جنگ ایرانشهر و روم شرقی (۶۲۸–۶۰۲)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
جنگ بیزانس-ساسانی در سال‌های ۶۰۲-۶۲۸
بخشی از جنگ‌های ایران و روم
جنگ بین ارتش بیزانس (هراکلیوس) و ساسانی (خسرو پرویز. نقاشی با آبرنگ روی گچ توسط پیرو دلا فرانچسکا، سال ۱۴۵۲
جنگ بین ارتش بیزانس (هراکلیوس) و ساسانی (خسرو پرویز. نقاشی با آبرنگ روی گچ توسط پیرو دلا فرانچسکا، سال ۱۴۵۲
تاریخ ۶۰۲ تا ۶۲۸میلادی
مکان قفقاز، میان‌رودان، آناتولی، شام و مصر
نتیجه پایریک ویکتوری امپراتوری بیزانس
تغییرات
قلمرو
وضع موجود قبل از جنگ
جنگ بین
امپراتوری ساسانیان
آوارهای اوراسیایی
امیرنشینهای ایبریا
امپراتوری بیزانس
خاقانات غربی ترک
فرماندهان و رهبران
خسرو پرویز
شهربراز
شاهین
کارداریگان
شهراپلاکان
استفان یکم
راهزاد
فوکاس
فیلیپیکوس
ژرمانوس
لئونیتوس
دومنتزیلوس
پریسکوس
هراکلیوس
نایستوس
تئودور
بونوس
تون جبغو خان
تلفات و شکست‌ها
ناشناخته ناشناخته

در بخشی از جنگ‌های ایران و روم، جنگ‌هایی بین امپراتوری بیزانس و امپراتوری ساسانی در سال‌های ۶۰۲ تا ۶۲۸میلادی بین خسرو پرویز و امپراتوران بیزانس به نام‌های فوکاس و هراکلیوس رخ داد.

این جنگ به دلیل عمل خصمانه فوکاس که امپراتور قبلی موریس را به قتل رسانیده بود و خود را امپراتور بیزانس معرفی کرد رخ داد. خسرو پرویز به دلیل دینی که به موریس داشت از شناسایی او امتنا کرد و جنگ شروع شد.

در ابتدا پیروزی‌های بسیار باارزشی برای ساسانیان توسط دو فرمانده ایرانی به نام شهربراز و شاهین بدست آمد. خسرو دو لشکر با دو فرمانده به جنگ با بیزانس فرستاد، شهربراز را با لشکری به سمت اورشلیم و سپس مصر فرستاد و شاهین را به سمت آناتولی و تسخیر پایتخت. شهربراز موفق به تسخیر این سرزمینها و در آخر اسکندریه شد و شاهین هم با لشکری از انطاکیه عبور کرده، کاپادوکیه و آناتولی را تسخیر کرده و رهسپار فتح پایتخت بیزانس شد. در همین حین با خلع فوکاس، هراکلیوس امپراتور شد. هراکلیوس که از نزدیکی سپاه ساسانی به پایتخت هراس پیدا کرده بود ابتدا تصمیم به فرار به همراه خرانه امپراتوری از پایتخت گرفت، ولی مردم و روحانیون مسیحی به صدا درآمدند، بالاخره او راضی شد بماند. سپس هراکلیوس قوائی برای پایتخت گذاشته و خود در سال ۶۲۲میلادی عازم جنگ با ساسانیان شد. هراکلیوس در چند جنگی که در اطراف لازیکا، تفلیس و ارمنستان با شهربراز داشت به پیروزی رسید. شاهین به واسطه تندبادی که بر ضد قشون خود می‌ورزید، از محاصره قسطنطنیه دست کشید و به شهر کالسدون عقب نشینی کرد. شاهین بعد از این جنگ به دستور خسروپرویز به قتل رسید.

در سال میلادی۶۲۷ هراکلیوس مصمم شد که به دستگرد واقع در بیست فرسخی تیسفون که اقامتگاه خسرو پرویز بود برود. در این جنگ قشون ایرانی عقب نشینی کردند و ترسی که به خسرو مستولی شد، باعث ترک سپاه و فرار او به سمت پایتخت شد. با وجود این لشکر ایران مقاومت نمود تا قواء ایران در نهروان به هم ملحق و دویست فیل جنگی به قشون ساسانی ضمیمه شدند. هراکلیوس چون استقامت لشکر ایران را دید، از تعقیب خسرو و محاصره تیسفون دست کشید و به طرف گنزک در شمال رفت.

بعد از پایان جنگ در سال ۶۲۸میلادی خسروپرویز از پادشاهی خلع و توسط فرماندهان پادگان تیسفون و گروهی از بزرگان زندانی شد و در همان سال به قتل رسید.

محتویات

پیش زمینه[ویرایش]

تصویری از نبرد خسروپرویز و بهرام چوبین در شاهنامه.

