برهان صدیقین

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish

برهان صدیقین از برهان‌های اثبات وجود خدا و جزو برهان‌های وجودی است که بواسطه بهره‌گیری از مفهوم اصالت وجود، وجود خدا را اثبات می‌کند و به‌گفته علامه طباطبایی معتبرترین و قوی‌ترین برهان برای رسیدن به خداست.[۱][۲] در فلسفه اسلامی، این تقریرها مشهور هستند به این که تنها براهین از میان برهان‌های اثبات وجود خدایند که وجود خدا را با خود خدا و بدون واسطه اثبات می‌کنند. مفسرین برخی آیات قرآن را اشاره به این برهان می‌دانند: «آیا پروردگار تو که بر هر چیز گواه است خودش بس نیست؟»[۳]

ملاصدرا واضع اصلی مفهوم اصالت وجود است، و به استناد آن دربارهٔ برهان صدیقین می‌گوید:

اگر حکمای الهی وجود عالم محسوس را هم مشاهده نکرده بودند، اعتقاد آنان در مورد وجود خدا و صفات و کلیات افعال او غیر از این اعتقادی که اکنون دارند نبود.[۴]

برهان وجودی سهروردی[ویرایش]

شهاب الدین سهروردی

در تقریر سهروردی سخن از مراتب نور است. نور مراتبی دارد. به گونه‌ای که انوار عارض، محتاج به نور قائم بالذات هستند. تقریر سهروردی در حقیقت پلی میان براهین وجودی بر مبنای امکان وجود و براهین وجودی بر مبنای اصالت وجود است.

برهان وجودی ملاصدرا[ویرایش]

مقدمات[ویرایش]

  1. اصالت وجود؛ یعنی آنچه که تحقق و اصالت دارد، حقیقت وجود است، نه ماهیت. ماهیات موجودات بالعرض و مجازی هستند.[۵]
  2. وحدت وجود؛ به این معنا که حقیقتِ وجود کثرت بردار نیست و وجود یک واقعیت است، امّا دارای مراتبی مثل نور است که شدت و ضعف دارد، اما همه‌اش نور است.
  3. حقیقت وجود عدم بردار نیست. موجود از آن جهت که موجود است، دیگر معدوم نیست و معدوم نمی‌شود.
  4. حقیقت وجود مساوی با کمال است و هیچ نقصی در حقیقت وجود نیست و اگر در مواردی نقصی پدیدار می‌شود، از عدم ناشی می‌شود، مثلاً بیماری در انسان ناشی از عدم است و این نقص مربوط به وجود از آن جهت که وجود است، نیست. انسان چون سالم نیست، بیمار و نقص است و سالم نبودن عدمی است.

نتیجه این که حقیقت هستی موجود و عدم بر آن محال است و این حقیقت وجود مشروط به هیچ شرطی نیست، چون که هستی است، موجود است و هیچ علت و ملاکی نمی‌خواهد. خدا که مصداق تمام هستی و عین وجود است، موجود است و هیچ دلیل و علتی بر وجودش نمی‌خواهد؛ بنابراین احتیاج به علت یا عللی نیست و دور و تسلسل لازم نمی‌آید. یعنی حقیقت هستی در ذات خود مساوی است با ذات خدا.

تقریر محمدحسین طباطبایی[ویرایش]

محمدحسین طباطبایی

علامه طباطبایی در نهایةالحکمة چند تقریر از این برهان اقامه می‌کند. تقریر بر اساس «اصالت وجود» ((به عربی: أصالة الوجود)):

واقعیت هستی که در ثبوت وی هیچ شک نداریم، هرگز نفی نمی‌پذیرد و نابودی برنمی‌دارد. به عبارت دیگر:

