قبیله‌های عرب

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

عربستان در پایان قرن ششم میلادی در گیر و دار انتقال به مرحلهٔ یکتاپرستی بود. در دههٔ دوم قرن هفتم میلادی همزمان با گسترش اسلام در حجاز، در سه نقطهٔ دیگر عربستان نیز دین یکتاپرستی درحال شکل گرفتن بود و کسانی ادعای نبوت داشتند و دین نوینی را عرضه می‌نمودند.

محل زندگی قبیله های تازی در قرن هفتم میلادی

قبایل پیش از اسلام[ویرایش]

قبایل درون عربستان پیش ازظهور اسلام به ۳ مجموعهٔ بزرگ و رقیب و متخاصم تقسیم می‌شدند که هرکدام دارای خدایان قبیله‌ای ویژه و کعبه قبیله‌ای خاص و آداب و رسومِ سنتی و دین مخصوص به خودشان بودند، و در آداب و رسومشان نقاط مشترک بسیاری با مجموعه‌های دیگر داشتند. این سه مجموعه عبارت بودند از:

  1. مجموعه قبایل یمنی در جنوب عربستان؛
  2. مجموعه قبایلِ ربیعه در شرق و شمالشرق عربستان؛
  3. مجموعه قبایل مُضَر (بر وزن هنر) در مرکز و غرب عربستان.

قبایل یمنی[ویرایش]

بزرگترین مجموعه قبایل عربستان قبایلِ یمنی بودند.مجموعه قبایل یمنی جنوب عربستان به چند بخش تقسیم شده بود:

  1. قبایل مِذحَج (بر وزن بهتر) با شاخه‌های متعددشان در درون یمن ساکن بودند.
  2. قبایل کِنده (بر وزن قبله) که محل اسکانشان در منطقه حَضرَموت در شرق یمن در همین سرزمینی بود که اکنون نیز شرق یمن نامیده می‌شود و تا مرزهای عمان امتداد دارد و از چندین شاخه تشکیل می‌شد.
  3. قبایل کَلب که از بزرگترین قبایل کوچنده به شام در اوائل قرن هفتم میلادی بودند.
  4. قبایل غسان که در جنوب شام مستقر شده بودند.
  5. قبیله بنی‌اسد که در شمال حجاز می‌زیستند و از نظر آداب و رسوم سنتی شباهت تام و تمام با قبایل درون یمن داشتند و دارای کاهنان مقدس قبیله‌ئی بودند که منصب شان موروثی بود.

قبایل کَلب و غسان دو مجموعه از قبایل یمنی بودند که در زمانی از تاریخ به بیابانهای شام کوچیده و دردرون مرزهای امپراطوری روم می‌زیستند.

یمنی‌ها از نظر سنتی دارای یک خدای برتر و مشترک بودند که دارای کعبه مخصوص به خودش بود. درکنار او خدایان کوچک دیگر نیز پرستیده می‌شدند که نیاهای مقدس از خاندانهای کاهنان سنتی- به نامهای وُد، یَغوث، یَعوق، نَسرا- بودند. یعنی دین قبایل یمن یک دین مبتنی بر نیاپرستی بود، و کاهنانِ مرده و زنده که نوادگان نیاهای تقدس یافته بودند، رابطان میان مردم و خدای مشترکشان پنداشته می‌شدند؛ و منصب کهانت از پدر به پسر دست به دست می‌شد. آخرین کاهن مقدس قبایل یمنی مردی بود که در تاریخ اسلام با نام اهانت‌آمیز «اسود عَنسی» - یعنی سیاه قبیله عنس - شناخته می‌شود.

قبایل ربیعه[ویرایش]

قبایل ربیعه که در بخش شرقی عربستان جاگیر بودند به دو بخش تقسیم می‌شدند.

  1. قبایل بنی‌بکر بزرگترین بخش قبایل ربیعه بودند که در شمالشرق عربستان اسکان داشتند.
  2. قبایل بنی‌حنیفه که محل اسکانشان در منطقه یَمامه درشرق عربستان بود، ازنظر جمعیتی دردرجه دوم قرار می‌گرفتند.

خدای مشترک دسته‌بندیِ قبایل ربیعه الرحمان نام داشت، و دارای کعبه مخصوص به خودش در یمامه بود. یمامه از روزگاران دور تا اوائل قرن هفتم میلادی در درون قلمرو ایران واقع می‌شد.

قبایل مُضَری[ویرایش]

قبایل مُضَری که سومین دسته‌بندی قبایل عربستان بودند به چهار دسته تقسیم می‌شدند:

  1. قبیله بنی‌عامر که بزرگترین بخش قبایل مضری بود و در مرکز عربستان اسکان داشت.
  2. قبیله بنی‌تمیم که بین بنی‌عامر و حجاز جاگیر بودند و بعد از بنی‌عامر ازنظر جمعیتی مرتبه دوم را داشتند.
  3. قبایل هوازن و ثقیف که ازنظر جمعیتی بعد ازاینها قرار می‌گرفتند و در منطقه طائف ساکن بودند.
  4. قبایل قریش و کِنانه که در مکه و اطرافش اسکان داشتند و کوچکترین بخش قبایل مُضَری بودند.

خدای مشترک تمامی قبایل مضری الله بود؛ و کعبه واقع در مکه که در زمانی از تاریخ برای پرستش او ساخته شده بود در اوائل قرن هفتم میلادی برترین بیت الله نزد این قبایل بود.

دیگر قبایل[ویرایش]

مجموعه دیگری از قبایل عرب به نام «اِیاد» نیز در نخش شرقی بیابانهای شام می‌زیستند. تمدنهای معروف به پترا و تدمر که ویرانه‌های شکوهمندی ازآن هنوز در سوریه و اردن برجا است یادگار این مجموعه از قبایل عرب است. خدای باستانی اینها اللات نام داشت؛ و درنوشته‌های هرودوت نیز نام این خدا آمده‌است. خدای باستانی اینها اللات نام داشت؛ و درنوشته‌های هرودوت نیز نام این خدا آمده‌است. آخرین پادشاه تدمر، وهب اللات معاصر شاپور اول ساسانی بود؛ و رومیها با کشتن وی تدمر را به‌کلی ویران کردند. خرابه‌های بزرگ معبد اللات در منطقه تدمر سوریه داستان یک دوران پرشکوه را بازگوئی می‌کند.

