بحث کاربر:Zahrasadeghipour
کیمیا،خاتون شمس
ابتدا باید گفت که روایات مربوط به زندگی شمس و کیمیا خاتون را در دو ماخذ اصلی می توان یافت:یکی رساله فریدون بن احمد ،معروف به سپهسالار،و دیگری مناقب العارفین شمس الدین افلاکی. رساله سپهسالار، رساله ای کم حجم است،و بنا به اظهار نویسنده اش خود یکی از یاران نزدیک مولانا بوده و اکثر وقایع را خود شاهد بوده است(رساله سپهسالار،ص 6و33).تمام آنچه که او درباره کیمیا خاتون نقل کرده فقط شش سطر است.و این شش سطر درباره خواستگاری شمس و سپس ازدواج با کیمیا وهم جوار شدن با مولاناست. و دیگر نه از مرگ کیمیا گفته و نه از عشق علاء الدین(فرزند مولانا)به کیمیا، بلکه این مطلب را ظاهرا برای نخستین بار مرحوم گولپینارلی گفت، آن هم فقط در حد یک حدس و گمان و نه بیشتر(زندگی نامه مولانا،ص 148). فقط افلاکی مرگ کیمیا را روایت کرده است که ذیلا به بررسی آن می پردازیم،ا دومین ماخذی که از شمس و کیمیا گزارش داده مناقب العارفین تالیف افلاکی است که حجمش تقریبا هفت برابر رساله سپهسالار است!اوبنا به تصریح خود در سال 754 هجری کتابش را به سرآورده است ،یعنی 110 سال پس از ناپدید شدن شمس. بنابراین او خود نه شمس را دیده بود و نه معاصران شمس را . بلکه روایاتش از شمس غالبا
افسانه آمیز و خرافی است،و طبعا کتابی با این ویژگی،پسند عوام الناس می افتد،نظیر کتاب حسین کرد شبستری و امیر ارسلان رومی که طرفداران زیادی دارد!افلاکی نیز با آنکه ذهنی پندارینه و افسانه ساز داشته با این حال بیش از 9 سطر نتوانسته درباره مرگ کیمیا خاتون بنویسد. و همین 9 سطر نیز معطوف به چگونگی مرگ کیمیا خاتون است. خلاصه مضمون حرف او این است:
روزی کیمیا بدون اجازه شمس همراه جمعی از زنان از جمله جدّه بهاء ولد(فرزند ارشد مولانا) برای گردش به باغی در بیرون قونیه رفته بود و شمس از این موضوع ناراحت شد و چون کیمیا به خانه بازگشت فورا دچار درد گردن شد و سه روز بعد در گذشت ( مناقب العارفین، ج 2 ص 641 ) . ویژگی بارز افلاکی در مناقب العارفین بال و پر دادن به کرامت سازی و خرافه پردازی است . او ذهنی سخت خرافه گرا داشته و در جای جای کتابش به ادنی بهانه ای برای مولانا و شمس کرامت هایی خیالی تراشیده در حالی که نه مولانا و نه شمس هیچکدام کوچکترین ادعای کرامت نداشتند. اما افلاکی تشنه کرامت بافی بود و اگر او به این قلم شیوا و روان به شرح زندگی واقعی مولانا و شمس می پرداخت بزرگترین خدمت را به نسل های بعد از خود کرده بود. چند نمونه از کرامت تراشی های افلاکی : در جایی می گوید شمس از یارانش خربزه خواست، خربزه را فراهم آوردند. او شروع کرد به خوردن خربزه و ضمن خوردن خربزه ،پوست هارا بر سر و کله یارانش می کوفت و از این کوفتن حالت کشف و شهود به آنها دست می داد !(مناقب العارفین ج2 ص 643 ). چنین ذهن متوهم و خیال باره ای مرگ کیمیا خاتون را نیز طوری ترتیب می دهد که کرامتی برای شمس ساخته شود . یعنی چنین القا می کند که از دلگیر شدن شمس ، کیمیای جوان و سالم نا گهان به بستر مرگ افتاد ! افلاکی کرامت های مرگبار دیگری نیز برای شمس نقل میکند : شبی شمس خواست در مسجدی سر کند که خادم با او تندی کرد و شمس نفرینش گرفت خادم همان شب از دنیا رفت ! (همان ص 624) . یا می گوید خرقه درویش در حال سماع به شمس می خورد . شمس دو بار تذکر داد و دفعه سوم نیز تکرار شد و شمس از مجلس ( احتمالا با حالت قهر) خارج شد و آن درویش ناگهان افتاد و مرد !(همان ص 631). باز می گوید شمس آهنگ چنگ شنید . خواست بدان خانه در آید که غلام با شمشیر مانع آمد . و همان لحظه دست غلام فلج شد .غلام دیگر جلو آمد او نیز هکذا ! روز بعدش هم صاحب خانه مرد ! ( همان ، ص 631 ). همانطور که ملاحظه می کنید افلاکی قهرمان خود را عادی نمی خواهد بلکه می خواهد او عجیب و غیر طبیعی باشد ولو آنکه او را به ارابه مرگ و مرگ آفرینی تبدیل کند !و اما از همین گزارش افلاکی، نیز بی اساس بودن حکایتش آشکار می شود . چون افلاکی می گوید کیمیا همراه جده سلطان ولد به باغ رفت .جدّه. کدام جدّه است؟ یا مادر بزرگ پدری سلطان ولد است ویا مادر بزرگ مادری او . مومنه خاتون ( معروف به بی بی علوی ) مادر مولانا بوده و مادر بزرگ سلطان ولد. او سال ها پیش از آنکه کیمیا در نکاح شمس قرار گیرد درگذشته بود .جدّه مادری سلطان ولد یعنی کرّای بزرگ نیز سال های طویل پیش از ورود شمس به قونیه و ازدواج با کیمیا درگذشته بود ! پس با این حساب کیمیا با کدام جدّه سلطان ولد به باغ رفته بود ؟! بنا براین هر ذهن نکته یابی در می یابد که گزارش افلاکی درباره مرگ کیمیا از پایه و اساس ساختگی است . و طبعا اهل تحقیق ، این خرافه های افلاکی را چشم بسته تکرار نمی کنند . آنچه از گفتار شمس به دست می آید شمس با کیمیا به جوانمردی رفتار کرد به رغم علاقه اش به کیمیا با درخواست طلاق از سوی او موافقت کرد و به علاوه مهریه اش را تمام و کمال به او پرداخت نمود (مقالات
شمس ،ص 336 ) ، و آنچه در رمان های رایج آمده هیچ ربطی به مولانا و شمس حقیقی ندارد
در منابع کهن و مآخذ اصلی گزارش چندانی دربارهء شمس تبریزی نیامده است و زندگی او در هاله ای از ابهام قرار دارد و این ابهام تا بدانجا دامن گسترده است که برخی از نقادان ، وجود واقعی شمس را انکار کرده اند و او را مخلوق ذهن مولانا دانسته اند ( البته این نظر بر صواب نیست ) و ما در شگفت ایم که برخی ، این همه جزئیات را پیرامون زندگی شمس از کجا آورده اند ؟!
