محمود ثنایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
محمود ثنایی
زمینهٔ کاری شعر، تصنیف، کاریکاتور
دیوان سروده‌ها شبگیر، پیکار
تخلص شهرآشوب

محمود ثنایی (زاده ۱۲۹۹_ ۴درگذشته آذر۱۳۶۱) متخلص به «شهرآشوب» شاعر، تصنیف سرا، کاریکاتورساز و داستان نویس معاصر ایرانی است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند[۱]

زندگینامه[ویرایش]

محمود ثنایی در یک خانوادهٔ مذهبی در اصفهان متولد شد. پدر او رحمت الله ثنایی، یکی از علمایی بود که از اصفهان به ارومیه نقل مکان کرد. مادرش نیز از تبار افشار بود. وی از شاعران نادره پرداز در انواع شعر فارسی بود و دست توانایی در سراییدن غزل داشت. اطلاع دقیقی از زاد روز وی در دست نیست. خود او اما در مجله سوم سخنوران نامی این گونه بیان می‌کند:

پیری هستم ۳۳ ساله و جوانی رنج کشیده که در سال ۱۳۰۳ خورشیدی چشم به جهان گشوده ام.

پس از اتمام تحصیلات مقدماتی، به دانشسرای مقدماتی ارومیه وارد شد و پس از ان برای ادامه تحصیل و خدمت سربازی دانشکدهٔ افسری را بر گزید و مشغول خدمت در مهاباد و بطور همزمان آموزگار دبیرستان شد در همان شهر ازدواج کرد. سپس سال در ۱۳۲۳ پایتخت را برای اقامت برگزید. در تهران نیز به استخدام وزارت فرهنگ درامد و سال‌ها مدیر مدرسه ی خواجه نصیر طوسی بود. در ضمن دستی بر قلم در روزنامه‌ها و مجلات داشت. بین سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۵ در رادیو ایران نیز به کار ترانه سرایی فعال بود. اگر چه همواره در محافل ادبی حضور مستمری نداشت اما چند بار در انجمن ادبی گوهر به مدیریت عبدالرفیع حقیقت به سال ۱۳۵۳شرکت کرد و چند غزل از سروده‌های خود را خواند. این شاعر هیچگاهاز شهرآشوب به عنوان تخلص خود در پایان شعرش استفاده نکرده‌است[۲] اما دیوان شبگیر را با این نام به چاپ رسانیده‌است.

در نقاشی بخصوص در کاریکاتور مورد تحسین مجامع هنری بود. چندین تصنیف او تصنیف سال خوانده شد. شهراشوب در سرودن اشعار فکاهی نیز تبحر داشت و در اندک مدتی داستان کودکانه را به نظم زیبا می‌کشید. چند داستان منظوم او از همین نوع به وسیلهٔ ناشران تهران چاپ و منتشر شد.

یادداشتی را که درباره خود نوشته‌است بدین مضمون:

بر آنم که در کتم عدم جسم سخت جانم چون بادنجان بم با رنج و غم خو گرفته که چون آتش و گرما و یخ و سرما با هم در حکم نفس واحده درآمده و لازم و ملزوم هم شده‌اند چه اگر غیر از این بودی به‌حکم عقل پایداری چون من ناتوانی محال می‌نمودی و عجب نباشد اگر یقین کنم که پادزهر درد و حرمان در رگ و شریانم با خون آمیخته و نقش هستیم را ریخته و هم از این روی هر کوششی را امری زایده و هر تلاشی را چه مثبت و چه منفی بی‌فایده می‌دانم و باقتضای قضا راهی جز تسلیم و رضا نمی‌دانم.[۳]

بیژن ترقی که از دوستان نزدیک وی بود اینگونه از او یاد می‌کند:

شهرآشوب انسانی بود به تمام معنی هنرمند، دلسوخته آتش به جانی بود که بار سنگینی از مشکلات زندگی را بدوش ناتوان خود کشیده، مخارج سنگین زندگی، کثرت اولاد و امجاد، حقوق مختصر بازنشستگی و آلودگیهایی که از جهت فراموشی مشکلات زمانه او را در خود فروبرده بود، دانش و بینش و هنرهای چشم‌گیر و خلاقه این انسان والا را تحت‌الشعاع قرار داده گاهی از سر درد غزلی بدین‌گونه سر می‌داد:
من بار سنگینم مرا بگذار و بگذر نیکم، بدم، اینم، مرا بگذار و بگذر
زمانی که دنیا را به کام ناجوانمردان و بیسوادانی می‌دید که روزگاری از معاضدت‌های او بهره برده و اکنون که به مقام و منصبی رسیده او را از خود میرانند با طبع آتشین خود مخاطب قرار داده که:
درون بحر دل گوهر از جفا خون شد که حکمران سر موج جز حبابی نیست

