تاریخ ایران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیfrançais
زمینهٔ فروهر
تاریخ ایران

این مقاله به تاریخ ایران بزرگ (همچنین ایران‌زمین یا ایرانشهر)[۱][۲] شامل محدودهٔ جغرافیایی و حوزه تمدنی فلات ایران و جلگه‌های مجاور آن،[۳] شامل ایران کنونی، بخش بزرگی قفقاز، افغانستان و آسیای مرکزی می‌پردازد.[۴] که در زبان‌های فرنگی از آن معمولاً با عنوان پرشیای بزرگ یا پارس بزرگ یاد می‌کنند.[۵][۶][۷] کاربرد تاریخی ایران صرفاً محدود به کشوری که هم‌اکنون به این نام خوانده می‌شود، نبوده و تمام مرزهای سیاسی کشوری که تحت تسلط ایرانیان بود همچو بین‌النهرین و اغلب ارمنستان و جنوب قفقاز را هم در بر می‌گیرد.[۸][۹]

هگل، ایرانیان را نخستین ملت تاریخی و شاهنشاهی ایران را اولین امپراتوری تاریخ می‌داند.[۱۰] هنگامی که سخن از تاریخ ایران می‌رود، باید به این نکته توجه داشت که آیا منظور تاریخ اقوام و مردمانی است که از آغاز تاریخ تا کنون در مرزهای سیاسی ایران امروزی زیسته‌اند یا تاریخ اقوام و مردمانی است که خود را به نحوی از انحاء ایرانی می‌خوانده‌اند و در جغرافیایی که دربرگیرندهٔ ایران امروز و سرزمین‌هایی که از دیدگاه تاریخی بخشی از ایران بزرگ (ایرانشهر) بوده‌است زیسته‌اند. ایران گاه تاریخ ایران را از ورود آریایی‌ها که نام ایران نیز از ایشان گرفته شده‌است، به فلات ایران آغاز می‌کنند؛ ولی این به این معنی نیست که فلات ایران تا پیش از ورود ایشان خالی از سکنه یا تمدن بوده‌است. پیش از ورود آریاییان به فلات ایران تمدن‌های بسیار کهنی در این محل شکفته و پژمرده شده بودند و تعدادی نیز هنوز شکوفا بودند. برای نمونه تمدن نوشیجان در ملایر[۱۱][۱۲] تمدن شهر سوخته در سیستان، تمدن عیلام در شمال خوزستان، تمدن جیرفت در کرمان، تمدن تپه سیلک در کاشان، تمدن پارسوا در پیرانشهر، تمدن اورارتو در آذربایجان، تمدن تپه گیان در نهاوند و تمدن مانناییان در کردستان و آذربایجان و و تمدن کاسی‌ها در لرستان ذکر می‌شود.

نقشه قلمرو سلسله‌های حاکم بر ایران و گستره حکومتی سلسله‌های مختلف از دودمان هخامنشیان تا حکومت جمهوری اسلامی. در این نقشه سلسله‌هایی که بر غالب ایران مسلط بوده‌اند، متذکر شده‌اند و حکومت‌های ملوک طوایفی و محلی ذکر نشده‌اند. همچنین هنگامی که سرزمین کنونی ایران بخشی از یک امپراتوری خارجی بوده در این نقشه ثبت نشده‌است به عنوان مثال وقتی ایران زیر حکومت سلوکیان، خلفای راشدین، امویان، عباسیان و مغول بوده‌است.
آجر مونومنت ایزیرتو در موزه شرق توکیو مربوط به تمدن مانناییان، آجر شیشه ای از بوکان با نشان دادن یک بز کوهی از موزه شرق باستانی توکیو، ژاپن تانابه ۱۹۸۳.

محتویات

تمدن در فلات ایران پیش از آریاییان

غارهای دربند رشی

طی صد و پنجاه سال کاوش‌های باستان‌شناسی در ایران، دوران پیش از تاریخ ایران به‌طور یکسان مورد کاوش قرار نگرفته‌است. در حالی که در مناطق غربی و جنوبی کاوش‌های وسیعی انجام شده‌است، مناطق شمالی و شرقی نسبتاً کشف ناشده مانده‌است. دوران پارینه‌سنگی نادیده گرفته شده‌است. در مقابل، دوره نوسنگی به منظور مطالعه شکل‌گیری یک‌جانشینی به‌طور قابل ملاحظه‌ای مطالعه شده‌است. به دوره مس‌سنگی اولیه و میانی هم کم توجهی شده‌است. حال آنکه، دوره مس‌سنگی پسین به منظور بررسی شکل‌گیری دولت به خوبی بررسی شده‌است. مطالعه عصر برنز اولیه نیز دچار همین ناهمگونی است. درحالی که دوره پیش‌ایلامی موضوع مورد علاقه در کاوش بوده‌است، فرهنگ یانیک در شمال غرب ایران نادیده گرفته شده‌است. فرایند شهرنشینی و مبادلات بین مناطق در عصر برنز میانی بررسی شده‌است، اما عصر برنز پسین و عصر آهن پیشین، مورد بررسی قرار نگرفته‌است. ادوار پس از آن که مقارن با شکل‌گیری دولت‌های ماد و هخامنشی است، بسیار بررسی شده‌است.[۱۳]

شناخت وضع مناطق داخلی ایران در زمان شکل‌گیری و رواج تمدن‌های کهن است. یعنی فهم اینکه در زمان تمدن‌ها و دولت‌های باستانی چون سومر، کلده، اور، بابل، آشور، اورارتو و نظائر آن، وضع این مناطق داخلی فلات ایران، که مجزا از منطقه مستقیم تحت حاکمیت این تمدن‌ها و دولت‌ها بوده‌است، به چه نحوی جریان داشته‌است.

پیش از آریاییان تمدن‌های شهر سوخته (در سیستان)، تمدن ایلام (در شمال خوزستان)، تمدن پارسوا در پیرانشهر، تمدن جیرفت (در کرمان)، تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تپه اسکندری (در هفشجان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان)، تپه گیان (در نهاوند) و تمدن کاسی‌ها (در کرمانشاه و لرستان) و تپورها در تبرستان (مازندران) در سرزمین ایران بودند.

عصر سنگ

پارینه‌سنگی

هرچند کاوش‌های مربوط به دوره پارینه‌سنگی در ایران (تا ۱۲۰۰۰ سال پیش) ناچیز است، اما با توجه به موقعیت جغرافیایی فلات ایران، این سرزمین تنها پلی بوده‌است که انسان شکارچی-گردآورنده در مهاجرت از آفریقا به جنوب آسیا می‌توانسته از آن عبور کند.[۱۴] آثار یافت شده از این دوران در ایران، محدود به غارها و پناهگاه‌های صخره‌ای در زاگرس میانی، چند منطقه در ساحل دریای خزر و مناطق پراکنده‌ای در کویرهای مرکزی می‌شود. یافت شدن سکونتگاهی با قدمت هشتصد هزار سال در آسیای میانه این گمان را طرح کرده که در ایران نیز در آن زمان انسان‌هایی می‌زیسته‌اند.[۱۵] قدیمی‌ترین سکونتگاه کشف شده انسان در ایران، غار دربند رشی است. طبق مطالعات جدید این غار پیش از ۲۰۰ هزار سال پیش مسکن شکارچیان عصر سنگ بوده‌است.

ابزار سنگی موسوم به موستری کشف شده در شرانت، فرانسه
  • پارینه‌سنگی میانی (فرهنگ موستری)(۲۰۰۰۰۰ تا ۴۰۰۰۰ سال پیش): سکونتگاه‌های انسان اولیه در این دوره اغلب در غارهای ناحیه زاگرس کشف شده‌است. این مکان‌ها نزدیک منابع ساخت ابزار سنگی موستری می‌باشد و نوع ابزارها نشانه پیشرفت روش زندگی شکارگری است،[۱۷] اما اطلاعاتی دربارهٔ سبک زندگی آن‌ها به دست نمی‌دهد. تکنیک متمایز فرهنگ موستری در ناحیه زاگرس نسبت به اروپا و شام مربوط فراوانی بسیار کمتر تکه برداری برای ساخت تراشه‌های چخماقی و تمرکز کامل بر تراشه‌های سنگی دوطرفه و دولبه می‌باشد.[۱۸]

غار شنیدار در کردستان عراق مهم‌ترین سکونتگاه کاوش شده‌است که به انسان‌های نئاندرتال تعلق داشته و یافته‌های بسیار شبیه غار حاضر مرد در سلیمانیه و سکونتگاه‌های زاگرس در ایران است، با این حال هیچ نئاندرتالی در سکونتگاه‌های واقع در ایران یافته نشده‌است.[۱۹] شناخته شده‌ترین سکونتگاه‌ها در ناحیه زاگرس در ایران عبارتند از شامل غار کوبه، غار خار و پناهگاه سنگی وارواسی[۲۰] نزدیک بیستون و نیز غار کنجی و غار ارجنه نزدیک خرم‌آباد. همه این سکونتگاه‌ها دربردارنده تراشه‌های سنگی، استخوان‌های حیوانات و خاکسترهای اجاق است. اما در هیچ‌یک سازه دیگری نظیر ابزارهای چوبی و استخوانی نیست. به نظر می‌رسد که انسان‌ها در زمان‌های گرم تر در این مناطق سکونت گزیده‌اند.[۲۱]

  • پارینه‌سنگی پسین(۴۰۰۰۰ تا ۱۲۰۰۰ سال پیش):در این دوره سکونتگاه‌های ناحیه زاگرس در فضای باز واقع شده‌است و ابعاد مختلف آن‌ها نشان دهنده یک نظام سلسله مراتبی است، به‌طوری‌که گویا سکونتگاه‌های بزرگتر گنجایش پنجاه نفر را دارد. سکونتگاه‌هایی نیز برای دسته‌های کوچک شکارچیان تعبیه شده که تا دو تا پنج نفر گنجایش دارد و مناسب اقامت کوتاه مدت است. این سکونت گاه‌ها به دو فرهنگ برادوستی(Baradostian) و زارزی(Zarzian) تعلق دارد. در قیاس با فرهنگ موستری دوره میانی، فرهنگ برادوستی (۴۰۰۰۰ تا ۲۰۰۰۰ سال پیش) توان ساخت انواع بیشتری از ابزارها را داشته و تکنیک‌های پیشرفته تری برای ابزارسازی به کار گرفته‌است. ساخت ابزارهای تیغه‌ای نشانه بهره‌گیری بیشتر از گیاهان است.[۲۲] همچنین تیغه‌های سنگی برای استفاده در نوک پیکان و نیزه ساخته شده‌است. هرچند، نوع شکارها نسبت به دوره قبل تغییر نکرده‌است، اما سلاح‌ها متنوع تر شده‌است. همچنین از استخوان برای ساخت درفش و ابزارهای سنگی برای آسیا کردن قطعات اخرا و دانه‌های گیاهان استفاده شده‌است. هرچند وجود رنگدانه‌های اخرا گواه بر رنگ آمیزی بدن یا ابزارهاست، اما برخلاف اروپا غارنگاره‌ای یافت نشده‌است. آثار این فرهنگ در ناحیه زاگرس در غار ارجنه، غار خار، غار یافته و پناهگاه سنگی وارواسی یافت شده‌است و نشان دهنده تعداد بسیار بیشتری سکونتگاه در زاگرس میانی است. فراتر از زاگرس، سکونتگاه‌هایی در حاشیه دریاچه طشک، دریاچه مهارلو و ۲۴ سکونتگاه در مرودشت یافت شده‌است. این نشانه آن است که در این دوره انسان سازگاری بیشتری با شرایط محیطی یافته‌است. اواخر دوره برادوستی (حدود ۲۰۰۰۰ سال پیش) مصادف با آخرین بیشینه یخچالی است و کوه‌ها در تمام سال پوشیده از برف بوده‌است و انسان‌ها در طول سال باید کوچ می‌کرده‌اند و غذای کمتری در ارتفاعات می‌یافته‌اند.[۲۳]

فرهنگ زارزی که از ۲۰۰۰۰ تا ۱۲۰۰۰ قبل رواج داشته‌است، احتمالاً از فرهنگ برادوستی برآمده باشد، یا با فاصله زمانی از آن شکل گرفته باشد. در این دوره ابزارهای کوچکتری نظیر میکرولیت و میکروبرین ساخته شده‌است. در اواخر این دوره از سنگ برای آسیا کردن دانه گیاهان وحشی استفاده می‌شود.[۲۴] با تخمین دیگر فرهنگ زارزی از ۱۷۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ سال پیش رایج بوده‌است و به دوره نوسنگی ختم می‌شود.[۲۵]

در پایان دوره زارزی انقطاعی در نشانه‌های باستان شناختی پدید می‌آید، که احتمال دارد ناشی از آب و هوای نامناسب موسوم به یانگر درایاس در فاصله ۱۳۰۰۰ تا ۱۱۰۰۰ سال پیش باشد. در این دوره که سردتر یا خشک‌تر بوده‌است، ناحیه زاگرس، با ارتفاع بین ۶۰۰ تا ۱۵۰۰ متر، تقریباً فاقد پوشش درختی بوده‌است. در نتیجه، انسان‌ها به مجبور شدند برای یافتن غذل به ارتفاعات پایین‌تر بیایند و با اجداد وحشی بزسانان مواجه شدند.[۲۶]

سکونتگاه قره‌کمر، در شمال شهر اَیبَک در ولایت سمنگان افغانستان، کشف شده که آثار بدست‌آمده از آن از سنخ فرهنگ اوریگنیشن است، اما به فرهنگ برادوستی شباهت ندارد.[۲۷] سکونتگاه‌های دشت ناور، در ولایت غزنی، که قدمتی بین ۳۰٫۰۰۰–۵۰٫۰۰۰ سال دارد و آثار یافت شده در آن شبیه آثار موجود در درهٔ کور بدخشان است.[۲۸]

دوره نوسنگی و مس‌سنگی

دیوارنگاری غار دوشه، خرم‌آباد لرستان، حدود هزاره هشتم پیش از میلاد

دوره نوسنگی در ایران از ۱۰۰۰۰ سال پیش تا ۷۵۰۰ سال پیش را دربرمی گیرد. به علت سردی آب و هوا، تقریباً هزار سال طول کشید تا عصر نوسنگی از هلال حاصل‌خیز به فلات ایران برسد و امکان کشاورزی مهیا شود. سکونتگاه‌های نوسنگی یافت شده در ایران همگی در محل‌هایی هستند که امکان کشت دیم فراهم بوده‌است. از سوی دیگر، احتمالاً دامپروری از سرزمین کردستان آغاز شد و سپس به دیگر نواحی گسترش یافت. البته تا کنون فقط نواحی غرب و جنوب غرب ایران در کوه پایه‌های زاگرس و دشت خوزستان مورد کاوش قرار گرفته‌است.[۲۹]


عصر فلز

پرچم برنزی کشف شده در منطقه شهداد نزدیک کرمان، ایران، هزاره سوم پیش از میلاد

ایلامیان

عیلامیان از آغاز دوره پیش‌عیلامی تا پایان دوره عیلام نو، حدود ۲۶۶۱ سال در جنوب غربی ایران زندگی و حکومت می‌کردند.[۳۰] در ۲۷۰۰ پیش از میلاد، نخستین شاهنشاهی عیلامی در شوش (در جنوب غربی ایران) تشکیل شد.[۳۱]

سفالینه‌های نقاشی شده متعلق به حدود ۳٬۵۰۰ پیش از میلاد در شوش واقع در عیلام بیانگر دوره‌ای پیشرفته از طرح‌های هندسی، ایجاد سبک خاص از انسان و شکل‌هایی از جانوران در آن‌ها می‌باشد.[۳۰]

در حدود ۲٬۷۰۰ پیش از میلاد پادشاهی عیلام به پایتختی شوش تشکیل گردید. همچنین در حدود ۲٬۰۹۴ تا ۲٬۰۴۷ پیش از میلاد عیلام توسط شولگی پادشاه دوم سلسله سوم اور تسخیر گردید و بعداً در سال ۲٬۰۰۴ پیش از میلاد سلسله سوم اور توسط عیلام واژگون می‌شود.[۳۰]

در سال ۶۳۹ پیش از میلاد آشوربانیپال شاه آشور، عیلام را شکست داد و شوش را غارت کرد. پس از این جنگ، عیلام هرگز به عنوان یک قدرت مستقل ظاهر نگردید.[۳۰]

اقوام و حکومت‌های محلی

آتش کده نو شیجان ملایر تنها اثر مانده از دوران مادها در سده ۱۷ پیش از میلاد[۱۱][۳۲]

ایران و آریاییان

نظریه‌ای که امروز بیش از هر نظریهٔ دیگری در میان صاحب‌نظران مقبول است اینست که قبایلی که خود را آریایی (آریایی در زبان ایشان به معنی شریف یا نجیب بود) می‌خوانندند در اواخر هزارهٔ دوم پیش از میلاد (در این تاریخ اختلاف بسیار است) به فلات ایران سرازیر شدند. از بررسی اساطیر و زبان ایشان برمی‌آید که ایشان خویشاوندی نزدیک با هندیان داشتند و گویا پیش از آمدن آنان به ایران و مهاجرت دستهٔ دیگر به هند با هم می‌زیستند. به هر حال آنچه مسلم است اینست که هر دو دسته خود را آریایی می‌خواندند.

دانش پژوهشی‌های نوین نشان می‌دهد که عنصر ایرانی زبان همواره در میان تیره‌های به اصطلاح آسیانیک دخیل بوده‌اند.[۳۳]

مادها

آنچه از متون آشوری معاصر با دوران مادها برمی‌آید، آن است که مادها از سدهٔ نهم تا هفتم پ. م. نتوانسته بودند چنان پیش‌رفتی بیابند که سبب هم‌گرایی و اتحاد و سازمان‌یافتگی قبایل و طوایف پراکندهٔ ماد بر محور یک رهبر و فرمان‌روای برتر و واحد شده باشد، به‌طوری‌که بتوان وی را پادشاه کل سرزمین‌های مادنشین نامید؛ برخلاف آنچه هرودوت، چند سده بعد دربارهٔ دیاکو می‌گوید.[۳۴] پادشاهان آشور در ضمن لشکرکشی‌های پرشمار خود به قلم‌رو سکونت مادها، همواره با شمار فراوانی از «شاهان محلی» (حاکمان مستقل شهرهای مختلف) روبه‌رو بوده‌اند و نه یک پادشاه واحد حاکم بر کل سرزمین‌های مادنشین.[۳۵][۳۶] در اواخر سدهٔ هشتم پیش از میلاد مادها در ایران غربی گرد هم جمع شدند و اتحادیه قبایل ماد را تشکیل دادند. بدین ترتیب، نیرو گرفتند و با آشوریان که به آن‌ها یورش برده بودند، جنگیدند و طی جنگ‌هایی که حدود یکصد سال به طول انجامید آنان را شکست دادند و دولتی بنیان نهادند که ۱۲۰ سال فرمانروایی نمود و نهایتاً از کوروش بزرگ شکست خورد.[۳۷]

بنابر روایت هرودوت، دیاکو یا دیااُکو بنیان‌گذار و نخستین شاه مادها بود. دوران حکومت دیاکو مورد اختلاف مورخین است، اما می‌توان گفت که احتمالاً اکثر نیمهٔ اول سدهٔ هفتم پیش از میلاد را در برمی‌گرفته‌است.[۳۸] دیاکونوف معتقد است دیاکو نمی‌توانست پادشاه سراسر ماد باشد و حتی حاکم یک منطقهٔ بزرگ نیز نبود و تنها یکی از فرمان‌روایان کوچک و متعدد مادی بود ولی درخشش تاریخ اخلاف بر سیمای او پرتو افکنده و سبب شهرت او در تاریخ شد. دیاکو در آغاز کار دولت ضعیف و کوچک و تازهٔ خود را تحت حمایت ماننا قرار داد، ولی بعد کوشید کاملاً مستقل گردد و بدین منظور با اورارتو عقد اتحاد بست.[۳۹] سارگون دوم شاه آشور در سال ۷۱۵ پیش از میلاد، وارد ماد شد تا چنان‌که مدعی بود، به «هرج‌ومرج» آن‌جا پایان دهد. وی در آن‌جا توانست دیاکو را اسیر کند.[۴۰][۴۱][۴۲] وی چندسالی در اسارت سارگون دوم بود و مادها به‌عنوان فرمان‌برداران و باج‌گذاران آشور، دچار فقر و از هم‌پاشیدگی شدند و آشوریان، دیاکو را به‌عنوان کسی که همیشه مطیع آشور باقی بماند و خراج خود را به‌طور مرتب به دربارهٔ آشور بپردازد و از جهات دیگر حتی از نظر تأمین نیروی نظامی برای آشوریان به‌هنگام درگیرشدن آشور در جنگ متعهد شود، وی را آزاد کردند و سپس او به‌عنوان رهبر قطعی و احتمالاً پادشاه مادها برگزیده شد.[۴۳]

به گفتهٔ هرودوت، فرورتیش پسر دیاکو بود و همهٔ قبایل مادی را متّحد و به یک کشور تبدیل کرد. در روایتی دیگر نام این شاه خشتریته است. از شواهد چنین پیداست که پس از مرگ دیاکو، وی رهبری قبایل مادی را بر عهده گرفت.[۴۴] بسیاری از پژوهشگران، زمان سلطنت فرورتیش را بین سال‌های ۶۷۵ تا ۶۵۳ پیش از میلاد می‌دانند[۴۵] ولی بعضی دیگر از پژوهشگران زمان حکومت او را بین سال‌های ۶۵۵ تا ۶۳۳ پیش از میلاد[۴۶] یا سال ۶۷۸ تا ۶۲۵ پیش از میلاد می‌دانند.[۴۷] در نخستین سال‌های سلطنت فرورتیش، سکاها که در ناحیهٔ بین دریای مازندران و قفقاز زندگی می‌کردند از طریق گذر دربند قفقاز، به سرزمین ماد وارد شدند و بخش‌هایی از خطهٔ ماد را به اشغال خود درآوردند.[۴۸] او در اتحاد با پارس‌ها و کیمری‌ها در سال ۶۵۳ پیش از میلاد وارد جنگ با آشور شد و به شهر نینوا، پایتخت حکومت آشور حمله کرد و ظاهراً در ابتدا پیروزی‌های ضعیفی بدست آورده بود ولی در نبردی دیگر کشته شد.[۴۹]