هنگام اقامت شمس در قونيه، وي مجالس خصوصي خود را با مولوي، صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلپي در حجره مولانا تشكيل مي داد، در اقامتگاه مولانا بود كه شمس مي توانست بدون اجازه به اندرون خانه برود و با كراخاتون همسر دوم مولانا ديدار و صحبت كند يا به مجالس سماع بانوان رفته و در آن جا با كيميا خاتون دختر زيبايي كه از بستگان همسر مولانا كه به ظاهر خدمتكار جوان خانه به شمار مي رفت ديدار نمايد، اين ديدارها كه اغلب كوتاه بود، به تدريج و رفته رفته به عشق تبديل گرديده، كيميا خاتون يك نمونه برگزيده از دختران هوشمند، مهربان و مؤدب و هنرمند زمان به نظر مي رسيد كه معصومانه سعي داشت با خدمتگزاري بي شائبه توجه پدرانه مولانا را به خود جلب كند، اما نمي دانست سيمايش، ادب و تربت خاضعانه اش شمس پرنده را دلباخته خود كرده است، معلوم نگرديد كه آيا كيمياي جوان به عشق كهن سال نظر مساعدي داشته است؟ آيا اين عشق يك طرفه بود؟ احتمالاً هر وقت شمس كيميا را مي ديد نمي توانست از ستايش جمال، كمال، شخصيت و ادب خواني او خودداري كند، مولانا از ستايش گر زيبائي كيميا شادمان بود و به عللي آرزو مي كرد كه كيميا خاتون همسر شمس شود تا به وسيله وي، شمس را از خانه بدوشي و سرگرداني نجات دهد و دهان مخالفان و شايعه پردازان نيز در اثر اين ازدواج براي هميشه بسته شود اما آيا مولانا به انگيزه ها، گرايش ها و نسخ فكر كيميا خاتون آشنا بود و آيا به خوبي مي دانست كه كيميا قادر است در آينده با شمس انس بگيرد و بانويي وفادار و خانه دار شود؟ آيا مولانا آگاه بود كه علاءالدين فرزند كوچكش كه از ديرباز هم بازي كيميا خاتون بود اعمال، رفتار و گفتار و علاقمندي شمس را سفيهانه مي دانست و مايل نبود كه شمس بيش از اين با خانواده مولانا آن هم از طريق اين ازدواج نامناسب نزديك شود! آيا مولانا توجه داشت كه علاءالدين سخت به كيميا خاتون دلباخته است و در برابر زيبايي وي قادر به مقاومت نبود؟ آيا مولوي از آرزوي پنهاني كيميا مطّلع بود؟ احتمالاً دخترك اميدوار بود روزي هماي خوشبختي بر سر او و علاءالدين بنشيند و آن دو باهم ازدواج كنند و همسر مولانا نيز با اين ازدواج موافق بود...
وقتي مولانا از علاقه شمس به كيميا آگاه گرديد به كراخاتون گفت فوراً اقدام كند و كراخاتون نمي دانست در ميان خيل خواستگاران دختر از جمله علاءالدين چه رويه اي را در پيش بگيرد... و چگونه شمس پير را به ديگران ترجيح دهد...
اما دخترك و كراخاتون به خوبي مي دانستند دستور مولانا قاطع است و نمي توان با آن مخالفت كرد بالاخره مراسم عروسي در منزل مولانا برگزار گرديد و طبق پيشنهاد مولوي برابر حجره اش، صفّه اي يا خيمه اي برپا كردند و عروس و داماد را موقتاً آن جا جاي دادند، شمس از ابتداي زناشوئي نسبت به كيميا كه دختركي خوش سيما بود توجهي آميخته با حسادت داشت، نمي خواست جزء خود و مولانا، همسرش را ديگري ببيند و يا بدون اجازه قبلي وي، عروس زيبا با كسي معاشرت داشته باشد. حساسيّت، حسادت و احتمالاً سوءظن نسبت به كيمياي زيبا و كم سن و سال قابل توجه است گزارش سپهسالار درباره چگونگي عروسي كيميا با شمس چنين است:
»... شمس الدين... بعد از مدتي مديد، كيميا نام، دختري را كه پرورده حرم حضرت خداوندگار جلال الدين بود، التماس نمود كه در قيد نكاح آورد. خداوندگار »مولوي« ملتمس ايشان را به خرّمي هر چه تمامتر مبذول فرمودند... »اين عروسي در زمستان اتفاق افتاد«. چون زمستان بود مولانا در تابخانه، در صفّه خرگاهي ترتيب فرمودند كه... شمس الدين آن جا زفاف فرموده، آن زمستان وُثاق ساخت... علاءالدين كه فرزند كوچك مولانا خداوندگار بود، در حُسن و لطافت نازنين جهان، هرگاه كه به دست بوس والد و والده مي آمد، و از صحن صفّه عبور مي فرمود... شمس الدين را غيرت در جوش مي آمد »احتمالاً كيميا از اتاق بيرون مي آمد و با علاءالدين صحبت مي كرد يا سلام و عليكي و السلام« تا چند نوبت... بر سبيل صحبت بر ايشان فرمود:
ـ اي نور ديده هر چند آراسته به آداب ظاهر و باطني، اما بايد كه بعد از اين درين خانه ترددّ به حساب فرمائي!
اين دستور، علاءالدين را دشوار نمود... چون بيرون آمد و به جمعي تقرير كرد، آن جمع فرصت را غنيمت شمردند و گفتند: ـ عجب كاري است... آفاقي »يعني ولگرد ـ بي خانمان« آمده است و در خانه ي خداوندگار درآمده و نور ديده صاحبخانه را در خانه خود نمي گذارد!؟ »از آن روز مخالفان شمس را »آفاقي« مي ناميدند يعني بي خانمان و آواره »براي تحقير« في الجمله همان جمع، هرگاه كه فرصت يافتندي به استخفاف آن حضرت »شمس الدين« مشغول گشتندي و حركاتي كه موجب انفعال باشد، به عمل مي آوردند. شمس الدين مدتي حركات آن جمع را از سر لطف و احسان و كمال حلم، به خداوندگار »مولانا« باز نمي گفت. بعد از مدتي كه از حدّ گذشت، بر سبيل حكايت به خدمت سلطان ولد شمّه اي تقرير فرمود كه: ـ اين نوبت از حركات اين جمع معلوم گردد كه چنان غيبت خواهم كرد كه اثر مرا هيچ آفريده نيابد! و هم در آن مدت ناگاه غيبت فرمود!« عاقبت كيميا كتاب مناقب افلاكي پر از كرامات و خوارق عادات درباره مولاناست، در مقوله مرگ ناگهاني كيميا نوشته است:
افلاكي، علاءالدين فرزند كوچك مولانا را در قتل شمس الدين شريك مي داند و مي نويسد: علاءالدين هم بعد از چندي به كسالت محرقه دار فاني را بدرودگفت! استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب درباره ي غيبت بي بازگشت شمس و عشق وي به كيميا خاتون تعبيري دارد كه براي روشن شدن تراژدي عاشقانه كيميا و علاءالدين جالب و مناسب است در اين جا نقل نمايم: »صحبت كيميا در آغاز به شمس فرصت مي داد تا از استغراق خويش فاصله بگيرد، و در سلوك تعبناك دشوار روح لمحه يي توقف كند!... آغوش زن به او امكان مي داد گه گاه به عالم حميرا يا كلّميني پناه جويد و از عروج نفس گير مع ا... وقت بياسايد، اما عشق اندك اندك كيميا را در نظر وي تجلي نور »ا...« ساخت... خود او يك بار به مولانا گفته بود، به نظرش چنان مي آمد كه خدا به صورت كيميا بر وي مصوّر گشته بود... به هر حال علاقه به كيميا او را كه در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرم آهنگ و دچار وسوسه غيرت و حسادت كرد، علاءالدين محمد كه انس ديرينه خانگي او با كيميا از هر شايبه آلايش منزّه بود آماج اين غيرت و سوءظن عاشقانه شد...در اين ميان مرگي ناگهاني در دنبال مشاجره يي طوفاني كه بين زن و شوهر روي داد به خانه وي راه يافت... از آن پس اقامت در خانه يي كه در آن بعد از سال ها در به دري و آوارگي يك چند در سايه محبت كيميا خاتون به آسايش رسيده بود براي شمس غير ممكن شد... مولانا نيز به وجود وي حاجت نداشت... در مدت يك هفته در احوال خود و مولانا به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد... اگر در قونيه مي ماند و به خاطر كيميا هنوز براي او دلبند و وسوسه انگيز و پرجاذبه بود دل مي بست... براي رهايي از اين بيماري مي بايست از خاطره كيميا و حتي از حرم مولانا و محيط حياط او كه يادآور كيميا بود بگريزد، از اين رو بي آن كه مولانا از خبر كند شبانه قونيه را ترك كرد...«
شمس در قونیه و در منزل مولوی بود که از نادختری وی خواستگاری کرد در این مورد محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب باغ سبز عشق از قول سپهسالار می نویسد: شمس خواستار آن شد و مولانا هم از آن استقبال نمود: خداوندگار ملتمس ایشان را به خرمی هر چه تمام تر مبذول فرمودند.
