سوپرنچرال (فصل ۷)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
سوپرنچرال فصل ۷
Supernatural season 7 title card.jpg
لوگوی فصل هفت سوپرنچرال
محصول کشور Flag of the United States.svg ایالات متحده آمریکا
تعداد اپیزود ۲۳
محصول
شبکه تلویزیونی سی دابلیو
زمان پخش اصلی ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۱ – ۱۸ می ۲۰۱۲
شرح فصل‌ها
→ قبلی
سوپرنچرال (فصل 6)
بعدی ←
سوپرنچرال (فصل 8)

سوپرنچرال (فصل ۷) (به انگلیسی: Seventh season of Supernatural series)، هفتمین فصل از مجموعهٔ تلویزیونی آمریکایی سوپرنچرال است. این سریال در ۲۶ آوریل سال ۲۰۱۱ رسماً از طرف شبکه تلویزیونی CW برای فصل هفتم تمدید شد. اوّلین پخش آن در ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۱ صورت گرفت و طبق اعلام CW قسمت پایانی آن در ۱۸ مه ۲۰۱۲ پخش خواهد شد.

سوپرنچرال داستان دوبرادر به نام‌های سم و دین است که به مبارزه با موجودات ماورا طبیعه می‌پردازند و در جریان این کار با حوادث و اتفاقات هیجان انگیزی روبرو می‌شوند. این فصل از سریال، تنها فصلی است که به جای ۲۲ قسمت، دارای ۲۳ قسمت خواهد بود.[۱]

سوپرنچرال در سال ۲۰۱۲ موفق به دریافت جایزه بخش بهترین فیلم تخیلی و درام در جشنواره people choice award شد.[۲] در ماه مه ۲۰۱۲، سوپرنچرال برای فصل هشتم نیز تمدید شد.[۳]

محتویات

بازیگران[ویرایش]

بازیگران فرعی[ویرایش]

داستان[ویرایش]

توجه: آنچه در زیر می‌خوانید، نگاهی گذرا به مهمترین حوادث رخ داده شده در قسمت‌های سریال است. بدیهی است بسیاری از جزئیات و اتفاقات ریز و جذابیت‌های هنری و صحنه‌های هیجان انگیز فیلم در مقاله زیر آورده نشده‌اند.

خطر لوث‌شدن: آنچه در زیر می‌آید ممکن است قضیه یا پایان ماجرا را لو دهد!

الگو:اصلاح ترجمه (تلفظ)

قسمت اول: دیدار رئیس جدید[ویرایش]

کستیل دین و سم و بابی را نمی‌کشد اما در عوض به آنها هشدار می‌دهد که در کار او دخالت نکنند. او که حالا خود را خدای جدید می‌خواند سعی در اصلاح بعضی نابه سامانی‌های جهان دارد و می‌خواهد ثابت کند که خدای بهتری است. در این میان، وینچسترها با کمک کراولی مرگ را در بندی گرفتار می‌کنند. در حالی که مرگ بسیار خشمگین است دین به او دستور می‌دهد که کستیل را متوقف کند. اما کستیل یک گام از آنها جلوتر است و ظاهر می‌شود. در حالی که سم با خاطرات جهنمی خود دست و پنجه نرم می‌کند مرگ به کستیل می‌گوید که او با بلعیدن تمام ارواح برزخ علاوه بر آنهمه روح موجودات بسیار قدرتمندتر و قدیمی تری که خداوند آنها را پیش از آفرینش انسان در برزخ حبس کرده بود را نیز بلیعده است و به او هشدار می‌دهد که او توانایی مقاومت در برابر آنها را نخواهد داشت و ممکن است منفجر شود. کستیل زیر بار نمی‌رود و آنها را ترک می‌کند. مرگ حاضر به همکاری با دین و سم می‌شود و به انها این فرصت را می‌دهد که کستیل را راضی کنند تا از طریق دروازه‌ای که او (مرگ) به برزخ باز خواهد کرد ارواح را به برزخ بازگرداند. دین به راضی کردن کستیل خشمگین امیدی ندارند اما سم هنوز فکر می‌کند که می‌توان او را قانع کرد. در این حال کستیل در می‌یابد که نمی‌تواند این موجودات قدرتمند (لوایاتانها) را در درون خود کنترل کند و از وینچسترها کمک می‌خواهد. لوسیفر هر لحظه در ذهن سم او را آزار می‌دهد و به ا و می‌گوید که سم از قفس آزاد نشده و هنوز همراه با لوسیفر در آن قفس به سر می‌برد و هیچ یک از اتفاقات دیگر واقعی نیستند. سم و دین یکبار دیگر دروازه را باز می‌کنند اما پیش از اینکه کستیل بتواند تمام ارواح را به برزخ بازگرداند لوایاتن‌ها کنترل او را در دست می‌گیرند.

قسمت دوم: درود بر جهان بیرحم[ویرایش]

لوایاتن‌هایی که کستیل را تحت کنترل گرفته بودند شروع به خون ربزی می‌کنند دین در می‌یابد که آنها نمی‌تواننند در جسم کستیل باقی بمانند و آنرا نابود خواهند کرد لوایتنها خود را به منبع آب نزدیک شهر میرسانند و خود را در آن منفجر می‌کنند تا در همه جا پخش شوند آنها شروع به تسخیر افراد مختلف کرده وبیمارستانی را برای منبع تغذیه خود در اختیار می‌گیرند انها نقشه‌های بزرگتری دارند که نمی‌خواهند به زودی فاش شود در حالی که برادران وینچستر در تلاش برای یافتن آنها هستند سم همچنان لوسیفر را در ذهن خود می‌بیند و به تدریج گمان می‌کند که جهان اطرافش واقعی نیست لوسیفر سم را سردرگم می‌کند تا جایی که سم می‌خواهد به طرف خودش شلیک کند اما دین فرا می‌رسد و به او کمک می‌کند دنیای واقعی اطرافش را از شکنجه‌های خیالی لوسیفر تشخیص دهد. بعد از اینکه سم موفق می‌شود توهم‌های خود را کنترل کند دو برادر به خانه بابی می‌روند. همزمان، کلانتر ملیز که در بیمارستان جنرال فالس بستری است لوایاتن‌ها را در حالی که مشغول تغذیه از یک بیمار هستند می‌بیند. او از بیمارستان فرار می‌کند و خود را به بابی میرساند. اما وقتی سم و دین به خانه بابی می‌رسند با خانه در آتش سوخته او مواجه می‌شوند. همه چیز در آتش سوخته است و خبری از بابی نیست. آنها در محوطه با یکی از لوایتان‌ها به نام ادگار مواجه می‌شوند. وینچسترها به سختی از پس ادگار بر می‌آیند اما سم از ناحیه سر آسیب می‌بیند. وقتی آمبولانسی آن دو را به بیمارستان منتقل می‌کند در راه دین متوجه می‌شود که آمبولانس به همان بیمارستانی می‌رود که لوایتان‌ها آن را در اختیار گرفته‌اند. سم اما، بازهم لوسیفر را در ذهن خود می‌بیند.