پس از مرگ فرورتیش، پسرش هووخشتره جانشین او شد که مورخان زمان حکومت او را بین سال‌های ۶۳۳ تا ۵۸۴ پیش از میلاد می‌دانند. او تواناترین شاه ماد و اولین پادشاهی است که یک سلطنت سراسری را در ایران تشکیل داد و ایران را به‌عنوان یک قدرت مهم در جهان آن زمان مطرح کرد. هووخشتره را باید بنیان‌گذار واقعی دولت ماد و معمار حقیقی امپراتوری ایرانیان باستان دانست.[۵۰] وی با الیاتس شاه لیدیه جنگید و توانست سرزمین‌های فوقانی رود هالیس را تصرف کند. هووخشتره با دولت بابل متحد شد و توانست با حمله به نینوا، به عمر امپراتوری آشور خاتمه دهد.[۵۱][۵۲] پس از هووخشتره پسرش ایشتوویگو به پادشاهی رسید و ۳۵ سال (در بین سال‌های ۵۸۴ تا ۵۵۰ پیش از میلاد) حکومت کرد.[۵۳]

هخامنشیان

عکس از نمایی از تخت جمشید، یادگاری از دوره هخامنشیان در ایران
نمایی از تخت جمشید، یادگاری از دوره هخامنشیان در ایران

شاهنشاهی هخامنشی یا هخامنشیان (۵۵۰–۳۳۰ پیش از میلاد، «۲۲۰ سال») شاهنشاهی‌ای در دوران باستان بود که بدست کوروش بزرگ بنیاد نهاده شد. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکردهٔ خاندان پاسارگاد از خاندان‌های پارسیان بوده‌است. هخامنش باید حوالی پایان سدهٔ هشتم یا ربع نخست سدهٔ هفتم پ. م بر مسند قدرت بوده باشد.[۵۴] هخامنشیان، در آغاز پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد آورد و سپس گرفتن لیدیه و بابل، پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ از نوادگان (شاه انشان، کوروش یکم، کمبوجیه یکم) را بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.[۵۵]

به پادشاهی رسیدن پارسی‌ها و دودمان هخامنشی یکی از رخدادهای برجستهٔ تاریخ باستان است. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند. پذیرش و بردباری دینی از ویژگی‌های شاهنشاهی هخامنشی به‌شمار می‌رفت.[۵۶] بیش از ۴۹ میلیون نفر از ۱۱۲ میلیون جمعیت جهان آن زمان در این سرزمین زندگی می‌کردند.[۵۷] در دوران هخامنشیان سی قوم مختلف تحت لوای این امپراتوری بودند.[۵۸]

قلمرو هخامنشیان بسیار گسترده بود به‌طوری‌که از دره سند در هند تا رود نیل در مصر و ناحیه بنغازی در لیبی امروز و از رود دانوب در اروپا تا آسیای مرکزی را در بر می‌گرفت. در این کشور پهناور اقوام بسیاری با آداب و رسوم خاص خود زندگی می‌کردند و فرهنگ ایالتی و قومی خود را پاس می‌داشتند. در حقیقت مشخصه مهم این دولت احترام به آزادی فردی و قومی و بزرگداشت نظم و قانون و تشویق هنرها و فرهنگ بومی و همچنین ترویج بازرگانی و هنر بود.[۵۹] خاویر آلوارز عیلام‌شناس معتقد است که آثار و نقش‌برجسته‌های موجود نشان می‌دهد که هخامنشیان هنر خود را در بخش معماری و نقش‌برجسته از عیلامی‌ها آموخته‌اند.[۶۰] کارل شفُلد می‌نویسد: «تمدن بزرگی مانند تمدن هخامنشی را نمی‌توان از روی تأثیراتی که پذیرفته درک کرد. واقع آن است که اهمیت این چنین تمدنی دقیقاً در توانی است که او را به حل و جمع همهٔ این اجزای مختلف در کلیتی واحد قادر ساخته‌است.»[۶۱]

شاهان هخامنشی در خلال سال و با تغییر فصل کوچ می‌کردند و معمولاً تمام سال را در یک جا به سر نمی‌بردند بلکه بر حسب اقتضای آب و هوا هر فصلی را در یکی از پایتخت‌های خود سر می‌کردند در فصل زمستان در بابل، دشتستان و شوش اقامت داشتند و در فصل تابستان به همدان می‌رفتند که در دامنه کوه الوند بود و هوایی خنک داشت. این سه شهر پایتخت سیاسی و اداری و اقتصادی بودند ولی دو شهر دیگر هم بودند که پایتخت آیینی هخامنشیان به‌شمار می‌رفتند یکی پاسارگاد که در آنجا آیین و تشریفات تاجگذاری شاهان هخامنشی برگزار می‌شد و دیگری پارسه که برای دیگر تشریفات به کار می‌آمد. این دو شهر زادگاه و پرورشگاه و به اصطلاح گهواره پارسیان به‌شمار می‌رفت البته تخت جمشید از این دو بیشتر اهمیت داشت به همین دلیل اسکند ر مقدونی آن را عمداً آتش زد تا گهواره و تکیه گاه دولت هخامنشی را از میان ببرد و به ایرانیان بفهماند که دیگر دوره فرمانروایی آنان به سر آمده‌است.[۶۲]

در سال ۵۵۸ پیش از میلاد پادشاهی کوروش بزرگ (کوروش دوم) در انشان (پارس) و خوزستان آغاز شد و پایتخت هخامنشیان به شوش منتقل شد.[۳۰] در سال ۵۲۵ پیش از میلاد سپاه ایران تحت فرماندهی کمبوجیه دوم دومین شاه هخامنشی، سرزمین مصر را کاملاً ضمیمه قلمرو پادشاهی این دودمان کرد.[۳۰] در سال ۴۹۰ پیش از میلاد جنگی به نام ماراتن بین ایران و یونان در محلی به نام ماراتن در یونان کنونی رخ می‌دهد و ارتش هخامنشی از یونان شکست می‌خورد. این نبرد نخستین پیروزی یونان بر ایران در خشکی بود.[۳۰] در سال ۳۳۴ پیش از میلاد اسکندر مقدونی به آسیا حمله می‌کند و سپاه هخامنشیان در تنگه داردانل شکست می‌خورد.[۳۰] در سال ۳۳۰ پیش از میلاد داریوش سوم کشته شده و هگمتانه فتح می‌شود، همچنین تخت جمشید به وسیله اسکندر مقدونی ویران شده و حکمرانی هخامنشیان بر ایران پایان می‌پذیرد.[۳۰]

سلوکیان

نقشه قلمرو جانشینان اسکندر مقدونی پس از تجزیه امپراتوری وی

اسکندر مقدونی چند سال پس از تصرف تمام قلمرو هخامنشیان درگذشت و چون جانشینی نداشت، متصرفاتش میان سردارانش تقسیم شد. در حدود ۳۲۰ پیش از میلاد پادشاهی سلوکیان به وسیله سلوکوس یکم، در بخش شرقی قلمرو اسکندر، شامل ایران، بنیان‌گذاری می‌گردد.[۶۳] در سال ۲۶۱ پیش از میلاد سرزمین باختر توسط دیودوت یکم از حکومت سلوکیان اعلام استقلال می‌کند. وی نخستین شاه دولت یونانی بلخ بود.[۳۰] از دویست و چهل و هشت سال (۳۱۲-۶۴ (پیش از میلاد)) مدت سلطنت آنان، نزدیک به ۱۷۰ سال را بر سرزمین‌های باختری و ۷۰ سال را بر بخش‌های خاوری ایران فرمان راندند.

اشکانیان

ساسانیان

عکس از کاروانسرای ساسانی دیرگچین یا مادر
کاروانسرای ساسانی دیرگچین یا مادر

ضعف و زوال

جنگ ۲۵ ساله ایران و روم که از ۶۰۲ تا ۶۲۸ به طول انجامید، نظم سیاسی را که طی سه سده بر این منطقه حاکم بود، فروریخت و خلأ قدرتی را پدیدآورد، که در پی آن سپاهیان مسلمان عرب آن دو امپراتوری را شکست دادند و امپراتوری نوپدید خلافت را بنا نهادند.[۶۴] طی این جنگ، نخست خسروپرویز سرزمین‌های شام و مصر را تصرف کرد، ولی در پایان، ضدحمله هراکلیتوس منجر به شکست و عقب‌نشینی ساسانیان گردید. در پی آن، خسروپرویز به قتل رسید و دوره‌ای چندساله از هرج و مرج سیاسی دربار ساسانیان را فراگرفت. نهایتاً، یزدگرد سوم بر تخت نشست. هرچند، سپاه امپراتوری ساسانی، در جنگ آسیب چندانی ندیده بود و همچنین موانع طبیعی شامل رودخانه‌های فرات و دجله و نیز کوه‌های زاگرس از سرزمین ایران در برابر مهاجمان دفاع می‌کرد، اما، امپراتوری ساسانی به علت اختلافات سیاسی داخلی بیش از آن ضعیف شده بود که بتواند در برابر حمله سپاهیان مصمم مسلمان مقاومت کند.[۶۵] این جنگ هر دو امپراتوری را فرسوده کرد و در خصوص ساسانیان، منجر به یک بحران سیاسی داخلی شد.[۶۶] ساسانیان به علت زوال اقتصادی، مالیات‌های سنگین برای تأمین مالی لشگرکشی‌های خسروپرویز و قدرت‌گیری شاهان محلی در برابر پادشاه بیشتر تضعیف شدند.[۶۷]

افول امپراتوری ساسانی درست پس از فوت خسروپرویز آغاز شد. وضعیت نابسامان دربار و همچنین ضعف فوق‌العاده ارتش و همین‌طور نبود شخصیتی که بتواند در حد و اندازه‌های انوشیروان و شاپور عمل کند، اوضاع ایران را بسیار آشفته ساخته بود.[۶۸] قباد دوم ابتدا مردانشاه و سپس تمامی فرزندان خسروپرویز را به قتل رساند و خود نیز مدتی بعد در ۶ سپتامبر ۶۲۸ به بیماری طاعون درگذشت.[۶۹] ضعف و ناتوانی ساسانیان به حدی رسیده بود که در ظرف ۴ سال، ۱۲ پادشاه به روی کار آمدند.[۷۰]

خلافت

محمد احتمالاً بین ۵۶۷ تا ۵۷۳ م که مقبول‌ترین سال، ۵۷۱ میلادی است متولد شد.[۷۱] به باور مسلمانان محمد در یکی از شب‌های سال ۶۱۰. م، به پیامبری رسید.[۷۲] بنابر زندگی‌نامهٔ ابن اسحاق، محمد تا سه سال دین تازهٔ خود را پنهانی تبلیغ می‌کرد.[۷۳] بعد از آن محمد دینش را به صورت علنی تبلیغ کرد.[۷۴][۷۵] طی ۱۳ سال دعوت در مکه، تعداد اندکی به اسلام گرویدند که با مخالفت برخی قبیله‌های قریش روبه‌رو شدند و با آنان با خشونت رفتار می‌شد. محمد برای رهایی از آزار و اذیت‌ها به همراه پیروان خویش، در سالی که بعدها مبدأ تقویم هجری شمسی و قمری شد، به شهر یثرب (که بعدها مدینةالنبی نامیده شد)، هجرت کرد. او در مدینه توانست قبایل در حال جنگ اوس و خزرج را متحد کند.[نیازمند منبع] وی بر پایه مسلمانان مهاجر مکه و یهودیان مدینه با عقد میثاق مدینه جامعه و دولتی نوین با نام امت تأسیس کرد.[۷۶] این پیمان مفهوم ساختار اجتماعی امت را به عنوان اجتماعی یکسان از مؤمنان تعریف می‌کند که دربردارندهٔ یهودیان نیز می‌شد؛ اما غیر یکتاپرستان مدینه را دربرنمی‌گرفت.[۷۷][۷۸] سپس بین مسلمانان با قبایل مکه و هم پیمانان آن‌ها جنگ درگرفت و سرانجام پس از هشت سال جنگ با مکه، محمد به همراه پیروانش که تا آن زمان به بیش از ده هزار نفر بالغ شده بودند، شهر زادگاهش را فتح کرد. به‌تدریج و بخصوص پس از فتح مکه از طریق جنگ و عمدتاً معاهده حجاز و مناطق شرقی و جنوبی شبه جزیره عربستان را فتح کرد و بیشتر مردم شبه جزیره عربستان به اسلام گرویدند و امت اسلام به کل این سرزمین گسترش یافت.[۷۹] طبق روایات تاریخی مسلمانان، محمد از سال ۶ و ۷ هجری نامه‌هایی را برای سران حکومت‌های همسایه شامل هراکلیتوس، امپراتور بیزانس، نجاشی شاه حبشه، خسرو پرویز شاه ساسانی و چند تن دیگر فرستاد و آن‌ها را دعوت به دین اسلام کرد. اما همگی این دعوت را رد کردند. بیشترین تاریخ پژوهان مدرن این اقدامات را منشأ فتوحات بعدی مسلمانان می‌دانند، که در زمان خلافت راشدین رخ داد.[۸۰]

خلافت راشدین

خلافت راشدین (به عربی: الخلافة الراشدة) یا خلافت اولیه[۸۱] نخستین حکومت اسلامی تحت نام خلافت است که در روز درگذشت محمد پیامبر اسلام، در دوشنبه ۲۸ صفر سال ۱۱ ه‍. ق[ه. ق ۱] برابر با ۱۰ ژوئن سال ۶۳۲میلادی پدید آمد.[۸۲] و تا سال ۴۰ هجری به طول انجامید. فرمانروایان از صحابه محمد و از طایفه قریش[۸۳] به ترتیب ابوبکر (حاکم ۶۳۲–۶۳۴)، عمر بن خطاب (حاکم ۶۳۴–۶۴۴)، عثمان بن عفان (حاکم ۶۴۴–۶۵۶) و علی بن ابی‌طالب (حاکم ۶۵۶–۶۶۱) بودند.[۸۴] اهل سنت که منزلت دینی ویژه‌ای برای حاکمان این حکومت قائلند حکومتشان را خلافت راشدین[پانویس ۱] به معنای «خلافت هدایت شده» می‌نامند، اما آنان که مشروعیت برخی از این خلفا را قبول ندارند، بخصوص شیعیان، از این عنوان استفاده نمی‌کنند.[۸۵]

محمد، پیامبر اسلام، با عقد میثاق مدینه امتی را ایجاد کرد[۸۶] سپس از طریق جنگ یا عهدنامه، حجاز و مناطق شرقی و جنوبی شبه جزیره عربستان را فتح کرد.[۸۷] با فوت محمد بر سر جانشینی وی اختلافت به وجود آمد اما سرانجام ابوبکر جانشین او شد.[۸۸] اهل سنت معتقدند محمد جانشینی برای خود برنگزید حال آنکه شیعیان با استناد به واقعه غدیر خم معتقدند محمد، علی را به جانشینی (خلافت) منصوب کرد.[۸۹]

خلافت ابوبکر با دو بحران سرپیچی گروهی از مسلمانان از پرداخت زکات و پیامبران نو ظهور همراه بود که ابوبکر با این دو گروه وارد جنگ‌هایی به نام جنگ‌های ارتداد گشت. پس از تسلط بر شبه جزیره عربستان، مسلمانان وارد جنگ با ساسانیان و بیزانس شدند و توانستند در جبههٔ عراق بر سرزمین‌های غربی فرات از جمله حیره، الانبار دومه جندل در جبههٔ شام بر بخش جنوبی سوریه و فلسطین چیره شوند. پس از مرگ ابوبکر عمر جانشینش می‌شود که بیشترین مساحت کشورگشایی‌های مسلمانان در زمان وی روی داد و شام، عراق، مصر و بخش عمده‌ای از ایران تسخیر شد. گسترش قلمرو در زمان عمر، چالشی بود که مسلمانان را مجبور کرد که برای نخستین‌بار از ساماندهی‌های دیگر کشورها نظیر امپراتوری روم شرقی و ساسانیان برداشت کنند؛ لذا مسلمانان از تقسیمات کشوری، دفتر محاسبه (دیوان)، تاریخ‌نگاری و نظام پولی آنان تقلید کردند.

عمر توسط یک ایرانی به نام پیروز نهاوندی زخمی کشنده خورد. وی در بستر مرگ شورای خلافت شش نفره‌ای را معین کرد تا خلیفهٔ بعدیش را تعیین کنند. عثمان توسط شورا برگزیده شد و بعد از مرگ عمر در رأس قدرت قرار گرفت. خلافت راشدین در زمان عثمان به بیشترین حد گسترش خود رسید، به‌طوری‌که مسلمانان تقریباً همهٔ قلمروی ساسانیان و بخش‌های آسیایی و آفریقایی امپراتوری روم شرقی جز غرب آناتولی را فتح کردند؛ بدین ترتیب قلمروی مسلمانان از شمال تا قفقاز، از غرب تا تونس، از شرق شامل تا افغانستان بود و شبه جزیره عربستان، شام، فلات ایران، بین‌النهرین، شرق آناتولی و مصر و لیبی را دربرمی‌گرفت. نقش اساسی در کشورگشایی‌ها را فرماندهانی نظیر خالد بن ولید، عمرو عاص و سعد بن ابی‌وقاص بازی کردند.[۹۰]

سال ۶۵۱ آشوب‌هایی در خلافت آغاز شد و ۶۵۶م به کشته شدن عثمان توسط شورشیان مسلمان انجامید و مردم با علی بیعت کردند. خلافت علی با جنگ‌های داخلی میان مسلمانان شناخته شده به نام فتنه اول همراه بود. علی نخست در نبرد جمل با گروهی از مخالفان به رهبری طلحه، زبیر و عایشه که بصره را تصرف کرده بودند جنگید و آن‌ها را شکست داد. از سوی دیگر، معاویة ابن ابی‌سفیان، حاکم شام، از بیعت سرباز زد و به بهانهٔ قصاص قاتلان عثمان با علی به مخالفت برخاست. علی با معاویه در صفین نبرد کرد و به ناچار به حکمیت تن درداد. در نتیجهٔ حکمیت، خلافت به دو سرزمین به مرکزیت کوفه و دمشق تقسیم شد، که بخش اول تحت فرمان علی و دیگری در دست معاویه بود. سپس، علی با گروهی از مخالفان موسوم به خوارج جنگید. نهایتاً، علی به دست یکی از خوارج، ابن ملجم مرادی، در ۶۶۱ میلادی کشته شد. حسن بن علی پس از پدر به امامت (در دیدگاه شیعیان) و خلافت مشغول شد؛ ولی پس از مدت کوتاهی قرارداد صلح با معاویه را پذیرفت[۹۱] و به سود معاویه از خلافت کناره‌گیری کرد. با پایان خلافت حسن بن علی و قرارداد صلح او با معاویه، خلافت راشدین جای خود را به خلافت امویان داد که از ۴۱ ه‍. ق (۶۶۲م) تا ۱۳۲ ه‍. ق (۷۵۰م) حکومت کرد.

