yemen, 5–6th century

In 522, before Khosrau's reign, a group of monophysite Axumites led an attack on the dominant Himyarites of southern Arabia. The local Arab leader was able to resist the attack but appealed to the Sassanians for aid, while the Axumites subsequently turned towards the Byzantines for help. The Axumites sent another force across the Red Sea and this time successfully killed the Arab leader and replaced him with an Axumite man to be king of the region.[85]

In 531, Justinian suggested that the Axumites of Yemen should cut out the Persians from Indian trade by maritime trade with the Indians. The Ethiopians never met this request because an Axumite general named Abraha took control of the Yemenite throne and created an independent nation.[85] After Abraha's death one of his sons, Ma'd-Karib, went into exile while his half-brother took the throne. After being denied by Justinian, Ma'd-Karib sought help from Khosrau, who sent a small fleet and army under commander Vahriz to depose the new king of Yemen. After capturing the capital city San'a'l, Ma'd-Karib's son, Saif, was put on the throne.[85]

Justinian was ultimately responsible for Sassanian maritime presence in Yemen. By not providing the Yemenite Arabs support, Khosrau was able to help Ma'd-Karib and subsequently established Yemen as a principality of the Sassanian Empire.[86]

Relations with China

Main article: Iran-China relations

Like their predecessors the Parthians, the Sassanid Empire carried out active foreign relations with China, and ambassadors from Persia frequently traveled to China. Chinese documents report on thirteen Sassanid embassies to China. Commercially, land and sea trade with China was important to both the Sassanid and Chinese Empires. Large numbers of Sassanid coins have been found in southern China, confirming maritime trade.

On different occasions, Sassanid kings sent their most talented Persian musicians and dancers to the Chinese imperial court at Luoyang during the Jin and Northern Wei dynasties, and to Chang'an during the Sui and Tang dynasties. Both empires benefited from trade along the Silk Road and shared a common interest in preserving and protecting that trade. They cooperated in guarding the trade routes through central Asia, and both built outposts in border areas to keep caravans safe from nomadic tribes and bandits.

Politically, there is evidence of several Sassanid and Chinese efforts in forging alliances against the common enemy, the Hephthalites. Upon the rise of the nomadic Göktürks in Inner Asia, there is also what looks like a collaboration between China and Sassanid to defuse Turkic advances. Documents from Mt. Mogh talk about the presence of a Chinese general in the service of the king of Sogdiana at the time of the Arab invasions.

Following the invasion of Iran by Muslim Arabs, Peroz III, son of Yazdegerd III, escaped along with a few Persian nobles and took refuge in the Chinese imperial court. Both Peroz and his son Narsieh (Chinese neh-shie) were given high titles at the Chinese court. On at least two occasions, the last possibly in 670, Chinese troops were sent with Peroz in order to restore him to the Sassanid throne with mixed results, one possibly ending in a short rule of Peroz in Sistan (Sakestan), from which we have a few remaining numismatic evidences. Narsieh later attained the position of a commander of the Chinese imperial guards, and his descendants lived in China as respected princes. The sister of the Sassanian Prince Peroz III was married into the imperial court, which allowed Sassanian refugees fleeing from the Arab conquest to settle in China.[87] The Emperor of China at this time was Emperor Gaozong of Tang.

Relations with India

Main article: Indo-Sasanians
Coin of the Indo-Sassanid kushansha Varhran I (early 4th century)
Obv: King Varhran I with characteristic head-dress
Rev: Shiva and bull

Following the conquest of Iran and neighboring regions, Shapur I extended his authority eastwards into the northwestern Indian subcontinent (Pakistan and Afghanistan). The previously autonomous Kushans were obliged to accept his suzerainty. These were the western Kushans with control of Afghanistan while the eastern Kushans were still active in India. Although the Kushan empire declined at the end of the 3rd century, to be replaced by the Indian Gupta Empire in the 4th century, it is clear that the Sassanids remained relevant in India's northwest throughout this period. The Sassanid rulers exchanged ambassadors with the south Indian Chalukya dynasty during the reign of Pulakesi II.

Persia and northwestern India engaged in cultural as well as political intercourse during this period, as certain Sassanid practices spread into the Kushan territories. In particular, the Kushans were influenced by the Sassanid conception of kingship, which spread through the trade of Sassanid silverware and textiles depicting emperors hunting or dispensing justice.

This cultural interchange did not, however, spread Sassanid religious practices or attitudes to the Kushans. While the Sassanids always adhered to a stated policy of religious proselytization, and sporadically engaged in persecution or forced conversion of minority religions, the Kushans preferred to adopt a policy of religious tolerance.

Lower-level cultural interchanges also took place between India and Persia during this period. For example, Persians imported chess from India and changed the game's name from chaturanga to chatrang. In exchange, Persians introduced backgammon to India.

During Khosrau I's reign, many books were brought from India and translated into Pahlavi, the language of the Sassanid Empire. Some of these later found their way into the literature of the Islamic world. A notable example of this was the translation of the Indian Panchatantra by one of Khosrau's ministers, Borzuya. This translation, known as the Kelileh va Demneh, later made its way into Arabia and Europe.[88] The details of Burzoe's legendary journey to India and his daring acquisition of the Panchatantra are written in full details in Ferdowsi's Shahnameh, which says:

Society

Urbanism and Nomadism

In contrast to Parthian society, the Sassanids renewed emphasis on charismatic and centralized government. In Sassanid theory, the ideal society could maintain stability and justice, and the necessary instrument for this was a strong monarch.[90] Thus one of the things the Sasanians aimed for was to be an urban empire, and were quite successful; during the late Sasanian period, Mesopotamia had the largest population density in the medieval period.[91] One of the reasons for this, was due to the intensity of the founding and re-founding of cities by the Sasanians, which is also demonstrated in the surviving Middle Persian text Šahrestānīhā ī Ērānšahr (the provincial capitals of Iran).[91] Ardashir I himself built and re-built many cities, which he named after himself, such as Veh-Ardashir in Asoristan, Ardashir-Khwarrah in Pars and Vahman-Ardashir in Meshan. During the Sasanian period, many cities with the name “Iran-khwarrah" were established. This was due to the ideology the Sasanians believed in, which was about the revival of Avestan ideology.[91]

Many of the these newly established cities (and the older ones too) were not only populated by familiar ethnic groups, such as the Iranians or Assyrians, but also by Roman prisoners of war, such as the Goths, Slavs, Latins, and many more.[91] Many of these prisoners were experienced workers, who were used to build things such as cities, bridges, dams, and more. This made the Sasanians become familiar with Roman technology. The impact this made foreigners made on the economy was very important, but also resulted in the arrival of many Christians, which greatly increased the spread of Christianity in the empire.[91]

Unlike the amount of information about the settled people of the Sasanian Empire, there is little about the nomadic/unsettled ones. It is known that they were called for "Kurd" by the Sasanians, and were used in profitable way by them; they were often used in the military by the Sasanians, the Dailamite and Gilani nomads being the most prominent of them. This way of handling the nomads continued into the Islamic period, where the service of the Dailamites and Gilanis continued to be profitable.[92]

The Shahanshah

The head of the Sasanian Empire was the shahanshah (king of kings), also simply known as the shah (king). His health and welfare was always important and the phrase “May you be immortal" was used to reply to him with. By looking on the Sasanian coins which appeared from the 6th-century and afterwards, a moon and sun is noticeable. The meaning of the moon and sun, in the words of the Iranian historian Touraj Daryaee, “suggest that the king was at the center of the world and the sun and moon revolved around him. In effect he was the “king of the four corners of the world," which was an old Mesopotamian idea."[93] The king saw all other rulers, such as the Romans, Turks and Chinese below him. The king wore colorful clothes, makeup, a heavy crown, while his beard was decorated with gold. The early Sasanian kings considered themselves of divine descent; they called themselves for “bay" (divine).[94]

