دیوید کاپرفیلد (رمان)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
جلد نخستین سری از رمان «دیوید کاپرفیلد» در سال ۱۸۴۹.

دیوید کاپرفیلد (به انگلیسی: David Copperfield)، نام رمانی نوشتهٔ چارلز دیکنز نویسندهٔ انگلیسی و نیز نام شخصیت اصلی همین داستان است. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۸۵۰ میلادی منتشر شد. دیکنز آن را از سایر کتاب های خود برتر می‌دانست شاید از این رو که حوادث هیجان­انگیز و بسیاری از عناصر داستان برگرفته از رخدادهای زندگی خود او است و می‌توان گفت بیش از دیگر رمان‌های او، قالب اتوبیوگرافی دارد. شخصیت اصلی این داستان، دیوید کاپرفیلد، کودک مورد علاقه خود دیکنز نیز می‌باشد.

«دیوید کاپرفیلد» به دوران پختگی و کمال هنری دیکنز تعلق دارد. حجم انتقاد صریح اجتماعی در این رمان کمتر از نوشته‌های دیگر او است. در این جا توجه نویسنده بیشتر به ماجراهای خانگی و روحانی است تا بی‌دادهای اجتماعی. هرچند با توجه به زندگی خود نویسنده، همچنان در این رمان به مسائل روانشناختی از دید اجتماعی آشکارا توجه شده است. خفت‌های شخصیت «پیپ» در این رمان، فرازجویی‌هایش، بزرگ‌منشی‌های به خود بسته‌اش و نیز ترقی و تنزلش همه نمادهای اجتماعی قابل شناخت‌اند.

طرح کلی داستان[ویرایش]

راوی داستان اول شخص است. در فصل های نخست، دیوید را همراه مادر جوانش می‌بینیم، مادری معبود دیوید که آفریده­ای است شیرین و نازنین، اما ضعیف و سبک مغز.

پگوتی، این موجود عجیب و غریب، که رفتارش تند و خشن ولی دلش سرشار از مهر و عطوفت است، در کنار آنان است. رشتهٔ این زندگی آمیخته به عشق و محبت با ازدواج بیوهٔ جوان با آقای موردستون مردی سنگدل، که در پس نقاب متانت مردانه پنهان شده است گسسته می­ شود؛ این مرد، به تحریک خواهرش، سرانجام باعث مرگ پیشرس همسر جوان و ساده­ دل خود می­شود.

دیکنز تأثرات این کودک را، که نمی­ تواند با محیط تازه سازگار شود و در لاک خود فرو می­رود، استادانه شرح داده‌است. ناپدری، کودک عاصی را به مدرسه می­فرستد تا بدرفتاری­های آقای کریکل ظالم را تحمل کند. وی در مدرسه نسبت به یکی از رفیقان خود، به نام استیرفورث حس ستایش بی‌حدی پیدا می­کند. او جوانکی است فریبنده که بعداً باعث سرخوردگی دوستش می­شود و کودک با ترادلز مهربان و خوش‌بین، که با کشیدن اسکلت وقت می­گذراند، صمیمی می‌شود.

ناپدری دیوید، پس از آن، او را به کارهایی پست در فروشگاه موردستون و گرینبی در لندن محکوم می­سازد؛ وی در این ایام در نهایت رنج و مهنت به سر می­برد و این خود بارتاب روزهایی است که دیکنز در کودکی در کارگاه کفش گذرانده بود. خوشبختانه دوستی باآقای میکابر و خانواده­اش جان تازه­ای به او می­بخشد. آقای میکابر یکی از آفریده­های فناناپذیر دیکنز است، وی بیرون­بری است با هیکل نتراشیده که حال و روز خود را به مبالغه تیره‌تر از آن چه هست جلوه می‌دهد.

دیوید از لندن می­گریزد و پیاده به دوور می­رود و سرانجام، خسته و بی‌رمق، به خانهٔ ییلاقی عمه بتسی ترانوود می­رسد، که زنی است با مزاج نامتعارف که هنگام تولد دیوید نسبت به او بی‌علاقه بود، چون دلش می­خواست نوزاد دختر باشد. در کنار این عمه، آقای دیک بینوا، این مرد جنون زدهٔ دوست داشتنی، به سر می­برد که خاطرهٔ اندیشهٔ آزار چارلز اول نمی­گذارد حواس او جمع کارهایش باشد. دیوید دوران آموزشی خود را در کنتربری، در دفتر وکیل مدافع میس ترانوود، به نام ویکفیلد، پی‌می­گیرد که اگنس، دختر ناز و تیزهوش او، بعدها در زندگی دیوید به شدت اثر می­گذارد. سپس دوره­ کارآموزی را نزد آقای اسپنلو، در دارالوکاله­ اسپنلو و جارکینز می­گذراند. دیوید استیرفورث را باز می­یابد و او را به خانوادهٔ دایهٔ خود، کلاراپگوتی، معرفی می­کند. بدبختی‌هایی که آن جوان بی ادب برای این خانوادهٔ فقیر به بار می­آورد، خود رمانی در دل رمان است؛ این داستان سرشار است از حوادث غم‌بار و تماشایی که تا حادثهٔ غرق شدن کسانی در دریا هم پیش می­رود. در این حادثه، استیرفورث، فریب دهنده­ امیلی کوچولو، همراه نامزد همین دختر، که برای نجات جان استیرفورث خود را به خطر افکنده است، هلاک می­شود.

دیوید که از مهر بی­ریای اگنس ویکفیلد نسبت به خود غافل است، دورا اسپنلو، دیوانه‌ای پر ملاحت را به زنی می­گیرد و رفته رفته شهرت و افتخار ادبی کسب می­کند. زندگی عشقی دیوید و دورا شاعرانه وصف شده‌است، در عین آنکه خالی از لطایف و ظرایف نیست. دورا پس از چند سال می­میرد و دیوید، که دردش تسلی ناپذیر است، پس از اندک زمانی پی می­برد که با غافل ماندن از اگنس مرتکب چه خطایی شده است. پدر اگنس به چنگ فردی بی سروپا، ناجنس و مکار به نام اورای هیپ افتاده‌است، که همه کارهٔ اوست با قیافهٔ وحشتناک و دست­های چرکین که میراث او را اداره می­کند و در هوای ازدواج با اگنس است. نابکاری‌های این فرد پست و شوم را میکابر و ترادلز بر ملا می­سازند. همه چیز به خوشترین وجه پایان می­یابد: هیپ به جرم تقلب و تملک بلاحق اموال محکوم می­شود؛ دیوید با اگنس ازدواج می­کند، آقای میکابر سرانجام ترتیب قرض­های خود را می­دهد و با عنوان صاحب منصب مستعمراتی شغلی پیدا می­کند که با آن می­تواند زندگی آبرومندانه‌ای داشته‌باشد.

منابع[ویرایش]