قبایل عربِ شام تا اواخر قرن ششم میلادی عموماً به دین مسیح گرویده بودند و چیزی از دین کهن در میانشان نمانده بود. بعد ازگسترش اسلام نیز اینها خیلی دیر- و با آهنگی آهسته در طی یکی دوقرن- مسلمان شدند. ازاین رو در جریان سخن از شکلگیری اسلامهای متنازع که موضوع این نوشتار است به اینها اشاره‌ئی نخواهد رفت. دراینجا همینقدر اشاره کنم که مبلغان مسیحی قبایل عرب شام- مخصوصا قبایل ایاد- که برای تبلیغ یکتاپرستی به میان قبایل عربستان می‌رفتند و در مناسبتها و بازارهای فصلی سخنرانی میکرند و شعر می‌خواندند اثر بسیار محسوسی در توجه دادن قبایل درون عربستان به یکتاپرستی داشتند؛ و داستانهای بسیاری از این مبلغان وارد کتابهای سیره و تاریخ اسلام شده‌است که جای سخن ازآنها دراینجا نیست.

علاوه براینها دو مجموعه کوچکِ دیگر به نامهای اَزُد و عبدالقیس نیز در سواحل جنوبی خلیج فارس - ازحد ظفار و عُمان درمرور از امارات کنونی تا قطر و بحرین کنونی- می‌زیستند که به علل جغرافیائی از بقیه قبایل عربستان جدا افتاده بودند و ارتباطی با رقابتهای قبایلی درون عربستان نداشتند، و ازاین نظر در جُستار کنونی جا نمی‌گیرند. اینها از روزگار هخامنشی در درون مرزهای سنتی ایران واقع می‌شدند و تا اواخر قرن ششم میلادی آئینهای مزدایسنا و مسیحیت درآنها رواج یافته بود، و درآستانه ظهور اسلام تابع ایران ساسانی بودند.

پس از ظهور اسلام[ویرایش]

در پایان دههٔ دوم قرن هفتم میلادی که اسلام در مدینه و مکه و طائف گسترش یافت، سه مدعی نبوت در میان قبایل یمن و ربیعه فعالیت می‌کردند: یکی اسود عنسی در میان قبایل مذحج و کنده بود; دیگری طلیحه در قبایل یمنیِ بنی‌اسد که درشمال حجاز جاگیر بودند؛ سوم 'مسیلمه در قبایل بنی‌حنیفه در شرق عربستان. دراین زمان در میان قبایل بنی‌تمیم نیز یک زن به نام سجاح ادعای نبوت داشت و تبلیغ یکتاپرستی می‌کرد.

درنیمه سال ۱۲ هجری یک دولت مستحکم و پرقدرت و مطاع در مدینه برسرکار بود که کلیه قبایل عربستان را در اطاعت داشت، و چنین به نظر می‌رسید که مدینه یک دولت سراسری و یکپارچه و پراستمرار عربی تشکیل داده‌است. لیکن تراکم جمعیتی عربستان وکمبود موارد گیاهی و آبی مانع ازآن بود که این دولت بتواند ثباتی دائمی را درعربستان به وجود آورد؛ زیرا عربان درشرائط معمولی، خواه وناخواه مجبور بودند بخاطر حفظ یا حصول چراگاه به ستیز ونزاع افتند و باز عربستان به آشوب و نابسامانی برگردد، و ثبات و دوام دولت مدینه تهدید شود. قبایل عربستان دروضعیتی بودند که نیاز به خروج از اوضاع تنگ عربستان و خزش گسترده به درون سرزمینهای بیرون از عربستان داشتند. این خزشْ یک ضرورت تاریخی بود که می‌بایست صورت می‌گرفت و هیچ گریزی ازآن نبود. مرکزیتی که مدینه درسال ۱۲ هجری یافته و وحدتی که به قبایل عربستان بخشیده بود می‌توانست کارآمدترین ابزار درراه جهت بخشیدن به این خزش تاریخی و ضروری باشد. مدینه کارآمدترین ابزار معنوی نیز برای یکسو کردن جهت خزش عربان در اختیار داشت و آن «دینِ الله» بود، که با دستیازی به آن می‌توانست قبایل عربستان را درخزش بزرگ تاریخی به حرکت درآورد.

دراین خزش بزرگ تاریخی، هر سه دسته‌بندی مُضَر و یَمَن و رَبیعه به رهبری مدینه بسیج شده از مرزهای تنگ عربستان به سوی دنیای فراخ و متمدن به راه افتادند تا با درهم کوفتن تمدنهای باستانی در سرزمینهای تمدنی اسکان یابند. ازمیان این سه دسته‌بندی، جز قبایل مدینه و مکه و طائف، هیچ قبیله دیگری دینِ اسلام را نمی‌شناخت و با سنتهایش که مخصوص حجاز بود آشنائی نداشت. همه قبایل عربستان همراه با خزیدن به درون سرزمینهای تمدنی گفتند که ما مسلمانیم و قرآن را تنها کتاب آسمانی و پیامبر اسلام را تنهای فرستاده الله دانستند.

