صدخرو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

[۱]

صدخرو
اطلاعات کلی
کشور Flag of Iran.svg ایران
استان خراسان رضوی
شهرستان سبزوار
بخش بخش داورزن
دهستان کاه
نام‌های قدیمی سودخرو
سوادالخير
صد بهشت
صدباغ
مردم
جمعیت 3100 نفر
اطلاعات روستایی
پیش‌شمارهٔ تلفن ۰۵۷۲
وب‌گاه رسمی http://www.Sadkharv.ir

'صدخرو'، روستایی است از توابع بخش داورزن و در شهرستان سبزوار استان خراسان رضوی ایران.

روستای صدخرو در55 کیلومتری غرب سبزوار

درمسیرراه شوسه شاهرود- سبزوار بین 57 درجه و0/5 دقیقه طول جغرافیایی نسبت به گرینویچ و36 درجه و19 دقیقه عرض شمالی واقع شده است.

این روستای ازطرف شمال به کوههای صدخرو ( ادامه رشته کوههای البرز )
وازجنوب به روستای چشام وچوبین وازشرق به روستای مهر 

وازغرب به شهرداورزن محدود است.

روستای صدخرو به شکل مربع مستطیل می باشد وطول آن 19 کیلومتر

وعرض آن 9 کیلومترومساحت کل آن 171 کیلومتر مربع است. جمعیت این روستا 3100 نفر(820 خانوار) می باشد و این لحاظ بزرگترین روستا در بخش داورزن می باشد. بر اساس منابع غیر رسمی جمعیت روستای صدخرو بالغ بر 10 هزار نفر تخمین زده می شود که حدود دو سوم این جمعیت به علل مختلف ، به شهر های بزرگ از جمله تهران، مشهد و سبزوار مهاجرت کرده اند. جمعیت واقعی روستا در ایام خاصی مانند: عید نوروز و یا محرم به درستی قابل تخمین است. نژاد مردم صدخرو اریایی اصیل بوده، عموماً دارای قامت متوسط و بلند بوده و چهره های سفید و سبزه و چشمانی سیاه، میشی با موهایی چین دار به رنگ سیاه یا بور می باشد. تمامی مردم این روستا به زبان فارسی و با لهجه محلی مخصوص خود سخن می گویند.

از انواع غذاهاي محلي روستا مي‌توان به انواع آش مانند آش ماست ،

آش بلغور، آش گوشت یا جوشوره" آش دنی و شوربا و انواع غذاهای آبکی مانند آبگوشت، ماستی یا کمه جوش ، قوریتی، و اشکنه های گوناگون اشاره کرد. این روستا در شمال کویر مرکزی واقع شده و دارای آب و هوای خشک و گرم می باشد.اقتصاد روستای صدخرو بر پايه فعاليت‌هاي کشاورزی و دامپروری خصوصاً طیور استوار است . این روستا دارای یک رودخانه،10چشمه سار وقنات،9چاه عمیق،1100 زمین کشاورزی زیر کشت وتعداد 45 واحد مرغداری با ظرفیت326100 قطعه جوجه گوشتی و18600 راس دام کوچک وبزرگ می باشد. محصولات کشاورزی این روستا عمدتاً گندم، جو، کنجد، خربزه و هندوانه می باشد. اگر چه امروز صدخرو بدلایل متعدد رونق خود را ،در زمینه کشاورزی و دامپروری از دست داده است ولی در گذشته های دور با داشتن طبيعتي زيبا و کوههاي سرسبز و پر آب ، بلحظ تولید محصولات کشاورزی مشهور بوده است. و شغل عده ای از اهالی دامپروری و دامداری بوده است و دامداران برای چرای گوسفندان خود تابستانها به ارتفاعات کوهپایه های شمال روستا و زمستان نیز به دشت های جنوب آبادی کوچ می کردند چنانکه در فرهنگ وادبيات و ترانه های عامیانه محلی، گوسفند مایه خیر و برکت و گوسفند داری حرفه ای پرمنفعت توصیف شده است.

بر سر وجه تسمیه و ریشه واژه صدخرو مابین صاحب نظران و اهل فن اختلاف نظر فراوان وجود دارد . بلحاظ طولانی شدن مطلب ومستندات فراوان ، تنها به چند مورد آن اکتفا می کنیم. در درمورد صحت و یا نادرستی این نظریه ها آنرا به قضاوت خوانندگان محترم وامی گذاریم.