When the king went to the publicity, he was hidden behind a curtain,[93] and had some of his men in front of him, whose duty was to keep the masses away from the king and to make his way clear.[95] When one came to the king, he/she had to prostrate before him, also known as proskynesis. The king was guarded by a group of royal guards, known as the pushtigban. On other occasions, the king was protected by a group of palace guards, known as the darigan. Both of these groups were enlisted from royal families of the Sasanian Empire,[95] and were under the command of the hazarbed, who was in charge of the king's safety, controlled the entrance of the kings palace, presented visitors to the king, and was allowed to be given military command or used in negotiations. The hazarbed was also allowed in some cases to serve as the royal executioner.[95] During Nowruz (Iranian new year) and Mihragan (Mihr's day), the king would hold a speech.[94]

Class division

Ancient Iranians attached great importance to music and poetry, as modern Iranians do today. This 7th-century plate depicts musicians from the Sassanid era.

Sassanid society was immensely complex, with separate systems of social organization governing numerous different groups within the empire.[96] Historians believe society comprised four[97][98] social classes:

  1. Asronan (priests)
  2. Arteshtaran (warriors)
  3. Wastaryoshan (commoners)
  4. Hutukhshan (artisans)

At the center of the Sasanian caste system the shahanshah ruled over all the nobles.[99] The royal princes, petty rulers, great landlords and priests, together constituted a privileged stratum, and were identified as wuzurgan, or grandees. This social system appears to have been fairly rigid.[59]

The Sasanian caste system outlived the empire, continuing in the early Islamic period.[99]

Slavery

In general, mass slavery was never practiced by the Iranians, and in many cases the situation and lives of semi-slaves (prisoners of war) were, in fact, better than those of the commoner.[100] The term "slave" was also used on people who were in debt and had to use some of their time to serve in a fire-temple.[101]

The most common slaves in the Sasanian Empire was the household servants, who worked in private estates and at the fire-temples. Usage of a woman slave in a home was common, and her master had outright control over her and could even produce children with her if he wanted to. Slaves also received wages and were able to have their own families whether they were female or male.[101] Harming a slave was considered a crime, and not even the king himself was allowed to do it.[102]

The master of a slave was allowed to free the person when he wanted to, which, no matter what faith the slave believed in, was considered a good deed.[102] A slave could also be freed if his/her master died.[101]

Culture

Education

There was a major school, called the Grand School, in the capital. In the beginning, only 50 students were allowed to study at the Grand School. In less than 100 years, enrollment at the Grand School was over 30,000 students.

Membership in a class was based on birth, although it was possible for an exceptional individual to move to another class on the basis of merit. The function of the king was to ensure that each class remained within its proper boundaries, so that the strong did not oppress the weak, nor the weak the strong. To maintain this social equilibrium was the essence of royal justice, and its effective functioning depended on the glorification of the monarchy above all other classes.[90]

On a lower level, Sasanian society was divided into Azatan (freemen), who jealously guarded their status as descendants of ancient Aryan conquerors, and the mass of originally non-Aryan peasantry. The Azatan formed a large low-aristocracy of low-level administrators, mostly living on small estates. The Azatan provided the cavalry backbone of Sasanian army.[96]

Art, science and literature

See also: Sasanian music, Sasanian art, Science and medical academy of Gundishapur, Pahlavi literature, Sasanian architecture, Sasanian castles
A bowl with Khosrau I's image at the center
Horse head, gilded silver, 4th century, Sasanian art
A Sasanian silver plate featuring a simurgh
A Sasanian silver shield boss depicting a lion
A Sasanian silver plate depicting a royal lion hunt
Sasanian silver vase featuring wine harvest decorations
Sasanian silk twill textile of a simurgh in a beaded surround, 6–7th century. Used in the reliquary of Saint Len, Paris

The Sasanian kings were enlightened patrons of letters and philosophy. Khosrau I had the works of Plato and Aristotle translated into Pahlavi taught at Gundishapur, and even read them himself. During his reign, many historical annals were compiled, of which the sole survivor is the Karnamak-i Artaxshir-i Papakan (Deeds of Ardashir), a mixture of history and romance that served as the basis of the Iranian national epic, the Shahnameh. When Justinian I closed the schools of Athens, seven of their professors fled to Persia and found refuge at Khosrau's court. In time they grew homesick, and in his treaty of 533 with Justinian, the Sasanian king stipulated that the Greek sages should be allowed to return and be free from persecution.[71]

Under Khosrau I, the Academy of Gundishapur, which had been founded in the 5th century, became "the greatest intellectual center of the time", drawing students and teachers from every quarter of the known world. Nestorian Christians were received there, and brought Syriac translations of Greek works in medicine and philosophy. Neoplatonists too, came to Gundishapur, where they planted the seeds of Sufi mysticism; the medical lore of India, Persia, Syria and Greece mingled there to produce a flourishing school of therapy.[71]

Artistically, the Sasanian period witnessed some of the highest achievements of Iranian civilization. Much of what later became known as Muslim culture, including architecture and writing, was originally drawn from Persian culture. At its peak, the Sasanian Empire stretched from Syria to northwest India, but its influence was felt far beyond these political boundaries. Sasanian motifs found their way into the art of Central Asia and China, the Byzantine Empire, and even Merovingian France. Islamic art however, was the true heir to Sasanian art, whose concepts it was to assimilate while, at the same time instilling fresh life and renewed vigor into it.[20] According to Will Durant:

Sasanian carvings at Taq-e Bostan and Naqsh-e Rustam were colored; so were many features of the palaces; but only traces of such painting remain. The literature, however, makes it clear that the art of painting flourished in Sasanian times; the prophet Mani is reported to have founded a school of painting; Firdowsi speaks of Persian magnates adorning their mansions with pictures of Iranian heroes; and the poet al-Buhturi describes the murals in the palace at Ctesiphon. When a Sasanian king died, the best painter of the time was called upon to make a portrait of him for a collection kept in the royal treasury.

Painting, sculpture, pottery, and other forms of decoration shared their designs with Sasanian textile art. Silks, embroideries, brocades, damasks, tapestries, chair covers, canopies, tents and rugs were woven with patience and masterly skill, and were dyed in warm tints of yellow, blue and green. Every Persian but the peasant and the priest aspired to dress above his class; presents often took the form of sumptuous garments; and great colorful carpets had been an appendage of wealth in the East since Assyrian days. The two dozen Sasanian textiles that have survived are among the most highly valued fabrics in existence. Even in their own day, Sasanian textiles were admired and imitated from Egypt to the Far East; and during the Middle Ages, they were favored for clothing the relics of Christian saints. When Heraclius captured the palace of Khosrau II Parvez at Dastagerd, delicate embroideries and an immense rug were among his most precious spoils. Famous was the "Winter Carpet", also known as "Khosrau's Spring" (Spring Season Carpet قالى بهارستان) of Khosrau Anushirvan, designed to make him forget winter in its spring and summer scenes: flowers and fruits made of inwoven rubies and diamonds grew, in this carpet, beside walks of silver and brooks of pearls traced on a ground of gold. Harun al-Rashid prided himself on a spacious Sasanian rug thickly studded with jewelry. Persians wrote love poems about their rugs.[71]

Studies on Sasanian remains show over 100 types of crowns being worn by Sasanian kings. The various Sasanian crowns demonstrate the cultural, economic, social and historical situation in each period. The crowns also show the character traits of each king in this era. Different symbols and signs on the crowns–the moon, stars, eagle and palm, each illustrate the wearer's religious faith and beliefs.[103][104]

The Sasanians Dynasty, like the Achaemenid, originated in the province of Pars. The Sasanians saw themselves as successors of the Achaemenids, after the Hellenistic and Parthian interlude, and believed that it was their destiny to restore the greatness of Persia.