قسمت سوم: دختر همسایه[ویرایش]

وینچسترها در بیمارستان بابی را پیدا می‌کنند و به کمک او از بیمارستان فرار می‌کنند. آنها به مدت سه هفته در محل ناشناخته‌ای می‌مانند تا پای شکسته دین بهبود یابد. سم که در تمام این مدت توهمات خود را پنهان کرده است متوجه بازگشت یک قانل زنجیره‌ای می‌شود که از غده هیپوفیز قربانیان خود تغذیه می‌کند او متوجه می‌شود که این موجود، امی (که او را سالها پیش ملاقات کرده بود) است. امی به سم می‌گوید که او این کار را ترک کرده و تنها برای نجات پسرش از بیماری مجبور به فراهم آوردن غذای تازه بوده و دست به این کارها زده است و دیگر آنها را تکرار نخواهد کرد. سم متقاعد می‌شود که او را رها کند. اما دین سم را پیدا می‌کند و از او می‌خواهد که امی را بکشد. دین باور دارد که موجوداتی مانند امی برای همیشه یک قاتل باقی خواهند ماند ولی بعد از اصرار سم می‌پذیرد که امی را دنبال نکند. اما دین برخلاف قول خود به سم، پنهانی، امی را پیدا می‌کند و او را می‌کشد.

قسمت چهارم: از زندگی ات دفاع کن[ویرایش]

"اوسیروس" خدای مصری افرادی را که در گذشته اشتباهاتی را مرتکب شده‌اند و به خاطر آن اشتباهات احساس گناه می‌کنند را محاکمه می‌کند و جنانچه گناهکار بودنشان ثابت شود آنها را می‌کشد وینچسترها پس از وقوع تعدادی از این قتل‌ها موضوع را می‌فهمند اما از آنجایی که دین به خاطر کشتن امی احساس گناه می‌کند اوسیروس سعی می‌کند اورا محاکمه کند سم از او می‌خواهد که اجازه دهد که وکیل دین در این محاکمه باشد و اوسیروس می‌پذیرد. اوسیروس "جو" را به عنوان اولین شاهد احضار می‌کند اما جو سعی میکنددین را متقاعد کند که در مرگ او مقصر نیست شاهد دوم اوسیروس خود سم است اوبه برادرش می‌گوید که نباید به خاطراینکه سم اینگونه بزرگ شده است واتفاقاتی که برای او افتاده است او خودش را مقصر بداند پس از سم اوسیروس از دین می‌پرسد که آیا حاضر است شاهد سوم وپایانی هم احضار شود یا خیر ودین حاضر به اینکار نمی‌شود و از اوسیروس می‌خواهد که حکم خود را صار کنداوسیروس دین را گناهکار میداند و روح "جو" را به روی انتقامجو تبدیل کرده و اورا وادرا می‌کند تا دین را بکشد اما در لحظه آخر سم با چاقویی موفق می‌شود اوسیروس را بکشد و برادرش را نجات بدهد. در پایان، سم که می‌بیند دین خودش را به خاطر اتفاقات گذشته هنوز مقصر میداند به او می‌گوید که او (سم) باوجود اینکه اشتباهات بسیار بیشتری مرتکب شده اما فکر می‌کند در زمانی در قفس لوسیفر بوده تاوان این اشتباهات را داده است و دیگر خود را مقصر نمی‌داند.[۴]

قسمت پنجم: خفه شو دکتر[ویرایش]

بعد از اینکه سم و دین متوجه تعدادی قتل مشکوک در یک شهر کوچک می‌شوند. بعد از بررسی صحنه‌های قتل، تعدادی سکه رومی می‌یابند و متوجه می‌شوند که از این سکه‌ها به عنوان اشیاهای طلسم شده برای کشتن قربانیان استفاده شده است. تمامی قربانیان با یکی مردان ثروتمند و خیر شهر بنام دونالد در ارتباط بوده‌اند. دونالد ادعامی کند که این قتل‌ها نمی‌توانند هیچ ارتباطی با وی و معامله‌هایی که انجام داده است داشته باشد اما وینچسترها متوجه می‌شوند همسر دونالد یک ساحره قدرتمند است و هم اکنون می‌خواهد از دونالد جدا شود. مگی (همسر دونالد) تمام افرادی را که با دونالد به نوعی همکاری می‌کنند را به وسیله کیسه‌های طلسم شده می‌کشد. سم و دین بعد ازاینکه متوجه می‌شوند قربنی بعدی، منشی دونالد است فوراً به خانه او مروند و قبل از اینکه جادوی مگی کارگر باشد او را نجات می‌دهند. اما بعد از اینکه دونالد در واکنش به کرده‌های مگی نماشگاه نقاشی او را نابود می‌کند و دوست صمیمی را مگی را میشکد، دو برادر متوجه می‌شوند که ونالد خود نیز یک جادوگر است. آنها مننتظر می‌شوند تا دونالد و مگی در خانه با هم ملاقات کنند و ترتیبی می‌دهند تا به کمک یک نوع طلسم آنها را ازمیان بردارند اما طلسم کارساز نمی‌شود و پیشنهاد می‌کند برای نجات جانشان سعی کنند آنها را نسبت به ازدواج ناموفقشان راهنمایی کنند و سعی می‌کنند ان دو را متقاعد کنند تا دست از طلاق این مبارزه جادویی بردارند. بعد از اینکه دین اظهار می‌کند که دونالد هیچ رابطه‌ای با منشی خود ندارد آنها نیز آرام می‌شوند و ظاهراً رابطه‌شان بهتر می‌شود. وینچسترها وقتی به موتل بازمیگردند توسط یک لوایاتان غافلگیر می‌شوند اما درست در لحظه آخر لوایاتان توسط کیسه طلسمی که دونالد برای نجات جان وینچسترها از سکه‌های جادویی مگی در رختخوابشان کارگذاشته بود، بیهوش می‌شود و سم و دین او را به خانه بابی منتقل می‌کنند.[۵]

قسمت ششم: قصه زخم[ویرایش]

