حسین منصور حلاج

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish
ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر
Hallaj.jpg
زادروز۲۴۴ هجری قمری
روستای تور از توابع بیضا فارس

درگذشت۲۴ ذیقعده سال ۳۰۹(۱۱ فرودین ۳۰۱ شمسی)
بغداد
نام‌های دیگرحسین بن منصور حلاج
تبارایران
تأثیرگذارانذوالنون مصری، بایزید بسطامی
منصبتصوف[۱] (صوفی)
مکتبعرفان، تصوف و طریقت
آثارطاسین الازل و الجوهر الاکبر، طواسین، الهیاکل ،الکبریت الاحمر، نورالاصل، جسم الاکبر، جسم الاصغر ،بستان المعرفة و دیوان اشعار حلاج

ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (کنیه: ابوالمغیث) صوفی، شاعر و عارف ایرانی قرن سوم هجری بود. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد.[۲] به خاطر عقایدش[۳] عده‌ای از علمای اسلامی آموزه‌هایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را به اتهام صوفی بودن تکفیر کردند و حکم به ارتدادش دادند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و در ذیقعده سال ۳۰۹ هـ.ق. به جرم «کُفرگویی و الحاد»، پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویخته شد.[۴] سپس سلاخی‌اش کردند و دست و پا و سرش را بریدند و پیکرش را سوزاندند و خاکسترش را به رود دجله ریختند.

جمله معروف «انا الحق» (من حقیقت هستم) که در ادبیات فارسی بارها تکرار شده‌است، از منصور حلاج است. برخی این مسئله را نشانه‌ای از ادعای خدایی کردن منصور می‌دانند؛ حال آنکه عده‌ای دیگر بر این باورند خدا از طریق منصور حلاج سخن گفته‌است.[۵]

شاعران فارسی‌زبانی هم‌چون عطار نیشابوری، حافظ، سنایی، مولوی، ابوسعید ابوالخیر، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار، شاه نعمت‌الله ولی و اقبال لاهوری دربارهٔ او بیت‌هایی سروده‌اند.

نام‌ها[ویرایش]

او بیشتر به نام پدرش، منصور حلاج، معروف است.[۶] برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند.

اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهد، اهل خراسان ابوالمهر، اهل خوزستان حلاج الاسرار، در بغداد مصطلم، در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.

برای شناخت و درک بیشتر حقایق حسین حلاج می‌توانید به تذکره اولیاء نوشته عطار نیشابوری مراجعه کنید.

برای لقب او، «حلاج»، سه توجیه آورده‌اند:

  1. پدرش پیشه حلاجی داشته‌است.
  2. نیکو سخن می‌گفته و رازها را حلاجی می‌کرده‌است.
  3. معجزه‌ای در همین زمینه از خود نشان داده‌است. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت، اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون آمد.[۷]

زندگی‌نامه[ویرایش]

کودکی و نوجوانی[ویرایش]

حسین بن منصور در سال ۲۴۴ هجری قمری در روستای تور از توابع بیضای شهرستان سپیدان استان فارس[۷] در خانواده‌ای تازه مسلمان و سنی مذهب متولد شد، جد او محمّی، زردشتی و از اعقاب ابوایوبِ انصاری، صحابی مشهور، بود که مسلمان شده بود.[۸] او در دارالحفاظ شهر واسط به کسب علوم مقدماتی پرداخت و در ۱۲ سالگی حافظ قرآن شد. سپس برای درک مفاهیم قرآن نزد سهل بن عبدالله تستری رفت و راه و رسم تصوف را از او آموخت و خرقه پوشید.

سفر و ازدواج[ویرایش]

زمانی که سهل به بصره تبعید شد، حسین نیز به همراه استاد خویش به بصره رفت. چندی بعد در ۱۸ سالگی به بغداد رفت و نزد عمرو بن عثمان مکی ۱۸ ماه همنشین شد. حلاج در بصره با امّ‌الحسین، دختر ابویعقوب اقطع صوفی، منشی جنید، ازدواج کرد و دارای سه پسر و یک دختر شد.[۹] ازدواج او با اعتراض شدید استادش، عمرو مکی، روبه‌رو شد. این اعتراض به اختلاف و دشمنی بین استاد و پدرزنش، ابویعقوب اقطع، انجامید عمرو بن عثمان از او رنجید و او را از خود راند. او نیز راهی بغداد شد و در حلقه درس جنید بغدادی وارد شد اما جنید او را به مدارا با استاد و خلوت‌نشینی فراخواند.[۱۰]

سفر به مکه[ویرایش]

۲۶ ساله بود که برای زیارت کعبه راهی مکه شد[۱۱] و یک سال مجاور بیت‌الحرام ماند. غذایش در هر روز سه لقمه نان و اندکی آب بود و جز برای قضای حاجت از آن خارج نمی‌شد. پس از مجاورت کعبه به بغداد بازگشت و دوباره به حلقه یاران جنید بغدادی پیوست اما به جهت دعوی «اناالحق» از جانب آن‌ها طرد شد و رابطه خود را با صوفیه برید.[۱۲] بعد از سفر سوم خود به حج، پدر زنش ابویعقوب و استادش عمروبن عثمان نیز از او بیزاری جستند.[۱۳] جنید نیز پس از ایجاد اختلاف و شنیدن سخنان حلاج به او گفت: تو در اسلام رخنه‌ای و شکافی افکنده‌ای که سر جدا شده از پیکرت می‌تواند آن را مسدود کند.[۱۴]

سفر به ماوراءالنهر و چین[ویرایش]

پس از ایجاد اختلاف بین حلاج و اساتیدش او به سفرهایی به هند، خراسان، ماوراءالنهر، ترکستان، چین و… پرداخت و طرفداران و پیروانی را نیز با خود همراه کرد. طوری‌که مردم هندوستان او را «ابوالمُغیث» مردم چین و ترکستان «ابوالمعین»، مردم خراسان و فارس «ابوعبدالله زاهد» و مردم خوزستان او را «شیخ حلاج اسرار» خطاب می‌کردند.[۱۵] وی در این سفرها موفق به نگاشتن آثاری هم شد. حلاج در این سیاحتها، ضمن فراخواندن بت‌پرستان به اسلام، عقاید خود را نیز انتشار داد. وی در میان ترکان ایغوری و مردمان دیگر، ضد ثنویت (زندقه) نیز تبلیغ کرد.