امویان

عباسیان

تأسیس، تثبیت و اقتدار

ضعف و افول

از زمان حکومت متوکل عباسی (۲۳۲–۲۴۷ ه‍. ق / ۸۴۷–۸۶۱ م). سیاست‌مدارای مأمون (۱۹۸–۲۱۸ ه‍. ق / ۸۱۳–۸۳۳ م). و خلفای پس از وی با شیعیان یکباره به کنار گذشته شد. در دوران متوکل به دستور او حرم حسین بن علی تخریب شد و دهم شیعه، هادی، به همراه فرزندش حسن عسکری از مدینه به سامرا فراخوانده شد تا تحت نظارت خلیفه باشد. متوکل از هیچ وسیله ممکن در آزار رساندن و بی‌احترامی به وی دریغ نمی‌کرد. گزارش‌ها حاکی از آن است که فشار شدیدی بر امامان در سامرا می‌آمد و شیعیان در عراق و حجاز در شرایط اسف باری زندگی می‌کردند. منتصر، پسر و جانشین متوکل این سیاست‌ها را برداشت و در نتیجه هادی آزادی بیشتری پیدا کرد. سیاست‌های متوکل در زمان مستعین (۸۶۲–۸۶۶ م). هم ادامه یافت. احتمالاً در این زمان بود که دهم شیعه عثمان بن سعید را به نمایندگی خود در عراق برگزید (که البته این نمایندگی در زمان یازدهم حسن عسکری نیز تأیید شد).[۹۲][۹۳] در دوران آخرین امامان شیعه، شبکه‌ای از وکلا شکل گرفته بود؛ البته این شبکه بیشتر از آنکه به مانند سایر شبکه‌های علوی آن زمان (اسماعیلیه، زیدیه، نوادگان حسن بن علی) به قصد برپایی قیام تشکیل شده باشد، کار گردآوری وجوهات دینی مانند خمس و زکات را انجام می‌داد.[۹۴]

به واسطه سیاست‌های اداری، مالی و نظامی متوکل از جمله ولخرجی فراوان، عدم ثبات مقامات اداری و تغییر مکان پایتخت به سامرا و نیز چرخش مذهبی وی به سمت حنابله، خلافت تضعیف شد و با قتل وی در ۲۴۷ ه‍. ق -۸۶۱ م توسط غلامان ترک زمینه زوال قدرت عباسیان فراهم شد.[۹۵] با وقوع جنگ داخلی در بغداد و سامرا طی یک دهه پس از مرگ متوکل که به کشته شدن چهار خلیفه انجامید، امپراتوری عباسی عملاً تکه‌تکه شد و سلسله‌های نسبتاً مستقلی توسط قدرت‌های نظامی محلی تحت عنوان «امیر» در جای جای سرزمین‌های اسلامی ظهور کردند. این سلسله‌های جدید مانند صفاریان، برخلاف امرای قبلی نظیر طاهریان در پی خودمختاری و مرکزگریزی بودند.[۹۶] شرایط سیاسی و مذهبی سال‌های آخر امامت حسن عسکری و نخستین دهه‌های پس از مرگ او —همزمان با خلافت معتمد عباسی (۲۵۶–۲۷۹ ه‍. ق /۸۷۶–۸۹۲ م). — بسیار پرچالش بود. این دوران به جهت سیاسی، مصادف بود با عصر ضعف خلافت عباسیان؛ بدین صورت آنان از اعمال مؤثر حاکمیت خود جز در بخش محدودی از سرزمین عراق ناتوان بودند. در این دوره، افراد مختلف در جای‌جای قلمرو عباسیان قیام کرده‌بودند و سرزمین مسلمانان دچار تجزیه سیاسی شده‌بود. معتمد عباسی، حسن عسکری را —که رقیبی بالقوه برای خلافت به‌شمار می‌رفت— در سامرا تحت نظارت و مراقبت قرار داده و او را حتی از ملاقات با پیروانش نیز بازداشته بود.[۹۷][۹۸] از سوی دیگر، معتمد عباسی، خود، تحت سلطه برادرش موفق بالله بود که فرماندهی سپاه را در اختیار داشت و دیوان را تحت تسلط داشت، به‌طوری‌که از ۸۸۲ عملاً خلیفه تحت اسارت خانگی قرار داشت و قدرتی نداشت.[۹۹] موفق و پسرش معتضد (خلافت از ۸۹۲ تا ۹۰۲ میلادی)، و فرزندان وی مکتفی (از ۹۰۲ تا ۹۰۸ میلادی) و مقتدر (از ۹۰۸ تا ۹۳۲ میلادی) موفق شدند با به‌کارگیری دستگاه دیوانی و قدرت نظامی، نهاد خلافت را احیا کنند. هرچند که سرزمین‌های تحت حکمرانی مستقیم آن محدود به عراق شده بود، آن‌ها توانستند با به‌کارگیری نیروی نظامی و دیپلماسی، به تدریج سلطه خود را بر مصر و غرب و مرکز ایران گسترش دهند. از دوره معتضد تا چند دهه بعد، دیوان عباسی تحت اداره خاندان شیعی آل فرات و خاندان تازه مسلمان آل جراح بود. رقابت این دو خاندان سبب شد دیوانسالاری عباسیان دچار فرقه گرایی شود.[۱۰۰]

طی دهه‌های پایانی سده سوم هجری که شیعیان عراق در بحران امامت به سر می‌بردند، جنبش‌های شیعی، بخصوص اسماعیلیه، در مناطق مختلف از جمله شمال آفریقا و شمال سوریه سر برآوردند. در این زمان دعوت اسماعیلیان فزونی گرفت و نهایتاً ابوعبدالله شیعی موفق شد در مغرب عربی پیروانی را جمع کند. در این زمان شخصی به نام سعید بن حسین، موسوم به عبیدالله مهدی ادعای امامت کرد و ابوعبدالله شیعی به وی گروید. ابوعبدالله شیعی موفق شد در ۲۹۷ ه‍. ق /۹۰۹ م. افریقیه را تصرف کند. سپس، در همان سال عبیدالله مهدی منصب خلافت را بر عهده گرفت و دولت فاطمیان را تأسیس نمود. اسماعیلیانی که خلافت فاطمیان را نپذیرفتند، جنبش قرمطیان را ایجاد کردند. از سوی دیگر، شیعیان زیدی در سال ۲۵۰ه‍. ق - ۸۶۴ م. دولتی را در طبرستان و در سال ۲۸۴ه‍. ق - ۸۹۷ م. دولتی را در یمن تأسیس کردند.[۱۰۱] در این دوره مکتب کلامی استدلالی ابوسهل نوبختی (زاده ۲۳۷ و درگذشته ۳۱۱ هجری قمری) در میان شیعه امامیه محوریت یافت و به تعالیم مذهب شیعه انسجام بخشید، که در سده بعد به مکتب کلامی شیخ مفید انجامید.[۱۰۲]

حکومت‌های نیمه مستقل ایرانی

وضعیت سیاسی-اجتماعی قرن چهارم هجری

نقشه آسیا در حدود سال ۹۰۰ میلادی/۲۸۷ هجری قمری

در قرن چهارم هجری اکثر مناطق ایران زمین به دین اسلام درآمده‌بودند؛ ولی در طبرستان و گیلان وضع متفاوت بود. مردم این نواحی هنوز به دیانت زرتشتی وفادار بودند.[نیازمند منبع] چون تا آن زمان حاکمان مسلمان نتوانسته بودند بر این مناطق چیره شوند، نوعی آزادی دینی و سیاسی در منطقه حاکم بود. بخشی از مردم تحت تأثیر علویان زیدی، که از دست خلفا به منطقه می‌گریختند، به مذهب تشیع گرویدند[۱۰۳] و تا قرون چهارم و پنجم هجری هنوز نیمی از مردم زرتشتی بودند و نیمی دیگر شیعه شده‌بودند.[۱۰۴]

در اواسط قرن سوم هجری خلافت عباسی با جنبش‌های استقلال‌طلبانه‌ای مواجه شد که ضعف سیاسی او را در پی داشت. این جنبش‌ها در میان ایرانیان، که از پیش منتظر فرصتی برای شورش بودند، با ظهور دولت‌های سامانیان، صفاریان و زیاریان، به اوج رسید. همچنین اوایل قرن چهارم هجری در شمال ایران جنبش‌های گوناگونی علیه خلیفه آغاز شد که اسفار بن شیرویه، ماکان کاکی، مرداویج و آل بویه از این دسته‌اند.[۱۰۵] البته مقام خلیفه در سرزمین‌های سنی مذهب هنوز قداست و احترام گذشتهٔ خود را حفظ کرده‌بود و دولت‌ها مجبور به پذیرش خلافت بودند تا مقام خود را مشروعیت بخشند.[۱۰۶]

بزرگترین دشمنان خلیفه در این زمان علویان شیعه بودند که ادعای خلافت می‌کردند.[۱۰۷] در طبرستان و دیلم زیدیان طرفداران بسیاری یافتند ولی پس از دو یا سه نسل علویان طبرستان و گیلان از شعارهای عدالت‌طلبانهٔ نخستین خود عدول کرده و به کنار رانده شدند. این اوضاع زمینه را برای قیام اشرافی که نسب خود را به ساسانیان می‌رساندند، فراهم نمود و در این منطقه نیاز به حکومتی بود که دو قشر شیعیان و زرتشتیان را اقناع کند. مرداویج در این هنگام با ماهیتی دینی (مخالفت با مذهب خلیفه) و سیاسی (بازگشت به جامعه ایران باستان) قیام کرد. وی متناسب با پیشرفت کشورگشایی‌هایش تغییر هویت داده و افکار تازه‌ای بروز می‌داد؛ چنانچه ابتدا واکنشی نسبت به اسلام نشان نمی‌داد ولی پس از مدتی جامهٔ سیاه عباسی پوشید و بعدتر علیه عباسیان شورش کرد.[۱۰۸]

طاهریان

صفاریان

سامانیان

آل زیار

آل حسنویه

آل بویه

امیران محلی

سلطنت ترکان

غزنویان

سلجوقیان

خوارزمشاهیان

اتابکان

اسماعیلیه

از حمله مغول تا برآمدن صفویه

حمله مغول

ایلخانیان

امیران محلی

تیموریان

آق قویونلو

قراقویونلو

صفویان

نقشه ایران تهیه شده در سال ۱۰۷۹ خورشیدی

صفویان دودمانی ایرانی[۱۰۹] و شیعه بودند که در سال‌های ۸۸۰ تا ۱۱۰۱ هجری خورشیدی (برابر ۱۱۳۵–۹۰۷ قمری و ۱۷۲۲–۱۵۰۱ میلادی)[۱۱۰] حدوداً به مدت ۲۲۱ سال بر ایران فرمانروایی کردند. بنیان‌گذار دودمان پادشاهی صفوی، شاه اسماعیل یکم است که در سال ۹۰۷ قمری(۸۸۰ خورشیدی) در تبریز تاجگذاری کرد و آخرین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین است که در سال ۱۱۳۵ قمری (۱۱۰۱ خورشیدی) از افغان‌ها شکست خورد و سلسلهٔ صفویان برافتاد.[۱۱۱][۱۱۲]

دوره صفویه از مهم‌ترین دوران تاریخی ایران به‌شمار می‌آید، چرا که با گذشت نهصد سال پس از نابودی شاهنشاهی ساسانیان؛ یک فرمانروایی پادشاهی متمرکز توانست بر سراسر ایران آن روزگار فرمانروایی نماید. بعد از اسلام، چندین پادشاهی مانند صفاریان، سامانیان، طاهریان، زیاریان و آل بویه روی کار آمدند، لیکن هیچ‌کدام نتوانستند تمام ایران را زیر پوشش خود قرار دهند و میان مردم ایران یکپارچگی پدیدآورند.[۱۱۳] این دوره یکی از سه مرحله دوران طلایی اسلام و دوره اوج تمدن اسلامی است.[۱۱۴] ایران در دوره صفوی در زمینه مسائل نظامی، فقه شیعه، و هنر (معماری، خوشنویسی، و نقاشی) پیشرفت شایانی نمود.[۱۱۵][۱۱۶][۱۱۷][۱۱۸]

صفویان، آیین شیعه را مذهب رسمی ایران قرار دادند و آن را به عنوان عامل همبستگی ملّی ایرانیان برگزیدند. شیوه فرمانروایی صفوی تمرکزگرا و نیروی مطلقه (در دست شاه) بود. پس از برپاساختن پادشاهی صفویه، ایران اهمیتی بیشتر پیدا کرده و از ثبات و یکپارچگی برخوردار گردید و در زمینهٔ جهانی نام‌آور شد.[۱۱۹] در این دوره روابط ایران و کشورهای اروپایی به دلیل دشمنی امپراتوری عثمانی با صفویان و نیز جریان‌های بازرگانی، (به ویژه داد و ستد ابریشم از ایران) گسترش فراوانی یافت. در دوره صفوی (به ویژه نیمه نخست آن)، جنگ‌های بسیاری میان ایران با امپراتوری عثمانی در غرب و با ازبکها در شرق کشور رخ داد که علت این جنگ‌ها جریان‌های زمینی و دینی بود.[۱۲۰]

افشاریان

عکس از مسجد وکیل شهر شیراز با معماری دوره زندیه
مسجد وکیل شهر شیراز با معماری دوره زندیه

زندیان

قاجاریان

تاریخ معاصر ایران

تا پیش از سدهٔ نوزدهم کنش اجتماعی عمده‌ای در ایران علیه سیاست‌های حاکمان صورت نمی‌گرفت. فرمانروایان در ایران دارای قدرت مطلقه و «فره ایزدی» بودند و با القابی مانند «سایهٔ خدا بر روی زمین» توصیف می‌شدند.[۱۲۱] بر خلاف تاریخ اروپای غربی (و شاید ژاپن) اشرافیت ریشه دار و مستقل که توانایی مهار قدرت مطلقهٔ پادشاهان را داشته باشند در ایران شکل نگرفته بود. (استبداد شرقی) در نتیجهٔ این استبداد و توانایی ضبط و تصرف بی ضابطهٔ اموال و نبود امنیت برای مالکیت خصوصی فرایند انباشت سرمایه در ایران به وجود نیامده‌بود.[۱۲۲]

اما در طول سدهٔ نوزدهم و به‌طور عمده نیمهٔ دوم آن، افزایش فزایندهٔ حجم تماس‌ها با اروپا_اعم از مراودات بازرگانی و برخوردهای نظامی و نقل و انتقال سفیر_ و به دنبال آن آشنایی هرچه بیشتر گروه‌هایی از مردم با نهادها و ابزارهای مدنی مدرن و شیوه‌های دیگر کشورداری و مفاهیم نو مانند «ملت» و وظایف متقابل دولت و ملت، تحزب و… باعث شکل‌گیری جامعهٔ مدنی و افزایش مطالبات ملت از حاکمیت برای اصلاح شد.[نیازمند منبع]

آغامحمدخان پس از نزدیک به دو دهه لشکرکشی بی‌وقفه در سال ۱۱۶۱خورشیدی/۱۷۹۵میلادی، در تهران تاج گزاری کرد و بدین ترتیب دودمان قاجار تأسیس شد.

قاجارها از لحاظ چگونگی به قدرت رسیدن و همچنین خاستگاه چادرنشینی خود تفاوت چشمگیری با بخش عمدهٔ دودمان‌های پیش از آن از جمله افشارها و زندیان نداشتند[۱۲۳] اما بر خلاف دو سلسلهٔ پیشین که به سرعت پس از مرگ بنیان‌گذار آن مضمحل می‌شدند، توانستند نزدیک به یک و نیم سده بر مصدر قدرت باقی بمانند.[۱۲۴] برای ریشه یابی این واقعیت می‌توان به موضوعاتی مانند: بهره‌برداری آگاهانه و عمدی قاجارها از تمایزهای اجتماعی فراوان موجود در جامعهٔ ایران سدهٔ نوزدهم همانند درگیری حیدری_نعمتی در شهرها و رقابت‌های ایلیاتی و طایفه‌ای در خارج از آن،[۱۲۵] تعامل متقابل با روحانیان برجسته،[۱۲۶] تأیید و پشتیبانی دولت‌های بزرگ غربی از دودمان قاجار[نیازمند منبع] اشاره کرد.

پایان کار دودمان قاجار و تصرف تدریجی قدرت به دست رضاشاه تحولی اساسی را در ساختار دولت، بوروکراسی و اعمال حاکمیت بر مناطق دور از پایتخت به وجود آورد که تا پیش از آن سابقه نداشت. رضاشاه شالودهٔ دولتش را بر دوپایهٔ ارتش و بوروکراسی پایه‌گذاری کرد که اولی در دوران حکومت وی تا ده برابر و دومی هفده برابر رشد کردند.[۱۲۷]

ایران معاصر و جنبش‌های اجتماعی

اگرچه تا پیش از قرن نوزدهم سلسله‌های گوناگون حاکم بر ایران همانند دیگر کشورهای آسیایی با برخی دولت‌های غربی مانند ونیز، انگلستان، روسیه (نیمه غربی) , پرتغال، اسپانیا، هلند و… تماس‌ها و مراوداتی_اعم از خصمانه یا دوستانه_ داشتند؛ اما وجه تمایز میان این تماس‌ها در سدهٔ نوزدهم میلادی با سده‌های پیشین، افزایش چشمگیر حجم آن‌ها و نیاز روزافزون کشورهای اروپایی به مواد خام دیگر مناطق جهان بود. وقوع انقلاب صنعتی در اروپا کشورهای توسعه یافتهٔ این قاره را به صادرکنندهٔ عمدهٔ کالاهای صنعتی با قیمتی نازل تر از کالاهای بومی مبدل کرده بود که این امر تأثیرات اجتماعی و سیاسی زیادی به دنبال داشت.[۱۲۸] سیطرهٔ اقتصادی کشورهای صنعتی، بازرگانان محلی و پراکنده را برای نخستین بار در قالب طبقه‌ای با منافع مشترک یکپارچه کرد.[۱۲۹] این طبقه به دلیل پیوندهایش با روحانیون در جنبش‌های آینده طبقهٔ متوسط سنتی نام گرفتند.[۱۳۰]

در کنار این طبقه، گروه اجتماعی جدیدی با نام «منورالفکران» در ایران شکل گرفتند که از طرق گوناگون مانند سفر یا مهاجرت به کشورهای توسعه یافتهٔ غرب یا نواحی کمتر توسعه یافته که در عین حال جلوتر از ایران بودند مانند قفقاز، هندوستان و… با دنیای جدیدی به غیر از دنیایی که تا کنون در آن زندگی می‌کردند آشنا شدند.[۱۳۱]

شکست‌های نظامی پی در پی ایران از روسیه تزاری و سپس بریتانیا و تجزیهٔ ایالات ثروتمند قفقاز و پس از آن تحمیل قراردادها و امتیازات نامنصفانهٔ بازرگانی و کاپیتولاسیون و نقض حاکمیت ملی ایران نیز فکر ایجاد تغییر و تحول و اصلاحات را در گروهی از سیاستمداران و روشنفکران و روحانیان ایران ایجاد کرد. [نیازمند منبع]

جنبش‌ها و اقدامات اصلاحی پیش از مشروطه

  • اصلاحات شاهزاده عباس میرزا:عباس میرزا ولیعهد و حاکم ایالت آذربایجان به عنوان فرمانده سپاه ایران در نبرد با روسیه را می‌توان نخستین بانی مهم اصلاحات مدرن در ایران دانست. وی که در جریان جنگ با ارتش آموزش دیدهٔ روسیه به ضرورت ایجاد ارتشی نوین پی برده بود کوشید با کمک فرانسوی‌ها به نوسازی سپاه ایران مطابق با معیارهای اروپا تحت عنوان «نظام جدید» بپردازد.[۱۳۲] دیگر کوشش‌های اصلاح گرانهٔ عباس میرزا عبارت بودند از فرستادن نخستین محصلین در سال ۱۸۱۱ میلادی به انگلستان[۱۳۳] و ایجاد یک چاپخانه در شهر تبریز که با پشتیبانی او انجام شده بود و ترجمهٔ یک سری کتب مربوط به فنون نظامی.[۱۳۴] وی در راه این اصلاحات با مخالفت گروهی از روحانیان و در مقابل پشتیبانی گروهی دیگر از آن‌ها مواجه شد. دستهٔ نخست اینگونه اقدامات را «غیر اسلامی» می‌دانستند در حالی که دستهٔ دوم آن را برای «دارالاسلام» مفید می‌دانستند.[۱۳۵] علاوه بر این‌ها گروهی از درباریان از جمله برادر ولیعهد و همچنین سران عشایر که از ناحیهٔ نظام جدید احساس خطر می‌کردند اقدامات عباس میرزا را برای آیندهٔ خود زیان بار می‌دانستند. عوامل یادشده سبب اخلال در طرح‌های عباس میرزا شد و در نهایت با درگذشت شاهزاده پیش از فتحعلی شاه این اصلاحات عقیم ماندند.
  • جنبش بابیه:
  • اصلاحات امیرکبیر:
  • اصلاحات سپهسالار:
  • جنبش تنباکو:

جنبش مشروطه

ایران در جنگ جهانی یکم

دوران رضاشاه

جنگ جهانی دوم و اشغال نظامی ایران

نهضت ملی و کودتای اوت ۱۹۵۳/مرداد۱۳۳۲

وقایع سال‌های ۱۳۳۹ تا قیام پانزدهم خرداد۱۳۴۲

ایران در سال‌های ۱۹۶۳/۱۳۴۲ تا ۱۹۷۷/۱۳۵۶

انقلاب فوریهٔ ۱۹۷۹/بهمن۱۳۵۷

بخشبندی تاریخ ایران

نکتهٔ دیگر آنکه معمولاً تاریخ ایران را به دو دورهٔ کلی تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران پس از اسلام تقسیم می‌کنند.

دو روایت مختلف از تاریخ ایران پیش از اسلام وجود دارد: یکی روایت سنتی که مبتنی بر تواریخ سنتی است (شامل شاهنامه) و از نخستین پادشاه کیومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ایران است) آغاز می‌شود و شامل سلسله‌های پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، ملوک‌الطوایفی (اشکانیان) و ساسانیان است. این روایت سنتی به یک معنی روایتی اسطوره‌ای از تاریخ ایران است و شامل اطلاعات ذی‌قیمت مردم‌شناسانه و اسطوره‌شناسانه‌است.

روایت دیگر روایت مبتنی بر تواریخ خارجی (شامل تواریخ یونانی، ارمنی، رومی) و مدارک و یافته‌های باستانشناسی (شامل کتیبه‌ها و سکه‌ها) و به‌طور کلی روایتی مدرن و علمی‌است. در این روایت خاندان‌های پادشاهی در ایران پیش از اسلام از قرار زیرند: مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان.

شاید بسیاری باور ننمایند که از سال سی‌ام هجری که سال مرگ یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی است تا سال ۱۳۴۴ه‍. ق(=۱۳۰۴ه‍. خ) که تاریخ برافتادن قاجاریان می‌باشد در درون حدود طبیعی ایران بیش از یکصد و پنجاه خاندان به استقلال یا نیمه استقلال پادشاهی کرده‌اند و از میان ایشان تنها چهار خاندان سلجوقیان و مغولان و صفویان و نادر شاه را می‌توان گفت که بر سراسر ایران حکمروا بودند. از دیگران طاهریان، سامانیان، صفاریان، غزنویان، بویهیان، خوارزمشاهیان، قره‌قویونلویان، آق‌قویونلویان، زندیان، قاجاریان اگر چه پادشاهان بزرگ و بنام بودند هیچ‌کدام سراسر ایران را زیر فرمان نداشتند. آن دیگران هم جز خاندان‌های کوچکی نبودند که هر کدام بر یک یا دو ولایت فرمانروا بودند.[۱۳۶]

در زمینه دودمان‌ها باید این را به اشاره یادآوری کرد که در یک دوره که آل جلایر نیز بر بخش‌هایی از ایران‌زمین فرمان می‌راندند، حدود بیست دودمان بر ایران فرمانروا بودند.

