مقنع

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
هاشم بن حکیم
زادروز نامشخص
مرو
درگذشت نامشخص
علت مرگ نامشخص
ملیت سغدی
لقب عطا
جنبش سپیدجامگان
مخالفان خلافت عباسی

مُقَنَّع (نام کامل:هاشم بن حکیم مقنع[۱][۲])(درگذشت ۱۶۳ هـ. ق /۷۸۰ م یا بعدتر) رهبر جنبش شورشیان در سُغد و زاده بلخ بود. او از کسانی بود که پس از کشته‌شدن ابومسلم خراسانی علیه خلافت عباسیان قیام کرد.[۳] جاحظ به مقنع لقب «عطا» داده است.[۴] با اینکه هدف اصلی او برانداختن خلافت نبود و علیه اسلام در سغد مبارزه می‌کرد.[۳]

نام و تبار[ویرایش]

مقنع به معنای نقابدار است.[۵][۶] در تاریخ بخارا آمده است که او برای پوشاندن کور بودن یک چشمش از نقاب استفاده می­کرد و به این دلیل او را مقنع نامیده‌اند.[۷] دشمنان او گفته‌اند که دلیل گذاشتن نقاب، پوشنادن بدقوارگی او است. نقاب او از جنس ابریشم نارس یا طلا و نمادی از درخشندگی الهی برای همراهان او بوده است. او به همراهان خود گفت که تاب دیدن صورت مرا ندارند و هرکسی که صورت مرا ببیند از تاب نور صورتش خواهد سوخت.[۴][۸] مقنع لباس سبز ابریشمی می‌پوشید که به‌آفرید از بهشت آن را برای او آورده بود.[۳] مقنع اهل روستای مرو و دهی به نام کازه بود. او ابتدا به کار زرگری مشغول شد و پس از مدتی آموختن علم را آغاز کرد. و پس از مدتی با استفاده از علم و دانش خود ادعای پیامبری کرد.[۹] پدر قانونی او شخصی از مرو بود که به او مذهب آموزش می‌داد.[۳]

ادعای پیامبری[ویرایش]

نخستین مرحله از فعالیت ضددینی او هنگامی پدیدار شد که پس از قتل ابومسلم ادعای پیامبری کرد. باور مقنع این بود که ابومسلم از محمد برتر است و کشته شدن یحیی بن زید را نادرست می‌دانست[۱۰] و معتقد بود به خون‌خواهی یحیی بن زید برخاسته است با اینکه یحیی بن زید توسط ابومسلم خراسانی کشته شده بود[۱۱] و در این مرحله توفیقی نیافت و به وسیله عاملان منصور دستگیر و به بغداد فرستاده شد. بااین‌همه در زندان فرصت مناسب یافت، تا درباره چگونگی انتشار عقاید خویش برنامه‌ریزی کند. پس از رهایی از زندان به مرو بازگشت و مردم را به گرد خود جمع کرد و به آنان گفت، می­دانید من چه کسی هستم؟ مردم گفتند: تو هاشم بن حکیمی، گفت: غلط کرده‌اید. من خدای شما هستم و گفت من آنم که خود را به صورت آدم به خلق نمودم و باز به صورت نوح و باز به صورت ابراهیم و باز به صورت موسی و باز به صورت عیسی و باز به صورت محمد و باز به صورت ابومسلم و باز به این صورتی که می­بینید، مردم گفتند، دیگران دعوی پیامبری کردند، تو دعوی خدایی می­کنی؟ گفت آن‌ها نفسانی بودند و من روحانی­ام و این قدرت را دارم که خود را به هر صورت که بخواهم درآورم و داعیانی به سراسر خراسان و فرارود گسیل کرد و مردم را به پذیرش عقاید خویش فراخواند و به‌وسیله مبلغانش به مردم پیام داد که مردگان را زنده می­کند و یارانش را به بهشت جاودان می­برد.[۱۲] یکی از داعیان زبر دست مقنع موسوم به عبدالله بن عمر در گردآوردن پیروان او خدمات فراوان کرد و در کش و نخشب به دعوت پرداخت و نخستین دهی که مردم آن به مقنع ایمان آوردند، روستای کوچک سوبح از روستاهای اطراف کش بود، سپس عده فراوانی از مردم روستاهای بخارا و سغد جماعتی از مبیضه(سپیدجامگان) بودند[۱۱] که به او پیوستند و از او دنباله‌روی کردند، سپیدپوشان بخارا به جای سیاهی که شعار بنی­عباس بود، سپیدی را به عنوان شعار خود برگزیدند و لباس سفید بر تن کردند تا مخالفت خود را با عباسیان که لباس سیاه داشتند، اعلام کنند. خاقان ترک نیز که در این موقع حاکم فرارود بود؛ تحت تأثیر دعوت مقنع قرار گرفت و مردم آن دیار به وی روی آوردند.[۱۳]

خلافت عباسی و مقنع[ویرایش]

او برای قیام علیه خلافت عباسی به مرو رفت و در سپاه مرو زیر نظر حاکم خراسان خدمت کرد و از یاران ابو مسلم خراسانی شد. مدتی بعد دبیر عبدالجبار، جانشین ابومسلم خراسانی شد.[۳][۱۴] او در زیرکی و فراست و کیاست بین مردم زمان خویش شهره بود و در تحصیل علوم متداول آن زمان بسیار کوشید و کتب فراوانی را خواند و در طلسم و نیرنگ و شعبده دست توانایی داشت.