خسروپرویز بعد از اینکه شاه شد، نامه‌ای به بهرام چوبین نوشته او را به دربار خود احضار کرد و بلندترین مقام دولتی را به او وعده داد. بهرام چون خود را از تبار اشکانیان می‌دانست قصد داشت به سلطنت برسد و از این رو مخلف سرسخت خسروپرویز بود. بهرام در جواب توهین آمیزی فرستاد و گفت خود خسرو باید نزد او رفته عفو خود را بخواهد. خسرو باز در صدد استمالت برآمد و نتیجه نگرفت.[۱] عاقبت خسروپرویز لشکری برداشت و به جنگ او رفت اما شکست خورد. خسرو فرار کرده و به تیسفون رفت.[۲] باوجود این که عده‌ای از سپاهیان بهرام او را تعقیب می‌کردند، از دجله عبور کرده به شهر رومی قیصریه رفت. رومی‌ها با احترام او را پذیرفته دستور از قسطنطنیه خواستند. بعد مذاکرات او با موریس امپراتور بیزانس بدین جا رسید که امپراتور مزبور حاضر شد خسرو را پسر خود دانسته از او حمایت کند، تا به تخت ایران برگردد.[۳] بعد چند دهه جنگ بی نتیجه، امپراتور موریس با کمک به شاه تبعیدی ساسانی،خسرو پرویز، باعث به دست آوردن مجدد تخت سلطنت از بهرام چوبین شد. او در عوض کمک به خسرو بخشی از شمال شرق بین النهرین و بخش‌های فارسی زبان ارمنستان و قفقاز ایبریا را به امپراتوری بیزانس واگذار کرد.[۴][۵][۶] و از همه مهمتر امپراتوری بیزانس دیگر مجبور به پرداخت خراج به امپراتوری ساسانی نبود. بعد از آن امپراتور موریس نبردهایی را در بالکان برای جلوگیری از تاخت و تاز اسلاوها و آوارها آغاز کرد..[۷][۸] (از این که شهر دارا تا این زمان در تصرف ایران بوده معلوم می‌شود که جنگ‌های طولانی روم با ایران در زمان هرمز چهارم برای رومی‌ها نتیجه‌ای نداده، زیرا این قلعه نامی و محکم رومی را خسرو انوشیروان گرفته بود و رومی‌ها در موقع مذاکرات صلح با هرمز اصرار داشتند که ایران آن را پس دهد و به همین جهت مذاکرات صلح درسنه ۵۸۰میلادی به جایی نرسید) بهرام بعد از شکست خسرو وارد تیسفون شده، به تخت نشست. پس از آن خسروپرویز در بهار ۵۹۱میلادی با قشون رومی از دجله گذشت عازم ایران شد. او غیر از سپاهیان رومی، دارای لشکری از آذربایجان بود که یک دسته سپاهیان ارمنستان هم به آنها پیوسته بودند.[۹] وقتی که خبر آمدن خسرو به ایران با قشون رومی منتشر شد، مقام او سست گردید. در سال ۵۹۱میلادی خسرو از دجله گذشت و جنگی مابین قشون رومی و شپاهیان بهرام رود داد. اگرچه قشون بهرام پافشاری زیادی نشان داد، ولی بالاخره قلب قشون او شکست خورد و بهرام عقب نشینی کرده به طرف کردستان رفت. در آنجا فیل‌های جنگی به قشون بهرام ملحق شدند و کمکی هم به رومی‌ها با سردار نامی نرسس رسید. جنگ در اینجا دو روز طول کشید. بهرام شکست خورده و فرار کرده، نزد خاقان ترکستان رفت. (لازم است توضیح شود، قشون آذربایجانی که عموی خسرو جمع‌آوری کرده و به میدان جنگ آورده بود، به قشون رومی کمک می‌کردند) خسرو بعد از این فتح به تیسفون رفته بر تخت نشست و بعد قشون رومی را با هدایای فرائان به روم بازگرداند.[۱۰] ولی چون مقام خود را متزلزل می‌دید هزار نفر از سپاهیان رومی را نگاه داشت.[۱۱] خسرو پس از آن کسانی را که در توطئه خلع و قتل پدرش شرکت داشتند به کیفر رسانید. اما یکی از آنها که بیستام نام داشت و حاکم خراسان بود به دست نیامد. حاکم مزبور با ترک‌ها و دیامی‌ها هم‌دست شده در مدت چهار سال پادشاهی کرد (۵۹۲ تا ۵۹۶)و بعد که از خسرو شکست خورد نزد ترک‌ها رفته، در آنجا خائنانه کشته شد.[۱۲] خسرو برای دفع خطری که از بازگشت بهرام و قوای ترک متصور بود نیز توطئه‌ای ترتیب داد که به کامیابی انجامید و در نتیجه بهرام از میان برداشته شد.[۱۳]

یکی از علل ناکامی بهرام آن بود که بیشتر بزرگان و فرماندهان سپاه با وی همدل نبودند. این امر به نوبه خود از این عقیده ناشی می‌شد که تنها ساسانیان شایستگی آن را دارند که بر جای هخامنشیان تکیه زنند.[۱۴] بخشش و نبردهای بیش از حد امپراتور تیبریوس دوم کنستانتین مازادی که از خرانه امپراتور ژوستین دوم به جا مانده بود را از میان برد.[۱۵][۱۶][۱۷]به منظور افزایش ذخایر خزانه شاهنشاهی، امپراتور موریس اقدامات سختگیرانه‌ای را وضع نموده و هزینه ارتش را کاهش داد که خود سبب چهار شورش شد.[۱۸]دلیل شورش نهایی در سال میلادی۶۰۲، ناشی از دستورهای امپراتور موریس به سربازانش در بالکان بود که به آن‌ها فرمان داده شده بود که در طول زمستان در آن سرزمین بمانند.[۱۹][۲۰]ارتش، فوکاس را که رئیس دسته صد نفره ارتش تراکیایی بود را به عنوان امپراتور برگزید.[۴][۲۰][۲۱] موریس با تجهیز «بلوز و گرینز» (The Blues and Greens)، حامیان دو تیم ارابه سواری قسطنطنیه، برای دفاع از قسطنطنیه تلاش کرد اما بی نتیجه ماند. موریس پا به فرار گزاشت اما دیری نپایید که توسط سربازان فوکاس شناسایی شد و به قتل رسید.[۲۰][۲۲][۲۳][۲۴] تا وقتی که مریس امپراتور بیزانس بود روابط مابین دو دربار کاملاً صمیمانه بود، ولی بعد از قتل موریس، پسر او به ایران آمده و به خسروپرویز پناهنده شد. خسرو به پاس دینی که به امپراتور موریس داشت، از شناسایی فوکاس امپراتور جدید خودداری کرده و خود را برای جنگ آماده کرد. این بود که جنگ مابین دو دولت آغاز شد.[۲۵]

آغاز جنگ[ویرایش]

سال ۶۰۲ میلادی که فرا رسید، امپراتور وقت بیزانس موریس در یک کودتایی به دست یکی از افسرانش به نام فوکاس کشته شد و تمام اعضای خاندان موریس هم کشته شدند. به دنبال این واقعه برخی از افسران موریس از ایران درخواست کمک کردند، یکی از پسران موریس که گویا از کشتار فوکاس گریخته بود، به ایران پناهنده شد تا از خسروپرویز کمک بگیرد.[۲۶] فوکاس خود را امپراتور بیزانس معرفی کرد و خسرو پرویز به دلیل دینی که به موریس داشت از شناسایی او امتنا کرد و نامه‌ای برای الان جنگ به او نوشت. که فردوسی هم در شرح پاسخ نامه قیصر از طرف خسرو به همین موضوع متذکر شده است:

یکی نامه بنوشـت بر پهـلوی برآییـن شــاهان خط خسروی
که پذرفت خسرو ز یزدان پاک ز گردنده خورشید تا تیره خاک
که تا او بود شاه در پیشـگاه ورا باشد ایران و گنـج و سپـاه
نخواهد ز دارندگان بـاژ روم نه لشکر فرستد به آن مرزو بوم
هر آن شارستانی کزان مرز بود اگر چنـد بیـکار و بی ارز بود
بقیـصر سپارم همـه یک بیک از این پس نوشته فرستیم وچک

[۲۷]

نقشه از مبارزات نظامی ساسانیان و رومیان.

خسرو پرویز شاهین را با لشگری نیرومند مامور تصرف میان‌رودان شمالی، ارمنستان، گرجستان و هجوم به سوی آسیای صغیر نمود، سردار دیگر شهربراز مامور شد در سوریه به پیشروی در خاک روم تا مصر بپردازد.[۲۸]

وسعت دید شاهنشاه و نبوغ او اینجا آشکار می‌گردد، او مرد بسیار بلندپروازی بود که اهداف بسیار بزرگی داشت و به افق‌های بسیار دوری می‌نگریست، در این خیال بود که به مرزهای هخامنشیان برسد.[۲۹]

اورشلیم[ویرایش]

تصویری از صلیب راستین که در کلیسای مقبره مقدس در اورشلیم نگهداری می‌شود.

در این جنگ ابتدا سپاه ساسانی وارد بین‌النهرین شده و پیروزمندانه به پیشروی خود ادامه داده و در سال ۶۰۵میلادی شهر دارا پس از سه ماه محاصره به تصرف ساسانیان درآمد.[۳۰] سپس شهربراز با قدم نهادن در خاک میانرودان شهرهای مستحکمی چون دارا، نصیبین، حران و ادس را گشود و پس از این کامیابی‌ها به ادامه پیشروی در شمال، دیگر شهرهای آن منطقه را تسخیر کرد. هجوم برق آسای ارتش ایران به کل رومیان را در وحشت فرو برده بود. پس از این کامیابی‌های بزرگ ارتش ایران با گذر از فرات به سوریه درآمد و ایرانیان انطاکیه را مورد هجوم قرار داده و به سرعت آنجا را تسخیر کردند، تصرف این شهر فاجعه‌ای بزرگ برای امپراتوری روم محسوب می‌شد، چون راه ساسانیان را به سوی جنوب سوریه و مصر هموار می‌ساخت و در آنجا ارتش جنگ دیده‌ای که بتواند در مقابل ارتش ایران پایداری کند وجود نداشت.[۳۱] در جریان این فتوحات هراکلیوس بر ضد فوکاس کودتایی ترتیب داد و پس از خلع و کشتنش خود را در سال ۶۱۰میلادی امپراتور خواند[۳۲] پس از آن در سال ۶۱۱میلادی در پیشروی در شام در چند جا شهربراز با رومی‌ها مواجه شد، ولی تمام نیروهای رومی شکست خوردند، شهربراز به کمک بیست و شش هزار نفر یهودی اورشلیم را تسخیر کرد و صلیب حضرت عیسی (ع) را به ایران فرستاد.[۳۳] تصرف اورشلیم و بدست آوردن صلیب راستین که گرامی‌ترین شیء مقدس عالم مسیحی به شمار می‌رفت، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود.[۳۴]

مصر[ویرایش]

وسعت قلمرو ساسانیان در سال ۶۱۶میلادی

خسروپرویز به این موفقیت‌ها اکتفا نکرد. او به سردار نامی ایران، شهربراز دستور داد با لشکری برای فتح مصر برود.[۳۵] شهربراز که فرماندهی متهور بود، پس از فتح اورشلیم و گذر از صحرای سینا به مصر قدم گذاشت و در سال ۶۱۶میلادی اسکندریه را با سختی‌های بسیار تصرف کرد، پس از آن ارتش ایران در مصر دو قسمت شد و از دو سو یکی به غرب و یکی به جنوب حرکت در آمد و وسعت خاک ایران را از غرب به لیبی و از جنوب به شمال سودان رسانید. این پیروزی برای ساسانیان تاثیر شگرفی برجای گذاشت، زیرا مصر از چندین قرن پیش از تصرف ایران خارج شده بود و شاهان ساسانی همواره میل داشتند مرزهای کشور را به حدود هخامنشیان برسانند.[۳۶] گفته شده در دوران همین فتوحات ترکان در مرزهای شمال شرقی به سختی در هم کوبیده شدند. امپراتوری بیزانس به راستی فلج شده بود. شاهرگهای اقتصادی و تجارتی شام در دست ایرانیان بودند، مصر هم که گندم متصرفاتش را تامین می‌کرد به تصرف ایرانیان در آمده بود. مستعمرات یهودی نشین اورشلیم که کمک کوروش را فراموش نکرده بودند از فتح ایرانیان بسیار خرسند بودند. همچنین مردم شام و مناطق شرقی آسیای صغیر.[۳۷]

آناتولی[ویرایش]

وسعت قلمرو ساسانیان در سال ۶۲۰میلادی. در این سال قلمرو ساسانیان تقریباً به حدود دوران سلطنت هخامنشیان رسید.