In reviving the glories of the Achaemenid past, the Sasanians were no mere imitators. The art of this period reveals an astonishing virility, in certain respects anticipating key features of Islamic art. Sasanian art combined elements of traditional Persian art with Hellenistic elements and influences. The conquest of Persia by Alexander the Great had inaugurated the spread of Hellenistic art into Western Asia. Though the East accepted the outward form of this art, it never really assimilated its spirit. Already in the Parthian period, Hellenistic art was being interpreted freely by the peoples of the Near East. Throughout the Sasanian period, there was reaction against it. Sasanian art revived forms and traditions native to Persia, and in the Islamic period, these reached the shores of the Mediterranean.[105] According to Fergusson:

Surviving palaces illustrate the splendor in which the Sasanian monarchs lived. Examples include palaces at Firuzabad and Bishapur in Fars, and the capital city of Ctesiphon in the Asoristan province (present-day Iraq). In addition to local traditions, Parthian architecture influenced Sasanian architectural characteristics. All are characterized by the barrel-vaulted iwans introduced in the Parthian period. During the Sasanian period, these reached massive proportions, particularly at Ctesiphon. There, the arch of the great vaulted hall, attributed to the reign of Shapur I (241–272), has a span of more than 80 feet (24 m) and reaches a height of 118 feet (36 m). This magnificent structure fascinated architects in the centuries that followed and has been considered one of the most important examples of Persian architecture. Many of the palaces contain an inner audience hall consisting, as at Firuzabad, of a chamber surmounted by a dome. The Persians solved the problem of constructing a circular dome on a square building by employing squinches, or arches built across each corner of the square, thereby converting it into an octagon on which it is simple to place the dome. The dome chamber in the palace of Firuzabad is the earliest surviving example of the use of the squinch, suggesting that this architectural technique was probably invented in Persia.

The structure of the Palace of Sarvestan

The unique characteristic of Sasanian architecture was its distinctive use of space. The Sasanian architect conceived his building in terms of masses and surfaces; hence the use of massive walls of brick decorated with molded or carved stucco. Stucco wall decorations appear at Bishapur, but better examples are preserved from Chal Tarkhan near Rey (late Sasanian or early Islamic in date), and from Ctesiphon and Kish in Mesopotamia. The panels show animal figures set in roundels, human busts, and geometric and floral motifs.

At Bishapur, some of the floors were decorated with mosaics showing scenes of banqueting. The Roman influence here is clear, and the mosaics may have been laid by Roman prisoners. Buildings were decorated with wall paintings. Particularly fine examples have been found on Mount Khajeh in Sistan.

Economy

Due to the majority of the inhabitants being of peasantry stock, the Sasanian economy relied on farming and agriculture, Khuzestan and Iraq being the most important provinces for it. The Nahravan Canal is one of the greatest examples of Sasanian irrigation systems, and many of these things can still be found in Iran. The mountains of the Sasanian state was used on lumbering by the nomads of the region, and due to the great centralization of the Sasanians, they also managed to impose tax on the nomads and inhabitants of the mountains. During the reign of Khosrau I, further land was brought under centralization.[107]

Two trade routes were used during the Sasanian period, one in the north, the famous Silk Route, and one less prominent route in the southern Sasanian coast. The factories of Susa, Gundeshapur, and Shushtar were famously known for their production of silk, and rivaled the Chinese factories. The Sasanians showed great toleration to the inhabitants of the countryside, which was important to create a great deal of stuff in case of famine.[107]

Industry and trade

Sasanian sea trade routes

Persian industry under the Sasanians developed from domestic to urban forms. Guilds were numerous. Good roads and bridges, well patrolled, enabled state post and merchant caravans to link Ctesiphon with all provinces; and harbors were built in the Persian Gulf to quicken trade with India.[71] Sasanian merchants ranged far and wide and gradually ousted Romans from the lucrative Indian ocean trade routes.[108] Recent archeological discovery has shown an interesting fact that Sasanians used special labels (commercial labels) on goods as a way of promoting their brands and distinguish between different qualities.[109]

Khosrau I further extended the already vast trade network. The Sasanian state now tended toward monopolistic control of trade, with luxury goods assuming a far greater role in the trade than heretofore, and the great activity in building of ports, caravanserais, bridges and the like, was linked to trade and urbanization. The Persians dominated international trade, both in the Indian Ocean, Central Asia and South Russia, in the time of Khosrau, although competition with the Byzantines was at times intense. Sassanian settlements in Oman and Yemen testify to the importance of trade with India, but the silk trade with China was mainly in the hands of Sasanian vassals and the Iranian people, the Sogdians.[110]

The main exports of the Sasanians were silk; woolen and golden textiles; carpets and rugs; hides; and, leather and pearls from the Persian Gulf. There were also goods in transit from China (paper, silk) and India (spices), which Sasanian customs imposed taxes upon, and which were re-exported from the Empire to Europe.[111]

It was also a time of increased metallurgical production, so Iran earned a reputation as the "armory of Asia". Most of the Sasanian mining centers were at the fringes of the Empire – in Armenia, the Caucasus and above all, Transoxania. The extraordinary mineral wealth of the Pamir Mountains on the eastern horizon of the Sasanian empire led to a legend among the Tajiks, an Iranian people living there, which is still told today. It said that when God was creating the world, he tripped over Pamirs, dropping his jar of minerals, which spread across the region.[108]

Religion

Main article: Zoroastrianism

Zoroastrianism

Ruins of Adur Gushnasp, one of three main Zoroastrian temples in Sassanian Empire.

Under Parthian rule, Zoroastrianism had fragmented into regional variations which also saw the rise of local cult-deities, some from Iranian religious tradition but others drawn from Greek tradition too. Greek paganism and religious ideas had spread and mixed with Zoroastrianism when Alexander the Great had conquered the Persian Empire from Darius III; a process of Greco-Persian religious and cultural synthesisation which had continued into the Parthian era too. But under the Sassanids, an orthodox Zoroastrianism was revived and the religion would undergo numerous and important developments.

Sassanid Zoroastrianism would develop to have clear distinctions from the practices laid out in the Avesta, the holy books of Zoroastrianism. It is often argued that the Sassanid Zoroastrian clergy later modified the religion in a way to serve themselves, causing substantial religious uneasiness.[specify] Sassanid religious policies contributed to the flourishing of numerous religious reform movements, most importantly the Mani and Mazdak religions.