در مورد علت خواستگاری شمس از نادختری مولانا، مورخان دشمنی های علاالدین فرزند مولانا و دوستانش را دخیل می دانند که در بین مردم شایعه می انداختند که چرا یک مرد نامحرم در اندرون خانه ی مولانا رفت و آمد می کند و شمس برای محرم شدن درخواست این ازدواج را مطرح نمود. برای این ادعا مورخان سندی ارایه نمی کنند و فقط به بدگویی ها و سعایت علاالدین و دوستانش اشاره می نمایند.
آیا شمس نمی توانست برای مقابله با بدگویی ها چاره ی دیگری بیندیشد؟ چرا شمس 60 ساله خواهان ازدواج با دختر 25 ساله شد؟ و چرا این دختر به درخواست ازدواج با شمس پاسخ مثبت داد؟ آیا نمی توان شیفتگی و دلباختگی این دختر را به عارف بزرگ روزگار خویش در پاسخ مثبت دادن به این ازدواج دخیل دانست؟ مورخان در این مورد سکوت کرده اند و آنان که حرفی زده اند، عظمت مولانا را در رضایت دختر دخیل دانسته اند.
افلاکی در مورد کیمیا می نویسد: کیمیا خاتون زنی بود جمیله و عفیفه.
به غیر از این در مورد کیمیا خاتون اطلاعات دیگری نداریم. زیبایی و عفت و حجاب وی می تواند دلیل محکمی بر شیفتگی شمس به وی باشد ولی اینکه چرا و چگونه کیمیا نیز دلباخته شمس گردیده است، تاریخ هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
بازهم در این مورد تاریخ قضاوت درستی نکرده است. چرا که خود شمس نیز در این رابطه چندان حرفی نگفته و جملاتی که از وی مانده اغلب کوتاه و بریده هستند و نمی توان به قضاوت درستی در این مورد رسید. بخصوص اینکه بعضی از مورخان بسیار علاقمند بودند که شمس را بی توجه به سرو همسر نشان دهند.
شمس در جایی می گوید: در آن احوال کیمیا دیدی چه تانی کردم...گمان بود که من او را دوست می دارم و نبود الا خدای.
و در جای دیگر: با او حکم کردم که روی تو هیچ کس نبیند، الا مولانا.
افلاکی می نویسد: زنان او را مصحوب جده ی سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس الدین به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جده ی سلطان ولد با خواتین او را به تفرج بردند. عظیم تولید و به غایت رنجش نمود.
از همین چند نوشته کوتاه می توان نتایج مختلف گرفت. یکی اینکه شمس صراحتا می گوید که کیمیا را دوست نداشته و فقط خدا را دوست می داشته است. شمس اجازه نمی داد که بی اجازت او کیمیا به خارج از خانه رود و یا رویش را کس دیگری ببیند. چون می خواست وی را اذیت نماید.
اما جور دیگری هم می توان به قضیه نگاه کرد. اینکه شمس بین خدا و خانواده، طبیعی است که عشق اولش را خدای متعال قرار دهد. اینکه می گوید رویت را هیچ کس نبیند الا مولانا( ناپدری ات) پس نسبت به کیمیا خاتون تعصب و غیرت داشته و بی عشق نمی توان نسبت به چیزی یا کسی تعصب ورزید. اینکه افلاکی نقل می کند که شمس به خانه آمد و کیمیا خاتون را ندیدی و با اینکه به وی گفتند با همسر مولانا به باغ رفته و ناراحت شد. می تواند نشانگر این باشد که شمس خانه را بی وجود کیمیا نمی توانست تحمل کند و خانه را برای بودن کیمیا خاتون بنا کرده بود.
شمس می نویسد: خبر کرد که بیایید شوی مرا ببینید، یکی از این سو سر می کند، یکی از آن سو و او را خوش می آید و آن همه تانی که من در باب کیمیا کردم در مقابل تانی من اندک بود. همین یک جمله از شمس کافی است تا به میزان علاقه کیمیا خاتون به شوهرش پی ببریم. کیمیا خاتون 25 ساله همسر مردی 60 ساله شده است. با تعریفی که افلاکی از کیمیا کرده می دانیم که وی از زیبایی صورت و نجابت هم کم و کسری نداشته است. طبیعی است که زنان و دوستان و آشنایان زبان به طعنه و کنایه بگشایند که در وجود پیرمرد لب گوری چه دیدی که این همه جوان را رد کردی و به همسری آن پیر در آمدی و کیمیا خاتون چاره را در ان دیده که همه را دعوت کند به دیدن شوهرش تا علت عشق و علاقه نامتعارف وی را به چشم ببینند. هرچند این مساله موجب رنجش شمس می شد ولی کیمیا خاتون برای مجاب کردن زنان و دختران دور و نزدیک چاره ی دیگری نداشت. باید یوسف او را از نزدیک می دیدند تا پی به عشقش می بردند. افلاکی می نویسد: وقتی کیمیاخاتون از تفرج بازگشت و ناراحتی شمس را دید درد گردن گرفت و سه روز بعد درگذشت و هفت روز بعد شمس ناپدید شد.
خانم سعیدة قدس، بخش عمدة داستان را از زبان كیمیا خاتون نوجوان با زبان و نگاهی سخت عاطفی و امروزین روایت میكند. نویسنده با نگرشی فمینیستی، به قرن هفتم میرود و پیكر گمشدة دختر جوانی مغموم در حرم مولانا جلال الدین محمد بلخی را از زیر آوار تاریخ مذكر، بیرون میكشد تا سوگنامة مظلومیت زن و آرزوهای بربادرفتة «جنس دوم» را در مصائب و شداید زندگانی آن دختر به تصویر كشد. در این روایت قلم با ایمانی فمینیستی، نامدارترین مردان كامل و قلههای كمال مردانه را نشانه میرود تا با روایتی سرشار از بغض تاریخی آن قلههای قداست تاریخ مردانه را به محكمة نقد بكشاند.
البته هر از گاهی، دیدگاهی نو پای بر عرصة فرهنگ مینهد و تاریخ و فرهنگ تاریخی را بازخوانی میكند. در میانه قرن بیستم تاریخ و ادبیات با ذرهبین ماركسیستی باز خوانی میشد، روزگاری با عینك ناسیونالیستی، گاهی با دوربین انقلابیگری و زمانی با دیدگاه جهان وطنی و در این رمان بخشی از تاریخ عرفان از منظری فمینیستی باز خوانی میشود.
رمان تاریخی كیمیا خاتون نوشتة خانم قدس، هم نوشتاری است مولود یكی از همین جریانهای فرهنگی كه میكوشد تاریخ را از دیدگاه اصالت زن بازآفرینی كند. انسانهای جهان داستان كیمیا خاتون نیك و بد نیستند، بلكه «زن» و «مرد» اند. این تقسیم بندی ناشی از نگاهی فمینیستی است كه گاه تا حد یك ایدئولوژی خودنمایی میكند. «زن» مظهر نگون بختی و بیچارگی است و مرد مظهر بیرحمی و قساوت و زورگویی. گوهر خاتون زن اول مولوی، كرا خاتون بیوة محمد شاه ایرانی و زن دوم مولوی، كیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی، فاطمه خاتون دختر صلاح الدین زركوب، و انبوه زنان لهیده در حرم مولانا همگی به خفت و خواری و انزوا و مرگ تدریجی گرفتارند. كرا خاتون كه قبل از آمدن به حرم مولانا، خاتون پر ابهتی بود در خانة مولانا به ضعیفهای رنگ پریده و رها شده و ملول و مرده بدل میشود (149و210).