غلامحسین خان افضل الملک از ادبا و فضلای عصر قاجار در سفرنامه خراسان و کرمان می نویسد: "«خرو » بر وزن سرو، اتاقی را گویند که سقف آن از آجر یا خشت باشد و ضربی زده باشند. چنین اتاقی را "بن کاه" نیز می گویند ولی اصل تسمیه به صدخرو این است که من می نگارم. "خرو" در لغت به معنی قسمت است. آب اینجا برحسب تقسیم صد قسمت می شده و الان هم به صدفنجان آب مدارتقسیم دارد. هریک از مالکین چند فنجان آب دارند... درابتدا در این مکان صد اتاق ساخته بودند لهذا «صدخرو» نامیده شد."

محمود بیهقی در کتاب سبزوار، شهر دیرینه های پایدار می نویسد:" « صدخرو » یا « سد خرو » دهی است از دهستان کاه بخش داورزن، کنار جاده سبزوار، شاهرود در 55 کیلومتری سبزوار که حدود پنجهزار تن جمعیت دارد و چون معنای «خرو» باغ است چنین برداشت می شود که این آبادی صدباغ داشته است و روشنی زعفرانلو گوید: «خرو» به معنای قسمت است و چون آب اینجا به صد قسمت می شده چنین نام گرفته است".

فاطمه ازغدی خراسانی، در پایان نامه کارشناسی دانشگاه مشهد می نویسد: عده ای کلمه «خرو» را به معنی بهشت می دانند و عقیده دارند صدخرو به معنی صد بهشت است ،چون در قدیم صدخرو باغ های زیادی داشته به این نام نامیده می شود. عده ای دیگر «خرو» را به معنی خروار می دانند و معتقدند که چون محصول این آبادی در قدیم زیاد بوده و از هر جفت گاو صدخروار غله برداشت می شده به این آبادی نام صدخرو را داده اند و گروهی «خرو» را به معنی «خور » یا خیلی دانسته اند و معتقدند که چون این آبادی در دامنه کوه جغتای است و در قدیم رودهای زیادی از کوه جغتای به طرف این آبادی سرازیر می شده ، به علت زیادی دهانه رودخانه ها به این آبادی، صدخرو که همان «صدخور» باشد می گویند.

محمد علی شمس آبادی، ، در پایان نامه کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی تحت عنوان نقش برنامه ریزی های فیزیکی، کالبدی در توسعه روستایی می نویسد: عده ای اظهار می دارند که در گذشته، روستای صدخرو به لحاظ تولیدی محصولات کشاورزی مشهور بوده است و دارای زمین های حاصلخیز، با راندمان بالای تولید، خصوصاً در تولیدات غلات بوده است به طوری که از هر هکتار زمین زیر کشت، صدخروار گندم یا جو، برداشت می شده است، به همین دلیل نام روستا را «صدخروار» گذاشته اند و در طول زمان با حذف «ار» از کلمه «صدخروار» نام روستا به صدخرو، تبدل شده است.

ایشان نظریه دیگری نیز ارائه می دهند و می گوید که معنی لغوی «خرو» به معنی باغ می باشد و در گذشته روستای صدخرو دارای باغ های زیادی بوده است و صدخرو یعنی محلی که دارای صدباغ بوده است. صدخرو يکي از روستاهای قديمي كشور می باشد.مطابق آثاري كه در نتيجه كاوش ها از«بی بی شیرین ،«پاقلعه»و«شاهرو»بدست آمده قدمت این روستا به قبل از اسلام مي رسد .

در کتب تاریخی ،از پیشینه تاریخی صدخرو به عنوان خاستگاه فرهیختگان و عالمان یاد می شود چنانکه هویت تاریخی صدخرو در سینه اسناد و مدارک گذشته ثبت و ضبط شده است.وجود شخصیت ها و عالمانی بزرگ با القابی مانند «آخوند» ، «ملا» ، «قاضی» و «فاضل» در این دیارمی تواند بیانگر خیل عالمان دین مداری باشد که روزگاری شعاع و جودشان بر سرتا سر این ناحیه پرتو افکن بوده و برخی نام و آوازه‌شان تا شهرهای بزرگ و مراکز علمی فرا رفته است. از قول مرحوم حاج ولی اله اسراری، نوه حاج ملا هادی اسرار، نقل شده است که بر منبر در مسجد جامع سبزوار به مناسبتی گفته است: " در همین صدخرو کوچه ایست به نام " کوچه ملاها" که زمانی چهل آخوند قریب الاجتهاد در آن سکونت داشته است"

صرف نظر از نشانه های برجای مانده در ارتفاعات «پاقلعه»،«شاهرو» و «بی بی شیرین»در شمال و آثار بجای مانده از ویرانه های «بادغوس»در جنوب روستا که نشانه مدنیت صدخرو در دوران باستان است، در نوشته های دوره اسلامی مانند تاریخ بیهق و تاریخ حافظ ابرو ، صدخرو به عنوان یکی از آبادیهای ناحیه بیهق آمده است.