دو لوایاتان که خود را کاملاً به شکل سم و دین در آورده‌اند، شروع به ارتکاب جرایمی در تمام شهرهایی که سم و دین بعد از مرگ جسیکا سفر کرده بودند می‌کنند تا توجه پلیس و اذهان عمومی را به آن دوجلب کنند و راهی برای متوقف کردن وینچسترها بیابند. در حالی بابی در حال تلاش برای یافتن راهی برای کشتن لوایاتان‌ها از طریق اعتراف گرفتن از لوایاتانی است که در قسمت قبل به چنگ آورده‌اند، است، سم و دین به یک متخصص حرفه‌ای کامپیوتر بنام فرانک مراجعه می‌کنند تا موقتاً برای آنها مشخصات و هویت جعلی فراهم کند تا گرفتار پلیس نشوند. بدین ترتیب آنها لپتاپ، کارتهای اعتباری و موبایل و حتی ایمپالا را پنهان می‌کنند. بابی متوجه می‌شود که با جداکردن سر لوایاتان‌ها می‌توان آن‌ها را متوقف کرد اما اندکی بعد متوجه می‌شود که لوایاتان‌ها س از مدتی دوباره خود را به سر جداشده‌شان می چسبانند. سم و دین رد لوایاتان‌ها را در ایوا می‌گیرند اما قبل از آن توسط پلیس دستگیر می‌شوند. همزمان، کلانتر میلز که به خانه بابی آمده است وقتی مشغول تمیز کردن کف خانه است به طور تصادفی مقداری مایع شوینده روی لوایاتان دربند بابی میرزد که باعث سوزش بسیار شدید او می‌شود. دین به زحمت اجازه می‌یابد تا بابی تماس بگیرد و بدین ترتیب از تاثرگذاری این ماده شوینده اطلاع پیدا می‌کند. افسر پلیسی که سم و دین را دستگیر کرده است بعد از اینکه می بند لوایاتان‌ها دو تن از همکاران او را می‌بلعند و سپس خود را به شکل سم و دین در می‌آورند با وینچسترها همکاری می‌کند. کلانتر و دین لوایتان شبیه سم را به کمک ماده شوینده می‌کشند و سرش را جدا می‌کنند. اما لوایاتان شبیه دین به سم که در اتاق بازجویی به سر می‌برد ماجرای کشتن امی توسط دین را فاش می‌کند. پس از اینک دین و کلانتر لوایاتان شبیه دین را هم می‌کشند، سم که از شنیدن این موضوع بشدت ناراحت است از دین جدا می‌شود و براه خود می‌رود. لوایاتان‌ها به اداره پلیس می‌رسند و وقتی متوجه فرار سم و دین می‌شوند با رئیس خود –دیک رومن – تماس می‌گیرد. پس از آن کراولی نزد دیک می‌رود و به او پیشنهاد همکاری می‌دهد اما دیک با کفتن اینکه شیطان‌ها حتی از انسان‌ها هم پست تر هستند او را تهدید به مرگ می‌کند. کراولی هم او را ترک می‌کند.[۶]

از نظر بینندگان این قسمت یکی از بهترین قسمت‌های فصل هفت می‌باشد.[۷]

قسمت هفتم:ذهن خوان[ویرایش]

بعداز اینکه سم و دین جداگانه کار روی پرونده ای را شروع می کنند، اتفاقی یکدیگر را می بینند و می فهمند کار با هم آسانتر است. کشف می کنند که یک روح عصبانی افراد مقیم لیلی دیل را می کشد. ولی در این شهر همه ادعای احضار ارواح را دارند، پس برادرها به مشکل می افتند که چه کسی در حال کنترل این روح است. سم و دین فکر می کنند این روح، کیت فاکس است زیرا می فهمند او الهاماتی از مرگ افراد به آنها میداده ولی بعداز اینکه او را به آرامش می رسانند باز هم مرگ ها ادامه می یابد. در واقع کیت در حال هشدار بوده چون خواهرش روح مجرم است. در حالیکه دین با این روح، مارگارت، می جنگید؛ سم شخص کنترل کننده را شناسایی می کند: جیمی تومارو صاحب بنگاه رهنی. سم برای دفاع از خودش مجبور به کشتن جیمی می شود. بعد هم استخوانهای مارگارت را نمک زده و می سوزاند تا دین و قربانی بعدی را نجات دهد. سم و دین با هم درباره کشتن ایمی صحبت کرده و بعد از ترک شهر دوباره به هم می پیوندند.

قسمت هشتم: زمان ازدواج[ویرایش]

سم به طور ناگهانی به دین خبر می‌دهد که می‌خواهد با بکی ازدواج کند. دین به مراسم ازدواج آنها می‌رود و در حالی که کاملاً شگفت زده شده است، نگران است که سم کار درستی نمی‌کند و احتمالاً دچار مشکل خواهد شد اما همزمان او متوجه چند مرگ مشکوک در شهر می‌شود. یک شیطان با افراد مختلف در شهر معامله می‌کند، اما بر خلاف معامله، روح آنها را به سرعت می‌گیرد تا با این روش بتواند به کراولی برای قدرتمند تر شدن (از طریق دریافت این روح‌ها) کمک کند. بکی هم می‌خواهد چنین معامله‌ای بکند و در قبال روح خود یک عشق همیشگی بین خود و سم به دست‌آورد. دین به کمک یک شکارچی دیگر که به تازگی با او آشنا شده است پیش از اینکه بکی این معامله را انجام دهد سر می‌رسند و درست وقتی که دین می‌خواهد کار آن شیطان را یکسره کند کراولی ظاهر می‌شود و قول می‌دهد که تمام معامله‌هایی که به این روش انجام گرفته‌اند را باطل خواهد کرد و این شیطان خودسر را تنبیه می‌کند. کراولی همچنین به وینچسترها درباره دیک رومن خبر می‌دهد و کراولی می‌گوید اینکه آنها چندوفتی است که با هیچ شیطانی روبرو نشده‌اند به این خاطر است که کراولی از لوایاتان‌ها متنفر است و بیشتر مشغول از بین بردن آنهاست. هرچند این قسمت چندان مورد توجه بینندگان قرار نگرفت اما اظهارات کراولی در پایان بیشتر به این دلیل بود که او هم از لوایاتان‌ها می‌ترسد و بدش نمی‌آید از سم و دین در برابر انها حمایت کند.[۸]

قسمت نهم: بردن دوستان و تحت تاثیر قراردادن هیولاها[ویرایش]

لوایتان‌ها، نوعی ساندویج را در تعدادی از رستوران‌ها روی مردم آزمایش می‌کنند. این ساندویج‌ها اشتهای افراد را تا حد زایدالوصفی افزایش می‌دهد و در عین حال احساسات انسانی انها را به شدت پایین می‌آورد تا جایی که انسان‌ها شروع بخوردن یکدیگر می‌کنند. سم ودین و بابی به این موضوع پی می‌برند و درست زمانی که می‌خواهند از جزئیات کار این موجودات جهنمی بیشتر اطاع یابند، بابی گرفتار می‌شود. سم و دین برای نجات بابی اقدام می‌کنند و بابی قبل از فرار موفق می‌شود نگاهی به نقشه‌ها و پرونده‌های دیک رومن بیندازد و به نقشه‌های آنها پی ببرد اما درست در آخرین لحظه فرار، دیک به طرف آنها تیراندازی می‌کند و گلوله‌ای به سر بابی اصابت می‌کند.