هم زمان با این یورش بسیار بزرگ شاهین در سال ۶۰۵میلادی شهر بسیار مستحکم آمد را محاصره کرد، جنگ‌های بسیاری در این شهر بین ایرانیان و رومیان در گرفته بود، از جمله شاپور دوم که این شهر را از رومیان باز پس گرفت. قباد یکم و خسرو انوشیروان بر سر این شهر با رومیان جنگیده بودند، وضعیت استراتژیکی این شهر به طوری بود که با تصرف آن راه ورود به ارمنستان هموار می‌گشت. ارتش ایران به فرماندهی شاهین و سمبات باگراتونی شهر را مورد هجوم قرار دادند ولی برج و باروی مستحکم و حصار سطبر نتوانست جلوی هجوم‌هایی مکرر ایرانیان را بگیرد و عاقبت با وجود دلاوری رومیان شهر به تصرف قوای ساسانی در آمد. دروازهٔ ورود به ارمنستان گشوده شد. شاهین به ارمنستان وارد شد و ارمنستان و گرجستان را یکی پس از دیگری به تصرف در آورد. پس از فتح این سرزمین‌های مهم، شاهین به سوی آسیای صغیر شتافت. کیلیکیه، پونتوس، قیصریه، کاپادوکیه، نتوانستند در مقابل حملات ارتش ایران پایداری کنند و یکی پس از دیگری سقوط کردند. ارتش ایران به گالاتیا رسید. ساسانیان با هجومی منظم به ایالات غربی آسیای صغیر آنها را یکی پس از دیگری گشودند و به کالسدون رسیدند. در این منطقه هراکلیوس با سردار ایرانی دیدار کرده و به صلاح‌دید او سفیری را برای مذاکره صلح به دربار خسروپرویز روانه کرد. اما این‌کار نتیجه مطلوب نداشت، چون شرط پیمان صلح تخلیه سرزمین‌های تصرف شده بود پاسخی به آن داده نشد و حتی خشم شاهنشاه را بر برانگیخت (از نظر تاریخی همواره مرز ایران و روم چه در دورهٔ پارت و چه در دورهٔ ساسانیان رود فرات بوده است، گاه رومیان از فرات می‌گذشتند و شهرهای آن سوی فرات را به تصرف در می‌آورند، ولی دیری نمی‌گذشت که به دست ایرانیان شکست می‌خوردند و ایرانیان معمولا به سوریه و آسیای صغیر می‌تاختند) و همچنین پیروزی‌های پی‌درپی، خسروپرویز را مغرور کرده بود. خسرو نه تنها به مذاکره با فرستاده روم رضایت نداد، بلکه او را به زندان انداخت و حتی شاهین سردار ساسانی را به دلیل آن‌که هراکلیوس را دست و پا بسته و به غل و زنجیر کشیده به نزد او نیاورده بود، تهدید به مرگ کرد. کالسدون خیلی زود سقوط کرد و به تصرف ساسانیان درآمد و قلمرو ساسانیان تقریباً به حدود دوران سلطنت هخامنشیان رسید. پس از فتح آنجا در آن حوالی اردو زدند. دیگر راهی تا کنستانتینوپل پایتخت روم شرقی وجود نداشت. ولی دیوار بسیار بلند و سطبر و خندقی عمیق و پرآب که شهر را احاطه می‌کرد، همینطور وجود منجنیق‌های آتشین به روی برج‌ها این شهر را به صورت دژی تسخیر ناپذیر در آورده بود.[۳۸]

شاهین در آسیای صغیر مصمم بود قسطنطنیه را مورد تهاجم قرار دهد. ساسانیان با قبایل آوار پیمانی بستند، آنها مشترکاً کنستانتینوپل را مورد تهاجم قرار دادند.[۳۹]

جنگ‌های هراکلیوس (هرقل)[ویرایش]

نقشه کمپینگ‌های امپراتوری روم و ساسانی از سال ۶۱۱ تا ۶۲۲میلادی

هراکلیوس در سال ۶۲۲میلادی از بغار هلسپونت (داردانل کنونی) گذشت و آسیای صغیر را فتح کرد. آن‌گاه پس از رسیدن به مرزهای ارمنستان، شهربراز، سردار نامی ایران را شکست داده به قسطنطنیه بازگشت. سال بعد نیز با قبایل شمال (خزرها و دیگر قبایل) هم دست و هم داستان شد و از طرف لازیکا به ایران لشکرکشی کرد. خسروپرویز با چهل هزار سرباز رهسپار آذربایجان شده با دشمن به مقابله پرداخت. هراکلیوس در سال ۶۲۳میلادی شهر گنزک (شیز) را تسخیر و آتشکده بزرگ آذرگشنسب را ویران کرد. خسروپرویز در موقع فرار از این شهر، آتش مقدس را نیز به همراه برد.[۴۰] در سال ۶۲۴میلادی خسرو تصمیم گرفت تا به اران (آلبانی) حمله کند و به کمک سه اردوی خود نیروهای قیصر را نابود سازد. اما هراکلیوس پیش دستی کرده وارد ارمنستان شده و پیش از آنکه سه اردوی ایرانی به هم پیوندند، هریک را به طور جدا، شکست داد. آن‌گاه به اردوی خسرو حمله کرد و آن را نیز درهم شکست.[۴۱]

سه سال ۶۲۵میلادی هراکلیوس در جنگی بر شهربراز پیروز شد و شهر آمد (دیاربکر) را به تصرف درآورد. شهربراز در کلیکلیه به تعغیب امپراتور بیزانس پرداخت و در نزدیکی رودی با او روبه‌رو شد.[۴۲]

ساراس[ویرایش]