بازگشت به بغداد[ویرایش]

او پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان، بودائیان به بغداد بازگشت و نقطه تمرکز فعالیت‌های خود را در آنجا قرار داد. او در میان مردم می‌گشت و با انجام اموری خارق‌العاده آن‌ها را به عقاید خویش دعوت می‌کرد و به آنان اینطور می‌گفت که مهدی موعود از طالقان ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است.[۱۶] به همین جهت بزرگانی چون شیخ توسی،[۱۷] ابن اثیر[۱۸] و ابن ندیم[۱۹] او را در زمره مدعیان بابیت قرار داده‌اند.

حج سوم[ویرایش]

در حج سوم ــ که در حدود سال ۲۹۰ هجری انجام شد و دو سال با اعتکاف تمام در آن دیار به طول انجامیدـ در اندیشه و گفتار او تغییر اساسی پدید آمد.[۲۰] پسرش، حمد، در این‌باره می‌گوید که پس از بازگشت از سومین حج به بغداد، احوال او به کلی دگرگون شد و مردم را به چیزهایی خواند که او از آن‌ها بی‌خبر است. از برخی اشعار او پیداست که با این نیت به مکه رفت تا عقاید باطل خود را به پیشگاه حق عرضه کند و به جای گوسفند خود را قربان سازد. مخالفان حلاج گفته‌اند وی پیش از سفر حج، در هند نور ایمانش را به کفر باخت.

تبلیغ افکار[ویرایش]

پس از انزوا و دوری حلاج از اهل تصوف وی سعی کرد در میان امامیه برای خود طرفدارانی پیدا کند و با وجودی که حلاج اهل تسنن بود، با ارسال نامه‌هایی به بزرگان امامیه چون ابوسهل نوبختی و ابوالحسن بابویه خود را نائب امام زمان معرفی می‌کرد. حلاج پس از ادعای بابیت تصمیم گرفت ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متکلم امامی) را به مسلک خویش آورد که در نتیجه هزاران شیعه امامی که تابع او بودند را به عقاید حلولی خویش معتقد سازد. به ویژه آنکه جماعتی از درباریان خلیفه، به حلاّج حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند؛ ولی ابوالحسن بابویه که پیری مجرّب بود، نمی‌توانست ببیند او با مقالاتی تازه، خود را معارض حسین بن روح نوبختی وکیل امام غایب معرفی می‌کند.[۲۱] ابوسهل نوبختی در پاسخ به حلاج گفت: «وکیل امام زمان باید معجزه (گواهی بر مدعا) داشته باشد. اگر راست می‌گویی، موهای مرا سیاه کن. اگر چنین کاری انجام دهی، همه ادعاهایت را می‌پذیرم». حسین بن حلاج که می‌دید ناتوان است، با تمسخر مردم روبه‌رو شد و به قم شتافت و به مغازه علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) رفت و خود را نماینده امام زمان خواند. مردم قم نیز بر وی شوریدند و او را با خشونت از شهر بیرون افکندند. ابن حلاج، پس از آن‌که جمعی از خراسانیان ادعایش را پذیرفتند، دوباره به عراق رفت.[۲۲][۲۳]

فرار و پنهان شدن[ویرایش]

گسترش بدبینی‌ها و شکست هواداران حلاج، بغداد را برای او ناامن کرد؛ از این‌رو، وی به تستر گریخت و در آنجا، که مرکز هواخواهان حنبلی‌اش بود، پنهان شد.[۲۴] در همین فاصله برخی از یاران حلاج، به سبب پافشاری بر عقاید او، دستگیر شدند و به عقاید کفرآمیز خود دربارهٔ ربوبیت حلاج اعتراف کردند.

دستگیری[ویرایش]

حلاج دو سال متواری و مخفی بود تا آنکه ابوالحسن علی‌بن احمد راسبی که از قدیمی‌ترین دشمنان حلاج بود، اتفاقاً مخفیگاه او را کشف کرد.[۲۵] حلاج با لباس مبدل، در حالی‌که سعی در انکار هویت خود داشت، دستگیر شد و هویتش با خیانت یکی از پیروان او، به نام حماد دَبّاس، فاش گردید. دبّاس قبلاً در بغداد دستگیرشده و زیر شکنجه قول داده بود برای کشف مخفیگاه حلاج همکاری کند.[۲۵] راسبی پیامی برای دربار فرستاد مبنی بر اینکه حلاج مدعی ربوبیت و قائل به حلول است؛ بنابراین، در ربیع‌الآخر ۳۰۱، حلاج را در راه رفتن به بغداد، وارونه بر مرکب سوار کردند و لوحه‌ای به گردنش آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این از داعیان قرمطی است».

حبس[ویرایش]

دوران حبس حلاج در سال‌های ۳۰۱–۳۰۸ هجری با دست به دست شدن مکرر منصب وزارت مصادف بود. حلاج این فرصت را غنیمت شمرد و به نشر افکار خود در میان زندانیان پرداخت. گزارش‌های بسیاری از بروز کرامات و خوارق عادات او در زندان خبر می‌دهد و همین عامل برشمار مریدان حلاج از میان زندانیان افزود. او طی این مدت نوشته‌هایی را نیز تحریر کرد و به تببین نظرات و عقاید خود پرداخت. این‌گونه به نظر می‌رسد که یکی از انگیزه‌ها برای تشکیل دادگاه دوم همین نوشته‌ها بوده‌است.