The relationship between the Sassanid Kings and the religions practiced in their empire became complex and varied. For instance, while Shapur I tolerated and encouraged a variety of religions and seems to have been a Zurvanite himself, religious minorities at times were suppressed under later Kings, such as Bahram II. Shapur II, on the other hand, tolerated religious groups except Christians, whom he only persecuted in the wake of Constantine's conversion.[112][112][113][113]

Tansar and his justification for Ardashir I's rebellion

From the very beginning of Sassanid rule in 224 an orthodox Pars-oriented Zoroastrian tradition would play an important part in influencing and lending legitimization to the state until its collapse in the mid-7th century AD. After Ardashir I had deposed the last Parthian King, Artabanus V, he sought the aid of Tansar, a herbad (high priest) of the Iranian Zoroastrians to aid him in acquiring legitimization for the new dynasty. This Tansar did by writing to the nominal and vassal kings in different regions of Iran to accept Ardashir I as their new King, most notably in the Letter of Tansar, which was addressed to Gushnasp, the vassal king of Tabarestan. Gushnasp had accused Ardashir I of having forsaken tradition by usurping the throne, and that while his actions 'may have been good for the World' they were 'bad for the faith'. Tansar refuted these charges in his letter to Gushnasp by proclaiming that not all of the old ways had been good, and that Ardashir was more virtuous than his predecessors. The Letter of Tansar included some attacks on the religious practices and orientation of the Parthians, who did not follow an orthodox Zoroastrian tradition but rather a heterodox one, and so attempted to justify Ardashir's rebellion against them by arguing that Zoroastrianism had 'decayed' after Alexander's invasion, a decay which had continued under the Parthians and so needed to be 'restored'.[114]

Tansar would later help to oversee the formation of a single 'Zoroastrian church' under the control of the Persian magi, alongside the establishment of a single set of Avestan texts, which he himself approved and authorised.

The influence of Kartir

Kartir, a very powerful and influential Persian cleric, served under several Sassanid Kings and actively campaigned for the establishment of a Pars-centred Zoroastrian orthodoxy across the Sassanid Empire. His power and influence grew so much that he became the only 'commoner' to later be allowed to have his own rock inscriptions carved in the royal fashion (at Sar Mashhad, Naqsh-e Rostam, Ka'ba-ye Zartosht and Naqsh-e Rajab). Under Shapur I, Kartir was made the 'absolute authority' over the 'order of priests' at the Sassanid court and throughout the empire's regions too, with the implication that all regional Zoroastrian clergies would now for the first time be subordinated the Persian Zoroastrian clerics of Pars. To some extent Kartir was an iconoclast and took it upon himself to help establish numerous Bahram fires throughout Iran in the place of the 'bagins / ayazans' (monuments and temples containing images and idols of cult-deities) that had proliferated during the Parthian era. In expressing his doctrinal orthodoxy, Kartir also encouraged an obscure Zoroastrian concept known as khvedodah among the common-folk (marriage within the family; between siblings, cousins). At various stages during his long career at court, Kartir also oversaw the periodic persecution of the non-Zoroastrians in Iran, and secured the execution of the prophet Mani during the reign of Bahram I. During the reign of Hormizd I (the predecessor and brother of Bahram I) Kartir was awarded the new Zoroastrian title of mobad – a clerical title that was to be considered higher than that of the eastern-Iranian (Parthian) title of herbad.[114]

Zoroastrian calendar reforms under the Sasanians

The Persians had long known of the Egyptian calendar, with its 365 days divided into 12 months. However, the traditional Zoroastrian calendar had 12 months of 30 days each. During the reign of Ardashir I, an effort was made to introduce a more accurate Zoroastrian calendar for the year, so 5 extra days were added to it. These 5 extra days were named the Gatha days and had a practical as well as religious use. However, they were still kept apart from the 'religious year', so as not to disturb the long-held observances of the older Zoroastrian calendar.

Some difficulties arose with the introduction of the first calendar reform, particularly the pushing forward of important Zoroastrian festivals such as Hamaspat-maedaya and Nowruz on the calendar year by year. This confusion apparently caused much distress among ordinary people, and while the Sassanids tried to enforce the observance of these great celebrations on the new official dates, much of the populace continued to observe them on the older, traditional dates, and so parallel celebrations for Nowruz and other Zoroastrian celebrations would often occur within days of each other, in defiance of the new official calendar dates, causing much confusion and friction between the laity and the ruling class. A compromise on this by the Sassanids was later introduced, by linking the parallel celebrations as a 6-day celebration/feast. This was done for all except Nowruz.

A further problem occurred as Nowruz had shifted in position during this period from the spring equinox to autumn, although this inconsistency with the original spring-equinox date for Nowruz had possibly occurred during the Parthian period too.

Further calendar reforms occurred during the later Sassanid era. Ever since the reforms under Ardashir I there had been no intercalation. Thus with a quarter day being lost each year, the Zoroastrian holy year had slowly slipped backwards, with Nowruz eventually ending up in July. A great council was therefore convened and it was decided that Nowruz be moved back to the original position it had during the Achaemenid period - back to spring. This change probably took place during the reign of Kavad I in the early 6th century AD. Much emphasis seems to have been placed during this period on the importance of spring and on its connection with the resurrection and Frashegerd.[114]

The three Great Fires

Reflecting the regional rivalry and bias the Sassanids are believed to have held against their Parthian predecessors, it was probably during the Sassanid era that the two great fires in Pars and Media - the Adur Farnbag and Adur Gushnasp respectively - were promoted to rival, and even eclipse, the sacred fire in Parthia, the Adur Burzen-Mehr. The Adur Burzen-Mehr, linked (in legend) with Zoroaster and Vishtaspa (the first Zoroastrian King), was too holy for the Persian magi to put an end to veneration for it, however, it was demoted during the Sassanid era.

It was therefore during the Sassanid era that the three Great Fires of the Zoroastrian world were given specific associations. The Adur Farnbag in Pars became associated with the magi, Adur Gushnasp in Media with warriors, and Adur Burzen-Mehr in Parthia with the lowest estate; farmers and herdsmen.

The Adur Gushnasp eventually became, by custom, a place of pilgrimage by foot for newly enthroned Kings after their coronation. It is likely that during the Sassanid era that these three Great Fires became central places for pilgrimage among Zoroastrians.[114]

Iconoclasm and the elevation of Persian over other Iranian languages

The early Sassanids ruled against the use of cult images in worship, and so statues and idols were removed from many temples and where possible - sacred fires were installed instead. This policy extended even to the 'non-Iran' regions of the empire during some periods. Hormizd I allegedly destroyed statues erected for the dead in Armenia. However, only cult-statues were removed. The Sassanids continued to use images to represent the deities of Zoroastrianism, including that of Ahura Mazda, in the tradition that was established during the Seleucid era.

In the early Sassanid period royal inscriptions often consisted of Parthian, Middle Persian and Greek. However, the last time Parthian was used for a royal inscription came during the reign of Narseh, son of Shapur I. It is likely therefore that soon after this, the Sassanids made the decision to impose Persian as the sole official language within Iran, and forbade the use of written Parthian. This had important consequences for Zoroastrianism, given that all secondary literature, including the Zand, were then recorded only in Middle Persian, having a profound impact in orienting Zoroastrianism towards the influence of the Pars region, the homeland of the Sassanids.[114]

Developments in Zoroastrian literature and liturgy by the Sassanids

Some scholars of Zoroastrianism such as Mary Boyce have speculated that it is possible that the yasna service was lengthened during the Sassanid era 'to increase its impressiveness'.[115] This appears to have been done by joining the Gathic Staota Yesnya with the haoma ceremony. Furthermore, it is believed that another longer service developed, known as the Visperad, which derived from the extended yasna. This was developed for the celebration of the seven holy days of obligation (the Gahambars plus Nowruz) and was dedicated to Ahura Mazda.