در سال ۱۳ هجری مأموران مدینه برای جلب رؤسای قبایل یمنی به آن کشور گسیل گشتند و سران بسیاری ازقبایل یمن به امید حصول غنایم جنگی، برای شرکت در لشکرکشیهای مدینه به اطراف عربستان ابراز آمادگی کردند. عَمرو ابن مَعدی‌کرِب که نیرومندترین مرد مِذحَج و برجسته‌ترین سرهنگ اسود عنسی بود برای شرکت دادنِ قبیله‌اش در لشکرکشیها به مدینه رفته اطاعت از ابوبکر را پذیرفت. ابوموسی اشعری با قبیله‌اش به مدینه رفت تا همراه لشکرهای مهاجم به عراق شود. جریر ابن عبدالله نیز قبیله‌اش بُجَیله را به درون حجاز انتقال داد تا در لشکرکشیها شرکت ورزد. اشعث ابن قیس نیز قبیله‌اش را برداشته به مدینه رفت و ازآنجا برای شرکت در فتوحات عراق گسیل شد. قیس ابن عبد یغوث- خلیفه اسود عنسی- نیز صلاح خودش و قبیله‌اش را درآن دانست که اطاعت ازمدینه را قبول کند، و خود با بخشی از قبیله‌اش به خدمت سپاه اسلام درآمد و نام پدرش به مَکشوح تغییر یافت و او ازآن پس قیس ابن مکشوح نامیده شد. همه این افراد را به زودی با قبایلشان در لشکرهای جهادگرِ اسلام در قادسیه و در فتوحات عراق خواهیم دید، و بعضی ازآنها را در مناصب بسیار حساس سیاسی خواهیم یافت. با این پیشامدها اوضاع داخلی یمن به حال خود رها گردید و به زودی داوطلبانه به اطاعت مدینه درآمد، تا کارگزار مدینه برای ادارهٔ امور آن کشور اعزام گردد؛ و آن عده از شخصیتهای یمنی که درستیز با گسترش نفوذ پیامبر یمنی با مدینه همراهی کرده بودند، بعنوان کارگزاران مدینه در یمن منصوب شدند.

قبایل یمن هرچند که بعد از نابود شدنِ پیامبرشان مسلمان شدند و همراه لشکرهای جهادگر اسلام راهی عراق و ایران گشتند، ولی هیچگاه ارزشهای دینِ خودشان را رها نکردند، و بخش اعظم عقاید مربوط به آن دین را با خودشان وارد اسلام کردند. اساسی‌ترین جنبه این عقیده مربوط به میراثی بودنِ مقام رهبری دینی بود؛ زیرا که کاهنان و انبیای قومی آنها پشت اندرپشت و پسر بعد ازپدر درمیان قبایل خودشان مقام نبوت وکهانت داشتند، و گمان برآن بود که توسط آسمان تعیین شده‌اند. این عقیده بعدها توسط آنها بصورتِ موروثی بودن مقام جانشینی پیامبر اسلام و انتصابی بودن رهبر و امام مسلمانان و معصوم بودن او مطرح گردید، و مذهبِ تشیع را در جنوب عراق- مشخصا درمنطقه کوفه- شکل داد. اساس عقیده دینی آنها ، و شماری از شخصیتهای خاندان پیامبر نزد اینها جای همان مقدس‌های قبیله‌ئی سابق را گرفتند. نه پسر بعد از پدرشاید شنیدن این مسئله برای ما بسیار شگفت باشد که پس از مسلمان شدن اینها افرادی مثل بِلال و عَمّار و ابوذر چون از اصل یمنی بودند خیلی زود به قهرمانانِ اینها تبدیل شدند، تا جائی که اهمیتی به مراتب بیش از ابوبکر و عمر و بسیاری از اصحاب و باسابقه پیامبر به آنها داده شد؛زیرا خوشنام و عادلتر از این دو بودند که هم دیرتر اسلام آوردند و هم شرابخوار بود و شخصیتهای طراز اول اسلام در مرتبه‌ئی بعد از اینها قرار داده شدند. ازآنجا که دین توحیدی در یمن همراه با ایرانی‌ستیزی، و به تعبیر درست‌تر همراه با خیزش استقلال‌طلبانه آغاز شده بود، ضدیت با هرچه ایرانی بود خصیصه عمده آن مذهبی شد که اینها به مرور زمان در جنوب عراق شکل دادند.

وقتی خزش عربان به درون شام و عراق آغاز شد، طلیحه- پیامبر سابق بنی‌اسد- نیز به حجاز برگشت و خود را تسلیم عمر کرد و با قبیله‌اش در لشکرکشیهای عراق شرکت جست. اما ازآنجا که او از کاهنانِ سنتی قبیله‌اش بود که پشت اندر پشت ادعای ارتباط با آسمانها و دریافت اخبار غیبی را می‌کردند، هیچگاه در پیش قوم خودش از ادعای نبوتش دست نکشید، و درعین اینکه همراه مسلمانان بود، خودش را یک برگزیده الله می‌دانست که با آسمان در ارتباط است. چند سال پس از این وقایع، وقتی عربها درحال محاصره نهاوند بودند، و آذوقه افراد همراه طلیحه که از قوم خودش و پیروانش بودند ته کشید، یکی از اصحابش به نام جعفر ابن راشد از او تقاضا کرد که معجزه‌ئی کند تا پیروانش مواد غذائی به دست آورند و از گرسنگی تلف نشوند. طلیحه عبایش را برسر کشید و بر زمین خفت و چنین وانمود کرد که می‌خواهد وحی بگیرد؛ و بعد از لحظاتی سربرداشته گفت: «البیان البیان، غنم الدهقان فی بستان مکان أروَنان». این گفته که گویا به طلیحه وحی شده بود، معنایش آن بود که در آن نزدیکی بستانی است و گله گوسفند دهقان در بستان درحال چریدنند. بنا برگفته طلیحه شماری افراد روان شدند تا به بستانی رسیدند و گله گوسفندی را یافتند و تاراج کرده به اردوگاه آوردند.