قسمت دهم: دروازه مرگ[ویرایش]

بابی او در کما و در حال مرگ است و خاطرات خوب و بدش را به تدریج می‌بیند. فرشته مرگ به بابی می‌گوید که او وقت زیادی ندارد و باید بزودی تسلیم شود. بابی روح روفوس را می‌بیند و روفوس به او می‌گوید که او سعی کرده است با مواجه با بدترین و تاریک ترین خاطراتش به زندگی باز گردد و از دست فرشته مرگ بگریزد بابی هم  سعی می‌کند با مواجه شدن با بدترین خاطراه اش از این مخمصه نجات یابد، اما بدترین خاطره بابی چیست؟

پس از تعدادی از صحنه‌های زندگی بابی که وی با آنها مواجه می‌شود، فرشته مرگ به او می‌گوید که گلوله‌ای که در سرش است به تدریج حال او را وخیم تر خواهد کرد تا جایی که بابی دیگر خاطره‌ای برای به یاد آوردن نخواهد داشت و مجبور است تسلیم شود اما بابی همچنان مقاومت می‌کند. سرانجام بابی تصمیم می‌گیرد با تاریک ترین لحظه زندگی اش مواجه شود و آن را برای روفوس تعریف می‌کند، شبی که او مجبور شده است برای دفاع از مادرش، به پدر دائم‌الخمر و بیرحمش (که کاری جز تحقیر بابی نداشت) شلیک کند. بابی حالا با شجاعت در برابر پدرش (البته در رویای خود) می‌ایستد و پاسخ او را می‌دهد. بابی هرگز نخواسته است فرزندی داشته باشد چرا که همواره از اینکه به مردی همچون پدرش تبدیل شود بیم داشته است و حالا او در پاسخ به تحقیر پدرش، با غرور می‌گوید که تقدیر چنان بوده که بابی دو پسر را نزد خود بزرگ کرد (سم و دین) وانها همچون دو "قهرمان " بزرگ شدند.

بابی به هوش می‌آید و قبل از هرکار دیگری یک شماره ۵ رقمی را به سختی به سم ودین می‌دهد و در حالی که وینچسترها از به هوش آمدن بابی هیجان زده‌اند، جان می‌دهد. فرشته مرگ به بابی می‌گوید که اینجا ایستگاه آخر است اما بابی دوست دارد بهترین خاطره عمرش را هم ببیند و این خاطره چیزی جز صحنه گفتگو و دعوای برادرانه سم ودین نیست. سرانجام فرشته مرگ از بابی می‌خواهد تصمیم پایانی اش را در مورد رفتن یا تبدیل شدن به یک روح سرگردان بگیرد. اما با پایان فیلم مشخص نمی‌شود که بابی چه پاسخی به او می‌دهد.[۹]

قسمت یازدهم: ماجراجویی در پرستاری بچه ها[ویرایش]

سه هفته از مرگ بابی می‌گذرد و دین و سم خسته و اندوهیگن از مرگ او تمام این سه هفته را صرف یافتن رمزی که بابی که در اخرین لحظات عمرش به آنها داده می‌کنند: ۴۵۴۸۹. دختر نوجوانی با تلفن بابی تماس می‌گیرد و مفقود شدن پدرش را گزارش می‌کند. پدرش از اوخواسته تا در مواقع ضروری با بابی تماس بگیرد. سم تصمیم می‌گیرد که بدنبال "لی چمبر" که یک شکارچی است برود و دین بدنبال "فرانک دورور" تا شاید بتواند راز اعداد را بیابد. فرانک در می‌یابد که اعداد در واقع مختصات قطعه زمینی است که توسط دیک رومن خریداری شده و با هک کردن دوربین‌های امنیتی آن، متظر می‌ماند تا ببیند که لوایاتان‌ها در نظر دارند در این قطعه زمین دست به چه کاری بزنند. اما در آنسو سم در دردسر می‌افتد و دین که از این موضوع اطلاع می‌یابد به یاری برادرش می‌شتابد. البته به همراه همان دختر نوجوان: کریسی. دین هر چند تمایلی به همراه کردن کریسی ندارد اما با اصرار وی مجبور می‌شود او را با خود ببرد. آنها در پایان موفق می‌شوند لی و سم را نجات دهند.

فرانک همچنان مشغول تحقیق درباره آن قطعه زمین است و وقتی بی قراری دین برای یافتن اطلاعاتی بیشتر درباره آن را می‌بیند به او گوشزد می‌کند که شاید ماه‌ها زمان لازم باشد تا بتوانند پی به نقشه لوایاتان‌ها ببرند. او وقتی چهره خسته و درمانده و رفتار اندوهگین دین را می‌بیند به او می‌گوید که ادامه این وضع دین را از درون منفجر خواهد کرد. فرانک از دین می‌خواهد که یا شغلش را رها کند و یا اگر می‌خواهد آن را ادامه دهد، همانند یک شکارچی حرفه‌ای و با لبخند (هر چند ساختگی) آن را انجام دهد. کاری که فرانک بعد از مواجه با مرگ سخت همسر و فرزندانش در تمام این سالها انجام داده است: زندگی با لبخند.[۱۰]

قسمت دوازدهم: وقت به وقت[ویرایش]

سم حالا از دین می‌خواهد که اگر قصد ندارد خشم و حس انتقام جویی خود درمورد رومن را فراموش کند و به زندگی عادی بازگردد بهتر است کنار بشکد. آنها با تعدادی قتل مشکوک که هر چند سال یکبار اتفاق می‌افتد مواجه می‌شوند و درمی یابند که "کرونوس" اله یونان باستان (که قادر به سفر در زمان است) پشت سر این قتل هاست. اما درست زمانی که می‌خواهند او را بکشند، دین به همراه کرونوس به قلب تاریخ می‌رود. به سال ۱۹۴۴. دین در دهه ۴۰، با الوت نس (کارآگاه مشهور آمریکایی و که فیلم تسخیرناپذیران در موردش ساخته شده) که او هم یک شکارچی است به دنبال کرونوس می‌گردند. در حالی که سم به همراه کلانتر میلز در پی یافتن راهی برای بازگرداندن برادرش است. بالاخره، دین موفق می‌شود پیامی برای سم ارسال کند. سم و کلانتر پیرزنی را پیدا می‌کنند که در سال ۱۹۴۴ با کرونوس نامزد بوده است و از این طریق زمان دقیق برای بازگرداندن دین را پیدا می‌کنند. سرانجام درست زمانی که کرونوس می‌خواهد دین و نس را بکشد، سم آنها را به زمان حال می کشاند و با قطعه چوب مخصوصی او را میشکد. کرونوس قبل از مرگ، اما، به وینچسترها در باره آینده تاریکی که در آن در خون سیاه لوایاتان‌ها غرق خواهند شد، هشدار می‌دهد.[۱۱]

قسمت سیزدهم: دختران[ویرایش]

