حمیر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish
پادشاهی حمیر
مملکة حِمْیَر
[[پادشاهی سبا|]]
۱۱۰ قبل از میلاد–۵۲۵ بعد از میلاد
پادشاهی حمیر (قرمز) در سدۀ سوم
پایتخت ظفار
صنعا (از ابتدای سدۀ چهارم)
زبان‌(ها) حمیری
دین دین باستانی سامی و بعد از سال ۳۹۰ بعد از میلاد یهودیت
دولت پادشاهی
شاه
 - ۴۹۰-۵۰۰ ابوکریبه اسد
 - ۵۰۰-۵۱۰ ذوشناتیر
 - ۵۱۰ ذوشناتیر
 - ۵۱۰-۵۲۵ ذونواس
دوره تاریخی تاریخ باستان
 - تأسیس ۱۱۰ قبل از میلاد
 - فروپاشی ۵۲۵ بعد از میلاد
مجسمه برنزی متعلق به ذمر علی یهبر دوم، از پادشاهان حمیری سده ۴ میلادی

پادشاهی حِمیَر (دوران شکوفایی: ۱۱۰ پیش از میلاد تا ۵۲۰ میلادی) از پادشاهی‌های قدیم یمن بود. پایتخت این پادشاهی نخست شهر ظَفار و سپس شهر صنعای امروزی بود. حمیری‌ها قلمرو سبایی‌ها را که در همسایگی قرار داشتند (برای نخستین بار) در حدود سال ۲۵ پیش از میلاد تسخیر کردند و پس از آن در حدود ۲۰۰ میلادی پادشاهی قَتَبان و در حدود ۳۰۰ میلادی حضرموت را تصرف کردند. پادشاهی حمیر با پادشاهی سبا رقابت و کشمکش داشت تا این‌که حمیری‌ها سرانجام توانستند در حدود ۲۸۰ میلادی سبایی‌ها را به‌طور کامل به زانو درآورند. پادشاهی حمیر پس از آن هم‌چنان دوام داشت تا این‌که در ۵۲۵ میلادی بر اثر حملات مسیحیان فروپاشید.

پادشاهی حمیر براساس نظر اغلب تاریخدانان به دو دورهٔ پادشاهی تقسیم می‌شود: دوره اول «ملوک سبا و ذی ریدان» (۱۱۵ ق. م تا۳۰۰ م) و دوره دوم «ملوک ذی ریدان و حضرموت و یمنت» (۳۰۰ م تا۵۲۵ م) که حمیری‌ها در سرزمین‌های جنوبی اعراب حضور پیدا کردند. از این رو این دو دوره را به نام‌های دولت حمیر اول و دولت حمیر دوم نامگذاری کرده‌اند.

دولت حمیر اول[ویرایش]

بنیانگذار این دولت: «آل شرح بن یخضب» بوده که کاخ تاریخی «غَمَدان» را بنا نهاد و مقر حکم خود قرار داد. آثار این کاخ هنوز در یمن باقی است. عمر این دولت از سال ۱۱۵ قبل از میلاد تا سال ۳۰۰ میلادی بوده‌است.

دولت حمیر دوم[ویرایش]

بنیانگذار این دولت: «شِمَر یهرعش بن ناشر النعم» ازسال ۳۰۰ میلادی تا نهایت سال ۵۲۵ میلادی بوده‌است.

تاریخدانان معتقدند که شمر بن یهرعش به پادشاه «سبأ و ذی ریدان و حضرموت ویمنت» معروف بوده و نامش به نام تُّبَع در قرآن آمده‌است.

در اواخر قرن دوم قبل از میلاد منازعات داخلی و تحولات شدیدی در یمن پیدا شد. از طرفی علاوه بر دولت‌های موجود، یعنی سبأ وقتبان و حضرموت، چند عامل جدید در یمن ظهور می‌کند که یکی از آن‌ها رؤسا یا امرای قلعه و قصر ریدان واقع در ظفار و دیگری قوم حمیر در مغرب یمن و سومی حبشه یمن که ظاهراً در ساحل غربی یمن استقرار داشته بودند جنگ‌هایی میان این اقوام درگرفت که گاهی دسته‌بندی‌های مختلف و متناقض پیدا می‌شد یعنی گاهی سبأ وحضرموت ضد ریدانی‌ها و گاهی حمیر و حضرموت ضد سبأ جنگ می‌کنند.

پادشاه حبشه «جدروت» گاهی با این دسته و گاهی با آن دسته همکاری می‌کرد، داستان این تحولات و جنگ‌ها چنان‌که از کتیبه‌ها به دست می‌آید مفصل و بسیار پیچیده‌است.