بنی‌اسد نیز مثل یمنی‌ها هیچگاه نتوانستند از عقاید سنتی‌شان که قرنها با خود کشیده بودند دست بردارند. ازآنجا که عقیده به «رهبری برگزیده آسمان» بخش جدائی‌ناپذیر دینِ قبیله‌ئی‌شان بود، پس از فتوحات اسلامی وقتی که درجنوب عراق اسکان یافتند این عقیده را به نحو دیگری ابراز داشتند؛ منتها چون دیگر مسلمان بودند و حق مطلق قریش را دررهبری عربها پذیرفته بودند، رهبری متکی به وحی را در فردی از خاندان پیامبر جستجو کرده عقیده به امامت معصوم از خاندان پیامبر را ابراز داشتند، و به مرور زمان همصدا با قبایلِ یمنی کوفه موضوع وراثتی بودنِ جانشینی پیامبر و انتصابی بودنِ مقام امام توسط آسمان را مطرح کردند و افکار سیاسی شیعه را شکل دادند. سخنواران بزرگی ازمیان این قبیله سربرآوردند که منادی ضرورت تداوم امامت در اولاد فاطمه بودند. درقرنهای بعدی بخش اعظمِ نظریه‌پردازان بزرگ شیعه از میان همین قبیله که محل اسکانشان «حِلّه» در منطقه کوفه بود بیرون آمدند.

قبایل بنی‌حنیفه نیز مثل دیگر مخالفانِ مدینه به زودی به لشکرهای جهادگر اسلام پیوستند که به فرمان ابوبکر برای تسخیر حیره بسیج شده بودند و رخداد قادسیه را آفریدند. قبایل بنی‌تمیم و پیامبرشان سَجاح نیز پس ازآن بخاطر شرکت در لشکرکشی به حیره و عراق، به اطاعت ابوبکر درآمدند و مسلمان شدند. ولی بنی‌تمیم و بنی‌حنیفه به رغمِ مسلمان شدنشان هیچگاه نتوانستند با آداب و رسوم سنتی قریش که بعنوانِ تعالیم اسلامی سریان یافته بود همسوئی نشان دهند. آنها اکنون قرآن را تنها کتاب آسمانی و پیامبر اسلام را خاتم پیامبران می‌دانستند، ولی عقاید دینی‌شان همان بود که خودشان داشتند. کسانی از بنی‌حنیفه و بنی‌تمیم درآینده مذهب خاص خودشان را دردرونِ اسلام ایجاد کردند که خوارج نام گرفتند و برای همیشه راهِ مخصوص به خود را دنبال کردند؛ و چنانکه می‌دانیم خوارج تنها مذهبی در اسلام بود که پرچمِ مساواتِ انسانی در حقوق اجتماعی- ازجمله مساوات کامل زن و مرد در حقوق- و پرچم عدالت اقتصادی را برافراشت، و در مساوات زن و مرد تا جائی پیش رفت که پیروانش صراحتاً گفتند زن هم می‌تواند امامت کند؛ وگاه خودشان امام زن داشتند.

قریش نیز که پیامبر اسلام ازآنها بود یک دینی را ارائه می‌کردند که ارزشهایش در قرآن و سنتِ پیامبر بیان شده بود. ازاین اسلام بخش عمده قبایلِ مُضَری - یعنی قریش که حاکمان آینده جهان اسلام شدند و درکنارشان ثقیف و هوازن- پیروی و حمایت کردند. اسلام این گروه که حاکمان واقعی دولت موسوم به اسلامی بودند درآینده نام اهل سنت به خود گرفت و رهبرانش عمدتًا از قبایل مضری درون حجاز بودند. تعالیمِ دینی پیروانِ این جریان از سنتِ پیامبر و شیوه اصحاب پیامبر گرفته شده بود؛ و همان عقایدی بود که ازنظر سنتی به مردم مکه و مدینه و طائف تعلق داشت و ریشه‌هایش به دوران پیش از ظهور اسلام می‌رسید. اساس عقیده سیاسی این جریان که از زندگی قبیله‌ئی حجاز آمده بود را تعیین رهبر برپایه بیعتِ کارشناسان مسلمان تشکیل می‌داد که اهل حِل و عَقد (گشود و بَست) نامیده می‌شدند. اطاعت از رهبری که به انتخاب بزرگان و با بیعت مسلمانان برسر کار آمده بود نزد این جریان واجب بود؛ و به همین سبب هم تمامی خلفای راشدین و خلفای اموی را واجب الطاعه دانستند. این جریان برای رهبر دینی هیچ تقدسی قائل نبود، و هیچ انسانی را- جز شخص پیامبر اسلام- معصوم نمی‌دانست.

این سه جریان برای همیشه راهشان را از هم جدا کردند و سه مذهب متمایز را شکل دادند و هرکدام مدعی بود که اسلام حقیقی همانست که او دارد.

دربین سالهای ۱۷ تا ۳۱ هجری که جریان فتوحات با شتاب بسیار زیاد در درون ایرانِ ساسانی- یعنی عراق و ایران- ادامه داشت و قبایل عرب همواره درحال نقل و انتقال وجنگ و تاراج وکشتار و گردآوریِ مال و مصادره مِلک بودند، برای سه دسته‌بندی بزرگِ رقیبْ فرصتی پیش نیامد که به یاد رقابتهای گذشته یا به یاد عقاید سنتی‌شان بیفتند. اختلافات سنتی از سال ۳۲ هجری درمیان قبایلی که به درون عراق خزیده بودند بروز کرد، و تا پایان سال ۳۵ هجری به شورشِ بخشی از قبایل یمنی برضد عثمان وکشته شدن عثمان منجر شد؛ و سپس با پیش آمدنِ جنگ صفین و پیامدهائی که داشت، عناصری از بنی‌حنیفه و عناصری از بنی‌تمیم بصورت یک دسته‌بندی نوینِ عقیدتی پا به عرصهٔ اجتماعی مسلمانانِ عرب نهادند و مذهبی که خوارج خوانده شد را پایه گذاشتند.