قلعه قدیمی و متروکه صدخرو در محله های پی قلعه، پت حصار و ته حندق، همچون ارگ شهرهای قدیم در دل صدخرو کنونی خاموش خفته است و خانه های جدید همچون نگین آنها را درمیان گرفته است. سفرهای سفرنامه نویسان و خاطرات زائرین حرم قدس رضوی را که مرور می کنیم، صدخرو را منزلی آباد و دهی بسیار بزرگ و توقفگاه و مکانی مناسب برای استراحت زائران و کاروانیان بیان می کنند.

اعتمادالسلطنه در کتاب مطلع الشمش می نویسد: " صدخرو دهی است آباد، شبیه به قصبه و دارای چهار صد خانوار سکنه...در صدخرو چاپار خانه هست." در کتاب سفرنامه خراسان و کرمان آمده است: " این قریه بسیارآباد و خیرات و مسجدی که حاجی ملا حسین در اینجا به پا کرده است. این ده بسیار آباد است . ده باب دکان دارد..."

در سفرنامه ناصرالدین شاه قاجاربه خراسان نیزآمده است: ... سه ساعت به غروب مانده به سودخر(صدخرو) رسیده وارد سراپرده شدیم. سراپرده را به قدر یک میدان بالای ده زده بودند. سودخر هم ده بسیار معتبریست. قلعه خوب و باغات متعدد دارد..."

در کتاب خاطرات حاج سیاح آمده است:" صبح خیلی زود سوار شده (از منزل مزینان) قبل از ظهر وارد سودخور شدیم. محلی بسیارخوب، آب جاری، درختان فراوان داشت.درچاپارخانه نزول کردیم که در بلندی واقع شده مشرف برآب و درختان و صفا بود." در کتاب سفر نامه سدیدالسلطنه می نویسد: " ... مشروب مردم و زراعت آنجا از آب رودخانه است و زراعت آنجا جو و کندم و پنبه است و مالیات از هزار تومن تجاوز کند و اهالی آنجا خود کرباس می بافند و جامه کنند. مظنه ارزاق درآنجا گوشت من تبریز دوهزار ، جو، سه من تبریز یک قران، نان، سه من تبریز دوهزار. کاه ، ده من تبریز یک قران بود ..."

تا آنجا که از گفته ها و شنیده های مربوط به گذشته و
اوضاع و مناسبات حال برمی آید نظام اجتماعی و روابط انسانی 
و تعاملات مردمی در صدخرو با آنچه در اکثر روستاها معمول و مرسوم بوده و هست ، تفاوت دارد. 

فضای اجتماعی صدخرو و محیط مناسبی برای خان و ارباب نبوده است و این دو واژه درقاموس ذهن و زبان مردم آن، جایی ندارد. ریاست ، حداقل در این یکی دو قرن اخیر، ریاست شرعی و زعامت دینی بوده است و قاضیان و متصدیان امور شرعی و بعدها اعقاب و اخلاف آنها ریاست محلی داشته اند. بزرگ مالکان به میزان حسن خلق و مردم داری و خیرخواهی و تواضع و نجابتشان بزرگ و محترم بوده اند نه به خاطر مالکیت و ثروتشان و اگر کسی خواسته است با ضیاع و عقار و مال و مکنتش مردم را استثمار کند و بر آنها فخر بفروشد از چشم خلق افتاده و بر خورد سرد دیده و جواب تلخ شنیده است.

اهتمام به عمران و آبادی و استقبال از حرکت های خود جوش و مردمی و مشارکت و مساعدت در ساخت و ساز بناها و تاسیسات عمومی و رفع نیازهای آبادی، در صدخرو، مصداق بارز و نمونه کامل همت عالی و مشارکت مردمی است.جمع آوری سالانه میلیونها تومان و هزینه آن در امور عمرانی، صدخرو را از کمک های دولتی بی نیاز نموده و حتی مسئولان را به انفعال کشانده است و با کار انجام شده مواجه ساخته است.