هراکلیوس و خسروپرویز درحال نبرد با یکدیگر

شهربراز همچنان به جنوب می‌رفت و در راه هرجا که توانست مردانی را توانایی جنگ داشتند وارد ارتش خود کرد. ارتش امپراتور روم پس از گشودن آمد از تعقیب شهربراز دست برداشت و بر آن بود در امتداد فرات به غرب برود و قدم به کیلیکیه بگذارد و از آنجا به آسیای صغیر برود. شهربراز هم با وجود کم تعداد بودن نیروهایش بی آنکه رومیان پی ببرند، به آهستگی ارتش روم را تعقیب نمود تا هر جا که شرایط مهیا بود ضربه‌ای به او بزند. او سرداری بود بسیار دلیر که تهور عجیبی داشت و همین تهور باعث شد بدون ترسی قدم در مصر بگذارد و آن سرزمین را تصرف کند. رومیان در یک منطقه اردو زدند تا شب را در آنجا بگذرانند، سوار نظام شش‌هزار نفری ایران که از نظر تعداد قابل مقایسه باقوای روم نبود، به فرماندهی شهربراز بر آن بود که شبانه اردوی روم را مورد تهاجم قرار دهد.[۴۳] شش‌هزار سوار زره پوش ایرانی شبانه به اردوی روم تاختند و نخست برای ایجاد رعب و وحشت در سپاه روم قسمتی از چادرها را به آتش کشیدند، رومیان بسیار وحشت زده شدند، آنها گمان نمی‌کردند یک ارتش ۶ هزار نفره آن ارتش بزرگ را مورد هجوم قرار داده باشد و گمان می‌کردند مورد تهاجم نیرویی بزرگ هستند. لحظاتی چند پس از درگیری، شاپورگشنسب و فرخ‌هرمز (پدر رستم فرخ زاد) به قوای مهاجم ساسانیان ملحق شدند و به رومیان آشفته تاختند و آنها را بیش از پیش هراسان ساختند. ساسانیان به دلیل غارت و کشتار گنزک از رومیان بسیار کینه داشتند، شهربراز از شدت خشم بی آنکه از مرگ بیمی داشته باشد، خود به صفوف رومیان تاخته بود. پس از کشتاری بزرگ از نیروهای رومی ایرانیان که ضربه خود زده بودند، به صورت منظم عقب نشینی کردند. ارتش روم چنان ضربه‌ای از ایرانیان خورده بود که جرأت تعقیب ایرانیان را نداشت. این نبرد گرچه بی نتیجه ماند و هیچ یک از طرفین فاتح نشدند، ولی چنان ضربه‌ای بر پیکرهٔ قوام روم فرود آورد که تا مدتی نتوانستند نقشهٔ خود را مبنی بر باز پس گیری آسیای صغیر به اجرا بگذارند.[۴۴]

خسروپرویز که از پیروزی‌های بیزانس به وحشت افتاده بود، در صدد برآمد تا ضربتی قاطع و سرنوشت ساز به رومیان وارد کند. به این قصد دو اردوی بزرگ تشکیل داده، اولین اردو تحت فرماندهی شاهین مامور شد تا قسطنطنیه را محاصره کند و به یاری آوارها آن شهر را تسخیر و تصرف کند و اردوی دوم می‌بایستی با شخص امپراتور بجنگد.[۴۵]

محاصره قسطنطنیه[ویرایش]

وسعت قلمرو ساسانیان در سال ۶۲۲میلادی

هراکلیوس دفاع از قسطنطنیه را به برادرش تئودور سپرد و خود به طرف لازیکا حرکت کرد و از آنجا به تفلیس حمله برد، ولی توفیقی بدست نیاورد. از طرف دیگر پادگان قسطنطنیه مورد هجوم سپاهیان شاهین قرار گرفت، ولی تگرگ و تندبادی در جهت مخالفان ساسانیان بارید و وزیدن گرفت و آنان را مجبور به عقب‌نشینی کرد.[۴۶] همین واقعه باعث شد که تئودور، کالسدون را از چنگ ساسانیان بیرون آورد. شاهین که با این شکست از خشم و سخط خسروپرویز وحشت داشت؛ خود را باخت و فرط ناامیدی دق کرد. (به احتمال زیاد به دستور خسروپرویز او را به قتل رساندند) آوارها هم از حمله به قسطنطنیه نتیجه‌ای به دست نیاوردند، زیرا ایرانیان قادر به کمک و یاری به آنان نبودند.[۴۷] یکی از علل ناکامی و عدم موفقیت آنان در این جنگ، فقدان نیروی دریایی بود که برای این لشکرکشی فوق‌العاده اهمیت و ضرورت داشت.[۴۸]

دستگرد[ویرایش]

نقشه کمپینگ‌های هراکلیوس از سال ۶۲۴ تا ۶۲۸میلادی

در سال ۶۲۷میلادی هراکلیوس در صدد برآمد تا دستگرد یعنی اقامتگاه خسرو را که در هفتاد کیلومتری تیسفون قرار داشت، مورد حمله قرار دهد. پس سپاهی آراست و رهسپار آن دیار شد. در دوازدهم دسامبر آن سال در نزدیکی نینوای قدیم بین دو طرف برخورد شدیدی روی داد. گر چه راهزاد فرمانده نیروهای ساسانی در این جنگ کشته شد، ولی سربازان او شکست نخوردند، بلکه فقط به سنگرهای خود که فاصلهٔ کمی با میدان نبرد داشت عقب نشینی کردند و در آنجا نیروهای کمی به آنان پیوست.[۴۹] هراکلیوس بر فشار و تلاش خویش افزود. اگر چه خسرو در پشت نهر عمیق براز رود واقع در نزدیکی دستگرد قرار گرفته و تا حدی از آسیب و گزند دشمن محفوظ بود، ولی با مشاهدهٔ پیشروی دشمن، خود را باخته، پایتخت را رها کرد و به سوی تیسفون گریخت. اما علیرغم این وضع، نیروهای ساسانی پایداری ورزیده، در کنار نهروان گرد آمدند. عمق نهر، ضمیمه شدن دویست فیل جنگی به سپاه و پایداری نیروها ساسانی، هراکلیوس را از تعقیب خسرو و تصرف تیسفون بازداشت. پس به غارت دستگرد اکتفا کرده به گنزک یا شیز آذربایجان بازگشت.[۵۰]

برکناری و قتل خسروپرویز[ویرایش]