مخالفت بخشی از قبایل یمنی عراق و مصر با عثمان در اواخر سال ۳۵ هجری- درپی جریانهائی که جای سخن ازآن دراینجا نیست- به انتقال دوهزارتن از مردان آنها به مدینه و شورش برضد عثمان و قتل او انجامید. شورشیان سه دسته بودند: شورشیان کوفه خواهان خلیفه شدنِ زبیر- پسرعمه وهمریش اول پیامبر- بودند؛ شورشیان بصره خواهان خلیفه شدن طلحه- همریش دیگر پیامبر- بودند؛ و شورشیان مصر خواهان خلیفه شدن علی ابن ابیطالب- پسرعمو و داماد پیامبر- بودند. باز در خلال پنج روز بعد از قتل عثمان جریانها درمدینه به نحوی پیش رفت که شورشیان کوفه و مصر علی ابن ابیطالب را به خلافت برگزیدند، بخشی از مردم مدینه نیز با علی دست بیعت دادند ولی شورشیان بصره با دست خالی به بصره برگشتند. پنج ماه بعد از انتخاب علی ابن ابطالب، عائشه و طلحه و زبیر برضد علی شوریدند و به بصره رفته جنگ جمل به راه افکندند که به کشته شدن طلحه و زبیر و کشته شدن هزاران عرب انجامید و علی به پیروزی قطعی رسید. در این جنگ به هواداران عائشه و طلحه و زبیر «شیعه ام‌المؤمنین» گفتند. در آخرین ماه سال ۳۶ هجری معاویه که حاکمیت سوریه و اردن و لبنان و فلسطین را از سال ۱۸ هجری تا آنزمان دردست داشت برضد علی شورید؛ و درنتیجه جنگ صفین به راه افتاد که هفتاد هزار عرب در آن به کشتن رفتند ولی هیچکدام از دوطرف دراین جنگ پیروزی نداشت؛ و نتیجه جنگ به جریان حکمیت انجامید، و داوران منتخب علی و معاویه پس از هفت ماه مشورت و تبادل نظر، درماه رمضان سال ۳۷ هجری رأی به برکناری علی از خلافت دادند. در این جنگ به هواداران معاویه «شیعه عثمان» می‌گفتند؛ زیرا که به بهانه خونخواهی عثمان برضد علی به جنگ برخاسته بودند. حامیان علی نیز «شیعه علی» نامیده می‌شدند. علی در رمضان سال ۴۰ هجری توسط انشعابیون هوادار سابق خودش که اکنون «خوارج» نامیده می‌شدند به شهادت رسید (ترور شد). حسن ابن علی که پس ازاو توسط بخشی از قبایل کوفه انتخاب شده بود با لشکرکشی معاویه که اینک خودش را رسماً خلیفه می‌نامید مواجه شد؛ و این مواجهه در دومین ماه سال ۴۱ هجری به صلحی انجامید که درآن رسماً خلافت به معاویه واگذار شد؛ و به دنبال آن تمامی عربهای کوفه و بصره و مکه و مدینه با معاویه بعنوان «امیرالمؤمنین» دست بیعت دادند. عموم بنی‌هاشم و فرزندان امام علی و شخص امام حسن نیز با معاویه بیعت کرده خلافتش را به رسمیت شناختند. ازاین زمان اصطلاح نوینی در میان عربهای مسلمان پدید آمد، و آن «اهل سنت و جماعت» بود. و معنای این اصطلاح آن بود که همه کسانی که با معاویه بیعت کرده‌اند از سنت پیامبر پیروی کرده و تابع جماعت مسلمانان شده و از تفرقه و درگیری پرهیخته‌اند. اولاد امام علی نیز چونکه با معاویه بیعت کرده بودند، بخشی از همین «اهل سنت و جماعت» بودند. ازاین زمان به کسانی که سابقاً هوادار امام علی بودند و در جنگهای جمل و صفین و جنگ نافرجام امام حسن شرکت کرده بودند و هنوز هم برعقیده سابقشان بوده تصریح می‌کردند که امام علی و امام حسن برحق بوده‌اند، «شیعه ترابی» اطلاق شد که البته معنای درستش شیعهٔ علوی بود؛ زیرا که یکی از القاب امام علی «ابوتراب» بود. در اینجا به قیام امام حسین اشاره‌ئی نمی‌کنم؛ زیرا که عربهای کوفه و بصره یا جای دیگر درآن شرکت نداشتند؛ و امام حسین با حدود هفتاد تن از اعضای خاندان امام علی که همراه او بودند در کربلا به فرمان عبیدالله زیاد و توسط عمر فرزند سعد ابی‌وقاص- قهرمان قادسیه- به شهادت رسیدند.

در اوائل سال ۶۴ که یزید درگذشت، عبدالله فرزند زبیر در مکه به پا خاست و مردم مکه و مدینه با او بیعت کردند. عربهای بصره وکوفه نیز بیعشان را برای او فرستادند. هواداران خلافت عبدالله زبیر «شیعه زبیری» نام گرفتند. او رسماً خلیفه شد، و تا سال ۷۳ هجری که توسط عبدالملک مروان و حجاج ثقفی از میان برداشته شد، عربستان و عراق و بخشی از ایران را در قلمرو داشت. در این میان در سال ۶۴ هجری مردی از طائف به نام مختار ثقفی به کوفه رفت و با استفاده از خلأ سیاسی که مرگ یزید به دنبال آورده بود شیعیان سابق علی را سازماندهی کرده درصدد تشکیل حاکمیت برآمد. او خودش را نماینده محمد ابن علی ابن ابیطالب- معروف به ابن حنفیه- معرفی کرد و گفت که محمد ابن علی «امام» و «مهدی» است (مهدی در زبان یمنی‌ها معادل واژه امام بود و منصوب آسمان پنداشته می‌شد). مختار به یاری بخشی از یمنی‌های کوفه و مدائن، ازجمله نیرومندترین مردشان ابراهیم پسر مالک اشتر، مخالفانش را سرکوب کرد و تمامی کسانی که در کشتار کربلا شرکت کرده بودند را گرفته از دم تیغ گذراند. بخشی از نیروهای او را نیز روستائیان آرامی‌تبار جنوب عراق تشکیل می‌دادند که از زمان فتوحات عربی به بردگان عربها تبدیل شده بودند. مختار برابری انسانها را مطرح کرد و این برده‌شدگان را آزادشده اعلام نمود. این موضوع به مذاق عربهای حامی او گوارا نبود؛ و ابراهیم اشتر پس از آنکه در سرکوب مخالفان مختار شرکت کرد و حتی یک لشکر اموی را که از شام به فرماندهی عبیدالله زیاد به عراق گسیل شده بود شکست داده عبیدالله زیاد را کشت، مختار را رها کرده با نیروهایش در مدائن ماند. پس ازآن بخشی از شیعیان کوفه نیز از مختار بریدند؛ و مختار تضعیف شد، و در لشکرکشی مصعب برادر عبدالله زبیر در نیمه‌های سال ۶۹ هجری به کوفه شکست یافته کشته گردید. ابراهیم پسر مالک اشتر نیز بعد ازآن با قبیله‌اش به مصعب زبیر پیوست، و درسال ۷۲ که عبدالملک مروان به کوفه لشکر کشید، او فرمانده سپاه مصعب بود و در جنگ با عبدالملک مروان در کنار مصعب زبیر کشته گردید. محمد ابن حنفیه نیز در مکه توسط عبدالله زبیر بازداشت شد، و تا سال ۷۳ که عبدالله زبیر مورد حمله سپاه عبدالملک مروان به فرماندهی حجاج ابن یوسف قرار گرفت و کشته گردید، تحت نظر زیست.