اتحاد و یکپارچگی حاکم بر جامعه صدخرو، در خور تامل و توجه است.این روحیه و همبستگی را در معاشرت و مجالست و معاملت مردم با یکدیگر، درمجالس عمومی، در مراسم مذهبی، در مشارکت جمعی و در گردهمایی های جمعیت زیاد صدخرویهای مقیم تهران می توان دید. مراسم عزاداری ایام محرم و عاشورای حسینی، تجلی این اتحاد و اجتماع است.

ازآنچه در این باب گفتیم و نگفتیم برمی آید که صدخرو شهری است به صورت روستا که زیر ساخت های یک جامعه شهری یعنی شعور مدنی و بلوغ اجتماعی و سابقه فرهنگی و مشارکت مردمی را و نیز آمادگی ها و توانمندی های یک محیط شهری یعنی موقعیت اقلیمی ومرکزیت منطقه ای و بنیه مالی و پشتوانه انسانی را نسبتاً داراست و روستایی است در معنی شهر یعنی از مظاهرزندگی شهری و رفاه شهری و بودجه و اعتبار دولتی و هویت اداری و توجه مسئولان حکومتی تقریباً بی بهره است.

هنوز هزینه بسیاری از طرح ها و تاسیسات بر دوش مردم است و گره بسیاری از مشکلات با سر انگشت تدبیر مردم گشوده می شود. تسهیلات و امکانات خدماتی ، همان است که به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی، بیش و کم به همه روستاهای دور و نزدیک، دیر یا زودتر داده شده است و آنچه افزون برآنهاست، مردم خود ساخته اند.

مشاهیر و دانشمندان[ویرایش]

الف :قدما

1- جناب فاضل صدخروی از شاگردان تراز اول فیلسوف متأله جناب حاج ملاهادی سبزواری
2- جناب حاج رمضانعلی صدخروی ملقب به نیم تاج از سوی تاج الواعظین نیشابوری که پس از وی به حاج تاج معروف شدند.ایشان پس از تکمیل دروس حوزوی به نجف اشرف سفر نموده و علوم عقلی و نقلی را فرا گرفتند.ایشان در مراجعت از دومین سفر حج خود مع‌الاسف در میان راه و در کشتی ، جان به جان آفرین تسلیم نمودند و پیکر ایشان در آب انداخته می شود. مرحوم حاج تاج بنیانگذار مراسم تعزیه خوانی در روستای صدخرو نیز بوده اند و بسیاری از متون و بحرطویل ها جزء سروده های شخص ایشان است.
3- شهید شیخ محمدعلی صدخروی ملقب به حسام الشریعه. ایشان پس از تحصیل در سبزوار عازم مشهد شدند و پس از سیر و سلوک فلسفی و عرفانی به زادگاه خویش بازمیگردند. لقب حسام الشریعه را مرحوم میرزا حسین آقای سبزواری از روحانیون مبرز و فیلسوف برجسته عصر به مرحوم شیخ محمدعلی صدخروی داده اند. تعداد متنابهی از اشعار تعزیه علی‌الخصوص بحرطویل حضرت امام حسین در روز عاشورا از سروده های ایشان است.چند جلد کتاب خطی اثر خامه ایشان و یک مجموعه اشعار که اغلب مراثی است از میراث مرحوم شیخ بجا مانده است.