واقعیت هستی بی هیچ قید و شرط واقعیت هستی است و با هیچ قید و شرطی لاواقعیت نمی‌شود و چون جهان گذران و هر جزء از اجزاء جهان نفی را می‌پذیرد، پس عین همان واقعیت نفی ناپذیر نیست. بلکه با آن واقعیت، واقعیت دار و بی آن از هستی بهره‌ای نداشته و منفی است. البته نه به این معنی که واقعیت با اشیاء یکی شود یا در آن‌ها نفوذ یا حلول کند یا پاره‌هایی از واقعیت جدا شده و به اشیاء بپیوندد، بلکه مانند نور که اجسام تاریک با وی روشن و بی وی تاریک می‌باشند؛ و در عین حال همین مثال نور در بیان مقصود خالی از قصور نیست؛ و به عبارت دیگر:او خودش عین واقعیت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعیت دار و بی او هیچ و پوچ می‌باشد. نتیجه این که جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودی خود و واقعیت دار بودن خود تکیه به یک واقعیتی دارند که عین واقعیت و به خودی خود واقعیت است.[۶]

نقدی بر تقریر محمدحسین طباطبایی از برهان صدّیقین[ویرایش]

نقدی که بر تقریر محمدحسین طباطبایی می‌توان وارد ساخت، از دو راه قابل طرح می‌باشد: نخست از طریق شناخت شناسانه به انضمام جنبه علم النفسی معرفت؛ و دوم جنبه منطقی و اکتشافی محض.

  • نقد شناخت شناسانه:

توضیح این نقد آن است که اگر این برهان بیانگر رابطه بین موجود درّاک و اذعان به واقعیت باشد، بیان ذات واقع و نفس الامر خودی خود نیست. با این توضیح، تقریر برهان این گونه خواهد بود که ما وقتی در مقابل واقع قرار گرفتیم، به آن اذعان می‌کنیم. عقل ما به نفس الامریّت واقع اعتراف دارد. از سوی دیگر، «واقع»، اعم از «وجود و عدم» می‌باشد. پس اگر «وجود» در برابر ادراک قرار گیرد، اذغان به تحقق این «وجود»، واقعاً حاصل می‌گردد. این «واقعاً» عبارت است از: شناخت ما نسبت به آن؛ به این معنا که شناخت ما تصدیق کند که وجود، واقعی است و به عنوان «وجود» تحقق دارد و به عنوان «نقیض عدم» نیز وجود دارد؛ چنان‌که اگر «عدم» در مقابل ادراک قرار گیرد، باز اذعان به «واقعیت عدم» حاصل می‌شود. این، واقعیت حاکی از وجود برای عدم نیست، وگرنه منجر به تناقض می‌شود، بلکه حاکی از آن است که عدم به عنوان «نقیض وجود» واقعیت دارد؛ ولی واقعیت هرچیز به حسب همان چیز است؛ واقعیت بطلان، همان بطلان است. واقعیت عدم، همان تقرّر عدم است؛ چنان‌که واقعیت وجود، تقرّر وجود است. این برهان بیش از این را ثابت نمی‌کند. پس تصدیق به واقعیت عبارت است از: رابطه «شناخت» با «واقعیات وجودی و عدمی» که کاشف از حکم این واقعیت «فی نفسه» می‌باشد. پس از بیان برهان، روشن می‌شود که «واقعیت» مورد بحث به نحو اعم از هستی و نیستی، ضرورت دارد.