آرامی‌تبارهای جنوب عراق که ضمن پذیرش امامت مهدی به نهضت مختار پیوسته بودند نیز هرچند که از مسیحیت به اسلام درآورده شده بودند، دارای سنتهای بسیار ریشه‌دار دینی‌ئی بودند که در مواردی با عقاید یمنی‌ها همخوانی داشت و درمواردی نیز مخصوص به خودشان بود. موضوع غیبت و انتظار ظهور و عقیده به عمر بسیار طولانی یک انسان و همچنین موضوع ضرورت وجود همیشگیِ حجت آسمانی برروی زمین بخش اصلی سنتهای دیرینه دینی اینها بود. چنانکه می‌دانیم افسانه گیل‌گمیش و داستان فیضان ویرانگر همگانی و داستان پرسوز و گداز تیموزی و مادرش همگی ساخته و پرداخته کاهنان سومری در هزاره سوم پیش از مسیح بوده که در همین منطقه جنوب عراق نشیمن داشته‌اند. تیموزی یک پیامبرشاه مقدس و آسمانی‌تبار سومری بود که در جوانی به دست دشمنان آسمان کشته گردید؛ ولی مقدر برآن بود که او به جهان برگردد و دشمنان آسمان را نابود سازد. مردم جنوب عراق تا وقتی مسیحی شدند همه‌ساله ده روز از ماه تموز برای تیموزی عزاداری می‌کردند و برسر می‌زدند و برای حمایت ازاو ابراز آمادگی می‌کردند و خواهان بازگشتش می‌شدند؛ سپس در مسیحیت، عیسا مسیح را جایگزین تیموزی کردند. داستان حضور دائمی یک حجت آسمانی که عمر جاوید دارد و همه‌جا و همیشه حاضر است، نیز از ساخته‌های دیرینهٔ این قوم بود. نام این حجتِ آسمانی به زبان آرامی «خِضر» بود که معنایش «همیشه‌زنده» است؛ و داستانش را همه شنیده‌ایم.

پس از کشته شدن مختار بقایای پیروانش که عمدتاً از قبایل حِمیَر و مِذحَج و بنی‌اسد، و بخشی نیز بومیان جنوب عراق بودند، همچنان عقیده به امامت محمد ابن حنفیه را نگاه داشتند و اورا «امام» و «مهدی» می‌دانستند و درآمادگی برای یک جنبش دیگر ماندند. ابن حنفیه درسال ۸۱ هجری درحالی که در بیعت عبدالملک مروان بود درگذشت. ولی بخشی از شیعیانش مرگ اورا باور نکردند، و سخنسرایانشان اشعاری در باره اینکه او نمرده بلکه به غیبت رفته‌است و به زودی بازخواهد گشت سروده شایع کردند. معروفترین شیعه او که در نظریه «غیبت مهدی» سروده‌های بسیاری پراکند، یک یمنی کوفه از قبایل سابقاً یهودی حمیر به نام «سید حمیری» بود.

بنا براین در جریان قیام مختار ثقفی برای نخستین بار واژه «مهدی» رواج یافت؛ و پس از درگذشت ابن حنفیه شیعیانش برای نخستین بار موضوع «غیبت» و «انتظار ظهور مهدی» را مطرح کردند؛ و به تدریج احادیثی درباره آن ساختند که خبر از اراده آسمانی به ضرورت غیبت و رجعت می‌داد.

درسال ۸۱ هجری یکی از بلندپایه‌ترین و نیرومندترین افسران ارتش اموی در عراق به نام عبدالرحمان اشعث برضد عبدالملک مروان و حجاج ابن یوسف شورید. او رئیس قبایل یمنی کنده بود و پدرش محمد ابن اشعث (برادرزن امام حسن و دخترزاده ابوبکر) در جنگ برضد مختار به کشتن رفته بود. در شورش عبدالرحمان اشعث تمامی قبایل یمنی کوفه و بصره شرکت کردند. فرمانده شیعیان کوفه و مدائن دراین شورش، کُمیل ابن زیاد رئیس قبیله نخع و از خاندان مالک اشتر بود. شعارهای عبدالرحمان اشعث در این شورش همانها بود که مختار ثقفی مطرح کرده بود (جز موضوع امامت مهدی). فرجام این شورش نیز شکست قطعی عبدالرحمان اشعث دربرابر حجاج ثقفی درسال ۸۳ و کشته شدن کمیل ابن زیاد و کشتار و زندانی شدن بخش بزرگی ازشیعیان و سرکوب خشونت‌آمیز بقایای آنها بود. تیره‌هائی از قبایل یمنی مذحج که در شورش عبدالرحمان اشعث شرکت کرده بودند، درسال ۸۳ از ترس حجاج به بیابانهای کرانه‌های کویر در منطقه بین قم و کاشان گریخته در هفت روستای مجاور اسکان یافتند؛ و درآینده قم را بصورت یک شهر خالصا عربی و خالصا شیعی درآوردند.