پادشاه حبشه جدروت که باخانواده سلاطین اصلی سبأ خصومت داشت با همدانی‌ها اتحاد بست ودولت همدانی سبأ با اتحاد با حبشه وحضرموت ضد حمیری‌ها وریدانی‌ها که برای همه دول یمن بزرگ‌ترین خطر شده بودند جنگ نمود وعاقبت آن‌ها را مغلوب ساخت و خود را پادشاه سبأ و ذوریدان نامید و در واقع سلطنت متحده سبأ، ریدان و حمیر را داشت به‌طوری‌که ظاهراً ریدان و حمیر مقهور و تابع سبأ نبوده بلکه این قبائل همه در دولت شرکت داشته‌اند.

کتب جغرافیون اسلامی، ریدان را قلعه و قصری در ظفار شمالی یمن «در علو یحضب» شمرده و ظفار را هم پایتخت حمیریان می‌دانند و نیز در کتابی رومی به نام «دریا نوردی دریای اریتره» که مولفش معلوم نیست و درقرن اول میلادی تألیف شده چنین گوید که حمیری‌ها (هومریت) درقسمت اعظم عربستان تسلط داشته و علاوه بر داخل یمن و سواحل غربی و جنوبی آن تا حدود حضرموت ساحل شرقی آفریقا را نیز در تصرف داشته و پادشاه آن‌ها کریبائل پادشاه مشروع حمیری‌ها و سبائی‌ها در ظفار مقیم بوده و با رومی‌ها روابط دوستانه داشت و این کریبائل ظاهراً همان کریبائل وتر ینعم (یا یُهنم) است که پادشاه سبأ وریدان بوده و در کتیبه‌ها ذکر شده‌است.

بلین نویسنده رومی نیز ضمن حکایت لشکرکشی رومیان به یمن می‌گوید که شمار حمیری‌ها از همه طوائف یمنی بیشتر بوده و از همه این قرائن می‌توان حدس زد که قلعه ریدان امرای محلی داشته و شهرت و اهمیت زیادی کسب کرده و شاید در اواخر مرکز قدرت مملکت قتبان بوده و بعدها طایفه حمیر بدان قلعه دست یافته و در واقع خود ذوریدان شده‌اند.

و چون سبأ و قتبان یک مملکت شد و حمیری‌ها بزرگ‌ترین طوائف این مملکت واحد بودند در نزد ملل دیگر چون رومی‌ها و همچنین عرب‌ها شمالی، مملکت حمیری‌ها نامیده شد که ایرانیان نیز آن خطه را «هاماوران» خواندند که در واقع همان کلمه «حِمیران» است ولی خود دولت آن مملکت به خود اسم سبأ و ذوریدان و به پادشاهان خود «ملوک سبأ وریدان» می‌داده‌است.

استرابون نویسنده یونانی نیز در ذکر حمله رومی‌ها اسم پادشاه را در مریب (مأرب) مقیم است ایلاساروس ثبت می‌کند که قطعاً همان ایلیشرح یحضب [با ضاد مضموم] پادشاه سبأ وریدان کتیبه‌ها است.

اسامی ۳۷ نفر از «ملوک سبا و ذوریدان» که سلاطین دوره سوم باشند یعنی در حدود ۱۱۵ قبل از میلاد تا قریب ۳۰۰ بعد از میلاد مسیح از کتیبه‌ها بدست آمده‌است.

به تدریج نه تنها اقتدار سلطنتی از مأرب به ظفار و ریاست از سبائی‌ها به حمیری‌ها انتقال یافت، به حدی که تاریخدانان عرب این دولت را دولت حمیری اسم می‌دهند، بلکه در عهد این پادشاهان به مرور پایتخت هم رسماً به ظفار منتقل می‌شود.

سبب اصلی این تحولات که در قرن دوم قبل از میلاد در یمن پیش آمد وتغییر اساسی که در نتیجه آن در شکل دولت و تقسیم قوا و تبدیل مرکز حکومت و زوال اهمیت «مأرب» و سبأ و حوادث و صدمات بعد که بر اثر آن پیش آمد درست معلوم نیست ولی پنج واقعه مهم که آن‌ها هم نسبت به یکدیگر بی ربط نبوده‌اند حتماً دخالت عمده در حالت اقتصادی به سبب فروریختن سد مأرب و اجتماعی و در پی آن سیاسی یمن داشته‌اند. آن پنج واقعه عبارت‌اند از:

واقعه اول

دولت آشور و بعد از آن ایران قصد جلو رفتن در داخله خاک عربستان بیش از ولایات سرحدی شمالی و منتهی تا اواسط حجاز نکردند ولی وقتی که دولت جهانگیر روم که به‌طور منظم و با نیت استعماری همه آسیای غربی وآفریقای شمالی و دریای سرخ (بحر احمر یا بحر قلزم) و اقیانوس هند از مشرق و همه اروپا را تا اقیانوس اطلس مطمح نظر و طمع خود ساخته بود و به تدریج پیش رفته آسیای صغیر وشمال سوریه را تسخیر نموده و کم‌کم سوریه و فلسطین را کاملاً در اواسط قرن اول قبل از میلاد به تصرف درآورده و ولایات شمالی عربستان و مملکت نبطی‌ها «مملکت الأنباط» را در دائره نفوذ خود آورده و در نیمه دوم همان قرن به مصر نیز دست یافت و آن مملکت متمدن و پرثروت را ضمیمه مستملکات خویش ساخت، و بر أثر این فتوحات در هر دو ساحل غربی و شرقی بحر احمر پیش رفت ومخرج عمده تجارت بخور «مصر و سوریه» را مالک گردید، سپس به خیال تصرف منبع آن تجارت نیز افتاد و حتی خواست تجارت هند را که بیشتر بواسطه ایران با روم به عمل می‌آمد ویا از راه عمان و هرموز به جنوب عربستان رفته و از آنجا به سوریه می‌رسید، بدست خود گیرد، و حتی بندری برای کشتی‌های خود در عدن و باب‌المندب تأسیس نمود.

از این رو این دولت جهانگشا و جهانگیر که قدرت روزافزون او موجب گسترش فوق‌العاده سرزمینش می‌شد با عربستان و حبشه نیز همسایه شد چنان‌که از طرفی در سودان جلوتر رفته به سواحل جنوب غربی دریای سرخ نزدیک شد و از طرف دیگر به قصد تسخیر شاهراه تجارتی هند و آفریقا، شرقی و جنوبی گسترش یافت.

این لشکرکشی که به سرداری الیوس کالوس دومین والی رومی مصر، به حکم قیصر آوگوست از مصر در سال ۲۴ یا ۲۵ قبل از میلاد صورت پذیرفت داستان درازی دارد.

از طرفی بعدها انتشار آیین نصرانی در حبشه توسط دعاة رومی و ازدیاد روابط دو دولت در نتیجه آن و تمایل دول عربی به ایران در مقابل آن و کشمکش دائمی سیاسی ایران و روم در یمن برشدت این مناقشه وطمع حبشه در یمن به پشتیبانی روم افزود و مخصوصاً کمک کشتی‌های روم در عبور قشون حبشه از دریا به یمن در موقع جنگ عامل مهمی بود.

واقعه دوم

برقرار کردن راه دریائی دریای سرخ و کشتی رانی مستقیم در آن دریا.

واقعه سوم

جنبش حبشه وطمع وی در یمن و لشکرکشی‌های متعدد او به آنجا و تشویق و پشتیبانی دولت روم از حبشه.

واقعه چهارم

انحطاط و ویرانی سد مأرب.

واقعه پنجم

ترقی حمیری‌ها و به وجود آمدن «ملوک سبأ و ذوریدان و حضرموت و یمنت» بوده‌اند.

از حدود سال ۳۰۰ بعد از میلاد تا انقراض دول یمن در دست حبشه در ۵۲۵ میلادی و سپس دور تسلط ایران بر یمن دو دوره دیگر از تاریخ این منطقه وسیع «یمن، حضرموت، عمانات» است که با آغاز اسلام پیش می‌آید.

مراد از یمنت ظاهراً جنوب ومشرق حضرموت ومغرب عمان است که شامل مهره و شاید مشرق مهره نیز بوده‌است و این کلمه ارتباطی بالفظ یمن ندارد.

در نیمه اول قرن چهارم یا حتی از اواخر قرن سوم دولت اکسون (حبشه آفریقا) ممالک یمن را به تصرف خود درآورده و مدتی در دست داشتند ولی بعدها ملوک یمنی همان سلسله سابق قوتی گرفته و حبشی‌ها را از عربستان بیرون راندند و در اوائل نیمه دوم قرن چهارم میلادی باز هم یمن در قلمرو پادشاهان مزبور که نزد تاریخدانان به ملوک حمیر یا تبع «تاء مضموم وباء مفتوح» و جمع آن «تَبابعَه» معروفند درآمد که اسم ۹ پادشاه متوالی از این طبقه با تاریخ سلطنت آن‌ها و ظاهراً یک پادشاه از غیر آن سلسله از کتیبه‌ها به دست آمده‌است که اولین آن‌ها ملکیکرب یُهیمن وآخرین آن‌ها «ذونواس» بود.

ذونواس پیرو دیانت یهودی شد و مسیحیان یمن در اخدود نجران را سوزاند که داستان آن در قرآن به نام «اصحاب اخدود» ذکر شده‌است.