نگاره‌ای سراسرنما از تخت جمشید
نگاره‌ای سراسرنما از شهر زیر زمینی سامن ملایر

دودمان‌های دوران باستان

دودمان‌های پس از اسلام

بازگویی تاریخ ایران در جهان

دانش غربی‌ها از تاریخ ایران همیشه دست دوم بوده و به شدت تحت تأثیر دشمنی تاریخ‌نویسان یونان باستان با ایران قرار دارد. نسل‌های پیاپی تحصیل‌کردگان اروپایی عادت کرده‌اند ایران را از منظر نوشته‌های خصمانه هرودوت و روایات او از جنگ با ایران ببینند. در تاریخ‌نویسی اعراب سنی در مورد ایران هم همین دشمنی و یک‌جانبه‌نویسی دیده می‌شود.[۱۳۷] برای بیشتر مردم جهان نیز آشنایی با تاریخ ایران از طریق این‌گونه نوشته‌های اروپائیان صورت می‌گیرد.

نقشه‌های ایران در سلسله‌های گوناگون

پانویس

  1. Christensen, Peter ,The decline of Iranshahr: irrigation and environments in the history http://books.google.com/books?id=ebB_ac13v3UC&pg=PA15&dq=%27Greater+Iran%27+-+were+always+known+in+the+Persian+language+as+Iranshahr+or+Iranzamin&hl=en&sa=X&ei=yMMuT8vBI-eeiQKywonKCg&ved=0CDcQ6AEwAQ#v=onepage&q=%27Greater%20Iran%27%20-%20were%20always%20known%20in%20the%20Persian%20language%20as%20Iranshahr%20or%20Iranzamin&f=false
  2. Marcinkowski, Christoph ,Shi'ite identities: community and culture in changing social contexts. http://books.google.com/books?id=F9khRsDDuX8C&pg=PA83&dq=%27Greater+Iran%27+-+were+always+known+in+the+Persian+language+as+Iranshahr+or+Iranzamin&hl=en&sa=X&ei=E78uT9GfA-zMiQKCooGsCg&ved=0CDIQ6AEwAA#v=onepage&q=%27Greater%20Iran%27%20-%20were%20always%20known%20in%20the%20Persian%20language%20as%20Iranshahr%20or%20Iranzamin&f=false
  3. "IRAN i. LANDS OF IRAN". Encyclopædia Iranica.
  4. International Journal of Middle East Studies (2007), 39: pp 307-309 Copyright © 2007 Cambridge University Press http://journals.cambridge.org/action/displayAbstract?fromPage=online&aid=1009412
  5. Lange, Christian. Justice, Punishment and the Medieval Muslim Imagination. Cambridge Studies in Islamic Civilization. Cambridge University Press. ISBN 9780521887823. Lange: "I further restrict the scope of this study by focusing on the lands of Iraq and greater Persia (including Khwārazm, Transoxania, and Afghanistan)."
  6. Gobineau, Joseph Arthur; O'Donoghue, Daniel. Gobineau and Persia: A Love Story. ISBN 1-56859-262-0. O'Donoghue: "...all set in the greater Persia/Iran which includes Afghanistan".
  7. Shiels, Stan (2004). Stan Shiels on centrifugal pumps: collected articles from "World Pumps" magazine. Elsevier. pp. ۱۱–۱۲, ۱۸. ISBN 1-85617-445-X. Shiels: "During the Sassanid period the term Eranshahr was employed to denote the region also known as Greater Iran..." Also: "...the Abbasids, who with Persian assistance assumed the Prophet's mantle and transferred their capital to Baghdad three years later; thus, on a site close to historic Ctesiphon and even older Babylon, the caliphate was established within the bounds of Greater Persia."
  8. Richard N. Frye, interview by Asieh Namdar, CNN, 20 October 2007. "I spent all my life working in Iran. and as you know I don't mean Iran of today, I mean Greater Iran, the Iran which in the past, extended all the way from China to borders of Hungary and from other Mongolia to Mesopotamia". [۱] [۲]
  9. Richard Nelson Frye, The Harvard Theological Review, Vol. 55, No. 4 (Oct. , 1962), pp. 261-268 http://www.jstor.org/pss/1508723 I use the term Iran in an historical context[...]Persia would be used for the modern state, more or less equivalent to "western Iran". I use the term "Greater Iran" to mean what I suspect most Classicists and ancient historians really mean by their use of Persia - that which was whitin the political boundries of State ruled by Iranians.
  10. هگل، جورج (٢٠٠٤). فلسفه تاریخ. Courier Corporation. شابک ۹۷۸۰۴۸۶۴۳۷۵۵۲. صفحه ١٧٣

    The Persians are first Historical People ;Persia was the first Empire that passed away.

  11. ۱۱٫۰ ۱۱٫۱ Encyclopædia Britannica Encyclopedia Article: Media ancient region, Iran
  12. «تنها اثر به جا مانده مادها». موزه علوم و فناوری جمهوری اسلامی ایران. دریافت‌شده در ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱٥.
  13. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 13-14.
  14. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 14.
  15. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  16. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  17. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 14-15.
  18. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica “The main distinctions include the much lower frequencies of Levallois [a technique of flaking the flint (Dibble and Bar-Yosef, 1995)] in the Zagros and an almost total emphasis on double [two-edged] and convergent [two-sided] scraper forms there instead of the transverse [broad-bladed] and déjeté [obliquely angled] forms”
  19. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  20. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 14-15.
  21. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  22. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 14-15.
  23. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  24. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 14-15.
  25. Paleolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  26. Daryaee, “The Oxford Handbook of Iranian History”, 15.
  27. History of Humanity: Prehistory and the beginnings of civilization p.256
  28. وارویک بال، 'فهرست پایگاه‌های باستان‌شناسیِ افغانستان'، جلد ۱، ۱۹۸۲، ص. ۸۶
  29. Neolithic Age in Iran, Frank Hole, by Iranica
  30. ۳۰٫۰ ۳۰٫۱ ۳۰٫۲ ۳۰٫۳ ۳۰٫۴ ۳۰٫۵ ۳۰٫۶ ۳۰٫۷ ۳۰٫۸ ۳۰٫۹ CHRONOLOGY OF IRANIAN HISTORY PART 1 iranicaonline.org خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام «iranicaonline.org» چندین بار با محتوای متفاوت تعریف شده‌است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.).
  31. 2700 BC: a first dynasty creates the Elamite kingdom (non Semitic) in western Persia with capital in Susa scaruffi.com
  32. «تنها اثر به جا مانده مادها». موزه علوم و فناوری جمهوری اسلامی ایران. دریافت‌شده در ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱٥.
  33. محسنی، محمدرضا ۱۳۸۹: «پان ترکیسم، ایران و آذربایجان» انتشارات سمرقند، ص ۱۷۸
  34. بریان، پیر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمهٔ مهدی سمسار، انتشارات زریاب، ۱۳۷۸صفحهٔ ۹۴
  35. کمرون، جرج: «ایران در سپیده‌دم تاریخ»، ترجمهٔ حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵
  36. زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۳
  37. علیرضا شاهپور شهبازی (۱۳۸۴راهنمای مستند تخت جمشید، به کوشش بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد.، تهران: انتشارات سفیران و انتشارات فرهنگسرای میردشتی، ص. ص ۱۸ و ۱۹، شابک ۹۶۴-۹۱۹۶۰-۶-۴
  38. Schmitt، DEIOCES.
  39. دیاکونوف، تاریخ ماد، ۱۷۰.
  40. هینتس، داریوش و ایرانیان، ۵۵.
  41. هوار، ایران و تمدن ایرانی، ۲۷.
  42. Davis، DEIOCES.
  43. خدادادیان، تاریخ ایران باستان، ۱۸۸.
  44. Medvedskaya، Phraortes.
  45. خدادادیان، تاریخ ایران باستان، ۱۱۹.
  46. Randa, Handbuch der Weltgeschichte, 278.
  47. Medvedskaya، Phraortes.
  48. بیات، کلیات تاریخ ایران، ۳۳.
  49. Randa, Handbuch der Weltgeschichte, 278.
  50. زرین‌کوب، تاریخ مردم ایران، ۹۴.
  51. خدادادیان، تاریخ ایران باستان، ۱۲۴.
  52. علیف، پادشاهی ماد، ۳۹۵.
  53. Schmitt, ASTYAGES.
  54. داندامایف، تاریخ سیاسی هخامنشیان، 18.
  55. La Parse avant Empire, P.Briant,IA ,1984.P.71-118
  56. رضاییان، فرزین (۱۳۸۶هفت رخ فرخ ایران، انتشارات دایره سبز، ص. ۵۳
  57. Largest empire, by percentage of world population, Guinness World Records
  58. علیرضا شاهپور شهبازی (۱۳۸۴راهنمای مستند تخت جمشید، به کوشش بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد.، تهران: انتشارات سفیران و انتشارات فرهنگسرای میردشتی، ص. ۱۱، شابک ۹۶۴-۹۱۹۶۰-۶-۴
  59. علیرضا شاهپور شهبازی (۱۳۸۴راهنمای مستند تخت جمشید، به کوشش بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد.، تهران: انتشارات سفیران و انتشارات فرهنگسرای میردشتی، ص. ۱۹، شابک ۹۶۴-۹۱۹۶۰-۶-۴
  60. ایسنای خوزستان
  61. Archailogische Mittelungen aus Iran, Vol.1, Karl Shefold,(Berlin 1968), P.54.
  62. علیرضا شاهپور شهبازی (۱۳۸۴راهنمای مستند تخت جمشید، به کوشش بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد.، تهران: انتشارات سفیران و انتشارات فرهنگسرای میردشتی، ص. ۲۲، شابک ۹۶۴-۹۱۹۶۰-۶-۴
  63. «CHRONOLOGY OF IRANIAN HISTORY PART 1». iranica. ۲ آذر ۱۳۹۳. دریافت‌شده در ۲ آذر ۱۳۹۳.
  64. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 73.
  65. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 111-113.
  66. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 93-94.
  67. Howard-Johnston 2006, pp. 291
  68. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۱۵.
  69. خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب <ref>‎ غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نام :7 وارد نشده‌است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.).
  70. آژند، ایران باستان، ۱۷۵.
  71. Rodinson (2002), p. 28
  72. * Lings (1983), pp. 43–44
    • Brockopp (2010), p. 32
    • Brown (2003), pp. 72–73
  73. * شهیدی (۱۳۷۹)، صص ۴۱–۴۲
    • Brown (2009), p. 56
    • Guillaume (1955), p. 117 [ارجاع دست دوم]
  74. The Cambridge History of Islam (1977), p. 36
  75. شهیدی (۱۳۷۹)، ص ۴۹
  76. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 188-189.
  77. Esposito (2002), p. 80
  78. Neusner, Sonn, Brockopp, (2000), p. 219
  79. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 189-192.
  80. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 192.
  81. Madelung, Succession to Muhammad.
  82. تبدیل تاریخ
  83. خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب <ref>‎ غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نام دانشنامه جهان اسلام وارد نشده‌است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.).
  84. Robinson, The New Cambridge History of Islam, xxiii.
  85. Böwering, The Princeton Encyclopedia of Islamic Political Thought, 81-82.
  86. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 188-189.
  87. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 192.
  88. Madelung, Succession to Muhammad, 43.
  89. Robinson, The New Cambridge History of Islam, 194.
  90. دارالعلم للملایین
  91. Veccia Vaglieri ۱۹۸۶
  92. Sachedina ۱۹۸۱, pp. 27-29
  93. پاکتچی ۱۳۹۲, p. ۶۱۸
  94. Momen 1985, pp. 74–75
  95. Chase 2010, p. 305-313
  96. Chase 2010, p. 313-315
  97. Sachedina ۱۹۸۱, p. 29
  98. Tabatabaee ۱۹۷۹, p. ۲۰۹
  99. Chase 2010, p. 323
  100. Chase 2010, p. 332-339
  101. Chase 2010, p. 325-332
  102. پاکتچی 1380, pp. 164-165
  103. مفرد، ۱۶۰–۱۶۱.
  104. مفرد، ۱۵۰–۱۵۳.
  105. سجادی، ۶۲۹.
  106. مفرد، ۲۰۷–۲۰۹.
  107. مفرد، ۲۰۷–۲۰۹.
  108. مفرد، ۱۵۰–۱۵۳.
  109. "SAFAVID DYNASTY". Encyclopædia Iranica.
  110. Safavid Iran: Rebirth of a Persian Empire Safavid Iran: Rebirth of a Persian Empire
  111. رستم التواریخ، نویسنده محمد هاشم آصف
  112. خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب <ref>‎ غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نام safavid_rojer_savory وارد نشده‌است. (صفحهٔ راهنما را مطالعه کنید.).
  113. تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوران صفویه (صص ۲۱ تا ۳۶)
  114. موسی نجفی (۱۳۸۸انقلاب فرامدرن و تمدن اسلامی (موج چهارم بیداری اسلامی)، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ص. ۲۴۹، شابک ۹۷۸-۹۶۴-۲۸۳۴-۱۳-۶
  115. http://ganjoor.net/vahshi/
  116. http://ganjoor.net/razi/
  117. http://ganjoor.net/saeb/
  118. http://ganjoor.net/mohtasham/
  119. تاریخ ایران (۲)، ص ۱۲۲
  120. تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوران صفویه (صص ۶–۲۸۴)
  121. زیباکلام، صادق. ما چگونه ما شدیم؟ :ریشه یابی علل عقب ماندگی در ایران. ص. ص۱۰۶.
  122. کاتوزیان. اقتصاد سیاسی ایران.
  123. زیباکلام. سنت و مدرنیته. ص. ص۶۹.
  124. زیباکلام. «فصل دوم:علل بقای قاجارها». پارامتر |عنوان= یا |title= ناموجود یا خالی (کمک)
  125. آبراهامیان. تاریخ ایران مدرن. ص. ص۷۱.
  126. زیباکلام. سنت و مدرنیته، از صفحهٔ 108 تا پایان فصل سوم:قاجارها و مذهب.
  127. آبراهامیان (۱۳۸۹). تاریخ ایران مدرن. ص. ۱۳۰.
  128. کدی. ریشه‌های انقلاب ایران. ص. ص ۵۵.
  129. آبراهامیان. ایران بین دو انقلاب. ص. ص ۶۵.
  130. آبراهامیان. تاریخ ایران مدرن. ص. ص ۷۴.
  131. زیباکلام. سنت و مدرنیته، ص ص 149 تا 154.
  132. محبوبی اردکانی (سال1370). تاریخ موسسات تمدنی جدید در ایران. ص. صفحه۶۱. تاریخ وارد شده در |سال= را بررسی کنید (کمک)
  133. رایت، دنیس (چاپ دوم/1368). ایرانیان در میان انگلیسی‌ها. نشر نو. ص. ص۱۴۲. تاریخ وارد شده در |سال= را بررسی کنید (کمک)
  134. محبوبی اردکانی (سال1370). تاریخ موسسات تمدنی جدید در ایران. ص. صفحه۲۱۱. تاریخ وارد شده در |سال= را بررسی کنید (کمک)
  135. کدی (۱۳۹۰). ریشه‌های انقلاب ابران. ص. ۶۴.
  136. کسروی، احمد، شهریاران گمنام، چاپ هفتم، تهران: انتشارات جامی ۱۳۷۷، ص۱۰
  137. Bunting, Madeleine, Empire of the mind, in: The Guardian, 31 January 2009, accessed: Febr. 2009.

منابع

  • تاریخ ایران - دکتر خنجی
  • تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران، ۱۳۵۴
  • تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ا. آ. گرانتوسکی - م. آ. داندامایو، مترجم، کیخسرو کشاورزی، ناشر: مروارید ۱۳۸۵
  • تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن ۱۸، پیگولووسکایا، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۳.

برای سده‌های نوزدهم و بیستم

پیوند به بیرون

  1. ۱۷ خرداد سال ۱۱ خورشیدی


خطای یادکرد: خطای یادکرد: برچسب <ref> برای گروهی به نام «پانویس» وجود دارد، اما برچسب <references group="پانویس"/> متناظر پیدا نشد. ().

Wikipédia:Articles de qualité Vous lisez un « article de qualité ».
Les frontières actuelles de l'Iran.
Le roi des rois Darius Ier représenté à Persépolis.
Drapeau de la dynastie séfévide à partir de 1576.
Le trône de marbre du palais du Golestan, ancien siège du gouvernement qajar à Téhéran.

L’histoire de l’Iran (ou Perse) couvre des milliers d’années, depuis les civilisations antiques du plateau iranien, l’ancienne civilisation de Jiroft dans la province du Kerman et de Shahr-i Sokhteh (« la cité brûlée ») dans la province du Sistan et Baluchestan, suivie du royaume d’Élam, entre les actuelles provinces du Khuzistan et du Fars, la civilisation de Lorestan et la fleuraison de la civilisation de Marlik dans la province du Gilan, et des Mannéens qui à l'origine sont installés au sud du lac d’Orumieh, près de l’actuelle ville de Piranshahr dans la province du Kordestan mais répandus dans l'ensemble des provinces d'Azarbaijan, des Mèdes et des Perses qui fondent l’empire achéménide, des Parthes, des Sassanides jusqu’à l'actuelle République islamique d'Iran.

Préhistoire

Paléolithique

Le territoire actuel de l’Iran a livré des vestiges d’occupation humaine et des vestiges culturels datant du Paléolithique. Des instruments de pierre du Paléolithique inférieur ont été retrouvés dans le Baloutchistan iranien. C’est dans cette région d’Iran qu’a été mise au jour une grande quantité d’outils en pierre qui sont parmi les plus anciens découverts en Iran, ayant un âge estimé à 800 000 ans. Près de Tabriz ont aussi été découverts les vestiges d’un campement de chasseurs qui daterait de cette période.

Cependant, peu de vestiges de cette époque ont été retrouvés du fait du faible nombre de prospections et de fouilles archéologiques réalisées dans la région. Dans de nombreuses régions montagneuses de l’Asie centrale, le dépôt d'importantes couches sédimentaires survenu lors des glaciations du Pléistocène supérieur (fin du Paléolithique) a également contribué à faire disparaître de nombreux sites.

Des grottes occupées pendant le Paléolithique moyen (Qaleh Bozi, Mar Tarik), ainsi que des vestiges moustériens ont aussi été découverts[1]. Des preuves d’une occupation moustérienne ont en effet été retrouvées dans le bassin occidental de la rivière Helmand, et les archéologues espèrent en découvrir d’autres dans cette région qui s’étend jusqu’en Afghanistan. Ces vestiges font partie d’un continuum d’occupation du Moustérien ainsi que des vestiges physiques néandertaloïdes s’étendant depuis la chaîne des Tian Shan à travers l’Asie centrale et le Proche-Orient, le sud de la Russie, l’Europe orientale et occidentale ainsi que le nord de l’Afrique jusqu’à l'Atlantique.

Pendant le Paléolithique supérieur, on constate un développement des arts et l’utilisation de nouvelles méthodes du travail de la pierre dans la grotte de Yafteh du Baradostien, une culture régionale qui précède le Zarzien.

Néolithique

Article détaillé : Néolithique du Proche-Orient.
« Maquette » de bâtiment, découverte à Tepe Sang, Ve millénaire av. J.-C.
conservé au Musée national d'Iran.

Au cours du Néolithique débute le processus de sédentarisation, de production stable d’aliments à travers le développement de l’agriculture et de l’élevage, ainsi que la mise en place de routes commerciales (sur de courtes distances) entre des communautés relativement proches. La société et les arts se développent de façon de plus en plus complexe. L’évolution vers une économie néolithique peut être observée en Iran occidental et au nord de l’Irak, par exemple dans les sites de Jarmo, ou Ganj-i Dareh.

Au nord-ouest de l’Iran, la transition vers une économie de production de biens commence durant le Mésolithique (10 000 ans av. J.-C.), puisqu’il existe un site en ayant les caractéristiques dans la région de la mer Caspienne. À Ghar-e Karmarband ont été découverts des vestiges qui prouveraient l’élevage de porcs sauvages. Parallèlement ont été découverts des restes de gazelles perses, de taureaux sauvages et de rennes[1]. Une sépulture de petite fille a aussi été retrouvée, son corps était peint à l’ocre rouge, et elle portait des pendentifs de pierre polie, d’os et de coquillages, ainsi que des cônes d’argile qui pourraient être parmi les premiers essais d’exploitation de ce matériau, ce qui amènerait plus tard à la poterie. Pendant cette période commencent les premières tentatives de domestication des ovins. Ce processus, commencé pendant le Mésolithique, se serait terminé au début du Néolithique.

L’entrée dans le Néolithique est datée en Iran entre le VIIe et le VIe millénaire av. J.-C. Tureng Tepe et Yarim Tepe fournissent les preuves que la vallée de Gorgan possédait des centres d’agriculture au VIe millénaire av. J.-C., ainsi que des habitations faites en brique de deux types différents : certaines avec un foyer en hauteur et des murs recouverts de fumée, d’autres sans espaces pour le feu, plus petites avec un sol péniblement rendu lisse. Des figurines d’argile très stylisées ont été découvertes dans ce dernier type d’habitations, ainsi que des ornements d’os et d’obsidienne[2]. Ces cultures auraient eu des contacts étroits avec leurs voisines de Yarim Tepe, Jeitun (sud du Turkménistan) et Tepe Sialk II (près de Kashan au centre de l’Iran), situées à l’extérieur de la vallée de Gorgan.

Protohistoire

Articles connexes : Civilisation de Jiroft et Konar Sandal.
Poids en pierre trouvé dans la région de Jiroft. Daté du IIIe millénaire av. J.-C. Conservé au musée de l'Azerbaïdjan, Tabriz.