جنگجویان افسانه‌ای آمازون. دخترانی که در عرض ۳۶ ساعت باردار می‌شوند و دخترانی به دنیا می‌آورند که بسیار سریع رشد می‌کنند، تبدیل به جنگجویی دیگر و درواقع هیولایی دیگر می‌شوند و به دستور رب‌النوع خود الزاماً باید پدران خود را بکشند. و در حالی که سم درباره چند قتل مشکوک و وحشتناک (همراه با قطه دست و پاها) تحقیق می‌کند، دین همچنان در شوک از دست دادن بابی، با یکی از این جنگجویان آمازونی (دختری به نام لیدا) آشنا می‌شود. نتیجه این آشنایی، دختربچه‌ای است که حالا دختر دین محسوب می‌شود و الزاماً باید پدر خود را بکشد. دین که به کمک سم به این موضوع پی می‌برد و قبل از اینکه این دختر بچه بتواند کارش را انجام دهد او را به دام می‌اندازد اما در لحظه آخر، دین در کشتن او (شاید به این دلیل که دخترش است) تردید می‌کند. سم اما به این تردید پایان می‌دهد و او را از میان بر می‌دارد. و آنچه را که دین به او بعد از ماجرای امی گفته بود را به برادرش یاد آور می‌شود.

قسمت چهاردهم: نمایشگاه جادویی پنی ویستل دلیر[ویرایش]

ترس‌های کودکان در شهری کوچک به حقیقت می‌پیوندند و باعث کشته شدن برخی‌ها می‌شوند. سم و دین سرانجام در می‌یابند که یکی از کارکنان یک شهربازی، پدر و مادرهایی را که به فرزندانشان بی توجهی می‌کنند را با تبدیل ترس‌های کودکانشان به واقعیت، به قتل می رساند. این قاتل، وقتی متوجه اطلاع سم از ماجرا می‌شود، ترس دوران کودکی او -یعنی دلقک ها- را به واقعیت تبدیل می‌کند و چند دلقک را به سراغ سم می‌فرستد. اما سرانجام دین در اقدامی مشابه، برادر این کارمند شرور را که درواقع ترس دوران کودکی اش محسوب می‌شود به سراغ او می‌فرستد و به زندگی این قاتل عجیب، پایان می‌دهد. سم البته در پایان دیگر از دلقک‌ها نمی‌ترسد![۱۲]

قسمت پانزدهم: دوباره تسخیر شده[ویرایش]

چهار سال پیش سم و دین به زنی به نام "نودا" کمک کرده‌اند تا شیطانی را که افرادی را به قتل میرساند طرد کند. این شیطان پسر جوانی به نام جفری را تسخیر کرده بود که با تلاش سم ودین نجات یافته اما به دلیل مشکلات روانی در بازگشتن به زندگی عادی با مشکل مواجه شده است. با تکرار وقوع چنین قتل‌هایی، سم و دین با تصور بازگشت شیطان، دوباره به این شهر باز می‌گردند. اما مشخص می‌شود که جفری، نتوانسته به طور کامل به زندگی عادی بازگردد و در تلاش است تا با تحت فشار قراردادن نودا راهی برای بازگرداندن همان شیطان کند. او احساس می‌کند می‌تواند با شیطانی که زمانی او را تسخیر کرده بود قدرتمتد تر باشد. جفری برای اینکار پسر نودا را به گروگان گرفته تا نودا را برای کشاندن سم ودین و استفاده از خون دین برای احضار شیطان، تحت فشار قرار دهد.

جفری دین را به دام می‌اندازد. سم در تلاش برای یافتن برادرش است اما توفقی نمی‌یابد. در تمام این مدت، لوسیفر- که همواره در ذهن سم او را آزار می‌دهد - می‌خواهد با سم سخن بگوید. لوسیفر به سم پیشنهاد می‌کند که او را در یافتن برادرش کمک کند و سم مجبور می‌شود با او حرف بزند. بعد از یافتن نودا، سم موفق می‌شود دین را پیدا کند. اما حالا جفری شیطان را احضار کرده البته این شیطان حالا به جای جفری، فرزند نودا را تسخیر کرده چرا که جفری را برای اینکار ضعیف میداند. نودا و سم دوباره این شیطان را طرد می‌کنند و دین به زندگی جفری، که قصد کشتن پسر نودا را دارد، پایان می‌دهد. وقتی سم و دین به هتل باز می‌گردند، لوسیفر ظاهر می‌شود بااین تفاوت که حالا، سم با سخن گفتن با او، در واقع به لوسیفر اجازه ورود به ذهنش را داده و لوسیفر سم را بیش از پیش آزار می‌دهد. سم خاطرات جهنمی خود را به یاد می‌آورد در حالی که دیگر نیمتواند همچون گذشته با فشار زخم دستش از شر او رهایی یابد.[۱۳]

قسمت شانزدهم:بیرون رفتن با پیرها[ویرایش]

یک عتیقه فروش، بعد از مرگ مادرش تعدادی از جعبه‌های قدیمی و اشیای عتیقه او را به فروش میرساند. بی خبر از آنکه این جعبه‌ها طلسم شده‌اند. سم و دین شروع به تلاش برای بازگرداندن جعبه‌ها می‌کنند و موفق می‌شوند دو نفر را نجات دهند. هرچند یک دختر جوان در ابتدای فیلم (قبل اط اطلاع سم ودین از ماجرا) و زن دیگری، در دام این جعبه‌های جادویی می‌افتند و کشته می‌شوند. وینچسترها، جعبه‌ها را به مغازه عتیقه فروش بازمیگردانند اما این پایان کار نیست. مادر عتیقه فروش، به طور ناگهانی و ساعتی بعد از امضای قرارداد فروش مغازه اش به یک دلال تازه‌وارد به نام ژوی (که همراه با دستیارش جورج به تازگی به طور گسترده مشغول خرید املاک زیادی در شهر هستند) در سانحه رانندگی جان داده است. وینچسترها متوجه می‌شوند ژوی و جرج به دارو دسته دیک رومن وابسته‌اند و برای او کار می‌کنند.

سم، درمانده از توهمات جهنمی لوسیفر، با جورج (که خود یک لوایاتان است) مواجه می‌شود و جروج موضوع را به ژوی اطلاع می‌دهد. ژوی و جرج سعی می‌کنند تا دین وسم را به دام بیندازند تا آنها را به رهبرخود دیک رومن تحویل دهند. اما درست در لحظه پایانی، جرج (که از رئیس بازهای ژوی خسته شده و از او می‌ترسد) به وینچسترها کمک می‌کند تا ژوی را از پای دربیاورند و سپس او را می‌خورد. ژوی به وینچسترها می‌گوید که تنها راه کشتن یک لوایاتان خوردن او یا وادارکردنش به خوردن خود است. جرج همچنین علت خرید املاک وسیع در این شهر را، قصد دیک رومن برای احداث مرکز درمان سرطان عنوان می‌کند.