دایره اقتدار دولت یمن در این دوره بسط زیادی گرفته و برحسب بعضی قرائن از یثرب یامدینه تا اقیانوس هند و از سواحل جنوبی دریای سرخ تا سواحل عمان و هرمز تحت نفوذ آن دولت بود.

طبق روایات عربی یکی از پادشاهان حمیری (ظاهراً ابوکریب اسعد کتیبه‌ها و اسعد کامل روایات عرب) در حدود اواخر قرن چهارم میلادی به یثرب (مدینه) رفته و از آنجا علمای یهودی را برای تعلیم دین یهودی به یمن آورد و نظر به کتاب‌های تاریخی رومی، قیصر روم سخصی به نام تئوفیل را برای تبلیغ مسیحیت به عربستان و حبشه فرستاد و وی از پادشاه یمن اجازه تأسیس سه کلیسا در ظفار و عدن و هرمز گرفت.

گویا به جهت حسن روابط که بین دولت‌های یمن و ایران بوده این گسترش نفوذ یمن در مشرق منافات واصطکاکی بانفوذ و قدرت ایران نداشته چه همان‌طور که حبشه، روم را حامی بزرگ خود می‌شمرد، سلاطین عربستان نیز نظر به ایران داشتند و در هرحال ایران را دولت بزرگ دوست خود می‌شمردند.

در کتیبه‌ای که از پادشاه سوم شرحبیل یعفور بدست آمده علاوه برلقب دراز سابق‌الذکر یعنی «پادشاه سبأ وریدان وحضرموت ویمنت» عبارت «و عربهای آن‌ها درجبال و تهامه» اضافه شده وظاهراً اولین دفعه ذکر اسم عرب در اینجا پیش می‌آید که گویا بمعنی اعراب بدوی است و نیز در این کتیبه از شکست سد مأرب در سال ۴۴۹ و ۴۵۰ میلادی و تعمیر آن سخن می‌رود.

دنباله این سلاطین یمن بعد از کشته شدن «ذونواس» و تسلط حبشه به یمن به کلی قطع نشد و از ذوجدن و پس از او «ذُویَزَن» گاهی سخن می‌رود و ظاهراً «سیف بن ذی یزن» که عاقبت به کمک پادشاه ایران انوشیروان حبشی‌ها را از یمن اخراج کرد از اخلاف همین خانواده بوده‌است.

ممالک یمن (یمن، عمانات، حضرموت) نزدیک پنجاه سال در دست حبشی‌ها ماند و سمیفع واریاط و بعد ابرهه اشرم وپسرش یکسوم و بعد برادر وی مسروق بن ابرهه در آنجا سلطنت داشتند که از هرحیث جز عنوان تحت‌الحمایگی یا تابعیت پادشاه حبشه آفریقا مستقل بودند.

حوزه نفوذ وقلمرو دولت یمن در دوره ملوک حمیر اخیر و حبشی‌ها تا جنوبی‌ترین قلمرو غسانیان و ملوک حیره می‌رسید و در واقع جنوب حجاز و شاید تا مدینه اِسماً تابع آن‌ها بوده اگرچه در عمل جز تعیین رؤسای قبائل معدی و کنده نقش مستقیم زیادی نداشته‌اند.

منابع[ویرایش]

  • کتاب «قتبان و سبا» چاپ لندن سال ۱۹۵۵ میلادی.
  • دکتر: السید عبدالعزیز، بن سالم، (تاریخ العرب فی العصر الجاهلیة) ، دارالنهضة العربیة چاپ سال ۱۹۷۸ میلادی به (عربی).
  • دکتر:جبرائیل، جبور، سلیمان، (الأمراء والقبائل) دارالعلم للملایین: بیرت، چاب اول، انتشار سال ۱۹۸۸ میلادی. (به عربی).

الصنعانی، محمد بن یحیی بن عبدالله بن احمد، الیمانی. (اَلأنَباءَ عَن دُولةَ بَلقِیسَ وَ سَبأَ) ، منشورات دارالیمنیة للنشر والتوزیع، صنعاء، چاپ وانتشار سال ۱۹۸۴ میلادی به (عربی).