در قطب دیگر مردان بزرگ تاریخ عرفان، شمس تبریزی، سلطان ولد، صلاح الدین زركوب، بیرحم و خودخواه، بی اعتنا به رؤیاها و آرمانهای زنان اطرافشان، زندگی را به دلخواه خویش رقم میزنند. سلطان ولد كه پسر محبوب مولوی و مرید مقبول شمس تبریزی است موجودی از خود راضی (89) و زندانبان حرم مولانا معرفی میشود (93). تنها مرد محبوب این داستان، علاء الدین پسر كوچك مولوی است كه عشق ناكام كیمیا خاتون را در سینه دارد اما او هم فقط میلافد و (در حمایت از زن) مرد عمل نیست و عشق را نمیشناسد. مولوی حضرت خداوندگار هم موجودی منفعل است كه نسبت به زن دیدگاه درستی ندارد و سخت مفتون و مرعوب هیبتناكی شمس تبریزی شده است.
مولوی در این رمان، «فقیه بزرگ ولایت روم و شیخ الشیوخ مقتدر و پر ابهت قونیه كه سر نخوت به آسمان میسائید» معرفی میشود(149) نه شاعری شاد و شورانگیز و اهل سماع. برجسته ترین صفتش مهربانی و همدلی با همگان است. خانة مولوی كه آرمانیترین مرد حقیقت پرست در آن زندگی میكند با صفت خانة لعنتی (68) و استعارههای «قلعه» (ص71) و «زندان هارون» و جهنم و حسرتكده (212) تعبیر میشود. این تلقی دختر جوانی است كه آرزوهایش در آغوش پیرمردی مغرور پرپر شده است. پیری كه تاریخ مذكر یكسره او را ستوده و انسان كامل خوانده است. آن دختر جوان،كیمیا خاتون قهرمان این رمان و نمایندة مظلومیت، ناتوانی و تحقیر تاریخی زن است. دختر فرهیختهای كه شیفتة آزادی زن و مشتاق ملكة آفاق شدن است اما در حرم بزرگترین فقیه شهر خویش زندانی شده و ارادهای كور او را به آغوش مرگ میكشاند. آرمانهای این قهرمان، زندگی اشرافی، ملكة آفاق شدن و گشت و گذار در بازار است. او دغدغة یك زندگی آرام اشرافی را دارد و فكرش بر مدار ارتقای سطح زندگی، زیبایی مادی و معیشت میچرخد. برایش دانش و معرفت و سیاست و ایدئولوژی در درجة دوم قرار دارند.
كیمیا خاتون (راوی) از كودكی به شكوه و عظمت زن میاندیشد و زنان بزرگ تاریخ را تحسین میكند از جمله زنان مقبول او گرجی خاتون، زن سلطان غیاث الدین است كه شوهرش نام او را روی دینارهای سرخ ضرب كرده بود اما آن سكهها را هرگز در معاملات استفاده نكردند، زیرا علما، سلطان غیاث الدین را به جرم نقش تصویر زنش بر روی سكه تكفیر كردند و بازرگانان نقش زن را بر روی سكه مایة بداقبالی میدانستند. (147)
اما رفتار مولوی با زنان، چندان غیر منصفانه نبوده است. مولانا برای زنان احترام بسیار قائل بوده است. با آن كه پسرش سلطان ولد را بسیار دوست میداشت اما وقتی میان سلطان ولد و همسرش فاطمه خاتون اختلافی افتاد مولانا جانب عروسش را گرفت و در مكتوبی به پسرش سفارشهای مؤكد كرد كه جانب فاطمه خاتون را عزیز و محترم بدارد و رعایت بی نهایت فرماید.(افلاكی: 2/732) و در نامهای، سرشار از اكرام با لحنی و در نهایت احترام از عروسش فاطمه خاتون دلجویی كرده است (افلاكی: 2/734-736) . همچنین عتاب به همسرش كه چرا كنیزك را میرنجاند (افلاكی1/ 406) و برگزاری مجالس سماع به درخواست زنان (افلاكی1/ 490 و 2/ 610) حاكی از سلوك محترمانة مولانا با زنان است. افلاكی می نویسد: روزی زنان بزرگان قونیه نزد همسرِ امین الدین میكائیل نایب خاص سلطان آمدند و به اصرار درخواستند كه مولانا را به مجلس زنان دعوت كند. شب آدینه پس از نماز عشا مولانا سرزده به انجمن بانوان آمد و در میان آنان نشست. زنان از شوق و شادی چندان گل بر سر وروی مولانا پاشیدند كه غرق گل و گلاب شد و تا نیمه شب اسرار و نصایح میگفت. آنگاه كنیزكان خواننده و دفافان و نینوازان درآمدند و مولانا بی اختیار به سماع درآمد. زنان هرچه زیورآلات داشتند در كفش مولانا ریختند و او بی اعتنا به آنها نماز صبح گزارد و بیرون رفت. امین الدین میكائیل به همراه شوهران خاتونان قونیه بر در سرای جمع بودند و مراقبت مینمودند كه عوام و اغیار بر این اسرار مطلع نشوند. (افلاكی: 1/ 490-491). همچنین گردشهای زنانه كه خود راوی هم به آنها اشاره دارد گواه بر آن است كه اطرافیان مولانا چندان هم نسبت به زنان سختگیر نبوده اند. مولانا در وصف زن بلند ترین ابیات را گفته است: «خداوند آرامش مرد را به وجود زن بسته كرد و آدم را توان جدایی از حوا نیست، مردان عاقل و صاحبدل مغلوب زن میشوند و جاهلان كه خشم حیوانی دارند بر زن غالب میآیند زیرا مهر و وداد و لطف در وجودشان اندك است و مهر و رقت صفت انسان است و خشم و شهوت صفت حیوان {1}. و در نهایت مولوی زن را پرتو حق میداند:
پرتو حق است آن معشوق نیست خالق است آن گوئیا مخلوق نیست
(مثنوی، 1/ ب 2437)
داستان دو سبك كاملا متمایز دارد یكی راوی اول شخص از زبان كیمیا خاتون و دیگری راوی دانای كل. وجود این دو سبك روایت، موجب شده تا ساختار داستان دچار گسست شود. بخشهایی كه راوی از زبان كیمیا خاتون به شیوة اول شخص روایت میكند به شیوة نمایشی است و اطناب و تفصیل در توصیف امور جزئی كه از ویژگیهای سبك زنانه است گاه خواننده را خسته میكند (بخشهای : كراخاتون، حرم، طعم تازة نجس بودن، روزهای خوش )
در بخشهای (مرد آفاقی، توفان آب زنید راه را و ...) ناگاه گزارش تاریخی به جای روایت داستانی مینشیند و نوشتار شكل مقالهای تاریخی به خود میگیرد. سبك این بخشها بیشباهت به سبك كتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشتة استاد زرینكوب نیست. در این بخشها عناصر داستانی (حادثه، فضا، اشخاص و گفتگو) كم رنگ میشود و دخالتهای مستقیم و تحلیلهای شخصی متن را به پیش میبرد و منطق داستان از هم میگسلد.
وجود این دو سبك كاملا متفاوت، نوشتار خانم قدس را میان رمان و تاریخ مضطرب و معلق نگاه داشته است. در بخش نخست با سبك عاطفی و نگاه ریزبین و توصیفهایی جزء نگر روبروییم، اما در بخش دوم نگارش وقایع، به سبكی تحلیلی جریان مییابد و سبب میشود كه دو گونه روایت دراماتیك و غیر دراماتیك در این داستان شدیداً در تقابل با هم قرار گیرند.
