دانم که ندانم

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

دانم که ندانم(به یونانی: ἓν οἶδα ὅτι οὐδὲν οἶδα)‏(به لاتین: scio me nescire یا scio me nihil scire) نقل‌قولی بسیار مشهور از سقراط فیلسوف یونانی است.

تعابیر ممکن[ویرایش]

نفی امکان کسب معرفت توسط انسان[ویرایش]

یکی از معانی که از این جمله برداشت شده‌است، این است که انسان هرگز نمی‌تواند چیزی را به یقین بداند. پرسشی که اینجا مطرح می‌شود اینست که اگر هیچ نمی‌تواند بداند، پس چگونه می‌داند که هیچ چیز نمی‌داند؟ برخی این تعبیر را تحت عنوان پارادوکس سقراط، نوعی پارادوکس دروغگو برشمرده‌اند.

اما حالت دیگر اینست که گفته شود منظور سقراط این بوده که انسان هرگز نمی‌تواند چیزی راجع به جهان خارج را به یقین بداند، امّا از احوالات درونی خود به یقین می‌تواند معرفت یابد؛ پس می‌تواند بگوید که راجع به جهان خارج به یقین چیزی نمی‌داند و تناقضی پیش نمی‌آید.[۱]

ناچیزشمردن معرفت کسب‌شده توسط انسان[ویرایش]

تعبیر دیگری که از سخن سقراط ممکن است، این است که منظور او این بوده که او علم ناچیزی دارد، آن‌قدر ناچیز که در برابر مجهولات او این علم صفر است. چنان که در شرح محاکمهٔ سقراط آمده که سقراط می‌گوید که یک‌بار از معبد دلفی دربارهٔ داناترین افراد پرسیده‌اند و پاسخ آمده که از سقراط داناتر نیست. سقراط خود از این بابت مبهوت و متحیّر است؛ زیرا او می‌داند که دانشی ندارد؛ و خدا نیز ممکن نیست دروغ بگوید.

او سرانجام به این نتیجه می‌رسد که «فقط خدا داناست.» با این حساب چرا خدا سقراط را داناترین آدمیان دانسته است؟ سقراط این‌گونه پاسخ می‌دهد که منظور خدا شخص سقراط نیست، بلکه خدا نام سقراط را از باب مثال به کار برده است؛ مانند اینکه بگوید «کسی داناست که مانند سقراط بداند که دانایی‌اش هیچ ارزشی ندارد.»[۲]

جهل بسیط و جهل مرکب[ویرایش]

برای توضیح بیش‌تر با تمایز میان معرفت به سواء-معرفت و معرفت به معرفت؛ می‌توان جهل را به دوگونهٔ مطلق(بسیط) و مرکّب تقسیم نمود. جهل بسیط آن است که انسان چیزی را نمی‌داند ولی خودش هم می‌داند که نمی‌داند، در این حالت ممکن است در مقام کسب دانایی آن برآید.[۳] ولی جهل مرکب آن است که انسان نمی‌داند، ولی نمی‌داند که نمی‌داند و مثلاً به خاطر غرور، فکر می‌کند که می‌داند.[۳]

جهل مرکب یا نادانی به نادانی (نمی‌دانم که نمی‌دانم) گونه‌ای از نادانی است که شخص به نادانی خود آگاه نیست و خود را آگاه می‌پندارد. و به همین خاطر به دنبال برطرف کردن نادانی خود نیز نخواهد رفت، زیرا که علم به نادانی است که انسان را به سوی برطرف کردن نادانی خود می‌کشاند. [۴] [۵]

جملات زیر اشاره به همین مطلب دارند:

و همچنین در شعر زیر اشاره به نادانی (دانستن به ندانستن) خود می‌کند:

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت واخر به کمال ذره‌ای راه نیافت
  • سنایی:«رنجش هر کسی ز یک چیز است رنجش من ز نیم دیوانه‌است»[۳]
  • خیام نیز در اشاره به نادانی خود چنین می‌گوید:
هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد


البته ممکن است از نادانی در بالا اشتباه برداشت شود، در بالا منظور از «هیچ» و یا «نادانی» آن است که آن‌قدر دانسته‌ها بسیار است که دانسته‌های ما تقریباً چیزی نیست هرکس همین را بداند که نمی‌داند (چه قدر نمی‌داند، چون میل به ندانستن (کامل) دارد، چنین می‌آید که نمی‌داند) خود ارزشمند است چنان که ابن سینا می‌گوید با این که دل یک موی (بسیار ناچیز) را شکافت (بسیار به دانستن پرداخت) اما حتی یک موی را هم نتوانست کاملاً بداند و یا خیام که می‌گوید با همۀ پیگیری‌هایش برای یادگیری علم (گرچه دانش، علم نیست ولی علم، دانش است) هیچ‌چیز یاد نگرفت. (چون مقدار دانسته‌هایش به صفر میل دارد، هیچ می‌آید)

پانویس[ویرایش]

  1. Stokes, Michael (1997). Apology of Socrates. Warminster: Aris & Phillips. p. 18. ISBN 0-85668-371-X. 
  2. برتراند راسل. «فصل یازدهم:سقراط». در تاریخ فلسفه غرب، جلد اول:فلسفه قدیم. ترجمهٔ نجف دریابندری. چاپ اول. تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، ۱۳۴۰. صفحه ۷۸ تا ۸۶. 
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ خطر جهل مرکب
  4. «پژوهشکده باقرالعلوم». 
  5. «کتابخانه طهور».