قتل خسرو پرویز، در نقاشی مغول حدود ۱۵۳۵، شعر فارسی از شاهنامه فردوسی

رها کردن پایتخت در چنگال دشمن غارتگر و ترس بی‌جا و فرار بزدلانه خسرو پرویز از میدان جنگ، حیثیت و اعتبار و آبروی او را شدیداً خدشه‌دار کرد و بزرگان و مردم عادی تیسفون را از او بیزار ساخت.[۵۱] بی‌حرمتی‌ای که خسروپرویز به جنازه شاهین، سردار نامی ایران روا داشته بود، تنفر مردم را نسبت به او بیشتر کرد. علاوه بر این هنوز سعی می‌کرد تا شهربراز را نیز از میان بردارد و به طوری که نوشته‌اند، خسرو همه فرماندهان ارتش خود را به علت عدم موفقیت در جنگ از بین برده بود و قصد داشت که شهربراز را هم به آنان ملحق کند.[۵۲] اکنون همه اوضاع و احوال و شرایط ومقدمات برعلیه شاه و خلع او آماده شده بود. خسروپرویز که علاوه بر درک وخامت اوضاع از ناراحتی جسمی نیز رنج می‌برد، درصدد برآمد تا جانشینی برای خود تعیین کند.[۵۳] خسرو یکی از فرزندان شیرین به نام مردانشاه یا مرداسشاه را برای جانشینی خود برگزید، اما شیرویه، پسری که خسرو از دختر قیصر روم داشت، خود را شاه خواند.[۵۴] فرماندهان پادگان تیسفون و گروهی از بزرگان، خسروپرویز را دستگیر و زندانی کردند و در سال ۶۲۸میلادی او را به قتل رسانیدند[۵۵]

پیامدهای بعد جنگ[ویرایش]

نقشه لشکرکشی خلفای راشدین

ابتدای بعثت پیامبر اسلام برابر با چهل و یک سالگی او و سال بیستم از امپراتوری خسروپرویز بوده است. خسروپرویز بیست و هفتمین امپراتور ساسانی بود که از سال ۵۹۰ تا ۶۲۷میلادی فرمانروایی کرد. وی فردی جنگ طلب اما در عین حال بسیار آگاه به مشکلات و دلسوز به امور مردم بوده است. در زمان خسروپرویز بیشترین نبردهای ایران و روم اتفاق افتاد و وی موفق شد بسیاری از مناطق اروپا را به تصرف درآورد. از جمله متصرفات مهم او فتح دوباره مصر بود. اما نبردهای خسروپرویز و جنگهای بی پایان او با روم هر دو ابرقدرت بزرگ زمان را به شدت تضعیف کرد. بطوریکه در دو سال آخر عمر خسروپرویز جمعی از اعراب اقدام به قتل هامرز سردار ایرانی در حیره کردند. اما امپراتور ایران که به‌شدت سرگرم مناقشات خود با روم بود، به این مسئله ظاهراً کوچک توجهی نکرد. دولتهای ایران از پیش از هخامنشیان تا ساسانیان هرگز به کشور عربستان امروزی علاقه‌ای نشان نداده بودند و در صدد تصرف آن برنیامده بودند. حتی یمن امروزی که در جنوب شبه جزیره عربستان قرار دارد و همینطور مصر و سودان و لیبی ضمیمه خاک ایران بودند اما عربستان که بسیار نزدیکتر بود، به مزاج پادشاهان ایرانی خوش نمی‌آمد.[۵۶] در نگاه دولتمردان ایرانی عربستان بیش از یک صحرای خشک و بی آب و علف با یک سری اقوام نیمه وحشی که تمام زندگی آنها را شتر تشکیل می‌دهد نبود و لیاقت اینکه نام ایران بر آن گذاشته شود را نداشت.[۵۷]

اما ضعف امپراتوری ساسانی درست پس از فوت خسروپرویز آغاز شد. بدلیل وضعیت نابسامان دربار و همچنین ضعف فوق العاده ارتش و همینطور نبود شخصیتی که بتواند در حد و اندازه‌های انوشیروان و شاپور عمل کند، اوضاع ایران بسیار آشفته شده بود.[۵۸]

ضعف و ناتوانی ساسانیان به حدی رسیده بود که در ظرف ۴ سال، ۱۲ پادشاه به روی کار آمدند و کنار رفتند، که این خود بزرگترن سندی است که وضعیت ناگوار این سلسله را در سالهای آخر خود اثبات می‌کند.[۵۹]

پس از مرگ خسرو افراد زیادی به شرح ذیل به سلطنت رسیدند:

  1. شیرویه فرزند مریم (دختر امپراطور روم) را به سلطنت رساندند. شیرویه تمام پسران خسروپرویز را به وضعی دلخراش جلوی خسرو در زندان سربرید. او در کودتایی یک سال بعد از میان برداشته شود.
  2. پس از شیرویه اردشیر سوم فرزند خردسال او با نیابت سلطنت مه‌آذرگشنسب.
  3. شهربراز که اردشیر سوم را کشت و با نام فرآئین به عنوان سلسلهٔ جدیدی به سلطنت نشست. در مدت سلطنتش آسیای صغیر، مصر و سوریه را تخلیه و به بیزانس بازگرداند. دسیسه کشته شدن شهربراز را پوراندخت دختر خسروپرویز رهبری می‌کرد. (۴۰روز سلطنت)
  4. خسرو سوم برادرزاده خسروپرویز بعد از کشته شدن اردشیر سوم به تخت نشست. چندی بعد فرمانروای خراسان که ادعای سلطنت می‌کرد به پایتخت آمد و خسرو را هلاک گرداند.
  5. جوانشیر یکی از فرزندان خسروپرویز که خارج از ایران زندگی می‌کرد به سال ۶۲۹میلادی بر تخت نشست. او جوانی بزدل و بی‌کفایت بود و به نظریات موبدان رفتار می‌کرد و روی این اصل نتوانست کاری از پیش ببرد و سرانجام او را به سال ۶۳۰میلادی از سلطنت خلع کردند.
  6. پوراندخت دختر خسرو پرویز چون شاهزاده‌ای نبود که بر تخت بنشیند، بزرگان ساسنی ناگزیر در سال ۶۳۰میلادی او را به تخت نشاندند. در زمان او صلحی قطعی بین ایران و روم بسته شد که نصیبین برای ایران ماند و صلیب راستین که در زمان خسروپرویز به دست ایرانیان بود به رومیان بازگردانده شد.
  7. گشتاسب براردر خسرو سوم به تخت نشست. (حکومتش کمتر از دو ماه بود)
  8. آزرمی‌دخت دختر دیگر خسرو پرویز، او در توطئه‌ای سپهبد خراسان فرخ‌مهر را به عنوان دفاع از ناموسش کشت و همین کار باعث شد، فرزند او رستم فرخزاد بر ضد او کودتا کرده و او را نابینا و خلع کند. (با توجه به اینکه رستم فرخزاد دعوی سلطنت نکرد و تا پایان حکومت ساسانیان، به رغم دست به دست شدن مکرر سلطنت، هم‌چنان سردار سپاه ساسانی باقی ماند)
  9. هرمز پنجم نوه خسروپرویز پس از خلع آذرمی‌دخت بر تخت نشست. او عده‌ای از سزان سسانی را کشت و چون کشور بازهم در هرج‌ومرج بود، از این رو تاج‌وتخت را رها کرد.
  10. خسرو چهارم نوه خسروپرویز پس از گریختن هرمز پنجم بر تخت نشست. او سران ساسانی را دور خود جمع کرد و از آنان برای حل اوضاع آشفته کشور یاری خواست، ولی کسی نتوانست کاری بکند و او به ناچار از سلطنت کناره گرفت.
  11. خسرو پنجم نوه خسرو انوشیروان پس از فیروز دوم در سال ۶۳۱میلادی بر تخت نشست. او می‌خواست کشور را چنددستگی نجات دهد. او در آغاز به تقویت ارتش که بسیار ناتوان شده بود پرداخت و دیری نپایید که اعراب از هرسو به ایران حمله کردند و او به ناچار به سال ۶۳۲میلادی از پادشاهی خود کناره گرفت.
  12. یزدگرد سوم فرزند شهریار و نوهٔ خسرو پرویز را به سلطنت برساند. یزدگرد عملا فقط در پایتخت حکومت داشت و در هر منطقه‌ای سرداری خود را شاهنشاه می‌دانست و خارج از فرمان حکومت مرکزی بود. سلطنت ساسانی در اثر کشتارهای داخلی خود در سرازیر سقوط افتاده بود، که در سال ۱۷ هجری با حملهٔ مسلمانان تیر خلاص شلیک شد.[۶۰]

