احمد کسروی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
فارسی English
احمد کسروی تبریزی
زادروز ۸ مهر ۱۲۶۹
تبریز، ایران
درگذشت ۲۰ اسفند ۱۳۲۴
کاخ دادگستری تهران
علت مرگ ترور
آرامگاه کنار «چشمه‌آبک» در اطراف امام‌زاده قاسم شمیران[۱]
محل زندگی تبریز، تهران
ملیت ایرانی
نام‌های دیگر سید احمد حکم‌آبادی
احمد کسروی
شناخته‌شده برای تاریخ‌نگاری، زبان‌شناسی، پژوهش‌گری و نظریه‌پردازی
حزب سیاسی باهماد آزادگان
جنبش ملی‌گرایی و زدودن خرافات از مذهب
مخالفان بنیادگرایان مذهبی و قوم‌گرایان
دین شیعه در جوانی و سپس پاک‌دینی[۲]
اتهام‌ها «الحاد، ارتداد و مفسد فی الارض» از سوی برخی اسلام‌گرایان شیعه[۳]
مکتب پاک‌دینی
فرزندان حمیده
نفیسه
جلال[۴]
فرُخ‌زاد
بهزاد
مَهین
خُجسته
والدین پدرش «میرقاسم» و مادرش «خدیجه‌خانم»[۵]
گفتاورد «ما یک حکومت به آخوندها بدهکاریم. یعنی باید قدرت سیاسی به دست روحانیون بیفتد تا بعد ملت ایران دیگر دل از شعائر خرافه آمیز در قالب تشیع صفوی برکند.»[۶]

سید احمد حکم‌آبادی که بعدها نام خانوادگی کَسرَوی را برگزید، تاریخ‌نگار، زبان‌شناس، پژوهش‌گر، حقوق‌دان و اندیشمند ایرانی بود.[۷] وی استاد ملی‌گرای رشته حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی در تهران بود.[۸] احمد کسروی در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ و در سن ۵۷ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران به ضرب «گلوله و ۲۷ ضربه چاقو»[۹] توسط گروه اسلام‌گرای «فدائیان اسلام» ترور شد.[۱۰] احمد کسروی در حوزه‌های مختلفی هم‌چون تاریخ، زبان‌شناسی، ادبیات، علوم دینی، روزنامه‌نگاری، وکالت، قضاوت و سیاست فعالیت داشت.[۱۱] وی بنیان‌گذار جنبشی سیاسی-اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار» در جامعه ایران، موسوم به جنبش «پاک‌دینی» بود که در دوره‌ای از حکومت پهلوی شکل گرفت.[۱۲]

احمد کسروی خواستار مبارزه با «واپس‌ماندگی فکری و علمی» و روشن‌گری در تمامی وجوه زندگانی بود[۱۳] وی با انتقاد از «اوضاع زندگی، خرافه‌گرایی و آداب اجتماعی» مردم ایران، خواستار «پالایش زبان فارسی» از هر گونه واژه عربی و سره‌نویسی در زبان فارسی بود.[۱۴] موضع‌گیری‌های احمد کسروی در برابر کیش‌های رایج و نهادهای مذهبی و اخلاقی و مسلک‌ها و ارزش‌های سنتی و فرهنگی و تاختن او به تعصبات دینی و فرهنگی، از مذهب تشیع و بهائیت گرفته تا شعرهای حافظ و سعدی، از جمله مواردی بود که مخالفت‌های بسیاری را علیه او برانگیخت.[۱۵]

آثار احمد کسروی بالغ بر ۷۰ جلد کتاب به زبان‌های فارسی و عربی می‌شوند.[۱۶] از مهم‌ترین آثار کسروی می‌توان به دو کتاب تاریخ مشروطهٔ ایران و تاریخ هجده‌سالهٔ آذربایجان اشاره کرد که از مهم‌ترین آثار مربوط به تاریخ جنبش مشروطه‌خواهی ایران می‌شوند و تا به امروز «مرجع اصلی» محققان پیرامون جنبش مشروطیت ایران بوده است.[۱۷] آذری یا زبان باستان آذربایجان، برای نخستین‌بار این نظریّه را مطرح کرد که زبان تاریخی منطقهٔ آذربایجان قبل از رایج‌شدن زبان ترکی آذربایجانی که مورخان از آن به نام «آذری» یاد کرده‌اند، زبانی از خانوادهٔ زبان‌های ایرانی بوده‌است. این نظریه هنوز مخالفانی میان قوم‌گرایان دارد، اما در نزد زبان‌شناسان دنیا به صورت عام پذیرفته شده‌است.[۱۸]

نام و تبار

در روز چهارشنبه، ۸ مهر ۱۲۶۹ خورشیدی، سید احمد کسروی تبریزی در خانواده ای مذهبی و معتقد به مذهب شیعه در هکماوار (حکم‌آباد) تبریز به دنیا آمد. نیاکانش همه ملا و پیش‌نماز بودند. پدرش «میرقاسم» از ملایی کناره‌گرفته و به بازرگانی پرداخته بود. مادرش «خدیجه‌خانم»، زنی بی‌سواد اما روشن‌اندیش از یک خانواده کشاورز بود.[۱۹] خانواده احمد کسروی در حکم‌آباد مسجدی به نام پدربزرگ کسروی به نام «میراحمد» داشته‌اند.[۲۰]

پدر کسروی آرزو داشته تا دارای پسری گردد که جای پدربزرگش را در مسجد خانوادگی‌شان بگیرد و از این‌رو هر پسری را که از او زاییده می‌شد را به نام پدرش، «میراحمد» می‌نامد، ولی پسرهای او یکی‌یکی پس از زایش می‌میرند تا اینکه «احمد کسروی» زاده می‌شود. او چهارمین پسری بوده که حاجی میرقاسم، «میراحمد» نام‌می‌نهد.[۲۱]

در شب سه‌شنبه، ۱۱ دی ۱۲۸۱ خورشیدی، «میرقاسم» پدر احمد کسروی می‌میرد و احمد که در آن زمان دوازده سال بیشتر نداشت، ناچار می‌شود تا درس را کنار نهد و برای تامین مخارج خانواده به اداره کارگاه قالی‌بافی پدرش بپردازد.[۲۲]

احمد کسروی در سال ۱۲۸۹ خورشیدی و در سن ۲۰ سالگی به اصرار و اجبار خانواده به لباس روحانیون شیعه درآمد و بر منبر مسجد آبا و اجدادی‌اش نشست.[۲۳] ولی پس از آن‌که به گناه هواداری از جنبش مشروطه مورد ناسزاگویی ملایان قرار گرفت و به قول خودش «پی به احوال آخوندهای ریاکار برد»[۲۴] در سال ۱۲۹۱ خورشیدی عبا و عمامهاش را کنار می‌گذارد و از لباس روحانیون خارج می‌شود.[۲۵]

زندگی و فعالیت‌ها

سال‌های آغازین زندگی[۲۶]

سیداحمدی کسروی، در جوانی و با عمامه کوچک و تنگ تبریزی

کسروی در روز چهارشنبه ۸ مهر سال ۱۲۶۹ خورشیدی(برابر با ۱۴ صفر ۱۳۰۸ (قمری)) در محله هکماوار یا حکماوار یا حکم‌آباد در شهر تبریز زاده شد. خانواده‌اش او را که نخستین پسر خاندانشان بود ارج می‌گذاردند. مادرش او را از بازی کردن و آمیزش با دیگر همسالان بازمی‌داشته‌است. به گفته خود کسروی از پنج سالگی سر او را برپایه آیین آن زمان می‌تراشیده‌اند که او از این کار بسیار آزرده‌می‌شده‌است. وی را از شش سالگی به مکتبی در هکماوار فرستادند، آخوند آن مکتب ملا بخشعلی نام‌داشته و به گفته کسروی از زبان فارسی چیز چندانی نمی‌دانسته و چون دندان نداشته گفتارش به خوبی به گوش نمی‌رسیده‌است. با این همه کسروی درآموختن در سنجش با همسالانش پیشتاز بوده و بسیاری چیزها را با کوشش خود و یاری خانواده‌اش آموخت. در ۱۲ سالگی پدرش درگذشت و (بعد از دو سال کار قالیبافی) دوباره به مدرسه دینی بازگشت و طبق وصیت پدر آنرا ادامه داد. حاجی میرمحسن آقا که شوهر عمه و قیم خانواده کسروی بود وی را به مدرسه طالبیه فرستاد. در آن مدرسه نخست کسروی در مکتب مردی به نام ملا حسن به درس خواندن پرداخت. کسروی نخستین بار در همین مدرسه طالبیه با شیخ محمد خیابانی که درس هیئت بطلمیوسی می‌گفت آشناشد.

در ۱۲۸۵ (برابر با ۱۳۲۴ (قمری)) و هم‌زمان با آغاز این جنبش در تبریز کسروی نخستین بار با نام مشروطه برخوردکرد و به گفته خود از همان آغاز به مشروطه دل‌بست. در همین هنگام ملای جوانی در هکماوار به دامادی میرمحسن آقا -قیم خانواده کسروی- درآمده و میرمحسن هم مسجد نیای کسروی را بدو سپرده بود و کسروی را نیز وادار کرده‌بود که از او درس آموزد. ولی کار ان دو به دشمنی کشیده‌بود. گرایش کسروی به مشروطه و مخالفت این روحانی و میرمحسن‌آقا با مشروطه نیز دشمنی ایشان را بیشتر می‌کرد. از این رو کسروی از آموختن از وی دست کشید و در نتیجه قیم خانواده او هم از کسروی رنجید و برخوردش را با او عوض‌کرد.

در ۱۲۸۷(برابر با ۱۳۲۶ (قمری)) محمدعلی شاه قاجار مجلس را به توپ بست. در این هنگام حاجی میرزا حسن مجتهد با گروهی از هم‌اندیشانش در دوچی انجمن اسلامیه را پدید آوردند و کسروی که در این زمان هنوز طلبه بود بیننده این رخدادها بود. پس از آن چهار ماه تبریز دچار درگیری و خونریزی بود که هوده‌اش برچیده‌شدن اسلامیه بود. کسروی که در این زمان هفده‌ساله بود به ناچار خانه‌نشین شد و به خواندن کتاب پرداخت. در این زمان بیشتر مردمان هکماوار و همچنین خانواده کسروی دشمن مشروطه بودند و کسروی که به مشروطه دلبستگی پیداکرده بود به ناچار دلبستگی خود را پنهان می‌داشت. در این میان رخدادهای تبریز را دنبال می‌کرد تا اینکه تبریز رو به آرامش برداشت و کسروی دوباره به درس‌خواندن پرداخت. پس از دو سال درس خواندن سرانجام وی به درجه روحانیت رسید.

در تابستان ۱۲۸۹ (۱۳۲۸ (قمری)) کسروی به بیماری تیفوس دچارشد. براثر این بیماری کسروی گرفتار یک ناتوانی پیوسته‌ای شد که همواره با بود، کمخون شد و چشم‌هایش کمسوگردید و دندان‌هایش رو به پوسیدن‌گذاشت، موهایش اندک‌اندک سپید شد و به بدگواری(سوء هاضمه) دچارشد.

پس از رهایی از بیماری خویشانش و اهل محل به گفته خودش به زور وی را به مسجدنیاییش بردند تا روحانی آنجا شود و برپایه گفته‌های خود کسروی از پیشه روحانیت و به منبر رفتن همواره دچار شرمندگی بود و در اندیشه جستن کاری دیگر. از سوی دیگر روحانی رقیب که داماد قیم او میرمحسن بود نیز بر ضد کسروی تبلیغ می‌کرد و وی را مشروطه‌چی می‌خواند تا مردم را از گرد او بپراکند. در این زمان کسروی دو برادر کوچکش را به دبستان نجات فرستاد که این کار نیز از دید مردم آن زمان کاری پسندیده‌نبود چه که برادر ان او نیز مانند دیگر سیدها دستار به سر نمی‌بستند و شال سبز هم نمی‌پوشیدند. کسروی نیز پوششی نه به مانند دیگر روحانیون برگزیده‌بود، ریشش را می‌تراشید، کفش پاشنه‌بلند و جوراب ماشین‌باف می‌پوشید، عمامه کوچک به سر می‌گذاشت، شالش را سفت می‌بست و عینک به چشم می‌زد که همه اینها را دلیل فرنگی‌پرستی او می‌شمردند. از این گذشته روضه نمی‌خواند و روضه‌خوانان را نقد می‌کرد و به گفته خود تنها به کارهایی چون خواندن خطبه عقد می‌پرداخت. از این زمان خود اداره خانواده‌اش را به دست گرفت ولی دچار تنگدستی‌شد. در این هنگام به از برکردن قرآن پرداخت و کوشید تا معنای آیه‌های قرآن را نیز بیاموزد.

آشنایی با دانش‌های روز[۲۷]

كسروی در آن زمان عمامه سياه به سر داشت، لباده و قبای بلند می پوشيد و عبای سياهی بر آن می افكند.عمامه كوچك فشرده او بهترين نماينده طلاب تبريزی بود. چهره لاغر، استخوان های برجسته، سيمای رنج كشيده و عصبانی و در ضمن مستبد به رای و مصر در عقيده را نشان می داد. هنوز عينك نمی زد. فارسی را به لهجه مخصوص آذربايجانی، ولی بسيار شمرده حرف می زد. در نخستين مكالمه ای كه با او كردم بر من ثابت شد كه مرد بسيار بی باكی است و حتی عقايد خاص خود را با بی پروايی خاص ادا می كند. از اين كه بر خلاف عرف و بر خلاف عقيده ديگران چيزی بگويد باك نداشت. اين اصطلاح معروف در باره وی بسيار بجا بود كه «سرش بوی قرمه سبزی می دهد.»
سعید نفیسی[۲۸]

در ۱۲۹۰، محمدعلی شاه قاجار به هوای بازپس‌گیری تاج‌وتخت به ایران برگشت و در اینجا و آنجای کشور میان مشروطه‌خواهان و هواخواهان شاه پیشین درگیری و جنگ برخاست، تبریز نیز از آشوب در امان نبود. در این زمان کسروی به گفته خود کمتر از هکماوار بیرون‌می‌رفت. در تابستان همان سال ستاره دنباله‌دار هالی هم پدیدارشد. کسروی با شور بسیار شب‌ها به بام خانه می‌رفت و این ستاره را می‌نگریست و به گفته خودش این ستاره و کنجکاوی برای دانستن رازش بود که کسروی را به دانش‌های روز آن زمان رهنمون‌شد. روزی یک شماره از ماهنامه عربی مصری المقتطف به دست کسروی افتاد که گفتاری درباره هالی در آن بود. این‌چنین با دانش نوین ستاره‌شناسی آشناشد و به جستجوی کتاب‌هایی درباره دانش‌های اروپایی چون فیزیک و شیمی پرداخت. درباره ستاره‌شناسی کتاب هیئت طالبوف را یافته و خواند.

کنار گذاشتن پیشه روحانیت[۲۹]

در ۲۹ آذر ۱۲۹۰ روس‌ها با مجاهدان در تبریز درگیرشدند. کسروی اگرچه در هکماوار از درگیری دور بود، ولی این درگیری و پایداری ایرانیان بر او اثرگذارد و چون محرم هم آغازشده‌بود بر منبر مردمان را می‌شوراند. کسروی به این هم بسنده‌نکرده و کوشید با چندتنی تفنگ فراهم‌کرده به جنگجویان بپیوندند. ولی جنگ چهار روز بیشتر به درازا نکشید و مجاهدان از شهر بیرون‌رفتند و روس‌ها بر تبریز چیره‌شدند و صمد خان از دشمنان دیرین مشروطه را بر شهر گماردند. روحانیون مخالف مشروطه و پیروانشان هم خشونت سختی را به مشروطه خواهان رواداشتند. کسروی نیز ناچارشد با فشار حاجی میر محسن آقا قیم خانواده‌شان در باغ امیر به دیدار صمدخان برود. با این همه برای آن چند روزی که او به منبررفته بود روحانیون تکفیرش کردند و روحانی هم که در هکماوار هماورد او بود اوباش را می‌انگیزاند تا به او آسیب بزنند و سرانجام هم مردم اندک‌اندک از گرد منبر او پراکنده‌شدند و او اینگونه از روحانی کناره‌گرفت و به گفته خود زنجیر روحانیت از گردنش برداشته‌شد.

از این پس کسروی چندی خانه‌نشین‌بود و به خواندن کتاب‌های گوناگون می‌پرداخت و با دانش‌های روز آشنا می‌شد و کم‌کم دوستانی هم از میان آزادی‌خواهان یافت. یکی از کتاب‌هایی که به گفته کسروی خواندنش تکانی بر او آورد کتاب سیاحتنامه ابراهیم بیگ بود.

پس از ملایی[۳۰]

کسروی از راه مغازه‌ای که از آن کتاب می‌خرید با چند تن از آزادیخواهان آشناشد که یکی از آنان خیابانی بود که پس از بسته شدن مجلس به قفقاز و از آنجا به تبریز آمده‌بود و اینچنین میان ایشان دوستی پدیدآمد. همچنین با رضا سلطانزاده آشناشد که این دوستی پایداری بود و تا سال‌های واپسین زندگی کسروی نیز برپابود.

در این هنگام کسروی با دخترعمه خود-دختر بزرگ خانواده‌شان میرمحسن آقا- پیمان زناشویی بست. ولی در این هنگام آزارهایی از روحانیون می‌دید و او را به فرنگی‌پرستی و ناباوری به دین متهم‌می‌کردند. از سوی دیگر چون کاری نداشت دچار تنگدستی‌شد، به ناچار به فروش کتاب‌هایش دست زد و البته از دوستان دیرینه پدرش یاری‌می‌گرفت. به کسروی پیشنهادشد به جوراب‌بافی بپردازد پس یک ماشین جوراب‌بافی خرید، ولی ماشین ناسالم بود و کسروی آن را پس داد، با این همه فروشنده پیش پرداخت وی را بازنگرداند. ماشین دیگر خرید ولی این یکی هم دچار مشکل‌شد و او آن را باخت.

کسروی که در فراهم‌اوردن پیشه‌ای ناکام‌مانده‌بود و کتاب‌هایش را نیز فروخته بود بسیار افسرده‌شد. دلبستگی او به سه رشته ریاضی، تاریخ و زبان عربی بود و او زمانش را به آموختن و خواندن این‌ها می‌گذراند. در این زمان برای مجله‌ای به نام العرفان که در صیدا به چاپ می‌رسید گفتاری به عربی نوشت و فرستاد که این نشریه بی کم‌وکاست به چاپ‌رساند.

مدرسه آمریکایی[۳۱]

در تابستان ۱۲۹۳(۱۳۳۲ (قمری)) جنگ جهانی یکم در اروپا آغازشد. در این زمان عثمانی تا تبریز پیشروی کرد و روسیه را پس زد، ولی چندی نگذشت که شکست‌خورد و پس نشست. اینچنین آذربایجان میدان جنگ دولت‌های درگیر در جنگ شده‌بود.

در ۱۲۹۴(۱۳۳۳ (قمری)) کسروی در پی دانش‌های نوین خود را نیازمند آموختن زبانی اروپایی دید. نخست کوشید فرانسوی بیاموزد ولی دانست که بی‌آموزگار نمی‌تواند. پس خواست به مدرسه آمریکایی تبریز به نام «مموریال اسکول» برود از این‌رو به نزد مستر چسپ مدیر آن مدرسه رفت و خواهش خود بازگفت. چسپ بالا بودن سال کسروی را منعی بر شاگردی او در آن مدرسه دانسته و بدو پیشنهادکرده‌بود که در جایگاه آموزگاری بدانجا برود و روزی دو ساعت هم خود به آموختن بپردازد، کسروی هم که از بیکاری رنج‌می برده آن پیشنهاد را می‌پذیرد و به آموزاندن درس عربی به شاگردها پرداخته و خود نیز به آموختن زبان انگلیسی پرداخت. در همان ماه‌های نخست بود که خودآموزی درباره اسپرانتو یافت و بدان زبان دلبسته‌شد. همچنین روشی را برای آموزاندن عربی به شاگردان برگزید. سپس کتابی دربردارنده این متد به نام النجمةالدریة نگاشت که تا چندی در دبیرستان‌های تبریز آموزانده‌می‌شد. در مدرسه آمریکایی سه تیره مسیحی(ارمنی و آشوریمسلمان و گورانی(یا علی‌اللهی) بودند که میان مسیحیان و مسلمانان درگیری بود و کسروی نیز از این درگیری آسوده‌نماند. برخی از مسئولان مسلمان آنجا نیز با وی دشمنی می‌نمودند. با این همه کسروی چسپ را مرد درستی می‌خواند که از پی‌ورزی دینی به دور بود.

میان سال‌های ۱۲۹۴ و ۱۲۹۵ کسروی که با تاریخ و باورهای بهایی آشنا بود با مبلغان این دین بحث‌هایی داشت.

در این زمان نیز کسروی به گفته خود از آزار ملایانی که رفتن به مدرسه آمریکایی را برای خواندن درس بابی می‌دانستند آزارها می‌دید.

رفتن به قفقاز[۳۲]

در بازه زمانی بسته‌شدن مدرسه در ۱۱ تیر۱۲۹۵(۱ رمضان۱۳۳۴ (قمری)) کسروی برای یافتن کاری و نیز به دست آوردن تندرستی(پزشکان برای بهبودی بیشتر بدو پیشنهاد سفر داده بودند) وامی از آشنایان گرفت و با راه‌آهن راهی قفقاز شد. در این سفر کسروی کوشید تا زبان روسی را بیاموزد. به تفلیس رفت و پس از دو روز راهی باکو شد. در باکو کاری نیافت پس سوار کشتی شده به عشق‌آباد رهسپارشد. آنگاه به مشهد رفت و پس از یکماه از آن راهی که آمده‌بود به باکو بازگشت و چون دوباره کاری نیافت باز به تفلیس رفت. در تفلیس با آزادی‌خواهانی آشنا شد و همچنین از آن شهر و مردمانش خوشش آمد پس چندی در آن سامان ماندگار شد. در آنجا با گیاه‌شناسی آشناشد. با این همه کاری در آنجا نیافت. پس در نیمه مهرماه به انگیزه نامه مادرش و فراخوان مستر چسپ مدیر مدرسه به تبریز بازگشت.

رها کردن مدرسه آمریکایی[۳۳]

در بازگشت دشمنی میان مسلمانان و ارمنیان بیشترشده و کسروی هم برخوردهای لفظی‌ای با آنان داشت تا اینکه یک روز هنگام برون‌شُد از مدرسه چند دانش‌آموز ارمنی وی را دنبال کرده و عبایش را کشیده و برده‌بودند. این کار به اعتصاب مسلمانان در مدرسه انجامید و اگرچه با پا درمیانی مدیر دانش‌آموزان از وی پوزش خواستند ولی کسروی که رنجیده‌بود دیگر به مدرسه نرفت.

پیوستن به دموکرات‌ها و رویدادهای پس از فروپاشی رژیم تزاری روسیه[۳۴]

پس از بیکاری کسروی کتاب النجمةالدریة را در زمان آزادی که به دست آورده بود نگاشت که از این کتاب بالاتر یادشده‌است. با چاپ این کتاب با اداره فرهنگ آذربایجان آشنایی یافت. در این هنگام سال ۱۲۹۶(۱۳۳۵ (قمری)) بود که نیکولای دوم واپسین تزار روسیه سرنگون‌شد. این سرنگونی بر روزگار آن زمان ایران و به ویژه تبریز که روس‌ها درآنجا نفوذ داشتند اثرگذار بود. در این میان خیابانی دست به بازگشایی حزب دموکرات در آذربایجان زد. در این هنگام به گفته کسروی برخی از مشروطه‌خواهان که در شش سال گذشته از دیگران آزارهای بسیاری دیده بودند سر به کینه‌جویی برداشتند که کسروی می‌کوشید آن‌ها را آرام نگه‌دارد و به چند تن از دشمنان دیروزش نیز پناه داده‌بود. در این هنگام بود که دبیرستان‌ها باز می‌شد و کسروی را برای آموزش عربی در دبیرستان خواندند. در این هنگام بود که کسروی به دموکرات‌ها پیوست.

در این هنگام در تبریز بیماری وبا پخش شد و کسروی هم دچار این بیماری‌شد. در همین زمان تبریز دچار خشکسالی نیز شد. در این هنگام دولت به مردم آرد می‌داد و دموکرات‌ها نیز میانجی پخش آرد میان مردم بودند. کسروی هم در هکماوار در این کار به کوشش پرداخت.

در این زمان در روسیه کمونیست‌ها بر سر کار آمده‌بودند. در ایران هم آشوب به پا بود، به ویژه در آذربایجان روس‌های در حال پس‌نشینی دست به تاراج و ویرانی شهرهایی چون خوی زدند. در ارومیه و سلماس هم شورش آسوری‌ها خونریزی‌ها پدیدآورد. با آمدن زمستان دولت که به بی‌چیزان نان می‌داد خود دچار گرفتاری‌شد و از جیره ایشان کاست. آنگاه بیماری‌های تیفوس و تیفوئید هم در تبریز گسترش یافت و کشته‌های بسیاری به‌جای‌گذارد. در این میان یکی از برادران و نیز خواهرزاده کسروی نیز دچار بیماری شدند ولی بهبود یافتند ولی چون مادر کسروی خدیجه خانم به تیفوس دچارشد بهبود نیافت و درگذشت. این رویداد کسروی را آزرد و به گفته خود پس از مرگ پدرش غمبارترین رخداد زندگیش بود.

در ۱۲۹۷ سپاهیان عثمانی به آذربایجان ریختند و جای روس‌ها را گرفتند. اینان به دموکرات‌ها بدبین بودند پس خیابانی و چند تن از یارانش را گرفتند و از تبریز بیرون‌راندند. عثمانی‌ها در تبریز باهمادی را به نام اتحاد اسلام پدیدآوردند که گروهی از تبریزیان و نیز دموکرات‌ها بدان پیوستند ولی کسروی بدان‌ها نپیوست. در این هنگام کسروی که در هکماوار دشمنان چندی داشت بهتر دید که جای زندگیش را عوض‌کند، پس به لیلاوا که در آن زمان یکی از بهترین کوی‌ها تبریز بود کوچید. در این زمان میرزا تقی‌خان نامی از یاران خیابانی به همدستی عثمانیان روزنامه‌ای به زبان ترکی به نام آذرآبادگان پایه‌ریزی کرده و در آن به تبلیغ پانترکیسم پرداخته‌بود. با این همه چون جنگ جهانی یکم به شکست متحدین انجامیده‌بود در مهرماه همان سال سپاهیان عثمانی تبریز را رهاکردند و رفتند و اتحاد اسلام نیز فروپاشید. پس کسروی و دیگر دموکرات‌ها به بازسازی سازمان خود پرداختند و کسانی را که با عثمانیان همکاری کرده و در گسترش پانترکیسم کوشیده بودند را از حزب راند. اینان چنین نهادند که از این پس حزب از زبان فارسی بهره‌برد و یکی از آرمان‌های خود را نیز گسترش این زبان در آذربایجان بگذارد. در این میان خیابانی به تبریز برگشت ولی برخی کارهایش از جمله برگرداندن رانده شدگان از حزب و نیز انداختن گناه ترورهای پیشینش در تبریز را بر گردن دیگران، دموکرات‌ها را از او رنجیده‌ساخت. در این میان کسروی هم دلزده‌شده و از حزب پاکشید. با آغاز انتخابات دور چهارم مجلس در ۲۱ تیر۱۲۹۸ خیابانی دوباره دموکرات‌ها را گردآورد و از کردار پیشینش پوزش خواسته خواهان همبستگی دوباره دموکرات‌ها شد. ولی باز هم خودکامگی خیابانی کسروی و دیگران را آزرده‌می‌ساخت. در این هنگام وثوق‌الدوله قرارداد ۱۹۱۹ را با انگلستان بست، ولی خیابانی بر خلاف چشمداشت یارانش خاموشی گزید و بر آن نتاخت، این نیز رنجش دموکرات‌ها را افزون ساخت. در همین زمان بود که کسروی به کار در عدلیه پرداخت (۲۴ شهریور۱۲۹۸).

در همین هنگام کار دو دستگی میان دموکرات‌ها بالا گرفت و هم‌اندیشان کسروی از حزب انشعاب‌دادند و دسته تنقیدیون را پدیدآوردند. در واپسین دیداری که میان کسروی و خیابانی پدیدآمده‌بود این دو به درشتی با هم سخن‌گفتند و پس از آن کسروی دیگر با خیابانی دیداری نداشت. اگرچه کسروی در زندگی‌نامه‌اش از آن درشتی در برابر مردی که هژده یا هفده سال از او بزرگ‌تر بود ابراز پشیمانی‌کرده‌است.

خیابانی اندکی پس از آن در روز سه شنبه ۱۷ فروردین۱۲۹۸ بر دولت شورید. کسروی و یارانش دسته خود را منحل‌کردند ولی خیابانی به تعقیب آنان پرداخته و گروهی از ایشان را آزارانده بود. کسروی هم به ناچار خانه نشین‌شد. پس از چند روز به ناچار به فخرآباد دهی در دو فرسنگی تبریز رفت. پس از دو هفته سرگرد ادموند رئیس اداره سیاسی بریتانیا خواستار دیدار با کسروی شد. کسروی به کنسولخانه بریتانیا در تبریز رفت و با ادموند دیدارکرد. به گفته کسروی نگرانی انگلستان از گسترش بلشویسم بود چه که میرزا کوچک خان هم با اینان همپیمان شده بود و بریتانیا می‌خواست از مرام خیابانی سردرآورد. ادموند می‌خواسته که کسروی را برانگیزاند تا ستیز با خیابانی را پی‌گیرد، ولی کسروی نپذیرفته و بدو شرح داده که نخست دستة ایشان در هماوردی با خیابانی ناتوانند و دوم آنکه چون خیزش او برای آذربایجانست به رویارویی با او تن نخواهد داد. در همین هنگام نیز از نخست وزیری به دسته تنقیدیون تلگراف رمزی‌ای رسیده بود که اگر به نبرد با خیابانی برخیزید دولت به شما یاری‌خواهد رساند که آن هم پذیرفته نشد. در این هنگام کسروی باز به تبریز بازگشته‌بود ولی خود و دوستانش زیر فشار و تحدید بودند.

چون گروهی از یاران کسروی دربند خیابانی گرفتار آمدند کسروی به ناچار با همسرش از تبریز بیرون رفت، شهرها و دیه‌ها را تنها گذراند تا اینکه در شاهین‌دژ به تب نوبه دچارشد و یک ماه و نیم در آن سامان ماندگارشد. در آن‌جا مهمان حاجی میرزاآقا بلوری بود. چون در آن‌جا پزشکی نبود میزبانش به خواهش کسروی وی را روانه تهران کرد.

در تهران کسروی با یارانش که خیابانی ایشان را از تبریز رانده‌بود دیدارکرد. با اینکه بیماری او را رهانکرده‌بود به جستجوی کار برخاست. سرانجام برای آموزگاری عربی در دبیرستان ثروت پذیرفته شد. در تهران نشست‌هایی بر‌گزار می‌شد و از کسروی درخواست می‌شد تا به ستیز با خیابانی بپردازد، ولی کسروی از این کار پرهیز می‌نمود. در این میان مخبرالسلطنه که والی تازه آذربایجان شده بود از کسروی خواست تا در خواباندن شورش خیابانی همراه او باشد، ولی کسروی نپذیرفت. خیابانی دو هفته پس از آن کشته شد-یا خودکشی‌کرد- و شورشش فرونشانده‌شد.

مرگ همسر نخست[۳۵]

کسروی با براداران و اعضا خانواده. این عکس در تبریز سال ۱۳۱۸ گرفته شده‌است
کسروی با خانواده و برخی از یاران

در تهران نوشتارهایی درباره نارسیدگی به گور نادرشاه افشار نوشت که این کوشش‌ها به آشنایی او با گروه‌های اسپرانتودان هم انجامید. همچنین نشست‌ها و بحث‌هایی با بهاییان داشت. در این میان به او ریاست عدلیه تبریز را کردند که نپذیرفت. در این میان کسروی هنوز خانواده‌اش را به تهران نیاورده بود و برای این کار پول بسنده‌ای نداشت. در این میان بدو عضویت در استیناف تبریز را پیشنهادکردند که او پذیرفت. در بهمن به سوی تبریز راه افتاد، برف و بوران او را بیست روز در راه نگه‌داشت. در این هنگام آذربایجان چون دیگر جاهای ایران آشفته‌بوده و اسماعیل آقا سمتقو بر ارومیه چیره‌گشته‌بود. عدلیه نیز آنگونه که کسروی می‌گفت دچار فساد بسیاری بوده‌است. روزنامه ملانصرالدین که در پی شورش قفقاز این زمان در آذربایجان پخش می‌شد نیز به این تباهی به زبان طنز می‌پرداخت. با این همه کسروی سه هفته بیشتر در تبریز نماند چه که سید ضیاءالدین طباطبایی با کودتا دولت را در دست‌گرفته و او در ۲۳ اسفند دستور به بستن عدلیه داده‌بود. اینچنین کسروی باز بیکارگردیده و با تنگدستی روبه‌روگشت. در بهار ۱۳۰۰ سید ضیا برافتاد و احمد قوام جای او را گرفت، با این همه عدلیه باز بسته‌ماند. در این زمان بلشویک‌ها در باکو مغازه برادر کسروی را تارج‌کرده‌بودند و هنگامی که او به تبریز بازمی‌گشت شاهسونها بازمانده داراییش را گرفته و وی را لخت کرده‌بودند. به ناچار کسروی کتاب‌هایش را به برادر واگذاشت تا کتابخانه‌ای گشوده و بیکار نماند. در این هنگام مخبرالسلطنه هم که رابطه خوبی با کسروی داشت حقوق بازمانده کسروی را به وی پرداخت‌کرد و او قرض‌های خود را پرداخت کرد و تا اندازه‌ای از تنگی رست. آهنگ رفتن به تهران را داشت که با بیماری همسرش روبه‌رو گشت. در این هنگام وی با گروهی از اندیشمندان به گسترش اسپرانتو در تبریز می‌کوشید. در پایان شهریور همان سال بود که حال همسر کسروی بدترشد و دست پایش دچار آماس گردید. پزشکان تشخیص دادند که او دچار استسقای زقی شده‌است و باید عمل‌شود. پس از عمل دو روزی حالش بهترشد ولی شب دوم به ناگاه درگذشت و اندوهی بزرگ گریبان کسروی را گرفت.

همسر نخست کسروی کوچک‌ترین دختر عمه‌اش بود و کسروی به او دلبستگی‌ای نداشت و تنها با پافشاری خانواده به زناشویی با او تن‌داده‌بود. ولی پس از زناشویی به گفته کسروی آن زن با پاکدلی و سادگی‌اش مهر خود را در دل کسروی نشانده بود. او در هنگامی که به عقد کسروی درآمد سیزده‌ساله بود.

در مازندران[۳۶]

پس از به سر آمدن چهلم همسرش در ۲۹ شهریور کسروی فرزندانش را به برادرش سپرد و دوباره راهی تهران شد. هنگامی که کسروی در راه تهران بود رخداد کشته شدن محمدتقی خان پسیان در خراسان روی‌داد. در ۲۱ مهر پس از سفری دراز به تهران رسید و پس از چندی استراحت به دیدار وزیر آن زمان عدلیه عمیدالسلطنه رفت ولی در عدلیه جا برای کار او بازنبود. این‌چنین کسروی باز گرفتار بی‌پولی شد. او در تهران دوباره همسری گزید. سرانجام او را عضو استیناف مازندران کردند. در ۲۶ آبان کسروی راهی مازندران شد که در آن روزگار تنها راه رفتن به آن سامان بهره‌بری از اسب و استر بود و کسروی هم از چارواداری اسبی کرایه کرد و راهی‌شد. در این زمان امیرمؤید سوادکوهی در سوادکوه بر دولت شوریده بود و سردارسپه(رضاشاه پهلوی آینده) برای سرکوب او سپاه به آن سامان فرستاده بود و کاروان کسروی در فیروزکوه از پی‌گیری سفر بازداشته شد. پس قزاقها او را با کاروان دیگری روانه‌کردند ولی چون کاروان از همراهی کسروی خشنود نمی‌بودند کسروی از ایشان جداشده و پای پیاده به سوی ساری به راه‌افتاد. در این سفر بود که کسروی نخستین بار با گویشهای ایرانی برخورد کرد و از بودن آن‌ها آگاه‌شد. او با هر سختی‌ای بود سرانجام به ساری رسید و چهار ماه در آن‌جا ماند و همسرش را نیز بدانجا آورد. او از زندگی در مازندران لذت می‌برد و در آن‌جا به آموختن زبان مازندرانی و مطالعه پرداخت. در این زمان سمیتقو به مهاباد دست یافته و ژاندارم‌های تسلیم شده آن جا را کشتار کرده‌بود. از سوی دیگر در مازندران شورش امیرمؤید فرونشسته و وی تسلیم‌شده‌بود.

در دماوند[۳۷]

در اسفند از تهران خبر دادند که استیناف مازندران برچیده شده‌است، به ناچار کسروی راهی تهران‌شد. در بازگشت به تهران با تیمورتاش دیدارکرد و این زمینه آشنایی آینده تیمورتاش با او شد. پس از چندی از سوی عدلیه او را به دماوند فرستادند تا اختلافات میان کارکنان عدلیه و حکمران آن‌جا را چاره‌جویی‌کند. پس از حل اختلاف خواستند که او در دماوند بماند و کسروی نیز پذیرفت. در این زمان کسروی آغاز به نوشتن آذربایجان فی ثمانیة عشر عاماً و فرستادن آن به ماهنامه العرفان را کرد. در مهرماه قانونی گذارده‌شد که برپایه آن دانش قاضیان را بیازمایند، پس کسروی برای آزمون روانه تهران شد و وی بالاترین نمره این آزمون را گرفت. دو ماهی در تهران ماند و این زمان را به پژوهش درباره تاریخ مازندران پرداخت و یادداشت‌هایی به نام تاریخ طبرستان در هفته‌نامه نوبهار نگاشت و پژوهشی درباره نسخه خطی ابن اسفندیار و سنجش آن با نسخه‌های بیرون از کشور کرد که او خود این را سرآغاز نویسندگی خود می‌دانست.

در زنجان[۳۸]

پس از چندی وی را به زنجان-که بر سر کنارگذاشتن رئیس پیشین محکمه آن سامان مشکل داشتند- فرستادند. پس از دو ماه به وی پیشنهاد شد به اراک برود و او پذیرفت، ولی با سر و صدای مردم زنجان که خواستار ماندن او بودند این پیشنهاد پس‌گرفته‌شد. در زنجان نوشتن آذربایجان فی ثمانیة عشر عاماً را از گرفت. همچنین به پژوهش درباره رویدادهای در پیوند با جنبش بابیه در زنجان پرداخت که درآینده در نوشتن کتاب بهاییگری از آن‌ها یاری‌گرفت. همچنین اختلاف لهجه زنجانی‌ها و آذربایجانی‌ها کسروی را برانگیخت تا درباره زبان ترکی و نوشته‌ها و اثرهای این زبان به پژوهش پردازد.

در پایان تابستان ۱۳۰۱ کسروی را برای آزمایش کارمندان عدلیه به قزوین فرستادند. وی با خانواده به قزوین رفت و یک ماه در آنجا ماند و در آنجا آگاهی‌هایی درباره قرةالعین به‌دست آورد. پس از آن دوباره به زنجان بازگشت. در این میات سفری هم به سلطانیه کرد.

در خوزستان[۳۹]

کسروی در سال های خدمت در دادگستری

وی تا آغاز نخست‌وزیری سردارسپه (رضا شاه پهلوی آینده) در آنجا بود. در این زمان معاضدالسلطنه وزیر عدلیه شده‌بود، وی کسروی را به تهران خواست و بدو پیشنهاد رفتن به خوزستان -که در آن زمان گرفتار شیخ خزعل بود- را داد. کسروی نیز شرط‌هایی برای پذیرش خوزستان به میان گذاشت که چون پذیرفته شد کسروی هم پذیرفت که به خوزستان راهی شود. پیش از رفتن برای نخستین بار بود که با رضاخان سردارسپه دیدار کرد. سردارسپه به کسروی سپرد که عدلیه‌ای برپا کند که از عدلیه انگلیس در آن سوی اروندرود برتری‌گیرد. کسروی هم به راه‌افتاد و از راه عراق(بغداد و بصره) خود را به خوزستان رساند. نخست به خرمشهر رفت، آنگاه در آبادان با خزعل در کشتی ویژه وی دیدار نمود. از آنجا بر جهازی نشست و به اهواز رفت. سپس به دشواری راهی شوشتر شد که آن زمان مرکز خوزستان بود. کسروی از نارسیدگی به این شهر و کوچکی آن دچار شگفتی شد. در آنجا دانست که خزعل در خوزستان تنها بر دزفول و شوشتر و رامهرمز چیرگی ندارد که در آن‌جاها نیز بیشینه کارمندان دولت را جیره‌خوار خود نموده‌است. شیخ خزعل آدمکشانی را نیز در دست داشت که برای نمونه سیدعبدالله یکی از رئیسان پیشین عدلیه را یکی از این آدمکشان به فرمان او کشته‌بوده‌است. در این زمان ۲۵۰ سپاهی ایرانی در دژ سلاسل در نزدیکی شوشتر گردآمده‌بودند که تنها نیروهای دولتی آن زمان خوزستان بودند و شیخ خزعل دولتی جُداسر از دولت مرکزی ایران داشت. بریتانیا نیز که سود بسیاری از خوزستان می‌برد پشتیبان خزعل بود. در این زمان رضاخان در اندیشه بازگرداندن نفوذ دولت مرکزی بر این بخش از ایران بود.

خزعل و پسرانش در آغاز که دانستند کسروی دانش زبان عربی دارد نخست خشنود شدند، ولی زمانی که کسروی در روزنامه‌های عربی در پاسخ به مستقل خواندن خوزستان گفتاری نوشت و خزعل را گمارده دولت ایران و خوزستان را بخشی از ایران خواند خزعل از او خشمگین شد. کسروی در خوزستان از شوش و دزفول دیدارکرد. همچنین ویرانه‌های جندی‌شاپور را دید. در خوزستان هنگامی که با عرب‌های آن بخش آشنا شد دانست که جز دانش‌آموختگان ایشان کمتر کسی با عربی فصیح آشناست. همچنین دانست که همه عرب‌ها با شیخ خزعل میانه خوبی ندارند، از آن دسته عرب‌های بنی‌طرف که کسروی با شیخ آنان دیدارکرده‌بود. در این هنگام که خوزستان دچار بحران بود کسروی پیوسته گزارش‌هایی از چگونگی خوزستان به دفتر نخست‌وزیری می‌فرستاد.

در خوزستان کسروی همچنین به پژوهش درباره گویش‌های آن سامان پرداخت. همچنین به جستجو در تاریخ خوزستان و پیشینه درونشُد عرب بدان سامان پرداخت.

در این زمان فشار دولت و به ویژه آرتور میلسپو در مالیه برای پرداخت مالیات سالیانی که خزعل پرداخت نکرده‌بود بیشتر شد و خزعل نیز به بسیج نیرو می‌پرداخت. در این زمان برخوردهایی میان کسروی و خزعل هم رخ‌می‌داد که خزعل را از او خشمگین تر می‌ساخت. در این زمان کسروی دوستی‌ای هم با باتمایوف کنسول شوروی در اهواز پیداکرد.

پس از چندی کار دشوارتر شد. خزعل هواداران خود را در شوشتر مسلح ساخت و گروهی از کارمندان دولت هم به خزعل پیوستند. در این میان سپاهیان غله و خواربار را از انبار عدلیه به دژ سلاسل بردند. پس از چندی کسروی و همراهانش در اندیشه برونشد از خوزستان افتادند، ولی چون همه راه‌ها بسته شده‌بود کسروی سفری به مسجد سلیمان کرد تا ببیند از آن راه می‌شود از خوزستان بیرون رفت یا نه. در مسجد سلیمان وی از تشکلیان شرکت نفت دیدار کرد ولی چون دید که سران آن‌جا نیز همبسته با خزعلند دانست که این هم راه گریزی نیست. در این میان کسروی از توطئه‌ای که خزعل و پسرانش برای کشتن او چیده‌بودند آگاه‌شد و دانست که کینه آنان ازو بسیار ژرف است. از دیگرسو در این زمان در رامهرمز و هندیجان درگیری بالاگرفته بود و این رویداد شوشتر را هم بی‌اثر نگذاشت و گاه خانه برخی کارمندان دولت را تاراج‌کرده یا آنان را به بندمی‌کشیدند. در ۱۰ آذر همان‌سال در شوشتر درگیری آغاز شد و هواداران خزعل کوشیدند تا بر دژ سلاسل دست‌یابند ولی شکست خوردند و کنترل شهر به دست هواداران دولت افتاد. از دیگر سو دانسته‌شد که نیروهای دولت بر دزفول دست‌یافته‌اند. اندکی پس از آن دسته‌های ارتش هم به شوشتر رسید و جشن باشکوهی به پاس این پیروزی در شهر برگذارشد. کسروی هم در این زمان درباره خوزستان و شیخ خزعل مقاله‌ای نوشت که در حبل‌المتین به چاپ رسید. چندی پس از آن چون رضا خان سردارسپه به بندر دیلم رسید، خزعل از او امان خواست و اینچنین جنگ پایان پذیرفت.

در این میان رضاخان از اهواز و شوشتر دیدار کرد و در شوشتر هم مهمانی‌ای فراهم‌ساخت، ولی کسروی چون شنیده بود که در گزارش بدو ارجی چندانی بر کارهای عدلیه نگذاشته‌اند به مهمانی رضاخان نرفت. چندی پس از آن کسروی عدلیه را به اهواز برد، ولی در آن‌جا با حکمران نظامی شهر که خود دادگاهی نظامی گشوده بود دچار مشکل شد. ایشان کوشیدند تا عدلیه را به شوشتر برگردانند، ولی کسروی با اینکه از مرکز هم پیغام رسیده‌بود که به شوشتر بازگردید سرپیچیده و برماندن در اهواز پافشرده بود. در این زمان با نام مستعار خداداد نوشتارهایی را در حبل‌المتین یکی درباره چگونگی رفتار سپاهیان با مردمان خوزستان نوشت. همچنین چون در آن زمان زمزمه پادشاهی سردارسپه می‌رفت، کسروی گفتاری درباره ارج‌ننهادن رضا خان مشروطه را نوشت که حبل‌المتین به چاپ‌رساند. چندی پس از آن که فشار حکومت نظامی بالا گرفت کسروی به ناچار در نوروز ۱۳۰۴ با خانواده به عراق سفرکرد و پس از بیست روز گردش در آنجا به اهواز بازگشت. سپس به شوشتر که عدلیه را به آنجا بازگردانده بودند برگشت و اوضاع آنجا را نیز آشفته دید. در این زمان به سفارش روزنامه عربی الاوقات‌العراقیة به نوشتن درباره اسپرانتو پرداخت. در این زمان چون با حکمران نظامی شوشتر هم اختلاف یافت، از تهران خواهان بازگشت او شدند و او در اردیبهشت همان سال باز از راه عراق به تهران بازگشت. در تهران سردار سپه او را به حضور پذیرفت و اختلاف‌هایی که داشت به دادگاهی‌نمودن کسروی می‌انجامید با پا درمیانی چندتنی از سیاست‌مداران از میان رفت.

رویدادهای پس از ۱۳۰۴ و آغاز نامداری کسروی[۴۰]

این عکس در قوچان و زمانی گرفته شده‌است که کسروی از سوی وزارت دادگستری به ماموریّت خراسان رفته بود. در دست راست کسروی شادروان کسرائی (شهردار قوچان) و دخترش فروغ و در دست چپ او افسران ژاندارمری دیده میشوند

پس از خوزستان کسروی چندی در تهران بیکار ماند، در این زمان به نگارش آذری یا زبان باستانی آذربایجان پرداخت و آن را به چاپ رساند و این زمانی بود که کشاکش پانترکیسم به تازگی رونقی‌گرفته بود. این کتاب سبب نام‌آوری کسروی در میان انجمن‌های دانشی زمان گردید. در این زمان شرقشناس روس چایگین با کسروی دیدار کرد و دنیسن راس آن را به انگلیسی برگرداند. از این پس کسروی در چندین انجمن پژوهشی انگلیسی و آمریکایی عضوشد. در همین هنگام تاریخ پانصد ساله خوزستان را نیز به پایان رساند. همچنین پژوهشی درباره سید نبودن صفویان نمود و میوه‌اش را در روزنامه آینده نوشت که در آن زمان سر و صدای بسیاری به پا کرد. همچنین به پژوهش درباره گویش‌های گوناگون ایرانی پرداخت.

در همین هنگام (۱۳۰۴) هم بود که دودمان قاجار برچیده شد و دودمان پهلوی جای آن را گرفت.

از ۱۳۰۵ کسروی بازرس عدلیه شد ولی تنها در جایگاه داور یک بار به قم رفت زیرا که در این زمان علی اکبر داور وزیر عدلیه شد و عدلیه پیشین را برچید. پس کسروی باز زمانی بی‌کار شد و در این زمان باز به خواندن و پژوهش پرداخت و این بار پیشینه شیر و خورشید را پژوهید.

در فروردین ۱۳۰۶ کلاسی برای آموزاندن زبان پهلوی به آموزگاری هرتسفلد در تهران برگذارشد که کسروی یکی از شاگردان آنجا بود. در این زمان داور او را برای کار در عدلیه تازه خواست و از او خواست تا عبا و عمامه را کنار بگذارد که کسروی همان زمان این پوشش را کنار گذاشت و پوشش رواج‌دار آنروز را برگزید. از این پس او مدعی‌العموم تهران شد. در این زمان میانه داور و کسروی به هم خورد.

چندی پس از آن کسروی به ماموریت‌هایی در خراسان از سرگذراند، مرکز می‌خواست او را در خراسان نگه‌دارد که کسروی بی‌اجازه مرکز به تهران بازگشت و این کار داور را خشمگین ساخت. پس کسروی درخواست کناره‌گیری از عدلیه را نمود و به وکالت پرداخت. در این زمان تیمورتاش که پشتیبان کسروی بود به وی پیشنهاد کرد که به حزب ایران نو بپیوندد که کسروی نپذیرفت. در این زمان قانون پوشش یکپارچه داده‌شد و کسروی از نخستین کسانی بود که به پیشواز این قانون رفته و کلاه پهلوی برسرگذارد. در این زمان از کسی به نام بارون هایراپت زبان ارمنی را در دو سال آموخت. در همان زمان به کارنامه اردشیر بابکان پرداخت.

در پاییز ۱۳۰۷ کسروی دوباره به قضاوت و اینبار در دادگاه جنایی پرداخت. چندی پس از آن تیمورتاش به کسروی پیشنهاد کرد که زیر پشتیبانی وی از وزارت فرهنگ مقرری‌ای دریافت‌دارد و به جای آن به پژوهش درباره تاریخ و زبان بیشتر پردازد. ولی داور برونشد کسروی را از عدلیه نپذیرفت و با افزایش جایگاه او وی را به ریاست محاکم گمارد. در این زمان کسروی به نگارش شهریاران گمنام پرداخت. چندی پس از آن هم کسروی برای داوری به اراک سفری کرد.

در زمستان ۱۳۰۸ کسروی باز سفری کاری به غرب ایران داشت. در این سفردر همدان بود که کسروی با عارف قزوینی آشنا شد و دوستی دیرپایی با وی یافت. داستان این آشنایی چنین بود که چون عارف در تبعید بود و از دید مالی دچار مشکل، کسروی به همراهانش پیشنهاد کرد تا پولی را برای یاری بدو گردآورند. عارف چون این را شنیده بود برآشفته و به کسروی گلایه‌کرده‌بود. کسروی که از بلندطبعی او خشنود شده‌بود به دوستی استواری با او پرداخت و تا عارف قزوینی زنده‌بود این دوستی بیشتر از راه نامه‌نگاری پایداربود. همچنین کسروی در این سفر به گردآوردن نام روستاها ودیه‌های ایران -که از پیشتر بدان دست‌یازیده‌بود- پرداخت.

بیرون‌آمدن از عدلیه[۴۱]

از ۱۳۰۹ اختلاف کسروی با سران عدلیه بالاترگرفت و داور از او رنجش بسیار پیدا کرد. پس از چندی کسروی در دادگاهی که یک سویش دربار بوده حکمی علیه دربار داده و اینچنین آشوبی پدیدآمده و نتیجه‌اش بیرون رفتن کسروی از عدلیه و پرداختن دوباره به وکالت بود. در زمستان ۱۳۱۱ کسروی به سفارش یکی از نمایندگان نامه‌ای به رضاشاه نوشته و در آن به عدلیه‌ای که داور برپاکرده‌بود سخت تاخته‌بود. گزارش این کار که به داور رسید رنجشش از کسروی بیشترشد.

کوشش‌های اجتماعی

  1. احمد کسروی در کتابی با عنوان در پاسخ بد خواهان، پیرامون گیاه‌خواری به بحث می‌پردازد و دلایل خود را باز می‌گوید. وی به جای استفاده از واژه «گیاه‌خواری» از لفظ «گوشت‌نخواری» بهره می‌برد.[۴۲]
  2. احمد کسروی ۱ دی‌ماه را روز بهروز نامید و خواستار آن شد تا در این روز در مجلس جشنی آن دسته از کتاب‌هایی که به نظر او بیهوده و زیان‌مند بودند به آتش کشیده شود.[۴۳]

اصلاحات دینی

اولین مقاله همایون که در اکتبر 1934 منتشر شد و یکی از نویسندگان رک‌گوی آن احمد کسروی بود. او در اولین مقاله نوشت که مذهب باید بر پایه زندگی همگان پایه ریزی شود و باید با آتئیسم (الحاد) به عنوان یکی از بزرگترین خطاها در دنیا مبارزه شود و همزمان باید با عقاید خرافاتی و آموزش نادرست مذهبی که همواره نمونه هایی از اعمال ضد مذهبی هستند مبارزه شود. [۴۴]

کسروی نقدهای آتشینش را به آنچه که اعمال خرافاتی باور داشت که بر اسلام تاثیر گذاشته است، در جلد اول آئین در 1932 شروع کرد. در آئین کسروی، به عنوان روشنفکری ظاهر می شود که سوالی درباره «نقش مناسب مذهب در تحولات سریع جهان» دارد. او زمانی در آئین می نوشت که اروپای سکولار تحت احاطه آشفتگی سیاسی و اقتصادی، بی هیچ چشم انداز روشن قرار داشت.[۴۵]

ترور کسروی

نوشتار اصلی: ترور احمد کسروی
اجساد سلاخی‌شده احمد کسروی و منشی‌اش حدادپور که بوسیله گروه فدائیان اسلام در داخل کاخ دادگستری ترور شدند.
مراسم خاکسپاری احمد کسروی و حدادپور
مراسم خاکسپاری احمد کسروی

اشغال ایران توسط متحدین (سپتامبر ۱۹۴۱) و تبعید اجباری رضاشاه پهلوی (پادشاهی از ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۱)، ناخواسته سبب یک سری آزادی‌های سیاسی و اجتماعی محدود گردید، که سبب آزادی انتشار کتاب‌های و نشریات و تشکیل فعالیت‌های سازمان‌یافتهٔ سیاسی، مذهبی و اجتماعی‌ای گردید که پیش از آن ممنوع بود. این سبب شکوفایی نشریات اسلام‌گرا در سرتاسر ایران گردید. موج فعالیت‌های اسلام‌گرایان و افزایش خطابه‌های ملایان در مسجدها با توسعهٔ نقدهای تند و تیز کسروی بر ارزش‌ها و مبانی شیعی‌گری همزمان گردید.[۴۶]

از اواخر ۱۹۴۱ تا میانهٔ سال ۱۹۴۵ میلادی کسروی برخی از تندترین آثارش را در زمینهٔ نکوهش روحانیت و مبانی شیعی‌گری، صوفی‌گری و بهایی‌گری به رشتهٔ تحریر درآورد. او تجسم بازنگری در مذهب رسمی و فرهنگ و هماورد موج جنبش اسلامی گردید. افکار کسروی را از میان هفده کتاب و رساله و همچنین مقاله‌های متعددش در روزنامهٔ پرچم می‌توان شناخت، او بر این باور بود که رنسانس اسلام سیاسی و کوشش برای برقراری قوانین شریعت در ضدیت با ارزش‌های مدرن و نهادهای برآمده بر انقلاب مشروطه-ای که خود کسروی در جوانی همراه آن بود- می باشد.[۴۶]

نمونه‌های زیادی از درگیری بین توده‌های مسلمانان متعصب و طرفداران کسروی در تبریز و رشت و دیگر شهرها توسط پرچم گزارش و ثبت شد. تا بهار ۱۹۴۵ هیچ اتفاقی نسبت به جان کسروی نیفتاد این وظیفه به خطیب و طلبه‌ای ناشناخته به نام نواب صفوی رقم خورد. به محض اینکه نواب در بهار ۱۹۴۵ از نجف آمد، نواب صفوی قبل از اقدام به سوقصد نافرجام به کسروی یک بار حین جلسات مباحثه اش با او روبرو شده بود. در ۱۸ آوریل ۱۹۴۵ (۲۹ فروردین ۱۳۲۴) او و دستیارش خورشیدی به کسروی در میدان حشمت الدولهٔ تهران حمله کردند. ضاربین از چاقو و اسلحه‌ای استفاده کرده بودند که با اعانه آیت‌الله حاج شیخ محمد حسن طالقانی، امام مسجد سیف الدولهٔ تهران خریداری شده بود. کسروی به شدت زخمی شد و به بیمارستان منتقل شد. ضاربین او برای مدت کوتاهی بازداشت شدند و با وثیقه‌ای که تاجران ثروتمند بازار تامین کرده بودند، آزاد شدند.[۴۶]

کسروی در طی جلسه دادگاه در کاخ دادگستری ترور شد. در ساعت‌های اولیه روز ۱۱ مارس ۱۹۴۶ (۲۰ اسفند ۱۳۲۴)، گروه فدائیان اسلام به رهبری برادران امامی به جلسه دادگاه وارد شدند و کسروی و منشی‌اش، سید محمدتقی حدادپور را با استفاده از چاقو و اسلحه وحشیانه کشتند. گفته شده که روز، زمان و مکان جلسه دادگاه جز اطلاعات عمومی نبوده‌است، توسط بازپرس به فدائیان درز کرده‌است.[۴۶]

بعضی از ضاربین هرگز متهم نشدند، آنهایی که دستگیر شدند - از جمله برادران امامی - ادعا نمودند که عمل دفاع از خود را انجام داده‌اند و کسروی را متهم کردند که اول دست به اسلحه شده و درگیری را شروع نمود. آیت‌الله العظمی حسین قمی - دومین مرجع عالی رتبه - از نجف به نخست وزیر احمد قوام تلگرافی زد و خواستار آزادی سریع ضاربین شد و نگرانی خودش را از عدم تقدیر دولت از شجاعت ضاربین کسروی بیان کرد. ضاربین تحت فشار علما و رهبران مذهبی و بازاریان با نفوذ، بعد از محاکمه کوتاهی، آزاد شدند.[۴۶]

اگرجه بعضی از تاریخ‌پژوهان معتقدند که فدائیان اسلام با فتوای آیت‌الله عبدالحسین امینی عمل کردند، ولی هیچ فتوا یا ادعای مربوط به آن ظاهر نگشت. آیت‌الله قمی گفت که هیچ فتوایی لازم نیست و کار فدائیان اسلام برابر بااعمال ضروری دین (فروع دین) همچون نماز و روزه‌است. جسد قربانیان، که پوشیده از زخم‌های عمیقی بوده‌است، بدون کالبدشکافی در غروب همان روز ترور، توسط بستگان کسروی به گورستان ظهیرالدوله در شمیران - نزدیک تهران - منتقل شد. سرپرست صوفی قبرستان از دادن اجازه برای دفن آنها به خاطر افکار و اعمال ضد صوفیانه کسروی خودداری کرد. سپس جنازه‌ها برای دفن به محوطه تپهٔ پایکوه امامزاده صالح - که آبک نامیده شده - برده شد.[۴۶]

فهرست آثار منتشرشده

آثار تاریخی کسروی توسط دیگر دانش‌پژوهان به رسمیت شناخته شده است[۴۷]. ولادمیر مینورسکی در مورد کسروی می گوید:

کسروی روح تاریخ‌نگار راست‌گو را داراست. او در جزئیات دقیق و در ارائه شفاف است[۴۸]

کتاب‌ها

آذری یا زبان باستان آذربایجان

به گفته یارشاطر ، احمد کسروی نخستین دانشمندی بود که این زبان را موضوع بحث و تحقیق قرار داد و اثر او در این باب هنوز استفاده می شود[۴۹]وقتی پان‌ترک ها ادعا کردند که از آنجا که مردم آذربایجان به ترکی سخن می گویند ، زبان بومی مردم آذربایجان ترکی بوذه است ، کسروی تحقیقات گسترده‌ای از منابع فارسی و عربی و حتی منابع تاریخی یونانی استفاده کرد. او نتیجه گرفت که مردم آذربایجان اصالتاً به زبان ایرانی به نام آذری سخن می گفتند که بعد از هجوم ترک‌ها ، زبان ترکی مورد استفاده قرار گرفت ولی هنوز ردپایی از زبان آذری در آن مناطق به جا مانده است. زبان آذری گاهی به جای زبان ترکی مورد استفاده مردم آذربایجان اطلاق می شود ، اشتباهی که حتی در ویرایش جدید (دوم) دانشنامه اسلام صورت گرفته است[۵۰]

کسروی بعد از بازگشتش به تهران اولین کتابش را به نام آذری (زبان باستان آذربایجان) نوشت و نشان داد که آذری که در بیشتر کتاب های تاریخ قرون وسطی (medieval )، مخصوصاً کتب تاریخ اولیه اسلامی آورده شده ، نام زبان باستانی آذربایجان است که با زبان ایرانی مربوط است و از نسل زبان مادی است که ربطی به زبان ترکی ندارد. کتاب مورد پذیرش جهانی پژوهشگران قرار گرفت.نشر این اثر نیز تأییدی بود بر رابطهٔ ناگسیختنی ایرانیان ترک‌زبان با ایران. بررسی رابطهٔ زبان‌شناسی ایرانیان باستان، به همان اندازه که نمایش شادی همهٔ ایرانیان از هویت یکسانشان ارزش داشت، برای ادعای وحدت زبانی آنان در آینده مهم بود.[۵۱]

حافظ چه می‌گوید ؟

کسروی حافظ را قافیه‌سازی می‌داند که گاه برای رعایت قافیه ناچار به سرودن عبارات بی‌معنی می‌شد. او عقیده دارد که حافظ بر اثر مطالعه اندیشه‌های مکاتب متضاد، خردش در میان آنها سرگردان و آشفته شده و چون به هیچ کدام پایبند نگردیده سخنان پریشان و متضاد گفته و در باطن به همه چیز بی‌عقیده شده و از این‌رو به خراباتی‌گری، که با بی‌عقیدتی سازگار است، روی آورده است و چون خراباتیان جهان و کار جهان را بیهوده می‌دانند، توصیه می‌کنند که غم و اندوه گذشته و آینده را نخورید و اگر خوشی به خودی خود دست نداد با شراب آن را به دست آورید و این علت باده‌نوشیهای حافظ است. کسروی همچنین حافظ را مسبب برخی بدآموزیها، مانند شراب‌خواری، بیکاری و بی‌دردی، جبرگرایی و خردستیزی، زبان درازی نسبت به خدا و امرد بازی، می‌داند. وی شرق‌شناسانی را که حافظ را ستایش کرده‌اند، متهم می‌کند که بدخواه شرق هستند و دوست دارند که همه شرقیان مانند حافظ عمر را در کنج خرابات تلف کنند و همه دارایی مملکت خود را به آزمندان اروپا و امریکا بازگذارند و در این میان گروهی از ایرانیان دانسته یا نادانسته در ستایش حافظ با آنها هم‌داستان می‌شوند. وی محمدعلی فروغی و محمد قزوینی و قاسم غنی را از جمله کسانی می‌داند که فریب شرق‌شناسان اروپایی را خورده‌اند.[۵۲]

کسروی علاوه بر مبارزه قلمی با حافظ، اقداماتی هم در جهت نابود کردن نسخه‌های دیوان او داشت. از برنامه‌های وی و پیروانش این بود که دیوان حافظ، را جمع کنند و بسوزانند.[۵۳]

کتاب «حافظ چه می‌گوید؟ » کسروی، توسط لوید ریجن به زبان انگلیسی برگردانیده و در صفحات 160 تا 190 کتاب «نقد صوفیسم، احمد کسروی و عقیده موروثی ایرانیان اهل تصوف» (به انگلیسی: Sufi Castigator: Ahmad Kasravi and the Iranian Mystical Tradition) منتشر گردید.[۵۴]

سایر کتاب ها

  • آذربایجان فی ثمانیة عشر عاما
  • آیین
  • افسران ما
  • از سازمان ملل متفق چه نتیجه تواند بود؟
  • انگیزیسیون در ایران (ناتمام)
  • انقلاب چیست؟
  • الدرةالثمینة (دستور زبان عربی)
  • النجمةالدریة (دستور زبان عربی)
  • التشیع و الشیعة
  • الطریقة
  • امروز چاره چیست؟
  • امروز چه باید کرد؟
  • بخوانند و داوری کنند یا شیعیگری
  • بهائی‌گری
  • بدرالشریعة
  • پاک‌خویی
  • پرسش و پاسخ
  • پندارها
  • پیدایش آمریکا
  • پیام به دانشمدان اروپا وآمریکا
  • پیام من به شرق
  • تاریخ مشروطهٔ ایران
  • تاریخ هجده‌سالهٔ آذربایجان
  • تاریخ پانصد سالهٔ خوزستان
  • تاریخچه چپق و غلیان
  • تاریخچهٔ شیر وخورشید
  • تاریخ مشعشعیان
  • تیشه‌های سیاست
  • چرا از عدلیه بیرون آمدم (درباره زندگی خودش)
  • چند تاریخچه
  • چهل مقاله
  • حاجی‌های انباردار چه دینی دارند؟
  • خدا با ماست
  • خواهران و دختران ما
  • در پیرامون اسلام
  • در پیرامون شهریگری یا تمدن
  • در پیرامون ادبیات
  • در پیرامون جانوران
  • در پیرامون خرد
  • در پیرامون روان
  • در پیرامون رمان
  • در پیرامون شعر و شاعری
  • در پیرامون فلسفه
  • در پاسخ حقیقت‌گو
  • در پاسخ بدخواهان
  • دین وجهان
  • دین و دانش
  • دین و سیاست
  • دادگاه
  • دفاعیات
  • دولت به ما پاسخ دهد
  • در راه سیاست
  • زندگانی من (درباره زندگی خودش)
  • ده سال در عدلیه (درباره زندگی خودش)
  • راه رستگاری
  • زبان پاک
  • زبان فارسی و راه رسا و تواناگردانیدن آن
  • سیزدهم مرداد
  • سرنوشت ایران چه خواهد بود؟
  • سخنرانی کسروی در انجمن ادبی
  • شهریاران گمنام (در سه بخش)
  • شیخ صفی و تبارش
  • صوفیگری
  • فرهنگ چیست؟
  • فرهنگ است یا نیرنگ؟
  • فرهنگ پیمان
  • قانون دادگری
  • قهوةالسورات
  • قیام شیخ محمد خیابانی
  • کار، پیشه و پول
  • کارنامه اردشیر بابکان
  • کافنامه
  • کتاب پلوتارخ
  • گفت وشنید
  • ما چه می‌خواهیم؟
  • ما از فرهنگ چه می‌خواهیم؟
  • ما وهمسایگان
  • مشروطه بهترین شکل حکومت
  • مردم یهود (ناتمام)
  • نیک و بد
  • نام‌های شهرها و دیه‌های ایران
  • ورجاوند بنیاد
  • یکم آذر ۲۲
  • یکم دیماه ۲۲
  • یکم آذر ۲۳
  • یکم دیماه ۲۳
  • یکم دیماه و داستانش
  • یک دین و یک درفش
  • کاروند کسروی، مجموعه مقاله‌ها و رساله‌های احمد کسروی، به‌کوشش یحیی ذکا

نشریه‌ها

  • ماهنامه پیمان (هشت سال و نیم یا هفت دوره سالانه نشر شد)
  • روزنامه پرچم (یک سال نشرشد)
  • پرچم هفتگی (۷ شماره)
  • پرچم نیمه‌ماهه (۱۲ شماره)

نظرات و مخالفت‌ها

پرچم باهماد آزادگان که ترسیمی از خورشیدی طلایی بر زمینه آبی بود، در پشت احمد کسروی بر روی دیوار افراشته شده‌است.[۵۵]

کسروی انتقادات سنگینی به اعتقادات شیعه، تصوف، و بهائیت وارد کرد. وی کتاب‌هایی با نام‌های شیعیگری صوفیگری و بهائیگری چاپ کرد و از این باورها انتقاد کرد. همچنین با چاپ کتاب ورجاوند بنیاد تلاش کرد روش مذهب‌گونه‌ای را رواج دهد که آن را پاک‌دینی می‌نامید[۵۶].

کسروی به شعر و شاعران نیز تاخت و از جمله حافظ را «شاعرک یاوه‌گوی مفتخوار» و سعدی را «مرد ناپاک» خواند[۵۷]. کسروی و پیروانش در ۱ دی هر سال جشن کتاب‌سوزی بر‌گزار می‌کنند و کتاب‌هایی را که مضر تشخیص می‌دهند(از جمله دیوان حافظ، رمانها، کتاب‌های دعا، و کتاب‌های بهائیان) می‌سوزانند.[۵۷]

از نقاط قوت کسروی، کارهای تاریخی اش بود. به طور مثال تاریخ مشروطه ایران کتابی است نوشته احمد کسروی به سال ۱۳۱۹ خورشیدی. این نبشته برجسته‌ترین سند نوشته شده درباره رویداد مشروطه و چند و چون آن می‌باشد و حتی در زمانی که نوشته‌های کسروی ممنوع و اندیشه‌اش باطل شمرده می‌شود این نوشتار همچنان آبشخور و گواه پژوهش‌های تاریخی است.[۵۸]

به نوشته یرواند آبراهامیان، احمد کسروی در مقالات متعددی در آینده و در آثار فراوان خود درباره زبانها، قبایل، مذاهب و نام جایهای ایران، به مساله وحدت ملی توجه داشت. او نخستین اثر مهم خود، آذری یا زبان باستان آذربایجان را متعاقب قیام خیابانی نوشت تا ثابت کند که آذری، زبان اصیل آریایی زادگاه وی را یورشهای ترکان از بین برده‌است. او نتیجه می‌گرفت که گویش ترکی فعلی که از خارج تحمیل شده‌است، اکنون باید جای خود را به فارسی، زبان رسمی کشور بدهد؛[۵۹] کاوه بیات[۶۰] به مقاله کسروی در نشریه پرچم [۶۱] به دیدگاه دیگر او اشاره می‌کند:

... راجع به زبان هم خودتان بهتر می‌دانید، غریزه فطری و عادت از عواملی است که تغییر آن خیلی مشکل است، وقتی که پدر و مادر و برادر من از طفولیت با من ترکی حرف زده و می‌زنند، چگونه می‌شود من این زبان را دوست نداشته و اظهار نفرت کنم؟... اگر مقصود این بود که برای آسانی کار درسها در سالهای نخست دبستانهای آذربایجان به ترکی باشد ما به آن دخالت نمی‌کردیم زیرا راه حل بحث آن بود که زحمت تدریس با زبانی که از دو زبانی در میانه آذربایجان و دیگر جاهای ایران پدید می‌آید سنجیده شود و به هرحال این اهمیت را که ما به آن دخالت کنیم نداشت. ولی همه می‌دانند که موضوع زبان در آذربایجان معنی‌های دیگری را دارد و همیشه مقاصد دیگری در پشت سر این عنوان می‌باشد.

کسروی در دومین کتاب مهم خود تاریخ پانصد ساله خوزستان می‌کوشید پیامدهای زیانبار و کشمکشهای قبیله‌ای و مذهبی را در نواحی جنوب غربی نشان دهد. او در اثر یادمانی خود تاریخ مشروطه ایران، ریشه پیشرفت نیافتگی ایران و بیشتر کشورهای خاور را پراکندگی در میان توده‌ها دانست، و گفت چند تیرگی که از دوگانگیهای قبیله‌ای و زبانی بر می‌خیزد، یکی از بدترین بیماریهایی هست که گریبان ایران را گفته‌است. [۶۲]

وضعیت مالی

احمد کسروی همه در آمد خود را پس از مخارج بسیار محدود زندگی‌اش، صرف کارهای علمی می‌کرد.[۶۳] او که هم‌واره اجاره‌نشین بود و خانه شخصی نداشت[۶۴]، زمانی در آخر خیابان شاهپور در منزلی اجاره‌ای می‌نشست؛ پشت در خانه‌اش تابلوئی داشت: «سیداحمد کسروی وکیل پایه یک دادگستری». وقتی گروهی از اسلام‌گرایان «در خیابان او را زدند و پیراهنش پاره و خونی شد، یکی از یاران او را برای گرفتن یک پیراهن به خانه‌اش فرستادند و هنگامی که همسر او به در آمد، گفت: او تنها یک پیرهن دارد و هنگامی که کثیف شود شب آن را می‌شوید و صبح دوباره می‌پوشد».[۶۵]

پانویس

  1. روایت شاهد عینی از قتل و خاک‌سپاری کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  2. شهید ایران مدرن در راه عقلانیت، بی‌بی‌سی فارسی
  3. شهید ایران مدرن در راه عقلانیت، بی‌بی‌سی فارسی
  4. روایت شاهد عینی از قتل و خاک‌سپاری کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  5. زندگی‌نامه احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  6. امین، سید حسن. «زندگی و کارهای احمد کسروی». حافظ (تهران: مجموعه زبان و ادبیات) بهمن، ش. ۷۸ (۱۳۸۹): ۲۰ تا ۲۴. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۲۰ فوریه ۲۰۱۳. بازبینی‌شده در ۲/۱۵/۲۰۱۳. 
  7. سید احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  8. یرواند آبراهامیان، کسروی ملی‌گرای وحدت‌انگار http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/03/120316_l44_kasravi_nationalist_abrahamian.shtml تا زمانی که در سال ۱۹۴۶ ترور شد، تا حدودی از طریق وکالت خصوصی دعاوی در تهران و نیز تا حدودی به عنوان استاد حقوق در دانشکده حقوق تهران روزگار می‌گذراند.
  9. «شهید ایران مدرن در راه عقلانیت» ء بی‌بی‌سی فارسی
  10. ترورهای فدائیان اسلام؛ از احمد کسروی تا حسین علاء، بی‌بی‌سی فارسی
  11. احمد کسروی، تجسم مدرنیته ایرانی با تناقض‌هایش، بی‌بی‌سی فارسی
  12. روشن‌فکران و هنجارهای جدید جنسی - ژانت آفاری، بی‌بی‌سی فارسی
  13. احمد کسروی؛ از دین‌ستیزی تا دین‌آوری، بی‌بی‌سی فارسی
  14. در این زمینه رجوع کنید به کتاب «زبان پاک» اثر کسروی. هم‌چنین نوشته‌های دیگر او نیز گویای این مطلب‌اند.
  15. احمد کسروی، تجسم مدرنیته ایرانی با تناقض‌هایش، بی‌بی‌سی فارسی
  16. شهید ایران مدرن در راه عقلانیت، بی‌بی‌سی فارسی
  17. سید احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  18. چنان که هنینگ در «The Ancient language of Azerbaijan» می‌گوید «به طور کلی مورد توافق بوده و تشکیک جدی‌ای بر آن وارد نیست.» هم‌چنین نگاه شود به ایرانیکا «The Iranian Language of Azerbaijan»
  19. زندگی‌نامه احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  20. احمد کسروی، زندگانی من، صفحه ۹
  21. زندگانی من، صفحه ۱۰
  22. زندگی‌نامه احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  23. احمد کسروی، تجسم مدرنیته ایرانی با تناقض‌هایش، بی‌بی‌سی فارسی
  24. خاطره برادر، بی‌بی‌سی فارسی
  25. زندگی‌نامه احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  26. زندگانی من، از آغاز تا صفحه ۵۷
  27. همان، صفحه ۵۸ تا ۶۰
  28. Ridgeon، SUFI CASTIGATOR: Ahmad Kasravi and the Iranian mystical tradition، ۷.
  29. همان، صفحه ۶۰ تا ۷۱
  30. همان، صفحه ۷۱ تا ۷۹
  31. همان،۷۹ تا ۹۲
  32. همان،۹۲ تا ۱۰۰
  33. همان،۱۰۰-۱۰۳
  34. همان،۱۰۳-۱۴۹
  35. همان،۱۵۲-۱۶۵
  36. همان،۱۶۵-۱۸۰
  37. همان،۱۸۰-۱۹۳
  38. همان،۱۹۴-۲۴۲
  39. احمد کسروی، زندگانی من، صفحه ۲۴۲ تا ۳۱۵
  40. همان،۳۱۵-۴۱۱
  41. همان،۴۱۱ تا پایان
  42. www.kasravi.info/ketabs/badkhahan.pdf
  43. بخوانید و داوری کنید اثر احمد کسروی
  44. Amini، KASRAVI, AḤMAD ii. ASSASSINATION، ۱۶:‎ 97-99.
  45. خطای یادکرد: خطای یادکرد:برچسب <ref>‎ غیرمجاز؛ متنی برای یادکردهای با نام amini2 وارد نشده‌است.
  46. ۴۶٫۰ ۴۶٫۱ ۴۶٫۲ ۴۶٫۳ ۴۶٫۴ ۴۶٫۵ Amini، KASRAVI, AḤMAD ii. ASSASSINATION، ۱۶:‎ ۹۲-۹۴.
  47. Jazayery، M.A. «Kasravi, Ahmad(1890-1946)». Encyclopaedic Historiography of the Muslim World. Global Vision Publishing Ho. بازبینی‌شده در ۲۰۱۲-۰۵-۲۶. 
  48. Jazayery، M.A. «Kasravi, Ahmad(1890-1946)». Encyclopaedic Historiography of the Muslim World. Global Vision Publishing Ho. بازبینی‌شده در ۲۰۱۲-۰۵-۲۶. 
  49. یارشاطر، احسان. «نگاهی به دانشنامه های فارسی معاصر». بنیاد مطالعات ایران. ۲۰۱۲-۰۶-۰۲. 
  50. Jazayery، M.A. «Kasravi, Ahmad(1890-1946)». Encyclopaedic Historiography of the Muslim World. Global Vision Publishing Ho. بازبینی‌شده در ۲۰۱۲-۰۵-۲۶. 
  51. Manafzadeh 2012b, pp. 87-92
  52. ثبوت, اکبر. “حافظ”. دانشنامه جهان اسلام. بنیاد دائرةالمعارف اسلامی. Retrieved 3/1/2013. 
  53. ثبوت, اکبر. “حافظ”. دانشنامه جهان اسلام. بنیاد دائرةالمعارف اسلامی. Retrieved 3/1/2013. 
  54. Amini و EIr، KASRAVI, AḤMAD vii. A BIBLIOGRAPHICAL SURVEY in EIr، 16:‎ 102-105.
  55. آلبوم عکس: زندگی و آثار احمد کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  56. کسروی، احمد. ورجاوند بنیاد.۲.
  57. ۵۷٫۰ ۵۷٫۱ کسروی تبریزی، احمد (۱۳۲۲). «یکم دیماه و داستانش». مجلهٔ پرچم، سال یکم، شماره یکم، نیمه یکم فروردین ۱۳۲۲، صص ۲ تا ۷.
  58. http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3136 ددانشنامهٔ جهان اسلام
  59. آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، چاپ اول ۱۳۷۷، ص. ۱۱۴
  60. کاوه بیات، کسروی و بحران اذربایجان، فصلنامه گفتگو شماره ۴۸، صفحه ۶۵
  61. پرچم، شماره ۲۶، چهارم اسفند ۱۳۲۰و یازدهم فروردین ۱۳۲۱، مقاله احساسات و اغراض مانع از درک حقایق است
  62. آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، چاپ اول ۱۳۷۷
  63. کسروی پیشرو پژوهشگران مستقل، بی‌بی‌سی فارسی
  64. چند خاطره از کسروی، بی‌بی‌سی فارسی
  65. کسروی پیشرو پژوهشگران مستقل، بی‌بی‌سی فارسی

منابع

  • احمد کسروی، زندگانی من(۱۳۴۸)
  • زندگانی من با «ده سال در عدلیه» و «چرا از عدلیه بیرون آمدم»، احمد کسروی، چاپ باهماد آزادگان و شرکت سهامی چاپاک، ۱۳۲۳
  • کاروند کسروی، مجموعه ۷۸ رساله و گفتار از احمد کسروی، به‌کوشش یحیی ذکا، ۱۳۵۲ شرکت سهامی کتاب‌های جیبی
  • احمد کسروی، انکیزیسیون در ایران،۱۳۲۶ ماهنامه‌های باهماد آزادگان

مقالات آکادمیک

دانشنامه

پیوند به بیرون

جستارهای وابسته

Ahmad Kasravi
Kasravi.jpg
Ahmad Kasravi (Oil Painting on Canvas by Shapour Suren-Pahlav)
Birth name Ahmad Kasravī-ye Tabrīzī
Born (1890-09-29)29 September 1890
Tabriz, Iran
Died March 11, 1946(1946-03-11) (aged 55)
Tehran, Iran
Nationality Iranian
Field Ancient Languages, history, Politics, religion, and Philosophy.
Works The Constitutional History of Iran; The 18 Year History of Azarbaijan; The Forgotten Kings (all in Persian)

Ahmad Kasravi (29 September 1890 - 11 March 1946; Azerbaijani: Əhməd Kəsrəvi, Persian: احمد کسروی‎), was a notable Iranian linguist, historian, and reformer.

Born in Hokmabad (Hohmavar), Tabriz, Iran, Kasravi was an Iranian Azeri.[1][2] Initially, Kasravi enrolled in a seminary. Later, he joined the Iranian Constitutional Revolution. He experienced a sort of conversion to Western learning when he learned that the comet of 1910 had been identified as a reappearance of Halley's comet. He abandoned his clerical training after this event and enrolled in the American Memorial School of Tabriz. Thenceforward he became, in Roy Mottahedeh's words, "a true anti-cleric."

Early life

Ahmad Kasravi came from a traditional clerical family. While still a seminary student in Tabriz, his home town, he came into contact with militants of the constitutionalist movement. The 1905 constitutionalist movement in Iran had driven a wedge between the cleric. Some rallied to its support and legitimized it while others argued that an Islamic form of government can only be based on the Shari'a. The clerical opponents of the movement accused its proponents of seeking to impose the will of the people over that of God. From the early age of sixteen, Kasravi became a pro-constitutionalist.

Later life

Kasravi's experience with every day private and social conduct of Muslims confronted him with a major epistemological problem. He witnessed certain acts and practices prevalent among the Shi'a for which he could not find sources or evidence in Islamic jurisprudence that he considered sound, and which he could not rationally explain. He also observed that those same Muslims refrained from certain acts which he believed were incumbent upon any pious believer. He identified a rupture between what he considered as the essence of the faith, the observation of which would have secured the welfare of the believers, and the outward signs or the form of the faith, which he believed to have developed into a superstitious series of futile rites and rituals. Cut off from worldly affairs, which according to Kasravi were the concern of religion, the Shi'a were, he concluded, still grappling with the problems and circumstances of 1,300 years ago. Shi'i Muslims, he observed were neither concerned with the national integrity and prosperity of their country, nor with colonialism and the reasons for the subjugation of the Eastern countries to European powers.

In Kasravi's mind, pursuing the essence of the faith resulted in social benefit. The deep preoccupation of the Shi'a with religious formalities, however, deprived them of the means to improve their socioeconomic condition. He maintained that excess zeal in practising what he considered to be 'impurities', which had crept into the faith, was the cause of the people's state of deprivation and underdevelopment. According to Kasravi, Islam was the guiding torch of the people in the pursuit of welfare, yet at the hands of the Shi'a it had become the source of their deception and misfortune.

Although Kasravi had written an important book called Shari'at Ahmadi on the osul and foru' of Islam and Shi'ism, he gradually began to question not only the role and legitimacy of the clergy, but even the basis of Shi'ism. He distinguished two different types of Islam: the Islam of the pious Prophet and the Islam of all the various sects that had emerged from the spread of the religion. According to Kasravi, the two were opposed to one another. Existing Islam was an institution run by the clerics, beneficial to no one and the source of great misfortune. The object of religion, he argued, was to secure the welfare of the people by finding solutions to their daily problems such as poverty, unemployment, and ill health. These he believed, were the acts which would please God.

According to Kasravi, the clergy did not perform their expected role. Instead of functioning as the enlightened shepherd who would lead his flock to spiritual and material felicity, they misled the people, perpetrated ignorance, deprivation and superstition. Kasravi reproached the clergy on several counts. He derided their role in deepening the animosity between Shi'i and Sunni Muslims. He attacked the custom of building shrines for the Imams and characterized their worship as idolatry. He accused the clergy of deceiving the people by encouraging them to go on pilgrimages as a means of attaining salvation or as a guarantee for the realization of a miracle. Kasravi argued that a reward could be expected only for a useful act. The lavish expenditure on pilgrimage, he maintained, was best spent on feeding and clothing the hungry and the poor. He mocked the concept of mediation (shafa'at), according to which on Judgment Day the Imams would request the salvation of a sinner from God and obtain it if only he were to mourn the Imams, visit their shrines and petition them with prayers (tavasol). Kasravi revolted against what he called the cult of personality of Shi'i Imams which had led to the Shi'i custom of 'people worshipping'. Thus Kasravi claimed that the faith had to be cleansed from all its impurities and called for a return to its original essence. Many of Kasravi's above-mentioned criticisms of Shi'i rituals and practices as well as his view on the role of the traditional clergy, later found its echo in modernist Islamic circles and especially in the works of Ali Shariati.

Kasravi, who at first seemed to be a reformer of Shi'ism, later hardened his position and became anti-Shi'i. In his book Shi'igari, 'The practice of Shi'ism', he bases his refutations of Shi'i beliefs on the Qur'an, the practice of the Prophet and Imam Ali. Throughout the book he remains highly respectful and reverential towards Imam Ali, Imam Hossein and their original followers. According to Kasravi, two factors were instrumental in institutionalizing the deviations and aberrations of the Shi'i faith: Imam Ja'far al-Sadiq, the sixth Shi'i Imam and the founder of Shi'i feqh (jurisprudence) and the Safavid dynasty. Whereas Imam Hossein revolted against Muawiyah I to regain his right to caliphate, Kasravi argues that Imam Ja'far Sadeq claimed himself to be the rightful and God-ordained imam, yet instead of struggling for his right, he chose the safety of his home. Proclaiming power without wishing to challenge the existing political power necessarily bred certain problems. According to Kasravi, the Shi'i practice of dissimulation of one's real beliefs (taqiyeh) when survival is at stake, was in fact a means of deception which legitimized falsehood. The Safavid rulers who wished to prove their Shi'i zeal went to extremes to uphold established Shi'i rituals and rites. With the active collaboration of the clergy, they accentuated those aspects which Kasravi believed to be impurities. They institutionalized the custom of insulting Abu Bakr, Omar, and Osman, thereby deepening the hatred between Shi'a and Sunnis. It was also during their time that Islam became synonymous with observing certain formal rituals such as attending and weeping at mourning sessions (rowzeh-khani), going on pilgrimages and petitioning the imams with prayers. Later, Shari'ati too identified Safavid Shi'ism as a 'polytheistic' religion. Kasravi's attack on the practices of certain Islamic jurists (faqaha) and the Safavids, under whose rule Shi'ism became Iran's official religion and the Shi'i clergy obtained power and prestige, was a challenge to the dominant perception of Islamic practices. Kasravi, however, was very careful not to question or negate any of the three fundamental basis for Islam, namely monotheism, prophethood and resurrection.

From the Shi'i community's point of view, Kasravi crossed the Rubicon when he attacked the authenticity of certain essential pillars of Twelver Shi'i thought and insulted certain highly revered Shi'i infallibles. He rejected the commonly held belief that the first three caliphs had usurped the position of Imam Ali. He challenged the concept of imamate, or the right of Imam Ali and his male lineage to the religious and temporal leadership of the Islamic community. Kasravi rejected the infallibility of the Twelve Imams, ridiculed the existence of the Twelfth Imam and consequently the central Shi'i notion of his occultation and his promised return on earth. In his writings, Kasravi demeaned several of the imams and Fatemeh, the daughter of the Prophet and Ali's wife. Kasravi repudiated the axiomatic theoretical basis of Shi'ism. His criticism was no longer directed at one or another member of the clergy, certain practices or rituals, but the content, object and raison d'etre of the Shi'i faith. His discourse had become anti-Shi'a. Having had a traditional clerical education, Kasravi must have anticipated the traditional response of the clerical community to his discourse.

Kasravi's criticism of the mechanical, superstitious, ahistorical and dogmatic nature of Shi'ism, as it was practised in his day, left an undeniable mark on the Muslims who sought to modernize their religion. Kasravi's tumultuous life and his fate also indicated the extent and limitations of an open attack on certain rituals and practices, the clergy, and ultimately certain fundamentals of the faith.

The controversy around Kasavi's arguments and his assassination could not have escaped the thirteen-year-old, inquisitive Ali Shari'ati. It could be justifiably argued that both Mohammad Taqi (Ali Shariati's father) and Ali Shari'ati were sensitive to and influenced by Kasravi's criticisms and denunciation of Shi'i excesses and the clerical institution. During his stay in Paris, Ali Shari'ati sent home a list of books he needed in preparation for a lecture on 'New Islamic Currents in Iran'. Among the works requested were those of Bazargan, Motahhari, Tabataba'i, Sa'idi, Shari'at-e Sanglaji, and Kasravi. On this list, only Kasravi's name was underlined.

It was in Tbilisi where he first became acquainted with a wide spectrum of political ideas and movements, and he soon was employed by the government of Iran in various cultural posts.

A prolific writer, Kasravi was very critical of both the Shi'a clergy and of the policies of the central government. His outspoken ways would lead him to have many supporters and critics starting from the Reza Shah period. While Abdolhossein Teymourtash was a strong supporter of his works, Mohammad Ali Foroughi is said to have taken strong exception to his literary theories and banned him from contributing to the Farhangestan or to continue publishing. Moreover, he had liberal views on religion, was a strong supporter of democracy, and expressed them in satirical pamphlets like What Is the Religion of the Hajis with Warehouses? that infuriated many readers. His views earned him many powerful enemies such as Ayatollah Khomeini.

His detailed account of the Constitutional Revolution still stands out as one of the most important sources on the events, even though Kasravi was a teenager at the time of the revolution and cannot claim the full authority of a contemporary witness that his writing at times suggests.

Works about the Old Azeri language

Kasravi is known for his solid and controversial research work on the ancient Azari language. He showed that the ancient Azari language was an offshoot of Pahlavi language. Due to this discovery, he was granted membership of the London Royal Asiatic Society and American Academy.[3]

Arguing that the ancient Azari language had been closely related to Persian language and the influx of Turkic words began only with the Seljuq invasion, Ahmad Kasravi believed that the true national language of Iranian Azerbaijan was Persian and therefore advocated the linguistic assimilation of Persian in Azarbaijan.[4] In 1927-8 Ahmad Kasravi led the way in establishing the ancestry of the Safavids dynasty with the publication of three influential articles, and disputed the validity of the 'official' Safavid family tree contained in the Safvat al-Safa, and argued convincingly that the ancestors of Shaykh Safi al-Din, who founded the Safavid Order (tariqa), were indigenous inhabitants of Iran. Today, the consensus among Safavid historians is that the Safavid family hailed from Persian Kurdistan.[5]

Death

On 11 March 1946, while being tried on charges of "slander against Islam," Kasravi and one of his assistants named Seyyed Mohammad Taghi Haddadpour, were knifed and killed in open court in Tehran by Navvab Safavi, a Shi'a extremist cleric who had founded a terrorist organization called the Fadayan-e Islam (literally Devotees of Islam), and two of his followers.[6] The same group had failed in assassinating Kasravi earlier in April 1945 in Tehran. Ayatollah Borujerdi and Ayatollah Sadr[who?] issued fatwas for killing Ahmad Kasravi.[7]

Books

Some of his more famous books are:

See also

Book Notes

  • Ahmad Kasravi, Tārikh-e Mashruteh-ye Iran (تاریخ مشروطهٔ ایران) (History of the Iranian Constitutional Revolution), in Persian, 951 p. (Negāh Publications, Tehran, 2003), ISBN 964-351-138-3. Note: This book is also available in two volumes, published by Amir Kabir Publications in 1984. Amir Kabir's 1961 edition is in one volume, 934 pages.
  • Ahmad Kasravi, History of the Iranian Constitutional Revolution: Tārikh-e Mashrute-ye Iran, Volume I, translated into English by Evan Siegel, 347 p. (Mazda Publications, Costa Mesa, California, 2006). ISBN 1-56859-197-7

Notes

  1. ^ V. Minorsky. Mongol Place-Names in Mukri Kurdistan (Mongolica, 4), Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 19, No. 1, pp. 58-81 (1957), p. 66. JSTOR
  2. ^ Iran and Its Place Among Nations, Alidad Mafinezam, Aria Mehrabi, 2008, p.57
  3. ^ احمد کسروی؛ پژوهشگری،سرکشی و خرده نگری Khosro Naghed[dead link]
  4. ^ Tadeusz Swietochowski, Russia and a Borderland in Transition Azerbaijan, 122-289 p. (Columbia University Press, 1995). ISBN 0-231-07068-3
  5. ^ Savory, Roger M. (1995-03-16). "Iran Chamber Society: History of Iran: Is there an ultimate use for historians? Reflections on Safavid history and historiography". Iranchamber.com. Retrieved 2013-09-26. 
  6. ^ Ostovar, Afshon P. (2009). "Guardians of the Islamic Revolution Ideology, Politics, and the Development of Military Power in Iran (1979–2009)" (PhD Thesis). University of Michigan. Retrieved 26 July 2013. 
  7. ^ "IICHS موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران". Iichs.org. Retrieved 2013-09-26. 

References

External links