خوانین و هوس بازان دستگاه قاجار از اجرای حکم شرع برای زنی فاسد توسط جناب شیخ به تنگ آمده و در سحرگاه 28 صفر هنگامیکه شهید شیخ محمدعلی حسام الشریعه در روستای شهرآباد همراه با خدمه خود در حال بازگشت از حمام بوده اند در بین راه دست به ترور ایشان میزنند ، سپس پیکر بی جان را با خود حمل میکنند تا به امیر خود نشان دهند اما در بین راه پشیمان شده و جنازه را در قناتی می اندازند
اساتيد ايشان : 1- آيةالله فاضل صدخروي سبزواری.(1342-1260 هـ.ق ) 2- آيةالله حاج ميرزا حسين علوي سبزواري (1353- 1268 هـ.ق). 3- آيةالله اسماعيل علوي سبزواري. 4- آيةالله حاج ميرزا موسي سبزواري (1336- 1268 هـ.ق) . در تقريظ ايشان بر كتاب مرحوم شيخ چنين آمده است : هواله تعالي مخفي نيست که جناب مستطاب شريعتمآب آقاي شيخ محمدعلي دامت توفيقاته و افاضاته ، بذل جهد و وسع خود را در استنباط و تحصيل عقايد ايمانيه از ادله نقليه و براهين عقليه نموده‌اند بر کافّة مومنين و متدينين که سعي در تصحيح عقايد خود دارند لازم است که به ميزان‌العقايد ايشان رجوع نمايند. شمّه اي در بزرگداشت و ستايش سطح علمي اساتيد مرحوم شيخ در كتاب "صدخرو خاستگاه فرهنگ" تأليف آقاي محمد عمادي پور به نقل از كتاب "خدمات متقابل اسلام و ايران" اثر استاد شهيد مرتضي مطهري چنين آمده است: شهيد مطهري در طبقة سي و دوم فلاسفة اسلامي، اظهار نظر ميكند كه : "سه نفر در آن عصر ، ضرب المثل جامعيت و دقت و تحقيق بوده اند. حاج فاضل خراساني در مشهد، حاج شيخ عبدالنبي نوري در تهران، حاج ميرزا حسين علوي سبزواري در سبزوار، ميگويند حاج ميرزا حسين ، افضل آنها بوده است. مرحوم حاج فاضل در زمان خودش مدرس رسمي كتب فلسفه در حوزة با رونق مشهد بود." در حاشيه نسخه خطي رسائل ميزان‌العقايد و مرآةالتواريخ مهر تأييد و تقريظ جناب حاج ميرزا حسين علوي سبزواري نيز به چشم مي خورد. ازدواج در سال 1327 هـ.ق و در سن 23 سالگي در حاليکه از سوي فقهای سبزوار و مشهد، در كسوت مجتهدين به لقب «حُسام‌الشريعه » ملقب شده بود با صبية مرحوم ملاشعبان شهرآبادي عقد ازدواج مي‌بندد. پس از ازدواج در شهرآباد ساکن شده و در آنجا علاوه بر خطابه و موعظه به کار کشاورزي مشغول ميگردد. هرچند علاقة وافر ايشان به بيان حقايق دينيه باعث شده بود همواره در سفر باشند، علي‌الخصوص در ايام محرم که رواج منابر وعظ از همه زمانهاي ديگر بيشتر است؛ اما در اکثر اين سفرها همسر فاضلة ايشان نيز همسفرشان بوده‌اند. همسر جناب شيخ محمدعلي جزء معدود بانوان با سواد در آن زمان بوده است و از قرار معلوم ديوان خواجة شيراز را نيز از حفظ داشته‌اند .
فرزندان حاصل اين پيوند مبارك ، سه فرزند به ترتيب به نام‌هاي مصطفي ، مرتضي و منصوره است. جناب شیخ در ابتداي كتاب "كفاية الخصام " تاريخ ولادت فرزندان خود را چنين نقل ميكند :
سپاس بیرون از قیاس سزاوار منعم بی منت است که به فیض، نعمت خلقت وجود، بر ماهیات ممکنه پوشانیده و از اقلیم عدم به سر حدِّ وجود رسانیده و هر یک از موجودات را به اندازه لیاقت ، دارای شئونات و مراتب فرمود و چون نعم بی پایانش مستلزم ایفاء فوائد بوده لهذا سلسله موجودات را در تحت ابقاء نوع محفوظ نموده[...] و منت فوق منت گذاشت بر سر این [...] بن نیمتاج المتخلص به حسام به ولادت نور چشم ارجمند [...] حفظه الله و جعله عالماً فاضلاً کاملاً در لیلة پنجم یک ساعت و نیم به طلوع فجر، اول از ماه دویم از سال دهم از عشر سیم از مأة چهاردهم از الف سه شنبه پنجم جمادی‌الاولی سنه 1330