L’Âge du cuivre, caractérisé par l’apparition d’éléments de cuivre et de céramiques peintes en Susiane (Sud-ouest de l’Iran, sur le territoire de l’actuel Khuzestan) et à Sialk (centre de l’Iran), s’étend en Iran tout au long du IVe millénaire av. J.-C., comme le montrent des restes archéologiques parmi lesquels on trouve des céramiques ayant des formes animales ou abstraites de grande qualité ; certaines de ces pièces avaient apparemment un usage rituel. Les routes commerciales s’étendent à cette époque et des installations urbaines commencent à surgir, dans un processus régional qui se déroule entre l’Anatolie, la Mésopotamie, le Complexe archéologique bactro-margien et la civilisation de la vallée de l’Indus.

Les archéologues commencent à peine à connaître les origines des civilisations installées sur cette terre comme la civilisation de Jiroft datant d’il y a 5 000 ans. Elle est voisine de la civilisation proto-élamite, centrée sur Anshan (Tell-e Malyan), actuellement dans le Fars, dont l’écriture particulière (peut-être attribuable en fait à la civilisation de Jiroft) est attestée à Tepe Yahya dans le Fars[3], Tepe Sialk, Tepe Ozbaki (près de Téhéran), et même à Shahr-e Sokhteh dans le Séistan.

Les Sumériens sont aussi opposés au royaume d’Aratta, qui apparaît dans plusieurs légendes mettant en scène les rois d’Uruk, préfigurant les conflits des périodes historiques entre l’Élam et les royaumes mésopotamiens.

Antiquité

Articles connexes : Chogha Zanbil, Haft-Tappeh et Lorestan.
Sceaux découverts à Suse datant du IIIe millénaire av. J.‑C. Conservés au Musée national d'Iran.

L’Iran entre dans l’histoire avec le royaume élamite, successeur de la période proto-élamite (dont l’écriture n’est toujours pas comprise), qui atteste d’une incroyable longévité, puisque c’est une puissance notable de la fin du IIIe millénaire, jusqu’au milieu du Ier millénaire, quand son héritage est repris par l’Empire perse naissant. Le royaume élamite est centré sur les villes d’Anshan (Tell-e Malyan) dans le Fars, en pays proprement élamite, et Suse, qui est à la jonction entre les zones élamite et mésopotamienne, et sert de lien entre les deux. Ses souverains ont laissé des inscriptions dans les langues mésopotamiennes (sumérien et akkadien, écrits cunéiformes), mais ils ont aussi adapté l’écriture cunéiforme à leur langue dès le XXIVe siècle av. J.-C. au moins. L’apogée de ce royaume est le IIe millénaire av. J.-C., notamment aux XVIIIe et XIIe siècles av. J.-C., quand certains de ses rois réussissent à dominer temporairement la Mésopotamie (nominalement ou effectivement)[4]. D’autres royaumes iraniens sont connus par les sources mésopotamiennes, en plus d’Aratta mentionnée plus haut : Awan, Simashki, et Zabshali[5], liés à l’Élam, Hamazi dans le Zagros occidental et Marhashi, situé plus à l’est.

C’est au cours du IIe millénaire av. J.-C. (la date précise est encore débattue) qu’arrivent sur le plateau iranien divers peuples, provenant d’Asie centrale. Ces peuples iraniens parlaient une variété de dialectes du vieux-persan, une des langues iraniennes appartenant à la famille des langues indo-européennes, apparentées à l’avestique et au sanscrit védique.

Au milieu du VIIe siècle av. J.-C., un groupe de tribus iraniennes identifiées comme les Mèdes, établis au nord et au nord-ouest de l’Iran, se libère du joug assyrien et établit son pouvoir sur la région. À la fin de ce même siècle, les Mèdes, alliés aux Babyloniens, se libèrent définitivement du pouvoir assyrien en prenant Ninive en 612 av. J.-C.[6]. C’est à la même période qu’apparaissent les premières sources mentionnant le Perse Cyrus Ier, roi d’Anshan, petit-fils d’Achéménès, fondateur de la dynastie des Achéménides.

C’est donc un autre peuple iranien, les Perses, installé à la fin du IIe millénaire av. J.‑C. dans le territoire du Pars (autour de l’actuelle Shiraz), qui donne naissance au premier vrai empire iranien en 559 av. J.-C., celui des Achéménides.

Empire achéménide

Article détaillé : Achéménides.
Les ruines des palais des Achéménides, Persépolis.

L’empire achéménide (vieux-persan: Hakhamanishiya) est le premier grand empire perse. La légende dit que la dynastie fut fondée par Achéménès, auquel succéda son fils Teispès qui prend le titre de Roi d’Anshan après avoir pris la ville aux élamites. Ses deux fils, Cyrus Ier Roi d’Anshan et Ariaramnès, roi du Pars. C’est Cyrus II qui, le premier réunit les deux royaumes et créa alors l’empire perse. Au sommet de sa puissance, sous le règne de Darius Ier dit le Grand, au Ve siècle av. J.-C., les souverains achéménides de la Perse régnaient sur les territoires actuels de l’Iran, l’Irak, l’Arménie, l’Afghanistan, la Turquie, la Bulgarie, les parties orientales de la Grèce, l’Égypte et la Syrie et la plupart de ce qui est maintenant le Pakistan, la Jordanie, Israël, la Palestine, le Liban, le Caucase, l’Asie centrale, la Libye et le nord de la péninsule arabique[7]. Cet empire fut certainement le plus large empire de l’Antiquité.

Empire achéménide lors de son extension maximale, vers 500 av. J.-C.

Les Achéménides étaient des despotes éclairés qui purent construire un empire de cette taille en laissant une certaine autonomie aux satrapies toutes reliées entre elles par un immense réseau routier. Les historiens attribuent la première déclaration des droits de l’Homme à Cyrus II, qui l’inscrivit sur le cylindre de Cyrus[8].

Cet empire était en guerre contre les Grecs, et c’est à partir du règne de Xerxès Ier que commença son déclin. L’empire fut finalement conquis par Alexandre le Grand en 330 av. J.-C.

Les Séleucides

Article détaillé : Séleucides.
Les Royaumes des Diadoques et l'empire séleucide vers 301 av. J.-C..

Au décès d’Alexandre le Grand, le 23 juin 323 av. J.-C., mort sans laisser d’héritier valable (un enfant encore à naître et un demi-frère psychologiquement fragile), son empire est partagé entre ses quatre plus proches généraux. Ils prennent le titre de diadoques, ce qui signifie les « héritiers ».

L’un d’eux, Séleucos Ier Nicator s’empare de la partie asiatique de l’empire d’Alexandre. Il fonde ses futures capitales, Séleucie du Tigre en Mésopotamie et Séleucie de Piérie (ce fut ensuite Antioche, même si la chronologie reste controversée), située sur la Méditerranée. Sous Séleucos Ier Nicator, l’empire commence déjà à diminuer, après la perte de territoires indiens face à Chandragupta Maurya[9].

Pendant cette période, l’Empire devient réellement multi-culturel, mettant en présence des Perses, des Grecs, des Juifs, des Mèdes... La Perse subit alors une hellénisation plus ou moins poussée, puisque les souverains et satrapes régnant sur l’ancien empire achéménide sont tous d’origine grecque ; mais ils ont surtout comme objectif de mettre en œuvre une politique d’unité culturelle afin de maintenir l’unité de l’Empire.

L’empire séleucide connaît un déclin constant, commençant par l’indépendance des Parthes et du Royaume gréco-bactrien vers 250 av. J.-C. Par la suite, Antiochos III, encouragé par Hannibal, essaie de reconquérir la Grèce en intégrant la Ligue étolienne, ce qui causa sa perte puisque les Romains le battirent aux Thermopyles en 191 av. J.-C., puis à la bataille de Magnésie du Sipyle en 190 av. J.-C. Le royaume devient par la suite de plus en plus instable et des guerres civiles ont lieu, causant un rétrécissement continuel de l’Empire, qui perd des provinces au profit de ses voisins ou vassaux devenant plus puissants.

La dynastie s’éteint en 64 av. J.-C., avec Antiochos XIII Asiaticus, détrôné par Pompée qui réduit la Syrie, dernier reliquat du royaume séleucide, en province romaine[9].

Empire parthe

Articles détaillés : Parthie, Arsacides et Empire parthe.
Empire parthe à son apogée, en 60 av. J.-C.

L'histoire de l'Empire parthe est étroitement liée à celle de l'empire séleucide. Au cours du déclin que connaît l'empire séleucide, un rôle très important est joué par les Parni, une tribu iranienne qui, d'après les écrivains antiques[10], vivait entre l'Oxus et l'Iaxartes à l'époque d'Alexandre le Grand. Vers la fin du IVe siècle ou au moins vers le milieu du IIIe siècle, les Parni se sont avancés jusqu'aux frontières de l'empire séleucide. Les mouvements des Parni sont assez difficiles à reconstituer et sont un sujet de dissension parmi les historiens[11]. C'est en s'installant dans la satrapie appelée Parthie que les Parni prirent le nom de Parthes.

L’empire parthe ou dynastie arsacide (en persan : اشکانیان, Ashkāniān) est fondé par deux frères, Arsace et Tiridate. C’est seulement à partir de la seconde moitié du IIe siècle av. J.-C. que les Parthes, descendants des Scythes, profitent de la faiblesse croissante des Séleucides pour contrôler progressivement tous les territoires à l’est de la Syrie[12]. Ayant grignoté l’empire séleucide (Anatolie) et ses autres voisins, il devient le « concurrent » de Rome dans l’est de la Méditerranée. La civilisation et la culture des Parthes semblent reprendre celles des Achéménides, particulièrement dans leur système religieux. L’empire parthe, organisé de manière peu autoritaire, a pris fin en 224 ap. J.-C., quand son roi Artaban IV est défait par un de ses vassaux, le Perse Ardachîr Ier, fondateur de la dynastie des Sassanides.

Cette dynastie conserva longtemps encore le trône d'Arménie, où elle était montée en 218 : Ardachès IV, dernier Arsacide d'Arménie, fut déposé en 428 par les Sassanides.

Empire sassanide

Article détaillé : Sassanides.
Carte de l’empire sassanide vers 500.
Un objet persan au musée du Louvre.

L’empire sassanide est le second empire persan et le nom de la quatrième dynastie iranienne (226-651). Les Sassanides furent les premiers à appeler leur empire Eranshahr ou Iranshahr (en persan : ايرانشهر), signifiant « Terre des Aryens ».

Sassan, fondateur plus ou moins légendaire de la dynastie sassanide, était prêtre du temple d’Anahita à Istakhr et se proclamait descendant de Darius III, l’un des derniers souverains perses achéménides. Toutefois, c’est en 224, avec la victoire de son successeur, Ardashir, sur le dernier roi parthe Artaban, que débute réellement la période sassanide. Ayant rapidement conquis le territoire parthe, Ardashir se fait couronner en 226 et fonde la dynastie sassanide.

De nombreux problèmes se rencontrent sur les frontières occidentales et orientales. À l’est, l’expansion progressive des sassanides provoque des soulèvements chez les nomades Kouchans, qui refusent de céder leur territoire, et engagent de nombreuses batailles avec les Sassanides. Un peu plus tard, à la fin du IVe siècle, ce furent les Huns, Chionites puis Kidarites, qui défèrlent sur l’Iran, et se fixent finalement en Transoxiane et au Gandhara. Le monde romain lui aussi s’accommode mal de l’arrivée au pouvoir d’une dynastie qui ne cherche qu’à s'étendre, et des conflits incessants ont lieu entre ces deux puissances.

À partir du règne de Khosro Ier Anushirvan (« à l’âme immortelle »), le Chosroès des Grecs, des réformes mettent en place un nouveau système d’impôts, qui fut plus tard repris par les Arabes[13]. Le pouvoir est désormais confié à une petite noblesse, plutôt qu’à de grands propriétaires[14]. L’empire s’étend sur l’Arabie méridionale, permettant le contrôle du commerce entre Byzance et l’Extrême-Orient (Inde, Chine).

L’expansion territoriale se poursuit sous Khosro II Parviz (« le triomphant »), avec l’annexion de la Syrie, de l’Égypte et de la Palestine.

Le règne de Kavad II, marqué par un traité de paix avec Byzance faisant suite à la bataille de Ninive, qui induit un repli sur le territoire de Khosro, marque la fin de l’apogée des Sassanides, et le début d’une anarchie qui ne s’achève qu’avec la conquête arabe. En 637 la prise de Ctésiphon puis en 642 la défaite de Nehavend marquent la fin de l’empire. Yazdgard III s’enfuit à Merv puis Balkh, et finit par être assassiné. La dynastie survécut cependant quelque temps, réfugiée à la cour de Chine[15].

L’époque sassanide, englobant toute l’Antiquité tardive, est considérée comme une des périodes les plus importantes et les plus marquantes de l’histoire de l’Iran. Dans de nombreux domaines, la période sassanide a connu les plus grands accomplissements de la civilisation perse, et a constitué le dernier grand empire iranien avant la conquête musulmane et l’adoption de l’Islam.

Sous les Sassanides, la civilisation perse a considérablement influencé Rome, puis Byzance (ces empires étaient continuellement en guerre à cette époque) ; l’influence culturelle s’est étendue bien au-delà des frontières de l’empire, atteignant l’Europe occidentale[16], l’Afrique[17], la Chine et l’Inde[18], jouant aussi un rôle prépondérant dans la formation de l’art européen et asiatique[19]. Cette influence se prolongea pendant la période islamique. En effet, tout ce qui fut connu plus tard comme culture, architecture, écriture et autres arts islamiques furent principalement inspirés des Perses sassanides et diffusés plus largement dans le monde musulman[20].

Période islamique

Conquête arabo-musulmane

La Bataille de Cadésie dans le Shâh Nâmeh de Ferdowsi.

Les Émigrés Arabes, nombreux à rallier les terres des pseudo Ghassân et pseudo- Lakhm contribuent largement à la victoire Romaine sur l'empire Sassanide et Khosro III, dont la capitulation est signée en 628 sur l'Euphrate, les tribus arabes continuent cependant, comme en témoignent les sources sassanides à pénétrer au cœur du Sawâd (basse-mésopotamie) et à soumettre les satrapies locales à leur coalition.

En 634, les Émigrés/Muhajirîn se retournent contre l'Empire romain, et de puissantes familles Hijazites, du peuple de Quraysh, notamment les Omeyyades, réquisitionnent les terres désertées par l'aristocratie romaine en Syrie.

L'Empire romain réagit et est finalement vaincu militairement en 636. Peu après, apparemment unifiés derrière un leader Qurayshite du nom de Umar ibn al-Khattab, les arabes poursuivent l'offensive en Irak et conquièrent la Mésopotamie centrale, et la capitale sassanide, puis les cols du Zagros après 642, et la bataille de Nahavand,

Les tribus iraniennes se détachent progressivement de l'influence de la famille Sassanide, mais restent totalement indépendantes du régime proto-arabe, qui se spécifie, en Mésopotamie, par le remplacement des recettes impériales par le Rizq, réparti entre les émigrés, par régime tribal, et parfois par allocation non-nominale d'un terrain par 3 émigrés.

L'émigration se poursuit de plus belle, les tensions mènent des groupes arabes à rejoindre la haute Mésopotamie, la Jazîra, qui devient alors une principauté hétérogène et autonome, pour 70 ans.

L'administration sassanide se met donc, dans la vallée mésopotamienne et Khuzistani, au complet service des camps émigrés de Kûfa près de Hîra et de Bassora, à quelques milles du golfe persique.

Les émissions de drakhmes sassanides se poursuivent à un rythme certain, preuve de la transition tranquille entre la famille sassanide et les tribus arabes de l'administration.

Les cols du Zagros sont peu à peu investis par les tribus iraniennes vassales des émigrés arabes, en particulier sous Othmân, et surtout sous Mouawya, son cousin, après la victoire omeyyade contre la famille alide.

Le bassin irakien est pourtant marqué par un fort soutien des émigrés à la famille hashémite, puis à partir des années 670-80, au clan Zubayride, qui se réclament du privilège des émigrés et de la répartition du Rizq entre tribus privilégiés, en opposition au régime latifundiaire et à l'aide aux tribus récemment installés, ou refusant la règle de l'Émigration, soutenus par la dynastie omeyyade en Syrie.

Entre 684 et 691, les Zubayrides et leurs alliés sont massacrés en Irak, peu après, les cités jaziriennes, les tribus arméniennes et iraniennes sont peu à peu soumises à une imposition différentielle qui privilégie l'ensemble des arabes, qu'ils aient ou non le statut (devenu filial) d'émigrés, l'ensemble de la région est placée sous le contrôle de Muhammad, frère du roi de Damas Abd Al-Malik, et de leur fidèle Al-Hajjâj Ibn Youssuf, les drakhmes sassanides sont frappées avec des devises tirées du corpus coranique, devenu le livre sacré de tous les arabes, et la face de Khosro disparait peu à peu.

Les provinces de Fars et du Khurassân se soumettent à cette puissante dynastie omeyyade, et la résistance s'estompe finalement, avec l'arabisation de l'administration, œuvre des administrateurs sassanides eux-mêmes, qui commence, ainsi que les tribus alliés et les populations syro-iraniennes ponctuellement au service des arabes, à revendiquer un statut "arabisé".

La propagande omeyyade va ainsi développer l'Islam, et confondre soumission à son joug et adhésion à la religion coranique, celle du prophète hashémite qui connaît un véritable essor de vénération à l'aube du VIIIe siècle.

La cause Hashémite va véritablement souder les populations iraniennes et turques du Khorassan et de Sogdiane, qui s'unissent et acquièrent des noms arabes, et se ruent, au nom du prophète et du Coran, contre l'empire Han des Tang.

Néanmoins, une grande partie de la population iranienne agro-pastorale, celle des dehkan, reste attaché au zoroastrisme traditionnel et soumise à cette taxation différentielle, la sunonè ou jizya (de Jazâ', récompense, même sens que Rizq) en argent sonnant et un kharàj proportionnel à la terre ou aux rendements selon les régions, collecté par les fonctionnaires sassanides clientélisés, arabisés... islamisés.

Empire perso-abbasside

Article détaillé : Omeyyades.

Néanmoins, l'Irak et le plateau iranien restent attachés à leur prédominance, or la dynastie omeyyade de Damas est syro-arabe, influencée par Rome, et ce sera au nom de la famille Hashémite, que le Khorassan, immédiatement suivi des syro-iraniens et d'une partie des tribus arabes va se soulever et porter au pouvoir le petit-fils du mythique[réf. nécessaire] Ibn Abbas, cousin du prophète Mahomet, et rapporteur d'une grande partie de hadiths attribués à ce dernier selon la tradition musulmane.

Les abbassides s'emparent de l'Irak dans les années 740. Ils prennent Damas et massacrent les Omeyyades. Désormais, les sources greco-syriaques et arméniennes parlent d'un retour de l'empire des perses, car c'est une administration sassanide arabisée et monothéiste qui va rendre à un empire abbasside, la soumission sassanide traditionnelle.

Immédiatement, le monde occidental (omeyyade d'Espagne, Idrissides en Tingitane, dynasties zénètes en Afrique), tend à s'éloigner du Moyen-Orient sous contrôle perso-abbasside.

De nombreuses pratiques administratives sassanides, dont la fonction de vizir et le diwan, un bureau d’enregistrement servant à contrôler les revenus et dépenses de l’État sont devenues une caractéristique des terres musulmanes. Plus tard, les califes adoptèrent certaines des pratiques cérémoniales de la monarchie sassanide.

Les hommes d’origine iranienne servent comme administrateurs après la conquête, et les Iraniens ont significativement contribué à toutes les branches de l’éducation islamique, comme la philosophie, la littérature, l’histoire, la géographie, la jurisprudence, la médecine et les sciences.

L’armée abbasside était à cette époque composée majoritairement de Khorasaniens ainsi que d’éléments arabes et était menée par un général iranien, Abû Muslim[21].

Les Abbassides établirent par la suite leur capitale à Bagdad, comme une nouvelle Ctésiphon, une nouvelle Babylone, et Al-Mamun, qui détrôna son frère Amin et se proclama calife en 813, avait une mère iranienne et possédait donc un soutien important au Khorassan.

Les Abbassides continuèrent les politiques centralisatrices de leurs prédécesseurs. Sous leur règne, le monde islamique connaît une effervescence culturelle et l’expansion du commerce et de la prospérité qui ont été partagées par l’Iran.

Vers 760-780, l'ensemble des partisans de la famille Alide, proclamant que seuls ses enfants sont des lieutenants de Dieu et de son prophète (khalifa), amir al-mûminin et des Imam, sont massacrés par cette centralisation abbasside, dès lors, la shi'a, le parti alide, cherchant l'héritage des luttes inter-claniques du premier siècle de l'Hégire, devient une mystique très puissante, largement implantée sur le plateau iranien, chez les Samanides et les Bouyides notamment.

Au IXe siècle, l'ensemble de la population iranienne intègre la communauté musulmane, et l'islamisation des tribus turks s'accélère, c'est alors que certaines satrapies (wilayat) abbassides, tenues par des iraniens ou des turcs, vont développer une certaine autonomie, avant de renier le tuteur de Baghdad (Samanides), et finalement, dans le cas des Bouyides, de le soumettre en 945 à un protectorat humiliant, construisant l'idée sunnite traditionnelle, d'un sultanat temporellement indépendant de son khalifat.

Les dynasties persanes musulmanes

Article détaillé : Califat abbasside.
L’Iran vers l’an 1000.