مرگ[ویرایش]

بر دار کشیدن منصور حلاج

رفتار شطح‌گونه و رفتار عجیب و خارق‌العاده حلاج باعث شد که معتزلیان به حیله‌گری و شعبده محکوم کنند. سرانجام حلاج بر اثر فتوای ابوبکر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر واجب بودن قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیری‌های ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در بغداد[۲۶] دستگیر و نزد برخی از قضات و روحانیون معروف و سرشناس، بازجویی شد. پس از گفت و شنودهایی در آن مجلس، علما و قضات آن عصر، از جمله «قاضی ابوعمرو» فتوا به حلیت خونش داده و وی را مهدورالدم اعلام کردند. آن گاه، وی را به زندان افکنده و منتظر فرمان مقتدر عباسی ماندند. مقتدر، در پاسخ شان گفت: اگر علما، فتوا به ریختن خونش دادند، وی را به جلاد بسپارید تا هزار تازیانه بر او بزند و اگر هلاک نشد، هزار تازیانه دیگر بزند و سپس او را گردن زنند. حامد بن عباس، وی را به محمد بن عبدالصمد، رئیس شهربانی وقت سپرد تا در تاریکی شب، در کنار رود دجله و در داخل محوطه شهربانی، وی را هزار تازیانه زدند و سپس دست‌ها و پاهایش را قطع و آن‌گاه، سرش را از بدن جدا نمودند و تن بی‌جانش را در آتش سوزانیدند و خاکسترش را در دجله ریخته و سرش را پس از مدتی آویختن بر روی پل بغداد به خراسان (مرکز اصلی پیروان حلاج) فرستادند، تا درس عبرتی برای پیروانش باشد.[۲۷]

اتهام کفرگویی[ویرایش]

