عشق عرفانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

عشق از مسائل بنیادین عرفان و تصوف ایرانی است، چندانکه بدون در نظر گرفتن آن، عرفان و حکمت متعالیه قابل فهم نیست. البته عشق از مقولاتی است که تعریفش به ذات، نامیسر است و کنهش درغایت خفا و پوشیدگی است.

تعریف[ویرایش]

عشق از مصدر عَشق(=چسبیدن والتصاق)است. به گیاه پیچک عَشَقه گویند زیرابر تنه درخت می پیچد وبالامی رود وآن را خشک می کند. واین تمثیل حالت عشق است که بر هر دلی عارض شود احوال طبیعی او را محو می کند.[۱]

عشق بنده به خدا، حالتی بود از لطف، که شخص در دل خویش یابد و آن حالت در عبارت نیاید، و آن حالت اورا دائم بر تعظیم حق تعالی استوار دارد و اختیار کردن رضای او و صبر ناکردن بدوری او و شادی نمودن بدو و بی قراری از دون او ویافتن اُنس بدوام ذکر او در دل باشد.[۲]

توصیف[ویرایش]

مورخان از رشد تدریجی تصوف سخن گفته اند که باعرفان زهدی وخوفی آغاز وبتدریج به عشق ودلسپردگی تبدیل میشود وسرانجام برمعرفت وشناخت باطنی تاکید میکند. توصیف ناپذیری و رازگونه بودن عشق عرفانی از مهمترین خصیصه های بیان شده در همه متون عرفانی است. در نظر مولانا عشق همچو صورت خیال است که اگر آنرا به صد زبان وصف کنی هنوز تمام وصف آنرا نگفته ای، گاه چون خورشید گرمابخش است و گاه چون آذرخش سوزاننده.[۳]

کمال انسان در اینست که اصل خویش را بازجوید و خدای قریب را در درون خویش یافته و بدو عشق ورزد و اورا از همه چیز بیشتر دوست دارد. نشانه مومن حُب شدید (عشق) نسبت به خداست وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًا لِلَّهِ(البقره،۱۶۵).[۴]

انکار عشق[ویرایش]

عارفان معتقدند که عشق موهبتی الهی است که خداوند به بسیاری از بندگانش هدیه داده است. و عجز پاره ای از بندگان در درک آنرا به صاف نبودن آئینه روح آنها نسبت می دهند.

اهل کلام، با قبول مُباینت کلی میان خالق و مخلوق، عشق بنده به خداوند را انکار می کنند. بدان جهت متکلمان هر جا در قرآن لفظ حُب و مشتقاتش را دیده اند آنرا تاَویل به تعظیم خداوند و اطاعت از دستورها و فرمان های او کرده اند، حال آنکه عرفاً از جمله مولانا عقیده دارند که نه تنها عشق بنده به خداوند میسر است بل جز خدا کسی قابل عشق ورزی نیست.[۵] غزالی در تفسیر علما از حٌب به تعظیم و اطاعت از خداوند میگوید: « حٌب و دوستی خدا چگونه به طاعت تفسیر کرده شود؟ طاعت تبع و ثمره دوستی خداست، پس چاره نیست از آنکه دوستی متقدم باشد، آنگاه پس از آن دوست را طاعت دارد».[۶]

نویسندگان زیادی در باره عشق نوشته اند از رابعه وحلاج تا غزالی وبخصوص برادرش احمد غزالی وبعد ها عین القضات همدانی وعطار نیشابوری، اما ابن عربی و جلال الدین محمد مولوی، هرچند در دو جریان متفاوت، در صدر شرح دهندگان عشق بوده اند.

عشق در کلام بزرگان[ویرایش]

درکلام افلاطون[ویرایش]

افلاطون گوید:عشق، واسطه انسان ها و خدایان است و فاصله آنها را پُر می کند.

همو گوید:عشق در همه کائنات جاری است.

او می گوید: عشق پیوند دهنده همه جهان است.[۷]

در کلام مولانا[ویرایش]

هرچه گویم عشق را شرح وبیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن

کلام مولانا اساساً چیزی بجز عشق نیست، عشق مانند سایر اجزاء جهان حقیقتی است سیال ومواج وتوقف ودرنگ ناپذیر، و در حقیقت عنایت وهدایتی است الهی و تفسیر آن در دفتر وکتاب نگنجد.[۸]

عشق جز دولت و عنایت نیست جز گشاد دل و هدایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نگفت شافعی را در او روایت نیست

در کلام عطار نیشابوری[ویرایش]

از نظر عطار، عشق برتر از دو جهان و همان چیزی است که ماورای شرح و تعریف باشد:

خاصیت عشقی که برون از دوجهان است

آن است که هر چیز که گویند نه آن است

[۹]

در کلام روزبهان بقلی[ویرایش]

«عشق سیفی است که از عاشق سر حدوث برمی دارد. عشق کمالی است که از کمال حق است، چون در عاشق پیوندد، از صرف عبودیت و حدوثیت به جلال الهیت، ظاهر و باطنش ربّانی شود. ذکر موت بر ایشان روا نباشد. هر که به عشق حق زنده باشد دگر موت بر وی راه نیابد.» [۱۰]