  • نقد از طریق جنبه منطقی و اکتشافاتی محض

سلب واقعیت به‌طور مطلق، امکان ندارد. این قضیه، صحیح است؛ چرا که فرض انتفای مطلق واقعیت، بر تناقض اشتمال دارد؛ چون انتفای واقعیت خود یک واقعیت است و مصداق بالذات، بلکه فرد بالذات واقعیت است. اما واقعیت ملحوظ در قضیه مذکور، اعم از وجود و عدم می‌باشد. از این رو، منظور از «ضرورت منطقی مطلق واقعیت»، تنها ضرورت واقعیت به معنای اعم از انتفا و ثبوت می‌باشد؛ چون همان گونه که وجود یک واقعیت است. عدم نیز یک واقعیت است. واقعیت «عدم» عبارت است از: تقرّر عدم به عنوان نقیض واقعیت وجود؛ به گونه‌ای که عدم منطقا در حیّزی از وجود تقرّر می‌یابد که اگر عدم نبود، وجود در آن حیّز تحقق می‌داشت. از این رو، هر یک از دو نقیض مورد فرض قرار گیرند. واقعیت ضروری، در حیّز اعم خود باقی است و از ضرورت داشتن آن به معنای اعم، تحقق سنخ وجودی، که نقیض عدم است، لازم نمی‌آید؛ چون وجود به عنوان نقیض عدم، اخص از مطلق واقعیت است که اعم از وجود و عدم است، و از ضرورت اعم، ضرورت اخص استنتاج نمی‌شود. حاصل اینکه برهانِ «از طریق واقعیت» به دلیل اعمیّت آن از وجود و عدم، تمام نیست و اگر تمام بود، واجب از طریق ضرورت منطقی محض اثبات می‌شد.[۷]

تقریر عبدالرسول عبودیت[ویرایش]

توضیح این تقریر، مستلزم تبیین دقیق تشکیک وجود است که بحثی به نسبت دقیق و طولانی است و توصیف دقیق این برهان به درازا می‌کشد؛ بنابراین در اینجا فقط شکل تحلیلی مختصر برهان را می‌آوریم.

  1. در خارج واقعیتی هست (بدیهی).
  2. واقعیت خارجی متکثر است (بدیهی).
  3. در خارج واقعیت‌هایی هست (از ۱ و ۲).
  4. هر واقعیت خارجی، وجود است و جز وجود چیزی در خارج نیست (اصالت وجود).
  5. در خارج جز وجودهای متکثر چیزی نیست (از ۳ و ۴).
  6. همه وجودها از یک سنخ حقیقت اند؛ به بیان دیگر، همه وجودها حقیقت یگانه‌ای دارند (تشکیک وجود).
  7. در خارج از حقیقت یگانه وجود؛ کثرتی حاصل شده‌است (از ۵ و ۶).
  8. ممکن نیست از حقیقت یگانه وجود، کثرتی حاصل شود، مگر این که ما به الاشتراک و ما به الامتیاز همه وجودها از سنخ همان حقیقت یگانه وجود باشند (بدیهی).
  9. ممکن نیست ما به الامتیاز و ما به الاشتراک وجودهای متکثر همه از سنخ حقیقت یگانه وجود باشند، مگر این که برای این حقیقت بتوان درجه‌های متکثری از کمال و نقص فرض کرد (با تحلیل معنای کمال و نقص نسبی).
  10. ممکن نیست درجات متکثری از نقص و کمال را در حقیقت یگانه وجود، مگر با فرض سلسله علی-معلولی مترتبی از وجودها که در آن، هر وجود ناقص تری را تنها وجود کامل تر پیشین تصویر می‌کند. به چنین سلسله‌ای «سلسله تشکیکی» می‌گوییم.
  11. ممکن نیست از حقیقت یگانه وجود کثرتی حاصل شود، مگر با فرض سلسله تشکیکی وجود (از ۸ و ۹ و ۱۰).
  12. سلسله تشکیکی وجود بدون حلقه‌ای نخستین که شامل وجود بی‌نهایت است قابل فرض نیست.
  13. ممکن نیست از حقیقت یگانه وجود، کثرتی حاصل شود، مگر این که وجود بی‌نهایت موجود فرض شود (از ۱۱ و ۱۲).
  14. وجود بی‌نهایت موجود است (از ۷ و ۱۳).