خانم قدس تا آنجا که از کتابشان نمایان است ادعای برآفتاب افکندن شخصيت به غلط عرفانی معرفي شده شمس را ندارند که امثال آقای برمایه ور در سایه تلاش های ایشان نفهمیدن های کسی چون شمس را کشف کند و بگویند :
" اما گویی ( شمس ) نمی داند تنها هنگامی به عمق کرامت خود پی می بریم که از خود بیرون آییم ، فروتن باشیم و در پیوند با دیگران قرار گیریم ، کرامت انسان از جایی آغاز می شود که نه خویشتن در حجاب کند و نه در تلاش برای رفتن به معراج به درون خویشتن پناه ببرد . اگر جناب برمایه ور ، با تامل نگاهی به کتاب مقالات شمس می داشتند ،به دهها نکته در تشریع انواع حجاب های ظلمانی و نوارانی ، مراتب نفسانی ، انسان دوستی ... را می یافتند . نکاتی شبیه جمله ای که در پی می آید که حکایت گر روح باز و اهل تساهل و مدارای شمس است : کافران را دوست می دارم ، از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند . ( مقالات شمس ، ص 298 )
اظهارات جسته و گریخته و آشفته منقول از شمس در کتاب مقالات حکایت از آن دارد که او فارغ التحصیل تمام مکاتب عرفانی روزگار خود است . جناب برمایه ور حتماً می دانند که او با بزرگان روزگار از جمله محي الدین ابن عربی " پدر عرفان اسلامی" حشر و نشر داشته است و با اندیشه های تمام بزرگان حلاج ، با یزید و ... آشنا بوده است . جسارت زيادي مي خواهد به چنین فردی حروف ابجد تعاملات عرفانی و چگونگی درون گرایی را آموخت .
نکات مقاله آقای برمایه ور که نیاز به روشنگری دارد ، بسیار است اما برای رعایت اختصار به پاره ای از آنها اشاره می شود. آقای برمایه ور در ابتدای مقاله به تسویه حساب با جمیع عارفان پرداخته و اظهاراتی کرده اند که هر یک باید در جای خود مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرند گویا ایشان به دلایل ناشناخته اي در چاپ نهم (؟) کتاب کیمیا خاتون فرصت را غنیمت شمرده ، تا دیدگاههای خود را با شتابزدگی تمام در مورد عرفان و عارفان مطرح فرمایند. . 1. آورده اند : با اینکه کسب معرفت از طریق ذوق و اشراق و کشف و شهود با مخالفت جدی متشرعان و متکلمان شریعت روبه رو بود و با اینکه هیچگونه سنخیتی با کسب معرفت از طریق علم تحقیقی و فلسفه و استدلال و برهان نداشت ، شاید به دلیل اعتراض به همان تقلیدها و محدودیت ها و یا به دلیل جذبه های اشراقی در عوالم ذکر و خلسه در خانقاه ها و تاثیر کلام نافذ اقطاب و مشایخ ، پیروان و طرفداران بسیاری در ایران پیدا کرد . شور و مستی زندگی ، پیوندهای اجتماعی و بهره وری از نعمات دنیایی ، جای خود را به چله نشینی و خلسه و سرمستی در سماع داد . حاصل این موضوع پدید آمدن مشایخ و عرفای بزرگی در جای جای ایران بود . اظهارات ایشان گونه ای است که گویا پیش از ظهور عارفان در سر تاسر ایران همه جا شور و سرمستی و تلاش برای زندگی اجتماعی بوده است و با از راه رسیدن عارفان خاک مرگ و خاموشی بر همه چیز نشسته است . معلوم نیست منظور ایشان کدام مقطع تاریخی ایران است که در آن عارفان ظهور کرده اند ؟ آیا منظورشان عارفان حوزه تبریز است یا حوزه بغداد و یا خراسان ؟ اگر اندکی تأمل می کردند هر کدام از این حوزه ها ، تعالیم و چارچوبهای سلوکی خاص و تاریخ شکل گیری و تأثیرات ویژه ای دارند .
2. ایشان مدعی شده اند که نویسندگان ولد نامه ، رسانه سپهسالار و مناقب العارفین با مولانا سالها حشر و نشر داشته اند : اولا :ً پیداست که سلطان ولد فرزند مولانا ، از تولد تا مرگ با مولانا بوده است و از عجایب اینکه در ولد نامه ، سلطان ولد كه شاهد مستقیم همه ماجراهای زندگی شمس و مولانا بوده نه تنها از روایت کیمیا ، بلکه خیلی از چیزهایی ديگر که بعدها رایج شد مثل مرگ شمس كه به روايت افلاكي سلطان ولد او را دفن كرده خبری نمی دهد . چرا سلطان ولد که آن همه ارادت به شمس داشت که در 20سالگی از شام تا قونیه پای پیاده در رکابش آمد ، از کرامات منقول افلاکی برای شمس چیزی نمی سازد و بیان نمی کند و از اين طريق خود نيز به مدارجي نمي رساند؟ چه بر سر تعاليم و راه مولانا آمد که 80 سال بعد امثال افلاکی این محمل ها را بدست امثال آقای برمایه ور دادند ؟ ثانیاً : احمد سپهسالار نویسنده " رساله " مدعی است که با مولانا چهل سال حشرو نشر داشته است . ( یعنی تقریباً از 23 سالگی تا 63 سالگی مولانا )
از عجایب است که این سپهسالار در رساله خود که بسیار به کتاب مناقب العارفین شبیه است ، حتی 40 روایت به عنوان دیده و شنیده های شخصی خود ذکر نکرده است و سبک روایت کتاب او مانند مناقب است و جملگی مستندات او راویان اخبار و یاران و ... است . این امر بیانگر آن است که یا این عدد چهل سال ملازمت او با مولانا ، ساختگی یا عدد کثرت است یا او رساله ای گزیده از مناقب العارفین برای خود فراهم کرده است و هرگز مولانا را ندیده است ، با توجه به تاریخ اتمام رساله ( 718 هجري ) باید سپهسالار 120 سال عمر مرده باشد که از این منظر مشکلی نیست ، اما حاصل 40 سال با کسی بودن باید صدها و هزارها داستان خاص و ويژه دست اول داشته باشد . ( اینجانب در فرصت مقتضی در مقاله جداگانه به تحلیل این موضوع خواهم پرداخت .