در کلام بایزید بسطامی[ویرایش]

«هرکه را محبت حق بکشد دیت او دیدار حق است، و هرکه را عشق حق او را بکشد دیت او همنشینی با حق است.» (به نقل از عوارف المعارف، سهروردی)

تا رفت دیده و دل من در هوای عشق بنمود جا به کشور بی منتهای عشق
وارسته گشت و صرفنظر کرد از دو کون اینسان شود کسی که دهد دل برای عشق
ما راست عشق و هرکه به عالم جز این بود بیگانه باشد او، نشود آشنای عشق

[۱۱]

در کلام شاه نعمت الله ولی[ویرایش]

تن به جان زنده است و جان از عشق در بدن روح ما روان از عشق
عشق داند که ذوق عاشق چیست باز جو ذوق عاشقان از عشق
هرچه در کاینات موجود است جُـود عشق است و باشد آن از عشق
عاشقان عشق را به جان جویند عاقلان اند غافلان از عشق
نعمت الله که میر مستان است می دهد بنده را نشان از عشق

[۱۲]

در کلام ابوسعید ابوالخیر[ویرایش]

دوبیتی منسوب به ابوسعید ابوالخیر:

از شبنم عشق خاک آدم گِل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

در کلام جواد نوربخش (نورعلیشاه)[ویرایش]

تصوف گام برداشتن به سوی حق است با پای عشق و محبت.

عشق نتیجه ی محبت حق است و محبت صفت حق، اما در حقیقت محبت صفت ارادت حق است که از صفات ذات می باشد ... چون به اخص تعلّق گیرد آن را نعمت گویند ... [۱۳]

ماییم در سراچه هستی گدای عشق خدمتگزار عالم و آدم برای عشق
از پا فتاده ایم مگر حق مدد کند تا طی کنیم راه وصالش به پای عشق
در مردم زمانه صفایی ندیده ایم خو کرده ایم از دل و جان با صفای عشق
با پای بی نشانی و با حال بی خودی شاید رسیم در حرم کبریای عشق
در کشتی امید به گرداب حیرتیم ما را مگر نجات دهد ناخدای عشق
از ما مپرس مسئله کفر و دین دگر کفر است در طریقت ما ماسوای عشق
از ملک عقلِ خیره بشدّت دلم گرفت ای بخت همّتی که پرم در هوای عشق
در خانه من و تو بجز دردسر نبود باید پناه برد به دولتسرای عشق
ای نوربخش گوش سر خویش را ببند تا بشنوی به گوش دل خود ندای عشق

عشق صوفی[ویرایش]

جواد نوربخش: «صوفی در پیشگاه حق به تسلیم و رضا می ایستد که: من راضی به رضای توام و بدون آنکه هیچ گونه توقعّی داشته باشم از روی محبت به تو عشق می ورزم و در اندیشه پاداشی نیستم. برهمین اساس است که عشق صوفیان نسبت به خدا بدون انتظار و چشم داشت و برکنار از ترس و وحشت است که صوفی خواست و تمنّایی ندارد و قهر و جفای او را همان اندازه می پسندد که وفایش را، معدودی از صوفیان در طریق عشق و دوستی به مرحله ای رسیده اند که در معشوق (حق) فنا شده اند و مولانا در حقشان فرموده است:

جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای

[۱۴]

عشق در نزد غربی ها و مقایسه آن با نظر صوفیه[ویرایش]

جواد نوربخش: « عشق در ذهن غربیان معمولاً به عنوان کششی تلقی می شود که موجب محبت انسان به همنوعان او می گردد و در نوع عالی آن باعث جلب افراد انسان به سوی حقیقت می باشد. از نظر غربی ها عاشق باید بیاموزد که چگونه دوست داشته باشد. اما این نحوه ی تلقّی برای صوفیه بسیار ابتدایی است. عشق برای صوفی از جمله عواطف نیست، بلکه جذبه ای است الهی. در تصوف وقتی صحبت از عشق الهی به میان می آید منظور کششی است که از جانب حق متوجه صوفی می شود و صوفی را به حق می کشاند. بنابراین تآکید نه بر کوشش عاشق بلکه بر کشش حق است. به همین دلیل صوفیه گفته اند که: عشق آمدنی است و مانند سیلی است خروشان، و صوفی منتظر است تا این سیل در رسد و او را با خود ببرد. به قول مولوی:

عاشقان در سیل تند افتاده‌اند برقضای عشق دل بنهاده اند

[۱۵]

عقل و عشق[ویرایش]

جواد نوربخش: راه تصوّف پا بر سر هستی زدن و از خودی و خودبینی رستن است. عقل جزوی (عقل فلاسفه وعلمای ظاهر) این راه را نمی‌پذیرد زیرا نگهبان «من» خویش و خود دوستی اش مذهب و کیش است. تنها به فتوای عشق می توان ماسوی الله را فراموش کرد و با شاهد ازل دست در آغوش شد. عقل و عشق هریک نوائی سازند و سازی می نوازند: ... عقل گوید: همه چیز برای تو - عشق گوید تو و همه چیز برای او. عشق گوید: در راه معشوق جان فدا کن - عقل گوید: این کار خطرناکی است، ترک ماجرا کن. ...