نتیجه:خداوند موجود است. در این برهان، گزاره‌های ۴ و ۶ و ۱۰ و ۱۲ باید اثبات شود.[۸]

در آیات[ویرایش]

منقولاتی که برهان‌های اقامه شده برپایه آن‌ها بوده‌است:

  • «ما آیات و نشانه‌های خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان روشن می‌کنیم تا برآن‌ها آشکار شود که او حق است، آیا پروردگارت، خود دلیل و گواه کامل و کافی بر هر چیزی نیست؟»[۹]
  • «شهد الله انه لا اله الا هو»: «خداوند [که حقیقةالوجود است، خودش] به یکتایی خود گواهی می‌دهد.»[۱۰]
  • «هو الاول والآخر والظاهر والباطن»: «اول و آخر هستی و پیدا و نهان وجود خدا است.»[۱۱]

پیوند به بیرون[ویرایش]

برهان صدیقین درباره شناخت خداوند چیست؟

پانویس[ویرایش]

  1. علامه طباطبایی، «المرحلة الثانیة: الفصل الأول: فی إثبات الوجود الواجبی»، نهایة الحکمة (به عربی)، ص. ص ۲۶۸
  2. محمدتقی مصباح یزدی (۱۳۷۸آموزش فلسفهج ۲، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، ص. ص ۳۶۷
  3. فصلت:53
  4. صدر المتألهین، شرح الهدایه الأثیریه، ص ۲۸۳.
  5. ر. ک. محمدتقی مصباح یزدی، «اصالت وجود»، آموزش فلسفه (۱)، سازمان تبلیغات اسلامی.
  6. علامه طباطبایی، اصول فلسفه و روش رئالیسم (با پاورقی مرتضی مطهری)، جلد پنجم، صفحهٔ ۸۹.
  7. «تقریرات گوناگون از دیدگاه فلسفه مشاء، اشراق، عرفاً و حکمت متعالیه به ضمیمه تقریرات نوین فلاسفه معاصر». پایگاه حوزه.
  8. تقریری از برهان صدیقین صدرایی
  9. فصلت:۵۳
  10. آل عمران:۱۸
  11. حدید:۳

Seddiqin Argument (Persian: برهان صدیقین‎) or the argument of the righteous is an argument for the existence of God in Islamic philosophy. This argument was explained by Islamic philosophers such as Avicenna, Mulla Sadra and Muhammad Husayn Tabataba'i.[1]

The name of Seddiqin

Seddiqin means the argument of the sincere men or truthful ones.[2] Seddiqin refers to those who are just only argue for the God's existence through God. In other words, in this argument, the existence of God argued through only the existence. According to Legenhausen the Seddiqin is a synonym of "sincere" and an antonym of "hypocritical". The word "Seddiqin" is a sighah mubalighah in Arabic grammar which shows extra attribution. Consequently, Seddiqin means those who are extremist in faith and belief.[3]

Historical views

The Seddiqin counted as one of the lasting and permanent argument in Islamic philosophy for the existence of God. This argument also posed by most of Islamic philosophers in different explanation to justify the Necessity Being.It seems that one who first presented the argument is Avicenna. after him, many of Islamic philosophers try to show other explanation of the Seddiqin argument.[4]

Avicenna's Argument

Avicenna detailed the argument for the existence of God in three books namely Al-ShifaThe Book of Healing and Al-Nejat and Al-isharat wa al-tanbihat.[5] it seems that for the first time applied the argument of Seddiqin. According to Muhammad Legenhausen little pay attention to Avicenna's proof of sincere.[6]Avicenna described the argument as seddiqin( Borhane seddiqin) because this argumentation applies by those who are truthful. According to Avicenna, those who are truthful persons, their argument is pure truth while there is no symbols of untruthfulness in their argumentation. In other words, Seddiqin witness to existence of God and truth just only by one argument which is the essence of Truth and God. Avicenna refers to the argument as follows:

Consider how our statements in proving the First-almighty and His unity and his acquittance from all deficiencies did not anything other than existence itself; and there is no need to consider his creatures and acts. Also they are, also, some reasons for His existence, but this kind of demonstration is a stronger one and a higher position. This means when we survey the mode of existence we consider that existence in so far as it is existence, witness to the existence of God, then it witness to other beings.