ثالثاً : جناب برمایه ور حتی به مقدمه کتاب مورد استفاده خود یعنی مناقب العارفین نیز مراجعه نکرده تا متوجه شوند که این کتاب در چه زمانی نوشته شده و سال 718 که آغاز نگارش کتاب مناقب است چند سال بعد از مرگ مولانا (672ه ) بوده است ؟
با توجه به مرگ افلاکی که در سال ( 761ه ) رخ داده و اتمام نگارش کتاب مناقب العارفین در 754 او باید چند ساله بوده است و چگونه چنین کسی با مولانا مستقیماً حشر و نشر داشته است ؟
3. در جایی آورده اند که : « کتاب های یاد شده ( یعنی ولدنانه ، رساله و مناقب ) مراجعی معتبر(؟) در شناخت مولانا و شمس هستند ، البته از آثار دیگر نیز نمی توان چشم پوشید .» اولاً : با توجه به نقل قولی که از زبان مرحوم فروزانفر آورده اند که کتاب مناقب العارفین آکنده از خبرهای آمیخته به کرامات و داستهانهای انکار ناپذیر است که هیچ یک در حکم خرد روانیست ، باید پرسید منظور جناب برمایه ور از معتبر چیست ؟ ثانیاً : آثاربا اهمیت دیگري که باید از آنان در فهم زندگی مولانا و شمس از آنها چشم نپوشید و حاصل اخبار روشنگر و مستندی در مورد این دو می باشد کدامند ؟ تا مورد بررسی پژوهشگران قرار گیرد و مسايل روشن تر شود ؟ ثالثا چرا امثال نگارنده مقاله به كتاب مقالات مراجعه اي نمي كنند و آن را معتبر نمي دانند تا حداقل اظهارت متهم پرونده قتل شمس را بشنوند ، كه چگونه كيميا با او بد خويها كرده واز سخن چيني او به فرياد آمده است؟ يا بايد بگويند شمس دروغ مي گويد ، كه چنين دروغ گويي شايسته اين بحث ها نيست و بايد بر بلاهت مولاناي روم كه مفتون چنين كسي خنديد و خلاص يا سكوت كنند كه براي قضاوت حداقل ادله كفايت نمي كند
4. معلوم نیست چرا در چند سال اخیر در جامعه در حال گذار ایران که با دهها مساله اجتماعی روبرو است کل تعالیم انسان ساز مولانا به فراموشی سپرده شده و مسايل جانبي مطرح شده و در غالب جلساتی که به نام عرفان برپا می شود اکثر سئوالات حضار بویژه خانمها عبارتند از : الف) چگونه مولانا ي آزاداندیش که با هفتاد و دو ملت دمساز است ، دختری 18 ساله و ناز پرور را علی رغم میل مادرش ، صرفاً به خاطر علاقه خودش به پیرمردی 63 ساله داد تا با دستهايش او را خفه كند ؟ ب) چرا مولانا این شمس قاتل کیمیا را به قاضی نسپرد و بطور احتمال او را از قونیه فراری داد و اجازه نداد تا قاضی سراج الدین او را مجازات بکند؟ . ( آیا چنین مولانا ظالمی که مفتی شریعت نیز تا آخر عمر بود ، شایسته چه احترامی است كه جهان به او مي كند ؟ شاید در سال جهانی ، فاز دوم پروژه تخریب عارفان ، خود مولانا باشد . اول استادش ، بعد خودش. ( براستی بر سر شاخ نشستن و بن بریدن فرهنگ ما نتیجه اش چه خواهد شد در اين روزگار ؟ ج ) و دهها سئوال بی ارزش دیگری ،که معلوم نیست چرا و چه کسانی و با جه اهدافي به میزان داوری شمس و مبدل کرده اند ؟ بي باوران كهنه كار و ساده دلان خام در اين ميانه چه نقشي دارند ؟ حالا معلوم نیست که در ميان اسرار پيچيده تعاليم شمس و مولانا چرا ماجرای کیمیا که در دنباله به آن می پردازیم ، به زعم آقاي بر مايه ور بسیار عمده و شایسته بررسی های دقیق است . که جناب برمایه ور بی تعهدی استادان و پژوهشکران ادبی را در عدم توجه به آن مایه تأسف می داند . گیریم که این داستان سراسردروغ و تخييلي، درست باشد . کسی نیست بپرسد مگر : اولاً : مگر شمس و مولانا ادعای عصمت کرده اند که بي خطا هستند كه با مورد نقضی به نام رفتار غير مقبول قرن بيست و يكمي شمس با کیمیا عصمتشان بر باد می رود ؟ ثانیاً : در کدام از این کتابهای معتبر اشاره به ضرب و شتم کیمیا توسط شمس هست ؟ جز مشاجره لفظي شمس با كيميا در مناقب جايي ديگر چه چيزي گفته است ؟
- همچنان منقول است (نمي گويد كي گفته است)كه منحكوحه مولانا شمس الدين (يعني همسرش)كيميا خاتون زني بود جميله عفيفه.مگر روزي بي اجازت او زنان او را مصحوب (يعني همراه)جده سلطان ولد به رسم تفرج به باغش بردند.و از ناگاه مولانا شمس الدين به خانه امده ،مذكور را طلب داشت.گفتند كه جده سلطان ولد با خواتين او را به تفرج بردند.عظيم توليد.(توليدن و توريدن به معني شوريدن و عصباني شدن است،يعني خيلي عصباني شد).و به غايت رنجش نمود .چون كيميا خاتون به خانه امد في الحال درد گردن گرفته همچون چوب خشك بي حركت شد.فرياد كنان بعد از سه روز نقل كرد.(يعني مرد).
مرگ ناگهانی کیمیا را که ناشی از بیماری سه روزه کیمیا بعد از مشاجره بوده و ممکن است ناشی از درد قلبی او بوده باشد
( کتاب مناقب مثل دیگر کتب صوفیه در پی دست و پاکردن کرامت برای شمس و مولانا بوده و خواسته است که القاء کند مرگ کیمیا به خاطر نافرمانی شمس بوده است كه در مقالات مي گويد هر كه را نظر كند كارش تمام مي شود ) ثالثاً : مگر در همین كتاب مناقب به خطا اشاره نمی کند که شمس بعد از مرگ کیمیا به شام می رود ؟ در حالیکه به شام رفتن مربوط به غیبت اول شمس است که در آن زمان شمس شوهر کیمیا نبوده است ، در بار دوم اقامت در قونیه شمس با پيش شرط هاي با کیمیا به تدبير مولا نا با شمس ازدواج می کند.
تاهل بكنم،اما مي بايد كه مرا قيد نشود.هيچ انديشه نان و طعام و جامه او بر من نباشد،يعني پيش شما باشد.بهم نباشيم.
(مقالات شمس،ص810،س23) در غیبت دوم ماجرای ناپدید شدن و به جای نامعلوم رفتن شمس مطرح است ، یا آن روایت مجعول کشته شدن شمس
5. آورده اند کیمیا خاتون زندانی پیرمردی به نام شمس می شود و احدی او را نمی دیده .
اولاً : احدی کیمیا را نمی دیده در کدام سند آمده است ؟ بلکه شمس می گوید ، فرمان من به او این بوده که جز مولانا روی او را کس نبیند . چه سندي براي رعايت اين فرمان شمس از سوي كيميا است؟ مگر مشاجره شمس با كيميا بر سر چه بود ؟ همين بي تو جهي ها مگر نبود؟
چرا نمی توان مو ضوع را این گونه معنا کرد ، که روي ديدن معنايي فقهي داشته كه منظور کنار زدن حجاب بوده كه قاعده اي براي كليه زنان مسلمان بوده، در ضمن کیمیا به علت همین عدم رعایت ها و بد خوييها مورد خشم شمس مگر نبو ده است.
ثانیاً : اگر کیمیا زندانی شمس بوده چگونه می توانسته با زنان دیگر به باغ برود و مایه خشم شمس بشود ( که در چند مورد در مناقب به این موضوع اشاره شده است ).
ثالثاً : چرا سینه چاکان و هواداران كيمياي مظلوم و بي كس ، براي بد دهنی و سخن چینی او که مایه ناراحتی شمس بوده چاره ای نمی کنند ؟ *انچه اصل است،خلق نيكو است.چون اين برجاست،اما صفت ديگر دارد كه اين را مي پوشاند و ان نمامي (سخن چيني ) است.من از نيم شب تا روز او را نصيحت مي كردم ،چنانكه بگريست.گفتم:اكنون تو معتقدي ،اركان نماز نگهدار.
(مقالات شمس ،ص870،س25)
آيا در دادگاه شما سخن گنگ و مبهم بعد از صد و اندي سال يك راوي ناشناخته در كتاب مناقب سند معتبري است اما اظهارت مستقيم متهم پرونده ناشنيدني ؟
گفتند تعجيل مكن تا اكنون امده بودند بر جانم كه زودتر ان مقرمه و غيره را اگر به كسان قاضي ندهم و به تو نگذارم(مقرمه،شال،مثل پتو،معمولا از ابريشم بود)انچه اعتقاد من است اگر زني يك شب خدمت كندم پانصد دينار زر به دهم كه دون حق او باشد(يعني ارزش خدمت او ولو يك شب به من خدمت كرده باشد خيلي بيشتر ازين پولهاست).گفتم كه تاني خود كار من است.از من اموزند ، تاني من الرحمن در ان احوال كيميا ديدي چه تاني كردم كه همه تان را مي گويم ،گمان بود من او را دوست مي دارم و نبود الا خداي. ان خود كارنامه اي بود و بعضي را ان گمان نبود( و مي پنداشتند) كه جهت ان سخت مي گيرم كه از او چيزي به خلع بستانم.همه را حلال كردم و او را حلال كردم.هم درامدم در خانه ايشان،خانه نيز در من متعجب كه چون افتادي اينجا،تا لحظه اي با ديوار انس گرفتم و با قالي زيرا يا انس با اهل ان موضع بگيرم تا توانم انجا نشستن،يا با ديوارها و بساط.اين سري ديگر است. (مقالات شمس،ص 336).