Himyarite Kingdom

𐩢𐩣𐩺𐩧𐩣
110 BCE–525 CE
CapitalZafar
Sana'a (from the beginning of the 4th century)[1]
Common languagesḤimyarite
Religion
Paganism
Judaism after 390 CE
GovernmentMonarchy
King 
• 275–300 CE
Shammar Yahri'sh
• 390–420 CE
Abu Karib As'ad
• 510s–525 CE
Yusuf Ash'ar Dhu Nuwas
Historical eraAntiquity
• Established
110 BCE
• Disestablished
525 CE
Preceded by
Succeeded by
Sabaeans
Kingdom of Aksum

The Ḥimyarite Kingdom (Arabic: مملكة حِمْيَر‎, Mamlakat Ḥimyar, Himyaritic: 𐩢𐩣𐩺𐩧𐩣, Hebrew: ממלכת חִמְיָר) (fl. 110 BCE–520s CE), historically referred to as the Homerite Kingdom by the Greeks and the Romans, was a kingdom in ancient Yemen. Established in 110 BCE, it took as its capital the ancient city of Zafar, to be followed at the beginning of the 4th century by what is the modern-day city of Sana'a.[1] The kingdom conquered neighbouring Saba' in c. 25 BCE (for the first time), Qataban in c. 200 CE, and Haḍramaut c. 300 CE. Its political fortunes relative to Saba' changed frequently until it finally conquered the Sabaean Kingdom around 280.[2] Himyar then endured until it finally fell to invaders from the Kingdom of Aksum in 525 CE.[3]

History

The Ḥimyarite Kingdom maintained nominal control in Arabia until 525. Its economy was based on agriculture, and foreign trade centered on the export of frankincense and myrrh. For many years, the kingdom was also the major intermediary linking East Africa and the Mediterranean world. This trade largely consisted of exporting ivory from Africa to be sold in the Roman Empire. Ships from Ḥimyar regularly travelled the East African coast, and the state also exerted a large amount of Influence both cultural, religious and political over the trading cities of East Africa whilst the cities of East Africa remained independent. The Periplus of the Erythraean Sea describes the trading empire of Himyar and its ruler "Charibael" (probably Karab'il Watar Yuhan'em II), who is said to have been on friendly terms with Rome:

23. And after nine days more there is Saphar, the metropolis, in which lives Charibael, lawful king of two tribes, the Homerites and those living next to them, called the Sabaites; through continual embassies and gifts, he is a friend of the Emperors.

Early period (115 BC until 300 AD)

The "Homerite Kingdom" is described in the southern tip of the Arabian peninsula in the 1st century Periplus of the Erythraean Sea.

During this period, the Kingdom of Ḥimyar conquered the kingdoms of Saba' and Qataban and took Raydan/Zafar for its capital instead of Ma'rib; therefore, they have been called Dhu Raydan (Arabic: ذو ريدان). In the early 2nd century AD Saba' and Qataban split from the Kingdom of Ḥimyar; yet in a few decades Qataban was conquered by Hadhramaut (conquered in its turn by Ḥimyar in the 4th century), whereas Saba' was finally conquered by Ḥimyar in the late 3rd century.[5]

Ẓafār's ruins cover scattered over 120 hectare on Mudawwar Mountain 10 km north-north-west of the town of Yarim.[6] Early, Empire and Late/Post art periods have been identified.[7]

Ẓafār was first agriculturally self-sufficient. The 6th century reveals a drastic loss of towns and population. Until the early 3rd century, trade flourished. Later it failed perhaps because of the Nabataean domain over the north of Ḥijāz and because of intertribal warfare. Families of Qaḥṭān were disunited and scattered over Arabia, particularly to the east.

Bronze statue of Dhamarʿalīy Yuhbabirr "King of Saba, Dhu Raydan, Hadhramawt and Yamnat" (Himyarite Kingdom) 170-180 AD.

Jewish monarchy

The Himyarite kings appear to have abandoned polytheism and converted to Judaism around the year 380, several decades after the conversion of the Ethiopian Kingdom of Aksum to Christianity (328). No changes occurred in the people's script, calendar, or language (unlike at Aksum after its conversion).[8] This date marks the end of an era in which numerous inscriptions record the names and deeds of kings, and dedicate buildings to local (e.g. Wagal and Simyada) and major (e.g. Almaqah) gods. From the 380s, temples were abandoned and dedications to the old gods ceased, replaced by references to Rahmanan, "the Lord of Heaven" or "Lord of Heaven and Earth".[9] The political context for this conversion may have been Arabia's interest in maintaining neutrality and good trade relations with the competing empires of Byzantium, which first adopted Christianity under Constantine the Great and the Sasanian Empire, which alternated between Zurvanism and Manichaeism.[10]

One of the first Jewish kings, Tub'a Abu Kariba As'ad (r. 390–420), is believed to have converted following a military expedition into northern Arabia in an effort to eliminate Byzantine influence. The Byzantine emperors had long eyed the Arabian Peninsula and sought to control the lucrative spice trade and route to India. The Byzantines hoped to establish a protectorate by converting the inhabitants to Christianity. Some progress had been made in northern Arabia but they had little success in Ḥimyar.[10]

Abu-Kariba's forces reached Yathrib and, meeting no resistance, they passed through the city, leaving the king's son behind as governor. Abu-Kariba soon received news that the people of Yathrib had killed his son. He turned back in order to wreak vengeance on the city. After cutting down the palm trees from which the inhabitants derived their main income, he laid siege to the city. The Jews of Yathrib fought side by side with their pagan neighbors.