وینچسترها که از تلاش لوایاتان‌ها برای درمان سرطان بسیار متعجب شده‌اند به اقامتگاه فرانک می‌روند. اما وقتی به آنجا می‌رسند، اثری از فرانک نمی‌یابند. در حالی اتاقکش به هم ریخته و خون آلود است.[۱۱]

قسمت هفدهم:هویت جدید[ویرایش]

سم دیگر تحمل شکنجه‌های روحی لوسیفر را ندارد. او در یک بیمارستان روانی بستری می‌شود در حالی که نمی‌تواند حتی یک دقیقه به خواب برود. پزشکان متعجب از این بیماری، به برادر نگران سم می‌گویند که این وضعیت خطرناک است و سم نمی‌تواند برای مدت طولانی بی خوابی را تحمل کند.

دین، در تلاش برای یافتن راه نجاتی برای برادر کوچکش، در تصادفی عجیب، شمارهٔ یک شفاگر را می‌یابد که با قدرت روحی خود بیماران را شفا می‌دهد. دین بی درنگ نزد این شفاگر می‌شتابد. و او کسی نیست جز: کستیل.

کستیل ۶ ماه پیش، پس از قضیه لوایاتان‌ها، بیهوش و مجروح درکنار ساحل توسط زنی نجات می‌یابد و در حالی که چیزی از گذشته اش به یاد ندارد متوجه قدرتش در درمان بیماری‌ها می‌شود. او این شش ماه را صرف کمک به بیماران می‌کند و از گذشته خود خبری ندارد. دین حقیقت را به او نمی‌گوید اما متوجه می‌شود که شیاطین بدنیال او هستند.

در حالی که دین و کستیل (که حالا آمانوئل نامیده می‌شود) در راه بیمارستان محل بستری سم هستند، "مگ" ظاهر می‌شود و با موافقت دین با آنها همراه می‌شود تا از آنها در برابر شیاطین محافظت کند.

اما سرانجام وقتی می‌بینند که بیمارستان سم در محاصره شیاطین استف مجبور می‌شوند حقیقت را به کستیل بگویند و او به تدریج با دیدن بارانی خود که دین هنوز در نزدش نگه داشته و با مرور خاطراتش با وینچسترها دوباره قدرت‌های خود را باز می‌جوید. اما او از نجات سم (که بعد از کمک به یک دختر جوان در بیمارستان برای رهایی از شر یک روح انتقام جو) حالا به شدت درمانده است، عاجز می‌ماند.

ناگهان فکری به ذهن کستیل می‌رسد. و او بی درنگ در حالی که از سم به خاطر شکستن دیوار ذهنی اش عذر خواهی می‌کند، روح در عذاب سم را به جسم خود منتقل می‌کند، سم را از شر لوسیفر نجات می‌دهد و خود گرفتار او می‌شود.

کستیل در آن بیمارستان در حالی که با لوسیفر دست و پنجه نرم می‌کند باقی می‌ماند و مگ برایحفاظت از او نزد وی می‌ماند.

قسمت هجدهم:مهمونی شروع شد گارث![ویرایش]

قسمت با مرگ/قتل یک نوجوان توسط یک هیولای ناشناخه در کانزاس شروع می شود. سپس یک شکارچی (گارث) نشان داده می شود که از ماشینش خارج می شود. اول گارث فکر می کند کار یک روح محلی است و استخوانهایش را می سوزاند. در هر حال با تعجب یک مرگ دیگر اتفاق می افتد. پس برای کمک به دین زنگ می زند. هر سه با جست و جو از طریق یک مترجم می فهمند که هیولا فرزندان صاحبان کارخانه آبجوسازی محلی را هدف گرفته. می فهمند که آنها یکی از شرکایشان را حذف کرده اند چون موافق فروش کارخانه نبوده.این شریک بنام دالا مغز متفکر کمپانی بوده و آنرا مثل فرزندش دوست می داشته. سپس میفهمند که قبل از مرگش، یک شوجو (روح دریایی ژاپنی) را به کنترل درآورده وآنرا درون یکجعبه طلسم گذاشته و بعنوان عذرخواهی جعبه را برای شرکای قدیمش فرستاده. هر وقت جعبه باز شود شوجو فرزندانشان را می کشد. نهایتا دین شوجورا با شمشیر تیز سامورایی می کشد. موضوع مهم دیگر روح بابی است. حضوربابی در قسمت های اخیر حس می شود. اول با انداختن کارتی که دین را به سمت کستیل/امانوئل هدایت کرد وبعد اینکه هر وقت دین گیر می افتاد به او کمک می کرد. سم فکر می کند این فقط ذهن دین است که او را گول می زند. در هر حال هر سه می فهمند که هر وقت دستگاه الکتریکی روح به سمت دین باشد، روشن می شود. نهایتا وقتی در حال ترک متلشان هستند، دین برمیگردد تا فلاسک بابی را که جا گذاشته بردارد، بابی کنار فلاسک ایستاده ولی دین نمی تواند او را ببیند.

قسمت نوزدهم:اهمیت قبر[ویرایش]

بابی دوباره بر می‌گردد. این قسمت وینچسترها در پی یافتن یک دوست قدیمی به نام " انی " هستند. انی در یک خانه ارواح کشته می‌شود و روحش روح بابی را که همراه با سم ودین می‌گردد ملاقات می‌کند. بابی می‌گوید که در تمام این مدت سعی میکرده که حضورش را به اطلاع سم ودین برساند اما تا کنون نتوانسته است. بابی به فرشته مرگ خود پاسخ منفی داده و به یک روح سرگردان تبدیل شده است تا به وینچسترها کمک کند. البته اینکه توانسته همچنان در کنار آنها بماند را مدیون دین است که فلاسک کهنه اش را که تنها نشانش از بابی است نگه داشته و حالا بابی همراه با آن فلاسک با وینچسترها همسفر شده است.

در این قسمت، روح بابی به کمک روح دیگری در آن خانه، توانایی جابه جا کردن اشیا را میاموزد و در پایان هم بالاخره خود را به سم و دین نشان می‌دهد. برداران، اما، در عین تعجب و ناباوری سوال‌های زیادی در ذهن دارند که مهمترینشان دلیل این کار بابی است ....