While the very earliest Zoroastrians eschewed writing as a form of demonic practice, the Middle Persian Zand, along with much secondary Zoroastrian literature, was recorded in writing during the Sassanid era for the first time. Many of these Zoroastrian texts were original works from the Sassanid period. Perhaps the most important of these works was the Bundahishn – the mythical Zoroastrian story of 'Creation'. Other older works, some from remote antiquity, were possibly translated from different Iranian languages into Middle Persian during this period. For example, two works, the Drakht-i Asurig (Assyrian Tree) and Ayadgar-i Zareran (Exploits of Zarter) were probably translated from Parthian originals.

Of great importance for Zoroastrianism was the creation of the Avestan alphabet by the Sassanids, which enabled the accurate rendering of the Avesta in written form (including in its original language/phonology) for the first time. The alphabet was based on the Pahlavi one, but rather than the inadequacy of that script for recording spoken Middle Persian, the Avestan alphabet had 46 letters, and was well suited to recording Avestan in written form in the way the language actually sounded and was uttered. The Persian magi where therefore finally able to record all surviving ancient Avestan texts in written form.

As a result of this development, the Sassanid Avesta was then compiled into 21 nasks (divisions) to correspond with the 21 words of the Ahunavar invocation. The nasks were further divided into 3 groups of 7. The first group contained the Gathas and all texts associated with them, while the second group contained works of scholastic learning. The final section contained treatises of instruction for the magi, such as the Vendidad, law-texts and other works, such as yashts.

An important literary text, the Khwaday-Namag (Book of Kings) was composed during the Sassanid era. This text is the basis of which the later Shahnameh of Ferdowsi drew from. Another important Zoroastrian text from the Sassanid period includes the Dadestan-e Menog-e Khrad (Judgements of the Spirit of Wisdom).[114]

Christianity

Main article: Church of the East

Christians in the Sassanid Empire belonged mainly to the Nestorian Church (Church of the East) and the Jacobite Church (Syriac Orthodox Church) branches of Christianity. Although these churches originally maintained ties with Christian churches in the Roman Empire, they were indeed quite different from them. One reason for this was that the liturgical language of the Nestorian and Jacobite Churches was Syriac rather than Greek, the language of Roman Christianity during the early centuries (and the language of Eastern Roman Christianity in later centuries). Another reason for a separation between Eastern and Western Christianity was strong pressure from the Sassanid authorities to sever connections with Rome, since the Sassanid Empire was often at war with the Roman Empire.

Christianity was recognized by king Yazdegerd I in 409 as an allowable faith within the Sassanid Empire.[116]

The major break with mainstream Christianity came in 431, due to the pronouncements of the First Council of Ephesus. The Council condemned Nestorius, a theologian of Cilician/Kilikian origin and the patriarch of Constantinople, for teaching a view of Christology in accordance with which he refused to call Mary, the mother of Jesus Christ, "Theotokos" or Mother of God. While the teaching of the Council of Ephesus was accepted within the Roman Empire, the Sassanid church disagreed with the condemnation of Nestorius' teachings. When Nestorius was deposed as patriarch, a number of his followers fled to the Sassanid Persian Empire. Persian emperors used this opportunity to strengthen Nestorius' position within the Sassanid church (which made up the vast majority of the Christians in the predominantly Zoroastrian Persian Empire) by eliminating the most important pro-Roman clergymen in Persia and making sure that their places were taken by Nestorians. This was to assure that these Christians would be loyal to the Persian Empire, and not to the Roman.[citation needed]

Most of the Christians in the Sassanid empire lived on the western edge of the empire, predominantly in Mesopotamia, but there were also important communities on the island of Tylos (present day Bahrain), the southern coast of the Persian Gulf, the area of the Arabian kingdom of Lakhm, and the Persian part of Armenia. Some of these areas were the earliest to be Christianized; the kingdom of Armenia became the first independent Christian state in the world in 301. While a number of Assyrian territories had almost become fully Christianized even earlier during the 3rd century, they never became independent nations.[55]

Other religions

Some of the recent excavations have discovered the Buddhist, Hindu and Jewish religious sites in the empire.[117] Buddhism and Hinduism were competitors of Zoroastrianism in Bactria and Margiana.[118] A very large Jewish community flourished under Sassanid rule, with thriving centers at Isfahan, Babylon and Khorasan, and with its own semiautonomous Exilarchate leadership based in Mesopotamia. Jewish communities suffered only occasional persecution. They enjoyed a relative freedom of religion, and were granted privileges denied to other religious minorities.[119] Shapur I (Shabur Malka in Aramaic) was a particular friend to the Jews. His friendship with Shmuel produced many advantages for the Jewish community.[120] He even offered the Jews in the Sassanid empire a fine white Nisaean horse, just in case the Messiah, who was thought to ride a donkey or a mule, would come.[121] Shapur II, whose mother was Jewish, had a similar friendship with a Babylonian rabbi named Rabbah. Raba's friendship with Shapur II enabled him to secure a relaxation of the oppressive laws enacted against the Jews in the Persian Empire. Moreover, in the eastern portion of the empire, various Buddhist places of worship, notably in Bamiyan were active as Buddhism gradually became more popular in that region.

Language

Official languages

During the early Sasanian period, Middle Persian, along with Greek and Parthian, and together appeared in the inscriptions of the early Sasanian kings. However, by the time Narseh (r. 293–302) was ruling, Greek was no longer in use, perhaps due to the disappearance of Greek or the anti-Hellenic Zoroastrian clergy had finally managed to remove it once and for all. This was probably also because Greek was a commonplace among the Romans/Byzantines, the rival of the Sasanians.[122] Parthian soon disappeared as an administrate language too, but was continued to be spoken and written in the eastern part of the Sasanian Empire, the homeland of the Parthians.[123] Furthermore, many of the Parthian aristocrats who had entered into Sasanian service after the fall of the Parthian Empire, still spoke Parthian, such as the seven Parthian clans, who possessed much power within the empire. Sometimes one of the members of the clans would challenge Sasanian rule.

Aramaic, like in the Achaemenid Empire, was widely used in the Sasanian Empire, and provided scripts for Middle Persian and other languages.[5]

Regional languages

Although Middle Persian was the native language of the Sasanians (who, however, were not originally from Pars), it was only a minority spoken-language in the vast Sasanian Empire; it only formed the majority of Pars, while it was widespread around Media and its surrounding regions. However, there were several different Persian dialects during that time. Besides Persian, Adhari along with one of its dialects, Tati, was spoken in Adurbadagan (Azerbaijan). Daylamite and Gilaki was spoken in Gilan, while Mazandarani (also known as Tabari) was spoken in Tabaristan (Mazandaran). Furthermore, many other languages and dialects were spoken in the two regions.[124]

In Khuzestan, several languages were spoken; Persian in the north and east, while Aramaic was spoken in the rest of the place.[125] In Meshan, the Arameans, along with settled Arabs (known as Mesenian Arabs), and the nomadic Arabs, formed the Semitic population of the province along with Nabataean and Palmyrene merchants. Iranians had also begun to settle in the province, along with the Zutt, who had been deported from India. Other Indian groups such as the Malays may also have been deported to Meshan, either as captives or recruited sailors.[126] In Asoristan, the majority of the people were Aramaic-speaking Assyrians, while the Persians, Jews and Arabs formed a minority in the province.

