اسکندر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فارسیEnglish
اسکندر
باسیلئوس مقدونیه، هژمون اتحادیهٔ هلنی، شاهنشاه ایران، فرعون مصر، ارباب آسیا
Alexander the Great mosaic.jpg
اسکندر در حال نبرد با شاهنشاه ایران، داریوش سوم. موزائیک اسکندر، موزه ملی باستان‌شناسی ناپل
شاهنشاه کل جهان
سلطنت۳۳۶–۳۲۳ ق م
پیشینفیلیپ دوم
جانشیناسکندر چهارم
فیلیپ سوم
فرعون مصر
سلطنت۳۳۲–۳۲۳ ق م
جانشیناسکندر چهارم
فیلیپ سوم
شاه ایران
سلطنت۳۳۰–۳۲۳ ق م
پیشینداریوش سوم
جانشیناسکندر چهارم
فیلیپ سوم
شاه آسیا
سلطنت۳۳۱–۳۲۳ ق م
پیشیندورهٔ جدید
جانشیناسکندر چهارم
فیلیپ سوم
همسرروشنک
استاتیرای دوم
پروشات دوم
فرزند(ها)اسکندر چهارم
نام کامل
اسکندر سوم مقدونیه
یونانی
  • Μέγας Ἀλέξανδροςiii[›] (Mégas Aléxandros, اسکندر کبیر)
  • Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας (Aléxandros ho Mégas, اسکندر کبیر)
خانداندودمان آرگید
پدرفیلیپ دوم مقدونیه
مادرالمپیاس اپیروسی
زادروز۲۰ یا ۲۱ ژوئیه ۳۵۶ ق م
پلا، مقدونیه
مرگ۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م (۳۲ سال)
بابل
دین و مذهبچندخدایی یونانی

اسکندر سوم مقدونیه (۲۰ یا ۲۱ ژوئیهٔ ۳۵۶ ق م در پلا – ۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م در بابل)، معروف به اسکندر کبیر (به یونانی: Ἀλἑξανδρος ὁ Μἑγας الکساندروس هو مگاس)، پادشاه مقدونیهٔ باستان بود. او در سال ۳۵۶ ق م در شهر پلا متولد شد و تا سن ۱۶ سالگی تحت تعلیم ارسطو قرار داشت. اسکندر توانست تا پیش از رسیدن به سن سی سالگی یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های دنیای باستان را شکل دهد که از دریای یونان تا هیمالیا گسترده بود. او در جنگ‌ها شکست‌ناپذیر می‌نمود و هرگز شکست نخورد. از اسکندر به عنوان یکی از موفق‌ترین فرماندهان نظامی در سرتاسر تاریخ یاد می‌شود.و او را شاهنشاه کل جهان می نامند.

پس از آنکه پدر اسکندر، فیلیپ دوم مقدونیه، به قتل رسید، اسکندر در سال ۳۳۶ ق م به جای او بر تخت سلطنت نشست.[۱] اسکندر کشوری نیرومند و ارتشی کارآزموده را از سلطنت پدرش به ارث می‌برد. سرلشکری یونان به او اعطا شد و او از این موهبت برای تحقق بخشیدن به بلندپروازی‌های نظامی پدرش نهایت استفاده را برد. در سال ۳۳۴ ق م به آسیای صغیر که تحت کنترل هخامنشیان قرار داشت هجوم برد و سلسله نبردهایی را به راه انداخت که ده سال به درازا انجامیدند. اسکندر طی سلسله نبردهای سرنوشت‌سازی، به‌ویژه نبردهای ایسوس و گوگمل، اقتدار ایران در منطقه را در هم شکست. او متعاقباً داریوش سوم، شاهنشاه ایران، را به زیر کشید و سرتاسر شاهنشاهی ایران را تسخیر کرد. در آن زمان امپراتوری اسکندر گستره‌ای از دریای آدریاتیک تا رود سند را در بر می‌گرفت.

در سال ۳۲۶ ق م اسکندر در پی دست‌یابی به «انتهای دنیا و دریای بزرگ بیرونی» به هند حمله کرد اما بنا بر تقاضای سربازانش سرانجام مجبور شد ناکام بازگردد. اسکندر در نظر داشت تا رشته نبردهایی را ترتیب دهد که با هجوم به عربستان آغاز می‌شد اما پیش از عملی‌کردن این رشته نبردها در سال ۳۲۳ ق م در بابل درگذشت. پس از مرگ اسکندر، وقوع جنگ داخلی میان بازماندگانش منجر به ازهم‌گسیختگی امپراتوری پهناور او و ظهور حکومت‌هایی شد که توسط سرداران و وارثانش، موسوم به دیادوخوی، اداره می‌شدند.

کشورگشایی‌های اسکندر موجب بروز پراکنش فرهنگی در دنیای آن روزها شد. او بیست شهر جدید بنیان گذاشت که نام اسکندر را بر خود داشتند و مشهورترینشان اسکندریه در مصر است. اسکندر با اسکان‌دادن مهاجران یونانی در جای جای متصرفات خود و به تبع آن با اشاعهٔ فرهنگ یونانی در شرق باعث پدیدآمدن تمدن هلنیستی نوینی شد که وجهه‌هایی از آن حتی در رسوم و سنن امپراتوری روم شرقی در اواسط سدهٔ پانزدهم میلادی نیز مشهود بودند. اسکندر به‌سرعت به قهرمانی افسانه‌ای در همان ریخت و هیئت آشیل مبدل شد و در تاریخ و اساطیر فرهنگ‌های یونانی و غیر یونانی نقش عمده و برجسته‌ای را بازی کرد. او به معیاری مبدل شد که سایر فرماندهان نظامی خود را در قیاس با او محک می‌زدند. مدارس نظامی در سرتاسر جهان همچنان تاکتیک‌های نظامی او را آموزش می‌دهند.

اسکندر پس از تسخیر تخت جمشید هفت سال بر ایران حکومت کرد.[۲]

از سال ۳۲۷ تا ۳۲۶ پیش از میلاد اسکندر به هندوستان حمله می‌کند.[۱] در سال ۳۲۳ پیش از میلاد اسکندر به بابل باز می‌گردد، اسکندر بیمار شده و نهایتاً در ۳۳ سالگی می‌میرد.[۱]

آغاز زندگی[ویرایش]

تبار و کودکی[ویرایش]

سردیس جوانی اسکندر متعلق به عصر هلنیستی، موزهٔ بریتانیا
ارسطو در حال آموزش اسکندر، اثر ژان لئون ژروم فریس

اسکندر در روز ششم از ماه باستانی یونانی، هکاتومبایون، که احتمالاً متناظر با ۲۰ ژوئیهٔ سال ۳۵۶ ق م است در شهر پلا، پایتخت پادشاهی یونانی مقدونیهٔ باستان، زاده شد. پدر او، فیلیپ دوم، پادشاه مقدونیه بود و مادرش، المپیاس، دختر نئوپتولموس یکم، پادشاه اپیروس. المپیاس چهارمین همسر فیلیپ بود و با وجود آنکه فیلیپ هفت یا هشت همسر دیگر نیز داشت، المپیاس برای مدتی همسر اصلی او محسوب می‌شد احتمالاً به این دلیل که اسکندر را به دنیا آورده بود.

دربارهٔ تولد و کودکی اسکندر چندین افسانه نقل کرده‌اند. بنا به گفتهٔ پلوتارک، زندگی‌نامه‌نویس یونان باستان، المپیاس در شب زفافش خواب می‌بیند که صاعقه‌ای به رحمش اصابت می‌کند و شعله‌ای را می‌افروزد که زبانه‌هایش «دور و نزدیک» را در بر می‌گیرند و سپس خاموش می‌شود. گفته می‌شود که فیلیپ نیز چندی پس از ازدواج با المپیاس خواب می‌بیند که رحم همسرش را با مهری که تصویر یک شیر بر آن نقش بسته است مهر و موم می‌کند. پلوتارک تفسیرهای گوناگونی برای این رؤیاها ذکر کرده‌است از جمله آنکه: المپیاس پیش از همبستری با فیلیپ باردار بوده‌است و این امر از مهر و موم کردن رحم او فهمیده می‌شود، یا اینکه زئوس پدر اسکندر بوده‌است. مفسران باستان دربارهٔ اینکه آیا المپیاس جاه‌طلب داستان اصل و نسب اُلوهی اسکندر را ترویج داده‌است متفق‌القول نیستند؛ برخی بر این باورند که او موضوع را به اسکندر گفته‌است و برخی دیگر نیز بر این عقیده‌اند که او اعلام این موضوع را بی‌عفتی می‌دانسته و سکوت اختیار کرده‌است.

در روز تولد اسکندر، فیلیپ در حال مهیا شدن برای محاصرهٔ شهر پوتیدایا در شبه‌جزیرهٔ خالکیدیکه بود. در همان روز فیلیپ اخباری دریافت کرد مبنی بر اینکه سردارش پارمنیون سپاهیان مختلط ایلیریا و پئونیا را شکست داده و اسب‌هایش در بازی‌های المپیک پیروز شده‌اند. همچنین گفته می‌شد که در این روز معبد آرتمیس در اِفِسوس، یکی از عجایت هفت‌گانهٔ جهان باستان، آتش گرفته و به تلی از خاک مبدل شده‌است. هگسیاس در این باره گفته که معبد آرتمیس خاکستر شده‌است زیرا که آرتمیس به قصد مراقبت از زاده‌شدن اسکندر معبد را ترک کرده بود. ممکن است چنین افسانه‌هایی در هنگامی که اسکندر به قدرت رسیده بود و احتمالاً به دستور خود او رواج پیدا کرده باشند، تا اثباتی باشند بر قدرت مافوق بشری اسکندر و سرنوشت مقدر او برای سروری بر جهانیان از همان لحظه‌ای که نطفه‌اش بسته شد.

مجسمه‌ای در ادینبرو که اسکندر را در حال رام کردن بوکفالوس نشان می‌دهد.

اسکندر را پرستاری به نام لانیکه بزرگ کرد. لانیکه خواهر کلیتوس سیاه، یکی از سرداران اسکندر در سال‌های آتی، بود. لئونیداس سخت‌گیر که از خویشاوندان مادر اسکندر بود و لوسیماخوس که از سرداران فیلیپ بود مربیان خصوصی اسکندر شدند. اسکندر به شیوهٔ نجیب‌زادگان مقدونی تربیت شد و خواندن و نوشتن، نواختن چنگ، سوارکاری، جنگیدن، و شکار را آموخت.

وقتی که اسکندر ۱۰ ساله بود، تاجری از تسالی اسبی برای فیلیپ آورد و قیمت گزافی معادل ۱۳ تالان به ازای آن خواست. فیلیپ خواست که سوار آن شود ولی اسب تمرد کرد و فیلیپ دستور داد تا اسب را از او دور کنند. اسکندر که پی برده بود اسب از سایهٔ خودش می‌ترسد، فرصت خواست تا اسب را رام کند و سرانجام نیز موفق به انجام این کار شد. پلوتارک اظهار می‌کند که فیلیپ سرمست از نمایش شجاعانه و جاه‌طلبانهٔ پسرش، با چشمانی پر از اشک شوق او را می‌بوسد و می‌گوید: «پسرم، تو باید قلمرو وسیعی داشته باشی که کفاف بلندپروازی‌هایت را بدهد. مقدونیه برای تو خیلی کوچک است» و اسب را برای او می‌خرد. اسکندر نام بوکفالوس را بر اسب می‌گذارد که به معنای «گاوسر» است. بوکفالوس اسکندر را تا پاکستان امروزی حمل کرد و زمانی که بر اثر پیری در سن سی سالگی مرد، اسکندر شهر بوکفالا را به یاد او نامگذاری کرد.

نوجوانی و آموزش[ویرایش]

اسکندر که سیزده ساله شد فیلیپ به دنبال یک مربی خصوصی برای او گشت و فرهیختگانی چون ایسوکراتس و اسپئوسیپوس را مد نظر گرفت و حتی اسپئوسیپوس پیشنهاد داد تا برای بر عهده گرفتن آموزش اسکندر، از ریاست آکادمی کناره‌گیری کند. فیلیپ در نهایت ارسطو را انتخاب کرد و معبد نیمف‌ها در میزا را به محل تشکیل کلاس‌های آنان اختصاص داد. در ازای آموزش اسکندر، فیلیپ متعهد شد که شهر استاگیرا، زادگاه ارسطو، را که روزگاری خودش ویران کرده بود از نو بسازد و شهروندان سابق آن را که بردگی گرفته شده بودند آزاد کند یا بخرد و آنان را دوباره در زادگاهشان اسکان دهد و نیز کسانی را که در تبعید به سر می‌بردند عفو کند.

میزا برای اسکندر و فرزندان نجیب‌زادگان مقدونیه، همچون بطلمیوس، هفستیون، و کاساندر همانند یک مدرسهٔ شبانه‌روزی بود. بسیاری از دانش‌آموزان میزا در آینده به دوستان و سرداران اسکندر مبدل شدند و اغلب از آنان با نام «ملازمان اسکندر» یاد می‌شود. ارسطو به اسکندر و ملازمانش علم طب، فلسفه، اخلاقیات، دین، منطق، و هنر آموزش داد. اسکندر تحت تربیت ارسطو به آثار هومر و به‌ویژه ایلیاد علاقه‌مند شد؛ ارسطو نسخه‌ای حاشیه‌نویسی‌شده از ایلیاد را به اسکندر داد و اسکندر در لشکرکشی‌هایش این کتاب را همواره به همراه داشت.

وارث فیلیپ[ویرایش]

نیابت سلطنت و ترقی مقدونیه[ویرایش]

فیلیپ دوم مقدونیه، پدر اسکندر

آموزش اسکندر توسط ارسطو تا شانزده سالگی او طول کشید. فیلیپ درگیر جنگی علیه بیزانتیوم شد و به هنگام ترک مقدونیه، اسکندر را نایب‌السلطنه و ولیعهد خویش قرار داد. در نبود فیلیپ، قبیلهٔ تراکیانی مایدی سر به شورش برداشتند. اسکندر به‌سرعت واکنش نشان داد و شورشیان را از قلمروشان بیرون راند و به جایشان یونانیان را در آنجا اسکان داد و شهری به نام الکساندروپولیس بنیان نهاد.

فیلیپ که بازگشت، برای سرکوب شورش‌ها در تراکیهٔ جنوبی، اسکندر را در معیت سپاه کوچکی به منطقه اعزام کرد. گفته می‌شود اسکندر با دست زدن به عملیات نظامی علیه شهر یونانی پرینتهوس جان پدرش را نجات داده‌است. در همین گیرودار، اهالی شهر آمفیسا زمین‌هایی در نزدیکی دلفی را که نزد آپولون مقدس به‌شمار می‌آمدند آمادهٔ کشت کردند و این هتک حرمت این فرصت را به فیلیپ داد تا در امور یونان بیش از پیش دخالت کند. فیلیپ که همچنان در تراکیه به سر می‌برد، به اسکندر فرمان داد تا سپاهی جمع‌آوری کند و به عملیات نظامی در یونان دست بزند. اسکندر که نگران مداخلهٔ سایر دولت‌شهرهای یونانی بود، طوری وانمود کرد که گویی در حال مهیا شدن برای لشکرکشی به ایلیریا است. در این آشفته بازار ایلیریانی‌ها به مقدونیه هجوم آوردند اما اسکندر یورش آنان را دفع نمود.

در سال ۳۳۸ ق م، فیلیپ و سربازانش به سپاهیان اسکندر پیوستند تا از طریق ترموپیل به سمت جنوب پیشروی کنند. آنان پس از در هم شکستن مقاومت سرسختانهٔ پادگان تبی ترموپیل توانستند آن شهر را تسخیر کنند. فیلیپ و اسکندر به قصد اشغال شهر الاتیا به پیشروی‌شان ادامه دادند. شهر الاتیا به فاصلهٔ تنها چند روز پیاده‌نظام از هر دو شهر تب و آتن قرار داشت. اهالی آتن، به رهبری دموستن، به برقراری اتحاد با تب علیه مقدونیه رأی دادند. آتن از یک سو و فیلیپ از سویی دیگر نمایندگانی به تب فرستادند تا حمایت آن شهر را علیه دیگری جلب کنند. تبی‌ها پیشنهاد فیلیپ را رد کردند و پیشنهاد آتنی‌ها را پذیرفتند. فیلیپ به آمفیسا رفت و مزدورانی را که دموستن در آنجا اجیر کرده بود اسیر کرد و آمفیسا تسلیم شد. سپس فیلیپ به الاتیا بازگشت و آخرین پیشنهاد صلح را به آتن و تب ارائه داد اما هر دو این پیشنهاد را رد کردند.

همان‌طور که فیلیپ به سوی جنوب پیشروی می‌کرد، دشمنان او در خایرونیا، بئوسی راهش را سد کردند. در نبرد خایرونیا فیلیپ فرماندهی جناح راست سپاه را در دست داشت و اسکندر به همراه گروهی از سرداران معتمد فیلیپ جناح چپ را فرماندهی می‌کرد. بنا بر منابع تاریخی، هر دو طرف برای مدتی به‌سختی با یکدیگر جنگیدند. فیلیپ عامدانه به سربازانش دستور عقب‌نشینی داد تا سربازان آتنی آنان را دنبال کنند و در نتیجه خطوط سپاه دشمن از هم بپاشد. در جناح چپ، اسکندر زودتر از سرداران کارآزمودهٔ فیلیپ توانست خطوط سپاه تبی‌ها را در هم بشکند. با از بین رفتن پیوستگی سپاه دشمن، فیلیپ به سربازانش فرمان داد که جلو بکشند و بدین ترتیب به‌سرعت دشمن را تار و مار کرد. با شکست خوردن آتنی‌ها، تبی‌ها تنها ماندند و محاصره شدند و در نهایت آنان نیز مغلوب شدند.

فیلیپ و اسکندر پس از پیروزی در نبرد خایرونیا بی‌دردسر در پلوپونز پیشروی کردند و مورد استقبال تمامی شهرها قرار گرفتند. اگرچه وقتی به اسپارت رسیدند مورد بی‌مهری قرار گرفتند ولی به جنگ نیز متوسل نشدند. فیلیپ در کورنت بین اکثر دولت‌شهرهای یونانی به‌جز اسپارت یک «اتحادیهٔ هلنی» برقرار کرد و خود را هژمون (فرمانده اعظم) این اتحادیه نامید و طرح‌هایش برای حمله به امپراتوری هخامنشیان را علنی کرد.

تبعید و بازگشت[ویرایش]

فیلیپ که به پلا بازگشت، عاشق کلئوپاترا ائورودیکه، برادرزادهٔ یکی از سردارانش به نام آتالوس شد و با او ازدواج کرد. این وصلت موقعیت اسکندر را به عنوان وارث تخت و تاج متزلزل می‌ساخت زیرا که پسر کلئوپاترا ائورودیکه، یک مقدونیه‌ای با خون پاک و اصیل در نظر گرفته می‌شد حال آنکه اسکندر نیمه مقدونی بود (مادر اسکندر یونانی بود). در مراسم عروسی، آتالوس در حالی که سیاه‌مست بود با صدای بلند از درگاه خدایان خواست که حاصل این وصلت، وارثی مشروع برای سلطنت باشد.

در مراسم عروسی کلئوپاترا، همانکس که فیلیپ عاشقش شده بود و با او ازدواج نیز کرد، عموی کلئوپاترا، آتالوس، در حالت سیاه‌مستی از مقدونیان خواست که به درگاه خدایان دعا کنند تا از بطن برادرزاده‌اش جانشینی مشروع و حلال‌زاده برای تاج و تخت به آنان ببخشایند. این امر خشم اسکندر را برانگیخت به نحوی که یکی از جام‌ها را به سوی سر آتالوس پرتاب کرد و گفت «ای رذل، مرا حرامزاده می‌خوانی؟» فیلیپ جانب آتالوس را گرفت و از جایش بلند شد و خواست به سمت پسرش برود که، از بخت خوب هر دویشان، به خاطر دستپاچگی زیاد یا بر اثر بدمستی پایش لیز خورد و با سر روی زمین فرود آمد. اسکندر به نحو ملامت‌باری پدرش را مورد اهانت قرار داد و گفت: «ببینید، مردان، ببینید چه کسی می‌خواهد از اروپا به آسیا بتازد، مردی که از میزی به میز دیگر تلو تلو می‌خورد»

— توصیف خصومت پیش آمده در مراسم ازدواج فیلیپ از زبان پلوتارک

اسکندر همراه مادرش از مقدونیه گریخت. مادرش را نزد دایی‌اش (دایی اسکندر)، الکساندر یکم اپیروس در دودونا برد و خودش به ایلیریا رفت و از پادشاه آنجا پناه خواست. با وجود آنکه اسکندر چند سال پیش پادشاه ایلیریا را طی نبردی مغلوب کرده بود اما به او پناه دادند و همچون یک مهمان از او پذیرایی کردند. اما فیلیپ هرگز نمی‌خواست که پسرش را که آن همه تعلیم نظامی و سیاسی دیده بود به همین سادگی از دست بدهد. این چنین بود که با تلاش‌های یکی از دوستان خانوادگی‌شان به نام دماراتوس میان فیلیپ و اسکندر وساطت کردند و اسکندر پس از شش ماه دوری، دوباره به مقدونیه بازگشت.

سال بعد، پیکسوداروس، ساتراپ ایرانی کاریا، پیشنهاد کرد که بزرگ‌ترین دخترش را به عقد برادر ناتنی اسکندر، فیلیپ آریدایوس، درآورد. المپیاس و چند تن از دوستان اسکندر به او تلقین کردند که این موضوع حاکی از قصد فیلیپ برای وارث قرار دادن آریدایوس به جای اوست. اسکندر بازیگری به نام تسالوس از اهالی کورنت را به نزد پیکسوداروس فرستاد تا به او بگوید که او نباید دخترش را به عقد پسر نامشروع فیلیپ درآورد و به جایش اسکندر را انتخاب کند. فیلیپ که از موضوع باخبر شد، مذاکرات را متوقف کرد و اسکندر را به خاطر تمایلش برای ازدواج با دختر یک کاریایی مورد شماتت قرار داد و اظهار کرد که عروس بهتری را برای او در نظر داشته‌است. فیلیپ چهار تن از دوستان اسکندر به نام‌های هارپالوس، نئارخوس، بطلمیوس، و اریگیوس را تبعید کرد و به اهالی کورنت دستور داد تا تسالوس را در غل و زنجیر کنند و به او تحویل دهند.

پادشاه مقدونیه[ویرایش]

رسیدن به قدرت[ویرایش]

پادشاهی مقدونیه در سال ۳۳۶ ق م

در سال ۳۳۶ ق م در مراسم عروسی کلئوپاترا، دختر المپیاس و فیلیپ، با برادر المپیاس، الکساندر یکم اپیروس، در آیگای فیلیپ توسط سردستهٔ محافظانش به نام پاوسانیاس کشته شد. پاوسانیاس به هنگام فرار پایش به یک گیاه پیچکی گیر کرد و زمین خورد و تعقیب‌کنندگانش او را کشتند. دو تن از ملازمان اسکندر به نام‌های پردیکاس و لئوناتوس نیز در میان تعقیب‌کنندگان پاوسانیاس بودند. اشراف و فرماندهان نظامی، اسکندر را در حالی که بیست سال بیشتر نداشت شاه جدید مقدونیه خواندند.

تحکیم قدرت[ویرایش]

اسکندر سلطنتش را با از میان برداشتن رقبای بالقوه‌اش در راه دستیابی به تخت و تاج آغاز کرد. اسکندر دستور داد که پسرعمویش، آمونتاس چهارم، را اعدام کنند. او همچنین دو تن از شاهزادگان مقدونی از منطقهٔ لونکستیس را کشت اما شاهزادهٔ سوم، الکساندر لونکستیس، را امان داد. المپیاس نیز دستور داد کلئوپاترا ائورودیکه (همسر فیلیپ) و دخترش ائوروپا (دختر فیلیپ و کلئوپاترا ائوریدیکه) را زنده زنده بسوزانند. اسکندر که از این موضوع باخبر شد، بسیار عصبانی شد. اسکندر نیز دستور قتل آتالوس، فرمانده گارد پیشروی ارتش در آسیای صغیر و عموی کلئوپاترا، را صادر کرد. آتالوس در آن زمان دربارهٔ احتمال پشت کردن به مقدونیه و پیوستن به آتن با دموستن نامه‌نگاری می‌کرد. همچنین آتالوس پیشتر در جریان مراسم عروسی فیلیپ با کلئوپاترا شدیداً به اسکندر توهین کرده بود و پس از ماجرای زنده زنده سوزاندن کلئوپاترا، اسکندر زنده ماندن آتالوس را بسیار خطرناک می‌پنداشت. اسکندر از خون برادر ناتنی‌اش، آریدایوس، گذشت. بنا بر تمامی روایت‌های تاریخی، آریدایوس در آن زمان از نظر ذهنی معلول شده بود. علت معلولیت او احتمالاً زهری بوده که المپیاس به او خورانده بود.

با شنیدن خبر مرگ فیلیپ، بسیاری از دولت‌شهرها سر به شورش برداشتند. تب، آتن، تسالی، و قبائل تراکیایی شمال مقدونیه در میان شورشیان بودند. خبر این شورش‌ها که به اسکندر رسید، به‌سرعت واکنش نشان داد. اگرچه به اسکندر توصیه کرده بودند که راه دیپلماسی را در پیش گیرد، اما او سواره‌نظامی متشکل از سه هزار مرد جنگی جمع‌آوری کرد و به جنوب به سوی تسالی لشکر کشید. اسکندر پی برد که ارتش تسالی گذرگاه بین کوه المپ و کوه اوسا را اشغال کرده‌است لذا به سربازانش دستور داد که از روی کوه اوسا بگذرند. روز بعد که سپاهیان تسالی از خواب برخاستند، اسکندر و سواره‌نظامش را در عقب خود دیدند؛ بی‌درنگ تسلیم شدند و سواره‌نظامشان را در اختیار اسکندر قرار دادند. اسکندر برای سرکوب سایر شورش‌ها همچنان به حرکتش به سوی جنوب ادامه داد و این بار به سمت پلوپونز حرکت کرد.