Les dynasties régnantes suivant les Abbassides descendent de tribus guerrières nomades turcophones qui se sont déplacées depuis l’Asie centrale vers la Transoxiane depuis plus d’un millénaire. Les califes abbassides avaient commencé à intégrer ces populations dans leurs armées depuis le IXe siècle. Peu après, le pouvoir des califes abbassides diminua, pour ne devenir que religieux alors que le vrai pouvoir tombait aux mains des guerriers. Au fur et à mesure que l’influence des califes diminuait, toute une série de dynasties indépendantes et locales ont fait leur apparition dans diverses parties de l’Iran, dont certaines avaient une influence et un pouvoir considérable. On peut citer parmi celles-ci les Tahirides du Khorasan (820 - 872), les Saffarides au Sistan (867 - 903) et les Samanides (875 - 1005), originaires de Boukhara. Les Samanides commencèrent à reconquérir l’est de l’Iran (Khorasan, Afghanistan, jusqu’en Inde) et ont fait de Samarcande, de Boukhara et de Harat leur capitales. L’indépendance du pouvoir arabe entraîne un renouveau de la langue persane parmi les élites : l’Iran devient ainsi une des rares régions islamisées à conserver sa langue. Les émirs samanides mirent à profit leur force économique et militaire pour faire de leur cour de Boukhara et de leurs capitales régionales (Samarkand, Balkh, Merv, Nichapur, Amol) des foyers de vie intellectuelle, rivaux de Bagdad. Outre la culture arabe classique, ils favorisent l’éclosion de la littérature en persan moderne (par opposition au vieux-persan des Achéménides et au moyen-persan des Sassanides et, bien que sunnites, accordent leur protection à des penseurs dont les idées ne relevaient pas toujours de l’orthodoxie.

Parmi les plus grands lettrés protégés par les Samanides on trouve les poètes Roudaki et Daghighi, l’historien Muhammad Bal’ami, les docteurs philosophes Razi (Rhazès) et Ebn-é Sina (Avicenne). En se posant comme une nation avec sa propre langue, et surtout en installant leur capitale à Shiraz, les peuples iraniens marquent très vite leur différence à l’égard des autres nations soumises à la domination arabe[22]. Domination qui se trouve remise en question quand la dynastie chiite iranienne des Bouyides (ou Buwayhides) s’empare de Bagdad en 945.

La période seldjoukide et mongole

Article connexe : Seldjoukides.
Extension maximale de l'empire des Seldjoukides en 1092 sous Malik Shah Ier, capitale Ispahan, et Bataille de Manzikert (1071) - Bataille de Dandanakan (1040).
Shah-Namé de Ferdowsi, la bataille des Iraniens et les Touraniens. Miniature d’époque mongole - XIVe siècle, Tabriz-Iran

En 962, un gouverneur samanide d’origine turque, Alptegîn, conquiert Ghazna (actuellement en Afghanistan) et établit une dynastie, les Ghaznévides qui régnèrent sur le Khorasan, Ghazna et le Panjâb. C’est sous le patronage de Mahmûd de Ghaznî, troisième roi ghaznévide, que Ferdowsi transcrivit par écrit et en persan les histoires orales de la mythologie perse (Shâh Nâmâ, signifiant « Le livre des Rois »)[23]. Grâce à cette résistance culturelle à l’est de la Perse, dès 913, l’Iran devint la nation qui brisa l’unité du monde musulman, la seule parmi les nations musulmanes à se détacher de la domination arabe dans tous les domaines.

Plusieurs villes samanides sont perdues au profit d’un nouveau groupe turc arrivant dans la région, les Seldjoukides, qui sont un clan d’Oghouzes vivant auparavant au nord de l’Oxus (l’actuel Amou Darya). Leur chef, Toghrul-Beg a d’abord dirigé ses guerriers contre les Ghaznévides du Khorasan. Il s’est déplacé vers le sud puis vers l’ouest, conquérant, mais ne détruisant pas les villes sur son passage. En 1055, le calife de Bagdad donne à Toghrul-Beg des robes, des cadeaux et le titre de Roi de l’Orient. Sous le règne d’un des successeurs de Toghrul-Beg, Malik Shah (1072 - 1092), l’Iran connaît une renaissance culturelle et scientifique, largement attribuée à son brillant vizir iranien, Nizam al-Mulk[24]. C’est à cette époque qu’est créé l’observatoire d’IspahanOmar Khayyam a fait la plupart de ses expériences pour créer un nouveau calendrier, introduisant une année bissextile et mesurant la longueur de l’année comme étant de 365,24219858156 jours. Des écoles religieuses sont ouvertes dans toutes les plus grandes villes. Les dirigeants seljoukides ont aussi fait venir Al-Ghazali, un des plus grands théologiens de l’Islam, et d’autres intellectuels dans leur capitale Bagdad, et ont encouragé et soutenu leur travail. L’art des Seljoukides d’Iran est une production artistique très riche à cette époque.

Une des menaces internes les plus sérieuses aux Seldjoukides fut celle posée par une secte secrète Ismaélienne ayant son siège à Alamut, entre Rasht et Téhéran. Ils ont contrôlé la région voisine pendant plus de 150 ans et envoyaient périodiquement des sectateurs renforcer leur puissance en perpétrant des assassinats politiques ; le vizir Nizam al-Malk fut une de leurs premières victimes. On les a appelés les Hashishiyya (qui s’est transformé en « Hashâchines » en Europe).

Extension de l’empire Mongol
  • Empire mongol
  • En 1294 l'empire a été scindé en :

    Après la mort de Malik Shah en 1092, l’Iran est encore dirigé par des petites dynasties locales. Pendant ce temps, Gengis Khan rassemble des tribus mongoles et les amène à travers des raids dévastateurs à travers la Chine. Puis, en 1219, il tourne ses forces de 700 000 hommes vers l’ouest et dévaste rapidement Boukhara, Samarcande, Balkh, Merv et Nichapur. Avant sa mort en 1227, il a atteint l’Azerbaïdjan occidental, pillant et brûlant les villes sur sa route.

    L’invasion mongole de l’Iran est désatreuse pour les populations. La destruction de nombreux qanats (un système d’irrigation traditionnel) détruit un réseau d’habitat relativement continu, créant de nombreuses villes-oasis isolées sur une terre où elles étaient peu nombreuses auparavant. De nombreux habitants, en particulier les hommes, sont tués, en 1220 et 1258 ; la population de l’Iran diminue de manière brutale[25].

    Les souverains mongols ayant suivi Gengis Khan ont fait peu pour améliorer la situation de l’Iran. Le petit-fils de Gengis, Houlagou Khan, s’est tourné vers la conquête étrangère, prenant Bagdad en 1258 et tuant le dernier calife abbasside. Il est arrêté par les forces des Mamelouks d’Égypte à Ain Jalut en Palestine. Il revient ensuite s’installer en Iran, où il fonde la dynastie des Ilkhanides (sa capitale est dans l’Azerbaïdjan iranien) pour y finir sa vie[26].

    Un « répit » relatif est apporté à l’Iran avec un autre souverain mongol, Ghazan Khan (1295 - 1304) et son célèbre vizir iranien, Rashid al-Din, qui amène une renaissance économique brève et partielle. Les Mongols baissent les taxes pour les artisans, encouragent l’agriculture, reconstruisent les routes et les réseaux d’irrigation, et améliorent la sécurité des routes commerciales, ce qui entraîne une augmentation notable du commerce et des échanges[27]. Des objets d’Inde, de Chine et d’Iran passent facilement à travers les steppes asiatiques et ces contacts enrichissent fortement la culture de l’Iran. C’est à ce moment que l’Iran développe un nouveau style de peinture possédant à la fois des caractéristiques de la peinture mésopotamienne sans perspective mais aussi des caractéristiques inspirées de la peinture chinoise : la miniature persane. Après la mort du neveu de Ghazan, Abu Saïd en 1335, l’Iran tombe encore sous le pouvoir de plusieurs petites dynasties locales et indépendantes, dont les Muzaffarides et les Jalayirides.

    Les Timourides et les Safavides

    Article connexe : Guerres ottomano-persanes.
    La Place Naghsh-e Jahan d'Ispahan: en regardant vers le sud nous voyons droit devant, au fond la mosquée du Chah, à droite côté ouest le palais Ali Qapu, à gauche côté est, la mosquée du Cheikh Lotfallah.

    Le conquérant suivant à prendre le titre d’empereur fut Tamerlan, d’origine turque ou mongole selon les sources. Il conquiert d’abord la Transoxiane, fait de Samarcande sa capitale en 1369 et devient finalement empereur de tout l’Iran en 1381. Ses conquêtes ont été moins rapides que ses prédécesseurs mongols, mais tout aussi sauvages : Shiraz et Ispahan furent quasiment rasées à son passage. Le règne de Tamerlan puis de sa dynastie des Timourides se caractérise par l’incorporation d’Iraniens à des postes administratifs et par le mécénat de ces souverains dans l’architecture et les arts ; la période est si riche du point de vue culturel qu’on l’appelle la renaissance timouride. Les Timourides, minés pas des luttes intérieures, voient leur empire se désintégrer en 1507, quand les Ouzbeks de la dynastie Chaybanides prennent Samarcande. Au même moment, les Safavides, originaires d’Ardabil, (dans l’Azerbaïdjan iranien) prennent le pouvoir dans l’ouest de l’Iran et reconquièrent une bonne partie du territoire iranien tel qu’il était au temps des Sassanides.

    Carte de l’État Safavide.

    Les Safavides sont la première dynastie indépendante iranienne (d’origine probablement kurde[28]) à régner sur l’Iran depuis près de 1000 ans. Les Safavides sont membres d’un ordre religieux soufi militant, les Qizilbash. Ils prennent Tabriz en 1501 et en font leur capitale.

    C’est sous l’impulsion d’Ismail Ier, premier souverain safavide, qu’est décidée la conversion de l’Iran au chiisme. Cette conversion résulte d’une volonté de s’affirmer face à la domination des Ottomans sunnites et de créer une identité iranienne spécifique.

    Le problème majeur des Safavides a été de créer un État unifié, une tâche qui était difficile compte tenu de la diversité ethnique du pays. En effet, ils ont dû faire cohabiter leurs partisans turcophones avec les Iraniens, leurs traditions de combat avec la bureaucratie iranienne et leur idéologie messianique avec les exigences administratives d’un État territorial.

    Les Safavides doivent faire face à des menaces extérieures, notamment celles des Ouzbeks, qui les attaquent sur la frontière nord-est et faisaient des raids sur le Khorasan ; et des Ottomans, avec qui ils se battent dans le Caucase et en Anatolie.

    La défaite des Iraniens contre les Ottomans à Chaldoran en 1524 puis l’occupation de la capitale safavide, Tabriz[29], marquent un tournant dans l’histoire de la dynastie : le Shah ne peut plus être considéré comme une figure semi-divine, et son influence décroît sur un certain nombre des chefs Qizilbash. Les guerres ottomano-persanes continuent dans le Caucase et en Irak jusqu’en 1639, année où est signé le traité de Qasr-i-Chirin. Les frontières entre les deux puissances s'établissent sur une ligne qui changera peu jusqu’au début du XXe siècle.

    Fresque du Chehel Sotoun : Shah Abbas Ier recevant Vali Nadr Muhammad Khan.

    L’apogée des Safavides est atteinte sous Shah Abbas Ier le Grand (1587-1629) : il réussit à se défaire des menaces extérieures en signant des traités, équilibre le pouvoir des troupes armées qizilbash en créant un corps d’Arméniens et de Géorgiens qui lui sont loyaux, étend le territoire administré par son État et centralise encore plus l’administration. Il soutient les institutions religieuses en construisant des mosquées et des madresehs (écoles religieuses) ; cependant, on constate sous son règne une séparation graduelle des institutions religieuses et de l’État, dans un mouvement vers une hiérarchie religieuse indépendante.

    Son règne est aussi un âge d’or pour le commerce et les arts. Il accueille les commerçants étrangers (britanniques, hollandais, français et autres) après avoir chassé les Portugais qui occupaient le détroit d’Ormuz.

    Le niveau des arts patronnés par le Shah est visible à Ispahan, sa nouvelle capitale, où il construit des palais et mosquées de toute beauté : Place Naghsh-e Jahan, et Ali Qapu, mosquée du Shah, mosquée du Sheikh Lutfallah, Palais de Chehel Sotoun, etc., et donne une grande importance aux miniatures et aux beaux-arts. Ce mécénat donne naissance à une période artistique appelée art safavide.

    Le déclin des Safavides commence véritablement après la mort de Shah Abbas. Ce déclin résulte de plusieurs facteurs : souverains faibles, interférence de la politique du harem avec la politique d’État, mauvaise administration des terres de l’État et taxes excessives ainsi que faiblesse croissante des armées (à la fois l’armée Qizilbash et l’armée du Shah). C’est ce déclin qui permet à des tribus afghanes de gagner une série de victoires sur la frontière occidentale en 1722, les menant rapidement jusqu’à la capitale et mettant un terme à la dynastie des Safavides.

    La fin de la période médiévale et le début de l’ère moderne en Iran

    De Nâdir Shâh à Karim Khan Zand

    La suprématie afghane est assez brève. Tahmasp Quli, un chef de tribu Afshar, se met à la tête d’une armée au nom des descendants des Safavides, chasse les Afghans du territoire iranien, puis en 1736 prend le pouvoir sous le nom de Nâdir Shâh. Il reconquiert tout le territoire iranien depuis la Géorgie et l’Arménie jusqu’à l'Afghanistan et organise des campagnes militaires qui le mènent jusqu’à Delhi en 1739, qu’il met à sac et dont il ramène des trésors fabuleux, tel le trône du Paon[30]. Les guerres ottomano-persanes reprennent par intermittence jusqu'au début du siècle suivant (1730–1735, 1743-1746, 1775-1776 et 1821–23) sans résultat décisif : elles se concluront par les Traités d'Erzurum (en) signés en 1823 et 1847. Mais un nouveau danger apparaît au nord avec l'expansion de l'Empire russe : les guerres russo-persanes (1722-1723, 1796, 1804-1813 et 1826-1828) entraîneront, en un siècle, la perte des provinces du Caucase.

    Même si Nâdir Shâh réussit à réunifier politiquement l’Iran, ses campagnes militaires incessantes et les taxes importantes qu’elles nécessitent le rendent fortement impopulaire. Il est assassiné en 1747 par un des chefs de sa propre tribu Afshar, qui donne son nom à la dynastie des Afcharides qui lui succède.

    Une période d’anarchie suit la mort de Nadîr Châh et le pays est la proie de luttes entre tribus qui cherchent à prendre le pouvoir : les Afchar, les Afghans, les Qajars et les Zands. C’est finalement Karim Khan Zand qui prend le pouvoir en 1750 ; il réussit à réunifier presque tout le pays, sauf le Khorasan, qui reste plus indépendant du pouvoir central. Karim Khan Zand refuse de prendre le titre de Shah et préfère se nommer Vakil ar-Ra’aayaa, « Régent des paysans ». Il est resté connu en Iran pour un règne modéré et bénéfique pour le pays.

    À sa mort en 1779, une autre lutte pour le pouvoir a lieu entre les Zands, les Qajars et d’autres groupes tribaux qui plonge encore le pays dans l’anarchie. C’est finalement Mohammad Shah Qajar qui prend le pouvoir en battant le dernier Shah de la dynastie Zand, Lotf Ali Khan à Kerman en 1794 et se rend ainsi maître du pays, établissant la dynastie des Qajars en 1795 qui dure jusqu’en 1925.

    Les Qajars

    La Perse vers 1900.
    Article détaillé : Dynastie kadjar.

    Sous les règnes de Fath Ali Shah (1797 - 1834), Mohammad Shah (1835 - 1848) et Nasseredin Shah (1848 - 1896), le pays retrouve l’ordre, la stabilité et l’unité. Les Qajars ont alors fait revivre le concept du Shah en tant qu’ombre de Dieu sur la terre et ont exercé un pouvoir absolu sur le pays. Ils ont nommé des princes de sang aux postes de gouverneur provinciaux, et ont augmenté leur pouvoir par rapport à celui des chefs tribaux, qui fournissaient leurs troupes à l’armée nationale, tout au long du XIXe siècle ; cependant, malgré leurs efforts, ils ne réussirent pas à transformer cette armée basée sur des troupes d’origine tribale en armée organisée et entrainée de style européen. Sous les Qajars, les marchands (bazaris) et les Oulémas (chefs religieux) sont restés des membres importants de la communauté.

    À partir du début du XIXe siècle, les Qajars et l’Iran tout entier ont commencé à subir des pressions de la part de deux grandes puissances mondiales : la Russie et la Grande-Bretagne s'opposent alors dans le Grand Jeu. L’intérêt des Britanniques pour l’Iran était de protéger les routes commerciales vers l’Inde alors que l’intérêt des Russes était d'avoir un accès à une mer chaude . Après les guerres russo-iraniennes (1804-1813) et deux traités (Golestan (1812) et Turkmanchai (1828)) très défavorables pour les Perses, l’Iran perd tous ses territoires du Caucase au nord de l’Araxe ; puis lors de la seconde moitié du XIXe siècle, l’Iran est obligé d’abandonner ses territoires en Asie centrale. Pendant ce temps, la Grande-Bretagne a envoyé des troupes en Iran pour les empêcher de récupérer Herat et les autres territoires d’Afghanistan qui avaient été perdus depuis les Safavides ; la perte d’Herat est entérinée par le Traité de Paris en 1857.

    Les deux grandes puissances ont par la suite dominé le commerce de l’Iran et interféré dans les affaires internes du pays. En effet, l’autorité centrale était plutôt faible, la classe dirigeante relativement corrompue, le peuple exploité par ses dirigeants et les puissances coloniales ont pu tirer parti de cette situation grâce à leur supériorité militaire et technologique.

    Les premières tentatives iraniennes de modernisation du pays ont commencé sous le règne de Nasseredin Shah, grâce à son premier ministre Amir Kabir, qui a réformé le système fiscal, renforcé le contrôle central sur l’administration, encouragé le commerce et l’industrie et réduit l’influence du clergé chiite et des puissances étrangères. C’est lui qui fonde Dar-ol Fonoun, premier établissement d’enseignement supérieur en Iran. Il fut assassiné sur ordre de certains membres de la cour qui craignaient pour leurs privilèges. En 1871, sous l’influence de Mirza Hosein Khan Moshir od-Dowleh, nouveau premier ministre du Shah, se met en place un gouvernement de style européen, marquant ainsi le début du mouvement de réforme en Iran.

    Révolution Constitutionnelle Persane et la Première Guerre mondiale

    Groupe de révolutionnaires à Tabriz. Au centre: Sattar Khan et Bagher Khan.

    Les souverains qadjars suivants vont encore plus faire augmenter la colère populaire et la demande de réformes. Ce sont des souverains plutôt faibles, enclins à écouter les demandes des puissances étrangères (attribution de concessions et monopoles, ce qui suscite notamment la rébellion du tabac de 1892 déclenchée par une fatwa de Mirza Hassan Shirazi (en)), et extravagants, vidant les caisses de l’État qui sont alors remplies par ces mêmes puissances étrangères et ne payant que la cour et les officiels. En 1901, le chah accorde une concession de soixante ans pour toutes les réserves pétrolières à l'Anglo-Persian Oil Company. La situation se détériore et le peuple demande à disposer d’une assemblée. En janvier 1906, 10 000 personnes se réfugient à l’ambassade britannique et le chah est forcé de signer en août un décret promettant l’établissement d’une constitution. En octobre 1906 est fondée la Majles, « Parlement ». La Révolution constitutionnelle marque la fin de la période médiévale en Iran[31].

    L'exécution, en juillet 1909, du Sheikh Fazlollâh Nuri, qui s'est retourné contre les révolutionnaires constitutionnalistes après avoir un temps soutenu leur cause.

    Bien que tournée vers la modernisation et la laïcisation du pays, la Révolution est paradoxalement soutenue par les mollahs chiites, qui ne sont pourtant pas en position de force[32]. La contradiction éclate en 1907, le Sheikh Fazlollâh Nuri, qui soutenait au début les Constitutionnalistes, se retournant contre eux[32], et les désignant en tant qu'« apostats ». Le cheikh Nuri s'allie alors au chah, avant d'être arrêté et exécuté par les révolutionnaires en 1909. Il sera célébré en tant que martyr par la fraction la plus conservatrice du clergé chiite après la Révolution de 1979.

    La Révolution constitutionnelle a des difficultés à atteindre ses buts à cause de la convention anglo-russe de 1907 qui partage le pays en deux sphères d’influence, le nord aux Russes et le sud aux Britanniques.

    La monarchie constitutionnelle reste encore fragile : Mohammad Ali Shah fait bombarder la Majles en juin 1908 par la brigade cosaque persane dirigée par des officiers russes, puis fait dissoudre l’assemblée. Cela ravive la résistance au chah dans des villes comme Tabriz, Rasht, Ispahan et ailleurs. Les forces constitutionnelles (avec Yeprem Khan) marchent depuis Rasht et Ispahan sur Téhéran, déposent le chah le 16 juillet. Il se réfugie à la légation de Russie, puis prend le chemin de l'exil à Odessa en septembre. Il est remplacé le 16 juillet 1909 par son fils Ahmad Qadjar. La constitution est remise en vigueur et Sepahsalar Tonekaboni (en) devient alors Premier ministre (octobre 1909-juillet 1910). Cette victoire des forces constitutionnelles est cependant de courte durée puisque le chah reprend son trône en 1910 grâce au soutien russe.

    La Première Guerre mondiale est une période voyant grandir l’influence des Britanniques qui sont de plus en plus intéressés par le pays après la découverte de pétrole dans le Khuzestan en 1908. Ils essaient d’imposer l’accord anglo-persan en 1919, qui est refusé par le Parlement. Peu de temps après, l’officier de la brigade des cosaques Reza Khan prend le pouvoir à Téhéran et devient quatre ans plus tard Reza Shah Pahlavi, faisant entrer l’Iran dans une nouvelle phase de son histoire. Il écrase la rébellion du Gilan, mouvement nationaliste se situant dans le prolongement de la Révolution constitutionnaliste, qui fonde l'éphémère République socialiste du Gilan (1920-1921) avec l'aide de l'Armée rouge. Cependant, le chef du mouvement, Mirza Kuchak Khan, se brouille avec le Parti communiste iranien, tandis que l'URSS signe un traité avec Londres en 1921, acceptant de se retirer de l'Iran, ce qui affaiblit la République du Gilan.