احتمالاً حلاج این عبارت را از بایزید بسطامی (متوفی ۲۶۱) گرفته‌است، چون شبیه همین تعبیر در آثار بایزید وجود دارد، اما تکرار و تأکید آن با تعابیر گوناگون در کلمات و اشعار حلاج، و نیز فرجام وی که سخت با این ادعا پیوند داشت، اناالحق را به حلاج منتسب کرد. این تعبیر در کتاب الطواسین حلاج آمده‌است. با ترجمه و شرح روزبهانِ بَقْلی، که بهترین شارح شطحیات حلاج است، و نیز از دیگر کلمات حلاج، به‌خوبی این معنا آشکار است که وی به نوعی در این شطح، الهیات صوفیه را از منظر خود خلاصه کرده و آن عبارت‌است از تألیه انسان (انسانِ خدا شده)؛ به این معنا که انسان به مدد ریاضت، در خویش واقعیت صورت الهی را می‌یابد. همان صورت که خداوند آن را هنگام آفرینش بر آدمی افکنده بود. نظر به اهمیت شطح اناالحق و کلمات مشابه آن که نیازمند توجیه و تأویل است و درغیر این صورت به تکفیرِ قائل آن می‌انجامدـ همواره نقد ناقدان از تعبیر اناالحق و دفاع صوفیان از آن، در تاریخ تصوف وجود داشته‌است. این تعبیر در عصر حلاج، چندان مقبول صوفیان نبود چنان‌که جنید حلاج را از آن برحذر می‌داشت که تو «بالحق» هستی نه خودِ حق بیشتر اصحاب جنید نیز دعوی حلاج را اگر نه کفر، لااقل «افشاء سرّالربوبیة» می‌دانستند، حتی ابن‌خفیف، از مریدان حلاج که وی را عالم ربانی می‌دانست، چون برخی ابیات حلاج را صریح در کفر دانست، چاره‌ای جز تردید در انتساب آن‌ها به حلاج ندید. قدیم‌ترین توجیهات از اناالحق و اقوال مشابه آن، سخن ابونصر سراج است. او «سُبحانی ما اَعظَمَ شأنی» بایزید را نقل قولی از خداوند خوانده‌است. مانند آن‌که وقتی کسی می‌گوید «لاالهَ اِلّا اَنا فَاعْبُدونِ» می‌فهمیم که در حال خواندن قرآن است و کلمات را از زبان خدا بیان می‌کند. اما نخستین و روشن‌ترین دفاع از شطحیات حلاج، از خود او به‌جا مانده‌است، که چون او را به توبه از یکی از دعاوی کفرآمیزش خواندند، گفت: آنکه گفته، خود توبه کند یعنی اگر دعوی ربوبیت از من می‌شنوید به وجه مغلوبیت صادر شده‌است. به این معنی که وجود حلاج هنگام شطح‌گویی در حالِ قرب بوده و در این حال مغلوبِ حق شده و حق از زبان او سخن گفته‌است. با این جواب، در واقع معنای اناالحق از حلول و اتحاد پایین آمده و به مفاهیم و مصطلحاتی از قبیل اتصال به حق، مقام قرب، فناء فی‌اللّه و بقاءباللّه، استحاله و تبدل ذات و صفات بر اثر فنا بدل شده‌است. پس از حلاج نیز این توجیه را صوفیان، با تفاوت‌هایی در تعبیر و احیاناً تحذیر از تقلید و سوء برداشت، تکرار کرده‌اند و گاه بزرگان تصوف و عرفان نیز، مطابق مشرب خود و با تمثیلات گوناگون، کوشیده‌اند معنی و دفاعی روشن و پذیرفتنی از این‌گونه شطحیات عرضه کنند. ابوحامد غزالی در مشکاةالانوار، دعوی حلاج را کلامی عاشقانه و ناشی از سکر وصف کرده که قائلِ آن بعد از خروج از سکر می‌فهمد که در حال اتحاد با حق نبوده بلکه شبه اتحاد به وی دست داده‌است. وی پیش از آن، در المقصد الاَسْنی، عقیده به اتحاد را رد کرده بود. تعبیر دیگر غزالی در سبب صدور اناالحق، نقص معرفت و مشاهده است. ابوحامد غزالی در احیاء علوم‌الدین، با اشاره به تجربه ابراهیم و قول «هذا ربیِ» وی دربارهٔ ستاره و ماه و خورشید، و در نهایت گذر از آن‌ها و وصول به معرفت حق، کسانی چون حلاج را در مراحل آغازین سلوک می‌داند که با رؤیت کوکبی از انوار حق مغرور می‌شوند و «محل تجلی» را با «متجلی» یکی می‌پندارند. برادرش، احمد غزالی، نیز در سوانح، این شطحیات را حاکی از مقام تلوین حلاج دانسته‌است. به عقیده او، این «انا» گفتن نشان آن است که حلاج هنوز دچار اَنانیت خود و دویی با حق و تردید در مشاهده و تعبیر بوده و به تمکین و وحدت راه نداشته‌است. سهروردی (مقتول در ۵۸۷) نیز، که اتحاد را مردود می‌شمارد، در توجیه اناالحق، به راه احمد و ابوحامد غزالی رفته‌است. وی در رساله لغت موران داستانی رمزی آورده‌است که در آن خفاشان، یک حربا (آفتاب‌پرست) را اسیر می‌کنند و برای کشتن به زیر آفتاب می‌برند. غافل از آن‌که خورشید، مرگ خفاش است و حیات حربا. در پایان تمثیل سهروردی، ابیات معروفی از حلاج با ذکر نام وی آمده‌است. پیداست که در داستان او حربا اشاره به حلاج است و خفاشان هم‌قاتلان او هستند. سهروردی در پایان همین رساله، با تمثیلی دیگر، برای شطحیات بایزید و حلاج عذری جسته‌است. او معتقد است سالک هرچند به مرتبه‌ای برسد که نور حق را در آیینه دل مشاهده کند، اما تا هنوز خود را می‌بیند به توحید صرف نرسیده و ناقص است. چنین آیینه‌ای اگر صیقلی شود و در برابر خورشید قرار گیرد به زبان حال «انا الشمس» می‌گوید و این نشان آن است که در آن حال هم خود را می‌بیند و هم خورشید را. نجم‌رازی (متوفی ۶۵۴)، احیاناً با اقتباس از تمثیل شیخ‌اشراق، بر حلاج خرده گرفته‌است که چرا به‌جای «اناالحق»، «اناالمِرآة» نگفت تا عاشقان غیور قصد آیینه شکستن نکنند؟ درمجموع لحن سهروردی دربارهٔ حلاج، برخلاف غزالی، عذرجویانه است. سهروردی حلاج را واسطه انتقال میراث حکمت ایرانیان یا همان خمیره خسروانیان می‌داند و بر آن است که این حکمت از طریق بایزید به حلاج (به تعبیر او: «جوانمرد بیضاء»)، و از وی نیز به ابوالحسن خرقانی رسیده‌است. بعد از اینان، نخستین متفکر شیعی که دفاع موجز و معقولی از شطح حلاج کرده، نصیرالدین طوسی (متوفی ۶۷۲) است. او در اوصاف الاشراف، حلاج را در سلوکِ مسیرِ اتحاد می‌داند. اما مراد نصیرالدین طوسی از اتحاد، اتحاد کفرآمیز نیست بلکه اتحادی است که در آن سالک از انانیت خود رهیده‌است و جز خدا نمی‌بیند. درواقع، حلاج از دید وی در مرتبه مادون فنا، یا همان اتحاد، بوده‌است. او در نهایت حلاج را فانی و منتهی می‌شمرد. شیواترین و دقیق‌ترین تمثیلات در معنی و توجیه اناالحق از آنِ مولوی است. او در معنای شطح بایزید و حلاج، به اتحاد نوری و سلب تعین اعتباری قائل است نه حلول و اتحاد، و آن را با تمثیلاتی بیان کرده‌است: حدیده مُحْماة (آهن گداخته)، استحاله خر در نمکزار، تبدیل هیزم به نور در آتش، تبدیل نان به جان، نیستیِ قطره در دریا و تبدیل سنگ به گوهر بر اثر تابش آفتاب. توضیح مهم مولوی آن است که این دعوی از هرکس و در هر حال روا نیست، بلکه اگر از سالکی مجذوب، در حال استغراق و بی‌خودی «اناالحق» سر زند، می‌توان آن را با چشم‌پوشی به معنای «هوالحق» دانست. از این‌روست که مولوی اناالحق حلاج را علامت رحمت حق می‌داند، برخلاف اناالحق فرعون که سبب لعنت اوست. این بیان، برخلاف اندیشه وحدت وجود ابن‌عربی است، که اساساً اشیا را با ذات حق در عینیت می‌بیند و اناالحق فرعون را هم تأویل می‌کند. شیخ‌محمود شبستری نیز همین توجیه مولوی را، با استفاده از تعبیری قرآنی، آورده‌است. وی با اشاره به آیه ۳۰ سوره قصص، حلاج را به شجره طور تشبیه کرده و اناالحق او را از نوعِ ایجاد صدا در درخت وادیِ ایمن از جانب حق شمرده‌است. تمثیل شجر طور را پیش از شبستری، عطار نیز به‌کار برده‌است و پس از او هم دیگران بسیار به آن استناد کرده‌اند. از جمله شیخ‌بهائی (متوفی ۱۰۳۰) در مفتاح‌الفلاح به آن اشاره‌ای تأییدآمیز کرده‌است. گذشته از این توجیهات، برخی عارفان سخن حلاج را ناشی از مشتبه شدن امر بر او، و آن را دلیل بر خامی و ناتمامی او دانسته‌اند. از جمله شمس تبریزی که حلاج را بر سر دار در مقام شک، و اناالحق را دلیل محجوبیت او از جمال حق می‌داند و می‌گوید که اگر از حق خبر داشت اناالحق نمی‌گفت. وی اساساً وصال حق را محض ادعا انگاشته و نهایت فقر و اخلاص را در «وصل به طریق» حق می‌داند نه «وصل به حق».