ضعف و انحطاط ساسانیان درست متقارن شده بود با قدرت گرفتن اعراب تازی و اتحاد و بالا رفتن خودباوری آنان. اعراب از زمانیکه اسلام را پذیرفتند مرتب اوقات خود را در جنگ و خونریزی سپری می‌کردند و عقیده شان این بود که آنها حق دارند بعنوان سفیران اسلام هر کسی را به اسلام دعوت کنند و اگر او اسلام را نپذیرفت او را بکشند و زن و فرزندان و تمام اموال او را به غنیمت شخصی بگیرند. این رویه در قبل از اسلام به شکل دیگری اجرا می‌شد، چرا که اغلب اعراب حرفه راهزنی داشتند و از طریق سرقت کاروانها امورات خود را می گذراندند و به این شغل هم افتخار می‌کردند. حال پس از اسلام به طریق دیگری به سرقت و غارت اموال دیگران دست می‌زدند.[۶۱]

اولین جرقه حمله اعراب به ایران در زمان ابوبکر اتفاق افتاد. یکی از رؤسای قبایل بیابانگرد عرب بنام مثنی بن حارث شیبانی که امورات خود را از راه غارت روستاهای مرزی ایران می گذرانید، پیش خلیفه اول یعنی ابوبکر آمده و اوضاع نابسامان ایران را بیان کرد و گفت که با حمله به ایران ثروت زیادی نصیب اعراب خواهد شد. ابوبکر هم پذیرفته و خالد بن ولید را بهمراه سپاهی برای غارت شهرهای مرزی به منطقه فرستاد. البته این حملات، حملاتی مرزی و کوچک بودند. اما در ادامه مهمترین اتفاقی که رخ داد، کشتار چند هزار مردم بیگناه ایرانی در حوالی شهر انبار بود که به دستور خالد بن ولید انجام شد. در تمامی اسناد تاریخی آمده است که خالد به قدری زنان و کودکان و مردان بیگناه را کشت، که از کوچه‌های شیبدار شهر، نهر خون روان شده بود. وی پس از آن تمامی اموال مردم را بین سربازان بی سواد و غارتگر عرب خود تقسیم نمود. این اتفاق در سال ۱۳ هجری رخ داد.[۶۲]

بلافاصله پس از آن لشگریان ایران به سرداری فردی شجاع بنام بهمن مردانشاه، به اعراب حمله برده و آنها را متحمل شکست سنگینی کردند که در این نبرد بجز خالد بن ولید (که حضور نداشت)، تمامی سرداران عرب کشته شدند. اما اوضاع نابسامان دولت ساسانی و نبود ارتشی منظم سبب شد که در سال ۱۴ هجری سپاه ایران به سرکردگی مهران در کنار رود فرات از اعراب شکست بخورد.[۶۳]

سپس اعراب بیابانگرد دست به کشتار بی رحمانه مردم بی دفاع و غیرنظامی زدند، بطوریکه بر اساس اعترافات مورخین عرب هیچ زن و دختری در آن مناطق نبود که ابتدا به او تجاوز نکرده و سپس او را به قتل نرسانده باشند.[۶۴]

اما نبرد اصلی در سال ۱۴ هجری در قادسیه و در زمان خلافت عمر اتفاق افتاد. در این زمان دولت ساسانی به نهایت انحطاط خود رسیده بود و ایران آمادگی این را داشت که دولت جدیدی روی کار بیاید (همانطور که ساسانیان با شکست اشکانیان به قدرت رسیدند). اما از اقبال بد ایرانیان بجای اینکه از داخل قدرتی برخیزد، از خارج از ایران و آنهم از ملتی وحشی و عقب مانده قدرتی به ایران حمله ور شد. سرداری سپاه اعراب را سعد بن ابی وقاص بر عهده داشت. تازیان تا تیسفون پایتخت ساسانیان راهی نداشتند، چرا که تیسفون در کنار رود فرات قرار داشت.[۶۵] یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی (البته پس از او ۴ پادشاه دیگر نیز فرمانروایی کردند اما نه بر همه ایرانرستم فرخزاد را با لشگری به جنگ اعراب فرستاد. رستم درفش کاویانی را بر فراز تخت خویش آویخته و به جانب قادسیه رهسپار گردید.[۶۶]