    Parallèlement, un groupe d'intellectuels en exil à Berlin, bénéficiant d'une large audience parmi l'élite iranienne, fonde le nationalisme iranien moderne, prônant l'occidentalisation du pays et sa laïcisation[32]. Il inclut des anciens leaders de la Révolution constitutionnaliste, tels que Hasan Taquizâda (1878-1970) ou Mahmud Afshâr (père de l'iranologue éminent Iraj Afshar (en)), qui inaugure en 1925 la revue Âyanda à Téhéran[32].

    Période contemporaine

    Article détaillé : État impérial d'Iran.

    L’époque de Reza Shah

    Reza Khan Mir Panj, devenu Reza Shah Pahlavi

    En 1921, un jeune officier de l’unité des cosaques, le général Reza Khan Mir Panj, effectue un coup d’État militaire avec l’aide de Seyyed Zia’eddin Tabatabai, devient chef de l’armée et prend le nom de Reza Khan Sardar Sepah, renversant ainsi la dynastie kadjar. Il prend ensuite le poste de premier ministre jusqu’en 1925. Il a d’abord envisagé de faire de la Perse une république, suivant en cela le modèle d’Atatürk en Turquie mais y renonce face à l’opposition du clergé[33]. Le 12 décembre 1925, le Majles, réuni en tant qu’Assemblée constituante, nomme Reza Khan Sardar Sepah nouveau Shah de la Perse. Il est couronné le 25 avril 1926 sous le nom de Reza Shah Pahlavi.

    Reza Shah avait des plans ambitieux pour moderniser la Perse, mis en œuvre par le ministre de la Cour Abdolhossein Teymourtash (1925-1933), qui tente de renégocier un accord plus favorable à la Perse avec l'Anglo-Persian Oil Company. Ces plans incluaient le développement d’industries lourdes, de projets d’infrastructures majeurs, la construction d’un chemin de fer national, le Trans-persan, la création d’un système d’éducation public national, la réforme de la justice jusque-là contrôlée par le clergé chiite par la promulgation d'un Code civil, et l’amélioration de l’hygiène et du système de santé. Il avait pour cela besoin d’un gouvernement centralisé et fort, ainsi que de plus d’indépendance par rapport à la Grande-Bretagne et à la Russie, ce qu’il obtient en annulant les droits spéciaux accordés aux étrangers pendant l’époque qajar.

    Le , il demande officiellement à la communauté internationale de ne plus utiliser le terme Perse pour se servir du nom Iran pour désigner son pays (qui est le nom en langue locale depuis toujours - le nom officiel du régime de Reza Shah est État impérial d'Iran) et ordonne la même année l’interdiction du port du voile pour les femmes et l’obligation de porter un habit « à l’occidentale » pour les hommes.

    Malgré les avancées qu’il fait faire au pays, son style de gouvernement dictatorial et son combat pour la modernisation de l’Iran en dépit des positions du clergé lui valent de grands ressentiments parmi la population.

    Seconde Guerre mondiale

    Convoi de munitions américaines à destination de l’URSS au cours de son passage en Iran en 1943.

    Les rapprochements de Reza Shah avec l’Allemagne, cliente de son pétrole et utile à l’industrie du pays, inquiètent les Britanniques. Reza Shah, ayant déclaré la neutralité de l’Iran, refuse de se soumettre aux demandes d’aide ou d’assistance des alliés, ce qui pousse la Grande-Bretagne et l’URSS à envahir l’Iran le . Reza Shah est forcé d’abdiquer en faveur de son fils Mohammad Reza Pahlavi et il est envoyé en exil jusqu’à sa mort en 1944. Mohammad Reza Pahlavi devient Shah d’Iran.

    L’occupation de l’Iran bloque l'approvisionnement en pétrole de l'Allemagne et rapproche l’Iran des puissances alliées. L’Iran signe un traité tripartite avec la Grande-Bretagne et l’Union soviétique par lequel le pays accepte d’apporter une aide non-militaire à l’effort de guerre tandis que les deux autres alliés garantissent de respecter l’intégrité territoriale de l’Iran et de retirer leurs troupes au maximum six mois après la fin de la guerre. En septembre 1943, l’Iran déclare la guerre à l’Allemagne, ce qui lui permet de devenir membre des Nations unies. En novembre de la même année se tient la conférence de Téhéran pendant laquelle Churchill, Roosevelt et Staline réaffirment leur engagement à propos de l’indépendance de l’Iran.

    Les effets de la guerre ont été déstabilisants pour l’Iran : pénurie de nourriture et d’autres produits de base, forte inflation, détérioration des conditions de vie pour les classes moyennes et basses alors que certains ont fait fortune en spéculant sur les produits difficiles à trouver, montée de sentiments nationalistes à cause de la présence des troupes étrangères, et augmentation de l’exode rural. Le pays s’étant libéré depuis la fin du règne de Reza Shah, l’activité politique et de la presse a fleuri ; particulièrement l’activité du parti communiste Tudeh qui a organisé les ouvriers.

    Cette activité du parti Tudeh ajoutée à la présence de l’Union soviétique dans le pays a encore plus déstabilisé le pays. En septembre 1944, les Américains et les Soviétiques tentent de négocier des concessions pétrolières en Iran ; ce qui amène une forte propagande soviétique dans les provinces à majorité azérie.

    L'immédiate après guerre : la crise irano-soviétique et le gouvernement Mossadegh

    Article détaillé : Crise irano-soviétique.

    À la fin de la Seconde Guerre mondiale, le principal problème concerne l'évacuation des troupes étrangères : un traité tripartite entre les États-Unis, la Grande-Bretagne et l'URSS prévoyait que leur départ s'effectuerait maximum six mois après la fin de la guerre, soit le 2 mars 1946. Une évacuation anticipée, exigée le 19 mai 1945 par le gouvernement iranien fut acceptée partiellement par les Britanniques : ceux-ci quittèrent Téhéran et mirent fin à certains pouvoirs (contrôles sur la radio ou sur la censure), mais restèrent dans la zone pétrolière du sud. À l'inverse, les soviétiques gardèrent leurs forces en substituant des milliers de civils aux militaires à Téhéran. En août 1945, le parti procommuniste Tudeh (devenu le Parti démocratique d’Azerbaïdjan en décembre 1945), mené par Jafar Pishevari, membre chevronné du Komintern, déclencha une révolte et fit occuper des bâtiments publics afin de réclamer la constitution d'un État Nation Azerbaïdjanais. Les forces russes empêchèrent alors toute intervention de la part de la gendarmerie iranienne. Ernest Bevin, chef du Foreign Office, reconnut la présence conjointe des troupes russes en Azerbaïdjan et des troupes anglaises dans le sud par une lettre du 19 septembre 1945. Les soviétiques gardèrent en fait le contrôle sur toutes les zones qu'ils occupaient depuis 1941, et y envoyèrent même des renforts. En novembre, le Parti démocrate Azerbaïdjanais réclama une autonomie totale et organisa des élections : une Assemblée nationale finit par proclamer le 12 décembre la création d’une République autonome d'Azerbaïdjan portant le nom de Gouvernement du peuple d’Azerbaïdjan et soutenue par l’URSS. Au même moment, le Parti démocratique du Kurdistan, mouvement autonomiste, crée la République de Mahabad au Kurdistan iranien, détachée de l'Azerbaïdjan. Qazi Muhammad en fut élu Président de la République le 23 avril 1946. Ces deux républiques autonomes bénéficient du soutien de l’URSS, signant entre elles un traité d'alliance militaire et d'amitié, le 23 avril 1946. Les troupes soviétiques occupent des parties du Khorasan, du Gorgan, du Mazandaran et du Gilan[34].

    Les Soviétiques refusant d'évacuer, arguant des droits que leur conférait un traité du 26 février 1921, l'Iran porta alors le problème devant le Conseil de sécurité des Nations unies de l'ONU qui se débarrassa de la question en suggérant des relations directes entre l'Iran et l'Union soviétique. Cet échec provoqua la démission trois jours plus tard du premier ministre iranien, Hakim, qui fut suivie de la nomination de son successeur, Ghavam os-Saltaneh, considéré comme partisan du Tudeh. Le nouveau Premier ministre, malgré un voyage à Moscou de février à mars, ne parvint pas à trouver d'accord. À la date d'évacuation prévue, le 2 mars 1946, seules les troupes anglaises et américaines évacuèrent, et pas les troupes soviétiques. Irrités par ce geste, l'Iran, la Grande-Bretagne et les États-Unis portèrent à nouveau la question au Conseil de sécurité de l'ONU. Le 26 mars, l'URSS proposa d'évacuer les 6 semaines suivantes à condition de la fin de la discussion du problème au Conseil de Sécurité. Le 4 avril 1946 eut lieu la conclusion d'un accord russo-iranien stipulant le départ des troupes soviétiques et la création d'une compagnie pétrolière irano-soviétique. Le statut de cette compagnie pétrolière prévoyait 51 % du capital pour l'URSS et 49 % pour l'Iran les 25 premières années, 50/50 pour les 25 années suivantes. Ce statut devait ensuite être ratifié par le Majlis (parlement iranien)[35].

    La crise irano-soviétique, première de la guerre froide se termine en décembre 1946 ; en vue des élections législatives du Majles, Ghavam os-Saltaneh, premier ministre, envoie l’armée iranienne en Azerbaïdjan et au Kurdistan et les gouvernements républicains, qui ne sont plus soutenus par l’URSS, s’effondrent[36]. La nouvelle législature, dominée par le Front national de Mossadegh fait passer une loi imposant au gouvernement d’exploiter lui-même ses ressources pétrolières.

    L’influence soviétique diminue encore plus en 1947, quand l’Iran et les États-Unis signent un accord portant sur de l’aide et du conseil militaire afin d’entraîner l’armée iranienne. En février 1949, le Tudeh est accusé d’une tentative d’assassinat sur le Shah et est banni d’Iran. C’est à partir de cette époque que commence l’influence américaine en Iran. Le Parti pan-iraniste d'Iran, parti nationaliste fondé dans les années 1940, se divise en 1951 entre les partisans du shah (Mohsen Pezeshkpour) et ceux qui s'y opposent et soutiennent Mossadegh, Premier ministre depuis avril 1951. Ces derniers, dirigés par Dariush Forouhar (éphémère ministre en 1979), fondent alors le Parti de la Nation d'Iran, libéral et nationaliste.

    Mossadegh reçoit alors le soutien du clergé chiite (les ayatollahs Kachani, Taleghani, Zanjani (en)etc.[32]) qui s'oppose à l'impérialisme et défend la nationalisation du pétrole. L'ayatollah Kachani est ainsi l'un de ses partisans les plus importants[32], avant qu'il ne se retourne contre Mossadegh, s'alliant avec le Shah, lorsque celui-là met en œuvre des réformes laïques.

    L’époque de Mohammad Reza Shah et l’influence américaine

    Article connexe : État impérial d'Iran.
    Soldats entourant le bâtiment de la Majles à Téhéran le 19 août 1953.

    En 1953, le Premier ministre iranien Mohammad Mossadegh, qui entreprend la nationalisation du pétrole, est éloigné du pouvoir à la suite d’un complot orchestré par les services secrets britanniques et américains, l’opération Ajax[37], qui sera officiellement reconnu par les États-Unis en 2009, par Barack Obama[38]. Après la chute de Mossadegh, Mohammad Reza Shah Pahlavi met progressivement en place un régime autocratique et dictatorial fondé sur l’appui américain. De nombreux soldats, accusés d'être membres du Tudeh, le Parti communiste iranien, sont exécutés en 1955. L'Iran appartient alors au pacte de Bagdad et se trouve donc dans le camp américain pendant la guerre froide[39].

    Le Shah essaie dans les années 1960 de créer un climat politique plus actif pour accélérer la modernisation de l’Iran. Il lève la loi martiale, en vigueur depuis le renversement de Mossadegh, en 1957, et autorise le bipartisme. Toutefois, les partis officiels ne parviennent pas à représenter efficacement la population, et le shah est contraint d'annuler les élections législatives de 1960, entachées de fraudes électorales. Il nomme alors l'éphémère Jafar Sharif-Emami, loyaliste, en tant que Premier ministre. À sa chute, il accepte de nommer Ali Amini, proche du président John F. Kennedy. Celui-ci desserre l'étau sur la société, et autorise à nouveau le Front national, parti fondé par Mossadegh.

    L’OPEP est créée le , lors de la Conférence de Bagdad, principalement à l’initiative du Shah d’Iran et du Venezuela pour pallier la baisse du prix du baril (moins de 5 dollars à l’époque). À l’origine, seuls cinq pays en étaient membres : l’Arabie saoudite, l’Iran, l’Irak, le Koweït et le Venezuela. Cette action sur le marché du pétrole permet au Shah de maîtriser au mieux les revenus du pétrole pour son pays.

    Le shah crée un nouveau parti politique, Iran Novin, « Nouvel Iran », loyal à la couronne, s’attirant le soutien de l’élite technocratique et des masses éduquées, afin de renforcer l’administration et l’économie du pays. Il nomme en 1962 un proche, Asadollah Alam, en tant que Premier ministre, et lance avec lui un programme de réformes, qu'il nomme Révolution blanche, et qu'il soumet à référendum en janvier 1963. Ce parti remporte les élections parlementaires du 21e Majles en septembre 1963.

    Au Majles, le gouvernement jouit d’une majorité confortable et l’opposition vote généralement dans le même sens que le gouvernement, à une exception près. C’est cette exception qui cause un fort ressentiment dans la population iranienne : la loi sur le statut des Forces, une mesure promulguée par le Premier ministre Hassan Ali Mansour, qui accordait l’immunité à tout le personnel militaire américain et à leurs familles sur le territoire et donc autorisant les Américains à être jugés par les États-Unis plutôt que par des tribunaux iraniens. Les parlementaires et le pays désavouent cette loi (émeutes de juin 1963). Khomeini, chef de file de l’opposition religieuse, libéré de son assignation à domicile depuis avril, dénonce cette loi devant une très grande assemblée à Qom, et expulsé en octobre 1964[32].

    Bien que les conditions économiques s’améliorent, le pays n’a pas encore récupéré de la récession de 1959-1963, qui avait imposé des restrictions très fortes aux classes pauvres. Mansour propose des mesures d’économies, mais elles sont refusées et ce sont les entrées de devises provenant du secteur pétrolier qui permettent de faire tenir le pays.

    Mohammad Reza Pahlavi dans les années 1970.

    Avec l’assistance étrangère, Mohammad Reza Shah a été capable de maintenir la stabilité financière malgré l’assassinat de Mansour et une tentative d’assassinat sur sa personne le 21 janvier 1965 par un membre d’un groupe islamique lié à Khomeini[40],[41]. Le shah est fragilisé, en 1966, par le mouvement de protestation en faveur des membres du Tudeh, dont de nombreuses personnalités importantes ont été arrêtées et condamnées à mort. Le Tudeh devint alors l'un des piliers de la résistance clandestine au régime.

    En octobre 1967, le Shah se couronne lui-même, ainsi que la Shahbanou Farah. En 1971, l’Iran invite des dignitaires étrangers à Persépolis pour une célébration extrêmement fastueuse de 2500 ans de continuité monarchique en Iran (bien qu’il y ait tout de même eu quelques coupures)[42]. L’adulation excessive rendue à la personne du Shah provoque des sentiments adverses dans la population iranienne, sentiments qui sont exacerbés par un discours de Khomeini à ce sujet. Par la suite, en 1975, le Shah fait même voter une loi afin que le début du calendrier persan coïncide avec le début du règne de Cyrus plutôt qu’avec le début de l’ère islamique, ce qui est ressenti par certains comme une insulte aux sensibilités religieuses.

    Sur le plan des relations internationales, le Shah utilise la baisse de la tension entre Est et Ouest pour améliorer ses relations avec l’URSS et prendre un rôle plus important dans le golfe Persique.

    L’Iran soutient les royalistes pendant la guerre civile du Yémen (1962 - 1970). Il assiste le sultanat d’Oman en 1971 pour mater la rébellion au Dhofar[43] et arrive à un accord avec la Grande-Bretagne à propos de l’indépendance de Bahreïn, qui était iranienne jusqu'en 1820 (Protectorat britannique). L’Iran garde tout de même la souveraineté sur les îles Tunb et Abu Moussa en les prenant de force sans que la Grande-Bretagne réagisse (toujours sujettes à désaccord)[44].

    L’incident des îles du golfe Persique pose un problème à l’Irak, qui rompt les relations diplomatiques avec Téhéran jusqu’à l'accord d’Alger en 1975, accord qui règle les questions de navigation sur le Chatt-el Arab et de soutien de l’Iran à la rébellion kurde dans le nord de l’Irak[45].

    Afin d’augmenter le rôle de l’Iran dans la région, Nixon autorise le Shah, à partir de 1972, à acheter n’importe quelle arme conventionnelle aux États-Unis[46] ; inversement, les Iraniens autorisent les États-Unis à installer deux centres militaires pour surveiller les activités soviétiques[47].

    Mohammad Reza Shah modernise l’industrie iranienne et, grâce aux revenus très importants du pétrole, l’Iran entre dans une période de prospérité fulgurante et de modernisation accélérée. La société iranienne, bouleversée dans ses racines, souffre du manque de moyens d’expression. Son règne autocratique, l’absence de liberté d’opinion et la répression violente des opposants conjugués à une occidentalisation rapide créent des mécontentements profonds, pour des raisons différentes, à la fois chez le clergé et parmi les mouvements intellectuels de gauche, et préparent le terrain à la Révolution.

    La révolution iranienne

    Après des mois de protestations populaires et de manifestations contre le régime du Shah, Mohammad Reza Pahlavi quitte l’Iran le . Le 1er février 1979, Rouhollah Khomeini revient en Iran après un exil de quinze ans en Turquie, en Irak puis enfin en France. Il renverse le gouvernement du Shah le 11 février. Bien que la destitution du Shah provoque de grandes manifestations de joie en Iran, de nombreux désaccords existent concernant le futur du pays. Alors que Khomeini est la figure politique la plus populaire, des dizaines de groupes révolutionnaires cherchent à s’imposer, chacun ayant sa propre vue concernant le futur de l’Iran. Il y avait des factions libérales, marxistes, anarchistes et laïques, ainsi qu’un large panorama de groupes religieux cherchant à modeler le futur de la société iranienne.

    Les premières années voient le développement d’un gouvernement avec deux centres du pouvoir. Mehdi Bazargan devient premier ministre du gouvernement provisoire, et le mouvement pour la liberté travaille afin d’établir un gouvernement libéral laïc[48]. Les religieux menés par Khomeini forment un centre séparé du pouvoir, le parti républicain islamique, qui est majoritaire dans le Conseil révolutionnaire, un organe du pouvoir pendant la révolution, en l’absence de gouvernement intérimaire. Ces groupes essaient de coopérer, mais les tensions grandissent entre les deux factions.

    Ce sont les théologiens qui sont les premiers à rétablir l’ordre dans le pays, les cellules révolutionnaires devenant des comités locaux (komiteh en persan). Connus sous le nom de Gardiens de la Révolution à partir de mai 1979, ces groupes ont vite pris le pouvoir dans les gouvernements locaux dans tout l’Iran.

    Finalement, un référendum est organisé qui met en place la république islamique telle que Khomeini la conçoit, dirigée par un guide suprême.

    Le nouveau gouvernement est extrêmement conservateur. Il nationalise l’industrie, en particulier pétrolière, et rétablit les traditions islamiques dans la culture et la loi. L’influence occidentale est bannie et l’élite pro-occidentale est contrainte de suivre le Shah en exil. De nombreuses frictions entre les différentes factions religieuses ont lieu et la répression brutale permet d’éliminer tous les opposants à la république islamique[49].


    La République islamique

    Khomeini a chargé le gouvernement provisoire de faire un brouillon de constitution. La première étape est la tenue d’un référendum les 30 et 31 mars 1979, qui a pour but de déterminer le nouveau système politique à établir. Khomeini rejette les demandes des divers groupes politiques d’offrir un large choix aux votants : la seule forme à apparaître sur le bulletin est la république islamique, et le vote ne se fait pas à bulletin secret. Le gouvernement rapporte une majorité écrasante de 98 % en faveur de la république islamique, qui est proclamée le 1er avril 1979[50].

    Le régime de Khomeini présente une constitution le 18 juin 1979. À part l’établissement d’un régime présidentiel fort sur le modèle gaulliste, la constitution ne diffère pas de manière marquée de la constitution de 1906 et n’accorde pas au clergé un rôle important dans la nouvelle structure. Khomeini était prêt à soumettre ce projet de constitution au référendum du peuple ou à un conseil de 40 représentants qui pourraient donner des conseils mais pas modifier le document. Ironiquement, ce sont les partis de gauche qui l’ont rejeté. Une Assemblée des experts est créée le 18 août 1979 afin d’examiner la nouvelle constitution ; le clergé et les membres du Parti islamique républicain dominent cette assemblée, et ce sont eux qui modifient la constitution afin d’établir un État dominé par le clergé chiite.

    En octobre 1979, quand il devient clair que la nouvelle constitution institutionnaliserait la domination du clergé sur l’État, le premier ministre Bazargan et les membres de son gouvernement essayent de persuader Khomeini de dissoudre l’Assemblée des experts, mais Khomeini refuse. Se sentant sans pouvoir et en désaccord avec la direction que prenait le pays, Mehdi Bazargan démissionne en novembre[51].