اسکندر در ترموپیل توقف کرد و در آنجا خود را به عنوان رهبر اتحادیهٔ آمفیکتوئونی مورد تأیید قرار داد و سپس به سمت کورنت حرکت کرد. آتن تقاضای صلح کرد و اسکندر شورشیان را مورد عفو قرار داد. دیدار مشهور اسکندر با دیوژن کلبی در مدت اقامت او در کورنت رخ داد. وقتی اسکندر به دیوژن گفت که «هرچه می‌خواهی از من بخواه» دیوژن فیلسوف با لحن تحقیرکننده‌ای از اسکندر خواست که اندکی کنار برود و جلو نور خورشید را نگیرد. اسکندر از پاسخ دیوژن محظوظ شد و گفته می‌شود که جواب داده‌است «براستی که اگر اسکندر نبودم، دوست داشتم دیوژن باشم». در کورنت اسکندر به لقب هژمون (رهبر) مفتخر شد و همانند پدرش، فیلیپ، به عنوان فرمانده جنگ قریب‌الوقوع با هخامنشیان انتخاب شد. همچنین در کورنت بود که خبر شورش تراکیایی‌ها به او رسید.

نبرد بالکان[ویرایش]

پیش از لشکرکشی به آسیا، اسکندر می‌خواست مرزهای شمالی‌اش را ایمن کند تا از این بابت آسوده‌خاطر باشد. در بهار سال ۳۳۵ ق م، به طرف شمال رفت تا چندین شورش شکل‌گرفته را سرکوب کند. او از آمفیپولیس شروع کرد و سپس به سمت شرق و به کشور «مستقل تراکیایی‌ها» رفت. در کوه‌های هایموس ارتش مقدونیه به نیروهای تراکیان که در پشت ارتفاعات مستقر شده بودند حمله کرد و شکستشان داد. مقدونیان به درون قلمرو تریبالی پیشروی کردند و ارتش آنان را در نزدیکی رود لوگینوس مغلوب ساختند. سپس به طرف رود دانوب حرکت کردند و با قبیلهٔ گتای که در آنسوی رود مستقر شده بودند روبه‌رو شدند. اسکندر با عبور دادن سپاهیانش از عرض رودخانه در شب، دشمن را غافلگیر کرد و پس از بروز اولین زدوخورد مابین سواره‌نظام‌ها، دشمن مجبور به عقب‌نشینی شد. پس از آن اسکندر باخبر شد که کلیتوس، پادشاه ایلیریا، و گلاوکیاس، پادشاه تاولانتی، ضد او علم مخالف برکشیده‌اند. اسکندر سپاهش را به سمت غرب به حرکت درآورد و هر دو فرمانروا را مجبور کرد که به همراه سربازانشان بگریزند و بدین ترتیب هر دو شورش را خواباند. اسکندر با نایل شدن به این پیروزی‌ها مرزهای شمالی قلمروش را مستحکم و ایمن ساخت.

وقتی اسکندر به شمال لشکر کشیده بود، تبی‌ها و آتنی‌ها بار دیگر دست به شورش زدند. اسکندر بدون فوت وقت به جنوب رفت. با وجود آنکه سایر شهرها نسبت به جنگ با اسکندر مردد بودند، تبی‌ها تصمیم به جنگ گرفتند. مقاومت تبی‌ها دوام نیاورد و اسکندر شهر تب را با خاک یکسان کرد و قلمروش را مابین سایر شهرهای بئوسیایی تقسیم کرد. فرجام تب، آتنی‌ها را ترساند و از جنگ منصرفشان کرد. بدین ترتیب موقتاً در یونان صلح برقرار شد و اسکندر با انتخاب آنتیپاتر به عنوان نایب‌السلطنهٔ خود، برای جهانگشایی عازم آسیا شد.

سالشمار جنگ‌های اسکندر با هخامنشیان[ویرایش]

  • در سال ۳۳۴ پیش از میلاد اسکندر مقدونی به آسیا حمله می‌کند و سپاه هخامنشیان در تنگه داردانل شکست می‌خورد.[۱]
  • در سال ۳۳۳ پیش از میلاد در نبرد ایسوس ارتش اسکندر مقدونی، قوای هخامنشیان به فرماندهی داریوش سوم را شکست می‌دهد.[۱]
  • در سال ۳۳۱ پیش از میلاد قوای هخامنشیان به وسیله اسکندر مقدونی در جنگ گوگمل در شرق موصل امروزی شکست سنگینی متحمل می‌شوند.[۱]
  • در سال ۳۳۰ پیش از میلاد داریوش سوم کشته شده و هگمتانه فتح می‌شود، همچنین تخت جمشید به وسیله اسکندر مقدونی ویران شده و حکمرانی هخامنشیان بر ایران پایان می‌پذیرد.[۱]
  • از سال ۳۳۰ تا ۳۲۸ پیش از میلاد اسکندر مقدونی به شمال شرق و شرق ایران حمله می‌کند و تعدادی شهر تحت عنوان اسکندریه، بنا می‌نماید. همچنین تعدادی از ایرانیان توسط اسکندر به عنوان ساتراپ انتصاب می‌شوند و برخی از فرماندهان ایرانی در ارتش اسکندر مشغول به کار می‌گردند.[۱]

تسخیر شاهنشاهی ایران[ویرایش]

آسیای صغیر[ویرایش]

نقشهٔ امپراتوری اسکندر و مسیر لشکرکشی او

در سال ۳۳۴ پ.م اسکندر با ارتشی مشتمل بر حدوداً ۴۸٬۰۰۰ سرباز پیاده، ۶٬۱۰۰ سوار و ۱۲۰ کشتی جنگی با ۳۸٬۰۰۰ خدمه از تنگهٔ داردانل گذشت. برخی از سربازان از اهالی مقدونیه و دولت‌شهرهای یونانی بودند؛ برخی مزدور بودند و اجیر شده بودند؛ برخی نیز رعایایی بودند که از مزارع اربابان تراکیه، پایونیا، و ایلیریا جمع‌آوری شده بودند. اسکندر با پرتاب یک نیزه به خاک آسیا و بیان این مطلب که او آسیا را به عنوان هدیه‌ای از جانب خدایان قبول کرده‌است، نیتش برای تسخیر سرتاسر شاهنشاهی هخامنشیان را آشکار کرد. همچنین این امر اشتیاق اسکندر به جنگ را در قیاس با ترجیح پدرش به دیپلماسی به‌خوبی نمایان می‌ساخت. اسکندر پس از کسب اولین پیروزی در برابر ایرانیان در نبرد گرانیک، تسلیم شهر سارد و خزانهٔ آن را پذیرفت و به حرکتش در امتداد ساحل ایونیا ادامه داد. اسکندر شهر هالیکارناس واقع در کاریا را با موفقیت محاصره کرد و سرانجام توانست دشمنانش، کاپیتان ممنون رودسی و ساتراپ ایرانی کاریا به نام اورونتوباتس، را مجبور به عقب‌نشینی از راه دریا کند. اسکندر حکمرانی بر کاریا را به آدا، که اسکندر را به فرزندخواندگی پذیرفته بود، واگذار کرد.

اسکندر حرکتش را از هالیکارناس به سوی سرزمین کوهستانی لیکیه و دشت پامفیلیه ادامه داد. او بر در دست داشتن کنترل تمامی شهرهای ساحلی اصرار می‌ورزید تا از پهلو گرفتن ناوگان دریایی ایرانیان جلوگیری کند. از پامفیلیه به سوی ساحل هیچ بندر مهمی وجود نداشت لذا اسکندر به سوی نواحی داخلی و بدور از ساحل حرکت کرد. در حالی که از یورش بردن به ترمسوس با تمام قوا و به صورت غافلگیرانه اجتناب ورزید اما در آن شهر توانست دشمنش را به‌آسانی از پای درآورد. اسکندر در گردیوم، پایتخت فریگیهٔ باستان، گره گوردی را که تا آن زمان ناگشودنی می‌نمود گشود؛ شاهکاری که گفته می‌شد تنها از دست «پادشاه آتی آسیا» بر می‌آید. بنا بر افسانه‌ها، اسکندر اعلام کرد که نحوهٔ گشودن گره اهمیت ندارد فلذا آن را با یک ضربهٔ شمشیر برید.

شام[ویرایش]

اطلاعات بیشتر: نبرد ایسوس و محاصره صور
جزئیات موزائیک اسکندر که نبرد ایسوس را به تصویر کشیده‌است، خانه فائون، پمپئی.

سپاهیان اسکندر پس از سپری کردن زمستان، در سال ۳۳۳ ق م از دروازه‌های کیلیکیه گذشتند و در ماه نوامبر با سپاه اصلی ایران تحت فرماندهی داریوش سوم، شاهنشاه ایران، مصاف دادند. اسکندر در نبرد ایسوس شکست سختی را به داریوش تحمیل کرد و داریوش به‌ناچار از میدان جنگ گریخت و همسرش، دخترانش، مادرش، سیسیگامبیس، و خزانه‌ای افسانه‌ای را پشت سرش رها کرد. با گریختن داریوش از میدان جنگ، سپاه ایران نیز از هم پاشید. داریوش با ارائهٔ پیشنهاد باج ۱۰٬۰۰۰ هزار تالانی برای آزادسازی خانواده‌اش و نیز بخشیدن تمام سرزمین‌هایی که اسکندر تا آن زمان به دست آورده بود خواستار انعقاد پیمان صلح شد. اسکندر پاسخ داد از آنجا که اکنون او شاه آسیاست، تصمیم‌گیری دربارهٔ تقسیمات ارضی تنها بر عهدهٔ اوست.

اسکندر برای در دست گرفتن کنترل سوریه و اکثر نواحی ساحلی شام به لشکرکشی‌هایش ادامه داد. او سال بعد مجبور شد که به صور حمله کند و پس از یک محاصرهٔ طولانی و طاقت‌فرسا سرانجام توانست آن شهر را نیز تسخیر کند. اسکندر مردانی را که به سن جنگ رسیده بودند از دم تیغ گذراند و زنان و کودکان را نیز به بردگی فروخت.

مصر[ویرایش]

اطلاعات بیشتر: محاصره غزه
نام اسکندر کبیر به هیروگلیف مصری (از راست به چپ) در حدود سال ۳۳۰ ق م در موزهٔ لوور

پس از آنکه اسکندر صور را ویران کرد، اکثر شهرهایی که بر سر راه مصر قرار داشتند بی‌درنگ تسلیم شدند، به‌جز غزه. دژ غزه بر روی یک تپه ساخته شده و به‌خوبی مستحکم و مسلح شده بود؛ بنابراین تصرف آن مستلزم محاصرهٔ آن بود. پس از سه بار دفع حمله، سرانجام دژ تاب مقاومت نیاورد و سقوط کرد اما این امر تنها زمانی میسر شد که شانهٔ اسکندر به‌شدت زخم برداشته بود. همچون صور، در غزه نیز مردانی را که به سن جنگ رسیده بودند قتل‌عام کردند و زنان و کودکان را به بردگی فروختند.

در عوض اورشلیم به نشانهٔ تسلیم دروازه‌هایش را به روی سپاهیان اسکندر گشود؛ و بنا بر یوسفوس، پیشگویی کتاب دانیال (احتمالاً فصل هشتم) را به او نشان دادند که به توصیف تسخیر شاهنشاهی ایران به دست یک شاه مقتدر یونانی می‌پردازد. اسکندر از خون اهالی اورشلیم گذشت و به جنوب و به سوی مصر حرکت کرد.

اسکندر در سال ۳۲۳ ق م در مصر پیشروی کرد و در آنجا به عنوان یک ناجی مورد استقبال قرار گرفت. او را در واحهٔ سیوا واقع در صحرای لیبی، «ارباب جدید عالم» و پسر آمون خواندند. از این زمان به بعد، اسکندر اغلب از زئوس-آمون به عنوان پدر حقیقی خود یاد می‌کرد و سکه‌هایی که متعاقباً ضرب شدند اسکندر را با شاخ‌های قوچ که نشانهٔ الوهیت بود، به تصویر کشیدند. در مدت اقامتش در مصر شهر اسکندریه را بنیان نهاد که در آینده به پایتخت باشکوه دودمان بطالسه مبدل شد.

آشور و بابل[ویرایش]

اطلاعات بیشتر: نبرد گوگمل

اسکندر در سال ۳۳۱ ق م مصر را ترک و به سمت بین‌النهرین حرکت کرد و در نبرد گوگمل بار دیگر داریوش را شکست داد. داریوش بار دیگر از میدان جنگ گریخت و اسکندر او را تا اربیل تعقیب کرد. نبرد گوگمل آخرین و سرنوشت‌سازترین رویارویی بین اسکندر و داریوش بود. داریوش از راه کوهستان به هگمتانه فرار کرد و اسکندر بابل را تسخیر کرد.

پارس[ویرایش]

اطلاعات بیشتر: نبرد دربند پارس

اسکندر از بابل به شوش، که یکی از پایتخت‌های هخامنشیان به‌شمار می‌آمد، رفت و ثروت افسانه‌ای آن شهر را از آن خود کرد. او قسمت اعظم سپاه خود را از طریق راه شاهی به پایتخت تشریفاتی ایرانیان، تخت جمشید، فرستاد و خود با سربازانی دست‌چین‌شده از مسیر مستقیم رهسپار آن شهر شد. از آنجا که گذرگاه دربند پارس توسط آریوبرزن و سپاهیانش مسدود شده بود، اسکندر ناچار شد به آن گذرگاه یورش ببرد. اسکندر با در هم شکستن مقاومت آریوبرزن، با عجله خود را به تخت جمشید رساند تا مبادا سربازان ایرانی مستقر در آن شهر، خزانه‌اش را غارت کنند. اسکندر با ورود به تخت جمشید به سپاهیانش اجازه داد تا چندین روز به غارت شهر بپردازند. او پنج ماه در تخت جمشید اقامت کرد و در این هنگام بود که قسمت شرقی کاخ خشایارشا آتش گرفت و به باقی نقاط شهر گسترش یافت. دلایل مختلفی از جمله بدمستی یا انتقام عمدی آتش‌سوزی آکروپولیس در جنگ دوم یونانیان با ایرانیان را عامل بروز این حادثه دانسته‌اند.

سقوط شاهنشاهی و شرق[ویرایش]

اسکندر در تعقیب داریوش ابتدا به ماد و سپس پارت رفت. سرنوشت شاهنشاه ایران دیگر دست خودش نبود و توسط بسوس، ساتراپ ایرانی باختر، دستگیر شد. با نزدیک شدن اسکندر، بسوس دستور داد تا شاهنشاه ایران را به ضرب چاقو از پای درآورند و آنگاه خود را اردشیر پنجم، جانشین داریوش، خواند. سپس به آسیای مرکزی عقب کشید تا جنگی چریکی علیه اسکندر به راه بیندازد. اسکندر بقایای داریوش را طی مراسمی شاهانه و شکوهمند در نزدیکی مقبرهٔ نیاکانش به خاک سپرد. اسکندر همچنین مدعی شد که داریوش در لحظهٔ جان سپردن او را به عنوان جانشینش برگزیده‌است. اما معمولاً مورخان مرگ داریوش را پایان کار شاهنشاهی هخامنشیان قلمداد می‌کنند.

اسکندر، بسوس را غاصب می‌پنداشت و عزم کرد که او شکست دهد. این لشکرکشی که در ابتدا به منظور شکست بسوس انجام گرفت، به سیاحتی عظیم در آسیای مرکزی مبدل گشت. اسکندر رشته‌ای از شهرهای جدید تأسیس کرد که همگی اسکندریه نامیده شدند: از جمله قندهار امروزی در افغانستان و اسکندریه اسخاته در تاجیکستان امروزی. اسکندر در طول این لشکرکشی از ماد، پارت، هریوا (غرب افغانستان)، زرنگ، رخج (جنوب و مرکز افغانستان)، باختر (شمال و مرکز افغانستان)، و سکائستان گذر کرد.

اسپنتمان، که سمتی نامعلوم در ساتراپی سغد داشت، در سال ۳۲۹ ق م به بسوس خیانت کرد و او را به بطلمیوس، از ملازمان معتمد اسکندر، لو داد و بسوس اعدام شد. با وجود این، بعدها وقتی اسکندر در سیردریا مشغول رسیدگی به تاخت و تاز یک ارتش ایلیاتی سواره بود، اسپنتمان اهالی سغد را به شورش برانگیخت. اسکندر شخصاً سغدیان را در نبرد سیردریا مقهور ساخت و بلافاصله به عملیاتی علیه اسپنتمان دست زد و در نبردی موسوم به گابای او را شکست داد. پس از این شکست، اسپنتمان را افراد خودش به قتل رساندند و سپس درخواست صلح کردند.

مشکلات و توطئه‌ها[ویرایش]

اسکندر کلیتوس را می‌کشد، اثر آندره کاستنی.

در این هنگام، اسکندر خود را به لقب «شاهنشاه» مفتخر نموده و برخی از نمودهای پوششی و رسوم ایرانی را در دربارش به کار گرفته بود؛ به‌ویژه رسم پروسکونسیس یا بوسیدن نمادین دست یا به خاک افتادن و سجده کردن که ایرانیان در مقابل مقامات مافوق خود انجام می‌دادند. یونانیان این نوع رفتار را تنها در مقابل خدایان جایز می‌شمردند و معتقد بودند که اسکندر با الزامی‌کردن این گونه رفتارها در مقابل خود، خود را خدا پنداشته‌است. این امر به قیمت روی بر گرداندن بسیاری از مقدونیان از او تمام شد اما مآلاً اسکندر از این گونه رفتارها دست شست.

توطئه‌ای برای گرفتن جان اسکندر برملا شد و یکی از افسرانش، فیلوتاس، به خاطر اینکه نتوانسته بود اسکندر را از این خطر آگاه کند، کشته شد. مرگ پسر مستلزم مرگ پدر بود و در نتیجه پارمنیون که مسئول حفاظت از خرانه در هگمتانه بود به قتل رسید تا جلو هرگونه تلاش برای انتقام گرفته شود. اما شرم‌آورتر از همه اینکه اسکندر شخصاً مردی را کشت که جانش را در نبرد گرانیک نجات داده بود. این امر در حین مشاجره‌ای شدید و در حال مستی در ماراکاندا (سمرقند امروزی در ازبکستان) روی داد و در آن کلیتوس سیاه، اسکندر را به ارتکاب چند اشتباه متهم کرد که مهم‌ترین‌شان از یاد بردن راه و روش مقدونیایی زندگی و اتخاذ شیوهٔ فاسد زندگی شرقی بود.

بعداً و در هنگام لشکرکشی به آسیای میانه، توطئه‌ای دیگر ضد جان اسکندر برملا شد که به تحریک پیشخدمتان خود او صورت گرفته بود. پای تاریخ‌نگار رسمی او، کالیستنس اهل اولونتوس، نیز به میان کشیده شد. با این همه مورخان هنوز دربارهٔ دخیل بودن یا نبودن او به اجماع نرسیده‌اند. کالیستنس با رهبری کردن مخالفان رسم پروسکونسیس، از چشم اسکندر افتاده بود.

مقدونیه در نبود اسکندر[ویرایش]

اسکندر عزم آسیا که کرد، آنتیپاتر را که سرداری کارآزموده و رهبری سیاسی و از اعضای گارد سلطنتی فیلیپ بود، مسئول حفاظت از مقدونیه کرد. چپاول تب از سوی اسکندر، او را مطمئن ساخت که در نبودش، یونان آرام خواهد نشست. تنها استثناء زمانی روی داد که شاه آگیس سوم در سال ۳۳۱ ق م فراخوان جنگ داد اما آنتیپاتر او را در نبرد مگالوپولیس به سال ۳۳۲ ق م شکست داد و کشت. آنتیپاتر مجازات اسپارتیان را به اتحادیهٔ کورنت سپرد و آن نیز تعیین مجازات را به عهدهٔ اسکندر گذاشت و اسکندر آنان را بخشید. همچنین تنش چشمگیری مابین آنتیپاتر و المپیاس وجود داشت و هر کدام از دیگری به اسکندر شکایت می‌کرد.

در کل، یونان مدت زمان لشکرکشی اسکندر به آسیا را با صلح و بهروزی و رونق اقتصادی گذراند. اسکندر مقدار معتنابهی غنیمت از سرزمین‌های مفتوح به یونان می‌فرستاد که چرخ اقتصاد را به گردش در می‌آورد و تجارت را در سرتاسر امپراتوری‌اش رونق می‌داد. با این همه، نیاز دائمی او به سربازان تازه‌نفس و مهاجرت مقدونیان به سرتاسر امپراتوری او، مقدونیه را از نیروی انسانی مرد خالی کرده بود. این امر باعث شد که مقدونیه پس از عصر اسکندر رو به ضعف نهد و سرانجام تحت انقیاد روم در بیاید.

لشکرکشی به هند[ویرایش]

هجوم به شبه قارهٔ هند[ویرایش]

فالانکس در کشاکش نبرد هوداسپس به جبههٔ دشمن می‌تازد، اثر آندره کاستنی.

پس از مرگ اسپنتمان و ازدواج با روشنک که به منظور تحکیم روابط با ساتراپ‌های جدیدش انجام گرفت، توجه اسکندر به سوی شبه قارهٔ هند معطوف شد. او رؤسای قبایل ساتراپی گنداره، واقع در شمال پاکستان امروزی، را دعوت کرد که پیش او بیایند و از او اطاعت کنند. اومفیس، فرماندار تاکسیلا که قلمروش از رود سند تا جهلم گسترده بود، از اسکندر تبعیت کرد اما رؤسای برخی قبایل منجمله بخش‌های آسپاسیوی و آساکنوی از کمبوجه، حاضر به متابعت نشدند.

در زمستان سال ۳۲۷/۳۲۶ ق م، اسکندر شخصاً به سوی قبائل آسپاسیوی در دره کونار، گوراین‌ها در درهٔ گورایوس، و آساکنوی در دره‌های سوات و بونیر لشکر کشید. نبردی سهمگین ضد آسپاسیوی درگرفت و زوبینی شانهٔ اسکندر را زخمی‌کرد اما سرانجام آسپاسیوی شکست خورد. سپس نوبت آساکنوی رسید که در استحکامات ماساگا، اورا، و آئورنوس پناه گرفته و می‌جنگیدند. دژ ماساگا بالاخره پس از چندین روز نبرد خونین سقوط کرد و در کوران همین نبردها بود که قوزک پای اسکندر به‌شدت مجروح شد. بنا به گفتهٔ کوینت کورس «اسکندر نه تنها همهٔ اهالی ماساگا را قتل‌عام کرد بلکه ساختمان‌های را نیز به تلی از خاک مبدل ساخت». کشتاری مشابه در او را روی داد. پس از کشتارهای ماساگا و اورا، بسیاری از آساکنی‌ها به دژهای آئورنوس گریختند. اسکندر به تعقیب آنان پرداخت و آن دژ استراتژیک را پس از چهار روز نبرد خونبار تسخیر کرد.

پس از آئورنوس، اسکندر از رود سند گذشت و در نبردی حماسی علیه شاه پور جنگید و‍ پیروز شد. شاه پور بر منطقه‌ای در منطقه پنجاب فرمان می‌راند. این نبرد در سال ۳۲۶ ق م روی داد و به نبرد هوداسپس موسوم گشت. اسکندر تحت تأثیر شجاعت و دلاوری شاه پور قرار گرفت و با او پیمان اتحاد بست. او پور را به مقام ساتراپ برگماشت و قلمروی بیش از قلمرو پیشینش بدو بخشید. انتخاب یک فرد محلی، او را در مدیریت و کنترل مناطقی اینچنین دور از یونان یاری می‌رساند. اسکندر دو شهر جدید در دو طرف رود جهلم تأسیس کرد؛ یکی را به افتخار اسبش که در همین حوالی و در همین دورهٔ زمانی مرده بود، بوکفالا نام نهاد. دیگری نیکایا نام داشت که در موقعیت امروزی شهر مونگ قرار گرفته بود.

نافرمانی ارتش[ویرایش]

تهاجم اسکندر به شبه‌قارهٔ هند

شرق قلمرو پور، در نزدیکی رود گنگ، امپراتوری ناندا از ماگادها قرار گرفته بود و در ماورای آن امپراتوری گانگاریدای از بنگال. ارتش اسکندر که از رویارویی با سایر ارتش‌های بزرگ دشمن به واهمه افتاده بود و در نتیجهٔ سال‌ها نبرد رمقی برایش نمانده بود، در گذر از رود هوفاسیس از فرمان اسکندر سرپیچی و از رفتن به سوی شرق امتناع کرد؛ لذا این رود کرانهٔ شرقی فتوحات اسکندر به‌شمار می‌آید.

و اما مقدونیان، نزاع با پور شجاعتشان را فرو کشانده و پیشرویشان به هند را متوقف ساخته بود. زیرا که هر چه را در توان داشتند گذاشته بودند تا دشمنی را که تنها از بیست هزار پیاده و دو هزار سوار تشکیل شده بود، پس زنند. آن‌ها وقتی که اسکندر بر گذر از رود گنگ پافشاری کرد قویاً به مخالفت با او برخاستند. همچنین آنطور که آن‌ها دریافته بودند عرض رود ۶٬۴۰۰ و عمق آن ۱۸۰ متر بود و سواحل آنطرف رود مملو از مردان مسلح و مردان سوار و فیل‌ها بود. زیرا که به آن‌ها گفته شده بود که شاهان گاندریتس و پرایسیای با هشتاد هزار مرد سوار، دویست هزار مرد پیاده، هشت هزار ارابه، و شش هزار فیل به انتظار آنان نشسته‌اند.

اسکندر کوشید تا سپاهیانش را متقاعد کند به سوی شرق پیش روند اما سردارش، کوینوس، از او تقاضا کرد تا تجدید نظر کند و بازگردد. او گفت: مردان «سخت مشتاقند که دوباره والدینشان، همسرانشان و بچه‌هایشان، و وطنشان را ببینند». سرانجام اسکندر موافقت کرد و به سوی جنوب و در امتداد رود سند رفت. در میانهٔ راه، ارتش اسکندر قبائل مالهی (امروزه مولتان) و سایر قبائل هندی را شکست داد.

اسکندر اکثر سپاهیانش را در معیت سردار کراتروس به کارمانیا فرستاد و ناوگانی را به سرپرستی دریاسالار نئارخوس مأموریت داد تا به اکتشاف سواحل خلیج فارس بپردازند و خود مابقی سربازان را از طریق مسیر جنوبی صعب‌العبورتری که از صحرای گدروزی و مکران می‌گذشت به ایران بازگرداند. اسکندر در سال ۳۲۴ ق م به شوش رسید اما مردان زیادی به دلیل عبور از بیابان‌های سوزان هلاک شدند.

اواخر عمر در ایران[ویرایش]

اسکندر دریافت که بسیاری از ساتراپ‌ها و فرماندهان نظامی‌اش در غیاب او با مردم بدرفتاری کرده‌اند لذا در راه بازگشت به شوش چندین تن از آنان را اعدام کرد تا حساب کار دست سایرین بیاید. او به نشانهٔ قدردانی، بدهی‌های سربازان را بدان‌ها بخشید و اعلام کرد که کهنه‌سربازان مسن و علیل را تحت فرماندهی کراتروس به مقدونیه خواهد فرستاد. سپاهیانش منظور او را درست نفهمیدند و در شهر اوپیس یاغی‌گری کردند. آنان با فرستاده شدن به مقدونیه مخالفت کرده، از خو گرفتن اسکندر به آداب و سنن ایرانی و پوشیدن جامهٔ ایرانی و افزودن افسران و سربازان ایرانی به یگان‌های ارتش مقدونیه انتقاد کردند. سه روز گذشت و اسکندر نتوانست مردانش را متقاعد کند که کوتاه بیایند در نتیجه به ایرانیان جایگاه فرماندهی در ارتش را داد و به مقدونیان سمت‌های نظامی فرماندهی بر یگان‌های ایرانی را اعطا کرد. مقدونیان به‌سرعت تقاضای عفو نمودند و اسکندر آنان را بخشید و ضیافتی ترتیب داد که چندین هزار نفر از سپاهیانش در آن شرکت داشتند. اسکندر در تلاش برای برقراری هماهنگی ماندگار میان رعایای مقدونی و ایرانی‌اش، ازدواجی دسته‌جمعی ترتیب داد که در آن مقامات ارشد سپاهش با ایرانیان و دیگر نجیب‌زادگان در شوش ازدواج کردند اما به نظر می‌رسد تنها اندکی از آن ازدواج‌ها فراتر از یک سال دوام آورده باشند.

پس از آنکه اسکندر به هگمتانه رفت تا قسمت اعظم خزانهٔ ایران را بردارد، دوست صمیمی و معشوق احتمالی‌اش، هفستیون، بر اثر بیماری یا مسمومیت درگذشت. مرگ هفستیون، اسکندر را در بهت فرو برد. او دستور داد تا تل بزرگی از هیزم در بابل فراهم آورند و همچنین فرمان عزاداری عمومی صادر کرد. اسکندر در بابل رشته‌ای از لشکرکشی‌های جدید را برنامه‌ریزی کرد که با تهاجم به عربستان آغاز می‌گشت اما اجل مهلت نداد و نتوانست آن‌ها را به تحقق برساند.

مرگ و جانشینی[ویرایش]

تابلویی متعلق به قرن نوزدهم که مراسم تدفین اسکندر را بنا بر گفته‌های دیودور به تصویر کشیده‌است.

۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م بود که اسکندر در سن ۳۲ سالگی در کاخ بختنصر در بابل درگذشت. جزئیات مرگ او اندکی متفاوت نقل شده‌است. طبق روایت پلوتارک، اسکندر تقریباً ۱۴ روز پیش از مرگش، از دریاسالار نئارخوس پذیرایی کرد و شب و روز بعد را به همراه مدیوس لاریسایی به باده‌گساری گذراندند. اسکندر تب کرد و حالش وخیم‌تر شد تا اینکه توان حرف زدن را از کف داد. سربازان معمولی که از وضعیت سلامتی او نگران بودند از مقابل او به صف عبور می‌کردند و اسکندر در سکوت مطلق برای آن‌ها دست تکان می‌داد. از دیودور نقل است که اسکندر پس از سرکشیدن کاسهٔ بزرگی از شراب خالص به افتخار هراکلس دچار درد شد و پس از تحمل رنج و الم درگذشت. آریان نیز همین روایت را به عنوان شق ثانی مطرح می‌کند اما پلوتارک صریحاً منکر این روایت می‌شود.

با توجه به گرایش اشراف و نجبای مقدونی به قتل اسکندر، جنایت و نارو زدن در روایت‌های متعددی از مرگ او تبلور یافته‌است. دیودور، پلوتارک، آریان، و یوستین همگی به نظریهٔ مسموم شدن اسکندر اشاره می‌کنند. پلوتارک این روایت را جعلی می‌شمارد و دیودور و آریان، به بیان خود، تنها به سبب حفظ جامعیت به آن اشاره می‌کنند.

با وجود این، روایت‌ها تقریباً متفق‌القولند که آنتیپاتر که به تازگی از سمت نایب‌السلطنه خلع شده بود و با المپیاس اختلاف داشت، توطئهٔ ادعاشده را رهبری کرده‌است. شاید او احضاریه‌اش به بابل را نشانهٔ مجازات مرگ دانسته و با توجه به سرنوشت پارمنیون و فیلوتاس، علی‌الظاهر مسمومیت اسکندر را توسط پسرش، یولاس که ساقی اسکندر بود، ترتیب داده‌است. بنا به اقوالی ممکن است ارسطو نیز در این توطئه‌چینی شرکت کرده باشد. مهم‌ترین استدلال در رد نظریهٔ مسمومیت این است که دوازده روز از شروع بیماری تا مرگ اسکندر فاصله افتاد؛ احتمالاً آن موقع چنین زهرهای دیرعمل‌کنی در دسترس نبوده‌است. اگرچه در سال ۲۰۱۰ نظریهٔ جدیدی مدعی شد که شرایط مرگ اسکندر منطبق با مسمومیت به وسیلهٔ آب رودخانهٔ استوکس (ماورونری) بوده‌است. آب این رودخانه شامل کالیکامیسین بوده که مادهٔ مرکب خطرناکی است که توسط باکتریها ایجاد می‌شود.

چندین عامل طبیعی (بیماری) را نیز دلیل مرگ اسکندر دانسته‌اند از جمله مالاریا و حصبه. مقاله‌ای در سال ۱۹۹۸ در ژورنال پزشکی نیو انگلند منتشر شد که حصبه را عامل مرگ اسکندر دانسته و البته به گفتهٔ این مقاله، سوراخ‌شدگی روده و فلج بالارونده نیز مشکل را بغرنج‌تر نموده‌است. تحلیل تازهٔ دیگری اسپوندیلیت چرکی یا مننژیت را عامل مرگ اسکندر دانسته‌است. التهاب حاد لوزالمعده و ویروس نیل غربی نیز از جمله بیماری‌هایی می‌باشند که علائمی شبیه علائم بیماری اسکندر دارند. نظریه‌های مبتنی بر عوامل طبیعی مایل‌اند تأکید کنند که ممکن است سلامت اسکندر پس از سال‌ها می‌گساری و برداشتن زخم‌های کاری رفته رفته تنزل یافته باشد. عذاب روحی‌ای که اسکندر پس از مرگ هفستیون کشیده‌است نیز ممکن است در تنزل وضعیت سلامتی او دخیل بوده باشد. عامل احتمالی دیگر مصرف بیش از حد مجاز داروهای محتوی خربق بوده‌است که مصرف بیش از حد آن می‌تواند مرگ‌آور باشد. در ژانویه ۲۰۱۹ برخی از دانشمندان نیوزلندی اعلام کردند که علت مرگ اسکند سندرم گیلن باره Guillain-Barré یا GBS است. سندرم گیلن باره یک اختلال نادری است که سیستم ایمنی بدن به اعصاب محیطی حمله می‌کند. این اختلال در ابتدا باعث فلج و در نهایت مرگ بیمار می‌شود.[۳]

پس از مرگ[ویرایش]

تصویر اسکندر بر روی تابوت‌دان اسکندر

جسد اسکندر را درون یک تابوت‌دان طلایی انسان‌نما قرار دادند و آن را درون تابوتی طلایی گذاشتند. بنا به گفتهٔ آیلیان، پیشگویی به نام آریستاندر پیش‌بینی کرد که زمینی که اسکندر را در آن دفن کنند «تا ابد شادمان و شکست‌ناپذیر خواهد ماند». محتمل‌تر آن است که جانشینان، تملک جسد اسکندر را نماد مشروعیت دانسته‌اند زیرا که دفن شاه پیشین امتیازی ویژه محسوب می‌شد. وقتی که تشییع‌کنندگان در حال انتقال جسد اسکندر به مقدونیه بودند، بطلمیوس آن را دزدید و به ممفیس برد. جانشینش، بطلمیوس دوم فیلادلفوس، تابوت‌دان را به اسکندریه منتقل کرد و حداقل تا دوران باستان متأخر در آنجا ماند. بطلمیوس چهارم لاتوروس، از آخرین جانشینان بطلمیوس، تابوت‌دان طلایی اسکندر را با تابوت‌دانی شیشه‌ای عوض کرد تا از طلای تابوت‌دان اصلی برای ضرب سکه استفاده کند. پومپه، ژولیوس سزار، و آگوستوس همگی از آرامگاه اسکندر در اسکندریه بازدید کردند. گفته می‌شود آگوستوس به‌طور اتفاقی بینی جسد را کند. همچنین گفته می‌شود کالیگولا سینهٔ زره اسکندر را از آرامگاهش برای خودش برداشت. امپراتور سپتیموس سوروس در سال ۲۰۰ پس از میلاد آرامگاه اسکندر را بر روی مردم بست. پسر و جانشینش، کاراکالا، از ستایندگان اسکندر، در دورهٔ سلطنت خویش از آرامگاه بازدید کرد. پس از این زمان، جزئیات سرنوشت آرامگاه مبهم مانده‌است.

وجه تسمیه آن به‌اصطلاح «تابوت‌دان اسکندر» که در نزدیکی صیدا پیدا شده‌است و هم‌اکنون در موزهٔ باستان‌شناسی استانبول نگهداری می‌شود، به خاطر آن نیست که تصور می‌شده حاوی بقایای اسکندر است، بلکه از آن روست که نقش‌برجسته‌های آن، اسکندر و ملازمانش را در حال جنگ با ایرانیان و شکار به تصویر کشیده‌است. ابتدا تصور می‌شد که این تابوت‌دان متعلق به آبدالونوموس، شاه صیدا که بلافاصله پس از نبرد ایسوس به سال ۳۳۱ ق م به توسط اسکندر به این مقام گماشته شد، بوده باشد اما جدیداً این نظر قوت یافته‌است که قدمت این تابوت‌دان به پیش از مرگ آبدالونوموس باز می‌گردد.

تقسیم امپراتوری[ویرایش]

قلمروهای جانشینان (دیادوخوی) در ۲۸۱ ق م: امپراتوری بطلمیوسی (آبی تیره)، امپراتوری سلوکی (زرد)، پادشاهی پرگامون (نارنجی)، و مقدونیه (سبز). همچنین جمهوری روم (آبی روشن)، جمهوری کارتاژ (بنفش)، و پادشاهی اپیروس (قرمز) در نقشه دیده می‌شود.

مرگ اسکندر چنان ناگهانی رخ داد که وقتی خبرش به یونان رسید، مردم باورش نمی‌کردند. اسکندر وارث مشخص یا مشروعی نداشت؛ پسرش از روشنک، اسکندر چهارم، پس از مرگ او به دنیا می‌آمد. بنا به گفتهٔ دیودور، ملازمان اسکندر در بستر مرگ از او پرسیدند که امپراتوری‌اش را برای چه کسی به میراث گذاشته‌است؛ پاسخ کوتاه او «برای قوی‌ترین» بود. آریان و پلوتارک مدعی شده‌اند که اسکندر در این زمان لال شده بود که بیان از این دارد که این داستان ساختگی است. دیودور، کوینت کورس، و یوستین روایت منطقی‌تری از آنچه رخ داده‌است نقل کرده‌اند: اسکندر انگشتر مهردارش را در حضور شاهدان به پردیکاس، از محافظان و رهبر ملازمان سوار، داده‌است فلذا او را به عنوان جانشین برگزیده‌است.

پردیکاس در ابتدا داعیهٔ قدرت نداشت، بلکه حتی پیشنهاد کرد نوزاد روشنک اگر پسر باشد شاه خواهد بود و خودش، کراتروس، لئوناتوس، و آنتیپاتر محافظان او خواهند بود. اما پیاده‌نظام تحت رهبری ملئاگر، این پیشنهاد را نپذیرفت زیرا که آنان در قدرت سهیم نشده بودند. در عوض آنان از برادر ناتنی اسکندر، فیلیپ آریدایوس، پشتیبانی کردند. سرانجام دو طرف مصالحه کردند و پس از تولد اسکندر چهارم، او و فیلیپ سوم مشترکاً شاه نامیده شدند اگرچه تنها در اسم.

با این وجود مقدونیان به‌زودی دچار نفاق و خصومت شدند. ساتراپی‌های که در تجزیهٔ بابل توسط پردیکاس توزیع شدند به پایگاه‌های قدرتی مبدل شدند که هر سردار با استفاده از آن‌ها برای کسب قدرت بیشتر می‌کوشید. پس از قتل پردیکاس در ۳۲۱ ق م، وحدت مقدونیان از هم گسیخت و چهل سال جنگ مابین جانشینان (دیادوخوی) آغاز گشت. سپس در جهان هلنیستی چهار بلوک پایدار قدرت پدید آمدند: سلطنت بطالسه در مصر، امپراتوری سلوکیه در شرق، سلطنت پرگامون در آسیای صغیر، و مقدونیه. در این میان اسکندر چهارم و فیلیپ سوم نیز به قتل رسیدند.

وصیت[ویرایش]

از دیودور نقل است که اسکندر چندی پیش از مرگش دستورالعمل‌های مکتوب مفصلی را به کراتروس داده‌است. کراتروس خواست که دستورهای اسکندر را انجام دهد اما جانشینان به دلیل غیرعملی و پرخرج بودن آن‌ها از اجرایشان منصرف شدند. با این همه پردیکاس وصیت‌نامهٔ اسکندر را برای سربازانش خواند. وصیت‌نامه خواستار توسعهٔ نظامی در جنوب و غرب مدیترانه، احداث سازه‌های یادبود، و ممزوج کردن جماعت شرقی با غربی بود. وصیت‌نامهٔ اسکندر شامل موارد زیر بود:

  • احداث آرامگاه یادبودی برای پدرش فیلیپ که «به پای عظیم‌ترین هرم مصر برسد».
  • بر پا کردن معابد عظیم در دلوس، دلفی، دودونا، دیوم، آمفیپولیس، و معبد یادبودی برای آتنا در تروآ.
  • فتح عربستان و تمامی حوضهٔ مدیترانه
  • کرانه‌نوردی آفریقا
  • گسترش شهرها و «کوچ دادن مردمان آسیا به اروپا و بالعکس از اروپا به آسیا تا از راه برقراری پیوند زناشویی و روابط خانوادگی، اتحاد و دوستی را برای دو قاره به ارمغان آورد».

شخصیت[ویرایش]

سرلشکری[ویرایش]

نبرد گرانیک، ۳۳۴ ق م
نبرد ایسوس، ۳۳۳ ق م

اسکندر لقب «کبیر» را به خاطر موفقیت بی‌مانندش در کسوت یک فرمانده نظامی به دست آورد. او هرگز در هیچ نبردی شکست نخورد، اگرچه سپاه او معمولاً از نظر شمار کمتر از دشمن بود. این امر حاصل استفاده از تاکتیک‌های زمینی، فالانکس، و سواره‌نظام، به‌کارگیری راهبردهای جسورانه، و وفاداری شدید سربازانش بود. فالانکس مقدونی، مسلح به ساریسا یا نیزهٔ ۶ متری، توسط فیلیپ دوم از راه تمرین‌های سفت و سخت پرورش یافته و ورزیده شده بودند و اسکندر از سرعت و قابلیت مانور آن علیه نیروهای بزرگ‌تر اما ناهمگون ایرانی نهایت استفاده را برد. اسکندر از احتمال بروز نفاق در سپاه گونه‌گونش که از زبان‌ها و سلاح‌های متفاوتی بهره می‌بردند باخبر بود. او شخصاً و در هیئت یک پادشاه مقدونی در نبردها شرکت می‌جست و از این راه بر مشکل گونه‌گونی سپاهش غالب می‌آمد.

اسکندر در نخستین نبردش در آسیا، نبرد گرانیک، تنها از بخش کوچکی از سپاهش، شاید ۱۳٬۰۰۰ پیاده و ۵٬۰۰۰ سوار، در برابر سپاه بسیار بزرگ‌تر ایران مشتمل بر ۴۰٬۰۰۰ سرباز استفاده کرد. اسکندر فالانکس را در مرکز سپاه و سواره‌نظام و کمانداران را در جناحین چید تا خط مقدم او برابر با طول خط سواره‌نظام ایران (حدود ۳ کیلومتر) شود. در مقابل، پیاده‌نظام ایران پشت سواره‌نظام قرار گرفت. این امر اسکندر را خاطرجمع کرد که دشمن، سپاه او را دور نخواهد زد و از پشت مورد هجوم قرار نخواهد گرفت و در عین حال فالانکس او، مسلح به نیزه‌های طویل، مزیت قابل ملاحظه‌ای نسبت به شمشیرها و نیزه‌های کوتاه ایرانیان داشت. تلفات مقدونیان در قیاس با ایرانیان قابل اغماض بود.

او در نبرد ایسوس، در نخستین رویارویی با داریوش، از همان آرایش نظام استفاده کرد و دوباره فالانکس مرکزی موجبات موفقیت او را فراهم آورد. اسکندر شخصاً از وسط یورش را هدایت و سپاه دشمن را منهزم کرد. در نبرد سرنوشت‌ساز گوگمل، داریوش بر چرخ‌های ارابه‌هایش داس نصب کرده بود تا فالانکس را متفرق کند و سواره‌نظامش را به نیزه‌های طویل مسلح نموده بود. اسکندر فالانکس را دوتکه کرد به نحوی که وسط آن با زاویه‌ای مشخص پیش رود و هرگاه به ارابه‌های مهاجم رسید دو پاره شود و پس از عبور از آن‌ها مجدداً به آرایش اولیه بازگردد. پیشروی موفقیت‌آمیز بود و مرکز سپاه داریوش را در هم شکست و سپاه داریوش دوباره به هزیمت رفت.

اسکندر در هنگام مواجهه با دشمنانی که از فنون جنگی ناشناخته استفاده می‌کردند (مثلاً در آسیای میانه یا هند)، نیروهایش را به شیوهٔ دشمن وفق می‌داد. فلذا در باختر و سغد، اسکندر با موفقیت از نیزه‌اندازان و کماندارانش استفاده کرد تا از تحرکات دشمن برای دور زدن سپاه جلوگیری کند و هم‌زمان سوارانش را در مرکز جمع کرد. در هند در هنگام مواجهه با سپاه فیل شاه پور، مقدونیان صف خود را باز می‌کردند تا فیل‌ها را احاطه کرده و با استفاده از نیزه‌های طویل به سمت بالا ضربه وارد کرده و فیل‌ران را به پایین بیندازند.

ظاهر فیزیکی[ویرایش]

نسخهٔ بدل رومی از مجسمهٔ لوسیپوس، موزهٔ لوور. از پلوتارک نقل است که مجسمه‌های لوسیپوس قابل اعتمادترین بودند.

پلوتارک، زندگی‌نامه‌نویس یونانی، ظاهر اسکندر را اینچنین توصیف می‌کند:

ظاهر بیرونی اسکندر را مجسمهٔ لوسیپوس به بهترین نحو نمایش می‌دهد و تنها توسط این هنرمند بود که اسکندر مناسب دید مدلی از او تهیه شود. این هنرمند برخی از آن حالات عجیب و غریب او را که جانشینان و دوستانش پس از او سعی کردند تقلید کنند، مثلاً وقار گردنش که اندکی به سمت چپ متمایل بود و آن نگاه نافذ و دلنشین چشم‌هایش، به دقت مشاهده کرده‌است. اما آپلس در تصویرگری او نتوانسته رنگ رویش را به‌خوبی از آب در بیاورد و آن را بسیار تیره و سبزه کرده‌است. در صورتی که پوست او رنگ روشنی داشت، همان‌طور که می‌گویند، و این روشنی بالاخص در قسمت سینه به سرخی متمایل می‌شد و نیز در صورت. به‌علاوه رایحهٔ بسیار خوشی از پوست او متصاعد می‌شد و نکهت خوشی از دهان و همهٔ پوست و گوشتش منتشر می‌شد، بنابراین البسهٔ او پر از بوی خوش بود. این را در خاطرات آریستوکسنوس می‌خوانیم.

آریان، مورخ یونانی، اسکندر را چنین توصیف می‌کند:

فرمانده نیرومند و خوش‌قیافه با یک چشم تیره چون شب و یک چشم آبی چون آسمان.

یکی از رمانس‌های نیمه‌افسانه‌ای اسکندر نیز به این مطلب اشاره دارد که اسکندر دچار ناهم‌رنگی عنبیه بوده‌است: یک چشمش تیره بوده‌است و دیگری روشن.

پیتر گرین، مورخ بریتانیایی، بر پایهٔ بررسی مجسمه‌ها و برخی اسناد کهن توصیف زیر را از ظاهر اسکندر ارائه داده‌است:

اسکندر از نظر فیزیکی جذاب و گیرا نبود. حتی با در نظر گرفتن استانداردهای مقدونیان، اسکندر بسیار کوتاه اما سفت و کلفت بود. ریشش اندک و ناچیز بود و او با از ته تراشیدن آن در برابر نجیب‌زادگان پرموی مقدونی ایستاد. گردنش به نحوی تاب داشت لذا اینطور به نظر می‌رسید که با زاویه‌ای مشخص به بالا زل می‌زند. چشم‌هایش (یکی آبی، یکی قهوه‌ای) حالتی اشک‌آلود و زنانه را برملا می‌کرد. رنگ رویش برافروخته و صدایش نخراشیده بود.

نویسندگان باستان نقل کرده‌اند که اسکندر چنان از شمایلی که لوسیپوس از او می‌آفرید خرسند بوده‌است که دیگر مجسمه‌سازان را از آفرینش تصاویر او منع کرده بود. لوسیپوس از حالت مجسمه‌سازی کونتراپوستو برای چهره‌پردازی از اسکندر و دیگر شخصیت‌ها نظیر آپوکسوئومنوس، هرمس، و اروس استفاده کرده‌است. مجسمهٔ لوسیپوس، که به خاطر طبیعت‌گرایی‌اش مشهور است نه به خاطر ژست ایستاتر و خشک‌ترش، وفادارترین تصویرپردازی از اسکندر محسوب می‌شود.

ویژگی‌های شخصیتی[ویرایش]

اسکندر (چپ) در حال شکار شیر آسیایی به همراه دوستش کراتروس. موزائیک متعلق به قرن سوم ق م، موزهٔ پلا

برخی از خصلت‌های بارز شخصیتی اسکندر در واکنش به رفتار والدینش شکل گرفت. مادرش بسیار جاه‌طلب بود و او را ترغیب می‌کرد که باور کند او مقدر به فتح شاهنشاهی هخامنشیان بوده‌است. تأثیرات المپیاس به او حس تقدیر را تلقین کرد و پلوتارک به ما می‌گوید که جاه‌طلبی او «روحیه‌اش را طی سال‌های پیش رو، مصمم و منیع نگه داشته بود». با وجود این، پدرش نقش نزدیک‌ترین و تأثیرگذارترین الگو را برای او بازی می‌کرد زیرا که اسکندر جوان می‌دید فیلیپ عملاً هر سال به جنگ می‌رود، پشت سر هم پیروزی به دست می‌آورد و هم‌زمان زخم‌های کاری‌اش را نادیده می‌گیرد. رابطهٔ اسکندر با پدرش جنبهٔ رقابت‌جویی شخصیتش را شکل داد؛ او نیاز داشت از پدرش پیشی بگیرد که این امر از رفتارهای بی‌پروای او در میدان‌های رزم مشهود است. در حالی که اسکندر نگران بود که پدرش «هیچ دستاورد مهم یا طراز اولی» را برای او باقی نگذارد تا در مقابل جهانیان خودنمایی کند، هم‌زمان دستاوردهای پدرش را در نزد ملازمانش کوچک می‌شمرد.

بنا بر گفته‌های پلوتارک، از جمله خصلت‌های اسکندر تندخویی و عجولی و تبعیت از امیال آنی بود که تا حدی در تصمیماتش نمود پیدا می‌کرد. اگرچه اسکندر لجوج بود و به‌خوبی به فرامین پدر گوش نمی‌سپرد، نسبت به بحث‌های مستدل روی خوش نشان می‌داد. او جنبهٔ آرام‌تری نیز داشت: تیزهوش، منطقی، و حسابگر بود. میل وافری به دانش داشت، عاشق فلسفه بود، و خورهٔ کتاب. بی‌شک این‌ها تا قسمتی به خاطر تدریس خصوصی ارسطو بود؛ اسکندر باهوش بود و درس را زود فرا می‌گرفت. ذکاوت و عقلانیت او از توانایی و موفقیت او در کسوت یک سرلشکر به‌خوبی آشکار می‌شود. او در «خوشی دادن به بدن» قید و بند زیادی داشت اما در مقابل نمی‌توانست در برابر الکل مقاومت کند.

اسکندر فاضل بود و از هنر و علم حمایت می‌کرد. اما بر خلاف پدرش علاقهٔ کمی به ورزش یا بازی‌های المپیک نشان می‌داد و تنها در جستجوی آرمان‌های هومری عزت (timê) و افتخار (kudos) بود. او جذبه و ابهت فراوانی داشت، شاخصه‌هایی که از او رهبری بزرگ می‌ساخت. توانایی‌های منحصر به فرد او وقتی به خوبی آشکار می‌شود که بدانیم هیچ‌یک از سرداران اسکندر نتوانست مقدونیه را متحد سازد و امپراتوری پهناور او را پس از مرگش حفظ کند — تنها اسکندر چنین توانایی و قدرتی داشت.

در آخرین سال‌های زندگی‌اش، به‌ویژه پس از مرگ هفستیون، نشانه‌های مبنی بر جنون خودبزرگ‌بینی و پارانویا در او بروز کرد. غرور ناشی از دستاوردهای چشمگیرش به همراه اعتقاد وصف‌ناپذیرش به تقدیر و چاپلوسی‌های ملازمانش، احتمالاً در بروز این امراض مؤثر بوده‌اند. هذیان‌های خودبزرگ‌انگاری او به‌سادگی در وصیت‌نامه‌اش و نیز میلش به فتح جهان مشهود است.

به نظر می‌رسد او خود باور کرده بود که خداست یا دست‌کم به دنبال الوهیت بخشیدن به خود بود. المپیاس همواره نزد اسکندر پافشاری می‌کرد که او فرزند زئوس است، فرضیه‌ای که ظاهراً توسط غیب‌گوی آمون در واحهٔ سیوا برای اسکندر تأیید شد. از آن پس او شروع کرد که خود را فرزند زئوس-آمون بشناساند. اسکندر در دربارش رگه‌هایی از نحوهٔ لباس پوشیدن ایرانیان و دیگر سنن ایشان را اتخاذ کرد، بالاخص رسم پروسکونسیس که در میان مقدونیان مقبولیت نیافت و از انجام آن اکراه داشتند. این رفتار موجبات ناخشنودی و نارضایتی بسیاری از هم‌وطنان او را فراهم آورد. با وجود این، اسکندر فرمانروایی عملگرا بود که از مشکلات فرمانروایی بر مردمانی ناهمگون از نظر فرهنگی، باخبر بود؛ مردمانی که بسیاری از آن‌ها در کشورهایی زندگی می‌کردند که پادشاه چون خدا پرستیده می‌شد؛ بنابراین، افزون بر جنون خودبزرگ‌بینی، ممکن است این دست رفتارهای او تنها تلاشی برای استحکام بخشیدن به امپراتوری‌اش و متحد نگه داشتن مردمانش باشد.

روابط خصوصی[ویرایش]

دیوارنگاره‌ای در پمپئی که ازدواج اسکندر با استاتیرا را در سال ۳۲۴ ق م به تصویر کشیده‌است. آن دو ظاهراً همچون آرس و آفرودیته لباس بر تن کرده‌اند.

اسکندر دو بار ازدواج کرد: با روشنک دختر وخش‌ارد، نجیب‌زادهٔ باختری، منتها بدون عشق؛ و با استاتیرای دوم، شاهزادهٔ ایرانی و دختر داریوش سوم، به دلایل سیاسی. او ظاهراً دو پسر داشت: اسکندر چهارم مقدونیه از روشنک و احتمالاً هراکلس مقدونی از رفیقه‌اش، بارسینه. او فرزند دیگری نیز از روشنک در راه داشت اما در بابل سقط جنین شد.

همچنین اسکندر رابطه‌ای نزدیک با دوست، سردار، و محافظش، هفستیون، داشت. هفستیون پسر نجیب‌زاده‌ای مقدونی بود. مرگ هفستیون اسکندر را ویران کرد. این حادثه ممکن است در تنزل وضعیت سلامت جسمانی و روانی اسکندر در ماه‌های آخر زندگی‌اش نقش مهمی ایفا کرده باشد.

دربارهٔ گرایش جنسی اسکندر گمانه‌زنی‌ها شده و این امر به موضوعی جنجالی مبدل شده‌است. در هیچ‌یک از منابع باستان نیامده که اسکندر رابطه همجنس‌گرایانه داشته یا رابطهٔ او با هفستیون جنسی بوده‌است. با این وجود آیلیان دربارهٔ بازدید اسکندر از تروا می‌نویسد که «اسکندر مقبرهٔ آشیل و هفستیون مقبرهٔ پاتروکل را با تاج گل آراستند. دومی عزیزکردهٔ اسکندر بود، درست همان‌طور که پاتروکل عزیزکردهٔ آشیل بود». قابل توجه است که از واژهٔ یونانی باستان eromenos به معنی «عزیزکرده» لزوماً مفهوم جنسی مستفاد نمی‌گردد. ممکن است اسکندر دوجنس‌گرا بوده باشد که در زمان او موضوعی جنجال‌برانگیز نبوده‌است.

گرین استدلال می‌کند که شواهد کمی دربارهٔ علاقهٔ جسمانی اسکندر به زنان در منابع باستانی وجود دارد؛ او تا اواخر عمرش نایب‌السلطنه‌ای نداشت. اما به هنگام مرگ نسبتاً جوان بود و اوگدن بیان می‌دارد که سابقهٔ زناشویی اسکندر نسبت به پدرش در همان سن و سال پربارتر و جالب توجه‌تر است. اسکندر به جز همسر، چندین و چند رفیقه داشت. اسکندر حرمی به سبک و سیاق شاهان هخامنشی برای خود گرد آورد اما در استفاده از آن جانب امتساک را می‌گرفت و در «خوشی دادن به بدن» نفسش را کنترل می‌کرد. با این وجود پلوتارک از شیفتگی و دلباختگی اسکندر نسبت به روشنک می‌گوید و اسکندر را به خاطر تحمیل نکردن خود بر آن زن تحسین می‌کند. به عقیدهٔ گرین، با توجه به دورهٔ زمانی اسکندر، او دوستی نسبتاً عمیقی با زنان برقرار می‌کرد از جمله آدای کاریه‌ای که اسکندر را به فرزندخواندگی پذیرفت و حتی مادر داریوش، سیسیگامبیس، که گفته می‌شود در اثر حزن و اندوه پیش‌آمده پس از شنیدن خبر مرگ اسکندر درگذشت.

میراث[ویرایش]

نمای جهان هلنیستی پس از اسکندر: نقشهٔ جهان باستان اثر اراتوستن، حاوی اطلاعاتی در باب لشکرکشی‌های اسکندر و جانشینان او

میراث اسکندر تنها به فتوحاتش محدود نمی‌شود. لشکرکشی‌های او ارتباط و تجارت را بین شرق و غرب به‌شدت افزایش داد و مناطق پهناوری از شرق در معرض تمدن و فرهنگ یونانی قرار گرفتند. برخی از شهرهایی که او بنا کرد به مراکز مهم فرهنگی مبدل شدند و بسیاری از آن‌ها تاکنون به حیات خود ادامه داده‌اند. وقایع‌نگاران او اطلاعات ذی‌قیمتی را دربارهٔ مسیرهای لشکرکشی او ثبت کردند و هم‌زمان یونانیان حس کردند به دنیای عظیم‌تری تعلق دارند؛ اکنون وسعت دید به فراسوی مدیترانه می‌رسید.

اوستا در آتش[ویرایش]

دانشنامه کتابخانه و دانش اطلاعات:[۴] «به گفته ابن ندیم، نویسنده الفهرست، که در حدود سال ۹۸۷ میلادی نوشته شده؛ در قصر آپادانا در تخت جمشید نوشته‌هایی به صورت لوح‌های چوبی، سنگ و خاک رس در موضوعات متعدد وجود داشت. تعداد بسیاری از این الواح به وسیله اسکندر مقدونی(۳۳۳ پیش از میلاد) نابود شد یا به کتابخانه اسکندریه فرستاده شد. کشف سی هزار لوحه از گل رس در سال ۱۹۳۴ میلادی در زیر زمین ویرانه‌های کاخ آپادانا در تخت جمشید این گفته را تأیید می‌کند. باستانشناسان این بخش را خزانه تخت جمشید یا کتابخانه استخر نامیده‌اند. اسکندر همین‌طور ۲۰۰۰۰ چرم گاوی را که اوستا بر روی آن‌ها نوشته شده بود سوزاند. به ما گفته شده که این کتاب‌ها در بایگانی تخت جمشید نگهداری می‌شدند و زمانی که اسکندر آن قصر را به آتش کشید این کتاب‌ها هم از میان رفتند.»

زبی بلال اسماعیل تاریخ دان می‌نویسد: «در ابتدا اوستا به زبان اوستایی نوشته شد اما در زمان حمله اسکندر ، اسکندر اوستا را نابود کرد و بیشتر قسمت‌های آن ازبین رفت تا اینکه یک بار در زمان پارتها و و بار دیگر در زمان ساسانیان به جمع‌آوری آن پرداختند و این بار به وسیله خطی به نام -دین دبیر- نوشته شد»

پادشاهی‌های هلنیستی[ویرایش]

عاجل‌ترین میراث اسکندر انضمام قطعه‌های بزرگی از خاک آسیا به قلمرو مقدونیه بود. در هنگام مرگ اسکندر، امپراتوری‌اش ۵٬۲۰۰٬۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت داشت و بزرگ‌ترین دولت وقت به حساب می‌آمد. بسیاری از این مناطق تا ۲۰۰ الی ۳۰۰ سال آینده در دستان مقدونیان یا تحت نفوذ فرهنگ یونانی باقی ماندند. دولت‌های جانشینی که پس از مرگ اسکندر سر بر آوردند، حداقل در ابتدا، قدرت غالب منطقه بودند و از این ۳۰۰ سال غالباً با عنوان عصر هلنیستی یاد می‌شود.

نقشهٔ اسکندریه در عهد باستان

مرزهای شرقی امپراتوری اسکندر حتی در زمان حیات خود او در حال فروپاشی بود. خلأ قدرتی که او در شمال غربی شبه‌قارهٔ هندوستان بر جای گذاشت، به ظهور یکی از قدرتمندترین دودمان‌های هندی در تاریخ انجامید. چاندراگوپتا مائوریا با استفاده از خلأ قدرت پیش‌آمده، بر پنجاب مسلط شد و از این پایگاه قدرت، بر امپراتوری ناندا تاخت و موفق به فتح آن شد.

شهرسازی[ویرایش]

اسکندر در مسیر لشکرکشی‌اش، در حدود بیست شهر جدید بنا کرد که نام اسکندر را بر خود داشتند و اکثرشان در شرق دجله بودند. نخستین و مهم‌ترین آنان، اسکندریه در مصر بود که در آینده به یکی از مهم‌ترین شهرهای مدیترانه مبدل گشت. شهرها در مسیر راه‌های بازرگانی و نیز موقعیت‌های دفاعی واقع شده بودند. قاعدتاً در ابتدا شهرهای تازه تأسیس برای زندگی نامساعد بوده‌اند و شرایط تنها اندکی از پادگان‌های دفاعی بهتر بوده‌است. پس از مرگ اسکندر، بسیاری از یونانیان ساکن در شهرهای تازه تأسیس تلاش کردند به یونان بازگردند. وانگهی تقریباً یک سده پس از مرگ اسکندر، بسیاری از اسکندریه‌ها شکوفا شدند و زندگی در آن‌ها رونق گرفت؛ ساختمان‌های عمومی مجللی در آنجاها ساخته شد و جماعت فراوانی اعم از یونانی و بومی در آن‌ها ساکن شدند.

یونانی‌سازی[ویرایش]

اصطلاح «یونانی‌سازی» را ابتدا یوهان گوستاف درویزن برای دلالت بر گسترش زبان، فرهنگ، و جماعت یونانی در قلمرو پیشین شاهنشاهی هخامنشی پس از تسخیر آن به توسط اسکندر به کار برد. در وقوع این صدور فرهنگی جای هیچ شکی باقی نیست و در شهرهای بزرگ هلنیستی، چون اسکندریه، انطاکیه، و سلوکیه، به‌خوبی مشهود است. اسکندر در پی آن بود که رگه‌هایی از فرهنگ یونانی را به آنِ ایرانی وارد کند و کوشید فرهنگ یونانی و ایرانی را به هم بیامیزد. او آرزو داشت تا جماعت آسیا و اروپا را همگون کند. اما جانشینانش چنین سیاست‌هایی را صراحتاً رد کردند. با این وجود، در سرتاسر منطقه یونانی‌سازی به وقوع پیوست و هم‌زمان روند مخالف و مجزای «شرقی‌سازی» در دول جانشینان صورت گرفت.

مجسمهٔ بودا در ریخت یونانی-بودایی، متعلق به قرن اول یا دوم میلادی، گنداره

هستهٔ فرهنگ هلنیستی اساساً آتنی بود. سپاهیان اسکندر از گوشه و کنار یونان به دور هم جمع شده بودند. معاشرت و مصاحبت آنان با یکدیگر منجر به پیدایش لهجهٔ جدید «کوینه» یا «یونانی عامی» شد که عمدتاً مبتنی بر گویش آتیک بود. کوینه در سرتاسر جهان هلنیستی اشاعه یافت و به عنوان زبان میانجی در آن سرزمین‌ها به کار گرفته شد و در نهایت نیای زبان یونانی جدید گشت. افزون بر این، طراحی شهری، آموزش، حکومت‌داری محلی، و جریان هنری در عصر هلنیستی همگی در آرمان‌های یونان کلاسیک ریشه داشتند و به‌تدریج به اشکال کاملاً جدیدی فرگشت یافته، در زمرهٔ «هلنیستی» جای گرفتند. حتی وجهه‌های از فرهنگ هلنیستی در سنن و رسوم امپراتوری بیزانس در اواسط قرن پانزدهم میلادی مشهود است.

برخی از عجیب‌ترین آثار یونانی‌سازی در هند، در موطن پادشاهی‌های نسبتاً دیر ظهور هندی-یونانی، قابل مشاهده است. در آن سرزمین‌های دور از اروپا، ظاهراً فرهنگ یونانی با آنِ هندی، به‌ویژه بودایی، در هم آمیخته‌است. اولین تصویرپردازی واقعی از بودا در این زمان به تقلید از مجسمه‌های یونانی آپولون شکل گرفت. برخی از رسوم بودایی احتمالاً تحت تأثیر دین یونان باستان قرار گرفته‌است: مفهوم بوداسف یادآور قهرمانان الوهی یونان است و برخی از مناسک عبادی مهایانه (سوزاندن عود، اهدای گل، گذاشتن غذا بر مذبح) مشابه همین مناسک در یونان باستان می‌باشند. احتمالاً شاهی یونانی به نام مناندر یکم به کیش بوداییان وارد شده و در متون بودایی تحت نام «میلیندا» جاودانه شده‌است. فرایند یونانی‌سازی به حیطهٔ علم نیز تسری یافته بود؛ به گونه‌ای که نظریات اخترشناسی یونان به هند رسیده و اخترشناسی آنان را طی سده‌های نخستین میلادی عمیقاً متأثر نموده بود. به عنوان مثال ابزارهای اخترشناسی یونانی متعلق به قرن سوم قبل از میلاد در شهر یونانی-باختری آی‌خانم در افغانستان و امروزی پیدا شده‌است. این ابزارها مربوط به دورهٔ زمانی‌ای بوده‌اند که دیدگاه یونانیان مبنی بر کروی بودن زمین و احاطه شدن آن به وسیلهٔ سیارات کروی در هند مورد پذیرش قرار گرفت و نهایتاً جایگزین دیدگاه دیرینهٔ هندیان مبنی بر مسطح و دایره‌وار بودن زمین گشت.

تأثیر بر روم[ویرایش]

رومیان بسیاری، بالاخص سرداران، اسکندر و دلاوری‌هایش را تحسین کردند. آن‌ها می‌خواستند خود را به نحوی به دستاوردهای اسکندر مربوط سازند. پولوبیوس کتابش تواریخ را با متذکر شدن دستاوردهای اسکندر به رومیان آغاز کرد و بنابراین رهبران روم او را به مثابه الگوی خویش دیدند. پومپه لقب «مگنوس» به معنی «کبیر» را بر خود نهاد و حتی از مدل موی اسکندر تقلید کرد و سرزمین‌های فتح‌شدهٔ شرق را جست تا ردای ۲۶۰ سالهٔ او را بیابد و آن را به نشانهٔ بزرگی به تن کرد. ژولیوس سزار از سواردیس برنزی اسکندر ساختهٔ لوسیپوس در محل اجتماعات شهر پرده‌برداری کرد اما سر خود را به جای سر اسکندر گذاشت. اوکتاویان از مقبرهٔ اسکندر در اسکندریه بازدید کرد و موقتاً تصویر مهرش را از ابوالهول به چهرهٔ اسکندر تغییر داد. تراژان، نرون، و کاراکالا اسکندر را تحسین کردند. خاندان ماکریانی، خاندانی رومی که به توسط ماکرینوس برای مدتی کوتاه به قدرت رسید، تصاویر اسکندر را همواره همراه خود داشتند، یا بر روی جواهراتشان یا به صورت گلدوزی‌شده بر روی لباس‌هایشان.

از سوی دیگر، برخی از نویسندگان رومی، به‌ویژه شخصیت‌های جمهوری‌خواه، از داستان اسکندر به عنوان حکایتی عبرت‌انگیز برای تبیین این موضوع که چگونه می‌توان یکه‌سالاری را با ارزش‌های جمهوری‌خواهی تعدیل کرد، استفاده کرده‌اند. این نویسندگان از اسکندر به عنوان مثالی از یک حکمران با فضایلی چون amicita (دوستی) و clementia (رأفت)، و رذایلی چون iracundia (خشم) و cupiditas gloriae (تمایل بیش از حد به عزت و افتخار) استفاده کرده‌اند.

افسانه[ویرایش]

روایت‌های افسانه‌ای فراوانی پیرامون زندگی اسکندر وجود دارد که بسیاری از آن‌ها ریشه در زمان حیات خود او دارند و احتمالاً به توسط خودش ترویج شده‌اند. کالیستنس، تاریخ‌نگار درباری اسکندر، دریای کیلیکیه را به گونه‌ای ترسیم کرد که در حال انجام پروسکونسیس از اسکندر پس می‌کشد. اونسیکریتوس چند صباحی پس از مرگ اسکندر قراری عاشقانه بین او و تالستریس، ملکهٔ اسطوره‌ای آمازون‌ها، از خود سر هم کرد و وقتی داستان را برای لوسیماخوس، سردار اسکندر و پادشاه آتی مقدونیه، خواند گفته می‌شود لوسیماخوس به شوخی گفته‌است «متعجبم که من آن موقع کجا بودم».

در نخستین سده‌های پس از مرگ اسکندر، احتمالاً در اسکندریه، چندین داستان افسانه‌ای مختلف در هم آمیخته شدند و متن واحدی را به نام رمانس اسکندر شکل دادند. رمانس اسکندر بعدها به‌اشتباه به کالیستنس نسبت داده شد و از این رو به کالیستنس-نما معروف است. این متن که در دوران باستان و قرون وسطی چندین مرتبه مورد بسط و بازنگری قرار گرفت، حاوی داستان‌های مشکوک فراوانی است و به چندین زبان ترجمه شده‌است.

در فرهنگ نوین و باستان[ویرایش]

موفقیت‌ها و میراث اسکندر در بسیاری از جوامع و فرهنگ‌ها توصیف و تشریح شده‌است. نام او در فرهنگ عوام و خواص از عصر خودش تا به امروز مطرح بوده‌است. رمانس اسکندر، به‌طور خاص، تأثیر قابل توجهی بر تصویرپردازی‌ها از اسکندر در جوامع آتی، از ایران گرفته تا اروپای قرون وسطی تا یونان امروزی، گذاشته‌است.

اسکندر در فولکلور یونان امروزی بیش از هر شخصیت باستانی دیگر، به نحو بارزی برجسته است. شکل محاوره‌ای نام او در زبان یونانی نوین («او مگالکساندروس») نامی بسیار رایج است و او تنها قهرمان باستانی است که در سایه‌بازی کاراگیوزیس ایفای نقش می‌کند. قصه‌ای مشهور بین دریانوردان یونانی وجود دارد که در آن یک پری دریایی گوشه‌گیر در حین طوفان، سینهٔ کشتی را در چنگ می‌گیرد و می‌پرسد «آیا شاه اسکندر زنده است؟». جواب صحیح «او زنده و سرحال است و بر جهان فرمان می‌راند» است و دادن پاسخ صحیح منجر به ناپدید شدن پری دریایی و آرام گرفتن دریا می‌شود. هر جواب دیگری داده شود، پری دریایی به یک گورگون وحشتناک تبدیل می‌شود و کشتی را به اعماق دریا می‌کشاند و غرق می‌کند.

مینیاتور ایرانی متعلق به قرون پس از اسلام. خضر و اسکندر در حال مشاهدهٔ آب حیات که به ماهی مرده جان دوباره بخشیده‌است.

در ادبیات فارسی میانه (پیش از اسلام) از اسکندر با لقب «گجستک» به معنی «ملعون» یاد شده‌است و او متهم به ویران کردن معابد و سوزاندن متون مقدس زرتشتیان است. در ایران پس از اسلام تحت تأثیر اسکندرنامه چهره‌ای خوش‌بینانه‌تر از اسکندر شکل می‌گیرد. اسکندرنامهٔ فردوسی، اسکندر را در خط شاهان مشروع ایران جای می‌دهد و از او چهره‌ای اسطوره‌ای ترسیم می‌کند که در طلب آب حیات دورادور جهان را جست. بعدها نویسندگان ایرانی اسکندر را به فلسفه مربوط می‌سازند و او را همنشین اشخاصی چون سقراط و افلاطون و ارسطو در جستجوی جاودانگی به تصویر می‌کشند.

نسخهٔ سوری رمانس اسکندر، او را در هیئت کشورگشایی مسیحی و آرمانی به تصویر می‌کشد که به درگاه «خدای احد و راستین» دعا کرد. در مصر، اسکندر به عنوان پسر نک‌نتانبوی دوم، آخرین فرعون پیش از استیلای ایرانیان، به تصویر کشیده شد. پیروزی او بر داریوش، رستگاری مصر دانسته شد و ثابت کرد که همچنان یک مصری بر مصر فرمانروایی خواهد کرد.

برخی از محققین عقیده دارند شخصیت ذوالقرنین که در قرآن ذکر آن رفته‌است، همان اسکندر کبیر می‌باشد و دلیل آن را وجود قرائنی در رمانس اسکندر ذکر کرده‌اند. ذوالقرنین قهرمانی است که سدی بنا می‌کند تا گروهی مستضعف را در برابر ستم قوم یأجوج و مأجوج یاری رساند. سپس در دنیای شناخته‌شدهٔ آن روز لشکر می‌کشد تا آب حیات و جاودانگی را بیابد و در نهایت پیامبر می‌شود.

در هند و پاکستان، به‌طور دقیق‌تر در پنجاب، نام «سکندر» که از زبان فارسی برگرفته شده‌است، بیانگر جوان مستعد نوخاسته است. در اروپای قرون وسطی، اسکندر از اعضای نه دلاور به‌شمار می‌آمد؛ نه دلاور گروهی از قهرمانان بودند که همهٔ خصوصیت‌های آرمانی شوالیه‌گری را داشتند.

تاریخ‌نگاری[ویرایش]

به جز چند کتیبه و قطعهٔ بازمانده، نوشته‌های کسانی که اسکندر را از نزدیک می‌شناختند یا از خادمان او اطلاعاتی را جمع‌آوری کرده بودند، همه از میان رفته‌است. کالیستنس، تاریخ‌نگار اسکندر؛ بطلمیوس و نئارخوس، سرداران اسکندر؛ آریستوبولوس، افسر جزء سپاه اسکندر؛ و اونسیکریتوس، سکان‌دار ارشد اسکندر، از جمله هم‌عصران اسکندر بودند که شرح حال او را نوشتند. این آثار همه از بین رفته‌اند اما آثار بعدی که بر پایهٔ آن آثار اولیه نوشته شده‌اند باقی مانده‌اند. قدیمی‌ترین آن‌ها دیودور سیسیلی (قرن اول ق م) است. بعد از آن کوئینتوس کورتیوس روفوس (اواسط تا اواخر قرن اول میلادی) است و بعدی آریان (قرن اول تا دوم میلادی) و بعدی پلوتارک (قرن اول تا دوم میلادی) و در نهایت یوستین است که آثار او متعلق به قرن چهارم میلادی می‌باشد. از میان این آثار، آریان را موثق‌ترین دانسته‌اند زیرا که او از آثار بطلمیوس و آریستوبولوس به عنوان منبع بهره برده‌است. اثر دیودور از لحاظ توثیق در ردهٔ دوم قرار می‌گیرد.

اسکندر در تاریخ روایی ایران[ویرایش]

تصویر اسکندر در تاریخ روایی ایران شامل دو چهرهٔ کاملاً متفاوت است که هردوی آن‌ها احتمالاً توسط زرتشتی‌ها نقل شده‌اند و در نتیجه می‌توان به آن‌ها برچسب «زرتشتی» زد. یکی از این داستان‌ها، اسکندر را با دیدی مثبت به‌تصویر می‌کشد و در قالب اسکندر افسانه‌ای در متون فارسی تداوم می‌یابد، و به نظر می‌رسد که این سنت دستکم تا حدی دارای منشأ غیرایرانی باشد، اما روشن است که کاملاً با سنت داستان‌سرایی زرتشتیان ساسانی ادغام شده‌است. دومین داستان دربارهٔ اسکندر، او را به‌عنوان چهره‌ای «ملعون» (گُجَستَک) و مخرب دین زرتشی توصیف می‌کند.[۵] در متونی از جمله ارداویراف‌نامه،[۶] بندهشن، دینکرد، زند وهمن یسن، نامهٔ تنسر، و روایت‌های پهلوی آذرفرنبغ و فرنبغ سروش از اسکندر به‌عنوان کسی که اوستا را سوزاند و در دین زرتشتی گسست و خلل ایجاد کرد، یاد می‌شود.[۵]

این پرسش که تصویرهای ذکرشده در بالا، تا چه اندازه بر واقعیت‌های عینی استوارند و تا چه مقدار نقش فرهنگی، مذهبی و ملاحظات سیاسی دوران بعدی در شکل‌گیری آن‌ها مؤثر بوده‌است، به شیوه‌های گوناگونی توسط پژوهشگران پاسخ داده شده‌است. بهرام آنکلِساریا و گراردو نیولی داستان تخریب متون مقدس زرتشتی توسط اسکندر را حقیقتی تاریخی می‌دانند، حال آنکه اکثر پژوهشگران دیگر در این زمینه تردید دارند و «زمان روزگار زندگی زرتشت» و نوشتن اوستا بر «۱۲ هزار پوست گاو» را به‌عنوان افسانه رد می‌کنند.[۵] در زند وهمن یسن، از اسکندر با لقب «بدکار مسیحی» یاد می‌شود، که نشان‌دهندهٔ اختلافات دینی اواخر عصر ساسانی و منازعات زرتشتیان و مسیحیان است.

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ ۱٫۵ ۱٫۶ ۱٫۷ CHRONOLOGY OF IRANIAN HISTORY PART 1 iranicaonline.org
  2. علیرضا شاهپور شهبازی (۱۳۸۴راهنمای مستند تخت جمشید، به کوشش بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد.، تهران: انتشارات سفیران و انتشارات فرهنگسرای میردشتی، ص. ۱۹، شابک ۹۶۴-۹۱۹۶۰-۶-۴
  3. «New Zealand academic offers new explanation for Alexander the Great's death». phys.org (به انگلیسی). دریافت‌شده در ۲۰۱۹-۰۲-۰۱.
  4. Encyclopedia of library and information science, P.P.22-25, Volume 13 By Allen Kent, Harold
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ Kotwal, F. M.; Kreyenbroek, P. G. (1982). "ALEXANDER THE GREAT ii. In Zoroastrian Tradition". [[دانشنامه ایرانیکا|Encyclopædia Iranica]]. URL–wikilink conflict (help)
  6. ژینیو، فیلیپ (۱۳۸۲). ارداویراف‌نامه (ارداویرازنامه). ترجمهٔ ژاله آموزگار. تهران: انجمن ایرانشناسی فرانسه. صص. ۴۱–۴۳.

Alexander the Great
Basileus of Macedon, Hegemon of the Hellenic League, Shahanshah of Persia, Pharaoh of Egypt, Lord of Asia
Istanbul - Museo archeol. - Alessandro Magno (firmata Menas) - sec. III a.C. - da Magnesia - Foto G. Dall'Orto 28-5-2006 b-n.jpg
3rd century BC statue of Alexander in Istanbul Archaeology Museum
King of Macedon
Reign336–323 BC
PredecessorPhilip II
Successor
Reign336 BC
PredecessorPhilip II
Pharaoh of Egypt
Reign332–323 BC
PredecessorDarius III
Successor
  • Alexander IV
  • Philip III
King of Persia
Reign330–323 BC
PredecessorDarius III
Successor
  • Alexander IV
  • Philip III
Lord of Asia
Reign331–323 BC
PredecessorNew office
Successor
  • Alexander IV
  • Philip III
Born20 or 21 July 356 BC
Pella, Macedon, Ancient Greece
Died10 or 11 June 323 BC (aged 32)
Babylon
Spouse
IssueAlexander IV
Heracles of Macedon (alleged illegitimate son)
Full name
Alexander III of Macedon
Greek
    • Μέγας Ἀλέξανδρος[d]
    • Mégas Aléxandros
    • lit. 'Great Alexander'
    • Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας
    • Aléxandros ho Mégas
    • lit. 'Alexander the Great'
DynastyArgead
FatherPhilip II of Macedon
MotherOlympias of Epirus
ReligionGreek polytheism

Alexander III of Macedon (Greek: Αλέξανδρος Γʹ ὁ Μακεδών; 20/21 July 356 BC – 10/11 June 323 BC), commonly known as Alexander the Great (Ancient Greek: Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας, romanizedAléxandros ho Mégas), was a king (basileus) of the ancient Greek kingdom of Macedon[a] and a member of the Argead dynasty. He was born in Pella in 356 BC and succeeded his father Philip II to the throne at the age of 20. He spent most of his ruling years on an unprecedented military campaign through Asia and northeast Africa, and by the age of thirty, he had created one of the largest empires of the ancient world, stretching from Greece to northwestern India.[1][2] He was undefeated in battle and is widely considered one of history's most successful military commanders.[3]

During his youth, Alexander was tutored by Aristotle until age 16. After Philip's assassination in 336 BC, he succeeded his father to the throne and inherited a strong kingdom and an experienced army. Alexander was awarded the generalship of Greece and used this authority to launch his father's pan-Hellenic project to lead the Greeks in the conquest of Persia.[4][5] In 334 BC, he invaded the Achaemenid Empire (Persian Empire) and began a series of campaigns that lasted 10 years. Following the conquest of Anatolia, Alexander broke the power of Persia in a series of decisive battles, most notably the battles of Issus and Gaugamela. He subsequently overthrew Persian King Darius III and conquered the Achaemenid Empire in its entirety.[b] At that point, his empire stretched from the Adriatic Sea to the Beas River.

Alexander endeavoured to reach the "ends of the world and the Great Outer Sea" and invaded India in 326 BC, winning an important victory over the Pauravas at the Battle of the Hydaspes. He eventually turned back at the demand of his homesick troops, dying in Babylon in 323 BC, the city that he planned to establish as his capital, without executing a series of planned campaigns that would have begun with an invasion of Arabia. In the years following his death, a series of civil wars tore his empire apart, resulting in the establishment of several states ruled by the Diadochi: Alexander's surviving generals and heirs.

Alexander's legacy includes the cultural diffusion and syncretism which his conquests engendered, such as Greco-Buddhism. He founded some twenty cities that bore his name, most notably Alexandria in Egypt. Alexander's settlement of Greek colonists and the resulting spread of Greek culture in the east resulted in a new Hellenistic civilization, aspects of which were still evident in the traditions of the Byzantine Empire in the mid-15th century AD and the presence of Greek speakers in central and far eastern Anatolia until the 1920s. Alexander became legendary as a classical hero in the mould of Achilles, and he features prominently in the history and mythic traditions of both Greek and non-Greek cultures. He became the measure against which military leaders compared themselves, and military academies throughout the world still teach his tactics.[6][c] He is often ranked among the most influential people in history.[7]

Early life

Lineage and childhood

Bust of a young Alexander the Great from the Hellenistic era, British Museum
Aristotle Tutoring Alexander, by Jean Leon Gerome Ferris

Alexander was born in Pella, the capital of the Kingdom of Macedon,[8] on the sixth day of the ancient Greek month of Hekatombaion, which probably corresponds to 20 July 356 BC, although the exact date is uncertain.[9] He was the son of the king of Macedon, Philip II, and his fourth wife, Olympias, the daughter of Neoptolemus I, king of Epirus.[10] Although Philip had seven or eight wives, Olympias was his principal wife for some time, likely because she gave birth to Alexander.[11]

Several legends surround Alexander's birth and childhood.[12] According to the ancient Greek biographer Plutarch, on the eve of the consummation of her marriage to Philip, Olympias dreamed that her womb was struck by a thunderbolt that caused a flame to spread "far and wide" before dying away. Sometime after the wedding, Philip is said to have seen himself, in a dream, securing his wife's womb with a seal engraved with a lion's image.[13] Plutarch offered a variety of interpretations of these dreams: that Olympias was pregnant before her marriage, indicated by the sealing of her womb; or that Alexander's father was Zeus. Ancient commentators were divided about whether the ambitious Olympias promulgated the story of Alexander's divine parentage, variously claiming that she had told Alexander, or that she dismissed the suggestion as impious.[13]

On the day Alexander was born, Philip was preparing a siege on the city of Potidea on the peninsula of Chalcidice. That same day, Philip received news that his general Parmenion had defeated the combined Illyrian and Paeonian armies and that his horses had won at the Olympic Games. It was also said that on this day, the Temple of Artemis in Ephesus, one of the Seven Wonders of the World, burnt down. This led Hegesias of Magnesia to say that it had burnt down because Artemis was away, attending the birth of Alexander.[14] Such legends may have emerged when Alexander was king, and possibly at his instigation, to show that he was superhuman and destined for greatness from conception.[12]

In his early years, Alexander was raised by a nurse, Lanike, sister of Alexander's future general Cleitus the Black. Later in his childhood, Alexander was tutored by the strict Leonidas, a relative of his mother, and by Lysimachus of Acarnania.[15] Alexander was raised in the manner of noble Macedonian youths, learning to read, play the lyre, ride, fight, and hunt.[16]

Statue of Alexander the Great in Thessaloniki, Macedonia, Greece

When Alexander was ten years old, a trader from Thessaly brought Philip a horse, which he offered to sell for thirteen talents. The horse refused to be mounted, and Philip ordered it away. Alexander, however, detecting the horse's fear of its own shadow, asked to tame the horse, which he eventually managed.[12] Plutarch stated that Philip, overjoyed at this display of courage and ambition, kissed his son tearfully, declaring: "My boy, you must find a kingdom big enough for your ambitions. Macedon is too small for you", and bought the horse for him.[17] Alexander named it Bucephalas, meaning "ox-head". Bucephalas carried Alexander as far as India. When the animal died (because of old age, according to Plutarch, at age thirty), Alexander named a city after him, Bucephala.[18]

Education

When Alexander was 13, Philip began to search for a tutor, and considered such academics as Isocrates and Speusippus, the latter offering to resign from his stewardship of the Academy to take up the post. In the end, Philip chose Aristotle and provided the Temple of the Nymphs at Mieza as a classroom. In return for teaching Alexander, Philip agreed to rebuild Aristotle's hometown of Stageira, which Philip had razed, and to repopulate it by buying and freeing the ex-citizens who were slaves, or pardoning those who were in exile.[19]

Mieza was like a boarding school for Alexander and the children of Macedonian nobles, such as Ptolemy, Hephaistion, and Cassander. Many of these students would become his friends and future generals, and are often known as the 'Companions'. Aristotle taught Alexander and his companions about medicine, philosophy, morals, religion, logic, and art. Under Aristotle's tutelage, Alexander developed a passion for the works of Homer, and in particular the Iliad; Aristotle gave him an annotated copy, which Alexander later carried on his campaigns.[20]

During his youth, Alexander was also acquainted with Persian exiles at the Macedonian court, who received the protection of Philip II for several years as they opposed Artaxerxes III.[21][22][23] Among them were Artabazos II and his daughter Barsine, future mistress of Alexander, who resided at the Macedonian court from 352 to 342 BC, as well as Amminapes, future satrap of Alexander, or a Persian nobleman named Sisines.[21][24][25][26] This gave the Macedonian court a good knowledge of Persian issues, and may even have influenced some of the innovations in the management of the Macedonian state.[24]

Suda writes that, also, Anaximenes of Lampsacus was one of his teachers. Anaximenes, also accompanied him on his campaigns.[27]

Philip's heir

Regency and ascent of Macedon

Philip II of Macedon, Alexander's father

At age 16, Alexander's education under Aristotle ended. Philip waged war against Byzantion, leaving Alexander in charge as regent and heir apparent.[12] During Philip's absence, the Thracian Maedi revolted against Macedonia. Alexander responded quickly, driving them from their territory. He colonized it with Greeks, and founded a city named Alexandropolis.[28]

Upon Philip's return, he dispatched Alexander with a small force to subdue revolts in southern Thrace. Campaigning against the Greek city of Perinthus, Alexander is reported to have saved his father's life. Meanwhile, the city of Amphissa began to work lands that were sacred to Apollo near Delphi, a sacrilege that gave Philip the opportunity to further intervene in Greek affairs. Still occupied in Thrace, he ordered Alexander to muster an army for a campaign in southern Greece. Concerned that other Greek states might intervene, Alexander made it look as though he was preparing to attack Illyria instead. During this turmoil, the Illyrians invaded Macedonia, only to be repelled by Alexander.[29]

Philip and his army joined his son in 338 BC, and they marched south through Thermopylae, taking it after stubborn resistance from its Theban garrison. They went on to occupy the city of Elatea, only a few days' march from both Athens and Thebes. The Athenians, led by Demosthenes, voted to seek alliance with Thebes against Macedonia. Both Athens and Philip sent embassies to win Thebes' favour, but Athens won the contest.[30] Philip marched on Amphissa (ostensibly acting on the request of the Amphictyonic League), capturing the mercenaries sent there by Demosthenes and accepting the city's surrender. Philip then returned to Elatea, sending a final offer of peace to Athens and Thebes, who both rejected it.[31]

Statue of Alexander in Istanbul Archaeology Museum

As Philip marched south, his opponents blocked him near Chaeronea, Boeotia. During the ensuing Battle of Chaeronea, Philip commanded the right wing and Alexander the left, accompanied by a group of Philip's trusted generals. According to the ancient sources, the two sides fought bitterly for some time. Philip deliberately commanded his troops to retreat, counting on the untested Athenian hoplites to follow, thus breaking their line. Alexander was the first to break the Theban lines, followed by Philip's generals. Having damaged the enemy's cohesion, Philip ordered his troops to press forward and quickly routed them. With the Athenians lost, the Thebans were surrounded. Left to fight alone, they were defeated.[32]

After the victory at Chaeronea, Philip and Alexander marched unopposed into the Peloponnese, welcomed by all cities; however, when they reached Sparta, they were refused, but did not resort to war.[33] At Corinth, Philip established a "Hellenic Alliance" (modelled on the old anti-Persian alliance of the Greco-Persian Wars), which included most Greek city-states except Sparta. Philip was then named Hegemon (often translated as "Supreme Commander") of this league (known by modern scholars as the League of Corinth), and announced his plans to attack the Persian Empire.[34][35]

Exile and return

When Philip returned to Pella, he fell in love with and married Cleopatra Eurydice in 338 BC,[36] the niece of his general Attalus.[37] The marriage made Alexander's position as heir less secure, since any son of Cleopatra Eurydice would be a fully Macedonian heir, while Alexander was only half-Macedonian.[38] During the wedding banquet, a drunken Attalus publicly prayed to the gods that the union would produce a legitimate heir.[37]

At the wedding of Cleopatra, whom Philip fell in love with and married, she being much too young for him, her uncle Attalus in his drink desired the Macedonians would implore the gods to give them a lawful successor to the kingdom by his niece. This so irritated Alexander, that throwing one of the cups at his head, "You villain," said he, "what, am I then a bastard?" Then Philip, taking Attalus's part, rose up and would have run his son through; but by good fortune for them both, either his over-hasty rage, or the wine he had drunk, made his foot slip, so that he fell down on the floor. At which Alexander reproachfully insulted over him: "See there," said he, "the man who makes preparations to pass out of Europe into Asia, overturned in passing from one seat to another."

— Plutarch, describing the feud at Philip's wedding.[39]

In 337 BC, Alexander fled Macedon with his mother, dropping her off with her brother, King Alexander I of Epirus in Dodona, capital of the Molossians.[40] He continued to Illyria,[40] where he sought refuge with one or more Illyrian kings, perhaps with Glaucias, and was treated as a guest, despite having defeated them in battle a few years before.[41] However, it appears Philip never intended to disown his politically and militarily trained son.[40] Accordingly, Alexander returned to Macedon after six months due to the efforts of a family friend, Demaratus, who mediated between the two parties.[42]

In the following year, the Persian satrap (governor) of Caria, Pixodarus, offered his eldest daughter to Alexander's half-brother, Philip Arrhidaeus.[40] Olympias and several of Alexander's friends suggested this showed Philip intended to make Arrhidaeus his heir.[40] Alexander reacted by sending an actor, Thessalus of Corinth, to tell Pixodarus that he should not offer his daughter's hand to an illegitimate son, but instead to Alexander. When Philip heard of this, he stopped the negotiations and scolded Alexander for wishing to marry the daughter of a Carian, explaining that he wanted a better bride for him.[40] Philip exiled four of Alexander's friends, Harpalus, Nearchus, Ptolemy and Erigyius, and had the Corinthians bring Thessalus to him in chains.[43]

King of Macedon

Accession

The Kingdom of Macedon in 336 BC.
The emblema of the Stag Hunt Mosaic, c. 300 BC, from Pella; the figure on the right is possibly Alexander the Great due to the date of the mosaic along with the depicted upsweep of his centrally-parted hair (anastole); the figure on the left wielding a double-edged axe (associated with Hephaistos) is perhaps Hephaestion, one of Alexander's loyal companions.[44]

In summer 336 BC, while at Aegae attending the wedding of his daughter Cleopatra to Olympias's brother, Alexander I of Epirus, Philip was assassinated by the captain of his bodyguards, Pausanias.[e] As Pausanias tried to escape, he tripped over a vine and was killed by his pursuers, including two of Alexander's companions, Perdiccas and Leonnatus. Alexander was proclaimed king on the spot by the nobles and army at the age of 20.[45][46][47]

Consolidation of power

Alexander began his reign by eliminating potential rivals to the throne. He had his cousin, the former Amyntas IV, executed.[48] He also had two Macedonian princes from the region of Lyncestis killed, but spared a third, Alexander Lyncestes. Olympias had Cleopatra Eurydice and Europa, her daughter by Philip, burned alive. When Alexander learned about this, he was furious. Alexander also ordered the murder of Attalus,[48] who was in command of the advance guard of the army in Asia Minor and Cleopatra's uncle.[49]

Attalus was at that time corresponding with Demosthenes, regarding the possibility of defecting to Athens. Attalus also had severely insulted Alexander, and following Cleopatra's murder, Alexander may have considered him too dangerous to leave alive.[49] Alexander spared Arrhidaeus, who was by all accounts mentally disabled, possibly as a result of poisoning by Olympias.[45][47][50]

News of Philip's death roused many states into revolt, including Thebes, Athens, Thessaly, and the Thracian tribes north of Macedon. When news of the revolts reached Alexander, he responded quickly. Though advised to use diplomacy, Alexander mustered 3,000 Macedonian cavalry and rode south towards Thessaly. He found the Thessalian army occupying the pass between Mount Olympus and Mount Ossa, and ordered his men to ride over Mount Ossa. When the Thessalians awoke the next day, they found Alexander in their rear and promptly surrendered, adding their cavalry to Alexander's force. He then continued south towards the Peloponnese.[51]

Alexander stopped at Thermopylae, where he was recognized as the leader of the Amphictyonic League before heading south to Corinth. Athens sued for peace and Alexander pardoned the rebels. The famous encounter between Alexander and Diogenes the Cynic occurred during Alexander's stay in Corinth. When Alexander asked Diogenes what he could do for him, the philosopher disdainfully asked Alexander to stand a little to the side, as he was blocking the sunlight.[52] This reply apparently delighted Alexander, who is reported to have said "But verily, if I were not Alexander, I would like to be Diogenes."[53] At Corinth, Alexander took the title of Hegemon ("leader") and, like Philip, was appointed commander for the coming war against Persia. He also received news of a Thracian uprising.[54]

Balkan campaign

The Macedonian phalanx at the "Battle of the Carts" against the Thracians in 335 BC.

Before crossing to Asia, Alexander wanted to safeguard his northern borders. In the spring of 335 BC, he advanced to suppress several revolts. Starting from Amphipolis, he travelled east into the country of the "Independent Thracians"; and at Mount Haemus, the Macedonian army attacked and defeated the Thracian forces manning the heights.[55] The Macedonians marched into the country of the Triballi, and defeated their army near the Lyginus river[56] (a tributary of the Danube). Alexander then marched for three days to the Danube, encountering the Getae tribe on the opposite shore. Crossing the river at night, he surprised them and forced their army to retreat after the first cavalry skirmish.[57]

News then reached Alexander that Cleitus, King of Illyria, and King Glaukias of the Taulantii were in open revolt against his authority. Marching west into Illyria, Alexander defeated each in turn, forcing the two rulers to flee with their troops. With these victories, he secured his northern frontier.[58]

While Alexander campaigned north, the Thebans and Athenians rebelled once again. Alexander immediately headed south.[59] While the other cities again hesitated, Thebes decided to fight. The Theban resistance was ineffective, and Alexander razed the city and divided its territory between the other Boeotian cities. The end of Thebes cowed Athens, leaving all of Greece temporarily at peace.[59] Alexander then set out on his Asian campaign, leaving Antipater as regent.[60]

According to ancient writers Demosthenes called Alexander, "Margites" (Greek: Μαργίτης)[61][62][63] and a boy.[63] Greeks used the word Margites to describe fool and useless people, on account of the Margites.[62][64]

Maps of campaigns

Conquest of the Persian Empire

Asia Minor

Map of Alexander's empire and his route
Alexander Cuts the Gordian Knot (1767) by Jean-Simon Berthélemy

In 336 BC Philip II had already sent Parmenion, with Amyntas, Andromenes and Attalus, and an army of 10,000 men into Anatolia to make preparations for an invasion to free the Greeks living on the western coast and islands from Achaemenid rule.[65][66] At first, all went well. The Greek cities on the western coast of Anatolia revolted until the news arrived that Philip had been murdered and had been succeeded by his young son Alexander. The Macedonians were demoralized by Philip's death and were subsequently defeated near Magnesia by the Achaemenids under the command of the mercenary Memnon of Rhodes.[65][66]

Taking over the invasion project of Philip II, Alexander's army crossed the Hellespont in 334 BC with approximately 48,100 soldiers, 6,100 cavalry and a fleet of 120 ships with crews numbering 38,000,[59] drawn from Macedon and various Greek city-states, mercenaries, and feudally raised soldiers from Thrace, Paionia, and Illyria.[67][f] He showed his intent to conquer the entirety of the Persian Empire by throwing a spear into Asian soil and saying he accepted Asia as a gift from the gods. This also showed Alexander's eagerness to fight, in contrast to his father's preference for diplomacy.[59]

After an initial victory against Persian forces at the Battle of the Granicus, Alexander accepted the surrender of the Persian provincial capital and treasury of Sardis; he then proceeded along the Ionian coast, granting autonomy and democracy to the cities. Miletus, held by Achaemenid forces, required a delicate siege operation, with Persian naval forces nearby. Further south, at Halicarnassus, in Caria, Alexander successfully waged his first large-scale siege, eventually forcing his opponents, the mercenary captain Memnon of Rhodes and the Persian satrap of Caria, Orontobates, to withdraw by sea.[68] Alexander left the government of Caria to a member of the Hecatomnid dynasty, Ada, who adopted Alexander.[69]

From Halicarnassus, Alexander proceeded into mountainous Lycia and the Pamphylian plain, asserting control over all coastal cities to deny the Persians naval bases. From Pamphylia onwards the coast held no major ports and Alexander moved inland. At Termessos, Alexander humbled but did not storm the Pisidian city.[70] At the ancient Phrygian capital of Gordium, Alexander "undid" the hitherto unsolvable Gordian Knot, a feat said to await the future "king of Asia".[71] According to the story, Alexander proclaimed that it did not matter how the knot was undone and hacked it apart with his sword.[72]

The Levant and Syria

Alexander Mosaic (c. 100 BC), ancient Roman floor mosaic from the House of the Faun in Pompeii showing Alexander fighting king Darius III of Persia in the Battle of Issus

In spring 333 BC, Alexander crossed the Taurus into Cilicia. After a long pause due to an illness, he marched on towards Syria. Though outmanoeuvered by Darius' significantly larger army, he marched back to Cilicia, where he defeated Darius at Issus. Darius fled the battle, causing his army to collapse, and left behind his wife, his two daughters, his mother Sisygambis, and a fabulous treasure.[73] He offered a peace treaty that included the lands he had already lost, and a ransom of 10,000 talents for his family. Alexander replied that since he was now king of Asia, it was he alone who decided territorial divisions.[74] Alexander proceeded to take possession of Syria, and most of the coast of the Levant.[69] In the following year, 332 BC, he was forced to attack Tyre, which he captured after a long and difficult siege.[75][76] The men of military age were massacred and the women and children sold into slavery.[77]

Egypt

Name of Alexander the Great in Egyptian hieroglyphs (written from right to left), c. 332 BC, Egypt. Louvre Museum

When Alexander destroyed Tyre, most of the towns on the route to Egypt quickly capitulated. However, Alexander met with resistance at Gaza. The stronghold was heavily fortified and built on a hill, requiring a siege. When "his engineers pointed out to him that because of the height of the mound it would be impossible... this encouraged Alexander all the more to make the attempt".[78] After three unsuccessful assaults, the stronghold fell, but not before Alexander had received a serious shoulder wound. As in Tyre, men of military age were put to the sword and the women and children were sold into slavery.[79]

Alexander advanced on Egypt in later 332 BC, where he was regarded as a liberator.[80] He was pronounced son of the deity Amun at the Oracle of Siwa Oasis in the Libyan desert.[81] Henceforth, Alexander often referred to Zeus-Ammon as his true father, and after his death, currency depicted him adorned with the horns of a ram as a symbol of his divinity.[82] During his stay in Egypt, he founded Alexandria-by-Egypt, which would become the prosperous capital of the Ptolemaic Kingdom after his death.[83]

Assyria and Babylonia

Leaving Egypt in 331 BC, Alexander marched eastward into Mesopotamia (now northern Iraq) and again defeated Darius, at the Battle of Gaugamela.[84] Darius once more fled the field, and Alexander chased him as far as Arbela. Gaugamela would be the final and decisive encounter between the two. Darius fled over the mountains to Ecbatana (modern Hamedan), while Alexander captured Babylon.[85]

Persia

Site of the Persian Gate; the road was built in the 1990s.

From Babylon, Alexander went to Susa, one of the Achaemenid capitals, and captured its treasury.[85] He sent the bulk of his army to the Persian ceremonial capital of Persepolis via the Persian Royal Road. Alexander himself took selected troops on the direct route to the city. He then stormed the pass of the Persian Gates (in the modern Zagros Mountains) which had been blocked by a Persian army under Ariobarzanes and then hurried to Persepolis before its garrison could loot the treasury.[86]

On entering Persepolis, Alexander allowed his troops to loot the city for several days.[87] Alexander stayed in Persepolis for five months.[88] During his stay a fire broke out in the eastern palace of Xerxes I and spread to the rest of the city. Possible causes include a drunken accident or deliberate revenge for the burning of the Acropolis of Athens during the Second Persian War by Xerxes;[89] Plutarch and Diodorus allege that Alexander's companion, the hetaera Thaïs, instigated and started the fire. Even as he watched the city burn, Alexander immediately began to regret his decision.[90][91][92] Plutarch claims that he ordered his men to put out the fires,[90] but that the flames had already spread to most of the city.[90] Curtius claims that Alexander did not regret his decision until the next morning.[90] Plutarch recounts an anecdote in which Alexander pauses and talks to a fallen statue of Xerxes as if it were a live person:

Shall I pass by and leave you lying there because of the expeditions you led against Greece, or shall I set you up again because of your magnanimity and your virtues in other respects?[93]

Fall of the Empire and the East

A contemporary depiction of Alexander the Great by close aides: this coin was struck by Balakros or his successor Menes, both former somatophylakes (bodyguards) of Alexander, when they held the position of satrap of Cilicia in the lifetime of Alexander, circa 333-327 BC. The reverse shows a seated Zeus Aëtophoros.[94]

Alexander then chased Darius, first into Media, and then Parthia.[95] The Persian king no longer controlled his own destiny, and was taken prisoner by Bessus, his Bactrian satrap and kinsman.[96] As Alexander approached, Bessus had his men fatally stab the Great King and then declared himself Darius' successor as Artaxerxes V, before retreating into Central Asia to launch a guerrilla campaign against Alexander.[97] Alexander buried Darius' remains next to his Achaemenid predecessors in a regal funeral.[98] He claimed that, while dying, Darius had named him as his successor to the Achaemenid throne.[99] The Achaemenid Empire is normally considered to have fallen with Darius.[100]

Alexander viewed Bessus as a usurper and set out to defeat him. This campaign, initially against Bessus, turned into a grand tour of central Asia. Alexander founded a series of new cities, all called Alexandria, including modern Kandahar in Afghanistan, and Alexandria Eschate ("The Furthest") in modern Tajikistan. The campaign took Alexander through Media, Parthia, Aria (West Afghanistan), Drangiana, Arachosia (South and Central Afghanistan), Bactria (North and Central Afghanistan), and Scythia.[101]

In 329 BC, Spitamenes, who held an undefined position in the satrapy of Sogdiana, betrayed Bessus to Ptolemy, one of Alexander's trusted companions, and Bessus was executed.[102] However, when, at some point later, Alexander was on the Jaxartes dealing with an incursion by a horse nomad army, Spitamenes raised Sogdiana in revolt. Alexander personally defeated the Scythians at the Battle of Jaxartes and immediately launched a campaign against Spitamenes, defeating him in the Battle of Gabai. After the defeat, Spitamenes was killed by his own men, who then sued for peace.[103]

Problems and plots

The Killing of Cleitus, by André Castaigne (1898–1899)

During this time, Alexander adopted some elements of Persian dress and customs at his court, notably the custom of proskynesis, either a symbolic kissing of the hand, or prostration on the ground, that Persians showed to their social superiors.[104] The Greeks regarded the gesture as the province of deities and believed that Alexander meant to deify himself by requiring it. This cost him the sympathies of many of his countrymen, and he eventually abandoned it.[105]

A plot against his life was revealed, and one of his officers, Philotas, was executed for failing to alert Alexander. The death of the son necessitated the death of the father, and thus Parmenion, who had been charged with guarding the treasury at Ecbatana, was assassinated at Alexander's command, to prevent attempts at vengeance. Most infamously, Alexander personally killed the man who had saved his life at Granicus, Cleitus the Black, during a violent drunken altercation at Maracanda (modern day Samarkand in Uzbekistan), in which Cleitus accused Alexander of several judgmental mistakes and most especially, of having forgotten the Macedonian ways in favour of a corrupt oriental lifestyle.[106]

Later, in the Central Asian campaign, a second plot against his life was revealed, this one instigated by his own royal pages. His official historian, Callisthenes of Olynthus, was implicated in the plot, and in the Anabasis of Alexander, Arrian states that Callisthenes and the pages were then tortured on the rack as punishment, and likely died soon after.[107] It remains unclear if Callisthenes was actually involved in the plot, for prior to his accusation he had fallen out of favour by leading the opposition to the attempt to introduce proskynesis.[108]

Macedon in Alexander's absence

When Alexander set out for Asia, he left his general Antipater, an experienced military and political leader and part of Philip II's "Old Guard", in charge of Macedon.[60] Alexander's sacking of Thebes ensured that Greece remained quiet during his absence.[60] The one exception was a call to arms by Spartan king Agis III in 331 BC, whom Antipater defeated and killed in the battle of Megalopolis.[60] Antipater referred the Spartans' punishment to the League of Corinth, which then deferred to Alexander, who chose to pardon them.[109] There was also considerable friction between Antipater and Olympias, and each complained to Alexander about the other.[110]

In general, Greece enjoyed a period of peace and prosperity during Alexander's campaign in Asia.[111] Alexander sent back vast sums from his conquest, which stimulated the economy and increased trade across his empire.[112] However, Alexander's constant demands for troops and the migration of Macedonians throughout his empire depleted Macedon's strength, greatly weakening it in the years after Alexander, and ultimately led to its subjugation by Rome after the Third Macedonian War (171–168 BC).[16]

Indian campaign

Forays into the Indian subcontinent

The Phalanx Attacking the Centre in the Battle of the Hydaspes by André Castaigne (1898–1899).
Alexander's invasion of the Indian subcontinent.

After the death of Spitamenes and his marriage to Roxana (Raoxshna in Old Iranian) to cement relations with his new satrapies, Alexander turned to the Indian subcontinent. He invited the chieftains of the former satrapy of Gandhara (a region presently straddling eastern Afghanistan and northern Pakistan), to come to him and submit to his authority. Omphis (Indian name Ambhi), the ruler of Taxila, whose kingdom extended from the Indus to the Hydaspes (Jhelum), complied, but the chieftains of some hill clans, including the Aspasioi and Assakenoi sections of the Kambojas (known in Indian texts also as Ashvayanas and Ashvakayanas), refused to submit.[113] Ambhi hastened to relieve Alexander of his apprehension and met him with valuable presents, placing himself and all his forces at his disposal. Alexander not only returned Ambhi his title and the gifts but he also presented him with a wardrobe of "Persian robes, gold and silver ornaments, 30 horses and 1,000 talents in gold". Alexander was emboldened to divide his forces, and Ambhi assisted Hephaestion and Perdiccas in constructing a bridge over the Indus where it bends at Hund,[114] supplied their troops with provisions, and received Alexander himself, and his whole army, in his capital city of Taxila, with every demonstration of friendship and the most liberal hospitality.

On the subsequent advance of the Macedonian king, Taxiles accompanied him with a force of 5,000 men and took part in the battle of the Hydaspes River. After that victory he was sent by Alexander in pursuit of Porus, to whom he was charged to offer favourable terms, but narrowly escaped losing his life at the hands of his old enemy. Subsequently, however, the two rivals were reconciled by the personal mediation of Alexander; and Taxiles, after having contributed zealously to the equipment of the fleet on the Hydaspes, was entrusted by the king with the government of the whole territory between that river and the Indus. A considerable accession of power was granted him after the death of Philip, son of Machatas; and he was allowed to retain his authority at the death of Alexander himself (323 BC), as well as in the subsequent partition of the provinces at Triparadisus, 321 BC.

In the winter of 327/326 BC, Alexander personally led a campaign against the Aspasioi of Kunar valleys, the Guraeans of the Guraeus valley, and the Assakenoi of the Swat and Buner valleys.[115] A fierce contest ensued with the Aspasioi in which Alexander was wounded in the shoulder by a dart, but eventually the Aspasioi lost. Alexander then faced the Assakenoi, who fought against him from the strongholds of Massaga, Ora and Aornos.[113]

The fort of Massaga was reduced only after days of bloody fighting, in which Alexander was wounded seriously in the ankle. According to Curtius, "Not only did Alexander slaughter the entire population of Massaga, but also did he reduce its buildings to rubble."[116] A similar slaughter followed at Ora. In the aftermath of Massaga and Ora, numerous Assakenians fled to the fortress of Aornos. Alexander followed close behind and captured the strategic hill-fort after four bloody days.[113]

After Aornos, Alexander crossed the Indus and fought and won an epic battle against King Porus, who ruled a region lying between the Hydaspes and the Acesines (Chenab), in what is now the Punjab, in the Battle of the Hydaspes in 326 BC.[117] Alexander was impressed by Porus' bravery, and made him an ally. He appointed Porus as satrap, and added to Porus' territory land that he did not previously own, towards the south-east, up to the Hyphasis (Beas).[118][119] Choosing a local helped him control these lands so distant from Greece.[120] Alexander founded two cities on opposite sides of the Hydaspes river, naming one Bucephala, in honour of his horse, who died around this time.[121] The other was Nicaea (Victory), thought to be located at the site of modern-day Mong, Punjab.[122] Philostratus the Elder in the Life of Apollonius of Tyana writes that in the army of Porus there was an elephant who fought brave against Alexander's army and Alexander dedicated it to the Helios (Sun) and named it Ajax, because he thought that a so great animal deserved a great name. The elephant had gold rings around its tusks and an inscription was on them written in Greek: "Alexander the son of Zeus dedicates Ajax to the Helios" (ΑΛΕΞΑΝΔΡΟΣ Ο ΔΙΟΣ ΤΟΝ ΑΙΑΝΤΑ ΤΩΙ ΗΛΙΩΙ).[123]

Revolt of the army

Asia in 323 BC, the Nanda Empire and the Gangaridai of the Indian subcontinent, in relation to Alexander's Empire and neighbours.

East of Porus' kingdom, near the Ganges River, was the Nanda Empire of Magadha, and further east, the Gangaridai Empire of Bengal region of the Indian subcontinent. Fearing the prospect of facing other large armies and exhausted by years of campaigning, Alexander's army mutinied at the Hyphasis River (Beas), refusing to march farther east.[124] This river thus marks the easternmost extent of Alexander's conquests.[125]

As for the Macedonians, however, their struggle with Porus blunted their courage and stayed their further advance into India. For having had all they could do to repulse an enemy who mustered only twenty thousand infantry and two thousand horse, they violently opposed Alexander when he insisted on crossing the river Ganges also, the width of which, as they learned, was thirty-two furlongs, its depth a hundred fathoms, while its banks on the further side were covered with multitudes of men-at-arms and horsemen and elephants. For they were told that the kings of the Ganderites and Praesii were awaiting them with eighty thousand horsemen, two hundred thousand footmen, eight thousand chariots, and six thousand war elephants.[126]

Alexander tried to persuade his soldiers to march farther, but his general Coenus pleaded with him to change his opinion and return; the men, he said, "longed to again see their parents, their wives and children, their homeland". Alexander eventually agreed and turned south, marching along the Indus. Along the way his army conquered the Malhi (in modern-day Multan) and other Indian tribes and Alexander sustained an injury during the siege.[127]

Alexander sent much of his army to Carmania (modern southern Iran) with general Craterus, and commissioned a fleet to explore the Persian Gulf shore under his admiral Nearchus, while he led the rest back to Persia through the more difficult southern route along the Gedrosian Desert and Makran.[128] Alexander reached Susa in 324 BC, but not before losing many men to the harsh desert.[129]

Last years in Persia

Alexander, left, and Hephaestion, right

Discovering that many of his satraps and military governors had misbehaved in his absence, Alexander executed several of them as examples on his way to Susa.[130][131] As a gesture of thanks, he paid off the debts of his soldiers, and announced that he would send over-aged and disabled veterans back to Macedon, led by Craterus. His troops misunderstood his intention and mutinied at the town of Opis. They refused to be sent away and criticized his adoption of Persian customs and dress and the introduction of Persian officers and soldiers into Macedonian units.[132]

Alexander at the Tomb of Cyrus the Great, by Pierre-Henri de Valenciennes (1796)

After three days, unable to persuade his men to back down, Alexander gave Persians command posts in the army and conferred Macedonian military titles upon Persian units. The Macedonians quickly begged forgiveness, which Alexander accepted, and held a great banquet for several thousand of his men at which he and they ate together.[133] In an attempt to craft a lasting harmony between his Macedonian and Persian subjects, Alexander held a mass marriage of his senior officers to Persian and other noblewomen at Susa, but few of those marriages seem to have lasted much beyond a year.[131] Meanwhile, upon his return to Persia, Alexander learned that guards of the tomb of Cyrus the Great in Pasargadae had desecrated it, and swiftly executed them.[134] Alexander admired Cyrus the Great, from an early age reading Xenophon's Cyropaedia, which described Cyrus's heroism in battle and governance as a king and legislator.[135] During his visit to Pasargadae Alexander ordered his architect Aristobulus to decorate the interior of the sepulchral chamber of Cyrus' tomb.[135]

Afterwards, Alexander travelled to Ecbatana to retrieve the bulk of the Persian treasure. There, his closest friend and possible lover, Hephaestion, died of illness or poisoning.[136][137] Hephaestion's death devastated Alexander, and he ordered the preparation of an expensive funeral pyre in Babylon, as well as a decree for public mourning.[136] Back in Babylon, Alexander planned a series of new campaigns, beginning with an invasion of Arabia, but he would not have a chance to realize them, as he died shortly after Hephaestion.[138]

Death and succession

A Babylonian astronomical diary (c. 323–322 BC) recording the death of Alexander (British Museum, London)

On either 10 or 11 June 323 BC, Alexander died in the palace of Nebuchadnezzar II, in Babylon, at age 32.[139] There are two different versions of Alexander's death and details of the death differ slightly in each. Plutarch's account is that roughly 14 days before his death, Alexander entertained admiral Nearchus, and spent the night and next day drinking with Medius of Larissa.[140] He developed a fever, which worsened until he was unable to speak. The common soldiers, anxious about his health, were granted the right to file past him as he silently waved at them.[141] In the second account, Diodorus recounts that Alexander was struck with pain after downing a large bowl of unmixed wine in honour of Heracles, followed by 11 days of weakness; he did not develop a fever and died after some agony.[142] Arrian also mentioned this as an alternative, but Plutarch specifically denied this claim.[140]

Given the propensity of the Macedonian aristocracy to assassination,[143] foul play featured in multiple accounts of his death. Diodorus, Plutarch, Arrian and Justin all mentioned the theory that Alexander was poisoned. Justin stated that Alexander was the victim of a poisoning conspiracy, Plutarch dismissed it as a fabrication,[144] while both Diodorus and Arrian noted that they mentioned it only for the sake of completeness.[142][145] The accounts were nevertheless fairly consistent in designating Antipater, recently removed as Macedonian viceroy, and at odds with Olympias, as the head of the alleged plot. Perhaps taking his summons to Babylon as a death sentence,[146] and having seen the fate of Parmenion and Philotas,[147] Antipater purportedly arranged for Alexander to be poisoned by his son Iollas, who was Alexander's wine-pourer.[145][147] There was even a suggestion that Aristotle may have participated.[145]

The strongest argument against the poison theory is the fact that twelve days passed between the start of his illness and his death; such long-acting poisons were probably not available.[148] However, in a 2003 BBC documentary investigating the death of Alexander, Leo Schep from the New Zealand National Poisons Centre proposed that the plant white hellebore (Veratrum album), which was known in antiquity, may have been used to poison Alexander.[149][150][151] In a 2014 manuscript in the journal Clinical Toxicology, Schep suggested Alexander's wine was spiked with Veratrum album, and that this would produce poisoning symptoms that match the course of events described in the Alexander Romance.[152] Veratrum album poisoning can have a prolonged course and it was suggested that if Alexander was poisoned, Veratrum album offers the most plausible cause.[152][153] Another poisoning explanation put forward in 2010 proposed that the circumstances of his death were compatible with poisoning by water of the river Styx (modern-day Mavroneri in Arcadia, Greece) that contained calicheamicin, a dangerous compound produced by bacteria.[154]

Several natural causes (diseases) have been suggested, including malaria and typhoid fever. A 1998 article in the New England Journal of Medicine attributed his death to typhoid fever complicated by bowel perforation and ascending paralysis.[155] Another recent analysis suggested pyogenic (infectious) spondylitis or meningitis.[156] Other illnesses fit the symptoms, including acute pancreatitis and West Nile virus.[157][158] Natural-cause theories also tend to emphasize that Alexander's health may have been in general decline after years of heavy drinking and severe wounds. The anguish that Alexander felt after Hephaestion's death may also have contributed to his declining health.[155]

After death

Alexander's body was laid in a gold anthropoid sarcophagus that was filled with honey, which was in turn placed in a gold casket.[159][160] According to Aelian, a seer called Aristander foretold that the land where Alexander was laid to rest "would be happy and unvanquishable forever".[161] Perhaps more likely, the successors may have seen possession of the body as a symbol of legitimacy, since burying the prior king was a royal prerogative.[162]

19th century depiction of Alexander's funeral procession based on the description of Diodorus

While Alexander's funeral cortege was on its way to Macedon, Ptolemy seized it and took it temporarily to Memphis.[159][161] His successor, Ptolemy II Philadelphus, transferred the sarcophagus to Alexandria, where it remained until at least late Antiquity. Ptolemy IX Lathyros, one of Ptolemy's final successors, replaced Alexander's sarcophagus with a glass one so he could convert the original to coinage.[163] The recent discovery of an enormous tomb in northern Greece, at Amphipolis, dating from the time of Alexander the Great[164] has given rise to speculation that its original intent was to be the burial place of Alexander. This would fit with the intended destination of Alexander's funeral cortege.

Detail of Alexander on the Alexander Sarcophagus

Pompey, Julius Caesar and Augustus all visited the tomb in Alexandria, where Augustus, allegedly, accidentally knocked the nose off. Caligula was said to have taken Alexander's breastplate from the tomb for his own use. Around AD 200, Emperor Septimius Severus closed Alexander's tomb to the public. His son and successor, Caracalla, a great admirer, visited the tomb during his own reign. After this, details on the fate of the tomb are hazy.[163]

The so-called "Alexander Sarcophagus", discovered near Sidon and now in the Istanbul Archaeology Museum, is so named not because it was thought to have contained Alexander's remains, but because its bas-reliefs depict Alexander and his companions fighting the Persians and hunting. It was originally thought to have been the sarcophagus of Abdalonymus (died 311 BC), the king of Sidon appointed by Alexander immediately following the battle of Issus in 331.[165][166] However, more recently, it has been suggested that it may date from earlier than Abdalonymus' death.

Division of the empire

Kingdoms of the Diadochi in 301 BC: the Ptolemaic Kingdom (dark blue), the Seleucid Empire (yellow), Kingdom of Pergamon (orange), and Kingdom of Macedon (green). Also shown are the Roman Republic (light blue), the Carthaginian Republic (purple), and the Kingdom of Epirus (red).

Alexander's death was so sudden that when reports of his death reached Greece, they were not immediately believed.[60] Alexander had no obvious or legitimate heir, his son Alexander IV by Roxane being born after Alexander's death.[167] According to Diodorus, Alexander's companions asked him on his deathbed to whom he bequeathed his kingdom; his laconic reply was "tôi kratistôi"—"to the strongest".[142] Another theory is that his successors willfully or erroneously misheard "tôi Kraterôi"—"to Craterus", the general leading his Macedonian troops home and newly entrusted with the regency of Macedonia.[168]

Arrian and Plutarch claimed that Alexander was speechless by this point, implying that this was an apocryphal story.[169] Diodorus, Curtius and Justin offered the more plausible story that Alexander passed his signet ring to Perdiccas, a bodyguard and leader of the companion cavalry, in front of witnesses, thereby nominating him.[142][167]

Perdiccas initially did not claim power, instead suggesting that Roxane's baby would be king, if male; with himself, Craterus, Leonnatus, and Antipater as guardians. However, the infantry, under the command of Meleager, rejected this arrangement since they had been excluded from the discussion. Instead, they supported Alexander's half-brother Philip Arrhidaeus. Eventually, the two sides reconciled, and after the birth of Alexander IV, he and Philip III were appointed joint kings, albeit in name only.[170]

Dissension and rivalry soon afflicted the Macedonians, however. The satrapies handed out by Perdiccas at the Partition of Babylon became power bases each general used to bid for power. After the assassination of Perdiccas in 321 BC, Macedonian unity collapsed, and 40 years of war between "The Successors" (Diadochi) ensued before the Hellenistic world settled into four stable power blocs: Ptolemaic Egypt, Seleucid Mesopotamia and Central Asia, Attalid Anatolia, and Antigonid Macedon. In the process, both Alexander IV and Philip III were murdered.[171]

Will

Commemorative coin by Agathocles of Bactria (190–180 BC) for Alexander the Great

Diodorus stated that Alexander had given detailed written instructions to Craterus some time before his death.[172] Craterus started to carry out Alexander's commands, but the successors chose not to further implement them, on the grounds they were impractical and extravagant.[172] Nevertheless, Perdiccas read Alexander's will to his troops.[60]

Alexander's will called for military expansion into the southern and western Mediterranean, monumental constructions, and the intermixing of Eastern and Western populations. It included:

  • Construction of a monumental tomb for his father Philip, "to match the greatest of the pyramids of Egypt"[60]
  • Erection of great temples in Delos, Delphi, Dodona, Dium, Amphipolis, and a monumental temple to Athena at Troy[60]
  • Conquest of Arabia and the entire Mediterranean basin[60]
  • Circumnavigation of Africa[60]
  • Development of cities and the "transplant of populations from Asia to Europe and in the opposite direction from Europe to Asia, in order to bring the largest continent to common unity and to friendship by means of intermarriage and family ties"[173]

Character

Generalship

The Battle of Issus, 333 BC

Alexander earned the epithet "the Great" due to his unparalleled success as a military commander. He never lost a battle, despite typically being outnumbered.[59] This was due to use of terrain, phalanx and cavalry tactics, bold strategy, and the fierce loyalty of his troops.[174] The Macedonian phalanx, armed with the sarissa, a spear 6 metres (20 ft) long, had been developed and perfected by Philip II through rigorous training, and Alexander used its speed and maneuverability to great effect against larger but more disparate[clarification needed] Persian forces.[175] Alexander also recognized the potential for disunity among his diverse army, which employed various languages and weapons. He overcame this by being personally involved in battle,[88] in the manner of a Macedonian king.[174]

In his first battle in Asia, at Granicus, Alexander used only a small part of his forces,[citation needed] perhaps 13,000 infantry with 5,000 cavalry, against a much larger Persian force of 40,000. Alexander placed the phalanx at the center and cavalry and archers on the wings, so that his line matched the length of the Persian cavalry line, about 3 km (1.86 mi). By contrast, the Persian infantry was stationed behind its cavalry. This ensured that Alexander would not be outflanked, while his phalanx, armed with long pikes, had a considerable advantage over the Persians' scimitars and javelins. Macedonian losses were negligible compared to those of the Persians.[176]

At Issus in 333 BC, his first confrontation with Darius, he used the same deployment, and again the central phalanx pushed through.[176] Alexander personally led the charge in the center, routing the opposing army.[177] At the decisive encounter with Darius at Gaugamela, Darius equipped his chariots with scythes on the wheels to break up the phalanx and equipped his cavalry with pikes. Alexander arranged a double phalanx, with the center advancing at an angle, parting when the chariots bore down and then reforming. The advance was successful and broke Darius' center, causing the latter to flee once again.[176]

When faced with opponents who used unfamiliar fighting techniques, such as in Central Asia and India, Alexander adapted his forces to his opponents' style. Thus, in Bactria and Sogdiana, Alexander successfully used his javelin throwers and archers to prevent outflanking movements, while massing his cavalry at the center.[177] In India, confronted by Porus' elephant corps, the Macedonians opened their ranks to envelop the elephants and used their sarissas to strike upwards and dislodge the elephants' handlers.[133]

Physical appearance

Greek biographer Plutarch (c.  45 – c. 120 AD) describes Alexander's appearance as:

The outward appearance of Alexander is best represented by the statues of him which Lysippus made, and it was by this artist alone that Alexander himself thought it fit that he should be modelled. For those peculiarities which many of his successors and friends afterwards tried to imitate, namely, the poise of the neck, which was bent slightly to the left, and the melting glance of his eyes, this artist has accurately observed. Apelles, however, in painting him as wielder of the thunder-bolt, did not reproduce his complexion, but made it too dark and swarthy. Whereas he was of a fair colour, as they say, and his fairness passed into ruddiness on his breast particularly, and in his face. Moreover, that a very pleasant odour exhaled from his skin and that there was a fragrance about his mouth and all his flesh, so that his garments were filled with it, this we have read in the Memoirs of Aristoxenus.[178]

Greek historian Arrian (Lucius Flavius Arrianus 'Xenophon' c.  86 – c. 160 AD) described Alexander as:

[T]he strong, handsome commander with one eye dark as the night and one blue as the sky.[179][180]

The semi-legendary Alexander Romance also suggests that Alexander exhibited heterochromia iridum: that one eye was dark and the other light.[181]

British historian Peter Green provided a description of Alexander's appearance, based on his review of statues and some ancient documents:

Physically, Alexander was not prepossessing. Even by Macedonian standards he was very short, though stocky and tough. His beard was scanty, and he stood out against his hirsute Macedonian barons by going clean-shaven. His neck was in some way twisted, so that he appeared to be gazing upward at an angle. His eyes (one blue, one brown) revealed a dewy, feminine quality. He had a high complexion and a harsh voice.[182]

Ancient authors recorded that Alexander was so pleased with portraits of himself created by Lysippos that he forbade other sculptors from crafting his image.[183] Lysippos had often used the contrapposto sculptural scheme to portray Alexander and other characters such as Apoxyomenos, Hermes and Eros.[184] Lysippos' sculpture, famous for its naturalism, as opposed to a stiffer, more static pose, is thought to be the most faithful depiction.[185]

Personality

Alexander (left), wearing a kausia and fighting an Asiatic lion with his friend Craterus (detail); late 4th century BC mosaic,[186] Pella Museum

Some of Alexander's strongest personality traits formed in response to his parents. His mother had huge ambitions, and encouraged him to believe it was his destiny to conquer the Persian Empire.[182] Olympias' influence instilled a sense of destiny in him,[187] and Plutarch tells how his ambition "kept his spirit serious and lofty in advance of his years".[188] However, his father Philip was Alexander's most immediate and influential role model, as the young Alexander watched him campaign practically every year, winning victory after victory while ignoring severe wounds.[48] Alexander's relationship with his father forged the competitive side of his personality; he had a need to outdo his father, illustrated by his reckless behaviour in battle.[182] While Alexander worried that his father would leave him "no great or brilliant achievement to be displayed to the world",[189] he also downplayed his father's achievements to his companions.[182]

According to Plutarch, among Alexander's traits were a violent temper and rash, impulsive nature,[190] which undoubtedly contributed to some of his decisions.[182] Although Alexander was stubborn and did not respond well to orders from his father, he was open to reasoned debate.[191] He had a calmer side—perceptive, logical, and calculating. He had a great desire for knowledge, a love for philosophy, and was an avid reader.[192] This was no doubt in part due to Aristotle's tutelage; Alexander was intelligent and quick to learn.[182] His intelligent and rational side was amply demonstrated by his ability and success as a general.[190] He had great self-restraint in "pleasures of the body", in contrast with his lack of self-control with alcohol.[193]

A Roman copy of an original 3rd century BC Greek bust depicting Alexander the Great, Ny Carlsberg Glyptotek, Copenhagen

Alexander was erudite and patronized both arts and sciences.[188][192] However, he had little interest in sports or the Olympic games (unlike his father), seeking only the Homeric ideals of honour (timê) and glory (kudos).[194] He had great charisma and force of personality, characteristics which made him a great leader.[167][190] His unique abilities were further demonstrated by the inability of any of his generals to unite Macedonia and retain the Empire after his death—only Alexander had the ability to do so.[167]

During his final years, and especially after the death of Hephaestion, Alexander began to exhibit signs of megalomania and paranoia.[146] His extraordinary achievements, coupled with his own ineffable sense of destiny and the flattery of his companions, may have combined to produce this effect.[195] His delusions of grandeur are readily visible in his will and in his desire to conquer the world,[146] in as much as he is by various sources described as having boundless ambition,[196][197] an epithet, the meaning of which has descended into an historical cliché.[198][199]

He appears to have believed himself a deity, or at least sought to deify himself.[146] Olympias always insisted to him that he was the son of Zeus,[200] a theory apparently confirmed to him by the oracle of Amun at Siwa.[201] He began to identify himself as the son of Zeus-Ammon.[201] Alexander adopted elements of Persian dress and customs at court, notably proskynesis, a practice of which Macedonians disapproved, and were loath to perform.[104] This behaviour cost him the sympathies of many of his countrymen.[202] However, Alexander also was a pragmatic ruler who understood the difficulties of ruling culturally disparate peoples, many of whom lived in kingdoms where the king was divine.[203] Thus, rather than megalomania, his behaviour may simply have been a practical attempt at strengthening his rule and keeping his empire together.[204]

Personal relationships

A mural in Pompeii, depicting the marriage of Alexander to Barsine (Stateira) in 324 BC; the couple are apparently dressed as Ares and Aphrodite.

Alexander married three times: Roxana, daughter of the Sogdian nobleman Oxyartes of Bactria,[205][206][207] out of love;[208] and the Persian princesses Stateira II and Parysatis II, the former a daughter of Darius III and latter a daughter of Artaxerxes III, for political reasons.[209][210] He apparently had two sons, Alexander IV of Macedon by Roxana and, possibly, Heracles of Macedon from his mistress Barsine. He lost another child when Roxana miscarried at Babylon.[211][212]

Alexander also had a close relationship with his friend, general, and bodyguard Hephaestion, the son of a Macedonian noble.[136][182][213] Hephaestion's death devastated Alexander.[136][214] This event may have contributed to Alexander's failing health and detached mental state during his final months.[146][155]

Alexander's sexuality has been the subject of speculation and controversy in modern times.[215] The Roman era writer Athenaeus says, based on the scholar Dicaearchus, who was Alexander's contemporary, that the king "was also very much in the habit of giving in to this fashion" (i.e., homosexuality), and that Alexander sexually embraced his eunuch Bagoas in public.[216] This episode is also told by Plutarch, probably based on the same source. No ancient writer, however, explicitly describes Alexander's relationship with Hephaestion as sexual, though the pair was often compared to Achilles and Patroclus, whom classical Greek culture painted as a couple. Aelian writes of Alexander's visit to Troy where "Alexander garlanded the tomb of Achilles, and Hephaestion that of Patroclus, the latter hinting that he was a beloved of Alexander, in just the same way as Patroclus was of Achilles."[217] Some modern historians (e.g., Robin Lane Fox) believe not only that Alexander's youthful relationship with Hephaestion was sexual, but that their sexual contacts may have continued into adulthood, which went against the social norms of at least some Greek cities, such as Athens,[218][219] though some modern researchers have tentatively proposed that Macedonia (or at least the Macedonian court) may have been more tolerant of homosexuality between adults.[220]

Green argues that there is little evidence in ancient sources that Alexander had much carnal interest in women; he did not produce an heir until the very end of his life.[182] However, Ogden calculates that Alexander, who impregnated his partners thrice in eight years, had a higher matrimonial record than his father at the same age.[221] Apart from wives, Alexander had many more female companions. Alexander accumulated a harem in the style of Persian kings, but he used it rather sparingly,[222] showing great self-control in "pleasures of the body".[193] Nevertheless, Plutarch described how Alexander was infatuated by Roxana while complimenting him on not forcing himself on her.[223] Green suggested that, in the context of the period, Alexander formed quite strong friendships with women, including Ada of Caria, who adopted him, and even Darius' mother Sisygambis, who supposedly died from grief upon hearing of Alexander's death.[182]

Battle record

Date War Action Opponent/s Type Country (present day) Rank Outcome
338-08-02 2 August 338 BC Rise of Macedon Chaeronea Battle of Chaeronea .Thebans, Athenians Battle Greece Prince Victory

335 335 BC Balkan Campaign Mount Haemus Battle of Mount Haemus .Getae, Thracians Battle Bulgaria King Victory

335-12 December 335 BC Balkan Campaign Pelium Siege of Pelium .Illyrians Siege Albania King Victory

335-12 December 335 BC Balkan Campaign Pelium Battle of Thebes .Thebans Battle Greece King Victory

334-05 May 334 BC Persian Campaign Granicus Battle of the Granicus .Achaemenid Empire Battle Turkey King Victory

334 334 BC Persian Campaign Miletus Siege of Miletus .Achaemenid Empire, Milesians Siege Turkey King Victory

334 334 BC Persian Campaign Halicarnassus Siege of Halicarnassus .Achaemenid Empire Siege Turkey King Victory

333-11-05 5 November 333 BC Persian Campaign Issus Battle of Issus .Achaemenid Empire Battle Turkey King Victory

332 January–July 332 BC Persian Campaign Tyre Siege of Tyre .Achaemenid Empire, Tyrians Siege Lebanon King Victory

332-10 October 332 BC Persian Campaign Tyre Siege of Gaza .Achaemenid Empire Siege Palestine King Victory

331-10-01 1 October 331 BC Persian Campaign Gaugamela Battle of Gaugamela .Achaemenid Empire Battle Iraq King Victory

331-12 December 331 BC Persian Campaign Uxian Defile Battle of the Uxian Defile .Uxians Battle Iran King Victory

330-01-20 20 January 330 BC Persian Campaign Persian Gate Battle of the Persian Gate .Achaemenid Empire Battle Iran King Victory

329 329 BC Persian Campaign Cyropolis Siege of Cyropolis .Sogdians Siege Turkmenistan King Victory

329-10 October 329 BC Persian Campaign Jaxartes Battle of Jaxartes .Scythians Battle Uzbekistan King Victory

327 327 BC Persian Campaign Sogdian Rock Siege of the Sogdian Rock .Sogdians Siege Uzbekistan King Victory

327 May 327 – March 326 BC Indian Campaign Cophen Cophen Campaign .Aspasians Expedition Afghanistan and Pakistan King Victory

326-04 April 326 BC Indian Campaign Aornos Siege of Aornos .Aśvaka Siege Pakistan King Victory

326-05 May 326 BC Indian Campaign Hydaspes Battle of the Hydaspes .Paurava Battle Pakistan King Victory

325 November 326 – February 325 BC Indian Campaign Aornos Siege of Multan .Malli Siege Pakistan King Victory

Legacy

The Hellenistic world view after Alexander: ancient world map of Eratosthenes (276–194 BC), incorporating information from the campaigns of Alexander and his successors.[224]

Alexander's legacy extended beyond his military conquests. His campaigns greatly increased contacts and trade between East and West, and vast areas to the east were significantly exposed to Greek civilization and influence.[16] Some of the cities he founded became major cultural centers, many surviving into the 21st century. His chroniclers recorded valuable information about the areas through which he marched, while the Greeks themselves got a sense of belonging to a world beyond the Mediterranean.[16]

Hellenistic kingdoms

Plan of Alexandria c. 30 BC

Alexander's most immediate legacy was the introduction of Macedonian rule to huge new swathes of Asia. At the time of his death, Alexander's empire covered some 5,200,000 km2 (2,000,000 sq mi),[225] and was the largest state of its time. Many of these areas remained in Macedonian hands or under Greek influence for the next 200–300 years. The successor states that emerged were, at least initially, dominant forces, and these 300 years are often referred to as the Hellenistic period.[226]

The eastern borders of Alexander's empire began to collapse even during his lifetime.[167] However, the power vacuum he left in the northwest of the Indian subcontinent directly gave rise to one of the most powerful Indian dynasties in history, the Maurya Empire. Taking advantage of this power vacuum, Chandragupta Maurya (referred to in Greek sources as "Sandrokottos"), of relatively humble origin, took control of the Punjab, and with that power base proceeded to conquer the Nanda Empire.[227]

Founding of cities

Over the course of his conquests, Alexander founded some twenty cities that bore his name, most of them east of the Tigris.[105][228] The first, and greatest, was Alexandria in Egypt, which would become one of the leading Mediterranean cities.[105] The cities' locations reflected trade routes as well as defensive positions. At first, the cities must have been inhospitable, little more than defensive garrisons.[105] Following Alexander's death, many Greeks who had settled there tried to return to Greece.[105][228] However, a century or so after Alexander's death, many of the Alexandrias were thriving, with elaborate public buildings and substantial populations that included both Greek and local peoples.[105]

Funding of temples

Dedication of Alexander the Great to Athena Polias at Priene, now housed in the British Museum[229]

In 334 BC, Alexander the Great donated funds for the completion of the new temple of Athena Polias in Priene.[230][231] An inscription from the temple, now housed in the British Museum, declares: "King Alexander dedicated [this temple] to Athena Polias."[229] This inscription is one of the few independent archaeological discoveries confirming an episode from Alexander's life.[229] The temple was designed by Pytheos, one of the architects of the Mausoleum at Halicarnassus.[229][230][231][232]

Hellenization

Alexander's empire was the largest state of its time, covering approximately 5.2 million square km.

Hellenization was coined by the German historian Johann Gustav Droysen to denote the spread of Greek language, culture, and population into the former Persian empire after Alexander's conquest.[226] That this export took place is undoubted, and can be seen in the great Hellenistic cities of, for instance, Alexandria, Antioch[233] and Seleucia (south of modern Baghdad).[234] Alexander sought to insert Greek elements into Persian culture and attempted to hybridize Greek and Persian culture. This culminated in his aspiration to homogenize the populations of Asia and Europe. However, his successors explicitly rejected such policies. Nevertheless, Hellenization occurred throughout the region, accompanied by a distinct and opposite 'Orientalization' of the successor states.[235]

The core of the Hellenistic culture promulgated by the conquests was essentially Athenian.[236] The close association of men from across Greece in Alexander's army directly led to the emergence of the largely Attic-based "koine", or "common" Greek dialect.[237] Koine spread throughout the Hellenistic world, becoming the lingua franca of Hellenistic lands and eventually the ancestor of modern Greek.[237] Furthermore, town planning, education, local government, and art current in the Hellenistic period were all based on Classical Greek ideals, evolving into distinct new forms commonly grouped as Hellenistic.[233] Aspects of Hellenistic culture were still evident in the traditions of the Byzantine Empire in the mid-15th century.[238]

Hellenization in Central Asia and India

The Buddha, in Greco-Buddhist style, 1st to 2nd century AD, Gandhara, northern Pakistan. Tokyo National Museum.

Some of the most pronounced effects of Hellenization can be seen in Afghanistan and India, in the region of the relatively late-rising Greco-Bactrian Kingdom (250–125 BC) (in modern Afghanistan, Pakistan, and Tajikistan) and the Indo-Greek Kingdom (180 BC – 10 AD) in modern Afghanistan and India.[239] On the Silk Road trade routes, Hellenistic culture hybridized with Iranian and Buddhist cultures. The cosmopolitan art and mythology of Gandhara (a region spanning the upper confluence of the Indus, Swat and Kabul rivers in modern Pakistan) of the ~3rd century BC to the ~5th century AD are most evident of the direct contact between Hellenistic civilization and South Asia, as are the Edicts of Ashoka, which directly mention the Greeks within Ashoka's dominion as converting to Buddhism and the reception of Buddhist emissaries by Ashoka's contemporaries in the Hellenistic world.[240] The resulting syncretism known as Greco-Buddhism influenced the development of Buddhism[citation needed] and created a culture of Greco-Buddhist art. These Greco-Buddhist kingdoms sent some of the first Buddhist missionaries to China, Sri Lanka and Hellenistic Asia and Europe (Greco-Buddhist monasticism).

Some of the first and most influential figurative portrayals of the Buddha appeared at this time, perhaps modeled on Greek statues of Apollo in the Greco-Buddhist style.[239] Several Buddhist traditions may have been influenced by the ancient Greek religion: the concept of Boddhisatvas is reminiscent of Greek divine heroes,[241] and some Mahayana ceremonial practices (burning incense, gifts of flowers, and food placed on altars) are similar to those practiced by the ancient Greeks; however, similar practices were also observed amongst the native Indic culture. One Greek king, Menander I, probably became Buddhist, and was immortalized in Buddhist literature as 'Milinda'.[239] The process of Hellenization also spurred trade between the east and west.[242] For example, Greek astronomical instruments dating to the 3rd century BC were found in the Greco-Bactrian city of Ai Khanoum in modern-day Afghanistan,[243] while the Greek concept of a spherical earth surrounded by the spheres of planets eventually supplanted the long-standing Indian cosmological belief of a disc consisting of four continents grouped around a central mountain (Mount Meru) like the petals of a flower.[242][244][245] The Yavanajataka (lit. Greek astronomical treatise) and Paulisa Siddhanta texts depict the influence of Greek astronomical ideas on Indian astronomy.

Following the conquests of Alexander the Great in the east, Hellenistic influence on Indian art was far-ranging. In the area of architecture, a few examples of the Ionic order can be found as far as Pakistan with the Jandial temple near Taxila. Several examples of capitals displaying Ionic influences can be seen as far as Patna, especially with the Pataliputra capital, dated to the 3rd century BC.[246] The Corinthian order is also heavily represented in the art of Gandhara, especially through Indo-Corinthian capitals.

Influence on Rome

This medallion was produced in Imperial Rome, demonstrating the influence of Alexander's memory. Walters Art Museum, Baltimore.

Alexander and his exploits were admired by many Romans, especially generals, who wanted to associate themselves with his achievements.[247] Polybius began his Histories by reminding Romans of Alexander's achievements, and thereafter Roman leaders saw him as a role model. Pompey the Great adopted the epithet "Magnus" and even Alexander's anastole-type haircut, and searched the conquered lands of the east for Alexander's 260-year-old cloak, which he then wore as a sign of greatness.[247] Julius Caesar dedicated a Lysippean equestrian bronze statue but replaced Alexander's head with his own, while Octavian visited Alexander's tomb in Alexandria and temporarily changed his seal from a sphinx to Alexander's profile.[247] The emperor Trajan also admired Alexander, as did Nero and Caracalla.[247] The Macriani, a Roman family that in the person of Macrinus briefly ascended to the imperial throne, kept images of Alexander on their persons, either on jewelry, or embroidered into their clothes.[248]

The Greco-Bactrian king Demetrius (reigned c. 200 – c. 180 BC), wearing an elephant scalp, took over Alexander's legacy in the east by again invading India, and establishing the Indo-Greek kingdom (180 BC–10 AD).
The coronation of Alexander depicted in medieval European style in the 15th century romance The History of Alexander's Battles

On the other hand, some Roman writers, particularly Republican figures, used Alexander as a cautionary tale of how autocratic tendencies can be kept in check by republican values.[249] Alexander was used by these writers as an example of ruler values such as amicita (friendship) and clementia (clemency), but also iracundia (anger) and cupiditas gloriae (over-desire for glory).[249]

Unsuccessful plan to cut a canal through the isthmus

Pausanias writes that Alexander wanted to dig the Mimas mountain (today at the Karaburun area), but he didn't succeed. He also mentions that this was the only unsuccessful project of Alexander.[250] In addition, Pliny the Elder writes about this unsuccessful plan adding that the distance was 12 kilometres (7 12 mi), and the purpose was to cut a canal through the isthmus, so as to connect the Caystrian and Hermaean bays.[251][252]

Legend

Legendary accounts surround the life of Alexander the Great, many deriving from his own lifetime, probably encouraged by Alexander himself.[253] His court historian Callisthenes portrayed the sea in Cilicia as drawing back from him in proskynesis. Writing shortly after Alexander's death, another participant, Onesicritus, invented a tryst between Alexander and Thalestris, queen of the mythical Amazons. When Onesicritus read this passage to his patron, Alexander's general and later King Lysimachus reportedly quipped, "I wonder where I was at the time."[254]

In the first centuries after Alexander's death, probably in Alexandria, a quantity of the legendary material coalesced into a text known as the Alexander Romance, later falsely ascribed to Callisthenes and therefore known as Pseudo-Callisthenes. This text underwent numerous expansions and revisions throughout Antiquity and the Middle Ages,[255] containing many dubious stories,[253] and was translated into numerous languages.[256]

In ancient and modern culture

Alexander the Great depicted in a 14th-century Byzantine manuscript
Alexander the Great depicted in a 14th-century Armenian miniature painting
Detail of a 16th-century Islamic painting depicting Alexander the Great being lowered in a glass submersible.

Alexander the Great's accomplishments and legacy have been depicted in many cultures. Alexander has figured in both high and popular culture beginning in his own era to the present day. The Alexander Romance, in particular, has had a significant impact on portrayals of Alexander in later cultures, from Persian to medieval European to modern Greek.[256]

Alexander features prominently in modern Greek folklore, more so than any other ancient figure.[257] The colloquial form of his name in modern Greek ("O Megalexandros") is a household name, and he is the only ancient hero to appear in the Karagiozis shadow play.[257] One well-known fable among Greek seamen involves a solitary mermaid who would grasp a ship's prow during a storm and ask the captain "Is King Alexander alive?" The correct answer is "He is alive and well and rules the world!" causing the mermaid to vanish and the sea to calm. Any other answer would cause the mermaid to turn into a raging Gorgon who would drag the ship to the bottom of the sea, all hands aboard.[257]

In pre-Islamic Middle Persian (Zoroastrian) literature, Alexander is referred to by the epithet gujastak, meaning "accursed", and is accused of destroying temples and burning the sacred texts of Zoroastrianism.[258] In Sunni Islamic Persia, under the influence of the Alexander Romance (in Persian: اسکندرنامهIskandarnamah), a more positive portrayal of Alexander emerges.[259] Firdausi's Shahnameh ("The Book of Kings") includes Alexander in a line of legitimate Persian shahs, a mythical figure who explored the far reaches of the world in search of the Fountain of Youth.[260] Later Persian writers associate him with philosophy, portraying him at a symposium with figures such as Socrates, Plato and Aristotle, in search of immortality.[259]

The figure of Dhul-Qarnayn (literally "the Two-Horned One") mentioned in the Quran is believed by scholars to be based on later legends of Alexander.[259] In this tradition, he was a heroic figure who built a wall to defend against the nations of Gog and Magog.[261] He then travelled the known world in search of the Water of Life and Immortality, eventually becoming a prophet.[261]

The Syriac version of the Alexander Romance portrays him as an ideal Christian world conqueror who prayed to "the one true God".[259] In Egypt, Alexander was portrayed as the son of Nectanebo II, the last pharaoh before the Persian conquest.[261] His defeat of Darius was depicted as Egypt's salvation, "proving" Egypt was still ruled by an Egyptian.[259]

According to Josephus, Alexander was shown the Book of Daniel when he entered Jerusalem, which described a mighty Greek king who would conquer the Persian Empire. This is cited as a reason for sparing Jerusalem.[262]

In Hindi and Urdu, the name "Sikandar", derived from the Persian name for Alexander, denotes a rising young talent, and the Delhi Sultanate ruler Aladdin Khajli stylized himself as "Sikandar-i-Sani" (the Second Alexander the Great).[263] In medieval India, Turkic and Afghan sovereigns from the Iranian-cultured region of Central Asia brought positive cultural connotations of Alexander to the Indian subcontinent, resulting in the efflorescence of Sikandernameh (Alexander Romances) written by Indo-Persian poets such as Amir Khusrow and the prominence of Alexander the Great as a popular subject in Mughal-era Persian miniatures.[264] In medieval Europe, Alexander the Great was revered as a member of the Nine Worthies, a group of heroes whose lives were believed to encapsulate all the ideal qualities of chivalry.[265]

In Greek Anthology there are poems referring to Alexander.[266][267]

Irish playwright Aubrey Thomas de Vere wrote Alexander the Great, a Dramatic Poem.

In popular culture, the British heavy metal band Iron Maiden included a song titled "Alexander the Great" on their 1986 album Somewhere in Time. Written by bass player Steve Harris, the song retells Alexander's life.

Historiography

Apart from a few inscriptions and fragments, texts written by people who actually knew Alexander or who gathered information from men who served with Alexander were all lost.[16] Contemporaries who wrote accounts of his life included Alexander's campaign historian Callisthenes; Alexander's generals Ptolemy and Nearchus; Aristobulus, a junior officer on the campaigns; and Onesicritus, Alexander's chief helmsman. Their works are lost, but later works based on these original sources have survived. The earliest of these is Diodorus Siculus (1st century BC), followed by Quintus Curtius Rufus (mid-to-late 1st century AD), Arrian (1st to 2nd century AD), the biographer Plutarch (1st to 2nd century AD), and finally Justin, whose work dated as late as the 4th century.[16] Of these, Arrian is generally considered the most reliable, given that he used Ptolemy and Aristobulus as his sources, closely followed by Diodorus.[16]

See also

Annotations

  1. ^ Macedon was an Ancient Greek polity. The Macedonians were a Greek tribe. Historiography and scholarship agree that Alexander the Great was Greek.[268]
  2. ^ By the time of his death, he had conquered the entire Achaemenid Persian Empire, adding it to Macedon's European territories; according to some modern writers, this was most of the world then known to the ancient Greeks (the 'Ecumene').[269][270] An approximate view of the world known to Alexander can be seen in Hecataeus of Miletus's map; see Hecataeus world map.
  3. ^ For instance, Hannibal supposedly ranked Alexander as the greatest general;[271] Julius Caesar wept on seeing a statue of Alexander, since he had achieved so little by the same age;[272] Pompey consciously posed as the 'new Alexander';[273] the young Napoleon Bonaparte also encouraged comparisons with Alexander.[274]
  4. ^ The name Ἀλέξανδρος derives from the Greek verb ἀλέξω (aléxō, lit. 'ward off, avert, defend')[275][276] and ἀνδρ- (andr-), the stem of ἀνήρ (anḗr, lit. 'man'),[277][276] and means "protector of men".[278]
  5. ^ There have been, since the time, many suspicions that Pausanias was actually hired to murder Philip. Suspicion has fallen upon Alexander, Olympias and even the newly crowned Persian Emperor, Darius III. All three of these people had motive to have Philip murdered.[279]
  6. ^ However, Arrian, who used Ptolemy as a source, said that Alexander crossed with more than 5,000 horse and 30,000 foot; Diodorus quoted the same totals, but listed 5,100 horse and 32,000 foot. Diodorus also referred to an advance force already present in Asia, which Polyaenus, in his Stratagems of War (5.44.4), said numbered 10,000 men.

References

  1. ^ Bloom, Jonathan M.; Blair, Sheila S. (2009) The Grove Encyclopedia of Islamic Art and Architecture: Mosul to Zirid, Volume 3. (Oxford University Press Incorporated, 2009), 385; "[Khojand, Tajikistan]; As the easternmost outpost of the empire of Alexander the Great, the city was renamed Alexandria Eschate ("furthest Alexandria") in 329 BCE."
    Golden, Peter B. Central Asia in World History (Oxford University Press, 2011), 25;"[...] his campaigns in Central Asia brought Khwarazm, Sogdia and Bactria under Graeco-Macedonian rule. As elsewhere, Alexander founded or renamed a number of cities, such as Alexandria Eschate ("Outernmost Alexandria", near modern Khojent in Tajikistan)."
  2. ^ "Alexander the Great (356–323 BC)". UK: BBC.
  3. ^ Yenne 2010, p. 159.
  4. ^ Heckel, Waldemar; Tritle, Lawrence A., eds. (2009). "The Corinthian League". Alexander the Great: A New History. Wiley-Blackwell. p. 99. ISBN 978-1-4051-3082-0.
  5. ^ Burger, Michael (2008). The Shaping of Western Civilization: From Antiquity to the Enlightenment. University of Toronto Press. p. 76. ISBN 978-1-55111-432-3.
  6. ^ Yenne 2010, p. viii.
  7. ^ Skiena, Steven; Ward, Charles B. (30 January 2014). "Guardian on Time Magazine's 100 personalities of all time". The Guardian.
  8. ^ Green, Peter (1970), Alexander of Macedon, 356–323 B.C.: a historical biography, Hellenistic culture and society (illustrated, revised reprint ed.), University of California Press, p. xxxiii, ISBN 978-0-520-07165-0, 356 – Alexander born in Pella. The exact date is not known, but probably either 20 or 26 July.
  9. ^ "The birth of Alexander the Great". Livius. Archived from the original on 20 March 2015. Retrieved 16 December 2011. Alexander was born the sixth of Hekatombaion.
  10. ^ McCarty 2004, p. 10, Renault 2001, p. 28, Durant 1966, p. 538
  11. ^ Roisman & Worthington 2010, p. 171.
  12. ^ a b c d Roisman & Worthington 2010, p. 188.
  13. ^ a b Plutarch 1919, III, 2
  14. ^ Renault 2001, p. 28, Bose 2003, p. 21
  15. ^ Renault 2001, pp. 33–34.
  16. ^ a b c d e f g Roisman & Worthington 2010, p. 186.
  17. ^ Plutarch 1919, VI, 5
  18. ^ Durant 1966, p. 538, Lane Fox 1980, p. 64, Renault 2001, p. 39
  19. ^ Lane Fox 1980, pp. 65–66, Renault 2001, p. 44, McCarty 2004, p. 15
  20. ^ Lane Fox 1980, pp. 65–66, Renault 2001, pp. 45–47, McCarty 2004, p. 16
  21. ^ a b Cawthorne, Nigel (2004). Alexander the Great. Haus Publishing. pp. 42–43. ISBN 978-1-904341-56-7.
  22. ^ Howe, Timothy; Brice, Lee L. (2015). Brill's Companion to Insurgency and Terrorism in the Ancient Mediterranean. Brill. p. 170. ISBN 978-90-04-28473-9.
  23. ^ Carney, Elizabeth Donnelly (2000). Women and Monarchy in Macedonia. University of Oklahoma Press. p. 101. ISBN 978-0-8061-3212-9.
  24. ^ a b Morgan, Janett (2016). Greek Perspectives on the Achaemenid Empire: Persia Through the Looking Glass. Edinburgh University Press. pp. 271–72. ISBN 978-0-7486-4724-8.
  25. ^ Briant, Pierre (2012). Alexander the Great and His Empire: A Short Introduction. Princeton University Press. p. 114. ISBN 978-0-691-15445-9.
  26. ^ Jensen, Erik (2018). Barbarians in the Greek and Roman World. Hackett Publishing. p. 92. ISBN 978-1-62466-714-5.
  27. ^ Suda, § al.1989
  28. ^ Lane Fox 1980, p. 68, Renault 2001, p. 47, Bose 2003, p. 43
  29. ^ Renault 2001, pp. 47–49.
  30. ^ Renault 2001, pp. 50–51, Bose 2003, pp. 44–45, McCarty 2004, p. 23
  31. ^ Renault 2001, p. 51, Bose 2003, p. 47, McCarty 2004, p. 24
  32. ^ Diodorus Siculus 1989, XVI, 86
  33. ^ "History of Ancient Sparta". Sikyon. Archived from the original on 5 March 2001. Retrieved 14 November 2009.
  34. ^ Renault 2001, p. 54.
  35. ^ McCarty 2004, p. 26.
  36. ^ Green, Peter (1991). "Alexander to Actium: The Historical Evolution of the Hellenistic Age (Hellenistic Culture and Society)". The American Historical Review. Berkeley & Los Angeles: University of California Press. 1. doi:10.1086/ahr/96.5.1515. ISSN 1937-5239.
  37. ^ a b Roisman & Worthington 2010, p. 179.
  38. ^ McCarty 2004, p. 27.
  39. ^ Plutarch 1919, IX, 1
  40. ^ a b c d e f Roisman & Worthington 2010, p. 180.
  41. ^ A History of Macedonia: Volume III: 336–167 B.C. By N. G. L. Hammond, F. W. Walbank
  42. ^ Bose 2003, p. 75, Renault 2001, p. 56
  43. ^ McCarty 2004, p. 27, Renault 2001, p. 59, Lane Fox 1980, p. 71
  44. ^ Chugg, Andrew (2006). Alexander's Lovers. p. 78–79. ISBN 9781411699601.
  45. ^ a b McCarty 2004, pp. 30–31.
  46. ^ Renault 2001, pp. 61–62
  47. ^ a b Lane Fox 1980, p. 72
  48. ^ a b c Roisman & Worthington 2010, p. 190.
  49. ^ a b Green 2007, pp. 5–6
  50. ^ Renault 2001, pp. 70–71
  51. ^ McCarty 2004, p. 31, Renault 2001, p. 72, Lane Fox 1980, p. 104, Bose 2003, p. 95
  52. ^ Stoneman 2004, p. 21.
  53. ^ Dillon 2004, pp. 187–88.
  54. ^ Renault 2001, p. 72, Bose 2003, p. 96
  55. ^ Arrian 1976, I, 1
  56. ^ Arrian 1976, I, 2
  57. ^ Arrian 1976, I, 3–4, Renault 2001, pp. 73–74
  58. ^ Arrian 1976, I, 5–6, Renault 2001, p. 77
  59. ^ a b c d e Roisman & Worthington 2010, p. 192.
  60. ^ a b c d e f g h i j Roisman & Worthington 2010, p. 199
  61. ^ Aeschines, Against Ctesiphon, §160
  62. ^ a b Harpokration, Lexicon of the Ten Orators, § m6
  63. ^ a b Plutarch, Life of Demosthenes, §23
  64. ^ Advice to Young Men on Greek Literature, Basil of Caesarea, § 8
  65. ^ a b Briant, Pierre (2002). From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire. Eisenbrauns. p. 817. ISBN 978-1-57506-120-7.
  66. ^ a b Heckel, Waldemar (2008). Who's Who in the Age of Alexander the Great: Prosopography of Alexander's Empire. John Wiley & Sons. p. 205. ISBN 978-1-4051-5469-7.
  67. ^ Arrian 1976, I, 11
  68. ^ Arrian 1976, I, 20–23
  69. ^ a b Arrian 1976, I, 23
  70. ^ Arrian 1976, I, 27–28
  71. ^ Arrian 1976, I, 3
  72. ^ Green 2007, p. 351
  73. ^ Arrian 1976, I, 11–12
  74. ^ The Anabasis of Alexander/Book II/Chapter XIV/Darius's Letter, and Alexander's Reply – Arrian
  75. ^ Arrian 1976, II, 16–24
  76. ^ Gunther 2007, p. 84
  77. ^ Sabin, van Wees & Whitby 2007, p. 396
  78. ^ Arrian 1976, II, 26
  79. ^ Arrian 1976, II, 26–27
  80. ^ Ring et al. 1994, pp. 49, 320
  81. ^ Bosworth 1988, pp. 71–74.
  82. ^ Dahmen 2007, pp. 10–11
  83. ^ Arrian 1976, III, 1
  84. ^ Arrian 1976, III 7–15; also in a contemporary Babylonian account of the battle of Gaugamela
  85. ^ a b Arrian 1976, III, 16
  86. ^ Arrian 1976, III, 18
  87. ^ Foreman 2004, p. 152
  88. ^ a b Morkot 1996, p. 121.
  89. ^ Hammond 1983, pp. 72–73.
  90. ^ a b c d Yenne, Bill (2010). Alexander the Great: Lessons from History's Undefeated General. New York City: Palgrave Macmillan. p. 99. ISBN 978-0-230-61915-9.
  91. ^ Freeman, Philip (2011). Alexander the Great. New York City: Simon & Schuster Paperbacks. p. 213. ISBN 978-1-4391-9328-0.
  92. ^ Briant, Pierre (2010) [1974]. Alexander the Great and His Empire: A Short Introduction. Princeton, NJ: Princeton University Press. p. 109. ISBN 978-0-691-15445-9.
  93. ^ O'Brien, John Maxwell (1994). Alexander the Great: The Invisible Enemy: A Biography. Psychology Press. p. 104. ISBN 978-0-415-10617-7.
  94. ^ CNG: Kings of Macedon. Alexander III 'the Great'. 336–323 BC. AR Tetradrachm (25mm, 17.15 g, 1h). Tarsos mint. Struck under Balakros or Menes, circa 333–327 BC.
  95. ^ Arrian 1976, III, 19–20.
  96. ^ Arrian 1976, III, 21.
  97. ^ Arrian 1976, III, 21, 25.
  98. ^ Arrian 1976, III, 22.
  99. ^ Gergel 2004, p. 81.
  100. ^ "The end of Persia". Livius. Retrieved 16 November 2009.
  101. ^ Arrian 1976, III, 23–25, 27–30; IV, 1–7.
  102. ^ Arrian 1976, III, 30.
  103. ^ Arrian 1976, IV, 5–6, 16–17.
  104. ^ a b Arrian 1976, VII, 11
  105. ^ a b c d e f Morkot 1996, p. 111.
  106. ^ Gergel 2004, p. 99.
  107. ^ The Anabasis of Arrian
  108. ^ Heckel & Tritle 2009, pp. 47–48
  109. ^ Roisman & Worthington 2010, p. 201
  110. ^ Roisman & Worthington 2010, p. 202
  111. ^ Roisman & Worthington 2010, p. 203
  112. ^ Roisman & Worthington 2010, p. 205
  113. ^ a b c Tripathi 1999, pp. 118–21.
  114. ^ Lane Fox 1973
  115. ^ Narain 1965, pp. 155–65
  116. ^ McCrindle, J. W. (1997). "Curtius". In Singh, Fauja; Joshi, L. M. (eds.). History of Punjab. I. Patiala: Punjabi University. p. 229.
  117. ^ Tripathi 1999, pp. 124–25.
  118. ^ p. xl, Historical Dictionary of Ancient Greek Warfare, J, Woronoff & I. Spence
  119. ^ Arrian Anabasis of Alexander, V.29.2
  120. ^ Tripathi 1999, pp. 126–27.
  121. ^ Gergel 2004, p. 120.
  122. ^ Worthington 2003, p. 175
  123. ^ Philostratus the Elder, Life of Apollonius of Tyana, § 2.12
  124. ^ Kosmin 2014, p. 34.
  125. ^ Tripathi 1999, pp. 129–30.
  126. ^ Plutarch 1919, LXII, 1
  127. ^ Tripathi 1999, pp. 137–38.
  128. ^ Tripathi 1999, p. 141.
  129. ^ Morkot 1996, p. 9
  130. ^ Arrian 1976, VI, 27
  131. ^ a b Arrian 1976, VII, 4
  132. ^ Worthington 2003, pp. 307–08
  133. ^ a b Roisman & Worthington 2010, p. 194
  134. ^ Arrian 1976, II, 29
  135. ^ a b Ulrich Wilcken (1967). Alexander the Great. W.W. Norton & Company. p. 146. ISBN 978-0-393-00381-9.
  136. ^ a b c d Arrian 1976, VII, 14
  137. ^ Berkley 2006, p. 101
  138. ^ Arrian 1976, VII, 19
  139. ^ Depuydt, L. "The Time of Death of Alexander the Great: 11 June 323 BC, ca. 4:00–5:00 pm". Die Welt des Orients. 28: 117–35.
  140. ^ a b Plutarch 1919, LXXV, 1
  141. ^ Wood 2001, pp. 2267–70.
  142. ^ a b c d Diodorus Siculus 1989, XVII, 117
  143. ^ Green 2007, pp. 1–2.
  144. ^ Plutarch 1919, LXXVII, 1
  145. ^ a b c Arrian 1976, VII, 27
  146. ^ a b c d e Green 2007, pp. 23–24.
  147. ^ a b Diodorus Siculus 1989, XVII, 118
  148. ^ Lane Fox 2006, chapter 32.
  149. ^ "NZ scientist's detective work may reveal how Alexander died". The Royal Society of New Zealand. Dunedin. 16 October 2003. Archived from the original on 16 January 2014. Retrieved 15 January 2014.
  150. ^ Cawthorne 2004, p. 138.
  151. ^ Bursztajn, Harold J (2005). "Dead Men Talking". Harvard Medical Alumni Bulletin (Spring). Retrieved 16 December 2011.
  152. ^ a b Schep LJ, Slaughter RJ, Vale JA, Wheatley P (January 2014). "Was the death of Alexander the Great due to poisoning? Was it Veratrum album?". Clinical Toxicology. 52 (1): 72–77. doi:10.3109/15563650.2013.870341. PMID 24369045.
  153. ^ Bennett-Smith, Meredith (14 January 2014). "Was Alexander The Great Poisoned By Toxic Wine?". The Huffington Post. Retrieved 15 January 2014.
  154. ^ Squires, Nick (4 August 2010). "Alexander the Great poisoned by the River Styx". The Daily Telegraph. London. Retrieved 12 December 2011.
  155. ^ a b c Oldach, DW; Richard, RE; Borza, EN; Benitez, RM (June 1998). "A mysterious death". N. Engl. J. Med. 338 (24): 1764–69. doi:10.1056/NEJM199806113382411. PMID 9625631.
  156. ^ Ashrafian, H (2004). "The death of Alexander the Great – a spinal twist of fate". J Hist Neurosci. 13 (2): 138–42. doi:10.1080/0964704049052157. PMID 15370319.
  157. ^ Marr, John S; Calisher, Charles H (2003). "Alexander the Great and West Nile Virus Encephalitis". Emerging Infectious Diseases. 9 (12): 1599–1603. doi:10.3201/eid0912.030288. PMC 3034319. PMID 14725285.
  158. ^ Sbarounis, CN (2007). "Did Alexander the Great die of acute pancreatitis?". J Clin Gastroenterol. 24 (4): 294–96. doi:10.1097/00004836-199706000-00031. PMID 9252868.
  159. ^ a b Kosmetatou, Elizabeth (1998). "The Location of the Tomb: Facts and Speculation". Greece.org. Archived from the original on 31 May 2004. Retrieved 16 December 2011.
  160. ^ "Bayfront Byline Bug Walk". UCSD. March 1996. Retrieved 25 March 2013.
  161. ^ a b Aelian, "64", Varia Historia, XII
  162. ^ Green 2007, p. 32.
  163. ^ a b Kosmetatou, Elizabeth (1998). "The Aftermath: The Burial of Alexander the Great". Greece.org. Archived from the original on 27 August 2004. Retrieved 16 December 2011.
  164. ^ Christides, Giorgos (22 September 2014). "Greeks captivated by Alexander-era tomb at Amphipolis". BBC News.
  165. ^ Studniczka 1894, pp. 226ff
  166. ^ Bieber, M (1965). "The Portraits of Alexander". Greece & Rome. Second Series. 12 (2): 183–88. doi:10.1017/s0017383500015345.
  167. ^ a b c d e Green 2007, pp. 24–26.
  168. ^ Graham Shipley (2014). The Greek World After Alexander 323–30 BC. p. 40. ISBN 978-1-134-06531-8.
  169. ^ Green 2007, p. 20
  170. ^ Green 2007, pp. 26–29.
  171. ^ Green 2007, pp. 29–34.
  172. ^ a b Diodorus Siculus 1989, XVIII, 4
  173. ^ McKechnie 1989, p. 54
  174. ^ a b Roisman & Worthington 2010, p. 193, Morkot 1996, p. 110
  175. ^ Morkot 1996, p. 110.
  176. ^ a b c Morkot 1996, p. 122.
  177. ^ a b Roisman & Worthington 2010, p. 193.
  178. ^ Plutarch 1919, IV, 1.
  179. ^ "Alexander the Great". Mithec.
  180. ^ Popovic, John J. "Alexander the Great" (PDF). Archived from the original (PDF) on 30 July 2013.
  181. ^ Grafton 2010, p. 27.
  182. ^ a b c d e f g h i Green 2007, pp. 15–16.
  183. ^ "Images of Authority II: The Greek Example". SUNY Oneonta. 2005. Retrieved 16 December 2011.
  184. ^ Grout, James. "Lysippus: Apoxyomenos". Encyclopaedia Romana. Retrieved 16 December 2011.
  185. ^ Bosworth 1988, pp. 19–20.
  186. ^ Olga Palagia (2000). "Hephaestion's Pyre and the Royal Hunt of Alexander," in A.B. Bosworth and E.J. Baynham (eds), Alexander the Great in Fact and Fiction. Oxford & New York: Oxford University Press. ISBN 978-0-19-815287-3, p. 185.
  187. ^ Green 2007, p. 4.
  188. ^ a b Plutarch 1919, IV, 4
  189. ^ Plutarch 1919, V, 2
  190. ^ a b c Arrian 1976, VII, 29
  191. ^ Plutarch 1919, VII, 1
  192. ^ a b Plutarch 1919, VIII, 1
  193. ^ a b Arrian 1976, VII, 28
  194. ^ Roisman & Worthington 2010, p. 190, Green 2007, p. 4
  195. ^ Green 2007, pp. 20–21.
  196. ^ M Wood (edited by T Gergel) – Alexander: Selected Texts from Arrian, Curtius and Plutarch Penguin, 2004 ISBN 0-14-101312-5 [Retrieved 2015-04-08]
  197. ^ Maddox, Donald; Sturm-Maddox, Sara (February 2012). Medieval French Alexander, the. p. 7. ISBN 9780791488324.
  198. ^ G Highet – The Classical Tradition: Greek and Roman Influences on Western Literature: Greek and Roman Influences on Western Literature, Oxford University Press, 31 Dec 1949 p. 68 [Retrieved 2015-04-08] (ed. c.f. – Merriam-webster.com)
  199. ^ Merriam-Webster – epithet [Retrieved 2015-04-08]
  200. ^ Plutarch 1919, IX, IV
  201. ^ a b Plutarch 1919, XXVII, 1
  202. ^ Plutarch 1919, LXV, 1
  203. ^ Morkot 1996, p. 111, Roisman & Worthington 2010, p. 195
  204. ^ Morkot 1996, p. 121, Roisman & Worthington 2010, p. 195
  205. ^ Ahmed, S. Z. (2004), Chaghatai: the Fabulous Cities and People of the Silk Road, West Conshokoken: Infinity Publishing, p. 61.
  206. ^ Strachan, Edward and Roy Bolton (2008), Russia and Europe in the Nineteenth Century, London: Sphinx Fine Art, p. 87, ISBN 978-1-907200-02-1.
  207. ^ Livius.org. "Roxane." Articles on Ancient History. Retrieved on 30 August 2016.
  208. ^ Plutarch 1919, LXVII, 1.
  209. ^ Carney, Elizabeth Donnelly (2000), Women and Monarchy in Macedonia, Norman, OK: University of Oklahoma Press, ISBN 978-0-8061-3212-9
  210. ^ Plutarch 1936, II, 6.
  211. ^ "Alexander IV". Livius. Retrieved 13 December 2009.
  212. ^ Renault 2001, p. 100.
  213. ^ Diodorus Siculus 1989, XVII, 114
  214. ^ Plutarch 1919, LXXII, 1
  215. ^ Ogden 2009, p. 204.
  216. ^ Deipnosophistae, 13.80.
  217. ^ Aelian, "7", Varia Historia, XII
  218. ^ Marilyn Skinner (2013). Sexuality in Greek and Roman Culture (Ancient Cultures), 2nd edition. Wiley-Blackwell. p. 190. ISBN 978-1-4443-4986-3.
  219. ^ Sacks 1995, p. 16.
  220. ^ Thomas Hubbard (2014). "Chapter 8: Peer Homosexuality". In Hubbard, Thomas (ed.). A Companion to Greek and Roman Sexualities. Blackwell Publishing Ltd. p. 143. ISBN 978-1-4051-9572-0.
  221. ^ Ogden 2009, p. 208... three attested pregnancies in eight years produces an attested impregnation rate of one every 2.7 years, which is actually superior to that of his father.
  222. ^ Diodorus Siculus 1989, XVII, 77
  223. ^ Plutarch 1936.
  224. ^ "World map according to Eratosthenes (194 B.C.)". henry-davis.com. Henry Davis Consulting. Retrieved 16 December 2011.
  225. ^ Peter Turchin, Thomas D. Hall and Jonathan M. Adams, "East-West Orientation of Historical Empires Archived 22 February 2007 at the Wayback Machine", Journal of World-Systems Research Vol. 12 (no. 2), pp. 219–29 (2006).
  226. ^ a b Green 2007, pp. xii–xix.
  227. ^ Keay 2001, pp. 82–85.
  228. ^ a b "Alexander the Great: his towns". livius.org. Retrieved 13 December 2009.
  229. ^ a b c d Burn, Lucilla (2004). Hellenistic Art: From Alexander the Great to Augustus. London, England: The British Museum Press. pp. 10–11. ISBN 978-0-89236-776-4.
  230. ^ a b "Alexander the Great". British Museum. "On reaching Priene, he made a further dedication to Athena. There the townspeople were laying out their new city and building a temple to its patron goddess. Alexander offered funds to complete the temple, and the inscription on this wall block, cut into a block of marble, records his gift. The inscription was found in the 19th century by the architect-archaeologist Richard Pullan leading an expedition on behalf of the Society of Dilettanti. It reads: 'King Alexander dedicated the Temple to Athena Polias'."
  231. ^ a b "Collection online". British Museum. "Marble wall block from the temple of Athena at Priene, inscribed on two sides. The inscription on the front records the gift of funds from Alexander the Great to complete the temple."
  232. ^ "Priene Inscription". British Museum. "Marble wall block from the temple of Athena at Priene, inscribed. Part of the marble wall of the temple of Athena at Priene. Above: "King Alexander dedicated the temple to Athena Polias."
  233. ^ a b Green 2007, pp. 56–59.
  234. ^ Waterman, Leroy; McDowell, Robert H.; Hopkins, Clark (1998). "Seleucia on the Tigris, Iraq". umich.edu. The Kelsey Online. Archived from the original on 27 May 2012. Retrieved 16 December 2011.
  235. ^ Green 2007, pp. 21, 56–59.
  236. ^ Green 2007, pp. 56–59, McCarty 2004, p. 17
  237. ^ a b Harrison 1971, p. 51.
  238. ^ Baynes 2007, p. 170, Gabriel 2002, p. 277
  239. ^ a b c Keay 2001, pp. 101–09.
  240. ^ Proser, Adriana (2011). The Buddhist Heritage of Pakistan: Art of Gandhara. Asia Society. ISBN 978-0-87848-112-5.
  241. ^ Luniya 1978, p. 312
  242. ^ a b Pingree 1978, pp. 533, 554ff
  243. ^ Cambon, Pierre; Jarrige, Jean-François (2006). Afghanistan, les trésors retrouvés: Collections du Musée national de Kaboul [Afghanistan, the treasures found: collections of the Kabul national museum] (in French). Réunion des musées nationaux. p. 269. ISBN 978-2-7118-5218-5.
  244. ^ Glick, Livesey & Wallis 2005, p. 463
  245. ^ Hayashi (2008), Aryabhata I
  246. ^ Brown, Rebecca M.; Hutton, Deborah S. (22 June 2015). A Companion to Asian Art and Architecture. p. 438. ISBN 9781119019534.
  247. ^ a b c d Roisman & Worthington 2010, Chapter 6, p. 114
  248. ^ Holt 2003, p. 3.
  249. ^ a b Roisman & Worthington 2010, Chapter 6, p. 115
  250. ^ Pausanias, Description of Greece, §2.1.5
  251. ^ Pliny the Elder, The Natural History, 5.31
  252. ^ Dictionary of Greek and Roman Geography (1854) William Smith, LLD, Ed.
  253. ^ a b Roisman & Worthington 2010, p. 187.
  254. ^ Plutarch 1919, LXVI, 1
  255. ^ Stoneman 1996, passim
  256. ^ a b Roisman & Worthington 2010, p. 117.
  257. ^ a b c Fermor 2006, p. 215
  258. ^ Curtis, Tallis & Andre-Salvini 2005, p. 154
  259. ^ a b c d e Roisman & Worthington 2010, p. 120.
  260. ^ Fischer 2004, p. 66
  261. ^ a b c Roisman & Worthington 2010, p. 122.
  262. ^ Josephus, Jewish Antiquities, XI, 337 viii, 5
  263. ^ Connerney 2009, p. 68
  264. ^ Donde, Dipanwita (2014). "The Mughal Sikander: Influence of the Romance of Alexander on Mughal Manuscript Painting". International Conference of Greek Studies: An Asian Perspective – via Academia.
  265. ^ Noll, Thomas (2016). "The Visual Image of Alexander the Great". In Stock, Markus (ed.). Alexander the Great in the Middle Ages: Transcultural Perspectives. Translated by Boettcher, Susan. Toronto, Canada: University of Toronto Press. p. 258. ISBN 978-1-4426-4466-3.
  266. ^ GREEK ANTHOLOGY, BOOK 9
  267. ^ GREEK ANTHOLOGY, BOOK 16
  268. ^ Hornblower 2008, pp. 55–58; Errington 1990, pp. 3–4; Fine 1983, pp. 607–08; Hall 2000, p. 64; Hammond 2001, p. 11; Jones 2001, p. 21; Osborne 2004, p. 127; Hammond 1989, pp. 12–13; Hammond 1993, p. 97; Starr 1991, pp. 260, 367; Toynbee 1981, p. 67; Worthington 2008, pp. 8, 219; Cawkwell 1978, p. 22; Perlman 1973, p. 78; Hamilton 1974, Chapter 2: The Macedonian Homeland, p. 23; Bryant 1996, p. 306; O'Brien 1994, p. 25.
  269. ^ Danforth 1997, pp. 38, 49, 167.
  270. ^ Stoneman 2004, p. 2.
  271. ^ Goldsworthy 2003, pp. 327–28.
  272. ^ Plutarch 1919, XI, 2
  273. ^ Holland 2003, pp. 176–83.
  274. ^ Barnett 1997, p. 45.
  275. ^ Plutarch 1919, IV, 57: 'ἀλέξω'.
  276. ^ a b Liddell & Scott 1940.
  277. ^ Plutarch 1919, IV, 57: 'ἀνήρ'.
  278. ^ "Alexander". Online Etymology Dictionary. Retrieved 11 December 2009.
  279. ^ Lane Fox 1980, pp. 72–73.

Sources

Primary sources

Secondary sources

Further reading