— Avicenna, Ayatollahi Hamidreza, the existence of God

Also Avicenna quotes the Quran to support the argumentation:" Is it not sufficient as regards your Lord that he is witness over all things"(surah 41, verse 53).[7]

Avicenna focuses on the view that God is a necessary being in itself.[8] This argument is based on contingency. The claim of Avicenna is that we can establish the existence of God directly by consideration of his existence itself. In other words in the proof of sincere, Avicenna tries to reach the existence of God just through an analysis of existence itself along with the supposition that God is the necessary existent. According to him, if we reflect on any things generally and consider only to its existence, then the existence is either necessary or not. If the existence is necessary then it is God-Avicenna call it (al-Wajib al-wujud) and if the existent is not necessary then it is impossible or contingent. It is not impossible because we assume that it is something therefore it must be contingent. In fact, if we consider the existence of existent alone then it is either the necessary or contingent. The contingent, in respect to its existence, needed ab alio or something which brings it into existence. The preponderant itself is necessary or contingent. If it is necessary, then it is God. If it is contingent, then it is in need of a transcendent cause. The series of these transcendent causes themselves are finite or infinite. The finite series finally arrives to God since that the last member doesn't need to any cause and therefore itself is by definition the Necessary Existent. If the series would be infinite then series as a whole needed to its components in its existence and therefore is contingent.[9]

Shihab al-Din Yahya Suhrawardi’s Argumant

Suhrawardi, founder of illuminatinism, also referred to the seddiqin. its version is important for two reasons. first that he introduce mystical ideas into the argument. secondly mulla Sadra Shirazi known himself closer to Suhrawardi rather than Avicenna.[10] Suhrawardi has its terminology for the argument. For instance he used word the lights of light in place of God or necessary being. He used rich for necessary being and poor for contingent being. His argument in his collected works are as follows:

If immaterial light were poor in its essence, then its need would not be for a dusky dead substance, for it would not be proper that the more noble and complete should be founded on that which is not in that direction [toward nobility], and how could the dusky benefit the light? So, if the immaterial light is needy in its occurrence, then there should be for it a supporting light. Then the ordered supporting lights will not go on to an infinite regress, as you know from the proof for the necessity of an end for things ordered into collections. So, there must be an end to the supporting lights, and their accidents and barzakh [mediation] and shapes are [directed] to a light beyond which is no further light, and that is the Light of Lights, the Comprehensive Light, the Self-Subsistent Light, the Sacred Light, the most Magnificent and Lofty of Lights, and this is the Almighty Light, and this is the absolutely needless, for no other thing is beyond it

— Shihab al-Din Yahya Suhrawardi, " Majmu’ah musannifat shaykh ishraq " (1957-1960), Henty Corbin,the collected works of Sheykh Eshraq.1977, Vol. 2, p. 121

Of course the above argument depends upon the impossibility of an infinite regress but in other books he presents as argument in which there is no need to the supposition of infinite regress. This argument is as follows:

And also by another route: A thing does not require its own nonexistence, otherwise it would not occur. The Light of Lights is a unity; in itself it has no conditions. All else is subject to it. Since it has no condition and no opposite, there is nothing which can void it, so it is self-sufficient and everlasting. And the Light of Lights is not attached to any sort of shape, whether luminous or dark, and attributes are not possible for it in any aspect

— Shihab al-Din Yahya Suhrawardi, " Majmu’ah musannifat shaykh ishraq " (1957-1960), Henty Corbin,the collected works of Sheykh Eshraq.1977, Vol. 2, 122-123

This argument has closed relation with metaphor of light. According to surawardi, if we suppose that existence is contingent then if the regress of infinite be impossible, consequently there is to be a first.[11]