سپاس [بی منتها] حضرت واهب العطایا در یوم چهارشنبه هفدهم شهر صفر الخیر منت فوق منت گذاشت به ولادت نور چشم ارجمند فرزند دلپسند میرزا مرتضی مستدعی آنکه او را عالم ربانی و عارف صمدانی گرداند. سنه 1332
مصطفي در سن حدود 6 و مرتضي در سن حدوداً 4 سالگي از نعمت پدر محروم شده و تحت تکفل و مورد محبت خاصه پدربزرگ خود ، مرحوم حاج تاج‌الواعظين قرار مي‌گيرند. پس از چندي در سال 1342 هـ.ق ملا رمضانعلي صدخروي مجدداً آهنگ سفر حج مي‌کند و طي وصيتنامه‌اي تمام مايملک خود را در اختيار تنها فرزند ذکور در قيد حياتش جناب « شيخ محمدحسين تاجپور » قرار مي‌دهد .
فرزندان ذکور شيخ محمدعلي علوم ابتدايی را نزد جد و عموی خود شيخ محمد حسين گذرانده و سپس راهی حوزة علمیه سبزوار مي شوند. بعد از اتمام دروس حوزوي و ملبس شدن به لباس روحانيت به زادگاه خود باز گشته و در اين مراجعت ، مصطفي فرزند ارشد لباس آخوندي را کنار گذاشته و عازم خدمت سربازی می شود پس از ترخیص نیز تدريس کودکان و دوستداران سواد در روستا را پیشه خود قرار می دهد. وي در طرح تأسيس مدارس روستايي شرکت و پس از اخذ مدرک از وزارت فرهنگ و آموزش زمان خود ، مدرسه‌اي را به یاد و نام استاد پدرش و افتخار قریه ، بنام «فاضل» در روستاي صدخرو تأسيس مي‌کند و بدين طريق ايشان رسماً اولين معلم روستاي صدخرو و روستاهاي اطراف مي‌باشند . وليكن جناب شيخ مرتضي حسامي تا پايان حيات پر برکتش در کسوت روحانيت باقي‌ماند و جداي از روضه خواني و منابر وعظ ، چند سالي نيز دوشادوش عموي خود مرحوم شيخ محمدحسين تاجپور در دفتر ازدواج و طلاق با وي همکاري می نمود. رحلت و شهادت نکتة عجيب و قابل تأملي که در شيوة رحلت اين شيخ جليل القدر وجود دارد ، اسطوره‌اي بودن آن است به نحوي که وقتي شخصاً براي تحقيق به محل واقعه مراجعه نمودم تمام اهالي ، اين داستان را نه تنها مي‌دانستند بلکه بسياري از نزديکان جناب شيخ يعني عمه زاده‌هاي ايشان ، شاخ و برگ‌هايي هم به اين واقعه مي‌افزودند. علاوه برآنچه در نوشتة جناب شيخ مرتضي حسامي در خصوص شهادت پدرش آمده ، بيان مطلب ذيل که توسط آقاي حسين حسامي فرزند شيخ مصطفي نقل شده است خالي از لطف نخواهد بود ؛
حسام‌الشريعه در حوالي شهرآباد با چند تن از متنفذين محلي همدست شده تا مردم را آگاه نمايند که باج به دار و دستة حکومت منطقه ، که در فرومد بوده است نپردازند. يکي از اهالي شهرآباد که جزء حکومتيان بوده است ماوقع را به فرومد گزارش مي‌کند و حاکم ، چند تن از مأمورين خود را جهت سرکوب و ترور آنها مي‌فرستد اما در اين توطئه شوم تنها شيخ محمدعلي به قتل مي‌رسد و پيکر او را با قاطر از طريق کوير به سوي فرومد مي‌برند اما در بين راه تصميم مي‌گيرند وي را در يکي از قناتهاي متروکه بهمن آباد بياندازند و او هم مانند پدرش مدفن مشخصي ندارد. البته طبق نقل آقاي غلامرضا اعيان پسر عمة مرحوم شيخ محمدعلي عده‌اي که از طرف نصرت الشکر براي قتل شيخ راهي شده‌بودند ، شبانه به صدخرو مي‌رسند و يکي از فرستادگان نصرت که از اهالي صدخرو بوده است ، دلش به حال شيخ سوخته و به قصد نجات جان وي به يکي از خانواده‌اش (آقاي اعيان) رجوع کرده و مي‌گويد من و چند تن ديگر مأمور کشتن پسر دايي تو هستيم. آقاي غلامرضا اعيان(رحمةالله عليه) هم پس از شنيدن اين خبر شبانه و با پاي پياده به سوي شهرآباد حرکت مي‌کند ولي سحرگاهان به محض رسيدن به شهرآباد و هنگاميکه در سر قنات براي نوشيدن آب نشسته ، صداي تير را مي‌شنود و بعد متوجه مي‌شود که آن اتفاق شوم به وقوع پيوسته و پيکر بي جان شيخ را نيز با خود برده‌اند و ايشان هم از همانجا راه صدخرو را در پيش مي‌گيرد.