ازاین زمان تا حدود ۴۰ سال خبری از جنبش شیعیان کوفه نیست؛ تا آنکه در سال ۱۲۰ هجری زید فرزند امام زین العابدین بعنوان امام شیعه به کوفه می‌رود و حمایت رؤسای قبایل یمنی را برای خیزش ضد اموی کسب می‌کند. ولی دوسه روز پیش از تاریخی که برای قیام تعیین کرده بوده امرش افشا می‌شود؛ بسیاری از رؤسای قبایل شیعی بازداشت یا تطمیع می‌شوند؛ و زید در روز قیامش با گروه اندکی به پا خاسته کشته می‌گردند. ۹ سال بعد از این جریان، و در میان آشفتگی اوضاع خلافت اموی و جنگهای خانگی اموی‌ها برسر خلافت، و در زمانی که جنبش ابومسلم در شرق ایران به کامیابی‌هائی دست یافته بوده، برخی از رؤسای قبایل کوفه و همچنین بنی‌هاشم- اولاد ابوطالب و اولاد عباس- در مکه محرمانه با یکی از نوادگان امام علی از اولاد امام حسن به نام محمد ابن عبدالله بعنوان امام دست بیعت می‌دهند؛ و او خودش را «نفس زکیه» و «مهدی آل محمد» لقب می‌دهد. فقط جعفر ابن محمد (امام جعفر صادق) با انتخاب او مخالفت کرده از هاشمی‌ها کناره می‌گیرد. همراه با فعالیتهای تبلیغی مخفیانه هوادارن این «مهدی آل محمد» در میان قبایل عرب عراق، جنبش ابومسلم گام به گام به پیش می‌رود و تا آغاز سال ۱۳۲ هجری کوفه را تصرف می‌کند و خلافت اموی را برمی‌اندازد و خلافت عباسی را تشکیل می‌دهد. پس ازآن پدر نفس زکیه (عبدالله ابن حسن ابن حسن ابن علی ابن ابیطالب) به کوفه می‌رود و موضوع بیعت بنی‌عباس با فرزندش مهدی نفس زکیه را به عبدالله سفاح یادآور می‌شود. ولی سفاح یک میلیون درهم به او می‌دهد و از او قول می‌گیرد که نفس زکیه موضوع بیعت را به فراموشی بسپارد و ادعای امامت و خلافت نکند.

کمتر از پنج سال بعد ابوجعفر منصور بعنوان دومین خلیفه عباسی توسط ابومسلم به خلافت نشانده شد. ولی منصور در مکه با نفس زکیه بعنوان امام و مهدی دست بیعت داده بود؛ و ازنظر نفس زکیه حق رهبر و امام شدن نداشت. علاوه براین با انقلاب ابومسلم، زمام امور دولت عربی به دست ایرانیان افتاده بود و دهها هزار عرب در ایران کشتار شده بودند، و قبایل عرب از امتیازهای سابقشان محروم شده بودند. نفس زکیه مبلغانش را به میان قبایل عراق فرستاد تا برای امامت او فعالیت کنند و از رؤسای قبایل بیعت بگیرند. در این زمان احادیثی از زبان یامبر انتشار یافت که می‌گفت «مهدی همنام من و پدرش همنام پدر من است»؛ و مستقیماً به نفس زکیه اشاره داشت که محمد ابن عبدالله بود؛ و از زبان پیامبر گفته می‌شد که مهدی در آخرزمان قیام خواهد کرد و ظلم و جور را برخواهد افکند. اقدامات نفس زکیه با استقبال همگانی قبایل عراق مواجه گردید؛ و درعین حالی که پدر و عموها و شماری از اعضای خانوادهٔ نفس زکیه به فرمان خلیفه منصور بازداشت و زندانی یا کشته شدند، او در سال ۱۴۴ هجری با پشتگری حمایت قبایل عراق به پا خاست. خیزش او نه تنها خیزش ضد عباسی بلکه عملاً خیزش ضد ایرانی‌گرائی بود، و در خطبه‌ئی که در روز قیامش در مدینه ایراد کرد، بر این موضوع تأکید نمود. در مقابله با این خیزش، ایرانیان در کنار ابوجعفر منصور قرار گرفتند، و بخش اعظم عربهای عراق و حتی عربهای خراسان از نفس زکیه حمایت نمودند. فرجام این قیام نیز مثل همهٔ قیامهای شیعه شکست حتمی، و کشته شدن نفس زکیه و برادرش ابراهیم و بسیاری از اعضای خاندان امام حسن در سال ۱۴۵ بود.