از او به جز شعار «انا الحق»، روایت‌های دیگری نیز موجود است. در تذکره الاولیاء عطار نیشابوری آمده‌است که عمر بن عثمان، حسین منصور حلاج را دید که چیزی می‌نوشت گفت: «چه می‌نویسی» گفت که «چیزی می‌نویسم که با قرآن مقابله کنم» عمروبن عثمان او را دعا بد کرد و از پیش خود مهجور کرد پیران گفتند هرچه بر حسن آمد از آن بلاها به سبب دعاء او بود.[۲۸] همچنین منصور حلاج نامه‌ای به دوست خود، شاکر بن احمد فرستاد و در آن نوشته بود «اَهدِم الکعبه» یعنی کعبه را ویران کن![۲۹]

آثار[ویرایش]

از حلاج کتاب‌های فراوان نقل شده‌است از جمله:

حلاج در آثار ادب فارسی[ویرایش]

در ادبیات فارسی اصطلاح «حلاج‌وار» آرایه‌ای ادبی است و به معنای «فردی که بی‌پروا از عواقب عقیده‌اش، آنچه بدان باور داشت، کرد تا آن‌جا که سر در پای بی‌باکی باخت».[۳۰]

بیشتر شاعران پس از او از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به او اختصاص داده‌اند. فصلی از کتاب تذکرة الاولیاء عطار به او اختصاص دارد.
عطار نیشابوری

زان می که خورد حلاج گر هر کسی بخوردیبر دار صد هزاران برنا و پیر بودی


حافظ دربارهٔ او می‌گوید:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلندجرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

محمد اقبال لاهوری دربارهٔ بردار کشیدن حسین منصور حلاج سروده‌است:

کم نگاهان فتنه‌ها انگیختندبنده حق را بدار آویختند
آشکارا بر تو پنهان وجودبازگو آخر گناه تو چه بود؟

همچنین از ابوسعید ابوالخیر:

منصور حلاج آن نهنگ دریاکز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا
روزی که انالحق به زبان می‌آوردمنصور کجا بود خدا بود خدا

همچنین سنایی، مولوی، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار، شاه نعمت‌الله ولی و سید روح‌الله خمینی دربارهٔ او بیت‌هایی سروده‌اند.[۷]

دیگر آثار[ویرایش]

  • «تعزیه حلاج»، تعزیه‌ای تاریخی با داستانی کاملاً متفاوت و عرفانی که اصل آن در کتابخانه واتیکان قرار دارد.[۳۱]
  • اپرای «حلاج»، گروه موسیقی سنتی (همای مستان) با خوانندگی پرواز همای در تابستان سال ۱۳۹۷ با اجرای کنسرت نمایشی حلاج روایتی از زندگی حلاج را روی صحنه کاخ سعد آباد تهران بردند که گویای تشابه زمانه حلاج و زمانه کنونی ایران است.

پانویس[ویرایش]

  1. https://books.google.ca/books?id=qhVCBAAAQBAJ&pg=PA186#v=onepage&q=hallaj&f=false
  2. حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. شابک ‎۹۶۴-۵۷۴۵-۰۰-۴
  3. جرم و گناه حسین بن منصور حلاج بایگانی‌شده در ۳ سپتامبر ۲۰۱۳ توسط Wayback Machine، وبگاه مکتب وحی
  4. شرح حال حسین بن منصور حلاج، سیری در عرفان و خداشناسی
  5. Louis Massignon, Louis Gardet (1986). Encyclopedia of Islam, 2nd ed., Vol. 3, "Al-Halladj". Brill. pp. 99–100.
  6. http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=6411
  7. ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ حلاج شهید عشق الهی، دکتر جواد نوربخش، انتشارات یلدا قلم. شابک ‎۹۶۴-۵۷۴۵-۰۰-۴
  8. دانشنامه جهان اسلام، مدخل منصور حلاج
  9. (خطیب‌بغدادی، ج ۸، ص ۶۸۹
  10. خطیب بغدادی، ج ۸، ص ۶۹۰
  11. مبانی عرفان و تصوف و احوال عارفان، علی اصغر حلبی، تهران، انتشارات اساطیر، صفحهٔ ۳۰۲
  12. کتاب اخبارالحلاج، ص ۳۸–۳۹
  13. جستجو در تصوف ایران. عبدالحسین زرین کوب. انتشارات امیرکبیر، صفحهٔ ۱۳۶
  14. مصائب حلاج. لوئی ماسینیون، صفحهٔ ۳۲۰
  15. تراژدی حلاج در متون کهن، قاسم میرآخوندی، انتشارات شفیعی، صفحهٔ ۲۳
  16. آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی. صفحهٔ ۲۷۵۰
  17. الغیبه، شیخ توسی، صفحهٔ ۲۶۲
  18. الکامل ابن اثیر، جلد۸، صفحه ۱۲۶–۷
  19. الفهرست، ابن ندیم، صفحهٔ ۲۸۴
  20. عطار، ۱۳۷۸ش، ص ۵۸۶
  21. آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، صفحهٔ ۲۷۵
  22. ر. ک. سید محسن امین، اعیان الشیعه، جلد ۲، صفحهٔ ۴۸
  23. صدر، سید محمد، تاریخ الغیبة الصغری، صفحهٔ ۵۳۲.
  24. رجوع کنید به خطیب بغدادی، ج ۸، ص ۶۹۰
  25. ۲۵٫۰ ۲۵٫۱ ابن‌ندیم، ص ۲۴۲؛ ذهبی، ج ۱، ص ۴۵۶
  26. فرهنگ فرق اسلام، محمد جواد مشکور، آستان قدس رضوی، صفحهٔ ۱۶۳
  27. تجارب الامم (ابن مسکویه رازی) ترجمه علی‌نقی منزوی، ج ۵، ص ۱۳۳
  28. عطار نیشابوری - تذکره الاولیاء
  29. لویی ماسینیون - مصائب حلاج، شهید عارف اسلام
  30. حلاج و مولانا،
  31. تعزیه حلاج، بی‌بی‌سی فارسی

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]

Mansur al-Hallaj
Hallaj.jpg
The execution of Mansur Al-Hallaj (manuscript illustration from Mughal India, circa 1600)[1]
Personal
Born858 CE
Died26 March 922 CE[4]
ReligionIslam
EthnicityPersian
EraAbbasid
CreedIslam, Sunni[2][3]
Muslim leader

Mansur al-Hallaj (Arabic: ابو المغيث الحسين بن منصور الحلاجAbū 'l-Muġīth Al-Ḥusayn bin Manṣūr al-Ḥallāj; Persian: منصور حلاجMansūr-e Hallāj) (c. 858 – 26 March 922) (Hijri c. 244 AH – 309 AH) was a Persian mystic, poet and teacher of Sufism.[5][6][7] He is best known for his saying: "I am the Truth" (Ana 'l-Ḥaqq), which many saw as a claim to divinity, while others interpreted it as an instance of annihilation of the ego which allows God to speak through the individual. Al-Hallaj gained a wide following as a preacher before he became implicated in power struggles of the Abbasid court and was executed after a long period of confinement on religious and political charges. Although most of his Sufi contemporaries disapproved of his actions, Hallaj later became a major figure in the Sufi tradition.