During the siege Abu-Kariba fell severely ill. Two Jewish scholars in Yathrib, Ka'ab and Asad by name, called on the king in his camp and used their knowledge of medicine to restore him to health. While attending the king, they pleaded with him to lift the siege and make peace. The sages' appeal is said to have persuaded Abu-Kariba; he called off his attack and also embraced Judaism along with his entire army. At his insistence, the two Jewish scholars accompanied the Ḥimyarite king back to his capital, where he demanded that all his people convert to Judaism. Initially, there was great resistance. After an ordeal had justified the king's demand and confirmed the truth of the Jewish faith, many Himyarites supported Judaism. Some historians argue that the people were not motivated by politics, but that Judaism, by its philosophical, simplistic, and austere nature, was attractive to the nature of the Semitic people.[11]

Abu-Kariba continued to engage in military campaigns and met his death under unclear circumstances. Some scholars believe that his own soldiers killed him. He left three sons, Ḥasan, 'Amru, and Zorah, all of whom were minors at the time. After Abu-Kariba's demise, a pagan named Dhū-Shanatir seized the throne.[10] In the reign of Subahbi'il Yakkaf, Azqir, the son of Abu Karib Assad and serving as a Christian missionary from Najrān, was put to death after he had erected a chapel with a cross. Christian sources interpret the event as a martyrdom at Jewish hands: the site for his execution, Najrān, was said to have been chosen on the advice of a rabbi,[12] but indigenous sources do not mention persecutions on the grounds of faith. His death may have been intended to deter the extension of Byzantine influence.[13]

The first Aksumite invasion took place sometime in the 5th century and was triggered by the persecution of Christians. Two Christian sources, including the Zuqnin Chronicle once attributed to Dionysius I Telmaharoyo, which was written more than three centuries later, say that the Himyarite king prompted the killings by stating, "This is because in the countries of the Romans the Christians wickedly harass the Jews who live in their countries and kill many of them. Therefore I am putting these men to death."[14] In retaliation the Aksumites invaded the land and thereafter established a bishopric and built Christian churches in Zafar.

The Jewish monarchy in Ḥimyar ended with the reign of Yṳsuf, known as Dhū Nuwās, who in 523 attacked the Christian population of Najrān. [15] By the year 500, on the eve of the regency of Marthad'īlān Yanūf (c. 500-515) the kingdom of Himyar exercised control over much of the Arabian peninsula.[16] It was during his reign that the Himyarite kingdom began to become a tributary state of Aksum, the process concluding by the time of the reign of Ma'dīkarib Yafur (519–522), a Christian appointed by the Aksumites.

A coup d'état ensued, with Dhu Nuwas, who had attempted to overthrow the dynasty several years earlier, assuming authority after killing the Aksumite garrison in Zafār. He proceeded to engage the Ethiopian guards, and their Christian allies in the Tihāma coastal lowlands facing Abyssinia. After taking the port of Mukhawān, where he burnt down the local church, he advanced south as far as the fortress of Maddabān overlooking the Bab-el-Mandeb, where he expected Kaleb Ella Aṣbeḥa to land his fleet.[9] The campaign eventually killed between 11,500 and 14,000, and took a similar number of prisoners.[16] Mukhawān became his base, while he dispatched one of his generals, a Jewish prince named Sharaḥ'īl Yaqbul dhu Yaz'an, against Najrān, a predominantly Christian oasis, with a good number of Jews, who had supported with troops his earlier rebellion, but refused to recognize his authority after the massacre of the Aksumite garrison. The general blocked the caravan route connecting Najrān with Eastern Arabia.[9]

Religious culture

During this period, references to pagan gods disappeared from royal inscriptions and texts on public buildings, and were replaced by references to a single deity. Inscriptions in the Sabean language, and sometimes Hebrew, called this deity Rahman (the Merciful), “Lord of the Heavens and Earth,” the “God of Israel” and “Lord of the Jews.” Prayers invoking Rahman's blessings on the “people of Israel” often ended with the Hebrew words shalom and amen. [17]

There is evidence that the solar goddess Shams was especially favoured in Himyar, being the national goddess and possibly an ancestral deity.[18][19][20][21]

Ancestral divisions of Himyar

Coin of the Himyarite Kingdom, southern coast of the Arabian Peninsula, in which ships passing between Egypt and India would stop. This is an imitation of a coin of Augustus. 1st Century CE.