اگر بر اساس قواعد دادگاه قرن بيست و يكم شمس را محاكمه مي كنيد ،دادگاهي عادلانه بر پا كنيد ، گويا دادگاهي شمس و كيميا در قرن هفتم ، بسيار از دادگاهاي طرفداران حقوق بشر وطني ما عادلانه تر بوده است
حداقل بشنويد ضجه مردي كه به قول مولا نا رستخيز ناگهان بود:
- آن دو سه روز از امد و شد مردم نتوانستم به شما پرداختن.آن صد درم خود چه قدر داشت،پرير(پرير يعني پريروز)كسي طريق غمخوارگي مي گفت كه ديدي كه چه كردند؟گفتم چه؟گفت تو را پيش قاضي برند و مهر بستدند و در اين كدام زن است كه مهر ستده است.پيشين من جواب گفتم كه ان چه محمل دارد كه يك ساعت خدمت او برابر هزار درم هنوز دون ان باشد.مرا گفت كه افرين بر مردي تو باد!و بالله العظيم...كه ان چه تحمل كردم از عشق او نبود كه عاشق او بودم و اگر بودي ميل ژنده عيب بودي؟جفت حلال من بود،اما نبود الا جهت رضاي خدا.(مقالات شمس،ص870).
6. در جایی از مقاله آورده اند که کثرت درون گرایی و سعی در مکاشفه نوعی خود محوربینی را سبب می شود . این عبارت ایشان گویا در تشریح جملات کتاب باغ سبزعشق دکتر اسلامی ندوشن در وصف حال مولانا در پناه به دنیای درون است . لازم است یادآور شد که : اولاً: اصطلاح کثرت درون گرایی اصطلاحی نامأنوس و غیر دقیق است ، بهتر بود می فرمودند " تعمیق در درون گرایی " چون کثرت براي درون گرایی که نوعی حالت و صفت شخصیتی است مناسب نمی باشد . ثانیاً : اگر ایشان مراجعه دقیق به احوال مولانا می کردند ، ملاحظه می فرمودند که مولانا تا چه حد مراقب احوال بیرون ازخويش ، و حضور در محافل مختلف سیاسی ، علمی ، حتی محله های بد نام برای حل معضلات اجتماعی و التیام درد مطرودان بوده و در مواردی برای امور جزیی مانند جهیزیه برای دختر مریدان خود نیز با بزرگان مکاتبه می کرده است . آن همه تعاملات قدرتمندانه و عزت مدارانه مولانا اگر کثرت درون گرایی است ، پس برون گرایی چیست و نشانه های آن کدامند ؟ چرا در چنين مواردي به قصه مناقب و رساله سپهسالار مراجعه نمي شود؟ این چه کثرت درون گرایی است که مولانا هشیارانه فرزند خود سلطان ولد را تذکر می داد که با زن خود همواره چون شب گرده ( زفاف ) رفتار کند .
7. چرا باید آقای برمایه ور ابتدای روایت مجعول و خردناپذیر کتاب مناقب العارفین را که ذکر کرده اند حذف کنند تا بتوانند نتیجه بگیرند " کیمیا خاتون عامل دگرگونی زندگی شمس بود و شمس عامل دگرگونی مولانا و در نهایت اینکه غلغله ای که مولانا در جهان فکنده است جملگی حاصل وجود دختری 18 ساله مجهول الهویه است ، روايت اين است: همچنان از حضرت سلطان ولد منقولست كه روزي صوفيان اخيار،از حضرت والدم خداوندگار سوال كردند كه ابايزيد رحمةالله عليه گفته است رايت ربي في صورة امرد اين چون باشد؟فرمود كه اين معني دو حكم دارد:يا در صورت امرد خدا را مي ديد،يا خدا در پيش او بصورت امرد (مرد زيبا روي بي موي ) مصور مي شد بسبب ميل ابايزيد. بعد از ان ( مولانا) فرمود كه مولانا شمس الدين تبريزي را زني بود كيميا نام،روزي ازو خشم گرفت و بطرف باغهاي مرام رفت،حضرت مولانا به زنان مدرسه اشارت فرمود كه برويد و كيميا خاتون را بياوريد كه خاطر مولانا شمس الدين را بوي تعلق عظيم است،همانا كه مولانا نزد شمس الدين در امد و او در خرگاه نشسته بود،ديد كه مولانا شمس الدين با كيميا در سخن است و دست بازي مي كند و كيميا بهمان جامه ها كه پوشيده بود نشسته است،مولانا در تعجب ماند و زنان ياران هنوز نرفته بود،مولانا بيرون امد و در مدرسه طوافي مي كرد تا ايشان در ذوق و ملاعبه خود مشغول باشند،بعد از ان مولانا شمس الدين آواز داد كه اندرون درآ،چون در آمد غير ازو هيچ كس را نديد.مولانا از ان سر باز پرسيد كه كيميا خاتون كجا رفت؟ (شمس )فرمود كه خداوند تعالي مرا چندان دوست مي دارد كه بهر صورتي كه مي خواهم بر من مي آيد،اين دم بصورتي كيميا آمده بود و مصور شده،پس احوال بايزيد چنين بوده باشد كه حق تعالي بصورت امردي برو مصور مي شد.(مقالات شمس،ص638) 8. اولاً : آیا اگر کسی می خواست قدرت معنوی شمس را از این داستان نتیجه می گرفت ، متهم به حماقت نمي شد ؟ آيا امثال آقای برمایه ور معترض نمی شدند که این داستان خرافه ای بیش نیست و قابل استناد نیست ، اما چگونه است نکته سنجاني چون ایشان ، چنین داستانهاي سراپا کذب را دست مایه تحلیل وقایع تاریخی قرار دهند ؟ ثانیاً : جالب تر آن که شمس در مورد کیمیا در مقالات می گوید : " او بزرگ نبودی و عزیز نبودی و این هرگز نبودی " چگونه چنین کسی يعني كيميا آن قدر بزرگ است که خدا به شکل او در می آید ، آن هم نه برای سجده شمس بر او که به شکل خدا جلوه گر شده است بلکه برای دست بازی و ملاعبه .( زهي خدا ، روي روايت هاي توراتي سفيد)
ثالثا :این روایت ظهور خدا در شکل یک زن ( که شمس بر او پیوسته خشم می گرفته است ) چگونه در مورد شمسي که عارفي مثل منصور حلاج را به خاطر اظهار اناالحق گفتن سرزنش می کند می توان پذیرفت در حالیکه تمامی عارفان ، حتی مولانا نیز انالحق اورا توجيه و تاویل مي كند،
" منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود و گرنه اناالحق چگونه گوید ؟ حق کجا ؟ وانا کجا ؟ "( مقالات شمس ، ص 499 ) رابعاً :نظر شمس در مورد همین بایزید بسطامی که این روایت نامعقول مذکور در ص 638 را افلاکی از زبان سلسله روایان ( سلطان ولد _ مولانا _ شمس ) برای او دست پا می کند ، به علت عدم متابعت پیامبر شایسته لقب سلطان العارفین نمی داند تا چه رسد به مجالست او با خدا " سلطان العارفین چگونه گویم ؟ امید نیز نیست . کو متابعت محمد ؟ کجاست متابعت در صورت و در معنی : ( مقالات ، ص 738 ) .