Due to invasions from the Scythians and their sub-group, the Alans into Azerbaijan, Armenia, and other places in Caucasus, the places gained a larger, although small, Iranian population.[127] Parthian, along with other Iranian dialects and languages was spoken in Khorasan, while to the further east in places which were not always controlled by the Sasanians, Sogdian, Bactrian and Khwarazmian was spoken. To the further south in Sistan, a place which during the Parthian period saw an influx of Scythians to the place, Sistani was spoken.[128][124] Kirman was populated by an Iranian group which closely resembled the Persians, while to the further east in Paratan, Turan, Makran, Balochi and non-Iranian languages were spoken.[128] In major cities such as Gundeshapur and Ctesiphon, Latin, Greek and Syriac was spoken by Roman/Byzantine prisoners of war. Furthermore, Slavic and Germanic was also spoken in the Sasanian Empire, once again due to the capture of Roman soldiers.[129]

Legacy and importance

The influence of the Sassanid Empire continued long after it ceased to exist. The empire, through the guidance of several able emperors prior to its fall, had achieved a Persian renaissance that would become a driving force behind the civilization of the newly established religion of Islam.[130] In modern Iran and the regions of the Iranosphere, the Sassanid period is regarded as one of the high points of Iranian civilization.[131]

In Europe

A Sassanid fortress in Derbent, Russia (the Caspian Gates)

Sassanid culture and military structure had a significant influence on Roman civilization. The structure and character of the Roman army was affected by the methods of Persian warfare. In a modified form, the Roman Imperial autocracy imitated the royal ceremonies of the court of the Sassanids at Ctesiphon, and those in turn had an influence on the ceremonial traditions of the courts of modern Europe. The origin of the formalities of European diplomacy is attributed to the diplomatic relations between the Persian governments and Roman Empire.[132]

In Jewish history

"Parsees of Bombay" a wood engraving, ca. 1878

In Jewish history, the Sassanid Empire is a very important chapter in the expansion of the Jewish faith. The Sassanid period saw major developments such as the construction of the Babylonian Talmud and the establishment of several Jewish orientated academic institutions such as Sura and Pumbedita, which were for centuries the most influential in Jewish scholarship.[133] Several individuals of the Imperial family such as Ifra Hormizd the Queen mother of Shapur II and Queen Shushandukht, the Jewish wife of Yazdegerd I, significantly contributed to the close relations between the Jews of the empire and the government in Ctesiphon.[134]

In India

The collapse of the Sassanid Empire caused the state religion to be switched from Zoroastrianism to Islam. Zoroastrianism slowly went from a major religion to a persecuted minor religion. For the survival of their faith and their lives, a large number of Zoroastrians chose to emigrate. According to the Qissa-i Sanjan, one group of those refugees landed in what is now Gujarat, India, where they were allowed greater freedom to observe their old customs and to preserve their faith. The descendants of those Zoroastrians, would play a small but significant role in the development of India. Today there are over 70,000 Zoroastrians in India.[135]

The Zoroastrians, still use a variant of the religious calendar instituted under the Sassanids. That calendar still marks the number of years since the accession of Yazdegerd III, just as it did in 632. (See also: Zoroastrian calendar)

Sasanian Empire chronology

224–241: Reign of Ardashir I:

241–271: Reign of Shapur I "the Great":

  • 241–244: War with Rome
  • 252–261: War with Rome. Decisive victory of Persian at Edessa and Capture of Roman emperor Valerian
  • 215–271: Mani, founder of Manicheanism

271–301: A period of dynastic struggles.

283: War with Rome.

293: Revolt of Narseh.

296-8: War with Rome – Persia cedes five provinces east of the Tigris to Rome.

309–379: Reign of Shapur II "the Great":

387: Armenia partitioned into Roman and Persian zones

399–420: Reign of Yazdegerd I "the Sinner":

  • 409: Christian are permitted to publicly worship and to build churches
  • 416–420: Persecution of Christians as Yazdegerd revokes his earlier order

420–438: Reign of Bahram V:

  • 421–422: War with Rome
  • 424: Council of Dad-Ishu declares the Eastern Church independent of Constantinople
  • 428: Persian zone of Armenia annexed to Sassanid Empire

438–457: Reign of Yazdegerd II:

  • 440: War with the Byzantine Empire, the Romans gives some payments to the Sassanids[138]
  • 449–451: Armenian revolt

482–3: Armenian and Iberian revolt

483: Edict of Toleration granted to Christians

484: Peroz I defeated and killed by Hephthalites

491: Armenian revolt. Armenian Church repudiates the Council of Chalcedon:

502–506: War with the Byzantine Empire. In the end the Byzantine Empire pays 1,000 pounds of gold to the Sassanid Empire[139] The Sassanids captures Theodosiopolis and Martyropolis.
Byzantine Empire received Amida for 1,000 pounds of gold.[139]

526–532: War with the Byzantine Empire. Treaty of Eternal Peace: The Sassanid Empire keeps Iberia and the Byzantine Empire receives Lazica & Persarmenia[140]
Byzantine Empire paid tribute 11,000 lbs gold/year[141]

531–579: Reign of Khosrau I, "with the immortal soul" (Anushirvan).

541–562: War with the Byzantine Empire.

572–591: War with the Byzantine Empire.

590: Rebellion of Bahram Chobin and other Sassanid nobles, Khosrau II overthrows Hormizd IV but loses the throne to Bahram Chobin. 591: Khosrau II regains the throne with help from the Byzantine Empire and cedes Persian Armenia and western half of Iberia to the Byzantine Empire. 593: Attempted usurpation of Hormizd V 595-602: Rebellion of Bistam

603–628: War with the Byzantine Empire. Persia occupies Byzantine Mesopotamia, Anatolia, Syria, Palestine, Egypt and the Transcaucasus, before being driven to withdraw to pre-war frontiers by Byzantine counter-offensive

610: Arabs defeat a Sassanid army at Dhu-Qar

626: Unsuccessful siege of Constantinople by Avars and Persians

627: Byzantine Emperor Heraclius invades Sasanian Mesopotamia. Decisive defeat of Persian forces at the battle of Nineveh

628: Kavadh II overthrows Khosrau II and becomes Shahanshah.

628: A devastating plague kills half of the population in Western Persia, including Kavadh II.[139]

628–632: Civil war

632–644: Reign of Yazdegerd III

636: Decisive Sassanid defeat at the Battle of al-Qādisiyyah during the Islamic conquest of Iran

641: The Muslims defeats a massive Sassanid army with heavy casualties during the Battle of Nihawānd

644: The Muslims conquers Khorasan, Yazdegerd III becomes a hunted fugitive

651: Yazdegerd III fled eastward from one district to another, until at last he was killed by a local miller for his purse at Merv (present-day Turkmenistan), ending the dynasty.[142] His son, Peroz III, and many others went into exile in China.[143]

See also

Notes

  1. ^ Whence the New Persian terms Iranshahr and Iran,[144]

