چشم‌به‌راه گودو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
'چشم‌ به‌ راه گودو
نویسنده ساموئل بکت
موضوع ادبیات
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی ساموئل بکت

چشم‌ به‌ راه گودو یکی از نمایش‌نامه‌های نوشته شده توسط ساموئل بکت است. این کتاب یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.[۱]

خلاصه داستان[ویرایش]

غروب، در کنار راهي در خارج شهر با درخت بدون برگ. دو انسان به ‌‌ظاهر ولگرد و فقير به نام‌‌هاي استراگون (گوگو) و ولاديمير (دي‌‌دي) با كسي به نام گودو كه نمي‌‌دانند كيست، قرار ملاقات دارند، و چشم‌‌به‌‌راه نشسته‌‌اند. انتظار آن‌‌ها اميدي براي زيستن است.

استراگون شب گذشته را در گودالي گذرانده و افراد ناشناسي او را كتك زده‌‌اند. صحبت دربارة كتك خوردن، آنها را به ياد خشونت مردم مي‌‌اندازد و تأسف مي‌‌خورند كه چرا در سال 1900، آن‌‌گاه كه هنوز زيبا بودند و آب و رنگي داشتند خودشان را از بالاي برج ايفل به زير نينداخته‌‌اند. گوگو از كفش‌‌هاي تنگش كه پاهاي او را به درد مي‌‌آورند و دي‌‌دي از كلاهش كه باعث خارش سرش مي‌‌شود و همچنين بيماري مثانه، رنج مي‌‌برد. آنها نمي‌‌توانند بروند چون منتظر گودو هستند و محكوم‌‌اند كه در اين مكان بمانند، تا زماني كه گودو به قولش عمل كند. آنها نه هيچ اطميناني به اين قول و قرار دارند و نه به اينكه محل ملاقات آن‌‌ها در اين مکان و در زير همين درخت باشد.

به‌‌ راستي چه درخواستي از گودو خواهند داشت؟ از دعا و استغاثه و از توقعات بدون پاداش صحبت مي‌‌كنند. بدون اينكه گودو هيچ تعهدي پذيرفته باشد. ولي اميدوارند به كمك او، شايد از همين امشب در رختخواب خشك و گرم و با شكمي‌‌ سير بخوابند. وقتي صداي فريادي كه احتمالا‌‌ً ورود گودو را بايد اعلام كند، مي‌‌شنوند به وحشت مي‌‌افتند و به هم مي‌‌چسبند. سپس دوباره چشم به راه مي‌‌نشينند. گوگو گرسنه است و دي‌‌دي آخرين هويجش را كه در جيب پنهان كرده، به او مي‌‌دهد. بعد از اين جز شلغم چيزي نخواهد بود.

ورود يك ارباب (پوزّو) با برده‌‌اش (لوكي) زندگي آنها را از يكنواختي در‌‌مي‌‌آورد. پوزّو از اينكه به‌‌وسيلة اين دو ناشناس، شناخته نشده و او را به جاي گودو، كه او را هم نمي‌‌شناسد، گرفته‌‌اند و به ‌‌خصوص از اينكه در روي زمين‌‌هاي او منتظر گودو هستند تعجب کرده است! لوكي ايستاده مي‌‌ماند و از خستگي به خواب مي‌‌رود. طناب گلويش را مي‌‌فشارد، نفس‌‌نفس مي‌‌زند و اعتراضي نمي‌‌کند.

پوزّو قبل از عزيمت، به لوكي دستور مي‌‌دهد برقصد و سخنراني کند. او ماشين‌‌وار با جملاتي پراکنده سخن مي‌‌گويد. براي خاموش کردن او بايد كلاه را از سرش بر‌‌دارند. بعد از خروج پوزّو و برده‌‌اش، پسربچه‌‌اي وارد مي‌‌شود و اعلام مي‌‌كند: ”آقاي گودو امشب نمي‌‌آيد ولي فردا حتماً خواهد آمد.“ و مي‌‌رود. گوگو و دي‌‌دي آمادة رفتن مي‌‌شوند. يك لحظه هر دو به فكر مي‌‌افتند خودشان را بر درخت حلق‌‌آويز كنند اما پشيمان مي‌‌شوند. بي‌‌حرکت مي‌‌مانند. ماه در انتهاي صحنه بالا مي‌‌آيد.

فرداي آن روز در همان ساعت و همان مكان، ولاديمير تغيير منظره را به دوستش نشان مي‌‌دهد: بر درخت چند برگ روئيده است، استراگون هيچ‌‌چيز به خاطرش نمي‌‌آيد. نه درخت، نه پوزّو، نه لوكي. فقط ضربة لگدي كه دريافت كرده و استخوان مرغي را كه به او داده بودند به ياد دارد.

استراگون به خواب مي‌‌رود اما خوابش بيش از چند لحظه طول نمي‌‌كشد. ولاديمير كلاه لوكي را روي صحنه مي‌‌يابد، با آن بازي دست ‌‌به ‌‌دست کردن کلاه و به سر گذاشتن در‌‌مي‌‌آورند. بعد اداي پوزّو و لوكي را درمي‌‌آورند. پوزّو و لوكي وارد مي‌‌شوند و روي زمين مي‌‌افتند. يك لحظه استراگون، پوزّو را به جاي گودو مي‌‌گيرد و اعلام مي‌‌كند: ”اين گودو است.“ و ولاديمير مي‌‌گويد: ”به موقع رسيد... بالاخره نجات يافتيم...“ پوزّو كمك مي‌‌طلبد. دي‌‌دي و گوگو بر سر مقدار پولي كه براي كمك بايد بگيرند، بحث مي‌‌كنند. در اين لحظه احساس مي‌‌كنند كه به‌‌عنوان نمايندگان كل بشريت چشم به راه گودو هستند، و در انتظار، وقت را به هر صورتي كه مي‌‌توانند پر مي‌‌كنند. پوزّو نابيناست و مفهوم زمان را از دست داده و لوكي گنگ است.

بعد از خروج پوزّو، استراگون مي‌‌خوابد، همان پسربچة پرده اول وارد مي‌‌شود. ولاديمير سعي مي‌‌كند دربارة گودو اطلاعات بيشتري به دست آورد و مي‌‌فهمد كه گودو مردي است که ريش سفيد دارد. پسربچه اعلام مي‌‌كند كه ”گودو امشب نمي‌‌آيد ولي حتماً فردا خواهد آمد“. گوگو پيشنهاد مي‌‌كند كه براي هميشه دست از انتظار بردارند يا خودكشي کنند. به درخت نزديك مي‌‌شوند، استراگون طناب نازكي كه به جاي كمربند به كمرش بسته است را درمي‌‌آورد. طناب به قدر كافي محكم نيست. دو مرد تصميم مي‌‌گيرند بروند اما تکان نمي‌‌خورند. شب فرامي‌‌رسد، ماه در انتهاي صحنه بالا مي‌‌آيد.»[۲]


جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. اختریان، اطلاعات عمومی پیام، ۴۶۷.
  2. کامیابی مسک، احمد. بکت و چشم به راه گودو. 1386.

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]