... عقل وسیله شناخت دریا از طریق قطره است، عشق قطره را دریا ساختن است. عقل مبنای خودنمایی و ناز است، عشق مایه جانبازی و نیاز است. خلاصه آنکه: عقل وزیر امین «من» است و عشق سپهسالار «روح». لشکر عقل نفس و صفات نفس و بافته های خلق است در حالیکه لشکر عشق صفات روح و یافته های حق است. ... [۱۶]

پانویس[ویرایش]

  1. میناگر عشق صفحه۴۳۲
  2. رساله قشیریه ص ۵۵۶
  3. آنماری شیمل ص.۱۹۰
  4. وحدت وجود. ص ۱۳۳
  5. میناگر عشق ص. ۴۳۴
  6. غزالی، ص.۵۰۸
  7. مجموعه آثار افلاطون (رساله ضیافت) ص ۴۶۲
  8. شرح مثنوی شریف ص ۸۷
  9. فرهی، راضیه. «عشق در اندیشه عطار». بازبینی‌شده در ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۲. 
  10. عبهرالعاشقین، روزبهان بقلی شیرازی، به کوشش جواد نوربخش، انتشارات خانقاه نعمت اللهی، تهران ۱۳۴۹، شماره ثبت کتابخانه ملی: ۹۱۸- ۱۳۴۹/۹/۳
  11. «بایزید بسطامی»، جواد نوربخش، چاپ اول، تهران مرداد ۱۳۷۳
  12. کلیات شاه نعمت الله ولی، به کوشش جواد نوربخش، چاپ یازدهم، انتشارات یلدا قلم، تهران ۱۳۸۵، شابک: ۷-۴۹-۵۷۴۶-۹۶۴
  13. «عشق»، دکتر جواد نوربخش، انتشارات خانقاه نعمت اللهی، تهران ۱۳۵۴، ثبت کتابخانه ملی: ۱۴۵۳ - ۱۳۵۴/۱۱/۱۱
  14. جواد نوربخش، چهل کلام و سی پیام (دفتر اول)، چاپ دوم، انتشارات یلدا قلم، تهران ۱۳۸۱، شابک: ۸-۲۶-۷۴۵-۹۶۴
  15. دکتر جواد نوربخش، در خرابات، مبحث عشق، چاپ چهارم، انتشارات یلدا قلم، تهران ۱۳۸۴، شابک: ۶-۲۷-۵۷۴۵-۹۶۴
  16. چهل کلام و سی پیام، جواد نوربخش، چاپ دوم، انتشارات یلداقلم، تهران ۱۳۸۱، شابک: ۸-۲۶-۵۷۴۵-۹۶۴

منابع[ویرایش]

  • چیتیک، ویلیام. درآمدی بر تصوف. ج. چاپ اول. ترجمهٔ محمدرضا رجبی. مرکز مطالعات وتحقیقات ادیان ومذاهب، ۱۳۸۶. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۸۰۹۰-۴۱-۳. 
  • زمانی، کریم. میناگر عشق. ج. چاپ ششم. تهران: نشر نی، ۱۳۸۲. شابک ‎۹۶۴-۳۱۲-۶۶۶-۸. 
  • فروزانفر، بدیع‌الزمان. ترجمه رساله قشیریه. ج. چاپ دوم. انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۱. شابک ‎۹۷۸-۹۶۴-۸۰۹۰-۴۱-۳. 
  • شیمل، آن‌ماری. من بادم و تو آتش (در باره زندگی و آثار مولانا). ج. چاپ اول. توس، ۱۳۷۷. شابک ‎۹۶۴-۳۱۵-۴۸۶-۶. 
  • غزالی، ابوحامد محمد. احیاءعلوم الدین. ج. ربع منجیات. ترجمهٔ محمد خوارزمی. انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۷۷. شابک ‎۹۶۴-۴۴۵-۱۵۶-۲. 
  • کاکایی، قاسم. وحدت وجود (به روایت ابن عربی و مایستر اکهارت). ج. چاپ اول. انتشارات هرمس، ۱۳۸۱. شابک ‎۹۶۴-۳۶۳-۰۴۶-۳. 
  • فروزانفر، بدیع‌الزمان. شرح مثنوی شریف. ج. چاپ اول. انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۴۶. 
  • نوربخش، جواد. چهل کلام و سی پیام. ج. چاپ دوم. انتشارات یلداقلم، ۱۳۸۲. 
  • نوربخش، جواد. در خرابات. ج. چاپ چهارم. انتشارات یلداقلم، ۱۳۸۴. 
  • نعمت الله ولی. کلیات اشعار. ج. چاپ یازدهم. به کوشش جواد نوربخش، انتشارات یلداقلم، ۱۳۸۵.