وجدان زنو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
وجدان زنو
نویسنده ایتالو اسووو
برگرداننده مرتضی کلانتریان
محل نشر پرچم ایتالیا ایتالیایی
تاریخ نشر ۱۹۲۳
تاریخ نشر فارسی: ۱۳۶۳
تعداد صفحات ۴۷۲ صفحه
زبان ایتالیایی
کتاب‌شناسی ایتالو اسووو

وجدان زنو یا اعترافات زنو (به ایتالیایی: La coscienza di Zeno) رمانی از ایتالو اسووو نویسندهٔ ایتالیایی است. این رمان در سال ۱۹۲۳ منتشر شده است.

در مورد رمان[ویرایش]

کتاب، تشکیل شده از خاطرات زنو کاسینی که به اصرار روانپزشکش آن را نوشته و نشان دهنده علاقه نویسنده به تئوری‌های زیگموند فروید است. این رمان هم مثل نوشته‌های قبلی اسووو از طرف منتقدین و خوانندگان ایتالیایی کاملآ نادیده گرفته شد. به شکلی که اگر تلاش‌های جیمز جویس برای ترجمه و چاپ آن در پاریس نبود شاید تا به حال از بین رفته بود. در واقع تلاش‌های جویس برای معرفی کتاب به منتقدین فرانسوی و ستایشی که آنها از این اثر به عمل آوردند باعث توجه منتقدین ایتالیایی به آن شد. در یادداشت مترجم فارسی وجدان زنو آمده است که : شوپنهاور معتقد است که اگر به کل هستی بشر بنگریم جز تراژدی چیزی در آن نخواهیم یافت، در حالی که اگر به جزئیات آن توجه کنیم طنز و کمدی را جلوه گر می یابیم. در وجدان زنو همین دو جنبهٔ زندگی انسان به نحوی استادانه ترسیم شده است. وقتی که از ادبیات جدید اروپا صحبت می کنیم و بلافاصله به یاد جیمز جویس، پیراندلو، کافکا، پروست، لارنس، ژید و توماس مان می افتیم، نباید فراموش کنیم که ایتالو اسووو چه از جهت اصالت سبک و چه از جهت غنای ادبی از زمره این پیشگامان ادبیات نوین اروپاست. و این سخن آندره تریو را در باره وجدان زنو از یاد نبریم : " یک شاهکار عظیم و باور نکردنی ... در طول یک قرن احتمال دارد فقط پنج یا شش اثر به این غنا و عظمت خلق شود."

خلاصه رمان[ویرایش]

رمان شامل شش فصل است: آخرین سیگار، مرگ پدر، ماجرای ازدواج من، همسر و معشوقه، داستان یک شرکت تجاری و روانکاوی.

مقدمه[ویرایش]

من همان طبیبی هستم که بیمار من، در حدیث نفسی که به دنبال خواهد آمد، با لحنی نه چندان محبت آمیز از او حرف زده است. هر کس کمترین اطلاعی از روانکاوی داشته باشد می تواند انگیزه نفرت بیمارم را نسبت به من درک کند. در اینجا من قصد ندارم از روانکاوی حرف بزنم، چون در این کتاب به حد کافی از آن صحبت خواهد شد. مرا از این که بمارم را وادار کردم که شرح حالش را بنویسد باید بخشید؛ روانکاو ها، مسلمآ، از چنین ابتکاری گره بر ابرو خواهند انداخت. حقیقت این بود که بیمار من پیر بود و من امیدوار بودم که کوششی که او در به یاد اوردن گذشته اش به خرج خواهد داد در معالجه اش موثر خواهد بود. حتی در حال حاضر هم این فکر به نظرم درست می آید؛ از این طریق من نتایج بسیار قابل ملاحظه ای در معالجه بیمارم بدست آوردم؛ این نتایج می توانست باز هم درخشانتر باشد اگر او، در حساس‌ترین لحظه، از معالجه روگردان نمی شد و، به این ترتیب، مرا از ثمره کار دقیق و طولانی ام محروم نمی کرد. من نوشته‌های او را از جهت انتقام جویی منتشر می کنم و امیدوارم که او واقعآ از این کارم خشمگین بشود. ولی علاقه‌مندم بداند که حاضرم مبلغ زیادی را که از انتشار آن عایدم می‌شود با او نصف کنم. و برای این کار فقط یک شرط می گذارم: بیاید معالجه اش را ادامه بدهد. ظاهرآ این کار نباید برای او زحمتی داشته باشد.، علی‌الخصوص که واقعآ نسبت به خودش سخت کنجکاو است! اگر می دانست که راست و دروغی که سر هم کرده است، و در صفحات آینده از نظر همگان خواهد گذشت، چگونه تفسیر خواهد شد شاید در تصمیمش تجدید نظر می کرد! دکتر س ....