نیم قرن بعد از این جریان، موضوع رویاروئی ایران‌گرایان و عرب‌گرایان در ایران و عراق پیش آمد که به جنگ خونین مأمون و امین- فرزندان هارون الرشید- انجامید. دراین جنگ، ایرانیان به رهبری یک زرتشتی نومسلمان اهل سرخس که توسط جعفر برمکی مربی مأمون شده بود و پس از مسلمان شدنش نام عربی فضل ابن سهل سرخسی را برخود نهاده بود در پشت سر مأمون قرار گرفتند؛ و عموم عربهای عراق در پشت سر امین ایستادند. بعد از انقلاب ابومسلم، این بزرگترین رویاروئی ایرانیان و عربها بود (البته هم در انقلاب ابومسلم و هم در جنگ فضل سرخسی با امین، بخشی از عربهای دوزبانة خراسان درکنار ایرانیان بودند و بدون آنکه خود بدانند پشتیبان اهداف ایرانیان شدند). طاهر ذوالیمینین را فضل ابن سهل بعنوان فرمانده سپاه مأمون به عراق فرستاد؛ و طاهر پس از شکستهای سختی که در کنار ری و در همدان و حلوان بر عربگرایان وارد آورد، بغداد را محاصره کرده به تسخیر درآورد و امین را گرفته کشت. شکست عربگرایان در این جنگ باعث شد که عربهای عراق از یکی از نوادگان امام علی به نام ابن طباطبا درکوفه حمایت کرده دستاوردهای ایرانیان در هفتادسال اخیر را در معرض خطر قرار دهند. ابن طباطبا امام شد و درکوفه تشکیل دولت داد، و نوادگان امام علی از جمله سه تا از فرزندان موسا ابن جعفر را به فرمانداری خوزستان و حجاز و یمن فرستاد. برای مقابله با این خطر، فضل سرخسی مأمورانی را به مدینه فرستاد و علی ابن موسا ابن جعفر را به مرو دعوت کرد؛ و مأمون در مراسم جشنهای نوروزی سال ۲۰۱ هجری قمری که در ماه رمضان بود اورا با لقب «الرضا» بعنوان ولیعهد خویش منصوب کرد. همراه با این اقدام لشکرهای اعزامی فضل سرخسی در کوفه و جنوب عراق شکستهای سختی بر شیعیان وارد آوردند و به موضوع قیام شیعه پایان دادند. اندکی پس از این جریان فضل سرخسی به دست افراد ناشناسی ترور شد؛ و به دنبال او امام رضا در اثر مسمومیت در طوس شهید گردید؛ و گویا وابستگان فضل سرخسی در این عمل دست داشتند.

درسال ۲۸۰ هجری قمری جنبش بزرگ شیعی به رهبری یکی از نوادگان امام جعفر صادق در شمال و شرق عربستان به راه افتاد. این جنبش که با نام «جنبش قرمطیان» معروف است، از حد کوفه تا بحرین کنونی را متصرف گردید، و در زمانی بخش اعظم قبایل عرب بیابانهای شام را مطیع خویش ساخت و خطری بسیار جدی را برای دولت عباسی ایجاد کرد. همهٔ تلاشهای مستمر و مداوم ارتش عباسی برای مواجهه با این خطر به شکستهای خفت‌بار انجامید؛ و دربار عباسی در اوائل قرن چهارم هجری مجبور شد که قلمرو این دولت را در کنار شهر کوفه به رسمیت بشناسد؛ و حتی به نمایندهٔ دولت قرمطی اجازه داد که در بغداد مستقر شود. این دولت که تا تشکیل امپراطوری سلجوقی- یعنی نزدیک به سه قرن- استمرار داشت، همواره مورد حمایت عربهای شیعه در کوفه و بغداد و مدائن، و حامی آنها بود. بخش دیگری از قرمطی‌ها نیز در اواخر قرن سوم هجری به شمال آفریقا منتقل شده تشکیل حاکمیت شیعی دادند؛ و نیم قرن بعد مصر را گرفته دولتشان را به قاهره منتقل کردند و دولت نیرومند فاطمی را تشکیل دادند که بیش از دویست سال استمرار داشت و مصر و شام و بخشی از شمال آفریقا در قلمروش بود. این دولت تلاشهای پیگیری برای براندازی دولت عباسی به عمل آورد، و در یک مورد نیز حامیان عربش در عراق توانستند بغداد را گرفته خلیفهٔ عباسی را فراری دهند؛ ولی با تدابیری که ایرانیان به‌کار بردند، اینها در الحاق عراق به دولت فاطمی ناکام ماندند. در اواخر عمر دولت فاطمی حتی تلاشهائی برای بسیج عربهای شیعه در ایران بخاطر زمینه‌سازی الحاق ایران به دولت فاطمی انجام گرفت، و در این راه گروهی از یمنی‌های کوفه به همراه یکی از خودشان که نمایندهٔ ویژهٔ امام فاطمی بود و ما اورا با نام حسن صباح می‌شناسیم به درون ایران گسیل شدند. ولی درست در همین زمان امام فاطمی ترور شد و دربار فاطمی در مصر به آشوب و جنگ داخلی فرورفت، و حسن صباح و گروهش از حمایت مصر محروم ماندند و در داخل ایران نیز نتوانستند حمایتی کسب کنند و مجبور شدند که برای حمایت از خودشان در دژهای دست‌نیافتنی در مناطق کوهستانی موضع بگیرند. فعالیتهای اینها در درون ایران مدت نسبتاً درازی ادامه داشت، و همواره با ترورهائی همراه بود، که بیشتر به تحریک یا تشویق رقیبان قدرت دولت سلجوقی انجام می‌گرفت. دولت سلجوقی که پرچم حمایت از مذهب سنی بر اساس نظریه‌های اشعری و باقلانی و ماوردی و جوینی و غزالی را بردوش گرفته بود، هرگونه حرکت فکری در ایران را تحت اتهام «قرمطی» مورد سرکوب قرار می‌داد؛ و چونکه بیشترین سرکوبها دراین راه نصیب اسلام ایرانیان معتزلی‌مذهب و پیروان مکتب علم‌گرای اخوان الصفا می‌شد که عموم بنیانگذاران و پیروانش ایرانی بودند، همهٔ کسانی که در یک دوران تقریباً یک قرنه مورد سرکوب یا پاکسازی واقع شدند توسط دستگاه تبلیغاتی دولت سلجوقی بعنوان قرمطی معرفی گشتند.

نظریه‌پردازان شیعه در قرن چهارم در مصر به تدوین تئوری سیاسی شیعه پرداختند، و نظریه‌پردازان شیعه در کوفه و بغداد و قم که عموماً از قبایل مذحج و بنی‌اسد بودند، نیز به نوبهٔ خود در این قرن مشغول تدوین تئوری سیاسی شیعه شدند؛ و تا پایان قرن چهارم هجری مذهب شیعه شکل کامل خویش را گرفت.

منابع[ویرایش]