دیدار حافظ و تیمور

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

امیر تیمور گورکانی (۸۰۷ -۷۷۱ ق / ۱۴۰۵- ۱۳۶۹ م. /۷۴۸ - ۷۸۳هـ. ش) یا تیمور لنگ با این‌که مردی خونریز و بی‌رحم بود، ولی دوستدار دانش و هنر بود و به عالمان و هنرمندان احترام بسیار می‌گذاشت و حتی هنگام قتل‌عام یک شهر دستور می‌داد که از کشتن دانشمندان و فقیهان و هنرمندان خودداری کنند.[۱]

تیمور در اواخر سده هشتم به فارس لشکر کشید و در حدود سال ۷۶۷ هجری خورشیدی (۷۹۰ قمری) وارد شیراز شد. وی پس از تصرف شهر با عرفا و مشاهیر شهر از جمله حافظ شیرازی دیدار می‌کند که در خود زندگی نامه اش به آن اینچنین اشاره می‌کند: بعد از سقوط شهر عده‌ای از عرفای شیراز را به خانه خود فرا خواندم زیرا از (شیخ حسن بن قربت) شنیده بودم که هر گاه عارفان را در منزل جمع کنند بهتر از این است که در مسجد جمع نمایند. ذکر اسامی تمام عارفان شیرازی که در خانه من اجتماع کردند ضرورت ندارد و مشاهیر آنها عبارت بودند از (زکریا فارسی) معروف به (وامق) و (صباح الدین شنبلی) معروف به عارف و (شمس الدین محمد شیرازی) معروف به حافظ. در بین کسانی که در آن مجلس حضور یافتند من اشعار یکی از آنها موسوم به شمس الدین محمد شیرازی معروف به حافظ را خوانده بودم و دیگران را حتی از دور نمی‌شناختم. محمد شیرازی معروف به حافظ در آن موقع پیر و منحنی بود و چشم‌هایی ناتوان داشت. ضمن صحبت با عارفان از (شمس الدین محمد شیرازی) معروف به حافظ پرسیدم آیا این شعر از تو می‌باشد (ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند) حافظ گفت ای امیر، چشم‌های من چون ضعیف شده درست تو را نمی‌بیند ولی صدایت را به خوبی می‌شنوم و این شعر از من است. گفتم تو در این شعر کفر گفته‌ای زیرا خدارا طوری معرفی کرده‌ای که انگار یک حرم خانه دارد علاوه بر این که کفر گفته‌ای به خداوند بزرگ توهین کرده‌ای برای این که گفته‌ای زن‌های خداوند از حرم خانه او خارج شدند و کنار راه به تو ملحق گردیدند و در آنجا با تو می‌نوشیدند و مست شدند. حافظ جواب داد ای امیر من کفر نگفته‌ام و به خداوند بزرگ توهین نکرده‌ام من در مصرع اول این بیت گفتم (ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت) و دو کلمه (ستر و عفاف) ثابت می‌کند که منظور از حرم خانه خداوند یک حرم خانه عادی نبوده است و حرم خانه خداوند، مرموز است و راز آن بر مردم آشکار نیست و در آنجا عفت حکم فرماست من نگفته‌ام که در حرم خانه خداوند زن وجود دارد و نام زن، در شعر من برده نشده و گفتم (ساکنان حرم) نه (زنهای حرم) در شعر من (حرم خانه) وجود ندارد بلکه آن چه گفته‌ام (حرم) است و (حرم) یعنی مکانی که آنقدر مقدس می‌باشد که بیگانه را در آن راه نیست و من این شعر را در یک سحرگاه بهاری سرودم و در آن موقع هوا مطلوب بود واز هوای شیراز بوی گل به مشام می‌رسید. و من در قلب خویش احساس وجد می‌کردم وصدای بلبلان را می‌شنیدم وچنان دچار هیجان و سرور شدم که تصور کردم در همه چیز کائنات شریک هستم و فرشتگان در وجودم به سر می‌برند و من هم در وجود فرشتگان حلول کرده‌ام و از فرط وجد این شعر را سرودم. پرسیدم چرا در مصراع دوم گفتی که ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت یا به قول تو فرشتگان با تو می‌نوشیدند و مست شدند و مگر تو نمیدانی که می حرام است. حافظ گفت ای امیر می نوشیدن اصطلاح عرفان است و به معنای نوشیدن شراب نمی‌باشد بلکه معنای آن کسب معرفت از کسانی است که دارای کمال هستند و همان طور که شراب عادی که حرام می‌باشد انسان را مست می‌کند شخصی هم که از ارباب کمال کسب معرفت نماید مست می‌شود و میخانه هم در اصطلاح عرفا مکانی است که در آنجا از این می می‌نوشند یعنی کسب معرفت می‌کنند. در آن سحرگاه بهاری من طوری دارای وجد بودم که تصور می‌کردم فرشتگان با من مشغول صحبت هستند و رازهای خلقت را برای من افشاء می‌نمایند و به همین جهت گفتم که با من شراب نوشیدند. پرسیدم رازهایی که به تو گفتند چه بود و آنها را برای من نقل کن. حافظ گفت ای امیر من در آن سحرگاه تصور می‌کردم که فرشتگان اسرار خلقت را برای من فاش می‌نمایند و آنچه احساس می‌نمودم تخیل بود و آن تخیل را نمی‌توانستم بر زبان بیاورم و گرنه در قالب شعر جا می‌دادم هر عارف، هنگامی که در فکر فرو می‌رود چیز هائی را احساس می‌نماید که نمی‌تواند بر زبان بیاورد برای این که یک قسمت از محسوسات قابل بیان نیست و نمی‌توان آن‌ها را در قالب کلمات، خواه نظم، خواه نثر، ریخت. ما می‌توانیم آن قسمت از محسوسات را که چون سردی و گرمی و نرمی و خشونت است بیان کنیم و هر کس که می‌شنود می‌فهمد چه می گوئیم. ولی قادر نیستیم محسوسات معنوی را بیان نماییم و اگر بیان کنیم، شنونده منظور ما را نمی‌فهمد. من تصور می‌کنم انسان ولو عارف نباشد در یک سحرگاه بهاری که از هوا بوی گل به مشام می‌رسد و بلبلان می‌خوانند و هوا مطبوع است و بانگ اذان به گوش می‌رسد، کیفیتی را احساس می‌نماید که هیچ بیانی قادر به ابراز آن نیست. این است که من نمی‌توانستم بگویم که فرشتگان (به تصور من) با من چه می‌گفتند و رازهای خلقت را با من در بین گذاشتند از چه مقوله بود و گرنه هر چه به تصور خود از آن‌ها شنیده بودم در قالب شعر جا می‌دادم. گفتم ای مرد شیرین سخن نیکو سخن گفتی و جوابی به من دادی که مرا متقاعد کرد. به هر يك از عارفان كه در خانه من حضور يافته بودند هزار دينار زر عطا كردم .

منابع[ویرایش]

منم تیمور جهانگشا، سرگذشت تیمور لنگ بقلم خود او ، گرد آورنده : مارسل بریون فرانسوی

ترجمه ذبیح‌الله منصوری

  1. تاریخ ۳، ص ۱۳۳