پیشگفتار[ویرایش]

کودکی؟ به کودکی ام نگاه کنم؟ بیش از پنجاه سال است که آن را پشت سر گذاشته ام. اگر موانع مختلفی –در حقیقت کوه‌های سر به فلک کشیده ای- مرا از آن جدا نمی کرد شاید چشمان نزدیک بین من می توانست نوری را که کورسو زنان از آن می تابد مشاهده کند. دکتر به من توصیه کرده است که لازم نیست خیلی به خودم فشار بیاورم و به دور دورها نگاه کنم. از نظر این آقایان ظاهرآ وقایع خیلی نزدیک، حتی احلام و رویاهای شب گذشته هم درخور ارزیابیی و نقد و بررسی است. ولی حتی برای این کار هم انسان نیاز به نظم و ترتیبی دارد. به خاطر آن که همه چیز را از ابتدا شروع و تشریح کنم و فقط برای آن که کمکی در حل مشکل دکتر کرده باشم به محض آن که او تریست را برای مدتی طولانی ترک کرد، یکی از کتاب‌های مشهور روانکاوی را خریداری کردم. کتاب مشکلی نیست و فهم آن بسیار آسان است: حیف که بسیار ملال آور است. بعد از نهار، این منم که در صندلی راحتی دراز کشیده ام و مداد و کاغذ به دست دارم. حتی یک چین هم در پیشانی من به چشم نمی‌خورد، چون سعی می کنم کمترین فشاری به مغزم نیاورم. به نظرم می آید که فکرم جدا از من سیر می کند. من آن را می بینم: بالا و پایین رفتن آن را حس می کنم... به ظاهر تنها کاری که می تواند انجام بدهد همین بالا و پایین رفتن است. برای آن که به یادش بیاورم که فکر است و وظیفه ای به عهده دارد، مدادم را به گردش در می آورم. به محض این کار، پیشانی ام پرچین می شود: چون هر کلمه ای از ترکیب حروف درست می‌شود حجابی در جلو چشمانم می کشد و گذشته را از میدان دیدم نهان می دارد... روز گذشته، کوشش کردم فکرم را از هر گونه قید و بندی رها کنم. به امتحانش می ارزید، چون نتیجه اش خوابی بسیار عمیق و طولانی بود؛ پس از بیداری، صرفنظر از احساس سبکی و راحتی، به نظرم آمد که چیزهای مهمی را در خواب دیده ام. ولی چیزی از آن را نتوانستم به خاطر بیاورم: چیزهای مهمی که برای همیشه در کام فراموشی فرو رفتند. ولی امروز به لطف مدادی که در دست دارم، بیدارم. اشباح عجیب و غریبی در نظرم جلوه گر می شوند که هیچگونه ارتباطی با گذشته من ندارند؛ در گردنه کوهی لوکوموتیوی را که واگون‌های بیشماری به آن بسته اند. در حال توقف می بینم که معلوم نیست از کجا آمده است و به کجا می رود و به چه منظوری در آنجا ایستاده است. در حالت خواب و بیداری ام، به یادم می آید که کتاب روانکاوی ام می آموزد که انسان می تواند گذشته دور و حتی کودکی و حتی زمانی را که در قنداق بوده است به خاطر بیاورد. فورآ بچه ای در شلوار لاستیکی در نظرم مجسم می شود. ولی از کجا معلوم است که این بچه من باشم؟ او اصلآ شباهتی به من ندارد؛ این بچه به نوزادی شبیه است که چند روز قبل خواهر زنم زاییده است و همه او را به خاطر کوچکی دست‌ها و بزرگی چشم‌ها معرکه می دانستند. آه، باید بچگی ام را به خاطر بیاورم، چه کنم، چاره ندارم! بچه بیچاره من حتی راهی ندارم که تو را از آینده ای که در انتظارت است مطلع سازم؛ تویی که داری دوران بچگی ات را طی می کنی، نمی‌دانی که چه از نظر سلامت عقلی ات چقدر حائز اهمیت است که این دوران از زندگی ات را دقیقآ به خاطر بسپاری؛ مخصوصآ وقتی که پی خواهی برد که چقدر اهمیت دارد که همه زندگی ات را، حتی آن قسمت هایی را که سخت مورد نفرت توست، کاملآ از حفظ داشته باشی! فعلآ، ای بیچاره ناخودآگاه، بافت بدنت تو را به طرف کشف لذایذ حیات می کشاند و دستیابی به همین لذایذ سرچشمه همه دردها و بیماری هایت خواهد شد؛ و آنهایی که می خواهند تو را از این دردها و بیماری‌ها در امان نگه دارند باسوق دادن تو به طرف این لذایذ خود ناخودآگاه سقوطت را در ورطه دردها و بیماری‌ها تسریع خواهد کرد. چه می‌شود کرد؟ غیر ممکن است که بشود از قنداقت محافظت کرد. آه، نوزاد بیچاره، در وجود تو فعل و انفعالات مرموزی در شرف تکوین است. هر دقیقه ای که بر عمرت اضافه می شود، امکان بیمار شدنت را بیشتر می سازد؛ چون غیر ممکن است که تمام دقایق پاک و تهی از خطر باشد. از طرف دیگر، کوچولوی بیچاره من در رگهای تو خون کسانی جریان دارد که من از حال و روز آنان آگاهم. دقایقی که در حال سپری شدن است شاید پاک و تهی از خطر باشند، ولی قرونی که تو را برای تولد مهیا می کرد چنین وضعی را فاقد بوده است. مثل این که سخت از تخیلاتی که طلیعه دار خواب می تواند باشد فاصله می گیرم. فردا دوباره سعی خواهم کرد.

ترجمه فارسی[ویرایش]

این رمان به دست مرتضی کلانتریان ترجمه و در پاییز ۱۳۶۳ چاپ شده است. بعد از بیست سال و در پاییز ۱۳۸۳ شخصاً به دست مترجم تجدید چاپ شد. در چاپ دوم ترجمه فارسی کتاب دارای ۴۷۲ صفحه است.

منابع[ویرایش]

  • روزنامه اعتماد - درباره «وجدان زنو» نوشته «ایتالو اسووو» - شیطنت‌های زنو [۱]
  • وجدان زنو-ایتالو اسووو - ترجمه مرتضی کلانتریان-چاپ دوم: پاییز ۱۳۸۳-نشر آگه-۴۲۷ صفحه-۳۷۰۰ تومان