9. در جایی نگارنده برای اثبات بزعم ایشان خود محور بینی و انا نیت شمس آورده اند : " بر در حجره می نشست و مولانا در حجره کرده با هریاری که از مولانا می پرسد ، می گفت چه آورده ای ؟" جناب آقاي برمایه ور گویا شأن نزول آیه 11و12 سوره مجادله را نمی دانند ، که اینگونه قضاوت کرده اند . در آن آیات آمده است : " ای مومنان ، هرگاه می خواهید با پیامبر خصوصی صحبت کنید ، قبل از آن ، انفاق کنید ، این برای شما بهتر و شایسته تر است . اگر امکان انفاق نداشتید خدا آمروزگاری است مهربان . آیا از انفاق قبل از مذاکرات خصوصی هراسان شدید ؟ باید پرسید آیا جناب آقای برمایه ور با سلوک عملی و شیوه های ارشاد عارفان چقدر آشنایی دارند ؟ آیا می دانند مزاحمت های ناشی از محبت های این و آن مريد و شاگرد که بدون هیچ کار خاصی صرفاً برای زیارت بزرگی مراجعه می کنند و خلوت و ذکر و فکر او را درهم می ریزند چقدر برآشوبنده است ؟ ( ان هم به قول استاد زماني ، مولانايي كه در كوچه و بازار با همه حر و نشر داشته و انسان مورد نظرش بقال و قصاب و خر كچي هاي قونيه بوده اند ؟ نه چون ابن عربي كه انسان مرد ظرش هنوز متولد نشده است ) آیا با تأمل در آیات مذکور کار کسی چون شمس مبنايی قرآنی ندارد ودر مراحل اولیه سلوک چنین کاری برای آموزش سالكی نوپا که مولاناي چهل ساله آن ایام باشد چه ضرورتی داشته است ؟
ضرورتی که بعدها مولانا در طنین آن بگوید :
گفت که تو زیرکی ، مست خیالی و شکی . گول شدم ، هول شدم ، وزهمه برکنده شدم گفت که تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراکنده شدم
10. در جایی دیگر از مقاله آورده اند که شمس به پسر مولانا علاءالدین گفت: ای نور دیده ، هر چند ، آراسته به آداب ظاهر و باطنی ، اما باید که بعد از این ، در این خانه ، تردد به حساب فرمایی .و در نهایت نتیجه می گیرد که " در واقع می توان این عشق ( شمس به کیمیا را شکستی معنوی برای شمس دانست ." اولاً : چرا لفظ نوردیده به علاءالدین ، که نشانه احترام شمس است مورد توجه نقادان قرار نمی گیرد . ثانیاً : بخشی از ماجرا توسط آقاي برمايه ور شايد به عمد آورده نشده است که در آن آمده است :
تا چند نوبت بر سبیل شفقت و نصیحت بدیشان ( به علاءالدین ) فرمود كه اي نور ديده این موضوع بیانگر بی توجهی علاءالدین به تذکرات شمس است که مبنای فقهی دارد در عدم جواز برای ورود سرنزده مردان به محل زنان ، ثالثا این رعايت ها در بسیاری از محیط های مذهبی و سنتی در جامعه ما همچنان برقرار است ،شاید آقای برمایه ور بهتر بود به جای حمله به شمس به بطلان این موضوع فقهی می پرداختند . رابعا : شمس آمدن علاء الدین را به خانه پدرش منع نکرده که ما امروز برای علاالديني دل بسوزانيم كه مولانا بر جنازه اش حاضر نشد و تا سالها اورا نبخشيد ، بلکه عبارت " تردد به حساب " را مطرح کرده است ، که حکایت از رعایت موازین شرعی دارد . اين براي يك معتقد به رعايت حجاب شرعي چه اشكالي دارد.
خامسا :بهتر است وكلاي علا الدين بدانند ، اگر شمس باو گفت نور ديده ، پدرش بر سر مزار او براي اولين با ر گفت :
پس كجا زارد كجا نالد لئيم گر تو نپذيري به جز نيك اي كريم
شمس پیرو مکتب پیامبری است که خداوند بر بشر بودن او تأکید دارد و هر مسلمان در نماز روزانه بارها بربنده بودن او پیش از رسول بودن باید شهادت دهد . و خدا نخواسته که اسطوره ای مافوق بشری پیامبر او باشد. عارفاني چون شمس در پی آن بوده اند تا انسانی مافوق تربیت کنند ، انسانی که بگوید
- در اندرون من بشارتی است ، عجبم می آید از این خلق که بی آن بشارت شادند " اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی ، بایستی که راضی نشدندی ، که ما این را چه می کنیم ؟ ما را آن گشاد اندرون می باید . کاشکی اینچه داریم همه بستندندی ، و آنچه آن ماست به حقیقت به ما دادندی ( مقالات شمس ، ص 236 )
بهتراست در پي شنيدن راز آن بشارت باشيم ، تا حضور در دادگاه خيال
پیوست:
1. دفتر اول مثنوي، ابيات 135- 125.
2. ولدنامه، ص 42.
3. دفتر سوم مثنوي، بيت 2600.
4. ولدنامه، صص 43-42.
5. دفتر سوم مثنوي، بيت 1924.
6. زندگينامه مولانا، سپهسالار، صص 126- 125.
7. مناقبالعارفين، ج 1، ص 683.
8. مقالات شمس، بخش دوم، ص 160.
9. مقالات شمس، بخش دوم، صص 162- 161 .
10. سرّني، ج 1، ص 103.
11. مقالات شمس، بخش اول، ص 82.
12. مناقبالعارفين، ج 1، صص 87-86.
13. زندگينامه مولانا، سپهسالار، ص 127.
14. نفحات الانس، ص 467.
15. زندگينامه مولانا، ص 128.
16. از نظر نحوي در اينجا «ابويزيد» بايد بگويد نه «اَبايزيد». چون جمله، ابتدائيه و مستأنفه است و عاملي براي منصوب خواندنش وجود ندارد و به احتمال قوي سهوي است كه از جانب نسّاخ رفته است.
17. در اينجا با آنكه مرجع ضمير «معه» ذكر نشده (به دليل وضوح مرجع و يا افتادگي از متن) ولي با قرائني ميتوان مطمئن شد كه به مولانا بازميگردد.
18.«اَمّا» حرف تفصيل است كه غالباً يك اجمالي قبلاً ميآيد و «أمّا» آن را تفصيل ميدهد و لذا بر سر «كَيْفَ لزم» ً بايد«ف» در بيايد، كه آن را فاي جزائيه گويند. احتمالاً از تساهل نسّاخ است.
19. مقالات شمس، بخش دوم، ص 87.
20. دفتر ششم ابيات 700 - 699.
21. دفتر اول، ابيات 1208- 1207، فيه ما فيه، ص 22.
22. فيه ما فيه، ص 7.
23. زندگينامه مولانا، سپهسالار، ص 127.
24. مقالات شمس، ص 77، بخش اول.
25. مقالات شمس، بخش اول، ص 280 و مناقبالعارفين، ج 1، ص 675.
26. مقالات شمس، بخش دوم، ص 163.
27. مقالات شمس، بخش اول، ص 155.
28. مقالات شمس، بخش اول، ص 132.
29. فيه ما فيه، صص 44 - 43.
30. دفتر پنجم مثنوي ابيات 2036 - 2035 .
31. ديوان شمس، غزل 2652، بيت 3.
32. ديوان شمس، غزل 134، بيت 4
33. دفتر چهارم مثنوي، ابيات 2118 - 2113.
34. ديوان شمس، غزل 643، ابيات 3 - 1.
35. ديوان شمس، غزل 1222، ابيات 5 - 3.
منابع:
افلاكی، شمس الدین احمد: مناقب العارفین، بهكوشش تحسین یازیجی، دنیای كتاب، تهران 1362 چاپ دوم تانسی، استیون، مقدمات سیاسی، ترجمة هرمز همایون پور، نشر نی، تهران 1381 قدس، سعیده: كیمیا خاتون، (داستانی از شبستان مولانا)، نشر چشمه، تهران، 1383 چاپ دوم مولوی، جلال الدین محمد: فیه مافیه، تصحیح بدیع الدین فروزانفر، امیر كبیر، تهران،1358 مولوی، جلال الدین محمد: مثنوی معنوی، رینولد، الین، نیكلسون، طبع لیدن، 1926 Booth, Wayne .: Rhetoric of Fiction, The University of Chicago Press, Chicago & London, 1973
زهرا صادقی پور بروجنی دانشجوی کارشناسی ارشد،دانشگاه آزاد واحد شمال استاد راهنما: جناب آقای دکتر حسن جعفری تبار ایمیل: zahra_sadeghipour1@yahoo.com 79.175.189.186 ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۵۶ (UTC)