وقتی شهریار چند بیت از غزل شهرآشوب را از آقای یحیی شیدا می‌شنود، می‌گوید:حاضرم نصف دیوانم را بدهم به شرطی که این غزل از آن من شهریار غزل، باشد[۴]

او در سرودن ترانه نیز از پیش‌کسوتان عصر خود بود، یکی از شاهکارهای او تصنیف «ساز شکسته» است که در آن شعر از دل پردرد و زندگی بی‌سر و سامان خود ایده گرفته و خود را به ساز شکسته‌ای تشبیه کرده که روزگاری نواهی آسمانی و دلنشینی به گوش سوختگان عالم خاک می‌رساند. و اکنون که شکسته و بینوا شده جز ناله‌ای محزون و غم انگیز از آن به گوش نمی‌رسد. «ساز شکسته ز چه رو تو فغان نکنی؟ "ساز شکسته" را زنده یاد دلکش با صدای بی رقیبش جاودانه ساخته است. [۵]

او سرانجام در سال ۱۳۶۱ در سن ۶۲ سالگی درگذشت.

آثار[ویرایش]

او در جمع اوری اشعار خود سهل انگار بود غزلی را در کاغذ پاره‌ای می‌نوشت و پس از یک بار خواندن به دور می‌انداخت. در تذکرهٔ بزرگان و سخنسرایان اذربایجان غربی امده: یکی از همشهریان گفت در خیابان فردوسی تهران به وی برخوردم و تقاضای شعری کردم و از احوالش پرسیدم خودنویس نداشت خودکار مرا گرفت کاغذ هم نداشت جعبهٔ پیراهنی را که خریده بودم و دردستم بود به او دادم به یکی از درختان کنار خیابان تکیه کرد و پشت قوطی مقوایی چنین سرود:

پیر سیمرغم که می‌سازم به صید لاغری هم ورنه بر من خنده ارد مرغ بی بال و پری هم
شعر تر چون هیزم تر درد من افزود و دیدم سوختم یک بار و خواهم سوخت بار دیگری هم
چون شکسته شیشه , خون می‌گریم از حسرت که دیگر کس نبخشد ما ز پا افتادگان را ساغری هم
ای شب غم دود کن نابود کن شمع وجودم تا زمین باقی نماند صبحدم خاکستری هم
پاله وار از چشم نرگس می‌گریزم تا نباشد صبحگاهان در حریم بوستان چشم تری هم

[۶]

او شاعر غزلسرا بود. مجموعه‌ی اشعار وی با مقدمه‌ی غلامحسین رضانژاد متخلص به «نوشین» در مجموعه شبگیر[۷] انتشار یافته‌است.

نمونه شعر[ویرایش]

از کارهای انتقادی شهرآشوب اما قصیده مداح, نکوهشی‌ست بر زمانه:

آن زند طعنه که در سفره شاعر نان نیست وین کند خنده که در پیکر شاعر جان نیست
منم آن گرسنه خوشحال مباهی به کمال گرچه دانم شکم گرسنه را ایمان نیست
روزگاری است که دانا به مکافات کمال می‌برد رشک به جاهل که چرا نادان نیست
همه گویند که مداح شو و کام بجوی که بجایی نرسد هر که مدیحت خوان نیست
خود گرفتم به مدیح خذفی در سفتم که بجایی نرسد هر که مدیحت خوان نیست
شعر بر نام شکم‌باره‌ی بی‌عقل و شعور چون مسمی بکنم، شعر که بادمجان نیست

[۸]

تصنیف‌های نام‌دار[ویرایش]

از تصنیف‌های نام‌دار او می‌توان به موارد زیر اشاره نمود:

  • ساز شکسته[۹]
  • نوای چوپان
  • چه سازم به این دل
  • شب انتظار
  • خون ارغوان ها

پانویس[ویرایش]

منابع[ویرایش]