Life

Early years

Al-Hallaj was born around 858 in Fars province of Persia to a cotton-carder (Hallaj means "cotton-carder" in Arabic) in an Arabized town called al-Bayḍā'.[8] His grandfather was a Zoroastrian.[7] His father moved to a town in Wasit famous for its school of Quran reciters.[8] Al-Hallaj memorized the Qur'an before he was 12 years old and would often retreat from worldly pursuits to join other mystics in study at the school of Sahl al-Tustari.[8] During this period Al-Hallaj lost his ability to speak Persian and later wrote exclusively in Arabic.[7][8]

When he was twenty, al-Hallaj moved to Basra, where he married and received his Sufi habit from 'Amr Makkī, although his lifelong and monogamous marriage later provoked jealousy and opposition from the latter.[8] Through his brother-in-law, al-Hallaj found himself in contact with a clan which supported the Zaydi Zanj rebellion, which had elements of Shi'i school of thought.[8] He retained from this period some apparently Shi'i expressions, but he remained faithful to Sunnism.[2][3][8]

He later went to Baghdad to consult the famous Sufi teacher Junayd Baghdadi, but he was tired of the conflict that existed between his father-in-law and 'Amr Makkī and he set out on a pilgrimage to Mecca, against the advice of Junayd Baghdadi, as soon as the Zanj rebellion was crushed.[8]

Pilgrimages and travels

In Mecca he made a vow to remain for one year in the courtyard of the sanctuary in fasting and total silence.[8] When he returned from Mecca, he laid down the Sufi tunic and adopted a "lay habit" in order to be able to preach more freely.[8] At that time a number of Sunnis, including former Christians who would later become viziers at the Abbasid court, became his disciples, but other Sufis were scandalized, while some Muʿtazilis and Shias who held high posts in the government accused him of deception and incited the mob against him.[8] Al-Hallaj left for eastern Iran and remained there for five years, preaching in the Arab colonies and fortified monasteries that housed volunteer fighters in the jihad, after which he was able to return and install his family in Baghdad.[8]

Al-Hallaj made his second pilgrimage to Mecca with four hundred disciples, where some Sufis, his former friends, accused him of sorcery and making a pact with the jinn.[8] Afterwards he set out on a long voyage that took him to India and Turkestan beyond the frontiers of Islamic lands.[8] About 290/902 he returned to Mecca for his final pilgrimage clad in an Indian loin-cloth and a patched garment over his shoulders.[8] There he prayed to God to be made despised and rejected, so that God alone might grant grace to Himself through His servant's lips.[8]

Imprisonment and execution

After returning to his family in Baghdad, al-Hallaj began making proclamations that aroused popular emotion and caused anxiety among the educated classes.[8] These included avowing his burning love of God and his desire to "die accursed for the Community", and statements such as "O Muslims, save me from God" ... "God has made my blood lawful to you: kill me".[8] It was at that time that al-Hallaj is said to have pronounced his famous shath "I am the Truth".[8] He was denounced at the court, but a Shafi'i jurist refused to condemn him, stating that spiritual inspiration was beyond his jurisdiction.[8]

The Execution of Mansur Hallaj. Watercolor from Mughal India circa 1600.[9]

Al-Hallaj's preaching had by now inspired a movement for moral and political reform in Baghdad.[8] In 296/908 Sunni reformers made an unsuccessful attempt to depose the underage caliph Al-Muqtadir.[8] When he was restored, his Shi'i vizier unleashed anti-Hanbali repressions which prompted al-Hallaj to flee Baghdad, but three years later he was arrested, brought back, and put in prison, where he remained for nine years.[8]

The conditions of Al-Hallaj's confinement varied depending on the relative sway his opponents and supporters held at the court,[8] but he was finally condemned to death in 922 on the charge of being a Qarmatian rebel who wished to destroy the Kaaba, because he had said "the important thing is to proceed seven times around the Kaaba of one's heart."[10] According to another report, the pretext was his recommendation to build local replicas of the Kaaba for those who are unable to make the pilgrimage to Mecca.[7] The queen-mother interceded with the caliph who initially revoked the execution order, but the intrigues of the vizier finally moved him to approve it.[10] On 23 Dhu 'l-Qa'da (25 March) trumpets announced his execution the next day.[10] The words he spoke during the last night in his cell are collected in Akhbar al-Hallaj.[10] Thousands of people witnessed his execution on the banks of the Tigris River. He was first punched in the face by his executioner, then lashed until unconscious, and then decapitated[11][12] or hanged.[7] Witnesses reported that Al-Hallaj's last words under torture were "all that matters for the ecstatic is that the Unique should reduce him to Unity," after which he recited the Quranic verse 42:18.[10] His body was doused in oil and set alight, and his ashes were then scattered into the river.[7] A cenotaph was "quickly" built on the site of his execution, and "drew pilgrims for a millennium"[13] until being swept away by a Tigris flood during the 1920s.[14]

Some question whether al-Hallaj was executed for religious reasons as has been commonly assumed. According to Carl W. Ernst, the legal notion of blasphemy was not clearly defined in Islamic law and statements of this kind were treated inconsistently by legal authorities.[15] In practice, since apostasy was subsumed under the category of zandaqa, which reflected the Zoroastrian legacy of viewing heresy as a political crime, they were prosecuted only when it was politically convenient.[15] Sadakat Kadri points out that "it was far from conventional to punish heresy in the tenth century," and it is thought he would have been spared execution except that the vizier of Caliph Al-Muqtadir wished to discredit "certain figures who had associated themselves" with al-Hallaj.[16] (Previously al-Hallaj had been punished for talking about being at one with God by being shaved, pilloried and beaten with the flat of a sword, not executed because the Shafi'ite judge had ruled that his words were not "proof of disbelief."[16])[17]

