اتو اسکورتسنی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
اتو اسکورزینی
Bundesarchiv Bild 101III-Alber-183-25, Otto Skorzeny.jpg
اسکورزینی، سال ۱۹۴۳
محل تولد وین، اتریش
تاریخ تولد ۱۲ ژوئن ۱۹۰۸
محل درگذشت مادرید، اسپانیا
تاریخ درگذشت ۶ ژوئیه ۱۹۷۵
محل دفن قبرستان دوبلینگ، وین
لقب خطرناکترین مرد اروپا[۱]
تابعیت رایش سوم آلمان نازی
طول خدمت ۱۹۳۹–۱۹۴۵
یگان‌های خدمت وافن اس اسFlag of the Schutzstaffel.svg
درجه اس اس اوبر اوبراشتورمبانفورر ((به آلمانی: SS-Obersturmbannführer) معادل سرهنگ دوم
جنگ‌ها جنگ جهانی دوم
نشان‌های لیاقت صلیب آهنین، صلیب شوالیه آهنین
عملیات‌های مهم عملیات بلوط برای آزاد سازی بنیتو موسولینی، عملیات مشت آهنین جهت اشغال پادشاهی مجارستان، عملیات شیر دال که یک عملیات ایذایی بود.
کارهای مهم آزاد سازی بنیتو موسولینی، تصرف بوداپست با ربودن پسر میکلوش هورتی نایب السلطنه مجارستان و مجبور کردن وی به تسلیم

اتو اسکورزینی (به آلمانی: Otto Skorzeny) (زایش ۱۲ ژوئن ۱۹۰۸، مرگ ۶ ژوئیه ۱۹۷۵) اتریشی الاصل یک سرهنگ دوم ((به آلمانی: SS-Obersturmbannführer) وافن اس اس و معروفترین و ماهرترین تکاور حاضر در جنگ جهانی دوم بود. مشهورترین عملیاتی که وی رهبری کرد، عملیات بلوط[۱] برای آزادسازی بنیتو موسولینی در سال ۱۹۴۳ بود که با موفقیت کامل انجام شد. او همچنین فرمانده سری عملیاتهای گرایف بود با استفاده از یونیفرم، زبان و درجات نیروهای متفقین اقدام به خرابکاری در پشت قوای آن‌ها می‌کرد. بعد از پایان جنگ او در اسپانیا به همکاری با شبکه اودسا (شبکه ای که توسط اعضای سابق اس اس تشکیل شده بود و اعضای سابق اس اس را به آمریکای جنوبی انتقال می‌داد) پرداخت.

زندگی قبل از جنگ[ویرایش]

اُتو اسکورزینی در وین پایتخت اتریش در خانواده از طبقه متوسط که سابقه طولانی در نظامیگری داشتند به دنیا آمد. او علاوه بر زبان مادری خود آلمانی به زبان فرانسه نیز تسلط کامل داشت. پدر اسکورزینی یک مهندس عمران اتریشی بود و خود او هم به عنوان یک مهندس در وین مشغول به کار بود. او در سال ۱۹۳۱ به حزب ناسیونال سوسیالیست اتریش پیوست و تا آخر عمر وفادار به عقاید نازی باقی ماند.[۱] اتوی بلند قد و تنومند به صورت دیوانه وار شیفته ریسک و نظامی‌گری بود، جای جراحت عمیقی که روی صورت او وجود دارد در حقیقت جای زخم شمشیر در جریان یک مسابقه شمشیربازی در دانشگاه وین است.[۲] وی در سال ۱۹۳۸ و در جریان آنشلوس یا پیوستن اتریش به آلمان نازی با میانجی‌گری بین برخی نیروهای اس آ و گارد ریاست جمهوری اتریش از تیراندازی بین این دو جلوگیری کرد و به این ترتیب ویلهلم میکلاس، رئیس‌جمهور اتریش از مرگ نجات یافت. این اقدام اسکورتسینی با دستور آرتور سیس-اینکوارت رهبر حزب ناسیونال سوسیالیست اتریش جهت جلوگیری از خونریزی انجام شد.[۲]

دو جلوه غیر مهم در زندگی قبل از جنگ وی وجود داشت که بعدها مهم شدند:

  • در سال۱۹۳۴ او و نوعروسش برای گذراندن ماه عسل توسط موتور سیکلت به ناپل ایتالیا رفتند.
  • در ۱۲ مارس ۱۹۳۸ هنگامی که آلمان نازی اتریش را ضمیمه خاک خود کرد، اسکورزینی قدرت رهبری و قضاوت خود را نشان داد. او ویلیام میکلاس -رئیس‌جمهور اتریش- را از کشته شدن توسط نازی‌های اتریش نجات داد بود. ارنست کالتنبرنر رهبر نازی‌های اتریش او را می‌شناخت و می‌دانست که میکلاس را نجات داده بود.

زمان جنگ[ویرایش]