البته دین احساس چندان خوشایندی ندارد و فکر می‌کند این طور بازگشتن بابی "روال طبیعی و درست کار " نیست ...[۱۴]

قسمت بیستم:دختری با خالکوبی اژدها و خطرناک[ویرایش]

"لوایاتان‌ها می‌خواهند برای همیشه در روی زمین ماندگار شوند. و به همین می‌خواهند نسل انسان‌ها را تغییر دهند. آنها انسان‌ها را درمان می‌کنند چراکه این نسل جدید نباید هیچ عیب و بیماری داشته باشد و می‌خواهند بر تمام منابع زمین مسطل شوند. در این راه انها از تمام انسان‌های زمین، به عنوان طعمه استفاده خواهند کرد و در نظر دارند انها را به موجودات دیگری تبدیل نمایند." اینها اطلاعاتی است که بابی در اختیار وینچسترها می‌گذارد. "دیک رومن " هارد کامپیوتر فرانک را در اختیار دارد و از دختر باهوشی به نام "چارلی" می‌خواهد تا آن را برایش رمزگشایی کند. سم و دین ایمیلی از طرف فرانک دریافت می‌کنند (ایمیل به طور خودکار و در صورت تلاش برای هک کردن هارد ارسال می‌شود) و برای دسترسی به اطلاعات فرانک و از بین بردن آن که حاوی اطلاعات مهمی درباره دانسته‌های سم و دین درباره پروژه‌های "دیک" است چارلی را پیدا می‌کنند و چارلی حاضر می‌شود به وینچسترها کمک کند. چارلی موفق به ورود به دفتر دیک می‌شود و اطلاعات و ایمیل‌های او را به دست می‌آورد. این اطلاعات نشان می‌دهند که دیک کارهای حفاری خود را متوقف کرده است و منتظر بسته مهمی است که از ایران برایش می‌آید. وینچسترها این بسته را که مقداری خاک رس است (در قسمت‌های آینده درباره آن بیشتر خواهیم دانست). بدست می‌آورند. اما چارلی در دردسر می‌افتد و سرانجام روح خشمگین بابی به داد آنها می‌رسد و سم و دین و چارلی موفق به فرار می‌شوند. البته این خشم و رفتار بابی وینچسترها را نگران می‌کند و انها نگران از تبدیل شدن بابی به یک روح انتقام جو هستند.[۱۵]

قسمت بیست ویکم:خواندن ، کاری پایه ای است[ویرایش]

در ابتدای این قسمت دین می‌خواهد تکه سنگ رسی (که در قسمت قبل از دیک رومن دزدیده بودند) را بشکند تا ببیند داخل آن چیست. اما ضربات دین به تکه سنگ به طور شگفت انگیزی با رعد وبرق و طوفان شدید همراه می‌شود. دین بالاخره آن را می‌شکند کتیبه‌ای از آن بیرون می‌آورد. اما رعد برق ایجاد شده در نقطه‌ای دیگر، پسر باهوشی به نام "کوین" (به گفته خودش نفر اول کنکور) که همزمان با دوست دخترش تلفنی صحبت می‌کرد را نقش بر زمین می‌کند. این رعد و برق نتیجه عجیب دیگری هم دارد. کستیل به هوش می‌آید. مگ با سم تماس می‌گیرد موضوع را با او در میان می‌گذارد. وینچسترها به سرعت به بیمارستان روانی که کستیل در آن بستری است می‌روند و کستیل را سر حال می‌یابند. کستیل همه چیز را به یاد می‌آورد و مشکل خاصی ندارد اما کاملاً نا امید و نا خرسند و بی خیال شده است، همه چیز را به شوخی می‌گیرد و همانند دیوانه‌ها رفتار می‌کند. این رفتار کستیل دین را بسیار ناراحت می‌کند. در بین صحبت دین با کستیل، کستیل ناراحت می‌شود و به طبقه پایین بیمارستان می‌رود و کتیبه به دست آمده از به زمین می اقتد و می‌شکند. دین هم به دنبال او می‌رود. ناگهان کوین که دچار حالت خاصی شده بود کتیبه را می دزد و فرار می‌کند و سم و مگ او را دنبال می‌کنند و او را می‌گیرند ولی هر کار می‌کنند او کتیبه را به آنها نمی‌دهد. سپس ناگهان چند فرشته می‌آیند و می‌گویند که کوین پیامیر است و باید با ما بیاید از آن طرف دین آن فرشته‌ها را دور می‌کند و آنها به خانهٔ سابق روفوس می‌روند. مگ، در حالی که معلوم نیست به چه دلیل به وینچسترها کمک می‌کند، به طور پنهانی با شیاطین دیگر در ارتباط است. از طرفی کوین می‌گوید که قادر به خواندن آن کتیبه است و دین به او می‌گوید که تو باید آن را برای ما ترجمه کنی و او شروع به ترجمه می‌کند. این کتیبه "پیام خدا" (word of God) است که در مورد لوایتان‌ها و روش نابود کردن آنها مطالبی نوشته است. سرانجام مشخص می‌شود که برای نابودی لوایتان‌ها خون یک فرشته طرد شده لازم است. کستیل، بدون درنگ، خود را برای این کار داوطلب می‌کند داوطلب می‌کند. او در پاسخ به سوال دین که چه در سر دارد می‌گوید: خودم هم نمی‌دانم. فرشته‌ها، که حالا به گفته خودشان تعدادشان بسیار اندک شده، برمیگردند و می‌خواهند تا کوین را به بیابان ببرند تا با خدا ارتباط برقرار کند اما با اصرار کستیل و وینچسترها از این کار صرفنظر می‌کنند و می‌پذیرند از او در خانه خودش مراقبت کنند. اما در خانه، مردی که به همراه مادر کوین در تلاش برای یافتن او هستند، ناگهان تبدیل به یک لوایتان می‌شود و به راحتی فرشته‌ها را می‌کشد.[۱۶]

قسمت بیست و دوم:آنجا خون خواهد بود[ویرایش]

وینچسترها برای یافتن راه متوقف کردن لوایاتان‌ها علاوه بر خون یک فرشته طرد شده (کستیل) به خون یک انسان طرد شده مث کراولی و خون خون‌آشام آلفا هم نیاز دارند. کراولی حاضر است خون خود را در اختیار آنها بگذارد اما به عنوان نفر آخر. سم و دین بدنبال خون‌آشام آلفا می‌روند اما او با لوایاتان‌ها متحد شده و حتی سعی می‌کند سم و دین را به آنها تحویل دهد. اما، دیک رومن، در شرکت محصولات غذایی اش، افزودنی‌های خاصی را همراه با بسیاری از محصولات غذایی دیگر وارد بازار کرده که انسان‌ها را حتی در برابر خون‌آشام و همه موجودات دیگر مقاوم می‌کند.(دین از اینکه مجبور است برای مدتی فقط سبزی و میوه بخورد بسیار عصبانی است!). ضمناً دیک حالا کوین را نیز در اختیار دارد و او را مجبور می‌کند که متن کتیبه را برایش ترجمه کند. در آنسو، آلفا وقتی می‌بیند لوایاتان‌ها به او هم کلک زده‌اند و می‌خواهند بدین طریق خون‌آشام‌ها را هم از میان بردارند خون خود را در اختیار آنها می‌گذارد. در این میان بابی بیش از پیش کنترل را خود را ازدست داده است و شدت خشم او برای انتقام از دیک رومن به تدریج او را به روحی انتقام جو تبدیل می‌کند. کراولی در آخرین لحظه این قسمت با دیک رومن دیدار می‌کند که معلوم نیست به چه نتیجه‌ای برسند.[۱۷]