References

  1. ^ a b Book Pahlavi spelling: Eranshahr.svg, Inscriptional Pahlavi spelling: 𐭠𐭩𐭥𐭠𐭭𐭱𐭲𐭥𐭩
  2. ^ a b (Wiesehofer 1996)
  3. ^ "CTESIPHON – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. Retrieved 2013-12-16. 
  4. ^ Encyclopedia of the Peoples of Africa and the Middle East, Vol.1, Ed. Jamie Stokes, (Infobase Publishing, 2009), 601.
  5. ^ a b Chyet, Michael L. (1997). Afsaruddin, Asma; Krotkoff, Georg; Zahniser, A. H. Mathias, eds. Humanism, Culture, and Language in the Near East: Studies in Honor of Georg Krotkoff. Eisenbrauns. p. 284. ISBN 978-1-57506-020-0. In the Middle Persian period (Parthian and Sassanid Empires), Aramaic was the medium of everyday writing, and it provided scripts for writing Middle Persian, Parthian, Sogdian, and Khwarezmian. 
  6. ^ http://books.google.dk/books?id=sP_hVmik-QYC&pg=PA179&dq=encyclopedia+islam+khusraw&hl=da&sa=X&ei=B-LGUsf8DYnR4QT-loGgBg&ved=0CEcQ6AEwAw#v=onepage&q=encyclopedia%20islam%20khusraw&f=false
  7. ^ Parvaneh Pourshariati, Decline and Fall of the Sasanian Empire: The Sasanian-Parthian Confederacy and the Arab Conquest of Iran, I.B. Tauris, 2008. (p. 4)
  8. ^ Security and Territoriality in the Persian Gulf: A Maritime Political Geography by Pirouz Mojtahed-Zadeh, page 119
  9. ^ Fattah, Hala Mundhir (2009). A Brief History Of Iraq. Infobase Publishing. p. 49. ISBN 978-0-8160-5767-2. Historians have also referred to the Sassanian Empire as the Neo-Persian Empire. 
  10. ^ "A Brief History". Culture of Iran. Archived from the original on October 11, 2007. Retrieved 11 September 2009. 
  11. ^ (Shapur Shahbazi 2005)
  12. ^ Norman A. Stillman The Jews of Arab Lands pp 22 Jewish Publication Society, 1979 ISBN 0827611552
  13. ^ International Congress of Byzantine Studies Proceedings of the 21st International Congress of Byzantine Studies, London, 21–26 August 2006, Volumes 1-3 pp 29. Ashgate Pub Co, 30 sep. 2006 ISBN 075465740X
  14. ^ Khaleghi-Motlagh, Derafš-e Kāvīān
  15. ^ Hourani, p. 87.
  16. ^ J. B. Bury, p. 109.
  17. ^ Will Durant, Age of Faith, (Simon and Schuster, 1950), 150; Repaying its debt, Sasanian art exported it forms and motives eastward into India, Turkestan, and China, westward into Syria, Asia Minor, Constantinople, the Balkans, Egypt, and Spain..
  18. ^ "Transoxiana 04: Sasanians in Africa". Transoxiana.com.ar. Retrieved 2013-12-16. 
  19. ^ Sarfaraz, pp. 329–330
  20. ^ a b "Iransaga: The art of Sassanians". Artarena.force9.co.uk. Retrieved 2013-12-16. 
  21. ^ Abdolhossein Zarinkoob: Ruzgaran: tarikh-i Iran az aghz ta saqut saltnat Pahlvi, page 305
  22. ^ Frye 2005, p. 461
  23. ^ Farrokh 2007, p. 178
  24. ^ Zarinkoob 1999, p. 194 198
  25. ^ Farrokh 2007, p. 180
  26. ^ Frye & 2005 p-465 466
  27. ^ Frye 2005, p. 466 467
  28. ^ "5.1-6". Livius.org. 2007-07-08. Retrieved 2013-12-16. 
  29. ^ Dodgeon-Greatrex-Lieu 2002, p. 24 28
  30. ^ Frye 1993, p. 124
  31. ^ a b Frye 1993, p. 125
  32. ^ Southern 2001, p. 235 236
  33. ^ Frye 1993, p. 126
  34. ^ Southern
  35. ^ Zarinkoob 1999, p. 197
  36. ^ Frye 1968, p. 128
  37. ^ Zarinkoob 1999, p. 199
  38. ^ Barnes, Constantine and Eusebius, p. 18.
  39. ^ a b Barnes, Constantine and Eusebius, p. 18; Potter, The Roman Empire at Bay, p. 293.
  40. ^ Michael H. Dodgeon, Samuel N. C. Lieu (1991). Galienus conquests:Google Book on Roman Eastern Frontier (part 1). Routledge. Retrieved 2013-12-16. 
  41. ^ Zarinkoob 1999, p. 200
  42. ^ Agathias, Histories, 25, 2-5 translated by Dodgeon-Greatrex-Lieu (2002), I, 126
  43. ^ Zarinkoob 1999, p. 206
  44. ^ Blockley 1998, p. 421
  45. ^ a b Frye 1968, p. 137 138
  46. ^ a b Neusner 1969, p. 68
  47. ^ Bury 1923
  48. ^ "XIV.1". Penelope.uchicago.edu. Retrieved 2013-12-16. 
  49. ^ Frye 1993, p. 145
  50. ^ Greatrex-Lieu (2002), II, 37–51
  51. ^ "History of Iran, Chapter V:Sassanians". Retrieved 2009-09-17. 
  52. ^ Zarinkoob, p. 218
  53. ^ Zarinkoob, p. 217
  54. ^ a b Zarinkoob, p. 219
  55. ^ a b Khodadad Rezakhani. "Iranologie History of Iran Chapter V: Sasanians". Iranologie.com. Retrieved 2013-12-16. 
  56. ^ Zarinkoob, p. 229.
  57. ^ a b c "Richard Frye "The History of Ancient Iran"". Fordham.edu. Retrieved 2013-12-16. 
  58. ^ For more on the reforms of Khosrau I, visit http://www.iranchamber.com/history/articles/reforms_of_anushirvan.php.
  59. ^ a b c d e f "Iran Chamber Society: The Sassanid Empire, 224–642 AD". Iranchamber.com. Retrieved 2013-12-16. 
  60. ^ a b Haldon (1997), 46; Baynes (1912), passim; Speck (1984), 178
  61. ^ Howard-Johnston 2006, p. 291
  62. ^ Zarinkoob, pp. 305–317
  63. ^ Bashear, Suliman, Arabs and others in Early Islam, p. 117
  64. ^ The Caliphs and Their Non-Muslim Subjects. A. S. Tritton, pg.139.
  65. ^ "DABUYIDS – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. Retrieved 2013-12-16. 
  66. ^ "BADUSPANIDS – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. Retrieved 2013-12-16. 
  67. ^ Stokvis A.M.H.J.,, pp. 112, 129.
  68. ^ [1] Guitty Azarpay "The Near East in Late Antiquity The Sasanian Empire"
  69. ^ Daryaee 2008, p. 125.
  70. ^ Sarfaraz, p. 344
  71. ^ a b c d e f Durant.
  72. ^ Nicolle, p. 10
  73. ^ Nicolle, p. 14
  74. ^ Wiesehöfer, Ancient Persia, or the Cambridge History of Iran, vol. 3
  75. ^ Daryaee, Touraj (2009). Sasanian Persia: The Rise and Fall of an Empire. New York NY: I.B. Tauris & Co Ltd. pp. 45–51. 
  76. ^ a b Kaveh Farrokh, Angus McBride (July 13, 2005). Sassanian elite cavalry AD 224-642. Osprey Publishing. p. 23. 
  77. ^ Vadim Mikhaĭlovich Masson, History of Civilizations of Central Asia, Vol.II, (UNESCO, 1996), 52.[2]
  78. ^ Kaveh Farrokh (2007). Shadows in the desert: ancient Persia at war. Osprey Publishing. p. 237. 
  79. ^ Daryaee, Touraj (2009). Sasanian Persia: The Rise and Fall of an Empire. New York NY: I.B. Tauris & Co Ltd. pp. 46–47. 
  80. ^ Daryaee 2008, p. 47.
  81. ^ Michael Mitterauer, Gerald Chapple (July 15, 2010). Why Europe?: The Medieval Origins of Its Special Path. University of Chicago Press. p. 106. 