ب : معاصر

حجت اللاسلام والمسلمين صالح غفاري

هرجا از بندگان صالح خدا ذکر و یادی شود و برکات آنجا نازل می شود.بندگانی که چند صباحی در این دنیای خاکی زیستند و دامن به خاکش الوده نساختند. اینان عاشقان راستین و مرواریدهای درخشان و ارجمند الهی هستند که در صدف بی نام و نشان دل به عشق بازی با محبوب خویش خوش دارند .چه بسیار از این درهتی ثمین که در حیاتشان ناشناخته مانده اند.

به عظمت و بزرگواری این مردان مرد و به قدم صدقشان بنگر تا ترس از وجودت رخت بر بندد و نور امید در دلت افروخته و گام هایت استوار شود، زندگی شان را مرور کن تا به تو نشان دهند که برای یک رهرو و تنها آنچه مهم است رفتن است و رفتن! براي پي بردن به راز سلوكي مردان خدا و دستيابي به سري كه شاكله عرفاني انان را به تصوير مي كشد ، آشنايي با زندگينامه پر فراز و نشيبي كه داشته‌اند ؛ و نيز مشي ويژه اي كه براي وصول به مقامات رفيع معنوي در پيش گرفته‌اند ، لازم و ضروري است .

اري مرحوم حاج شیخ محمد صالح غفاری ازبندگان خوب و صالح خدا بود
پاك زيست و پاك از اين دنيا رفت. مرحوم غفاری بسيار متواضع مهربان، 

خوشرو، خوش اخلاق ،حلیم و بردبار، ساده و بی تکلف، بلند نظر و باگذشت بود. به زادگاهش (صدخرو) دلبستگی و علاقه خاص داشت.

آبادانی آن را همیشه در سر می پرورانید و از نابسامانی آن سخت دل آزرده می شد و برای عمرانی آن از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کرد.مرحوم حاج شیخ محمد صالح غفاری (ره) از نوادر روزگار و از اساتید به نام اخلاق بودند که اهالی صدخرو اگر چه از فیض حضور فیزیکی ایشان محروم شدند، ولی دوستداران و ارادتمندان ایشان همواره از رهنمودهای ایشان بهره می برند.

عالم رباني و متاّله قرآني مرحوم حاج شیخ محمد صالح غفاری (ره) ، فرزند حاج عبدالرزّاق، در سال 1302 (ه.ش) در صد خرو، از توابع سبزوار، به دنيا آمد. قرآن و خواندن و نوشتن فارسي را نزد پدر و مادرش كه در كنار كسب و كارشان به تعليم و تدريس قرآن نيز اشتغال داشتند، آموخت. كلاس ششم ابتدايي قديم را كه از جمله كتاب هاي درسي آن «فرائد الادب» و «انوار سهيلي» بود، خواند و دو سال هم به آموزگاري در دبستان اسرار سبزوار مشغول بود كه خبر فوت نابهنگام برادرش مرحوم شيخ عبدالحسين درحوزه علميه مشهد او را بر آن داشت تا شغل آموزگاري را واگذار و براي تعقيب سِمت آن مرحوم و تحصيل دروس حوزه به مشهد عزيمت نمايد. در شرح حالي كه به قلم خود استاد در كتاب « صد خرو، خاستگاه فرهنگ » آمده مراحل تحصيل و پيشرفت علميشان اين گونه بيان شده است:«.... چند ماهي در مجلس درس اخلاق مرحوم حاج شيخ حبيب الله گلپايگاني كه از نوادر زهاد خراسان بود حاضرمي شدم و بعد به مجالس درس سيد العلماء مرحوم حاج ميرزا احمد معروف به «نهنگ العلماء» و درس مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني عطرالله مرقدهما حاضر مي شدم. دروس عقايد خود را در محضر دانشمند بزرگوار مرحوم حاج ميرزا مهدي اصفهاني تلمذ نمودم و بعد در سال 1325(ه.ش) به نجف اشرف مشرف شدم و در محضر درس حجت‌الاسلام آيت الله خويي و ميرزا عبدالهادي شيرازي و محضر آيت الله سيد محسن حكيم تلمذ داشتم.

اقامت من در مشهد مقدس و نجف اشرف حدود هفت سال بود
ليكن در تمام اين مجالس و محافل خود را در حضور خداوند مي ديدم 

و در انتظار لطفي از جانب خداوند متعال بودم و مي دانستم كه در مكتب ولايت ائمه اطهار(ع) بدون لطف خاص خدا و ائمه اطهار(ع) انسان موفق

به كشف حقايق قرآن و احاديث اهل بيت نمي شود زيرا مكتب ولايت 

مولا عليه السلام مكتب خداست. بدون بذل توجه از جانب خدا پيشرفت حاصل نمي شود لذا در عين حال كه در مجالس درس حاضر مي شدم در حال خواهش و كرنش از خداوند متعال بودم مخصوصاً وقتي با احاديثي از ائمه اطهار برخورد مي كردم كه مي فرمايند: حقايق قرآن و احاديث آل محمد (ع) صعب است. تحمل آن مشكل است مگر اين كه ملك مقرب يا نبي مرسل يا مؤمني باشد كه خداوند قلب او را بر ايمان امتحان كند. يا اين حديث كه فرمود: ليس العلم بكثره التعلم بل هو نورٌ يقذفه الله في قلب من يشاء.