قسمت بیست و سوم:رهایی از شایستگی[ویرایش]

دیک رومن به کروالی پیشنهاد همکاری می‌دهد. دیک حاضر است کراولی و افرادش را در بخشی از آمریکای شمالی آزاد بگذارد به شرط اینکه کراولی به جای خون اشتباه دیگری را در اختیار وینچسترها بگذارد. همزمان، سم ودین سرانجام استخوان یک راهبه درستکار را برای ساختن سلاح اصلی خود می‌یابند. سم و دین با هک کردن دروبین‌های امنیتی شرکت رومن، با تعداد زیادی لوایاتان‌ها که دیک همه را به شکل خود تغییر داده است تا برادران را فریب دهد مواجه می‌شوند. تا جایی که موفق به تشخیص دیک رومن واقعی نیستند. بابی همزمان خشمگین، جسم خدمتکار هتل را در تسخیر دارد و می‌خواهد وارد ساختمان شرکت شود تا کار دیک را بسازد اما سم جلوی او را می‌گیرد و بابی مجبور می‌شود بدن خدمتکار هتل را ترک کند. کوین موفق می‌شود از اتاقی که در آن زندانی است می‌گریزد و متوجه می‌شود رومن در حال تولید مواد غذایی است که بوسیله آن افراد لاغر و دارای ضعف جسمی را از میان بردارد. اما بلافاصله دوباره گرفتار می‌شود. وینچسترها کراولی را احضار می‌کنند اما او ظاهر نمی‌شود. در این حین مگ و کستیل فرا می‌رسند و کستیل اعلام می‌کند که تمام بهشت خالی از فرشته‌ها شده است و اگر هم کسی مانده باشد احتمالاً پنهان شده است. کراولی ظاهر می‌شود و وقتی که بعد از اطلاع از مشکل روانی کستیل از انقام گیری سرفنظر می‌کند، خون خود را در اختیار وینچسترها می‌گذارد. کراولی از معامله‌ای که با دیک کرده خبر می‌دهد و به آنها اطمینان می‌دهد که خون واقعی را در اختیارشان گذشته است. کراولی همچنین می‌خواهد مگ را با خود ببرد اما منصرف می‌شود. کراولی به وینچسترها می‌گوید که هرچند کستیل حاضر به کمک نیست اما او تنها کسی است که می‌تواند وینچسترها را یاری کند. کستیل راضی نمی‌شود. او فکر می‌کند اگر دخالت کند همچون گذشته همه چیز را خراب خواهد کرد. مگ فکر می‌کند با توجه به اینکه تمام لوایاتان‌ها از درون جسم کستیل رها شده‌اند، کستیل می‌تواند دیک رومن واقعی را تشخیص دهد. در این حین، بابی نزد وینچسترها می‌آید و با اغرار به اینکه دیگر قادر به کنترل خود نیست از آنها می‌خواهد فلاسکش را بسوزانند. وینچسترها در حالی که چاره دیگری می‌بینند، فلاسک را می سوزانند و درحالی که به او قول می‌دهند کار رومن را تمام خواهند کرد (البته نه برای انتقام) و روح بابی برای همیشه آنها را ترک می‌کند.

کستیل دین را به درخواست خودش به مخفیگاه ایمپالا می‌برد و دین اتومیبل رویایی خود را برای رویارویی نهایی با لوایاتان‌ها وارد میدان می‌کند. کستیل هم می‌پذیرد که وینچسترها را یاری کند و حاضر است در این راه فدا شود. سرانجام لحظه نبرد پایانی فرا می‌رسد. مگ ایمپالا را برای جلب توجه به ساختمان شرکت رومن می‌کوبد و نگهبانان را به خود مشغول می‌کند اما کمی بعد توسط چند شیطان که برای کراولی کار می‌کنند به دام می‌افتد. کستیل، سم و دین وارد ساختمان می‌شوند، سم بدنیال کوین می‌رود و او را آزاد می‌کند. کستیل و دین در پی یافتن دیک رومن واقعی هستند و سرانجام او را در آزمایشگاهش می‌یابند. دین سلاح آماده شده را در قلب دیک فرو می‌کند اما دیک آسیبی نمی‌بیند. البته این یک حیله است و بار دوم در حالی کستیل دیک را از پشت غافلگیر می‌کند دین سلاح واقعی را در گردن دیک رومن فرو می‌برد و دیک شروع به جان دادن می‌کند. کمی بعد دیک به طرز عجیبی منفجر می‌شود اما بعد از این انفجار دیگر خبری از کستیل و دین که در نزدیکی او بودند نیست. کراولی کوین را در اختیار می‌گیرد و در حالی که افرادش را برای از میان بردن دیگر لوایاتان‌ها وارد عمل کرده است، سم را ترک می‌کند. سم، تنها، بهت زده، بی خبر از برادرش و نگران از اتفاقی که برای او افتاده از کراولی کمک می‌خواهد اما کراولی پاسخی نمی‌دهد و این را از عواقب ازمیان برداشتن دیک میداند. دین در محیط عجیبی به هوش می‌آید و کستیل به او توضیح می‌دهد که آنها همراه با دین به برزخ پرتاب شده‌اند. و اینکه احتمال نجات یافتن از میان اینهمه موجودات وحشی بسیار اندک است. دین نگاهی به اطرافش می‌اندازد و وقتی باز می‌گردد خبری از کستیل نیست. دین تنها در میان سیاهی و صداهای وحشتناک (همچون برادرش) تنها می‌ماند.[۱۱]

پایان خطر لوث‌شدن

فصل هشتم[ویرایش]

نوشتار اصلی: سوپرنچرال (فصل ۸)

بالاخره در روز سوم ماه مه ۲۰۱۲، شبکه CW رسماً از تمدید سوپرنچرال برای فصل هشتم خبرداد. بدین ترتیب سوپرنچرال برای فصل ۲۰۱۲/۲۰۱۳ نیز از همین شبکه ادامه پیدا خواهد کرد. باید منتظر بود و دید که اینبار برادران وینچستر به چه ماجراجویی‌هایی دست خواهند زد و با چه چیزی مبارزه خواهند کرد.[۱۸]

فصل هشتم، طبق روال معمول، از ماه اکتبر آغاز خواهد شد. قسمت آغازین فصل هشت، یکصد و پنجاهمین اپیزود سوپرنچرال خواهد بودکه توسط جنسن اکلس کارگردانی خواهد شد. فصل هشتم دارای ۲۳ قسمت خواهد بود.

پانویس[ویرایش]

منابع[ویرایش]

پیوند به بیرون[ویرایش]