زمانی که جنگ دوم جهانی با هجوم آلمان به لهستان -اول سپتامبر۱۹۳۹- شروع شد، اسکورزینی ناگهان به خدمت نظامی وارد شد. او در ۳ سال و نیم اول از زندگی نظامی خود نشانی از اینکه یک فرمانده کماندو در دو سال آخر جنگ خواهد شد نشان نداد. به عنوان یک مهندس، اسکورزینی در ابتدا به نیروی هوایی واگذار شد و فرض بر این بود که به یک واحد ارتباطات لوفت وافه -که او از قبل آن را می‌شناخت و امیدوار بود به آن وارد شود- ملحق شود. در اولین روز خدمت به او و دیگر کارآموزان گفته شد که مربیان آن‌ها به لهستان فرستاده شده‌اند و آن‌ها باید به خانه برگردند و بعداً تماس بگیرند. در پاسخ، اسکورزینی درخواست کرد تا آموزش خلبانی ببیند اما به دلیل سن زیاد -۳۱ سال- درخواست او را رد کردند. سه ماه بعد به او گفته شد که می‌تواند داوطلب خدمت در بخش فنی وافن اس اس شود. لشکر وافن اس اس ارتش اختصاصی حزب نازی بود -که به همراه نیروی زمینی منظم آلمان می‌جنگید- و واحدهای داوطلب آن واحدهایی نخبه به‌شمار می‌آمدند. تنها ۱۱ نفر از همدوره ای‌های اسکورزینی -به همراه او- از سد امتحانات ورودی وافن اس اس گذشتند و به پادگان آموزشی لشکر اول وافن اس اس -که به لشکر محافظین شخصی هیتلر معروف بود- فرستاده شدند. در نهم می ۱۹۴۰ -یعنی یک روز قبل از تهاجم آلمان به فرانسه- اسکورزینی به جای پایان دوره آموزشی فنی خود به برلین فرستاده شد. به او گواهی -متخصص فنی- داده شد و او به درجه گروهبان دومی رسید. با اشتیاق به شرکت در تهاجم به فرانسه -که در جریان بود- اسکورزینی فرمانده واحد توپخانه سنگین لشکر را متقاعد کرد که به عنوان افسر فنی اجازه داده شود که او به دنبال نیروهای آلمانی -که به سرعت خاک فرانسه را درمی‌نوردیدند- روان شود. سپس اسکورزینی به لشکر دوم وافن اس اس -لشکر رایش- منتقل شد و در سال بعد به عنوان افسر فنی این لشکر در تهاجم به روسیه شرکت کرد. در نهایت، او توانست در روسیه در یک عملیات جنگی واقعی شرکت کند و همچنین یک «مدال صلیب آهنی» دریافت کند. کمی بعد، او توسط ترکش کاتیوشاهای روسی از ناحیه پشت سر مجروح شد. او نپذیرفت که به خط عقب بازگردد و به جنگ به همراه لشکر رایش ادامه داد تا زمانی که درد معده و درد جراحت سرش او را مجبور کردند تا برای مداوا به وین بازگردد. پس از خروج از بیمارستان او را به یک زاغه مهمات لشکر اول اس اس فرستادند. این وظیفه برای او دلسردکننده بود و او درخواست کرد تا دوباره به واحد خود بازگردد.

در این دوران او توانست که تعدادی از افسران اس اس را ملاقات کند و تمام نوشته‌هایی که در مورد عملیات کماندویی موجود بود بخواند. او نظراتش دربارهٔ جنگ‌های نامنظم را برای هرکس که خواستار گوش کردن به یک درجه دار فنی جزء بود شرح می‌داد. استدلال اصلی اسکورزینی بر پایه تجربیات او در خط مقدم جبهه روسیه بود. عملیات عادی جنگی روز به روز توسط جنگ‌های نامنظم تحت شعاع قرار می‌گرفت. مقصود، ایجاد واحدهای مخصوص جنگ‌های نامنظم بود که بتوانند پشت خطوط دشمن وارد عمل شوند، در لباس دشمن بجنگند، خرابکاری کنند و اموری مانند اینها را انجام دهند. سرانجام اسکورزینی در آوریل ۱۹۴۳ به سرفرماندهی وافن اس اس فراخوانده شد و او هنگامی که گفته شد وافن اس اس به دنبال یک افسر فنی آموزش دیده برای انجام وظایف خاص است شگفت زده شد. او فوراً موافقت خود را اعلام کرد و به درجه سروانی رسید. او فرمانده واحد ویژه تازه تأسیس وافن اس اس شد و در پادگان آموزشی فریدنتال در نزدیک برلین شروع به کارکرد. واحد او ابتدا واحد ویژه اس اس فریدنتال و سپس واحد شکارچیان اس اس برلین نامیده شد. در نوامبر ۱۹۴۴ دوباره نام واحد او به واحد نبرد مرکزی اس اس تغییر یافت و واحد کوچک او تا ۵ گردان گسترش یافت. (واحد ویژه فریدنتال اس اس: تا سال ۱۹۴۳ ورماخت نیازی به داشتن یک واحد مخصوص برای عملیات نامنظم در عمق خاک دشمن نداشت. آلمان نیروی زمینی بزرگی -بهترین نیروی زمینی آن زمان را - در اختیار داشت و کسی نمی‌توانست جلوی آن را بگیرد. هیتلر نیازی نمی‌دید تا یک نیروی کوچک کماندویی را به کشورهای همسایه اش بفرستد. او به سادگی ارتش را می‌فرستاد تا به آن‌ها هجوم برند و آن‌ها را اشغال کنند) برای عملیات در پشت خطوط دشمن در آن زمان دو واحد مختلف وجود داشت. برای گرفتن اهداف کلیدی -به همراه عنصر غافلگیری- از واحد نخبه چتربازان استفاده می‌شد. آن‌ها تا زمان رسیدن قوای اصلی ارتش از این نقاط کلیدی دفاع می‌کردند. واحد دیگر هنگ براندبورگ از آبوهر -اطلاعات نظامی- بود. آن‌ها به روانی زبان‌های محلی را صحبت می‌کردند و در لباس دشمن به غافلگیری می‌پرداختند. آنگونه که اسکورزینی بحث می‌کرد، این روش دیگر برای آلمان کفایت نمی‌کرد. جنگ برخلاف آلمان جریان می‌یافت و آلمان دیگر نمی‌توانست به سادگی با تهاجم و اشغال دشمن را از پیش رو بردارد و درنهایت به جایی رسیده بود که نیاز به داشتن یک واحد که واقعاً در پشت خطوط دشمن فعالیت کند احساس می‌شد. واحدی که توان انجام فعالیت‌های زیادی -مخصوصا خرابکاری در عمق خاک دشمن- را داشته باشد. درحالیکه عملیات نامنظم در عمق خطوط دشمن شامل توسعه نظامی عملیات جاسوسی و خرابکاری توسط جاسوسان آلمانی بود، واحد جدید شروع به کار کرد. این واحد برای آوسلند اس دی -بخش امنیت خارجی- یعنی واحد خارجی جاسوسی سازمان امنیت کار می‌کرد. سازمان امنیت سازمانهایی مانند گشتاپو (پلیس مخفی)، اس دی (امنیت داخلی)، آوسلند اس دی (امنیت خارجی)، اداره آگاهی و جوخه‌های مرگ (که در کشورهای تحت اشغال دست به کشتار وسیع می‌زدند) را دربرمی گرفت. واحد جدید -زیر نظر وافن اس اس- باید توانایی حمله و خرابکاری بیشتری نسبت به یک جاسوس منفرد یا یک تیم جاسوسی کوچک می‌داشت. بنابراین در ابتدای سال ۱۹۴۳ اس اس به دنبال افسری بود که بتواند این واحد جدید را فرماندهی کند. آن‌ها به دنبال کسی بودند که توانایی فرماندهی، قضاوت درست در وضعیتهای حساس، تجربه جنگی، توانایی‌های فنی داشته باشد و مهمتر از همه به مرام نازی وفادار باشد. پس از کشته شدن هایدریش رئیس سازمان امنیت به دست ملی گرایان چک، کاتنبرنر (که قبلاً رئیس حزب نازی اتریش بود) در سال۱۹۴۳ رئیس جدید سازمان امنیت شد. او اسکورزینی را از قبل می‌شناخت و با اینکه می‌دانست اسکورزنی با ۳۵ سال سن فقط یک ستوان است اما او را مناسب برای فرماندهی واحد جدید می‌دانست. اسکورزینی شروع به آموزش افرادش برای مأموریتهای ویژه ای که قصد آن را داشتند کرد. مهم‌ترین آموزش او این بود که نوع عملیات آن‌ها در پشت خطوط دشمن تا حدامکان باید بدون شلیک باشد. او این خطوط راهنما را چنین بیان می‌کرد «مردانم را به جلو می‌رانم ولی اسلحه ام را شلیک نمی‌کنم.»