Mulla Sadra' Argument

Mulla Sadra explained the proof of sincere in a way that his explanation has some differentiation not only with Avicenna's version but also with Suhrevardi's . This differentiation with Avicenna differs in the argument of the existence as an existent. In other words, he begins his argument with an existent in the world until he reached to the necessary existent. Mulla Sadra also rejects Suhrawardi’s statement of the argument from contingency.[12]

And it is stated that existence, as was mentioned before, is a single, simple, objective reality (haqiqah ‘ayniyah). There is no difference in the essences (dhat) of its individuals, but only in perfection and imperfection and in intensity and weakness, or in other matters [not related to existence itself], for example, that between the whatnesses (mahiyyah) of the same species. The ultimate perfection for which there is nothing greater is that which does not depend on anything else, and nothing greater than it can be imagined, for all imperfect things are dependent on others, and are in need of the more complete. It has become clear that the complete is prior to the imperfect, and activity is prior to potentiality. Existence is prior to nothingness. It has also been made clear that the completion of a thing is that very thing with an addition. Therefore, existence is either independent of others or essentially (li dhat) in need of others.

The First is the Necessary Existent, which is Pure Existence than which nothing is more complete, and It is unmixed with non-existence and imperfection. The second is other than this, but is Its actions and effects, which rest upon nothing but It. And, as was mentioned, the reality (haqiqah) of existence has no deficiency, and if any imperfection occurs in it, it is only due to its being an effect, and this is because the effect cannot be of an equal degree to the existence of its cause. So, if existence were not something made (maj‘ul), dominated by that which brings it into existence and brings it about (as according to what it requires), it would not be imaginable that it should have any sort of imperfections. For the reality of existence, as you know, is simple. It is unlimited, not determinate, except for pure activity and occurrence, otherwise there would be mixture in it or it would have some essence other than existence in it.

We have also mentioned that if existence is an effect, then it is in itself something which is made by a making which is simple, and its essence (dhat) in itself is in need (muftaqra) of a maker (ja‘il), and it relies in its substance and essence (dhat) on its maker. Thus, it has been proven and made clear that existence is either complete reality (haqiqah) necessary in its ipseity (huwiyah), or it is essentially (dhatan) in need of it [i.e. that which is necessary in itself], substantially (jawhariyah) relying on it. According to each of these alternatives it has been proven and demonstrated that the existence of the Necessary Existent is in its ipseity needless of any other. This is what we intended. And know that this argument is extremely firm and strong, and its source is near to the way of the Illuminationists, which is based on the principle of light.

— Sadr al-Din Muhammad Shirazi, " al-Hikmat al-muta’allihiyah fi al-asfar al-’arbah " (Qom: Mustafavi, 1386/1966), Legenhausen, 2004, p. 10

See also

References

  1. ^ http://www.mullasadra.org/new_site/english/Paper%20Bank/Knowledge%20of%20GOD/Ayatullahi.htm
  2. ^ (Ayatollahi, 2005 & p.94)
  3. ^ The Proof of the Sincere,Hajj Muhammad Legenhausen,p.2,2004
  4. ^ http://lib.eshia.ir/46372/1/12
  5. ^ (Ayatollahi, 2005 & p.96)
  6. ^ The Proof of the Sincere, Muhammad Legenhausen,vol:1.issue number 1,The Journal of Islamic Philosophy
  7. ^ (Ayatollahi, 2005 & p.94)
  8. ^ Janssens, Jules L.; De Smet, D. (2002). Avicenna and His Heritage: Acts of the International Colloquium Leuven-Louvain-la-Neuve, September 8-September 11, 1999. ISBN 9789058672094.
  9. ^ The Proof of the Sincere, Muhammad Legenhausen,vol:1.issue number 1,p.2-3The Journal of Islamic Philosophy
  10. ^ (Hajj Muhammad Legenhausen, 2004 & p.7)
  11. ^ (Hajj Muhammad Legenhausen, 2004 & p.p.7-8)
  12. ^ (Legenhausen, 2004 & p.10)