Teachings and practices

Al-Hallaj addressed himself to popular audiences encouraging them to find God inside their own souls, which earned him the title of "the carder of innermost souls" (ḥallāj al-asrār).[7] He preached without the traditional Sufi habit and used language familiar to the local Shi'i population.[7] This may have given the impression that he was a Qarmatian missionary rather than a Sufi.[7] His prayer to God to make him lost and despised can be regarded as typical for a Sufi seeking annihilation in God, although Louis Massignon has interpreted it as an expression of a desire to sacrifice himself as atonement on behalf of all Muslims.[7] When al-Hallaj returned to Baghdad from his last pilgrimage to Mecca, he built a model of the Kaaba in his home for private worship.[7]

Al-Hallaj was popularly credited with numerous supernatural acts. He was said to have "lit four hundred oil lamps in Jerusalem's Church of the Holy Sepulchre with his finger and extinguished an eternal Zoroastrian flame with the tug of a sleeve."[11]

Among other Sufis, Al-Hallaj was an anomaly. Many Sufi masters felt that it was inappropriate to share mysticism with the masses, yet Al-Hallaj openly did so in his writings and through his teachings. This was exacerbated by occasions when he would fall into trances which he attributed to being in the presence of God.

Hallaj was also accused of incarnationism (hulul), the basis of which charge seems to be a disputed verse in which the author proclaims mystical union in terms of two spirits in one body. This position was criticized for not affirming union and unity strongly enough; there are two spirits left whereas the Sufi fana' texts speak of utter annihilation and annihilation in annihilation (the annihilation of the consciousness of annihilation), with only one actor, the deity, left.[18] Saer El-Jaichi has argued "that in speaking of the unity with the divine in terms of ḥulūl, Hallaj does not mean the fusion (or, mingling) of the divine and human substances." Rather, he has in mind "a heightened sense of awareness that culminates in the fulfillment of a spiritual – super-sensory – vision of God’s presence."[19]

There are conflicting reports about his most famous shath, أنا الحق Anā l-Ḥaqq "I am The Truth, " which was taken to mean that he was claiming to be God, since al-Ḥaqq "the Truth" is one of the Ninety Nine Names of Allah. The earliest report, coming from a hostile account of Basra grammarians, states that he said it in the mosque of Al-Mansur, while testimonies that emerged decades later claimed that it was said in private during consultations with Junayd Baghdadi.[7][8] Even though this utterance has become inseparably associated with his execution in the popular imagination, owing in part to its inclusion in his biography by Attar of Nishapur, the historical issues surrounding his execution are far more complex.[7] In another controversial statement, al-Hallaj claimed "There is nothing wrapped in my turban but God, " and similarly he would point to his cloak and say, ما في جبتي إلا الله Mā fī jubbatī illā l-Lāh "There is nothing in my cloak but God." He also wrote:

I saw my Lord with the eye of the heart
I asked, 'Who are You?'
He replied, 'You'.[20]

Works

Al-Hallaj's principal works, all written in Arabic, included:[10]

  • Twenty-seven Riwāyāt (stories or narratives) collected by his disciples in about 290/902.
  • Kitāb al-Tawāsīn, a series of eleven short works.
  • Poems collected in Dīwān al-Hallāj.
  • Pronouncements including those of his last night collected in Akhbār al-Hallāj.

His best known written work is the Book of al-Tawasin (كتاب الطواسين),[21] in which he used line diagrams and symbols to help him convey mystical experiences that he could not express in words.[7] Ṭawāsīn is the broken plural of the word ṭā-sīn which spells out the letters ṭā (ط) and sīn (س) placed for unknown reasons at the start of some surahs in the Quran.[21] The chapters vary in length and subject. Chapter 1 is an homage to the Prophet Muhammad, for example, while Chapters 4 and 5 are treatments of the Prophet's heavenly ascent ot Mi'raj. Chapter 6 is the longest of the chapters and is devoted to a dialogue of Satan (Iblis) and God, where Satan refuses to bow to Adam, although God asks him to do so. Satan's monotheistic claim—that he refused to bow before any other than God even at the risk of eternal rejection and torment—is combined with the lyrical language of the love-mad lover from the Majnun tradition, the lover whose loyalty is so total that there is no path for him to any "other than" the beloved.[18] This passage explores the issues of mystical knowledge (ma'rifa) when it contradicts God's commands for although Iblis was disobeying God's commands, he was following God's will.[18] His refusal is due, others argue, to a misconceived idea of God's uniqueness and because of his refusal to abandon himself to God in love. Hallaj criticizes the staleness of his adoration (Mason, 51-3). Al-Hallaj stated in this book:[22]

If you do not recognize God, at least recognize His sign, I am the creative truth
because through the truth, I am eternal truth.

— Ana al-Haqq

Classical era views

Few figures in Islam provoked as much debate among classical commentators as al-Hallaj.[23] The controversy cut across doctrinal categories.[23] In virtually every major current of juridical and theological thought (Jafari, Maliki, Hanbali, Hanafi, Shafi'i, Ash'ari, and Maturidi) one finds his detractors and others who accepted his legacy completely or justified his statements with some excuse.[23] His admirers among philosophers included Ibn Tufayl, Suhrawardi, and Mulla Sadra.[23]

Although the majority of early Sufi teachers condemned him, he was almost unanimously canonized by later generations of Sufis.[23] The principal Sufi interpretation of the shathiyat which took the form of "I am" sayings contrasted the permanence (baqā) of God with the mystical annihilation (fanā) of the individual ego, which made it possible for God to speak through the individual.[15] Some Sufi authors claimed that such utterances were misquotations or attributed them to immaturity, madness or intoxication, while others regarded them as authentic expressions of spiritual states, even profoundest experience of divine realities, which should not be manifested to the unworthy.[15] Some of them, including al-Ghazali, showed ambivalence about their apparently blasphemous nature while admiring the spiritual status of their authors.[15] Rumi wrote: "When the pen (of authority) is in the hand of a traitor, unquestionably Mansur is on a gibbet"[24]