    Le Conseil révolutionnaire prend les fonctions de premier ministre, en attendant les élections présidentielles et législatives. Les élections présidentielles se tiennent en janvier 1980, trois candidats sont en lice : Jalal od Din Farsi (Parti républicain islamique), Abolhassan Bani Sadr, associé à Khomeini, et l’amiral Ahmad Madani, commandant alors la marine iranienne. Bani Sadr est élu avec 76 % des votes en janvier 1980[52].

    Soutenus par les Mujaheddin-e-Khalq, des étudiants iraniens militants prennent d’assaut l’ambassade des États-Unis à Téhéran le et l’occupent jusqu’au (voir Crise iranienne des otages). L’administration Carter gèle les relations diplomatiques avec l’Iran, impose des sanctions économiques le et tente sans succès une opération de secours un peu plus tard dans le mois[53]. Le 24 mai, la Cour internationale de justice appelle à la libération des otages. Finalement, Ronald Reagan met fin à la crise le jour de son entrée en fonction, acceptant pratiquement tous les termes iraniens.

    En 1981, les Mujaheddin-e-Khalq font exploser des bombes dans le bureau principal du parti de la république islamique et au bureau du premier ministre, tuant 70 officiels de haut rang, dont l’ayatollah Mohammad Beheshti (ministre de la justice), Mohammad Ali Rajai (président), et Mohammad Javad Bahonar (Premier ministre)[54].

    La guerre Iran-Irak

    Article détaillé : Guerre Iran-Irak.
    Cimetière d’Azéris tués pendant la guerre Iran-Iraq

    Le , l’Irak envahit l’Iran. La politique officielle des États-Unis cherche à isoler l’Iran. Les puissances occidentales, inquiètes de l’apparition de la république islamique iranienne, voyaient en l’Irak un pays qui pourrait évoluer vers la laïcité et le modernisme, en contrepoids à l’Iran. C’est pourquoi elles ne s’opposent pas dans un premier temps à la guerre Iran-Irak, allant jusqu’à la soutenir ensuite. C’est en particulier le cas de l’URSS, de la France et des États-Unis. Ironiquement, des membres de l’administration Reagan vendent secrètement des armes et des pièces détachées à l’Iran dans ce qui est connu sous le nom d’affaire Iran-Contra. Cependant, en dépit de la puissance militaire de l’Irak, le conflit s’enlise rapidement. Début 1981, les Iraniens contre-attaquent et parviennent à libérer l’essentiel du territoire iranien début 1982. En juin de cette même année, l’Irak décrète un cessez-le-feu, mais voit son territoire envahi le mois suivant.

    La proclamation originelle de guerre de l’Iran se radicalise : il s’agit désormais de réduire la puissance de l’Irak, de destituer Saddam Hussein et de le remplacer par un régime islamique.

    Avant la guerre, l’Iran et l’Irak comptaient sur leurs revenus pétroliers pour subvenir à leurs besoins militaires : 3,5 millions de barils par jour exportés pour l’Irak et 1,6 million pour l’Iran. Au début de 1980, les deux pays n’exportaient plus que 600 000 barils. En raison de cette diminution considérable, l’Irak dut recourir à l’aide de l’Arabie saoudite, entre autres[55].

    En 1984 commencèrent les attaques systématiques d’installations pétrolières et de pétroliers par les deux camps[56].

    En janvier 1987, l’Iran lance deux grandes offensives : Kerbala 5, à l’est de Bassorah, où Téhéran voulait établir un gouvernement provisoire de la République islamique irakienne, constitué des chefs des opposants chiites irakiens réfugiés en Iran ; Kerbala 6, à 150 kilomètres au nord de Bagdad en direction des grands barrages de l’Euphrate. Les pertes sont énormes de part et d’autre mais les forces iraniennes sont finalement bloquées[57].

    En juillet 1987, l’Iran entreprend de contrôler la navigation maritime dans le golfe. Les navires koweïtiens sont alors placés sous pavillon des États-Unis.

    La ligne de front se stabilise à la frontière commune, et malgré de nombreuses offensives de part et d’autre, il n’y a pas de percée majeure. Finalement, en 1988, l’armée irakienne reprend le dessus. L’Iran accepte finalement de respecter le cessez-le-feu exigé par la résolution 598 du conseil de sécurité de l’ONU ()[58].

    Des combats sévères ont lieu de 1979 au début des années 1990, et se poursuivent même parfois maintenant, à une échelle bien moindre[59], entre les nationalistes Kurdes et les forces communistes d’une part et l’armée iranienne d’autre part, jusqu’à faire perdre le contrôle de larges parties du Kurdistan iranien par le gouvernement iranien[60].

    Depuis la mort de Khomeini

    Après la mort de Khomeini le , l’Assemblée des experts, un corps élu de religieux expérimentés, choisit le président sortant, l’ayatollah Ali Khamenei, comme Guide Suprême.

    Pendant la Guerre du Golfe en 1991, le pays reste neutre, limitant son action à la condamnation des États-Unis et permettant à l’aviation irakienne de se poser en Iran et aux réfugiés irakiens de pénétrer son territoire.

    Le président Hachemi Rafsandjani est réélu en 1993 avec une majorité plus faible ; certains observateurs occidentaux attribuèrent ce score réduit au désenchantement dû à une économie mal en point[61]. Mohammad Khatami, religieux modéré, succède à Rafsandjani en 1997. Celui-ci doit mener le pays entre les exigences d’un gouvernement cherchant les réformes et une libéralisation modérée, et un clergé très conservateur[62]. Cette faille atteint son paroxysme en juillet 1999, où des protestations massives contre le gouvernement ont lieu dans les rues de Téhéran. Les manifestations durent plus d’une semaine avant que la police et les forces gouvernementales ne dispersent la foule.

    Khatami est réélu en juin 2001 et, après cela, les éléments conservateurs du gouvernement iranien œuvrent pour déstabiliser le mouvement réformateur, bannissant les journaux libéraux et disqualifiant les candidats aux élections parlementaires[63]. Cette mainmise sur l’opposition, combinée avec l’échec de Khatami à réformer le gouvernement, cause une apathie grandissante parmi la jeunesse.

    Le maire ultra-conservateur de Téhéran, Mahmoud Ahmadinejad est élu président en 2005 dans une élection qui vit la disqualification de plus de 1000 candidats par le Conseil des Gardiens[64]. Son mandat se caractérise par des prises de position publique hostiles à l'égard d'Israël, l'arrêt des négociations sur le nucléaire et de plus grandes tensions avec les pays occidentaux.

    Après l'élection d'Hassan Rohani à la présidence de la République iranienne en juin 2013 et son entrée en fonctions en août, l'Iran fait publiquement part de sa plus grande disposition à trouver un accord sur le nucléaire, alors que les sanctions prises par les pays occidentaux depuis plusieurs années portent leurs fruits. Fin novembre, un accord est trouvé entre Téhéran et le groupe 5 + 1 (États-Unis, Royaume-Uni, France, Chine, Russie + l'Allemagne), qui prévoit notamment que l'Iran n'enrichisse pas d'uranium à plus de 5 % pendant six mois, dilue la moitié de ses stocks actuels, suspende les usines de Natanz, Fordow et Arak sans construire de nouveaux sites d'enrichissement, alors que l'AIEA aura désormais un accès quotidien et sans préavis à Natanz et Fordow. En contrepartie, les Occidentaux s'engagent à suspendre leurs sanctions économiques sur l'industrie, l'automobile, le commerce de l'or ou encore les exportations pétrochimiques, à ne pas essayer d'entraver encore plus la vente du pétrole iranien, en notant que ces levées sont « limitées, temporaires et ciblées » et peuvent à tout moment être annulées en cas de non-respect des engagements iraniens[65],[66].

    Le , un nouvel accord vient conclure les douze années de la crise dite du nucléaire iranien. L'Iran accepte des contrôles de l'AIEA, en échange d'une levée progressive des sanctions économiques[67].

    Frise chronologique

    SeldjoukidesAlavidesGhaznévidesdynastie PahlaviKhwârazm-ShahsIranBouyidesSafavidesSamanidesDynastie KadjarDynastie KadjarTimouridesTimouridesZiyaridesMannéensAfcharidesTahiridesParthieMèdesPériode proto-élamitePériode proto-élamiteMuzaffaridesConquête Islamique de l'IranConquête Islamique de l'IranAchéménidescivilisation de JiroftDynastie ZandDynastie ZandHoulagidesSaffaridesSassanidesSéleucidesÉlamites


    Annexes

    Références

    PD-icon.svg Cet article contient des extraits des Country studies de la Bibliothèque du Congrès américain dont le contenu se trouve dans le domaine public. Il est possible de supprimer cette indication, si le texte reflète le savoir actuel sur ce thème, si les sources sont citées, s'il satisfait aux exigences linguistiques actuelles et s'il ne contient pas de propos qui vont à l'encontre des règles de neutralité de Wikipédia.

    1. a et b (en) Ezzat O. Negahban, « Ḡār (cave) », dans Encyclopædia Iranica (lire en ligne)
    2. « History of Art in Iran », Encyclopædia Iranica (consulté le 1/10/2006)
    3. P. Damerow et R. K. Englund, The Proto-Elamite Texts from Tepe Yahya, Cambridge, 1989.
    4. (en) François Vallat, Elizabeth Carter, R. K. Englund, Mirjo Salvini, Françoise Grillot-Susini, Sylvie Lackenbacher, « Elam », dans Encyclopædia Iranica (lire en ligne)
    5. (en) D. T. Potts, The Archaeology of Elam: Formation and Transformation of an Ancient Iranian State, Cambridge University Press, 2004
    6. (en) M. Dandamayev et I. Medvedskaya, « Media », dans Encyclopædia Iranica (lire en ligne)
    7. (en) Inscription de Darius à Behistun, Old Persian texts (consulté le 2 octobre 2006)
    8. (en) Amélie Kuhrt « The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy » in Journal for the Study of the Old Testament no 25, 1983, p. 83-97
    9. a et b (en) Seleucids, Jona Lendering (consulté le 3/10/2006)
    10. Arrien, Anabase 3.28 ou Quintus Curtius, 8.1.8
    11. (de) K. Schippmann, Grundzüge der parthischen Geschichte, Darmstadt, 1980, pp. 15ff.
    12. « Arsacids », C. Toumanoff, Encyclopædia Iranica.
    13. Z. Rubin, « The reforms of Khusro Anushirwan, » in Cameron, 1995, p. 227-97
    14. Article « Sassanian Dynasty », A. Shapur Shahbazi, Encyclopædia Iranica, mars 2005.
    15. Pirooz in China: Defeated Persian army takes refuge, Frank Wong, The Circle of Ancient Iranian Studies, 11 août 2000. (consulté le 2 octobre 2006)
    16. Durant.
    17. (en) Transoxiana 04: Sassanides en Afrique
    18. Sarfaraz, p. 329–330
    19. (en) Iransaga: L’art des Sassanides
    20. Zarinkoob, p. 305.
    21. (en) « Abbassid Caliphate, C. E. Bosworth, Encyclopædia Iranica (consulté le 1/10/2006)
    22. Selon l'historien Jean-Paul Roux, les Samanides ont fait preuve d'un fort anti-arabisme, les poussant même à faire lire le Coran en langue vernaculaire dans les mosquées.
    23. « Ghaznavids », C.E. Bosworth Encyclopædia Iranica (consulté le 2/10/2006)
    24. (fr) Les grands Seldjoukides, Jean-Paul Roux, mai 2002, clio.fr (consulté le 2/10/2006)
    25. « Mongols », Peter Jackson, novembre 2002, Encyclopædia Iranica
    26. Article « Hulāgu (Hülegü) Khan », Reuven Amitai, Encyclopædia Iranica
    27. « Mahmud Ghazan Khan », R. Amitai-Preiss Encyclopædia Iranica
    28. « Bien que turcophones, les Safavides étaient très probablement d'origine kurde ; les informations fiables manquent dans ce domaine car, une fois leur pouvoir consolidé en Perse, les Safavides ont délibérément falsifié les témoignages ayant trait à leurs origines ». C. E. Bosworth, Les dynasties musulmanes, Paris : Actes Sud, 1996, p. 228
    29. (en) Article « Çaldiran », Michael J. McCaffrey, Encyclopædia Iranica
    30. (en) « Afsharids », J.R. Perry, Encyclopædia Iranica (consulté le 1/10/2006)
    31. Ann K. S. Lambton, Country Studies Iran U.S Library of Congress
    32. a b c d e f et g Yann Richard. « La constitution de la république islamique d'Iran et l'État-nation », Revue du monde musulman et de la Méditerranée, 1993, vol. 68, no 1, p. 151-161.
    33. (en) Parviz Amouzegar, The Influence of Kemalism on Reza Shah's Reforms, J. Reg. Cult. Inst. 7 (1974): 31-38
    34. JB Duroselle, André Kaspi, Histoire des Relations Internationales de 1945 à nos jours (tome 2), p. 44-45, 2001, Armand Collin
    35. JB Duroselle, André Kaspi, Histoire des Relations Internationales de 1945 à nos jours (tome 2), p. 45-46, 2001, Armand Collin
    36. (en) « Dangerous Road? », Time Magazine, 8 septembre 1947 (consulté le 2 octobre 2006)
    37. (en) « Overthrow of Premier Mossadeq of Iran, November 1952-August 1953 » CIA Clandestine Service History, mars 1954, Dr Donald Wilber. (Documents d'archives de la CIA)
    38. Obama admits US involvement in Iran coup in 1953
    39. (en) « The Baghdad-less Pact », Time Magazine, 19 oct. 1959 (consulté le 2/10/2006)
    40. (fa) Biographie des personnalités politiques et militaires de l'Iran contemporain, Bagher Agheli, vol. 3, p. 1548, Téhéran, 2001
    41. [PDF] (en) Biographie de l'Imam Khomeini, Hamid Algar, The Virtual Vendee
    42. Mémoires, Farah Pahlavi, XO éditions, Paris, 2003, 428 p. (ISBN 2-84563-065-4)
    43. (en) [PDF] Khomeini's incorporation of the iranian Military, Mark Roberts, Mac Nair Paper no 48, National Defense University, janvier 1996 p. 2
    44. (en) « Deterring Iran 1968 - 1971: The Royal Navy, Iran and the disputed Gulf Islands », Richard Mobley, Naval War College Review, Automne 2003, vol. LVI, no 4 p. 107 - 117
    45. (en) [PDF] The Social Origins of the Iran-Iraq War, Thom Workman, Centre for International and Strategic Studies, York University, mars 1991, p. 6
    46. (en) « Iran: Arms and the Shah », RESEARCH STUDY RNAS-2, US. Department of State, 28/01/1972 (consulté le 2/10/2006)
    47. (en) [PDF] Mémo de Henry Kissinger, Archives de la Maison blanche, 16/04/1970 (consulté le 2/10/2006)
    48. (en) The Story of the revolution, BBC, (consulté le 25 août 2006)
    49. (en) The Iranian Revolution, Frank Smitha, 1998
    50. (en) « Ideology, culture, and ambiguity: The revolutionary process in Iran », Gene Burns, Springer Netherlands, vol. 25, no 3 / juin 1996. ISSN 0304-2421
    51. (en) Iran after the victory of 1979's Revolution, Iran Chamber (consulté le 25/08/2006)
    52. (en) « The Man who would be President », Time Magazine, 21/07/1980 (consulté le 2/10/2006)
    53. (en) « The hostage-takers' second act », Bill Berkeley et Nahid Siamdoust, Columbia Journalism Review, novembre-décembre 2004 (consulté le 10/09/2006)
    54. (en) « Lurching Bloodily Onward », William E. Smith, Time Magazine, 13/07/1981. (consulté le 2/10/2006)
    55. (en) Saudi Arabia Country profile, Stockholm International Peace Research Institute, juillet 2004 (consulté le 4 octobre 2006)
    56. (en) Summary Report; An Estimate of the Economic Damages of the Imposed War of Iraq Against Iran.Islamic Republic of Iran. Plan and Budget Organization. Téhéran: Socio-economic Documents and Publications Center, 1983. 360 p. / DS 318.85 S85 1983
    57. Iran's strategic intentions and capabilities, éd. Patrick Clawson, National Defense University, Mac Nair Paper 29, p. 196
    58. Résolution 598 et cessez-le-feu. S-0347-0012-10 Nations unies, Bureau des affaires politiques spéciales,
    59. (en) Kurds kills 4 Iranian Police, Persian Journal, 9/08/2005
    60. (en) Country Studies Iran, US Library of Congress
    61. « Iran's Tortuous path toward "Islamic liberalism" », Ahmad Ashraf et Ali Banuazizi, International Journal of Politics, Culture and Society, vol. 15, no 2, hiver 2001, p. 251-252
    62. (en) [PDF] [1] « Deciphering Iran: The Political Evolution of the Islamic Republic and U.S. Foreign Policy After September 11 », Bahram Rajaee, Comparative Studies of South Asia, Africa and the Middle East, 24:1, 2004, p. 163
    63. Making sense of contemporary Iranian politics, Farideh Fahri, University of Hawa'i, p. 3
    64. Iranian Presidential election 2005, Fondation Heinrich-Böll, Berlin, 2005, p. 3
    65. Isabelle Lasserre, « Un accord historique freine le nucléaire iranien », in Le Figaro, lundi 25 novembre 2013, page 6.
    66. « Les principaux points de l'accord », in Le Figaro, lundi 25 novembre 2013, page 6.
    67. « Accord historique sur le nucléaire iranien », sur Le Monde interactif, (consulté le 14 juillet 2015)

    Bibliographie

    • (fr) Pierre Briant, Histoire de l’empire Perse, Fayard, Paris, 2003, 1247 p. (ISBN 2-213-59667-0)
    • (fr) Pierre Huyse, La Perse antique, Éditions Les Belles Lettres, Paris, 2005, 298 p. (ISBN 2-251-41031-7)
    • (fr) Jean-Paul Roux, Histoire de l'Iran et des Iraniens : Des origines à nos jours, Fayard, Paris, 2006, (ISBN 978-2286020316)
    • (en) John H. Lorentz, Historical Dictionary of Iran, Scarecrow Press, Lanham Md, 2006 (2e éd.), 552 p. (ISBN 978-0-8108-5330-0)
    • (en) Elton L. Daniel, The History of Iran, Greenwood Press, 2001. (ISBN 0313307318)
    • (en) Will Durant, « The Age Of Faith », The Story of Civilization, Vol. 4
    • I. M. Oranskij, Les Langues Iraniennes, Librairie C. Klincksieck, Paris, 1977, p. 71-76. (ISBN 2-252-01991-3).
    • (en) George Rawlinson, The Seventh Monarchy: History of the Sassanian or New Persian Empire, Longmans, Londres, 1876.
    • (fa) Ali Akbar Sarfaraz et Bahman Firuzmandi, Mad, Hakhamanishi, Ashkani, Sasani, Marlik, 1996. (ISBN 964-90495-1-7)
    • (fa) Abdolhossein Zarinkoub, Ruzgaran: tarikh-i Iran az aghz ta saqut saltnat Pahlvi, Sukhan, 1999. (ISBN 964-6961-11-8)
    • (en) History of Civilizations of Central Asia (I). Editors: A. H. Dani, V. M. Mason. Unesco Publishing, 1992. p. 29-126. (ISBN 92-3-102719-0)
    • (en) Amelie Kuhrt et Susan Sherwin-White, From Samarkhand to Sardis. A new approach to the Seleucid empire, Univ of California Press, Los Angeles, 1993, (ISBN 0-520-08183-8)
    • (en) The Cambridge History of Iran, J. A. Boyle, Cambridge University Press, 1968, 778 p. (ISBN 052106936X).
    • (en) Iran: Political Diaries 1881-1965, Norman Ross Publishing Inc., New York, 1997. 14 volumes.
    • (en) Defying the Iranian revolution : from a minister to the Shah to a leader of resistance, Manouchehr Ganji, Praeger, Londres, 2002, (ISBN 0-275-97187-2)
    • Helen Loveday et Frédéric Garouste, Iran, 7e édition revue et augmentée, Olizane, coll. « Guides olizane découverte », (ISBN 978-2880864309)
    • Houchang Nahavandi et Yves Bomati, Les grandes figures de l'Iran, Perrin, (ISBN 978-2262047320)
    • Delphine Minoui, Je vous écris de Téhéran, Seuil, coll. « DOCUMENTS (H.C) », (ISBN 978-2021223576)
    • Anna Vanzan et Christine Favart, Les perses - Trésors d'une civilisation ancienne, White Star, coll. « TRESORS CIV ANC », (ISBN 978-8861124431)
    • Eschyle, Les Perses - PREPAS SCIENTIFIQUES 2015, Paris, Flammarion, coll. « GF Prépas Scientifiques », (ISBN 978-2081336681)

    Pour aller plus loin

    Sur les autres projets Wikimedia :

    Articles connexes

    Voir l’article annexe : 1951 en Iran.


    Histoire
    Le Devin prédit l'avenir (Kamal-ol-molk, 1892), musée de Sadabad de Téhéran: exemple de vêtements au tournant du XIXe siècle et du XXe siècle.
    Société
    Jeune Persane par Robert Ker Porter (1818).
    Arts et artisanat
    Musiciens dans la peinture, palais de Chehel Sotoun à Ispahan, du XVIIe siècle.
    Sites archéologiques
    Cet article est reconnu comme « article de qualité » depuis sa version du 3 novembre 2006 (comparer avec la version actuelle).
    Pour toute information complémentaire, consulter sa page de discussion et le vote l'ayant promu.
    La version du 3 novembre 2006 de cet article a été reconnue comme « article de qualité », c'est-à-dire qu'elle répond à des critères de qualité concernant le style, la clarté, la pertinence, la citation des sources et l'illustration.