عملیات بلوط[ویرایش]

در 26 جولای 1943، زمانی که هیتلر فهمید متحد و دوست ایتالیاییش بنیتو موسولینی توسط هموطنانش برکنار و بازداشت شده‌است، سروان اوتو اسکورزینی و کماندوهایش کاملا آماده عملیات بودند.

مردم ایتالیا پس از 4 سال که وعده‌های پیروزی را از موسولینی شنیده بودند بیشتر متصرفات خود را در شمال آفریقا از دست داده بودند و حال سیسیل -بزرگترین جزیره ایتالیا- نیز از دست رفته بود و متفقین آماده حمله به خاک اصلی ایتالیا می‌شدند. آن‌ها از خود بزرگ بینی موسولینی خسته شده بودند. سرنگونی موسولینی به سرعت و بدون خونریزی انجام شد. در نشستی در انتهای شب، اعضای مرکزی حزب فاشیست موسولینی را به خاطر اشتباهاتش متهم کردند و در برابر او برای اولین و آخرین بار رأی‌گیری کردند. روز بعد پادشاه موسولنی را ویلای خود دعوت کرد و به او گفت که تمام ایتالیاییها از او نفرت دارند و او باید که مقام خود را ترک کند. پس از ترک ویلای پادشاه ایتالیا، موسولینی توسط دژبانهای ژاندارمری دستگیرشد. پادشاه ایتالیا، ژنرال بادوگلیو -رئیس ستاد مشترک ارتش- را به عنوان نخست وزیر موقت انتخاب کرد. هیتلر با خشمی هولناک این اخبار را دنبال می‌کرد. خشم او نه تنها به خاطر سرنگونی دوستش بود بلکه به این خاطر بود که برای موسولینی کاری از دستش بر نمی‌آمد. او نمی‌توانست با حمله به ایتالیا تلافی کند چرا که ایتالیا هنوز متحد جنگی او بود و دولت جدید ایتالیا به او اطمینان داده بود که در کنار او بایستد. برای هر دو طرف جنگ واضح بود که ایتالیا به زودی تغییر جبهه می‌دهد و موسولینی را تسلیم نیروهای متفقین می‌کند. تمام آنچه هیتلر می‌توانست انجام دهد این بود که موسولینی را قبل از اینکه تحویل متفقین شود بیابد و او را نجات دهد تا بلکه بتواند او را دوباره به قدرت بازگرداند تا به عنوان دست نشانده نازیها در ایتالیا حکومت کند.

در 26 جولای 1943 -یک روز پس از بازداشت موسولینی- اسکورزینی و 5 نفر از دیگر فرماندهان واحدهای نخبه نظامی به مقر فرماندهی هیتلر در پروس شرقی احضار شدند. در آنجا هیتلر بدون اینکه علت این ملاقات را بیان کند آن‌ها را دید و پس از معرفی به سادگی از آن‌ها دو سؤال پرسید:

  • اول اینکه آیا شما با ایتالیا آشنا هستید؟
  • دوم اینکه دربارهٔ ایتالیا چه فکر می‌کنید؟

به سؤال اول تنها اسکورزینی بود که پاسخ مثبت داد، چرا که 9 سال قبل ماه عسلش را در آن کشور گذرانده بود. دیگران به سؤال دوم پاسخهایی از روی سیاست می‌دادند از قبیل اینکه ایتالیا متحد آلمان است. اسکورزینی تصمیم به قمار گرفت و تنها جواب داد:" من یک اطریشی هستم، پیشوا!" این پاسخی کوتاه بود که معنای بزرگ در خود داشت. او می‌دانست که هیتلر در اصل اطریشی است و می‌دانست که اطریشی‌ها به صورت سنتی دربارهٔ ایتالیا چگونه فکر می‌کنند، چرا که اطریش مجبور شد پس از پایان جنگ اول جهانی مقداری از خاک خود را به ایتالیا بدهد. قمار نتیجه داد. هیتلر دیگر فرماندهان را مرخص کرد و پس از آن به اسکورزینی گفت که در ایتالیا چه اتفاقاتی روی داده است. هیتلر به اسکورزینی گفت که مأموریتی با بیشترین اهمیت استراتژیک را به او واگذار می‌کند: او باید موسولینی را قبل از اینکه به متفقین تحویل داده شود بیابد و نجات دهد.

برای آسودگی و پنهانکاری اسکورزینی تحت فرمان ژنرال اشتودنت -فرمانده لشکر چترباز- قرارگرفت. اشتودنت نیز در همان روز به همان منظور با تعداد زیادی چترباز به ایتالیا فرستاده شده بود. در ضمن اگر لازم به اشغال رم می‌شد، اشتودنت باید آمادگی‌های لازم را کسب می‌کرد. برای ایتالیایی‌ها اسکورزینی با یونیفرم واحد چترباز، آجودان ژنرال اشتودنت محسوب می‌شد. پس از ملاقات با ژنرال اشتودنت در مقر هیتلر در همان شب، اسکورزینی به معاونش کارل رادل تلفن کرد و به او گفت که مأموریتی به وی محول شده‌است که نمی‌تواند دربارهٔ آن پشت تلفن صحبت کند. اسکورزینی از وی خواست تا آماده شود و لیست بلندی از تجهیزات مختلف -از تفنگ و مواد منفجره گرفته تا رنگ موی سیاه و ردای کشیشان- برای طلوع خورشید آماده کند. رادل همچنین باید 40 نفر از بهترین افراد واحد -مخصوصا کسانی که به زبان ایتالیایی مسلط بودند- انتخاب می‌کرد و به همراه 10 نفر از پرسنل بخش امنیت خارجی در یونیفرم چتربازان به سرفرماندهی آلمان در خارج از رم می فرستاد. در 7 هفته ای که از پی آمد اسکورزینی هر چه بیشتر به واحدهای اطلاعاتی آلمان کمک می‌کرد تا بتوانند محل نگهداری موسیلینی را بیابند و اطلاعات تاکتیکی لازم را برای نقشه عملیات نجات وی فراهم کنند. به عبارتی دیگر، علاوه بر استفاده از منابع اطلاعاتی زیادی که آلمان‌ها در ایتالیا داشتند، اس اس -تحت فشار هیتلر- مجبور به استفاده از طالع بینان و روانشناسان برای یافتن مکان موسولینی شد. در طی آن 7 هفته ایتالیایی‌های بدگمان 3بار جای موسیلینی را عوض کردند تا کوشش برای نجات وی را ناکام گذارند و نگهبانهای زیادی از ژاندارمری برای محافظت از موسیلینی بکارگمارده شدند. 3 بار محل او توسط آلمان‌ها شناسایی شد و 3 بار قبل از اینکه به محل نگهداری او حمله برده شود ایتالیایی‌ها او را جابجا کردند. اولین بار موسیلینی را به جزیره کوچک پونزا در سواحل ناپل فرستادند. هنگامی که آلمان‌ها به این اطلاعات پی بردند قبلا موسولنی جابجا شده بود. سپس فهمیدند که او را در جزیره کوچک لامادالنا نزدیک جزیره ساردنی در 150 مایلی غرب خاک اصلی ایتالیا نگهداری می‌کنند. اسکورزینی یکی از کماندوهایی را که به ایتالیایی صحبت می‌کرد را در لباس یک ملوان، به آن جزیره فرستاد. چند روز بعد او گزارش کرد که موسولینی را در ویلایی از فاصله دور دیده است. اسکورزینی با 1 فروند بمب افکن هاینکل111 برای برداشتن عکسهای هوایی به آن محل رفت. بمب افکن توسط جنگنده‌های متفقین سرنگون شد و در دریا افتاد اما اسکورزینی و خدمه بمب افکن توسط یک ناوشکن ایتالیایی نجات یافتند. قبل از اینکه آلمان‌ها به جزیره لامادالنا هجوم برند فهمیدند که موسولینی توسط یک هواپیمای آب‌نشین به مکانی نامعلوم منتقل شده‌است. محل جدید نگهداری موسولینی توسط هربرت کاپلر -وابسته پلیس آلمان در سفارت رم- کشف شد. او یک پیام رادیوی پلیس ایتالیا را که درظاهر بی معنی بود شنود کرد که در مورد آمادگی در اطراف گران ساسو بود. تجربه و بدگمانی کاپلر او را به این سمت راهنمایی کرد که موسیلینی را در هتل ویژه اسکی در بالای کوه گران ساسو نگه می‌دارند. تنها راه دسترسی به او توسط تله کابینی بود که از دره پایین به بالای کوه کشیده شده بود. اطلاعات بیشتر آلمان‌ها را متقاعد کرد که موسولینی احتمالا در آن کوه زندانی است.

آلمان‌ها اکنون کاملا سراسیمه بودند. در سوم سپنامبر1943 متفقین به خاک اصلی ایتالیا حمله کردند و در هشتم سپتامبر ایتالیا به متفقین تسلیم شد و در روز بعد متفقین در شمال -نزدیک ناپل- پیاده شدند. ایتالیا هنوز به دشمن آلمان بدل نشده بود اما دیگر متحد آلمان نبود و آلمان‌ها در ضیق وقت قرارداشتند. تدارکات نه تنها به خاطر وضعیت جدید سیاسی در حداقل بود بلکه بمباران سنگین متفقین پایگاههای آلمان را در نزدیک رم در هم کوبیده بود.

اینبار اسکورزینی با یک فروند هاینکل111 بر فراز گران ساسو به پرواز درآمد و با یک دوربین دستی عکسهایی از محل تهیه کرد. پس از بازگشت وی یک نقشه ساده حمله به سرعت توسط ژنرال اشتودنت و هارالد مورس(یکی از فرماندهان چترباز) و اسکورزینی تهیه شد.

نقشه ساده بود اما راحت نبود:

  • 12 فروند گلایدر هجومی دی اف اس230 -که هرکدام ظرفیت حمل 9 سرباز و 1 خلبان را داشتند- باید از هواپیماهایی که آن‌ها را تا گران ساسو یدک می‌کشیدند جدا می‌شدند. هر گلایدر با 1 دقیقه فاصله از گلاید قبلی جدا میشد. خلبانان گلایدر باید با باد وحشی در ارتفاع بالای 9500پا می جنگیدند و در یک زمین کوچک در نزدیکی هتل اسکی فرود می آمدنذ. هتلی که توسط صخره‌ها و شیبهای تند از هر طرف محاصره شده بود. نیروی دوم که توسط سرگرد مورس هدایت می‌شد همزمان باید با خودروهای شنی دار به ایستگاه تله کابین در دره پایین کوه حمله می‌کرد و آنجا را اشغال می نمود. پس از آن باید موسولینی توسط یک هواپیمای سبک از گران ساسو فراری داده می‌شد.

نیروهای هوابرد -جمعا108نفر- از 81 چترباز در 9 گلایدر و 25 نفر از افراد واحد اسکورزینی تشکیل شده بودند. کماندوها و یک "میهمان" در 3 فروند گلایدر سوار شده بودند. "مهمان" مخصوص اسکورزینی ژنرال فرناندو سولتی(فرمانده ژاندارمری ایتالیا) بود که توسط کماندوهای اسکورزینی ربوده شده بود و به اجبار سوار گلایدر اسکورزینی شده بود. اعتقاد بر این بود که حضور او در حمله باعث بیشتر گیج شدن نگهبانها می‌شد. زمانی برای تغییر نقشه‌ها نبود و خلبانان یدک کش -که گلایدرها را می‌کشیدند- باید به سادگی هواپیمایی را که توسط افسر اطلاعاتی ژنرال اشتودنت هدایت می‌شد، دنبال می‌کردند. گلایدر حامل اسکورزینی در ابتدا گلایدر دوم در ردیف خود بود اما در طی پرواز، هواپیمای یدک کشی که خلبان آن نقشه را داشت مجبور شد که از جلوی ردیف کنار رود و خلبان یدک کشی که گلایدر اسکورزینی را به دنبال می‌کشید ناگهان خود را بدون نقشه در جلوی کاروان دید. اسکورزینی با چاقوی خود پنجره کوچکی در کف گلایدر بوجود آورد و با تکیه بر مسیری که قبلا برای عکس‌برداری طی کرده بود و عکسهایی که گرفته بود خلبان هواپیمای یدک کش را در مسیر صحیح هدایت کرد. پس از فرود در نزدیک هتل اسکی، اسکورزینی درحالیکه ژنرال سولتی را به جلو هل می‌داد به جستجوی نزدیکترین درب هتل پرداخت. در این هنگام موسولینی را از پنجره یکی از اتاق‌های طبقه دوم دید و این امر به تعیین مکان دقیق موسولینی کمک زیادی کرد. اسکورزینی فریاد زد تا موسولینی به داخل برود تا از برخورد اتفاقی گلوله به وی جلوگیری شود و سپس درب هتل منفجر شد. نگهبانان ایتالیایی وقتی که فریاد ژنرال سولتی را شنیدند که می‌گفت شلیک نکنند بیشتر سردرگم شدند و کمتر از یک دقیقه بعد اسکورزینی درب اتاق موسولینی را شکست و -در حالیکه 2 نفر دیگر از کماندوهایش از پنجره داخل شدند- نگهبانان مراقب او را خلع سلاح کرد. پس از اینکه امنیت موسولینی در اتاقش تأمین شد، اسکورزینی به موسولینی سلام نظامی داد و خبردار ایستاد و به موسولینی گفت:

دوچه، پیشوا مرا به اینجا فرستاده تا شما را آزاد کنم!

در طی چند دقیقه تمام نگهبانان ایتالیایی مستقر در هتل و ایستگاه بالایی تله کابین بدون حتی یک شلیک خلع سلاح شدند و در پایین کوه نیز سربازان سرگرد مورس پس از رد و بدل کردن یک تیراندازی کوتاه ایستگاه پایین کوه را گرفته بودند. موسولینی در بیرون از هتل منتظر هواپیمای سبکی بود که قرار بود او را به سوی مکان ایمن ببرد. هواپیمای لک لک، یک هواپیمای دو نفره سبک بود که توسط سروان هنریش گرلاخ(خلبان شخصی ژنرال اشتودنت) هدایت می‌شد. پس از اینکه او با موفقیت فرود آمد، اسکورزینی خود را به زور در محفظه کوچک بار -در پشت اتاقک هواپیما- چپاند!!. او بعدها توضیح داد: که در صورتی که اتفاقی برای موسیلینی می افتاد او دوست نداشت که به هیتلر گزارش آن را شخصا بدهد. او ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه بگوید پس از نجات موفقیت آمیز موسولینی، او در برخورد با کوه‌ها کشته شده‌است.

سروان خلبان گرلاخ نیز نگرانی‌های خاص خود را داشت. باند برای بلند شدن موفقیت آمیز بسیار کوتاه بود و در میانه آن چاله بزرگی بود که در عکسهای هوایی گرفته نشده بود. وزن هواپیما توسط اسکورزینی سنگین شده بود و فشار هوا در ارتفاع 9500 فوتی کمتر از آن بود که نیروی کافی برای بلند شدن هواپیما تهیه کند. او به چتربازان گفت که هواپیما را با دست نگه دارند و سپس گاز هواپیما را تا آخر بازکرد و آنگاه به چتربازها علامت داد تا هواپیما را رها کنند. پس از رسیدن به چاله، خلبان گرلاخ فرمان هواپیما را اندکی به عقب کشید و هواپیما کمی از زمین بلند شد و پس از عبور از گودال دوباره به زمین افتاد. با اعصابی پولادین، گرلاخ پس از رسیدن به پرتگاه انتهای باند به پایین شیرجه زد و سپس به آهستگی فرمان هواپیما را به عقب کشید تا هواپیما در ارتفاع درختان قرار گرفت و برای اجتناب از درگیری با جنگنده‌های متفقین در همین ارتفاع کم پرواز کرد. او به مسافرانش نگفت که پس از این که بلند شدند، موتور هواپیما آسیب دیده است و خوب کار نمی‌کند. آن‌ها در یک پایگاه هوایی آلمان در نزدیک رم فرود آمدند. در آنجا موسولینی و اسکورزینی سوار بر یک بمب افکن به وین اتریش رفتند و سپس موسولینی با هواپیمایی دیگر در همان روز به اقامتگاه هیتلر برده شد.

تمام افراد کلیدی این عملیات استحقاق ترفیع و مدال داشتند. اسکورزینی به درجه سرگردی رسید و یک قطعه مدال صلیب شوالیه دریافت کرد و بسیار معروف شد. هربرت کاپلر -پلیسی که مکان موسیلینی را یافت- نیز ارتقا یافت و مدال گرفت. سروان خلبان گرلاخ به خاطر انجام دادن یکی از سخت‌ترین بلند شدنها در طول تاریخ هوانوردی به مدال صلیب شوالیه دست پیدا کرد. و تعداد دیگری از خلبانها، پرسنل اطلاعاتی و نظامی -از جمله کارل رادل معاون اسکورزینی- ارتقا درجه یافتند و یا مدال گرفتند.

این عملیات به‌طور مستند کامل فیلمبرداری و در یک برنامه مستند در تلویزیون آلمان پخش شد.

عملیات پرش بلند[ویرایش]

کا گ ب و کمونیستهای اتحاد جماهیر شوروی ادعا نموده‌اند که اسکورزینی بنا به دستور هیتلر قصد داشت طی عملیاتی با نام پرش بلند، روزولت و استالین و چرچیل را در کنفرانس تهران به قتل برساند. کمونیست‌ها ادعا می‌کنند آلمان‌ها با شکستن رمز مخابرات نیروی دریایی آمریکا از چگونگی برگزاری کنفرانس تهران اطلاع پیدا کرده بودند و با ارسال تیم‌های تکاوری قصد از بین بردن سران متفقین را داشتند ولی سرویس اطلاعاتی شوروی با زیرکی از نقشه آلمان‌ها مطلع شد و قبل از آمدن اسکورزینی تیم پیشرو تکاوران آلمانی را دستگیر کردند و عملیات آلمان‌ها لغو شد. با این وجود اسکورزینی در خاطراتش هرگز از چنین عملیاتی نام نبرده‌است و داستان‌هایی که در این زمینه از سوی شوروی‌ها در زمان‌های مختلف نقل شده‌است با یکدیگر در خصوص نام افراد، مکان‌ها و سایر موارد مهم اختلاف فاحشی دارند و به احتمال بسیار زیاد این عملیات تنها ساخته ذهن کمونیست‌ها بوده و جهت پروپاگاندا و نشان دادن کارآمدی سرویس جاسوسی شوروی مطرح شده‌است. طبق نظر سی آی ا در صورتی که عملیات پرش بلند حقیقت داشت و استالین هم از آمدن اسکورزینی اطمینان داشت، حتی اگر شوروی‌ها نقشه آلمان‌ها را کشف کرده بودند، استالین هرگز خطر نمی‌کرد و در جایی که می‌داند اسکورزینی به آنجا خواهد آمد، باقی بماند و جان خود را به خطر بی‌ندازد.[۳]

فعالیتیهای دیگر[ویرایش]

پس از موفقیت در عملیات نجات موسیلینی، اسکورزینی و کماندوهایش به پایگاهشان بازگشتند و تمرینات خود را به منظور عملیاتهای ویژه آینده ادامه دادند. او اکنون می‌توانست واحد خود را گسترش دهد و نیز به تدریج بر دیگر واحدهای ویژه آلمان از نظر عملیاتی و آموزش مسلط می‌شد. در میان این واحدها، غواصان خرابکار نیروی دریایی و خلبانان انتحاری نیروی هوایی بودند -که از روی خلبانان کامیکازه ژاپنی الگو برداری شده بودند- و به اسکادران لئونیداس شهرت داشتند. این اسکادران از خلبانهای داوطلب تشکیل شده بود که با نمونه خلبان دار موشکهای وی1 پرواز می‌کردند و با بمب افکنهای کاجی 200 -اسکادران عملیات ویژه لوفت وافه- به محل پرتاب حمل می‌شدند. کاجی 200 از هواپیماهای آلمانی و نیز هواپیماهای متفقین که به غنیمت گرفته شده بودند استفاده می‌کرد. آن‌ها بیشتر پروازهای بخش امنیت خارجی را انجام می‌دادند و به همان منظور بکار گرفته می‌شدند که کماندوهای اسکورزنی در روی زمین بکارمی رفتند. وی1‌های خلبان دار با موفقیت آزمایش شدند و تعدادی از آن‌ها ساخته شد اما در مقابل، اسکادران کاجی200 از نظر روحیه و عملی در وضعی نامناسب بود. در مرحله پایانی جنگ برای تمرین پرواز این خلبانان انتحاری سوخت کافی وجود نداشت و اسکورزینی با شرایطی خلبانهای انتحاری را در واحد خود پذیرفت. بمب افکنها، موشکها و سوختها در اختیار اسکادران کاجی200 ماند که با اختراع موشکهای هوا به زمین جدید، استفاده از این موشکها را بر خلبانهای انتحاری آموزش ندیده ترجیح می‌دادند.

گروه کوماندوئی او در جریان دفاع از بوداپست در سال 1944در رودخانه دانوب اقدام به عملیات نمود و موفق شد 13 هزار تن از کشتیهای شوروی در دانوب را غرق نماید.

در نیمه مارس 1945 او از طرف مارشال یودل مأموریت یافت تا پل رماگن را به منظور جلوگیری از عبور سربازان آمریکائی منفجر کند. گروه کوماندوئی او این بار نیز موفق شد در 17 مارس این وظیفه دشوار را به انجام برساند.

سوءقصد به هیتلر[ویرایش]

در بیستم جولای 1944، هنگامی که گروهی از افسران عالی ارتش سعی در سرنگونی هیتلر کردند، اسکورزنی نقشی مهم -اما نه قطعی- در نجات رژیم نازی بازی کرد. وقتی او از کودتا آگاه شد با عجله به سرفرماندهی اس دی در برلین رفت و در فرونشاندن اغتشاش در آنجا کمک کرد. یک دسته از کماندوهایش را فراخواند تا به امنیت ساختمان کمک کنند و سپس به سرفرماندهی نیروهای زرهی رفت(سرفرماندهی زرهی اختیار مرکز آموزشی زرهی برلین را -که دارای تانک بود- در دست داشت) تانک‌های این مرکز قبلا با دستوراتی که از افسران کودتاچی دریافت کرده بودند در خیابان‌های برلین به راه افتاده بودند اما با هوشیاری دستور گرفته بودند که از درگیری اجتناب کنند و مانند یک تمرین معمولی رفتار کنند. این امر، تانک‌ها را برای کودتاچیان غیرقابل استفاده کرده بود. پس از اینکه افسرگماشته لشکر زرهی از کمک به اسکورزنی سرباز زد و گفت که فقط از دستورات فرماندهش اطاعت می‌کند، اسکورزینی به خانه ژنرال اشتودنت در برلین رفت. در آنجا دو افسر آماده دستورات آتی بودند. سپس اسکورزنی به فرماندهی اس دی بازگشت و با تعدادی از ماموران اس دی به سرفرماندهی کودتاچیان در ساختمان سرفرماندهی ذخیره ارتش رفت. در آنجا تعدادی از فرماندهان کودتا دستگیر و تعدادی اعدام شده بودند. اسکورزینی کنترل آنجا را به دست گرفت و اعدام‌ها را متوقف کرد و باقی مانده رهبران کودتا را به زندان گشتاپو منتقل کرد و تا 36 ساعت بعد به عنوان فرمانده در آنجا ماند. پس از این واقعه اعتماد هیتلر به وی بیشتر شد و از او قدردانی کرد.

3ماه بعد، به عنوان نتیجه شرکت افسران بلندپایه آبوهر در کودتا، آن را منحل کردند و وظایف آن به اس اس منتقل شد. هنگ براندبورگ -که مأموریتهای پشت خطوط آبوهر را انجام می‌داد- نیز منحل شد اما بیشتر سربازان آن به واحد در حال توسعه اسکورزنی پیوستند و در عملیات ویژه آخر او نقشی کلیدی بازی کردند.

عملیات مشت آهنین[ویرایش]

در اکتبر ۱۹۴۴ آدولف هیتلر با خبر شد که میکلوش هورتی نایب السلطنه پادشاهی مجارستان که متحد آلمان در جنگ بود، خیانت کرده و به‌طور پنهانی وارد مذاکره با ارتش سرخ شوروی شده‌است تا ارتش مجارستان را تسلیم کند. تسلیم مجارستان ضربه سنگینی به نیروهای آلمانی مستقر در بالکان وارد می‌کرد. از این رو هیتلر دستور داد عملیاتی با نام مشت آهنین (به آلمانی: Unternehmen Eisenfaust) برای سرکوب هورتی انجام گیرد. اسکورزینی نقش اساسی را در این عملیات به عهده داشت. پسر هورتی به‌طور مداوم با مأموران شوروی دیدار می‌کرد. سرویس امنیتی آلمان از طریق واسطه‌هایی پسر هورتی را متقاعد ساختند که نمایندگان یوگسلاوی و مارشال تیتو علاقه‌مند به دیدار با وی هستند. سرانجام قرار ملاقات در تاریخ ۱۵ اکتبر ۱۹۴۴ در دفتر فلیکی بورنمیزا رئیس بنادر دانوب مجارستان گذاشته شد. بعد از ورود پسر هورتی به محل مورد نظر، به جای نمایندگان تیتو، اسکورزینی و تکاوران وافن اس اس به محل وارد شده و پس از دستگیری پسر هورتی وی را داخل یک فرش بسته‌بندی کردند و با هواپیما به وین فرستادند. در ادامه عملیات تعداد محدودی از نیروهای وافن اس اس به رهبری اسکورزینی با چهار تانک تایگر2 به سمت قصر هورتی حرکت کردند و با کمترین میزان تیراندازی و با تهدید هورتی نسبت به وضعیت پسرش وی را دستگیر کرده(عملیات بازوکا) و مجارستان را دوباره به کنترل آلمان برگرداندند. در کل این عملیات فقط هفت سرباز مجارستانی کشته شدند و ۲۶ نفر نیز زخمی شدند. به دلیل این موفقیت، آدولف هیتلر، اسکورزینی را به درجه سرهنگ دومی (به آلمانی: SS-Obersturmbannführer) ارتقاء داد.[۱]

عملیات گریفین[ویرایش]

پس از بازگشت از مجارستان، هیتلر اسکورزینی را به درجه سرهنگ دومی ارتقا داد و مأموریتی جدید به وی محول کرد. به عنوان قسمتی از نقشه تهاجم آلمان به پشت متفقین در بلژیک، در جنگل آردن -آخرین عملیات تهاجمی آلمان در جبهه غرب- هیتلر پیشنهاد کرد که سربازان اسکورزنی که به زبان انگلیسی مسلط هستند با لباس و تجهیزات سربازان آمریکایی به پشت خطوط متفقین نفوذ کنند و در پشت جببه متفقین آشفتگی ایجاد کنند تا حمله اصلی آلمان‌ها بهتر انجام شود. به علاوه جیپهای غنیمت گرفته شده از متفقین، آلمان‌ها از تانک‌ها پانتر و دیگر خودروهای آلمانی که دوباره رنگ شده بودند تا به نظر خودروهای متفقین بیایند نیز استفاده می‌کردند. برای مدتی محدود اسکورزینی فرمانده واحد موقتی شد که تیپ150 اس اس نامیده شد. طرح هیتلر کاملا موفقیت آمیز بود. علاوه بر خسارت مستقیمی که فعالیت‌های اسکورزینی در لباس سربازان آمریکایی -بیشتر از لباس دژبان استفاده شد- وارد می‌کرد، اخبار فعالیت‌های آنان -که توسط متفقین ردیابی می‌شد- عکس‌العملی را باعث شد که خود خسارت بیشتری برای متفقین دربرداشت. ترافیک افسران، نیروهای کمکی و تدارکات متفقین بالا رفت و با ایجاد نقاط بازرسی زیاد در طول مسیر، حرکت کاروانهای متفقین کند و کندتر شد. برای شناسایی آمریکایی‌های اصیل نه تنها برگه‌های شناسایی بازدید می‌شد بلکه سوالات بی اهمیتی از آمریکا نیز پرسیده می‌شد چرا که بدگمانی آشکاری در بین آمریکایی‌ها به خاطر اوراق شناسایی بوجود آمده بود. هنگامی که چند تن از آمریکایی‌های تقلبی اسکورزینی دستگیر شدند، به بازپرسان خود گفتند که مأموریت آن‌ها این بوده‌است که به پاریس برسند و فرمانده نیروهای مشترک متفقین -ژنرال آیزنهاور- را ترور کنند. این یک دروغ بود اما آن‌ها هنچنین گفتند که فرمانده آن‌ها اسکورزینی است که این یکی حقیقت داشت و چون متفقین اسکورزینی را می‌شناختند باور کردند که او می‌خواهد آیزنهاور را از سر راه بردارد. در نتیجه آیزنهاور برای مدتی طولانی در دفترش حبس شد و نگبانان او را به تعداد زیادی افزایش دادند.

تعدادی از افراد اسکورزینی که توسط آمریکائی‌ها دستگیر شده بودند بدون محاکمه اعدام شدند.

در حقیقت، اسکورزینی عملیات گریفین را یک خطا می‌دانست چرا که تعلل‌های زیادی در آن وجود داشت. تنها تعداد کمی از کماندوهای او در این عملیات شرکت کرده بودند و باقی آن‌ها باید مانند سربازان معمولی می جنگیدند. اگر او از همه توانش بهره می‌برد می‌توانست خسارت بیشتری در پشت خطوط آمریکایی‌ها وارد کند.

انتهای جنگ[ویرایش]

عملیات هجومی آردن، آخرین عملیات ارتش از رمق افتاده آلمان بود. در ماه‌های بعدی که آلمان ناگهان از دو طرف شرق و غرب شروع به واگذاری زمین به مهاجمان کرد، اسکورزینی مهارت بالای خود را به عنوان یک فرمانده نظامی برای آخرین بار نشان داد. او یک موضع دفاعی آلمان را در کنار رود او در -50مایلی شرق برلین- برای دوره ای حیاتی با موفقیت نگه داشت. هیتلر دوباره او را فراخواند و به او یک قطعه مدال صلیب شوالیه با برگهای بلوط اهدا کرد.

هیتلر دوباره او را به مأموریت یک سرکشی به جبهه در حال فروپاشی شرق فرستاد. او در طی این بازدید، زادگاهش وین را دید که در حال سقوط به دست روس‌ها بود. او با عجله به وین رفت اما برای نجات شهر دیر شده بود و او به زودی وین را ترک کرد.

2 روز قبل از خودکشی هیتلر در زیرزمین اقامتگاهش در برلین، اسکورزینی به آخرین مأموریتش فرستاده شد. او باید به باواریا -در جنوب آلمان می‌رفت و فرماندهی نیروهای آلمانی را در تلاشی تلخ برای دفاع از جایی که دژ آلپی نامیده می‌شد برعهده می‌گرفت. هنگامی که او به آنجا رسید دیگر چیزی برای فرماندهی باقی نمانده بود. 10 روز بعد جنگ تمام شد و خطرناک‌ترین مرد اروپا تسلیم شد. واحد او که برای دفاع از دژ آلپی فرستاده شده بود در شهر لینز اتریش -زادگاه هیتلر- تسلیم شد.

بعد از جنگ[ویرایش]

در دادگاه نورنبرنگ -که پس از جنگ برپا شد- او را به جرم جنایات جنگی در عملیات گریفین متهم کردند اما پس از اینکه فرمانده نیروهای ویژه انگلیس بیان کرد که نیروهای ویژه متفقین نیز بعضی وقتها به جنگ در لباس دشمن می پرداختند تبرئه شد.

او بعد از ۳ سال از زندان اسرای جنگی داخائو فرار کرد!. پس از اینکه از اردوگاه اسرای جنگی بیرون آمد، اسکورزینی مدتی طولانی پنهان شد.

بعد از جنگ با کمک وزیر سابق بازرگانی هیتلر او مدتی را مخفی بود و سپس با عکسی از او توسط خبرگزاری فرانسه منتشر شد به اسپانیا ی فرانکو گریخت و با کمک یک پاسپورت اسپانیایی به مادرید رفت . با استفاده از نام اشتاین باخر . اسکورزینی یک شرکت امنیتی نیز داشت که موجبات فرار بیش از 600 نفر از مقامات جنگی نازی با آمریکای لاتین را فراهم ساخت. اسکورزینی در اسپانیا به شغل قبل از جنگ خود بازگشت و با ایجاد یک شرکت موفق فنی مهندسی در آنجا تبدیل به یک میلیونر شد.

مانند دیگر نازی‌ها او به آرژانتین رفت و سال‌ها به عنوان یک مشاور امنیتی کارکرد. او ظاهراً محافظ شخصی زن دیکتاتور آرژانتین، اوا پرون شد.

او همچنین مشاور امنیتی جمال عبدالناصر مصر نیز بود.

بسیاری تحت تأثیر تبلیغات تاس خبرگزاری رسمی شوروی سابق اعتقاد داشتند اسکورزینی وظیفه آموزش نیروهای مخصوص امریکایی یا همان کلاه سبزها را در زمان جنگ ویتنام برعهده داشت.

در سال 1970 پزشکان وجود تومورهایی را درستون فقرات بدن اسکورزینی تشخیص دادند و سپس در هامبورگ اقدام با خارج کردن دو تومور نمودند ولی این جراحی باعث شد تا او از کمر به پایین فلج شود.برای شش ماه او شروع به تمرین با یک پزشک مخصوص نمود و بعد از این مدت دوباره به روی پاها بازگشت! .

بالاخره در جولای 1975 در سن 67 سالگی یکی از اسطوره‌های دنیای نیروهای مخصوص کماندویی درگذشت.[۴]

نگارخانه[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ The most dangerous man in Europe”.  Retrieved on 2010-03-13.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ The Scar-Faced Commando”.  Retrieved on 2010-03-13.
  3. How “Uncle Joe” Bugged FDR - The Illusive “Plot” Resurfaces”.  Retrieved on 2010-03-14.
  4. Skorzeny.php «اتو اسکورزینی». تاریخ ایران و جهان، ۱۳۹۳.