Modern views

The supporters of Mansur have interpreted his statement as meaning, "God has emptied me of everything but Himself. " According to them, Mansur never denied God's oneness and was a strict monotheist. However, he believed that the actions of man, when performed in total accordance with God's pleasure, lead to a blissful unification with Him.[25] There was a belief among European historians that al-Hallaj was secretly a Christian, until the French scholar Louis Massignon presented his legacy in the context of Islamic mysticism in his four-volume work La Passion de Husayn ibn Mansûr Hallâj.[7]

See also

References

  1. ^ The Walters Art Museum. The Hanging of Mansur al-Hallaj, from a manuscript of Diwan of Amir Khusrow, a.k.a. Hasan Dihlavi
  2. ^ a b Gavin D'Costa, Vatican II: Catholic Doctrines on Jews and Muslims, quote: "...focused on the Sunni mystic al-Hallaj...", Oxford University Press, p. 186
  3. ^ a b N. Hanif (2002), Biographical Encyclopaedia of Sufis: Central Asia and Middle East, quote: "Al Hallaj, in fact, remained always a Sunni, with a strong leaning towards hard asoeticism in observing the Ramadan fasts...", Sarup & Sons, p. 188
  4. ^ Britannica Ready Reference Encyclopedia, Vol.4, Page 249, ISBN 81-8131-098-5
  5. ^ Irwin, edited by Robert (2010). The new Cambridge history of Islam, Volume 4 (1. publ. ed.). Cambridge: Cambridge University Press. p. 47. ISBN 978-0-521-83824-5. Perhaps the most controversial Su! was the Persian mystic al-Hallaj (d. 309/922).CS1 maint: extra text: authors list (link)
  6. ^ John Arthur Garraty, Peter Gay, The Columbia History of the World, Harper & Row, 1981, page 288, ISBN 0-88029-004-8
  7. ^ a b c d e f g h i j k l m n o Jawid Mojaddedi, "ḤALLĀJ, ABU'L-MOḠIṮ ḤOSAYN b. Manṣur b. Maḥammā Bayżāwi" in Encyclopedia Iranica
  8. ^ a b c d e f g h i j k l m n o p q r s t u v w x y Louis Massignon, Louis Gardet (1986). Encyclopedia of Islam, 2nd ed., Vol. 3, "Al-Halladj". Brill. pp. 99–100.
  9. ^ Brooklyn Museum. The Execution of Mansur Hallaj, from the Warren Hastings Album.
  10. ^ a b c d e f Louis Massignon, Louis Gardet (1986). Encyclopedia of Islam, 2nd ed., Vol. 3, "Al-Halladj". Brill. p. 101.
  11. ^ a b Kadri 2012, p. 238.
  12. ^ Massignon 1982, p. 1:560-625.
  13. ^ Massignon 1982, p. 1:231.
  14. ^ Kadri 2012, p. 239.
  15. ^ a b c d e Carl W. Ernst (1997). Encyclopedia of Islam, 2nd ed., Vol. 9, "Shath". Brill. pp. 361–362.
  16. ^ a b Kadri 2012, p. 237.
  17. ^ Massignon 1982, p. 1:475.
  18. ^ a b c Sells, Michael Anthony. 1996. Early islamic mysticism: Sufi, Qurʼan, miraj, poetic and theological writings. New York: Paulist Press.
  19. ^ Early Philosophical Sufism: The Neoplatonic Thought of Ḥusayn Ibn Manṣūr al-Ḥallāğ. Piscataway, NJ: Gorgias Press.
  20. ^ http://www.mohammedrustom.com/wp-content/uploads/2013/05/Rumis-Metaphysics-of-the-Heart-MRR-1-2010.pdf
  21. ^ a b al-Hallaj, Mansur (1913). Kitab al-Tawasin (ed. Louis Massignon). Librairie Paul Geuthner.
  22. ^ Kitaab al-Tawaaseen, Massignon Press, Paris, 1913, vi, 32.
  23. ^ a b c d e Louis Massignon, Louis Gardet (1986). Encyclopedia of Islam, 2nd ed., Vol. 3, "Al-Halladj". Brill. p. 104.
  24. ^ Mathnawi Book 2: line 1398 Translated by Nicholson p.293. Persian: چون قلم در دست غداري بود / لاجـرم منصور بـر داري بـود
  25. ^ Encyclopedia of Islam and the Muslim World, Thompson Gale, (2004), p.290

Further reading

Browne, Edward G. (1998). Literary History of Persia. Richmond: Curzon Press. ISBN 0-7007-0406-X.
Ernst, Carl W. (1985). Words of Ecstasy in Sufism. Albany: State University of New York Press. ISBN 0-87395-917-5.
Massignon, Louis (1983). "Perspective Transhistorique sur la vie de Hallaj". Parole donnée. Paris: Seuil: 73–97. ISBN 202006586X.
Mason, Herbert (1983). Memoir of a Friend: Louis Massignon. Notre Dame: University of Notre Dame Press. ISBN 058531098X.
Michot, Yahya M. (2007). "Ibn Taymiyya's Commentary on the Creed of al-Hallâj". In A. SHIHADEH (ed.), Sufism and Theology. Edinburgh: Edinburgh University Press: 123–136.
Mojaddedi, Jawid (March 1, 2012). "ḤALLĀJ, ABU'L-MOḠIṮ ḤOSAYN b. Manṣur b. Maḥammā Bayżāwi". Encyclopaedia Iranica. Retrieved December 3, 2012.
Rypka, Jan (1968). History of Iranian Literature. Dordrecht: Reidel Publishing Company. ISBN 90-277-0143-1.
El-Jaichi, Saer (2018). Early Philosophical Sufism: The Neoplatonic Thought of Ḥusayn ibn Manṣūr al-Ḥallāğ. Piscataway, NJ: Gorgias Press. ISBN 978-1-4632-3917-6.
Shah, Idries (1964). The Sufis. Garden City: Doubleday. OCLC 427036.

External links

In English:

In other languages: