عبدالقادر گیلانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
فارسی العربية
عبدالقادر بن صالح جنگی دوست
زادروز ۱ رمضان ۴۷۱ قمری
۲۲ اسفند ۴۵۷ خورشیدی

مازندران یا گیلان
درگذشت ۸ ربیع‌الاول ۵۶۱ قمری
۲۹ دی ۵۴۴ خورشیدی
بغداد
آرامگاه محله باب‌الشیخ بغداد
محل زندگی گیلان یا مازندران و بغداد
ملیت ایرانی
پیشه عارف، صوفی، محدث، و شاعر
نقش‌های برجسته مؤسس سلسله تصوف قادریه
لقب غوث گیلانی، محی الدین، ثموت الثقلین، شیخ کل، شیخ مشرق، غوث، غوث اعظم، غوث الثقلین، باز اشهب، باز اللَّه و جنگی دوست
مذهب اسلام، حنبلی
مکتب سلسله تصوف قادریه
آثار بشائر الخیرات، الغنیة لطالبی طریق الحق، الفتح الربانی و الفیض الرحمانی، جلاء الخاطر فی الباطن و الظاهر، الکبریت الاحمر، فتوح الغیب، ملفوظات قادریه، الفیوضات الربانیه فی الاوراد القادریه، ملفوظات گیلانی، سر الاسرار و مظهر الانوار فیما یحتاج الیه الابرار، آداب السلوک و التوصل الی منازل الملوک، تحفة المتقین و سبیل العارفین، حزب الرجاء و الانتهاء، یواقیت الحکم، معراج لطیف المعانی، دیوان غوث اعظم
فرزندان چهل و نه فرزند
والدین «سیدموسی جنگی‌دوز» و «ام‌الخیرامة الجبار فاطمه»
گفتاورد برشما لازم است ابتدا ایمان آورده سپس یقین حاصل کرده و بدنبال آن در ذات حق عزوجل فنا شوید، و این ممکن نخواهد بود مگر با رعایت حدود شرع و اجرای دستورات رسول اکرم و متابعت از قرآن.

عبدالقادر گیلانی (جیلانی) (۱۰۷۷ - ۱۱۶۶ م) با نام کامل عبدالقادر بن صالح جنگی دوست گیلانی[۱]، عارف، صوفی، محدث، و شاعر ایرانی قرن پنجم و ششم قمری بود.[۲] وی مؤسس سلسله تصوف قادریه (منتسب به عبدالقادر) بود.[۳][۲] او از مشاهیر مشایخ صوفیه و شیخ طریقه قادریه می‌باشد.[۳] کنیه وی «ابومحمد» و لقبش «محی الدین» است.[۴]

القاب و نسب[ویرایش]

نام کامل او «شیخ محی الدین ابو محمد عبدالقادر بن ابی صالح موسی جنگی دوست گیلانی»[۳] است و برخی القاب او «ثموت الثقلین»، «شیخ کل»، «شیخ مشرق»، «محی الدین» می‌باشد.[۳] از دیگر القاب او می‌توان به «غوث گیلانی»[۵]، «غوث»، «غوث اعظم»، «غوث الثقلین»، «باز اشهب»، «باز اللَّه» و «جنگی دوست» اشاره کرد.[۲]

در حالی‌که علی قادری هروی در رساله­ای به نام «نزهة الخاطر» تلاش می­کند که نسبت عبدالقادر را به حسن مثنی از نسل حسن مجتبی (امام دوم شیعیان) برساند[۱]، در «فوات الوفیات» این نسبت به حسین بن علی (امام سوم شیعیان) رسانده شده‌است.[۲] در قاموس‌الاعلام و «طبقات شعرانی» نیز وی بر همین اساس از نسل حسن مجتبی دانسته شده‌است.[۶] اما تقی الدین واسطی در کتاب «تریاق المحبین» این نسبت‌ها را مردود شمرده و مولف کتاب «عمدة المطالب» خاطرنشان می­کند که گیلانی خود هرگز مدعی چنین نسبتی نبوده‌است و تنها نوادگانش بعد از مرگ او چنین ادعایی کرده­اند. اما از اسنادی چون تاریخ بغداد، تحفة الازهار، الانساب سمعانی، سیر اعلام النبلاء، وفیات، مروج الذهب و الکامل نتیجه گیری می‌شود که نسب وی از جانب پدر به حسن مجتبی و از جانب مادر به علی بن موسی الرضا می‌رسد و شاید رد بر این مسئله همراه با غرضی بوده‌است. [۱]

بعضی هم گفته‌اند:اسم او اعجمی است (جنگی دوست) و با این نسبت سازگار نیست، بلکه این اسم می­نمایاند که او از نژاد کرد یا دیلم ایرانی باشد، که این سخن هم در هیچ سند تاریخی معتبری موجود نیست [نیازمند منبع] و دلیل بر رد این ادعا کوچ اجداد وی به طبرستان و سکنی گزیدن در آن بلاد بوده و اینکه ابی صالح موسی جنگی دوست به دلیل آنکه در گیلان کنونی می‌زیسته و علاقه وافری به جهاد داشته، مردم آن خطه که پارسی‌زبان بوده‌اند وی را جنگی دوست خطاب نموده‌اند که این لقب مشهور گشته و این امر نمی‌تواند دلیل بر رد نسب باشد، چه بسیار عرب زبانی که به علت مهاجرت به کشوری دیگر پس از چند نسل حتی فرزندانشان دیگر هیچ آشنایی با زبان عربی هم نداشته‌اند.[۱] پدرش سید موسی جنگی‌دوست، فرزند سید ابی‌عبدالله گیلانی بود.[۷][منبع معتبر] عبدالقادر دخترزادهٔ ابوعبداللَّه صومعه‌ای از نوادگان محمد تقی (امام نهم شیعیان) و از بزرگان مشایخ گیلان[۲] و نام مادرش «ام‌الخیرامة الجبار فاطمه» بود.[۳]

زندگینامه[ویرایش]

در تاریخ و مکان زادروز او اختلاف وجود دارد و ۴۷۰ یا ۴۷۱ یا ۴۹۰ یا ۴۹۱ قمری تاریخ‌های زادروز او ذکر شده‌اند.[۲][۳] محل تولد وی بر اساس روایتی روستای گیلان ده از توابع چابکسر می‌باشد که محل سکونت ابوالعباس قصاب آملی نیز بوده‌است. بعضی نیز ولادت او را در قریه «بشتیر» از توابع گیلان و در شب ۱ رمضان ۴۷۰ قمری (۲۲ اسفند ۴۵۶ خورشیدی) دانسته‌اند.[۳]

وی در زمان حکومت ملکشاه سلجوقی متولد شد. به سبب حمایت‌های ملکشاه و وزیرش خواجه نظام الملک اوج دوره شهرت «علم» بود. اما به دلیل کشمکش وارثان تخت شاهی پس از قتل ملکشاه و همچنین ظهور فرقه نزاریه از اسماعیلیه به رهبری حسن صباح و جنگ‌های صلیبی و فتح بیت المقدس بدست مسیحیان، ثبات و آرامش زندگانی مردم از بین رفت.[۸][منبع معتبر]

تحصیلات[ویرایش]

در جوانی در سن هجده سالگی به بغداد رفت و در آنجا نشو و نما یافت.[۲][۳] در ابتدا علوم ادبی را از ابو زکریای تبریزی آموخت.[۳]

وی در بغداد، از ابوبکر محمد بن احمد و ابوالقاسم علی بن احمد بن بیان و ابوطالب بن یوسف، علم حدیث فرا گرفت.[۳]

سپس به نزد علی بن ابی سعید مخرمی، و در مدرسه او فقه آموخت.[۳][۲]

وی با شیخ احمد یا حماد دباس مصاحب بود و از او فنون طریقت را آموخت.[۲] او در زمان تحصیل از دسترنج خود ارتزاق می‌کرد.[۶] وی در یادداشتن علم و دانش کوشش فراوان کرد و ملازم سیاحت و مجاهده و ریاضت و تفکر در تنهایی شد.[۳] او یازده سال از عمر خود را در انزوای کامل به سر برد.[نیازمند منبع]

فعالیت‌ها[ویرایش]

علی بن ابی سعد مخرمی مدرسه خود را به وی تفویض نمود و او در آن مدرسه به وعظ و ارشاد پرداخت و آوازه زهد و تقوای او در همه جا پیچید.[۳] مردم از همهٔ نقاط به زیارتش می‌شتافتند و از نصایحش استفاده می‌کردند.[۷][منبع معتبر]

لباس روحانیت (خرقه مشایخ) را از دست ابو سعد مخرمی پوشید.[۳] وی در این مدرسه، مجلس وعظ و خطابه برپا می‌کرد و مطابق هر دو مذهب شافعی و حنبلی فتوا می‌داد و در سیزده شاخه از علوم دینی تدریس می‌کرد.[۲]

وی از محدثان شافعی یا حنبلی بود.[۲] وی از ابوغالب باقلانی و احمد بن مظفر بن سوسن تمار و ابوالقاسم بن بیان و جعفر بن احمد سراج و ابوسعد بن خشیش و ابوطالب یوسفی و دیگران حدیث شنید.[۲] ابوسعد سمعانی و عمر بن علی قرشی و حافظ عبدالغنی و شیخ موفق‌الدین ابن‌قدامه و شیخ علی بن ادریس و احمد بن مطیع باجسرائی و محمد بن لیث وسطانی و اکمل بن مسعود هاشمی و دیگران از وی حدیث شنیدند. رشید احمد بن مسلمه با اجازه از او روایت کرده‌است.[۲]

در اصول و فروع فقه و تصوف تألیفات زیادی به وی منسوب است.[۲]

دیوان شعر او به «دیوان غوث اعظم» معروف است. وی در شاعری متخلص به «محیی» است.[۲]

درگذشت[ویرایش]

در روز و ماه درگذشت شیخ عبدالقادر گیلانی اختلاف وجود دارد.[۳] سال‌های ۵۶۰ یا ۵۶۱ یا ۵۶۲ قمری به‌عنوان تاریخ درگذشت او ذکر شده‌است.[۲] اما همه مورخان و صاحبان کتاب‌های رجال درگذشت او را در سال ۵۶۱ قمری نوشته‌اند.[۳]

در شب شنبه ۸ ربیع‌الاول ۵۶۱ قمری (۲۹ دی ۵۴۴ خورشیدی) در مدرسه‌ای که وعظ و ارشاد می‌کرد در بغداد درگذشت و همانجا در مدرسه‌اش به خاک سپرده شد.[۳][۲] مقبره وی توسط شاه اسماعیل یکم در جریان فتح بغداد تخریب شد.

خانواده[ویرایش]

پدرش سیدموسی جنگی‌دوست، فرزند سید ابی‌عبدالله گیلانی بود.[۷][منبع معتبر] عبدالقادر دخترزادهٔ ابوعبداللَّه صومعه‌ای، از بزرگان مشایخ گیلان[۲] و نام مادرش «ام‌الخیرامة الجبار فاطمه» بود.[۳] در سی و چند سالگی ازدواج کرد و حدود چهل و نه فرزند از او باقی‌ماند، که بیست و هفت تن پسر و مابقی دختر بودند.[۱] بازماندگان نسبی وی نیز پس از فتح بغداد به وسیله ی شاه اسماعیل یکم از بین النهرین اخراج شدند.

دیدگاه‌ها و باورها[ویرایش]

وی حنبلی مذهب و اشعری مسلک بوده‌است و شیعه، مرجئه، جهیمیه، کرامیه، معتزله، قدریه، مشبهه و سالمیه را اهل بدعت و انحراف می­دانسته‌است.[۱] فتاوی او موافق هر دو مذهب شافعی و حنبلی است[۶] و در مشرب حنبلی و شافعی فتوا می­داد.[۱] علمای عراق با نظر او در مسائل قفهی با تقدیر و احترام برخورد می‌کردند.[۷][نیازمند منبع]

او فقیه و محدثی بود که اوراد و اذکاری را به نوعی پایه‌ریزی کرده بود که قراعت و تکرار آن‌ها در درون افراد اثر بگذارد. وی مریدان خود را وامی‌داشت تا ذهن خود را از تصورات فیلسوفان یونانی و سفسطه‌پردازان پاک کنند و به سیر و سلوک شرعی برای رسیدن به حکمت و اشراقات روی آورند.[۷][نیازمند منبع]

در حالی که در قرن پنجم قمری تصوف و طریقت در حال جدایی از شریعت بودند، عبدالقادر گیلانی به عنوان یکی از سرسخت‌ترین مخالفان این عقاید، در جهت هماهنگی طریقت با شریعت تلاش کرد و اطاعت و پیروی از قرآن و سنت و حاکمیت بخشیدن به آن‌ها را در همهٔ شئون زندگی، اساس همهٔ امور می‌دانست عز بن عبدالسلام شافعی در این باب سخنها گفته.[۷][نیازمند منبع]

در نظر او، تصوف نتیجهٔ بحث و گفتار نیست، بلکه حاصل جوع و حرمان است متضمن بخشندگی، تسلیم شادمانه، صبر، ارتباط دایم با خدا از طریق دعا، خلوت، پشمینه‌پوشی، سیاحت و سیر در آفاق و انفس، فقر و تواضع، یکرنگی راستی است.[۸][مدرک معتبر]

او تا جایی بر ارزش‌های دینی تاکید می‌کرد که در گفتار پنجاه‌وچهارمش از کتاب فتح الربانی به مردم پند می‌داد که نسبت به جهان بی‌تفاوت باشند و آرزوها و هواهای نفسانی خود را از هر نوع که باشد بکشند و لذت و سرور را در فناء بجویند. او در اثر دیگر خود «الفیوضات الربانیه» که کتابی است مشتمل بر چندین ورد و دعا در موضوع‌های مختلف در قسمت‌های اولیه آن مطالبی را آورده‌است که بالکل می‌توان استنباط کرد که وی قائل به مذهب جبر بوده‌است. او در این کتاب (الفیوضات الربانیه) آورده‌است:

خداوند بلند مرتبه فرمود: ای غوث بزرگ گفتم لبیک ای پروردگار غوث فرمود: هر اندازه (انسان) مابین عالم ماده و ملکوت قرار گرفته باشد پس او (درمرحله) شریعت است و هر مقدار (تطور یافته) بین عالم ملکوت و جبروت (عقل) باشد پس آن (مرحله) طریقت است و هر مقدار (تطور یافته) بین عالم جبروت (عقل) و لاهوت (الوهیت) باشد پس آن حقیقت است سپس خداوند به من فرمود: ای غوث بزرگ درهیچ چیزی ظاهر نمی‌شوم همانند شدت ظهورم در انسان پس پرسیدم ای پروردگارم آیا مکان برای تو ممکن است به من فرمود: ای غوث بزرگ من ایجاد کننده مکان هستم ولی برایم مکانی نیست... سپس او به من فرمود: ای غوث بزرگ انسان چیزی نمی‌خورد و نمی‌نوشد و نمی‌ایستد و برنمی خیزد و صحبت نمی‌کند و هیچ کاری انجام نمی‌دهد و به هیچ چیز توجه نمی‌کند و از چیزی نمی‌گذردمگر اینکه من در آن و متحرک هستم.

او «فقر» را مرکب انسان برای وصول به منزل می‌داند و همچنین «حال» را چیزی می‌داند که به زبان مقال (گفتار) نمی‌آید و اصل و حقیقت محبت را فنا محب در محبوب می‌داند. از سخنان او بر می‌آید که او رویت خداوند را قبول دارد، البته تجلی و ظهور و درک او را نه با چشم ظاهر بلکه با چشم باطن و جان.[۸][نیازمند منبع]

او اختیار فقر را برای رسیدن به حق توصیه می‌کند، چنانکه بعد از وادی فقر سالک به وادی حق می‌رسد. اگرچه عبدالقادر در مسئله آزادی اراده به مذهب جبر نزدیکتر است ولی با توسل به نظریه کسب که در میان متکلمان رواج دارد جنبه افراط و تفریط آن را رها می‌کند.[۸][نیازمند منبع]

براساس اندیشهٔ او، صفای روح لازمهٔ وجود صوفی است و صوفی کمال نمی‌یابد مگر آنگاه که در مکتب رنج و مصیب پرورش یابد و شیخ حدیثی را از پیامبر نقل می‌کند: «ما پیامبران بنابر درجاتمان با آزمون‌های بسیار احاطه شده‌ایم» آنچه مهم است ثابت قدم بودن در ایمان است تا سرانجام خیر بر شر غلبه کند.[۸][نیازمند منبع]

بنابه باور او، مردم چهار دسته‌اند[۸][نیازمند منبع]:

  • گروه اول نه زبان دارند و نه دل، تابع حواس هستند، توجهی به حقیقت ندارند.
  • گروه دوم زبان دارند ولی دل ندارند، سخنان اینان زیبا و دلشان تاریک است و کامجو و عصیان طلبند.
  • گروه سوم دل دارند ولی زبان ندارند، آنان مؤمنان راستین هستند که برای سلامت روح اینان سکوت و خلوت بهتر است.
  • گروه چهارم که هم دل دارند و هم زبان که مالک حقیقی معرفت خدا و صفات او هستند، اینان به والاترین مرحله می‌توانند دست یابند که همان تالی مقام نبوت است.

عبدالقادر با توجه به مقامات صوفیانه چهار مرحله را به دست می‌دهد[۸][نیازمند منبع]:

  • نخستین مرحله، مرحله ورع است که بنده مطیع شریعت است و تنها به خدا امیدوار و هرگز به مردم دیگر متوسل نمی‌شود.
  • دومین مرحله، مرحله حقیقت است که با مقام ولایت یکی است بنده از امر خدا اطاعت می‌کند که خود این اطاعت و انقیاد دو نوع است، اول حفظ انسان از هرگونه گناه آشکار و پنهان همراه با ارضاء نیازهای اولیه، نوع دوم اطاعت از ندای باطن است که همه برای خدا می‌شود.
  • مرحله سوم تفویض است و آن زمانی است که بنده یکسره خود را تسلیم می‌کند.
  • مرحله چهارم و آخرین مرحله، فناست که خاص ابدال یعنی موحدان راستین و عارفان است.

او در عصر خود تحولی فرهنگی در میان مسلمانان پدید آورد و مردم را از توسل به عمال حکام عباسی بر حذر داشت، و آن‌ها را به تجدیدنظر در رفتار خود و توجه به خدا دعوت کرد.[۷][نیازمند منبع] او در یکی از مجالس وعظ (ثبت شده در کتاب «فتح الربانی») چنین گفت: «تویی که به خویشتن، به مردم به پول و سرمایه به معامله و سلطان و حاکم و دیگر چیزها توکل نموده‌ای بدان که همهٔ آن‌ها به راستی خدای تو شده‌اند!... ای بندگان حلقه به گوش بت ثروت و بت حکومت! بدانید که آن‌ها میان شما و خدای واحد دیوار استواری را ایجاد کرده‌اند. هر کس تصور کند نفع و زیانش در دست غیر خداوند است به راستی بندهٔ خداوند نیست بلکه عبد همان چیزی است که نفع و ضرر خود را از او می‌طلبد.»[۷][نیازمند منبع]

وی از آن روی که می‌پنداشت در مورد تبلیغ و ارشاد و وعظ، مسئولیت و تکلیف دارد به آن می‌پرداخت. اشتغال او به وعظ و ارشاد و تربیت، مانع از تدریس و ترویج علم و سنت و مبارزه با بدعت و انحرافات توسط او نشد.[۷][نیازمند منبع] تقی الدین واسطی در «تریاق المحبین» می­گوید: «شیخ در دوران حیات خویش بیشتر به سبب مواعظ شهرت یافتی و فقط بعد از وفاتش بود که خرقه تصوف را بدو نسبت دادند.» بعضی از محققین نقدهایی به این سخن وارد ساخته‌اند.[۱]

خدمات و فعالیت‌ها[ویرایش]

در حالی که در قرن پنجم قمری تصوف و طریقت در حال جدایی از شریعت بودند، عبدالقادر گیلانی به عنوان یکی از سرسخت‌ترین مخالفان این عقاید، در جهت هماهنگی طریقت با شریعت تلاش کرد و اطاعت و پیروی از قرآن و سنت و حاکمیت بخشیدن به آن‌ها را در همهٔ شئون زندگی، اساس همهٔ امور می‌دانست.[۷]

او تلاش زیادی برای اصلاح تصوف کرد. تلاش‌های او در ابعاد زیر قابل ذکر است[۹]:

  • پالایش تصوف از چیزهایی که با آن آمیخته شده بود و بازگرداندنش به رسالت اصلی، و تبدیل تصوف به یک مکتب تربیتی که هدف اصلی آن کاشتن و زراعت معانی تجرد و دلبریدگی خالص از دنیا و زهد صحیح است.
  • حمله به آنانی که از راه تصوف منحرف گشته بودند و آن را وسیلهٔ ظاهرسازی خود قرار داده و معنایش را تغییر داده بودند. وی بدون آنکه از طایفه‌های صوفیه نام ببرد آن‌ها را دسته‌بندی کرد تا خصوصیاتی را که باعث پایبندی تصوف به کتاب و سنت است، را بنمایاند. و هم بدون برانگیختن دشمنی یا ناراحتی امکان اصلاح منحرفان را فراهم سازد. فرقه‌هایی با عنوان‌های اباحیه، متکامله، متجاهله و غیره.
  • ایجاد نظام میان طریقت‌های صوفیه و وحدت بخشیدن بین مشایخ آن‌ها؛ او بدین منظور دعوت‌هایی به منظور گردهمایی از مشایخ صوفیه کرد که نخستین گردهمایی آنان در رباط (کائن) واقع در منطقهٔ حلب بغداد انجام گرفت که در آن پنجاه شیخ عراق و کشورهای دیگر شرکت کردند. گام بعد، ایجاد ارتباط با مشایخ طریقت بیرون از عراق بود که بدین منظور گردهمایی شیخ عبدالقادر در ایام حج، با حضور شیخ عثمان ابن منصور قرشی که تربیت مریدان در مصر بر عهدهٔ او بود، شیخ ابومدین مغربی که عهده‌دار توسعهٔ تصوف در مغرب‌زمین بود، و شیخ ارسلان دمشقی که تربیت مریدان و ریاست پیروان طریقت در شام را عهده‌دار بود و نیز شیوخ یمن و شمار زیادی از مشایخ طریقت‌های تصوف اسلامی صورت پذیرفت. از مهم‌ترین نتایج این گردهمآیی ایجاد اتحاد میان طریقت‌های صوفیه تحت رهبری واحد بود. از جمله آثار این گردهم‌آیی در احیاء دین را در موارد زیر برشمرده‌اند[۹]:
    • وحدت عمل در حرکت صوفیه
    • طریقت‌های گوناگون، مریدان و طلبه‌های سطح‌بالای خود را که شایستهٔ شیخ‌شدن در آینده بودند را به مدرسهٔ قادریه می‌فرستادند. (برای نمونه ابومدین مغربی که مریدش «صالح ابن ویرجان زرکانی» را به نزد عبدالقادر فرستاد و یا شیخ ارسلان دمشقی که به مریدانش می‌گفت «شیخ ما و شما عبدالقادر است.»)
    • ارتباط بین فقه و تصوف را به سمت نزدیکی و ناپدیدی پیش برد، تا جایی که کسی که فقیه می‌شد فقه و تصوف را با هم داشت و این را کامل‌شدن شریعت و طریقت می‌خواندند.
    • خروج تصوف از گوشه‌گیری و عزلت و رویارویی آن با تهدیداتی که متوجه جهان اسلام بود. اخبار به‌جا مانده نشان می‌دهد که مدرسهٔ قادریه نقش اساسی در تجهیز و آماده‌سازی نیروها برای رویارویی با خطر صلیبیون در شام داشت. این مدرسه جوانانی را که به دلیل ورود صلیبی‌ها مجبور به فرار شده بودند را آماده می‌کرد و تحت فرماندهی ورزیده به جبههٔ جنگ باز می‌گرداند.

وی همواره حاکمان خودکامه را مورد انتقاد قرار می‌داد، اما حاکمان با توجه به محبوبیتش در میان مردم، امکان رویارویی با وی را نداشتند. ابن کثیر دمشقی می‌گوید: «امام عبدالقادر هیچگاه از اندرز حکیمانه و انتقاد غیرتمندانه حاکمان و قاضیان غفلت نمی‌ورزید و به سختی سلوک سرسپردگان سلاطین را مورد مذمت قرار می‌داد. و آن‌ها را به صراط مستقیم دین خداوند فرا می‌خواند.»[۷][نیازمند منبع]

او در عصر خود تحولی فرهنگی در میان مسلمانان پدید آورد و مردم را از توسل به عمال حکام عباسی بر حذر داشت، و آن‌ها را به تجدیدنظر در رفتار خود و توجه به خدا دعوت کرد.[۷][نیازمند منبع] او در یکی از مجالس وعظ (ثبت شده در کتاب «فتح الربانی») چنین گفت: «تویی که به خویشتن، به مردم به پول و سرمایه به معامله و سلطان و حاکم و دیگر چیزها توکل نموده‌ای بدان که همهٔ آن‌ها به راستی خدای تو شده‌اند!... ای بندگان حلقه به گوش بت ثروت و بت حکومت! بدانید که آن‌ها میان شما و خدای واحد دیوار استواری را ایجاد کرده‌اند. هر کس تصور کند نفع و زیانش در دست غیر خداوند است به راستی بندهٔ خداوند نیست بلکه عبد همان چیزی است که نفع و ضرر خود را از او می‌طلبد.»[۷][نیازمند منبع]

در کتاب «قلائد الجواهر» نقل شده‌است[۱۰]:

هنگامی که المقتضی لامر الله خلیفهٔ عباسی مقام قاضی القضاتی بغداد را به آدم بی‌کفایتی مانند ابوالوفا یحیی بن سعید سپرد، حضرت عبدالقادر در نماز جمعه‌ای که خلیفه نیز در آن حضور داشت، خطاب به او گفت: ای خلیفه! تو که آدم بی‌کفایت و نامقبولی را به مقام قضاوت و رسیدگی به مظالم مردم گماشته‌ای در فردای قیامت و به هنگامم حضور در محضر حضرت حق و بررسی نامهٔاعمالت چه جوابی برای گفتن خواهی داشت؟ خلیفه از سخنان صادقانه و خیرخواهانه و در عین حال غیرتمندانه امام عبدالقادر منفعل گردید و فردای همان روز دستور عزل قاضی القضات را صادر نمود.

مجالس موعظهٔ او در مدرسهٔ قادریه رونق فروانی می‌یافت. گاه چنان جمعیت زیادی در مجالس موعظهٔ او حاضر می‌شد که مجبور می‌شد در مکان‌هایی خالی در خارج از بغداد سخن بگوید. مردم با اسب و قاطر و الاغ نزدش می‌آمدند و در حاشیهٔ مجلسش چون دیوار می‌ایستادند. برخی از مورخین گفته‌اند که در مجلسش حدود هفتاد هزار نفر حاضر می‌شدند و کلامش گوش می‌کردند.[۹]

وی از ابوغالب باقلانی و احمد بن مظفر بن سوسن تمار و ابوالقاسم بن بیان و جعفر بن احمد سراج و ابوسعد بن خشیش و ابوطالب یوسفی و دیگران حدیث شنید.[۲] ابوسعد سمعانی و عمر بن علی قرشی و حافظ عبدالغنی و شیخ موفق‌الدین ابن‌قدامه و شیخ علی بن ادریس و احمد بن مطیع باجسرائی و محمد بن لیث وسطانی و اکمل بن مسعود هاشمی و دیگران از وی حدیث شنیدند. رشید احمد بن مسلمه با اجازه از او روایت کرده‌است.[۲]

در اصول و فروع فقه و تصوف تألیفات زیادی به وی منسوب است.[۲]دیوان شعر او به «دیوان غوث اعظم» معروف است. وی در شاعری متخلص به «محیی» است.[۲]

وی دیدارهایی با جماعتی از زاهدان وقت کرده بود و با عارفان بزرگی در ایران و عراق رایزنی می‌کرد.[۹]

آثار و تالیفات[ویرایش]

در اصول و فروع فقه و تصوف تألیفاتی به او منسوب است. از آثار وی[۲]:

  • بشائر الخیرات (در دعا و اوراد)؛[۲][۶]
  • الغنیة لطالبی طریق الحق یا غنیة الطالبین لطریق الحق، در تصوف (مجموعه­ای از مواعظ وی)؛
  • الفتح الربانی و الفیض الرحمانی، در تصوف[۲] (شامل ۶۲ مجلس وعظ از وی و مربوط به سال‌های ۵۴۵-۵۴۶ قمری)[۱]؛
  • جلاء الخاطر فی الباطن و الظاهر، و الکبریت الاحمر، در صلوات بر پیامبر اسلام؛[۲]
  • فتوح الغیب، در تصوف (مشتمل بر ۷۸ مجلس وعظ از وی؛ در پاره‌ای موضوعات که فرزندش شیخ عبدالرزاق بعد از وی گردآوری نموده، و نسبنامهٔ پدرش را به آن ضمیمه کرده‌است.)؛[۱]
  • ملفوظات قادریه؛[۲]
  • الفیوضات الربانیه فی الاوراد القادریه (مجموعه‌ای از مناجات)؛[۲]
  • ملفوظات گیلانی؛[۲]
  • سر الاسرار و مظهر الانوار فیما یحتاج الیه الابرار؛[۲]
  • آداب السلوک و التوصل الی منازل الملوک؛[۲]
  • تحفة المتقین و سبیل العارفین؛[۲]
  • حزب الرجاء و الانتهاء؛[۲]
  • یواقیت الحکم؛[۲]
  • معراج لطیف المعانی؛[۲]
  • المواهب الرحمانیه و الفتوح الربانیه (در مراتب اخلاق پسندیده و مقامات عرفانی)؛[۱۱][یادکرد دقیق]
  • جلال الظاهر (مجموعه‌ای از مواعظ)؛[۱۲][یادکرد دقیق]
  • دیوان غوث اعظم، دیوان شعر؛[۲]

کرامات منتسب[ویرایش]

کرامات و افسانه‌های بسیاری به او منتسب شده‌اند، با این حال در انتساب این رفتارها و سخنان به عبدالقادر اطمینانی وجود ندارد.

در بهجة الاسرار آمده که وی در جمع مشایخ گفته‌است: «قدم من بر گردن تمام اولیاء است.»[۱۳] در نفحات الانس جامی آمده‌است که: «از شیخ عبدالقادر پرسیدند که: سبب چه بود که لقب شما محی الدین کردند، فرمود که روز جمعه­ای از بعض سیاحات به بغداد می­آمدم با پای برهنه، به بیماری متغیر اللون نحیف البدن بگذشتم، مرا گفت السلام علیک یا عبدالقادر! جواب گفتم، گفت نزدیک من آی، نزدیک وی رفتم، گفت مرا باز نشان، وی را بازنشاندم، جسد وی تازه گشت و صورت وی خوب شد و رنگ وی صافی گشت. از وی بترسیدم، گفت مرا نشناسی؟ گفتم: نه، گفت: من دین اسلام هستم، همچنان شده بودم که دیدی، مرا خدای تعالی به تو زنده گردانید. انت محی الدین!»[۱۴]

کتاب‌هایی که کرامات و خوارق عادات او را برشمرده­اند فراوانند، از جمله آنان[۱]:

  • بهجة الاسرار علی بن یوسف الطنوخی.
  • خلاصة المفاخر فی اختصار مناقب الشیخ عبدالقادر امام یافعی مؤلف مرآة الجنان.
  • قلائد الجواهر اثر محمد بن یحیی التاوفی.
  • نفحات الانس عبدالرحمن الجامی

از جمله کرامات و افسانه‌ها درباره او این است که مادرش در سن ۶۰ سالگی بدو حامله شد و در ماه رمضان این طفل شیر نخورد.[۱] از مادرش (ام‌الخیر) نقل شده‌است که: «وقتی عبدالقادر را به دنیا آوردم در ماه رمضان هنگام روز شیرم را نمی‌نوشید. یکبار هلال ماه رمضان پوشیده ماند، نزد من آمدند و از من در مورد او (یعنی حضرت عبدالقادر) سئوال کردند به آن‌ها گفتم که او امروز شیر نخورد، سپس روشن شد که آن روز از روزهای ماه رمضان بود.» این موضوع در سرزمینشان زبانزد شد و گفته شد که از سادات فرزندی زاده شده‌است که در روزهای ماه رمضان شیر نمی‌نوشد.[۹]

همچنین آمده‌است که در نوجوانی چون قصد بغداد کردی، خضر (از پیامبرانی که به باور شیعیان زنده‌است و ظهور خواهد کرد) او را اذن ورود ندادی و هفت سال در کنار دجله او را تعلیم و تربیت دادی و بعد از آن اذن ورود به بغداد یافت.[۱]

از فرزندش شیخ عبدالوهاب روایت شده‌است که پدرش چهل سال برای مردم سخن گفت و موعظه کرد و آنچه را که می‌گفت چهارصد دانشمند و دیگران می‌نوشتند. از عبدالقادر روایت شده‌است که گفت: «آرزوداشتم که مثل همان اوایل دربیابان‌ها باشم، هیچکس را نبینم و کسی مرا نبیند. سپس گفت: خدای عزوجل ازمن خواست تا به خلق سود برسانم پس بردست من بیش از پانصد یهودی ونصاری اسلام آوردند و بیش از صدهزار عیار و سلاحدار بر دستم توبه کردند و این خیری کثیر بود.»[۹]

روایت شده که در یکی از سال‌ها رود دجله طغیان کرد تا جایی که شهر بغداد در خطر افتاد، مردم نزد عبدالقادر رفتند از او یاری خواستند. او به کنار دجله رفت و عصایش را بر زمین زد و گفت «تا اینجا» و آب در همان زمان کم شد.[۹]

عمر بزاز آورده‌است: «روز جمعه پانزدهم جمادی‌الاول سال ۵۵۶ همراه با شیخ عبدالقادر به مسجد جامع رفتم، دیدم که هیچکس به او سلام نکرد. در دلم گفتم <عجیب است ما هر جمعه به خاطر ازدحام مردم در اطراف مردم با مشقت وارد مسجد می‌شد یم> هنوز این فکر در سرم جریان داشت که شیخ به من نگاه کرد و لبخند زد و مردم به سوی او هجوم آوردند که به او سلام کنند. تا حدی که بین من و او قرار گرفتند. من در دلم گفتم که حالت قبلی بهتر از این حالت بود. ایشان فکرم را دریافت و گفت:<ای عمر این چیزی است که خودت خواستی>.»[۹]

از احمد ابن شافع جیلی نقل شده‌است که گفت: «با سرور خویش عبدالقادر در مدرسه نظامیه بودم فقیهان و درویشان بر او گرد آمده بودند. ایشان در مورد قضا و قدر سخن می‌گفت. در هنگام صحبت ماری بزرگ از سقف بر دامنش افتاد و در نتیجه تمام حاضران از دور او فرار کردند و کسی جز خود ایشان باقی نماند. مار به درون لباس شیخ خزید، روی بدن او خزید تا به یقه اش رسید و رو به طرف گردنش کرد. با این همه شیخ سخن خود را قطع نکرد و حالت نشستنش نیز تغییر نیافت. مار بر زمین فرود آمد و بر قامت خویش در پیشگاه او راست ایستاد. سپس صدائی از خود بیرون آورد و با کلامی که ما آنرا نفهمیدیم با ایشان سخن گفت و سپس رفت. مردم به طرف حضرت عبدالقادر بازگشتند و پرسیدند: مار چه گفت؟ ایشان فرمود: مار گفت من عده زیادی از اولیا ء را آزمایش کردم ولی ثبات و مقاومت تو را در آنها ندیدم. من هم به او پاسخ دادم: وقتی که تو روی من افتادی من داشتم در مورد قضاء و قدر سخن می‌گفتم. آیا تو، کرم کوچک را چیزی جز قضاء و قدر حرکت می‌دهد؟»[۹]

کرامات زیادی به شیخ گیلانی نسبت داده می‌شود که شفای ناقص مادرزاد، مفلوج، و ابرص از آن جمله‌اند و حتی گفته شده که مرده را به اذن خدا زنده می‌کرده‌است.[۸][نیازمند منبع] مشهور است که از آنچه در دل دیگران می‌گذشت سخن می‌گفت و آنچه که در درون آدمیان نهفته بود را می‌دید.[۹]

جایگاه و پیروان[ویرایش]

او که امام سلسله قادریه و صوفیه‌است، مذهبش در جای‌جای ایران و برخی از دیگر کشورها از جمله هندوستان و ترکیه (ممالک عثمانی) و برخی از کشورهای عربی و بلاد اسلامی رواج یافت و همچنان نیز گروه‌هایی از عرفاً به این طریقه تعلق دارند.[۷][۶]

نویسندگان و شاعران زیادی در منقبت و ستایش وی قلم‌فرسایی کرده‌اند که از آن جمله می‌توان به شیخ عثمان سراج الدین نقشبندی و شاعر نامدار کرد شیخ رضا طالبانی و سید محمد طاهر هاشمی (سیدزاده هاشمی)شاعر، خوشنویس و نویسنده اشاره کرد.[۷][منبع معتبر]

پانویس[ویرایش]

  1. ۱٫۰۰ ۱٫۰۱ ۱٫۰۲ ۱٫۰۳ ۱٫۰۴ ۱٫۰۵ ۱٫۰۶ ۱٫۰۷ ۱٫۰۸ ۱٫۰۹ ۱٫۱۰ ۱٫۱۱ ۱٫۱۲ «مختصری از زندگانی عبدالقادر گیلانی»(فارسی)‎. پایگاه حوزه. بازبینی‌شده در ۲۷ دی ۱۳۸۸. 
  2. ۲٫۰۰ ۲٫۰۱ ۲٫۰۲ ۲٫۰۳ ۲٫۰۴ ۲٫۰۵ ۲٫۰۶ ۲٫۰۷ ۲٫۰۸ ۲٫۰۹ ۲٫۱۰ ۲٫۱۱ ۲٫۱۲ ۲٫۱۳ ۲٫۱۴ ۲٫۱۵ ۲٫۱۶ ۲٫۱۷ ۲٫۱۸ ۲٫۱۹ ۲٫۲۰ ۲٫۲۱ ۲٫۲۲ ۲٫۲۳ ۲٫۲۴ ۲٫۲۵ ۲٫۲۶ ۲٫۲۷ ۲٫۲۸ ۲٫۲۹ ۲٫۳۰ ۲٫۳۱ ۲٫۳۲ ۲٫۳۳ ۲٫۳۴ ۲٫۳۵ «گیلانی، شیخ الاسلام، محیی‌الدین ابومحمد عبدالقادر»(فارسی)‎. راسخون. بازبینی‌شده در ۲۶ دی ۱۳۸۸. 
  3. ۳٫۰۰ ۳٫۰۱ ۳٫۰۲ ۳٫۰۳ ۳٫۰۴ ۳٫۰۵ ۳٫۰۶ ۳٫۰۷ ۳٫۰۸ ۳٫۰۹ ۳٫۱۰ ۳٫۱۱ ۳٫۱۲ ۳٫۱۳ ۳٫۱۴ ۳٫۱۵ ۳٫۱۶ ۳٫۱۷ «شیخ عبدالقادر گیلانی»(فارسی)‎. فرهنگسرا. بازبینی‌شده در ۲۶ دی ۱۳۸۸. 
  4. طرائق الحقایق، ج ۲، ص ۳۶۲.
  5. «تصوف»(فارسی)‎. دانشنامهٔ جهان اسلام. بازبینی‌شده در ۲۶ دی ۱۳۸۸. 
  6. ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ ۶٫۳ ۶٫۴ لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ «عبدالقادر».
  7. ۷٫۰۰ ۷٫۰۱ ۷٫۰۲ ۷٫۰۳ ۷٫۰۴ ۷٫۰۵ ۷٫۰۶ ۷٫۰۷ ۷٫۰۸ ۷٫۰۹ ۷٫۱۰ ۷٫۱۱ ۷٫۱۲ ۷٫۱۳ ۷٫۱۴ «زندگینامهٔ حضرت غوث عبدالقادر گیلانی»(فارسی)‎. خورشید خاوری. بازبینی‌شده در ۲۶ دی ۱۳۸۸. 
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ ۸٫۳ ۸٫۴ ۸٫۵ ۸٫۶ ۸٫۷ «شیخ عبدالقادر گیلانی»(فارسی)‎. سرو. بازبینی‌شده در ۲۶ دی ۱۳۸۸. 
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ ۹٫۳ ۹٫۴ ۹٫۵ ۹٫۶ ۹٫۷ ۹٫۸ ۹٫۹ «حضرت سید شیخ عبدالقادرگیلانی»(فارسی)‎. kasnazan. بازبینی‌شده در ۲۶ دی ۱۳۸۸. 
  10. قلائد الجواهر، صفحهٔ ۸.
  11. تاریخ تصوف در کردستان، صفحهٔ؟
  12. تاریخ تصوف در کردستان، صفحهٔ؟
  13. جستجو در تصوف ایران، ص ۱۷۱.
  14. ابعاد عرفانی اسلام، ص ۴۱۱، به نقل از نفحات الانس جامی.

منابع[ویرایش]

  • دهخدا، علی‌اکبر، لغتنامهٔ دهخدا.
  • فرهنگسرا
  • شی‍مل، آنه ماری، ابع‍اد عرفانی اسلام، ته‍ران: دفت‍ر نش‍ر فرهن‍گ اسلامی، ۱۳۷۴، ISBN 978-964-476-027-3.
  • دانشنامهٔ جهان اسلام
  • زرین‌کوب، عبدالحسین، جس‍تج‍و در تص‍وف ایران، ته‍ران: امی‍رکب‍یر، ۱۳۵۷، ISBN 978-964-00-0239-1.
  • پایگاه حوزه
  • توکلی، محمد رئوف، تاریخ تص‍وف در کردست‍ان، ته‍ران: توکل‍ی، ۱۳۷۸، ISBN 964-91903-7-6.
  • راسخون
  • معصوم شیرازی، محمد، طرائق الحقایق (نوشتهٔ: مع‍صوم عل‍یش‍اه، مح‍مد مع‍صوم‌بن زین‌الع‍ابدین)، تهران. شمارهٔ کتابشناسی ملی: ۱۶۵۲۷.
  • قلائد الجواهر.
  • جامی، عب‍دالرحم‍ن‌بن احم‍د، نف‍حات الانس من حض‍رات الق‍دس (بت‍صح‍یح و مق‍دمه و پی‍وست مه‍دی توحی‍دی‌پور)، ته‍ران: عل‍می، ۱۳۷۵، شماره کتابشناسی ملی: م۷۵-۱۰۱۴۷.

[منابع برای] مطالعهٔ بیشتر[ویرایش]

  • ندوی، ابوالح‍سن عل‍ی. آشن‍ائ‍ی با شخ‍صی‍ت و افک‍ار: امام عب‍دالق‍ادر گی‍لانی. ته‍ران: دفت‍ر نش‍ر فرهن‍گ قرآن، ۱۳۶۳.  شماره کتابشناسی ملی: م۷۰-۵۳۸۵.
  • احمد الشامی، صالح. پندهای امام عبدالقادر گیلانی. سنندج: تافگه، ۱۳۸۸.  شماره کتابشناسی ملی: ‎۱‎۹‎۰‎۹‎۶‎۱‎۱.
  • صادقی، عل‍ی‌اشرف. پی‍ر گی‍لان: شامل آرا - افک‍ار و زنده اشع‍ار حض‍رت غوث‌الاعظم سی‍د مح‍ی‌الدین عب‍دالق‍ادر گی‍لانی. تهران.  شماره کتابشناسی ملی: ۱۰۰۶۲.
  • شج‍اعی، حی‍در. اسم اعظم. تهران: فهرست، ۱۳۸۸. ISBN 978-964-6351-26-4. 
  • صادقی، عل‍ی‌اشرف. تذکره الق‍ادریه: شن‍اخت حض‍رت شاه سی‍د مح‍ی‌الدین عب‍دالق‍ادر گی‍لانی الح‍سن‍ی الح‍سی‍نی الع‍لوی از دیدگاه عرفاآ بزرگان و مورخی‍ن. تهران: عل‍ی‌اشرف صادقی، ۱۳۸۲. ISBN 964-06-4050-6. 
  • صالح، احمد الشامی. در محضر عبدالقادر گیلانی (وصایا و مواعظ شیخ‌عبدالقادر گیلانی رحمه‌الله). سنندج: انتشارات کردستان، ۱۳۸۸. ISBN 978-964-980-028-8. 
  • جم‍یل‌ابراهی‍م حب‍یب. وصایا و مک‍اتی‍ب شی‍خ عب‍دالق‍ادر گی‍لانی. تهران: احسان، ۱۳۷۷. ISBN 964-5956-82-x. 
  • زرین‌کوب، عب‍دالح‍سی‍ن. ارزش میراث صوفیه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۸. ISBN 964-00-0066-3.  (صفحهٔ ۱۶۴ تا ۱۷۱)
  • جیلانی، عبدالقادر. دیوان کامل شیخ عبدالقادر گیلانی قدس سره. سنندج: پرتوییان، ۱۳۸۳. ISBN 964-06-2696-1. 
  • جیلانی، عبدالقادر. گلچینی از غزلیات منسوب به امام عبدالقادر گیلانی. تهران: احسان، ۱۳۸۶. ISBN 964-356-601-3. 
  • مدح شی‍خ عب‍دالق‍ادر گی‍لانی (قدس سره): (از زبان شع‍رای کرد). سنندج: پرتوییان، ۱۳۸۸. ISBN 964-9926-17-8. 

پیوند به بیرون[ویرایش]

جستجو در ویکی‌گفتاورد مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به عبدالقادر گیلانی در ویکی‌گفتاورد موجود است.
عبد القادر الجيلاني
الحقبة 470 هـ - 561 هـ
المولد 470 هـ
جيلان ، Black flag.svg الدولة العباسية
الوفاة 10 ربيع الثاني 561 هـ في بغداد، Black flag.svg الدولة العباسية
المذهب حنبلي
العقيدة أهل السنة
الأفكار التصوف
أفكار مميزة إليه تنتسب الطريقة القادرية
تأثر بـ أبو حامد الغزالي
أبو سعيد المخرمي
تأثر به صلاح الدين الأيوبي، شهاب الدين عمر السهروردي، معين الدين الجشتي

عبد القادر الكيلاني أو عبد القادر الجيلاني (470 هـ - 561 هـ)، إمام صوفي وفقيه حنبلي، لقبه أتباعه بـ "باز الله الاشهب" و "تاج العارفين" و"محيي الدين" و"شيخ الشيوخ". وإليه تنتسب الطريقة القادرية الصوفية.

مولده ونشأته

هناك خلاف في محل ولادته[1] وتوجد روايات متعددة ،أهمها أنه ولد في جيلان (تقرأ بالجيم العربية كما تقرأ بالجيم المصرية فيقال لها جيلان أو كيلان) سنة 470 هـ الموافق 1077م[2]، وهي تقع في شمال إيران حالياً على ضفاف بحر قزوين ويقال أنه ولد في جيلان العراقية وهي قرية تاريخية قرب المدائن 40 كيلو متر جنوب بغداد، وهو ما ترجحه الدراسات التاريخية الحديثة وتعتمده الاسرة الكيلانية ببغداد،[3][4] وقد نشأ عبد القادر في أسرة وصفتها المصادر بالصالحة، فقد كان والده أبو صالح موسى معروفا بالزهد وكان شعاره مجاهدة النفس وتزكيتها بالأعمال الصالحة ولذا كان لقبه "محب الجهاد"، وكان موسى يسمى: جنكي دوست ولهذا عرف ابنه عبد القادر باسم: عبد القادر بن أبي صالح موسى جنكي دوست.[5]

أسرته

أنجب عبد القادر عدداً كبيراً من الأولاد، وقد عنى بتربيتهم وتهذيبهم على يديه واشتهر منهم عشرة:

  • عبد الوهاب: وكان في طليعة أولاده، والذي درس بمدرسة والده في حياته نيابة عنه، وبعد والده وعظ وأفتى ودرس، وكان حسن الكلام في مسائل الخلاف فصيحاً ذا دعابة وكياسة، ومروءة وسخاء، وقد جعله الإمام الناصر لدين الله على المظالم فكان يوصل حوائج الناس اليه، وقد توفي سنة 573 هـ ودفن في رباط والده في الحلبة.
  • عيسى: الذي وعظ وأفتى وصنف مصنفات منها كتاب "جواهر الأسرار ولطائف الأنوار" في علم الصوفية، قدم مصر وحدث فيها ووعظ وتخرج به من أهلها غير قليل من الفقهاء، وتوفي فيها سنة 573 هـ.
  • عبد العزيز: وكان عالماً متواضعاً، وعظ ودرّس، وخرج على يديه كثير من العلماء، وكان قد غزا الصليبين في عسقلان وزار مدينة القدس ورحل جبال الحيال وتوفي فيها سنة 602 هـ، وقبره في مدينة "عقرة" من أقضية لواء الموصل في العراق.
  • عبد الجبار: تفقه على والده وسمع منه وكان ذا كتابة حسنة، سلك سبيل الصوفية، ودفن برباط والده في الحلبة.
  • الشيخ عبد الرزاق: وكان حافظا متقنا حسن المعرفة بالحديث فقيها على مذهب الإمام أحمد بن حنبل، ورعا منقطعاً في منزله عن الناس، لايخرج إلا في الجمعات، توفي سنة 603 هـ، ودفن بباب الحرب في بغداد.
  • إبراهيم: تفقه على والده وسمع منه ورحل إلى واسط في العراق، وتوفي بها سنة 592 هـ.
  • يحيى: وكان فقيها محدثا انتفع الناس به، ورحل إلى مصر ثم عاد إلى بغداد وتوفي فيها سنة 600 هـ، ودفن برباط والده في الحلبة.
  • موسى: تفقه على والده وسمع منه ورحل إلى دمشق وحدّث فيها واستوطنها، ثم رحل إلى مصر وعاد إلى دمشق وتوفي فيها وهو آخر من مات من أولاده.
  • صالح : وبه يكنى في أغلب البلدان وذكرته أغلب المصادر المتخصصة في سيرته وهو مدفون قرب والده في بغداد.

سفره إلى بغداد

كان عبد القادر الجيلاني قد نال قسطاً من علوم الشريعة في حداثة سنه على أيدي أفراد من أسرته، ولمتابعة طلبه للعلم رحل إلى بغداد ودخلها سنة 488 هـ الموافق 1095م وعمره ثمانية عشر عاماً[7] في عهد الخليفة العباسي المستظهر بالله. وبعد أن استقر في بغداد انتسب إلى مدرسة الشيخ أبو سعيد المخرمي التي كانت تقع في حارة باب الأزج، في أقصى الشرق من جانب الرصافة، وتسمى الآن محلة باب الشيخ.

وكان العهد الذي قدم فيه الشيخ الجيلاني إلى بغداد تسوده الفوضى التي عمت كافة أنحاء الدولة العباسية، حيث كان الصليبيون يهاجمون ثغور الشام، وقد تمكنوا من الاستيلاء على أنطاكية وبيت المقدس وقتلوا فيهما خلقا كثيرا من المسلمين ونهبوا أموالاً كثيرة. وكان السلطان التركي "بركياروق" قد زحف بجيش كبير يقصد بغداد ليرغم الخليفة على عزل وزيره "ابن جهير" فاستنجد الخليفة بالسلطان السلجوقي "محمد بن ملكشاه" ودارت بين السلطانين التركي والسلجوقي معارك عديدة كانت الحرب فيها سجالا، وكلما انتصر احدهما على الآخر كانت خطبة يوم الجمعة تعقد باسمه بعد اسم الخليفة.

وكانت فرقة الباطنية قد نشطت في مؤامراتها السرية واستطاعت أن تقضي على عدد كبير من أمراء المسلمين وقادتهم فجهز السلطان السلجوقي جيشاً كبيراً سار به إلى إيران فحاصر قلعة "أصفهان" التي كانت مقراً لفرقة الباطنية وبعد حصار شديد استسلم أهل القلعة فاستولى عليها السلطان وقتل من فيها من المتمردين، وكان "صدقة بن مزيد" من أمراء بني مزيد من قبيلة بني أسد قد خرج بجيش من العرب والأكراد يريد الاستيلاء على بغداد فتصدى له السلطان السلجوقي بجيش كبير من السلاجقة فتغلب عليه. وكان المجرمون وغيرهم من العاطلين والأشقياء ينتهزون فرصة انشغال السلاطين بالقتال فيعبثون بالأمن في المدن يقتلون الناس ويسلبون أموالهم فإذا عاد السلاطين من القتال انشغلوا بتأديب المجرمين.

وفي غمرة هذه الفوضى كان الشيخ عبد القادر يطلب العلم في بغداد، وتفقه على مجموعة من شيوخ الحنابلة ومن بينهم الشيخ أبوسعيد المُخَرِمي، فبرع في المذهب والخلاف والأصول وقرأ الأدب وسمع الحديث على كبار المحدثين. وقد أمضى ثلاثين عاما يدرس فيها علوم الشريعة أصولها وفروعها.

جلوسه للوعظ والتدريس

عقد الشيخ أبو سعيد المُخَرِمي لتلميذه عبد القادر مجالس الوعظ في مدرسته بباب الأزج في بداية 521 هـ، فصار يعظ فيها ثلاثة أيام من كل أسبوع، بكرة الأحد وبكرة الجمعة وعشية الثلاثاء. واستطاع الشيخ عبد القادر بالموعظة الحسنة أن يرد كثيراً من الحكام الظالمين عن ظلمهم وأن يرد كثيراً من الضالين عن ضلالتهم، حيث كان الوزراء والأمراء والأعيان يحضرون مجالسه، وكانت عامة الناس أشد تأثراً بوعظه، فقد تاب على يديه أكثر من مائة ألف من قطاع الطرق وأهل الشقاوة، وأسلم على يديه ما يزيد على خمسة الآف من اليهود والمسيحيين. وبحسب بعض المؤرخين، فإن الجيلاني قد تأثر بفكر الغزالي حتى أنه ألف كتابه "الغنية" على نمط كتاب "إحياء علوم الدين"[8]. وكان الشيخ عبد القادر يسيطر على قلوب المستمعين إلى وعظه حتى أنه استغرق مرة في كلامه وهو على كرسي الوعظ فانحلت طية من عمامته وهو لا يدري فألقى الحاضرون عمائهم وطواقيهم تقليداً له وهم لايشعرون.

وبعد أن توفي أبو سعيد المبارك المخزومي فوضت مدرسته إلى الشيخ عبد القادر الجيلاني فجلس فيها للتدريس والفتوى، وجعل طلاب العلم يقبلون على مدرسته إقبالا عظيما حتى ضاقت بهم فأضيف إليها من ما جاورها من المنازل والأمكنة ما يزيد على مثلها وبذل الأغنياء أموالهم في عمارتهم وعمل الفقراء فيها بأنفسهم حتى تم بناؤها سنة 528 هـ الموافق 1133م. وصارت منسوبة إليه.

وكان الشيخ عبد القادر عالما متبصرا يتكلم في ثلاثة عشر علماً من علوم اللغة والشريعة، حيث كان الطلاب يقرأون عليه في مدرسته دروسا من التفسير والحديث والمذهب والخلاف والاصول واللغة، وكان يقرأ القرآن بالقراءات وكان يفتي على مذهب الامام الشافعي والامام أحمد بن حنبل.

مؤلفاته

جزء من سلسلة
Tasawouf-Arabic.png

صنف عبد القادر الجيلاني مصنفات كثيرة في الأصول والفروع وفي أهل الأحوال والحقائق والتصوف، منها ما هو مطبوع ومنها مخطوط ومنها مصوّر، منها:

  • إغاثة العارفين وغاية منى الواصلين.
  • أوراد الجيلاني.
  • آداب السلوك والتوصل إلى منازل السلوك.
  • تحفة المتقين وسبيل العارفين.
  • جلاء الخاطر في الباطن والظاهر.
  • حزب الرجاء والانتهاء.
  • الحزب الكبير.
  • دعاء البسملة.
  • الرسالة الغوثية: موجود منها نسخة في مكتبة الأوقاف ببغداد.
  • رسالة في الأسماء العظيمة للطريق إلى الله.
  • الغُنية لطالبي طريق الحق: وهو من أشهر كتبه في الأخلاق والآداب الإسلامية وهو جزءان.
  • الفتح الرباني والفيض الرحماني: وهو من كتبه المشهورة وهو عبارة عن مجالس للشيوخ في الوعظ والإرشاد.
  • فتوح الغيب: وهو عبارة عن مقالات للشيخ في العقائدوالإرشاد ويتألف من 78 مقالة.
  • الفيوضات الربانية: وهكذا الكتاب ليس له ولكنة يحتوي الكثير من أوراده وأدعيته وأحزابه.
  • معراج لطيف المعاني.
  • يواقيت الحكم.
  • سر الأسرار في التصوف: وهو كتاب معروف وتوجد نسخة منه في المكتبة القادرية ببغداد وفي مكتبة جامعة إسطنبول.
  • الطريق إلى الله: كتاب عن الخلوة والبيعة والأسماء السبعة.
  • رسائل الشيخ عبد القادر: 15 رسالة بالفارسية يوجد نسخة في مكتبة جامعة إسطنبول.
  • المواهب الرحمانية: ذكره صاحب روضات الجنات.
  • حزب عبد القادر الجيلاني: مخطوط توجد نسخة منه في مكتبة الأوقاف ببغداد.
  • تنبيه الغبي إلى رؤية النبي: نسخة مخطوطة بمكتبة الفاتيكان بروما.
  • الرد على الرافضة: منسوب له وهو لمحمد بن وهب نسخة مخطوطة في المكتبة القادرية ببغداد.
  • وصايا الشيخ عبد القادر: موجود في مكتبة فيض الله مراد تحت رقم 251.
  • بهجة الأسرار: مواعظ للشيخ جمعها نور الدين أبو الحسن علي بن يوسف اللخمي الشطنوفي.
  • تفسير القران الكريم: في مكتبة رشيد كرامي في طرابلس الشام ويقول عفيف الدين الجيلاني أنه مطبوع في تركيا.
  • الدلائل القادرية.
  • الحديقة المصطفوية: مطبوعة بالفارسية والأردية.
  • الحجة البيضاء.
  • عمدة الصالحين في ترجمة غنية الصالحين.
  • بشائر الخيرات.
  • ورد الشيخ عبد القادر الجيلاني.
  • كيمياء السعادة لمن أراد الحسنى وزيادة.
  • المختصر في علم الدين.
  • مجموعة خطب.

قال العلماء عنه

  • قال شيخ الإسلام ابن تيمية: والشيخ عبد القادر ونحوه من أعظم مشائخ زمانهم أمراً بالتزام الشرع، والأمر والنهي، وتقديمه على الذوق والقدر، ومن أعظم المشائخ أمراً بترك الهوى والإرادة النفسية.
  • قال الإمام النووي : ما علمنا فيما بلغنا من التفات الناقلين وكرامات الأولياء أكثر مما وصل إلينا من كرامات القطب شيخ بغداد محيي الدين عبد القادر الجيلاني، كان شيخ السادة الشافعية والسادة الحنابلة ببغداد وانتهت إليه رياسة العلم في وقته, وتخرج بصحبته غير واحد من الأكابر وانتهى إليه أكثر أعيان مشايخ العراق وتتلمذ له خلق لا يحصون عدداً من أرباب المقامات الرفيعة, وانعقد علية إجماع المشايخ والعلماء بالتبجيل والإعظام, والرجوع إلى قولة والمصير إلى حكمه, وأُهرع إليه أهل السلوك - التصوف - من كل فج عميق. وكان جميل الصفات شريف الأخلاق كامل الأدب والمروءة كثير التواضع دائم البشر وافر العلم والعقل شديد الاقتفاء لكلام الشرع وأحكامه معظما لأهل العلم مُكرِّماً لأرباب الدين والسنة, مبغضاً لأهل البدع والأهواء محبا لمريدي الحق مع دوام المجاهد ولزوم المراقبة إلى الموت. وكان له كلام عال في علوم المعارف شديد الغضب إذا انتهكت محارم الله سبحانه وتعالى سخي الكف كريم النفس على أجمل طريقة. وبالجملة لم يكن في زمنه مثله [9].
  • قال الإمام العز بن عبد السلام : إنه لم تتواتر كرامات أحد من المشايخ إلا الشيخ عبد القادر فإن كراماته نقلت بالتواتر[10].
  • قال الذهبي : الشيخ عبد القادر الشيخ الامام العالم الزاهد العارف القدوة، شيخ الاسلام، علم الأولياء، محيي الدين، أبو محمد، عبد القادر بن أبي صالح عبد الله ابن جنكي دوست الجيلي الحنبلي، شيخ بغداد.[11]
  • قال أبو أسعد عبد الكريم السمعاني: هو إمام الحنابلة وشيخهم في عصره فقيه صالح، كثير الذكر دائم الفكر, وهو شديد الخشية, مجاب الدعوة، أقرب الناس للحق، ولا يرد سائلا ولو بأحد ثوبيه.
  • قال الإمام ابن حجر العسقلاني الكناني : كان الشيخ عبد القادر متمسكاً بقوانين الشريعة, يدعو إليها وينفر عن مخالفتها ويشغل الناس فيها مع تمسكه بالعبادة والمجاهدة ومزج ذلك بمخالطة الشاغل عنها غالبا كالأزواج والأولاد, ومن كان هذا سبيله كان أكمل من غيره لأنها صفة صاحب الشريعة صلى الله علية وسلم[12].
  • قال ابن قدامة المقدسي: دخلنا بغداد سنة إحدى وستين وخمسمائة فإذا الشيخ عبد القادر بها انتهت إليه بها علما وعملا وحالا واستفتاء, وكان يكفي طالب العلم عن قصد غيره من كثرة ما اجتمع فيه من العلوم والصبر على المشتغلين وسعة الصدر. كان ملئ العين وجمع الله فيه أوصافاً جميلة وأحوالاً عزيزة, وما رأيت بعده مثله ولم أسمع عن أحد يحكي من الكرامات أكثر مما يحكى عنه, ولا رأيت احداً يعظمه الناس من أجل الدين أكثر منه[13].
  • قال ابن رجب الحنبلي : عبد القادر بن أبي صالح الجيلي ثم البغدادي, الزاهد شيخ العصر وقدوة العارفين وسلطان المشايخ وسيد أهل الطريقة, محيي الدين ظهر للناس, وحصل له القبول التام, وانتصر أهل السنة الشريفة بظهوره, وانخذل أهل البدع والأهواء, واشتهرت أحواله وأقواله وكراماته ومكاشفاته, وجاءته الفتاوى من سائر الأقطار, وهابه الخلفاء والوزراء والملوك فمن دونهم[14].
  • قال الحافظ ابن كثير : الشيخ عبد القادر الجيلي، كان فيه تزهد كثير وله أحوال صالحة ومكاشفات[15].
  • قال الإمام اليافعي : قطب الأولياء الكرام، شيخ المسلين والإسلام ركن الشريعة وعلم الطريقة, شيخ الشيوخ, قدوة الأولياء العارفين الأكابر أبو محمد عبد القادر بن أبي صالح الجيلي قدس سره ونور ضريحه, تحلى بحلي العلوم الشرعية وتجمل بتيجان الفنون الدينية, وتزود بأحسن الآداب وأشرف الأخلاق, قام بنص الكتاب والسنة خطيبا على الأشهاد, ودعا الخلق إلى الله سبحانه وتعالى فأسرعوا إلى الانقياد, وأبرز جواهر التوحيد من بحار علوم تلاطمت أمواجها, وأبرأ النفوس من أسقامها وشفى الخواطر من أوهامها وكم رد إلى الله عاصياً, تتلمذ له خلق كثير من الفقهاء[16].
  • قال الإمام الشعراني : طريقته التوحيد وصفاً وحكما وحالا وتحقيقه الشرع ظاهرا وباطناً[17].
  • قال الإمام أحمد الرفاعي : الشيخ عبد القادر من يستطيع وصف مناقبه, ومن يبلغ مبلغة, ذاك رجل بحر الشريعة عن يمينه, وبحر الحقيقة عن يساره من أيهما شاء اقترف, لا ثاني له في وقتنا هذا[18].
  • قال الشيخ بقا بن بطو : كانت قوة الشيخ عبد القادر الجيلاني في طريقته إلى ربة كقوى جميع أهل الطريق شدة ولزوما وكانت طريقته التوحيد وصفا وحكما وحالاً[19].
  • قال ابن السمعاني عنه: إمام الحنابلة وشيخهم في عصره، فقيه صالح، ديِّن خيِّر، كثير الذكر، دائم الفكر، سريع الدمعة.
  • قال عنه محيي الدين ابن عربي: وبلغني أن عبد القادر الجيلي كان عدلاً قطب وقته.

وفاته

ضريح الإمام عبد القادر الجيلاني

توفي الإمام الجيلاني ليلة السبت 10 ربيع الثاني سنة 561 هـ،جهزه وصلي عليه ولده عبد الوهاب في جماعة من حضر من أولاده وأصحابه، ثم دفن في رواق مدرسته، ولم يفتح باب المدرسة حتى علا النهار وهرع الناس للصلاة على قبره وزيارته، وبلغ تسعين سنة من عمره. ذكر العلامة سالم الالوسي، ان الرئيس أحمد حسن البكر في بداية حكمه، طالب إيران باسترجاع رفات الخليفة هارون الرشيد، كونه رمز لبغداد في عصرها الذهبي، وذلك بدعوة وحث من المرحوم عبد الجبار حامد الجومرد وزير الخارجية العراقي السابق في عهد عبد الكريم قاسم، ولكن إيران امتنعت ،وبالمقابل طلبت استرجاع رفات الشيخ عبد القادر الكيلاني ،كونه من مواليد كيلان في إيران ،وعندها طلب الرئيس من العلامة مصطفى جواد ،بيان الامر ،فاجاب مصطفى جواد : ان المصادر التي تذكر ان الشيخ عبد القادر مواليد كيلان في إيران ،مصادر تعتمد رواية واحدة وتناقلتها بدون دراسة وتحقيق ،اما الاصوب فهو من مواليد قرية تسمى (جيل) قرب المدائن، ولاصحة كونه من إيران أو ان جده اسمه جيلان، وهو ما اكده العلامة حسين علي محفوظ في مهرجان جلولاء الذي اقامه اتحاد المؤرخين العرب وكان الالوسي حاضرا أيضا سنة 1996، وفعلا اخبرت مملكة إيران بذلك ولكن بتدخل من دولة عربية اغلق الموضوع.[20]

المصادر

  1. ^ كتاب المختصر في تاريخ شيخ الإسلام عبد القادر، إبراهيم الدروبي، باكستان1959،ص52
  2. ^ المنتظم، تأليف: ابن الجوزي، ج10، ص219.
  3. ^ *كتاب:جغرافية الباز الاشهب، تحقيق مكان ولادة الشيخ عبد القادر الكيلاني، د/جمال الدين فالح الكيلاني، مكتبة الجليس -بيروت،2012،ص14
  4. ^ كتاب من بعض أنساب العرب ، د/خاشع المعاضيدي ، دار الرشيد ، بغداد ، 1997 ،ج2 ص 77 .
  5. ^ سير أعلام النبلاء - الذهبي- مؤسسة الرسالة - الطبعة: الثالثة، 1405 هـ / 1985 م - ج 20 - الصفحة 439
  6. ^ التاريخ الكبير، تأليف: الحافظ الذهبي.
  7. ^ الذيل على طبقات الحنابلة، ابن رجب الحنبلي، ج1، ص290
  8. ^ هكذا ظهر جيل صلاح الدين وهكذا عادت القدس، تأليف: ماجد الكيلاني، ص184.
  9. ^ قلائد الجواهر، تأليف: محمد بن يحيى التادفي، ص 137. نقلا عن بستان العرافين، تأليف: النووي.
  10. ^ سير أعلام النبلاء، تأليف: الذهبي ج20 ص443.
  11. ^ سير أعلام النبلاء، تأليف: الذهبي. ج20 ص439
  12. ^ قلائد الجواهر، تأليف: محمد بن يحيى التادفي، ص 23.
  13. ^ قلائد الجواهر، تأليف: محمد بن يحيى التادفي، ص6.
  14. ^ الطبقات، تأليف: ابن رجب الحنبلي.
  15. ^ البداية والنهاية، تأليف: ابن كثير
  16. ^ قلائد الجواهر، تأليف: محمد بن يحيى التادفي، ص 136.
  17. ^ الطبقات الكبرى، تأليف: الشعراني، 1/129.
  18. ^ قلائد الجواهر، تأليف: محمد بن يحيى التادفي، ص66.
  19. ^ الطبقات الكبرى، تأليف: الشعراني، 1/127.
  20. ^ كتاب الشيخ عبدالقادرالكيلاني رؤية تاريخية معاصرة، د/جمال الدين فالح الكيلاني، ص24

مقالات ذات صلة

وصلات خارجية