مقنع در کنار ابومسلم، نقشی فعال و مؤثر در دعوت عباسی داشت؛ اما پس از قتل ابومسلم که خیانتی آشکار در حق یاران نهضت بود، به شدت از عباسیان روی گردان شد[۱۵] و بعد از ابومسلم مدعی الوهیت گردید و این ادعا را فقط به خواص و اصحاب خود ظاهر می‌کرد. او به تناسخ باور داشت و می­گفت که روح خدا در ابومسلم ظاهر شده و روح ابومسلم در شخص او حلول کرده‌است.[۱۶]سپاهیان مقنع یا «سپیدجامگان» هر کجا که دیده می‌شدند، دشمنانشان پا به فرار می‌گذاشتند و سپاهیان عرب از دست آنان آرامش نداشتند. مهدی، خلیفه عباسی شورش مقنع را برای خلافت خود بسیار مضر می‌دانست و تمامی کوشش خود را به کار بست، تا قیام وی را سرکوب کند. مهدی پیشرفت نهضت مقنع را برای اسلام به عنوان خطری بزرگ می‌دانست، چون خبر آورده بودند که مردم بخارا، سغد، نخشب و کش از اسلام روی گردان شده‌اند و به آئین مقنع روی آورده‌اند، خلیفه عباسی به حمید بن قحطبه دستور داد، تا به جنگ مقنع برود و برای این کار شماری از سپاهیان خراسان را در اختیار او قرار داد؛[۹] لیکن مقنع به سرعت از جیحون گذشت و در قلعه­ای به نام سیام که در نزدیکی شهر کش بنا شده بود، اقامت گزید و چند بار سپاهیانی را که از طرف مهدی، خلیفه عباسی به قصد سرکوبی وی اعزام شدند، شکست داد. سپاه مقنع آنقدر کوچک نبود که گروهی از سپاهیان خراسان بتوانند، آن را دفع کنند. به این منظور مهدی خلیفه عباسی خود شخصاً به نیشابور آمد. مقنع که از آمدن خلیفه به خراسان اطلاع یافت، ترکان را به استعانت خود خواند و خون و مال مسلمین را بر آنان مباح کرد. به همین مناسبت جمع زیادی از ترکان به طمع غارت و جمع مال و ثروت نزد مقنع آمدند و بسیاری از زنان و فرزندان مسلمانان را اسیر کردند و عده­ای را کشتند. از آن پس پیروان مقنع به بخارا آمدند و وارد روستای نمکجت شدند و درون مسجد آمدند و موذن مسجد و چند تن دیگر را به قتل رساندند و در ده مزبور کشتاری عظیم رخ داد؛ چون کار قتل و غارت روستاهای نزدیک بخارا توسط پیروان مقنع شدت گرفت، مردم بخارا خدمت والی آنجا حسین بن معاذ رفتند و از پیروان مقنع شکایت کردند، خلیفه که وضع را این چنین دید، حسین بن معاذ (حاکم بخارا) را مامور سرکوبی و دفع شورش مقنع کرد. در جنگ سختی که در سال ۱۵۹ه. ق. بین سپاهیان حسین بن معاذ و طرفداران مقنع در نزدیکی نرشخ در گرفت. پیروان مقنع شکست خوردند و حاضر به قبول اسلام شدند؛ اما به مجرد بازگشت مسلمین مجدداً خود را برای مقابله با سپاهیان خلیفه آماده کردند. تمام این موارد سبب شد، تا خلیفه عباسی فرمان بسیج عمومی را صادر کند.[۱۷] هزینه سنگینی هم صرف این لشکرکشی شد و به فرمان مهدی، خلیفه عباسی چندین لشکر قلعه نرشخ را تحت محاصره خود درآوردند و چون مدت محاصره به طول انجامید، فرمانده سپاهیان خلیفه، سپهسالار مقنع را فریب داد و وی را وادار به تسلیم قلعه کرد. صدها هزار سپاهی، فرارود را به محاصره درآوردند، سپاهیان محدود مقنع، با رسیدن سپاهیان بی­شمار خلیفه وحشت کردند و پا به فرار گذاشتند.[۱۸]

حکایت دیدن بندگان مقنع خدای خویش را[ویرایش]