Kahlan septs emigrated from Yemen to dwell in the different parts of the Arabian Peninsula prior to the Great Flood (Sail Al-‘Arim of Ma’rib Dam), due to the failure of trade under the Roman pressure and domain on both sea and land trade routes following Roman occupation of Egypt and Syria.

Naturally enough, the competition between Kahlan and Ḥimyar led to the evacuation of the first and the settlement of the second in Yemen.

The emigrating septs of Kahlan can be divided into four groups:

  • Azd: Who, under the leadership of ‘Imrān bin ‘Amr Muzaiqbā’, wandered in Yemen, sent pioneers and finally headed northwards. Details of their emigration can be summed up as follows:
    • Tha‘labah bin ‘Amr left his tribe Al-Azd for Ḥijāz and dwelt between Tha‘labiyah and Dhī Qār. When he gained strength, he headed for Madīnah where he stayed. Of his seed are Aws and Khazraj, sons of Haritha bin Tha‘labah.
    • Haritha bin ‘Amr, known as Khuzā‘ah, wandered with his people in Hijaz until they came to Mar Az-Zahran. They conquered the Ḥaram, and settled in Makkah after having driven away its people, the tribe of Jurhum.
    • ‘Imrān bin ‘Amr and his folks went to ‘Oman where they established the tribe of Azd whose children inhabited Tihama and were known as Azd-of-Shanu’a.
    • Jafna bin ‘Amr and his family, headed for Syria where he settled and initiated the kingdom of Ghassan who was so named after a spring of water, in Ḥijāz, where they stopped on their way to Syria.
  • Lakhm and Judham: Of whom was Nasr bin Rabi‘a, father of Manadhira, Kings of Heerah.
  • Banū Ṭayy: Who also emigrated northwards to settle by the so- called Aja and Salma Mountains which were consequently named as Tai’ Mountains. The tribe later became the tribe of Shammar.
  • Kindah: Who dwelt in Bahrain but were expelled to Hadramout and Najd where they instituted a powerful government but not for long, for the whole tribe soon faded away.

Another tribe of Himyar, known as Banū Quḑā'ah, also left Yemen and dwelt in Samāwah on the borders of Iraq.

However, it is estimated that the majority of the Ḥimyar Christian royalty migrated into Jordan, Al-Karak, where initially they were known as Banū Ḥimyar (Sons of Ḥimyar). Many later on moved to central Jordan to settle in Madaba under the family name of Al-Hamarneh (pop 12,000, est. 2010)

Language

It is a matter of debate whether the Ṣayhadic Himyarite language was spoken in the south-western Arabian peninsula until the 10th century.[22] The few 'Himyarite' texts seem to be rhymed.

Post-Aksumite dynasties and rulers

After the spread of Islam in Yemen, Himyarite noble families were able to re-establish control over parts of Yemen.