امثال اين احاديث و آيات كه كشف حقايق را به دست خدا مي دانست، 

طمع مرا برانگيخت كه دست به دامن خدا شوم و اين توسل و ارتباط

را جدي بگيرم و هرچه يا هر جور برايم مقدّر شود، صبر كنم. ....

كم كم ديدم دعايم مستجاب مي شود. علوم ذهني من از حالت تصوري ذهني و تفكري تبديل به علم حضوري مي شود. در شناخت تفسير و تأويل قرآن و شناخت مقام عصمت و ولايت ائمه اطهار خيلي توانا شده ام.

آيات قرآن در برابر چشمم مانند آينه يا صفحه تلويزيون است كه آن چه دور است به من نزديك مي كند و هر چه غايب است برابر چشمم حاضر مي شود. ماوراء طبيعت مانند طبيعت برايم مكشوف و روشن است. درست مي بينم كه روح چيست. 

ملك چيست و چگونه حيات و حركت در عالم طبيعت پيدا مي‌شود. مبادي حيات و حركت چيست؟ آيا اين حيات و حركت اثر ذاتي ماده و روح است يا اثر تركيبي اين دو اصل ( نور و ماده) با يكديگر است ؟ درست براي من روشن شد كه تمامي خاصيت ها و حيات و حركت ها در عالم طبيعت اثر تركيبي روح با ماده است و كتاب هايي در اين رابطه به نام «توحيد از ديدگاه علم» و«مبادي آفرينش» و«هندسه خلقت» نوشتم كه در اين كتاب ها ساخت عالم خلقت چنان كه هست توضيح و تشريح شده است.» نظريات علمي ام بعد از مراجعه از نجف اشرف تا امروز يكجور و يكنواخت است. تفسيرهايي كه در سال1330 نوشته ام با تفسيرهاي امروزم فرقي ندارد. بيشترين تحقيقاتم در اطراف تأويل فرآن است كه مربوط به مقام عصمت و ولايت مي شود. مربوط به امام زمان(عج) و قيامت و كيفيت زندگي آخرت است كه مدرك همه اين ها متن تأويل و تفسيري است كه از ائمه اطهار عليهم السلام رسيده و ذره اي با گفته هاي آنها مخالفت ندارد.» تأليفات استاد صالح غفاري كه بيشتر محصول جلسات بحث و تفسير و تربيت شاگردان در تهران است بالغ بر هشتاد جلد مي باشد كه برخي به چاپ رسيده و بسياري به صورت جزوه تايپ شده آماده چاپ و انتشار است. او خود در معرفي آثارش می نگارد: « ... مطالبی که در این کتاب ها نوشته شده خواه تفسیر و خواه علمی و عرفانی، محصول تفکر و تصور نیست یبله محصول دیدن و نگاشتن است. ذره ای شباهت به گفته ها و نوشته ها و نوشته های فلسفه و عرفان فلسفی و وحدت وجود و اشتراک وجود ندارد بلكه آن چنان كه سازنده ها به ماهيت ساخته هاي خود آگاهي دارند، خلقت و طبيعت را براي شما تشريح مي كنند.» اين كتاب ها هم حقايق را براي شما تشريح مي كند. استاد صالح غفاري از سال هاي دور پس از فراغت از تحصيل و مراجعت از نجف اشرف در ايام محرم و رمضان هر سال به زادگاهش، صد خرو مي رفت و در كنار تبليغ و ارشاد به فعاليت عمراني و رفع نيازهاي اجتماعي مي پرداخت چنان كه امروز بسياري از بناهاي عمومي و تأسيسات اجتماعي اين آبادي بزرگ و پر جمعيت نتيجه پاي مردي و پي گيري معظم له و مشاركت و خود ياري اهالي با شعور و بلند همت آن ديار است.استاد صالح غفاري، پدر بزرگوار شهيد شاهد و عارف واصل، شهيد حسين صالح غفاري است. معظم له در هفدهم ربيع الاول 1430(ه.ق) مصادف با ششم فروردين 1387(ه.ش) در زادگاه خود دار فاني را وداع گفت و در كنار فرزند شهيدش آرام گرفت. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد. [۲]

منابع[ویرایش]

  1. : کتاب صدخرو خاستگاه فرهنگ - محمد عمادی پور
  2. کتاب : صدخرو خاستگاه فرهنگ - محمد عمادی پور