محمد بن جعفر آورده است که پنجاه هزار تن از لشکر مقنع از اهل فرارود از ترک و غیره به در حصار مقنع جمع شدند و سجده و زاری کردند و از وی دیدار خواستند. هیچ جوابی نیافتند. الحاح کردند و گفتند: بازنگردیم تا دیدار خداوند خویش را نبینیم. غلامی بود او را حاجب نام. مقنع او را گفت: بگوی بندگان مرا موسی از من دیدار خواست، ننمود مکه طاقت نداشت. هر که بیند مرا طاقت نیارد و در حال بمیرد.[۱۹]

وی ایشان را وعده کرد که فلان روز بیائید تا شما را دیدار نمایم.[۱۹]

پس از آن زنان که با وی در حصار بودند را بفرمود تا هر زنی آئینه‌ای بگیرد و به بام حصار براید، و برابر یکدیگر می‌دارند به آن وقت که نور آفتاب بر زمین افتاده بود.[۱۹]

خلق جمع شده بودند. چون آفتاب بر آن آینه‌ها بتافت، از شعاعشان آن حوالی پرنور شد. آن‌گاه غلام خویش را گفت: بگوی بندگان مرا که خدای روی خویش به شما می‌نماید، بنگیرد! چون بدیدند همهٔ جهان را پرنور دیدند بترسیدند و همه به‌یکباره سجده کردند و گفتند: خداوندا این قدرت و عظمت که دیدیم بس باشد. اگر زیادت از این بینیم زهره‌های ما بدرد و همچنان در سجده می‌بودند تا مقنع فرمود آن غلام را که بگوی بندگان مرا تا سرها از سجده بردارند که خدای شما از شما خشنود است و گناهان شما را آمرزید. آن قوم سر از سجده بر داشتند با ترس و بیم.[۱۹]

خودکشی مقنع[ویرایش]

در کتاب تاریخ بخارا روایت شده است که:

به نزد آن تنور رفت و جامه بیرون کرد و خویشتن را در تنور انداخت و دودی برآمد. من به نزد آن تنور رفتم از او هیچ اثری ندیدم. و هیچ‌کس در حصار نبود.

سبب خود را سوختن وی آن بود که پیوسته گفتی: چون بندگان من عاصی شوند من به آسمان روم و از آن‌جا فرشتگان آرم و ایشان را قهر کنم. وی خود را از آن جهت سوخت تا خلق گویند که او به آسمان رفت تا فرشتگان آرد و ما را از آسمان نصرت دهد و دین او در جهان بماند.

—نوح‌بن نصر سامانی، تاریخ بخارا (کتاب)

پانویس[ویرایش]

  1. ابن اثیر، الکامل، ترجمه حمید آژیر، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۸۱، ج ۸، ص ۳۵۵۰.
  2. «مقنع». لغت نامه دهخدا. بازبینی‌شده در ۲۷ February ۲۰۱۳. 
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ ۳٫۴ Crone, Patricia. “MOQANNAʿ”. Encyclopædia Iranica. Retrieved 2012-03-25. 
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ Crone, Patricia. “MOQANNAʿ”. Encyclopædia Iranica. Retrieved 2012-03-25. 
  5. {{یادکرد-معین | عنوان = مقنع | بازیابی = ۱۹ فبریه ۲۰۱۴}}
  6. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه آیتی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۶۴، ج ۲، ص ۳۲۳.
  7. ابن اثیر، الکامل، ترجمه عباس خلیلی، به تصحیح مهیار خلیلی، تهران، شرکت سهامی، تهران، بی تا، ج۹، ص ۲۹۳.
  8. {{یادکرد کتاب | نام خانوادگی = ابراهیم | نام = حسن | پیوند نویسنده = | عنوان = تاریخ سیاسی اسلام (ترجمه) | ترجمه = ابوالقاسم پاینده | جلد = ۲ | سال = ۱۳۷۶ | ناشر = نشر جاویدان |مکان = تهران | شابک = | صفحه = ۱۱۴ | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ تاریخ بخارا، پیشین، ص ۸۹.
  10. ابن اثیر، الکامل، پیشین، ج۸، ص۳۵۵۱.
  11. ۱۱٫۰ ۱۱٫۱ تاریخ ابن خلدون، پیشین، ص ۳۲۳.
  12. نرشخی، پیشین، ص ۷۹.
  13. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه دکتر ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، ۱۳۲۱، ص ۳۹۵.
  14. نرشخی، ابوبکر محمد بن جعفر؛ تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمد بن محمد بن نصر القبادی، تهران، سنائی، بی تا، ص ۷۷.
  15. تاریخ بخارا، پیشین، ص۷۸.
  16. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه آیتی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۶۴، ج ۲، ص ۳۲۳.
  17. الکامل، پیشین، ترجمه عباس خلیلی، ص ۲۹۵.
  18. طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات بنیاد و فرهنگ ایران ۱۳۵۴، ج ۱۲، ص ۴۷۱.
  19. ۱۹٫۰ ۱۹٫۱ ۱۹٫۲ ۱۹٫۳ تاریخ بخارا ۸۸