  82. ^ Yarshater, Ehsan (1983). The Cambridge History of Iran Volume 3 (1): The Seleucid, Parthian and Sasanian Periods. Cambridge: Cambridge University Press. pp. Chapter 15. 
  83. ^ Shahbazi, A. Sh. "History of Iran: Sassanian Army". Retrieved 10 December 2012. 
  84. ^ Nicolle, pp. 15–18
  85. ^ a b c Frye Ancient Iran
  86. ^ Farrokh 2007, 237
  87. ^ Kaveh Farrokh (2007), Shadows in the desert: ancient Persia at war, Osprey Publishing, p. 274, ISBN 1-84603-108-7, retrieved 2010-06-29 
  88. ^ Zarinkoob, p. 239
  89. ^ "BORZŪYA – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. Retrieved 2013-12-16. 
  90. ^ a b Daniel, p. 57
  91. ^ a b c d e Daryaee 2008, pp. 39-40.
  92. ^ Daryaee 2008, pp. 40-41.
  93. ^ a b Daryaee 2008, p. 41.
  94. ^ a b Daryaee 2008, p. 42.
  95. ^ a b c Morony 2005, p. 92.
  96. ^ a b Nicolle, p. 11
  97. ^ These four are the three common "Indo-Euoropean" social tripartition common among ancient Iranian, Indian and Romans with one extra Iranian element (from Yashna xix/17). cf. Frye, p. 54.
  98. ^ Kāẓim ʻAlamdārī. Why the Middle East Lagged Behind: The Case of Iran. University Press of America. p. 72. 
  99. ^ a b Zarinkoob, p. 201
  100. ^ Farazmand, Ali (1998) “Persian/Iranian Administrative Tradition", in Jay M. Shafritz (Editor), International Encyclopedia of Public Policy and Administration. Boulder, CO: Westview Press, pp 1640–1645 – Excerpt: "Persians never practiced mass slavery, and in many cases the situations and lives of semi-slaves (prisoners of war) were in fact better than the common citizens of Persia." (pg 1642)
  101. ^ a b c Daryaee 2008, pp. 58-59.
  102. ^ a b K. D. Irani, Morris Silver, Social Justice in the Ancient World , 224 pp., Greenwood Publishing Group, 1995, ISBN 0-313-29144-6, ISBN 978-0-313-29144-9 (see p.87)
  103. ^ Jona Lendering (2006-03-31). "Sasanian crowns". Livius.org. Retrieved 2013-06-30. 
  104. ^ Iranian cultural heritage news agency (CHN)[dead link]
  105. ^ Parviz Marzban, p.36
  106. ^ Fergusson, History of Architecture, vol. i, 3rd edition, pp. 381−3.
  107. ^ a b Tafazzoli & Khromov, p. 48
  108. ^ a b Nicolle, p. 6
  109. ^ "Sassanids Used Commercial Labels: Iranian Archeologists". Payvand. 21 August 2009. Retrieved 2009-09-25. 
  110. ^ Frye, p. 325
  111. ^ Sarfaraz, p. 353
  112. ^ a b Ehsan Yarshater. The Cambridge History of Iran: The Seleucid, Parthian and Sasanian Periods, (Cambridge University Press, 1983), pp. 879–880.
  113. ^ a b Manfred Hutter. Numen, Vol. 40, No. 1, "Manichaeism in the Early Sasanian Empire", (BRILL, 1993), pp. 5–9
  114. ^ a b c d e f Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices, 2nd edition. Mary Boyce, (Routledge; Dec 2000).
  115. ^ Mark Boyce. Their Religious Beliefs and Practices The Library of Religious Beliefs and Practices. pp. 123–125. 
  116. ^ Alexander A. Vasiliev, History of the Byzantine Empire, 324–1453, Vol. I, (University of Wisconsin Press, 1980), 96-97.
  117. ^ Front Cover Jamsheed Kairshasp Choksy (1997). Conflict and Cooperation: Zoroastrian Subalterns and Muslim Elites in Medieval Iranian Society. Columbia University Press. p. 5. 
  118. ^ Ahmad Hasan Dani, B. A. Litvinsky. History of Civilizations of Central Asia: The crossroads of civilizations, A.D. 250 to 750. UNESCO. p. 410. 
  119. ^ Zarinkoob, p. 272
  120. ^ Zarinkoob, p. 207
  121. ^ Jona Lendering. "Livius article on Sassanid Empire". Livius.org. Retrieved 2013-12-16. 
  122. ^ Daryaee 2008, pp. 99-100.
  123. ^ Daryaee 2008, pp. 116-117.
  124. ^ a b Daryaee 2008, p. 101.
  125. ^ Christopher Brunner 1975, p. 754.
  126. ^ Christopher Brunner 1975, p. 755.
  127. ^ Christopher Brunner 1975, p. 763.
  128. ^ a b Christopher Brunner 1975, pp. 772-773.
  129. ^ Daryaee 2008, p. 102.
  130. ^ Sasanian Iran, 224- 651 AD: portrait of a late antique empire - Page 20
  131. ^ The Iranians: Persia, Islam and the soul of a nation - Page 33
  132. ^ Bury, p. 109
  133. ^ The fire, the star and the cross by Aptin Khanbaghi(2006) pg 6
  134. ^ A. Khanbaghi(2006) pg 9
  135. ^ "Parsi population in India declines". Payvand's Iran News ... Payvand. September 7, 2004. Retrieved 3 September 2009. 
  136. ^ "SHAPUR II – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. 2009-07-20. Retrieved 2013-12-16. 
  137. ^ "BYZANTINE-IRANIAN RELATIONS – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. 1990-12-15. Retrieved 2013-12-16. 
  138. ^ "YAZDEGERD II – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. 2012-10-19. Retrieved 2013-12-16. 
  139. ^ a b c "SASANIAN DYNASTY – Encyclopaedia Iranica". Iranicaonline.org. 2005-07-20. Retrieved 2013-12-16. 
  140. ^ John W Barker, Justinian and the later Roman Empire, 118.
  141. ^ John W Barker, Justinian and the later Roman Empire, (University of Wisconsin Press, 1966), 118.
  142. ^ "All about Oscar". P2.www.britannica.com. 2001-09-11. Retrieved 2013-06-30. 
  143. ^ "Pirooz in China". Chinapage.com. 2000-08-11. Retrieved 2013-06-30. 
  144. ^ MacKenzie, D. N. (2005), A Concise Pahlavi Dictionary, London & New York: Routledge Curzon, p. 120, ISBN 0-19-713559-5 

Bibliography

Further reading

  • Christensen, A (January 2, 1939), "Sassanid Persia", in Cook, S. A., The Cambridge Ancient History, XII: The Imperial Crisis and Recovery (A.D. 193–324), Cambridge: Cambridge University Press, ISBN 0-521-04494-4 
  • Oranskij, I. M. (1977), Les langues Iraniennes (translated by Joyce Blau) (in French), Paris: Klincksieck, ISBN 978-2-252-01991-7 
  • Michael H. Dodgeon, Samuel N. C. Lieu. The Roman Eastern frontier and the Persian Wars (AD 226-363). Part 1. Routledge. London, 1994 ISBN 0-415-10317-7
  • Labourt, J. Le Christianisme dans l'empire Perse, sous la Dynastie Sassanide (224-632). Paris: Librairie Victor Lecoffre, 1904.
  • Edward Thomas (1868), Early Sassanian inscriptions, seals and coins, London: Trübner, p. 137, retrieved 2011-07-05 (Original from the Bavarian State Library)
  • Edward Thomas (1868), Early Sassanian inscriptions, seals and coins, London: Trübner, p. 137, retrieved 2011-07-05 (Original from the New York Public Library)

External links