See also

References

  1. ^ a b Encyclopædia Britannica, Himyar
  2. ^ See, e.g, Bafaqih 1990.
  3. ^ Playfair, Col (1867). "On the Himyaritic Inscriptions Lately brought to England from Southern Arabia". Transactions of the Ethnological Society of London. 5: 174–177. doi:10.2307/3014224. JSTOR 3014224.
  4. ^ Source
  5. ^ Korotayev A. Pre-Islamic Yemen. Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 1996.
  6. ^ Paul A.Yule, Late Antique Arabia Ẓafār, Capital of Ḥimyar, Rehabilitation of a ‘Decadent’ Society, Excavations of the Ruprecht-Karls-Universität Heidelberg 1998–2010 in the Highlands of the Yemen, Abhandlungen Deutsche Orient-Gesellschaft, vol. 29, Wiesbaden 2013, ISSN 0417-2442, ISBN 978-3-447-06935-9
  7. ^ Paul Yule, Himyar–Die Spätantike im Jemen/Late Antique Yemen, Aichwald 2007, pages 123-160ISBN 978-3-929290-35-6; R. Stupperich and [[P. Yule, Ḥimyarite Period Bronze Sculptural Groups from the Yemenite Highlands, in: A. Sedov (ed.), Arabian and Islamic Studies A Collection of Papers in Honour of Mikhail Borishovic Piotrovskij on the Occasion of his 70th Birthday, Moscow, 2014, 338–67. ISBN 978-5-903417-63-6
  8. ^ Christian Julien Robin, "Arabia and Ethiopia," in Scott Johnson (ed.) The Oxford Handbook of Late Antiquity, Oxford University Press 2012 pp.247-333, p.279.
  9. ^ a b c Norbert Nebes, 'The Martyrs of Najrān and End of the Ḥimyar: On the Political History of South Arabia in the Early Sixth Century,' the Angelika Neuwirth, Nicolai Sinai, Michael Marx (eds.), The Qur'ān in Context: Historical and Literary Investigations Into the Qur'ānic Milieu, BRILL 2010 pp.27-60, p.43.
  10. ^ a b c "The Jewish Kingdom of Himyar (Yemen): Its Rise and Fall," by Jacob Adler, Midstream, May/June 2000, Volume XXXXVI No. 4
  11. ^ P. Yule, Himyar Spätantike im Jemen, Late Antique Yemen, Aichwald, 2007, p. 98-99
  12. ^ Shlomo Sand, The Invention of the Jewish People, Verso 2009 p.194.
  13. ^ Robert Hoyland,Arabia and the Arabs: From the Bronze Age to the Coming of Islam, Routledge, 2001, p.51.
  14. ^ Christopher Haas, 'Geopolitics and Georgian Identity in Late Antiquity: The Dangerous World of Vakhtang Gorgasali,' in Tamar Nutsubidze, Cornelia B. Horn, Basil Lourié(eds.),Georgian Christian Thought and Its Cultural Context, BRILL pp.29-44, p.39.
  15. ^ G.W. Bowersock, The Rise and Fall of a Jewish Kingdom in Arabia, Institute for Advanced Studies, Princeton, 2011, [1]; The Adulis Throne, Oxford University Press, in press.
  16. ^ a b Christian Julien Robin,'Arabia and Ethiopia,'in Scott Johnson (ed.) The Oxford Handbook of Late Antiquity, Oxford University Press, 2012, pp.247-333.p.282
  17. ^ David, Ariel (15 March 2016). "Before Islam: When Saudi Arabia Was a Jewish Kingdom". Haaretz.
  18. ^ J. F. Breton (Trans. Albert LaFarge), Arabia Felix From The Time Of The Queen Of Sheba, Eighth Century B.C. To First Century A.D., 1998, University of Notre Dame Press: Notre Dame (IN), pp. 119-120.
  19. ^ Julian Baldick (1998). Black God. Syracuse University Press. p. 20. ISBN 978-0-8156-0522-5.
  20. ^ Merriam-Webster, Merriam-Webster's Encyclopedia of World Religions, 1999 - 1181 páginas
  21. ^ J. Ryckmans, "South Arabia, Religion Of", in D. N. Freedman (Editor-in-Chief), The Anchor Bible Dictionary, 1992, Volume 6, op. cit., p. 172
  22. ^ Pro: C. Robin, Himyaritic, in Encycl. Arab. Language & Linguistics, 2010, 256-261, ISBN 978-90-04-14973-1; Contra: P. Stein, The ‘Himyaritic’ Language in pre-Islamic Yemen A Critical Re-evaluation, Semitica et classica 1, 2008, 203–212, ISSN 2295-8991

Bibliography

  • Alessandro de Maigret. Arabia Felix, translated Rebecca Thompson. London: Stacey International, 2002. ISBN 978-1-900988-07-0
  • Andrey Korotayev. Ancient Yemen. Oxford: Oxford University Press, 1995. ISBN 978-0-19-922237-7.
  • Andrey Korotayev. Pre-Islamic Yemen. Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 1996. ISBN 978-3-447-03679-5.
  • Bafaqīh, M. ‛A., L'unification du Yémen antique. La lutte entre Saba’, Himyar et le Hadramawt de Ier au IIIème siècle de l'ère chrétienne. Paris, 1990 (Bibliothèque de Raydan, 1).
  • Paul Yule, Himyar Late Antique Yemen/Die Spätantike im Jemen, Aichwald, 2007, ISBN 978-3-929290-35-6
  • Paul Yule, Zafar-The Capital of the Ancient Himyarite Empire Rediscovered, Jemen-Report 36, 2005, 22-29
  • Paul Yule, (ed.), Late Antique Arabia Ẓafār, Capital of Ḥimyar, Rehabilitation of a 'Decadent' Society, Excavations of the Ruprecht-Karls-Universität Heidelberg 1998–2010 in the Highlands of the Yemen, Abhandlungen Deutsche Orient-Gesellschaft, vol. 29, Wiesbaden 2013, ISSN 0417-2442, ISBN 978-3-447-06935-9
  • Joseph Adler, "The Jewish Kingdom of Himyar (Yemen): Its Rise and Fall" Midstream, May/June 2000, Volume XXXXVI, No. 4
  • R. StupperichP. Yule, Ḥimyarite Period Bronze Sculptural Groups from the Yemenite Highlands, in: A. Sedov (ed.), Arabian and Islamic Studies A Collection of Papers in Honour of Mikhail Borishovic Piotrovskij on the Occasion of his 70th Birthday, Moscow, 2014, 338–67. ISBN 978-5-903417-63-6

External links