بر عکس مطالبی که عرب زده‌های ایرانی سعی می‌کنند در مغز مردم فرو کنند (چرا که خود اعراب واقعیتها را بیان کرده‌اندجنگ قادسیه بیش از ۲ سال به طول انجامید، اما در حالیکه تا اواخر جنگ پیروزی محسوس از آن ایرانیان بود، اشکالاتی چند از جمله وزیدن شن‌بادی سخت به جانب سپاهیان ساسانی و کور کردن دید آنها باعث شد تا اعراب بر سپاه ایران چیره شوند و بدلیل نزدیکی قادسیه تا تیسفون اعراب در سال ۱۶ هجری به سمت آنجا حرکت کردند. اعراب در این میان چندین بار با مقاومتهای مردمی ایرانیان مواجه شدند، اما از شوق بهشت و بدلیل اینکه هر غیر مسلمانی را واجب القتل می‌شمردند، (و در اصل برای تصاحب مال و اموال آنها)، هر موجود جانداری را در سر راه قتل عام کردند و دهها هزار مرد و زن و کودک بیگناه در این حمله‌های وحشیانه کشته شدند. نبردهای فوق قدم به قدم ادامه پیدا می‌کرد و اعراب در حال پیشروی در خاک ایران بودند، اما بدبختانه هیچ نیروی دولتی و ارتش سازمان‌یافته‌ای وجود نداشت تا بتواند جلوی این اقوام نیمه وحشی را بگیرد و مقاومت‌های شجاعانه مردم هم بدلیل اینکه فرصت یکپارچگی نداشتند، نمی‌توانست راه بجایی ببرد. این نبردها تا سال ۲۱ هجری و جنگ نهاوند به‌طول انجامید.[۶۷] در طول این سالها بنا به اعتراف مورخین عرب و غیر عرب صدها هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی ایرانی توسط مهاجمین عرب قتل عام شدند و بناهای بسیاری تخریب گردیده و تمدن شکوهمند ایرانی که لااقل یکی از دو تمدن بزرگ زمان بود رو به ویرانی نهاد. مورخین حمله اعراب را بسیار وحشیانه تر از حمله مغول دانسته‌اند.[۶۸]

یکی دیگر از جنگهای بزرگ ایران و اعراب جنگی بود که در شهر شوشتر اتفاق افتاد. فرمانده لشگریان عرب ابوموسی اشعری بود. وی هنگامیکه به شوشتر رسید، هرمزان سردار ساسانی با سپاهیان خود جلوی او را گرفت. ابوموسی اشعری که ناتوانی خویش را دید، از عمربن خطاب کمک خواست و عمر، عمار یاسر را از کوفه با سپاهیانی به کمک وی فرستاد. این نبرد مدتها ادامه یافت، اما هنگامی که اعراب به پناهگاه زنان و کودکان سپاه ساسانی دست یافتند، ساسانیان سست شده و در جنگ شکست خوردند. هرمزان دستگیر شد و او را به مدینه نزد عمر فرستادند. در آنجا عمر از وی خواست که مسلمان شود وگرنه کشته خواهد شد. هرمزان هم ظاهراً به اسلام ایمان آورده و مسلمان شد، اما او همان کسی بود که چند سال بعد با همکاری فیروز ابولؤلؤ، عمر بن خطاب را به قتل رسانید.[۶۹]

پس از آنکه شوشتر بدست اعراب افتاد، ابوموسی اشعری و عمار یاسر دستور به قتل عام مردم بی دفاع دادند و دهها هزار نفر از مردم بی گناه شوشتر توسط اعراب به قتل رسیدند.[۷۰] یزدگرد سوم در این سالها از این شهر به آن شهر و از این بلاد به آن بلاد در سفر بود و پیوسته می‌کوشید تا ارتشی فراهم کرده و جلوی تازیان را بگیرد. البته او بارها سپاهیانی فراهم کرد اما بدلیل عدم کارآمدی و جنگاور نبودن و همینطور بدلیل عدم اتحاد شهرهای مختلف کاری از پیش نمی‌بردند. بالاخره در سال ۳۱ هجری مطابق با ۵۶۱میلادی یزدگرد سوم که در تمام دوران سلطنت برای نجات ایران به این در و آن در می‌زد و لحظه‌ای راحت نداشت به قتل رسید و سلسله ساسانی که برگی درخشان در تاریخ بزرگ ایران است، پس از چهار قرن منقرض شد البته همانطور که گفته شد پس از یزدگرد، چهار پادشاه دیگر ساسانی نیز در قسمتهایی از خاک ایران به پادشاهی ادامه دادند.[۷۱] اعراب با اینهمه قتل و غارت و تجاوز هرگز نتوانستند بر تمام خاک ایران غلبه کنند و هیچگاه تمام ایران در زیر سیطره آنان قرار نگرفت. بلافاصله پس از مرگ یزدگرد سوم شورشهای بسیاری در مناطق مختلف ایران صورت گرفت و خلفای عرب هیچگاه از ایران آرامشی نداشتند تا اینکه سرانجام ایرانیان اعراب مهاجم را بیرون راندند.[۷۲]

اعراب در هنگام حمله به شهرها و روستاهای مختلف ۳ راه را پیش مردم می‌گذاشتند:

  1. مسلمان شوید
  2. کشته شوید
  3. با خواری و ذلت به ما جزیه بپردازید

که مطمئناً راه اول آسان‌ترین راه برای مردم بی دفاع بود. اما دلیل مهمی که در راه اسلام آوردن مردم بسیار مؤثر بود، اسلام آوردن برخی از موبدان زرتشتی بوده است. هنگامی که اعراب به ایران حمله کردند، آنهایی که بیشتر از همه جان خود را در خطر می دیدند، همین موبدانی بودند که به‌ویژه در اواخر دوره ساسانیان از دین استفاده ابزاری کرده بودند. اینان برای ادامه فعالیت خود اسلام آورده و آنگاه در پوستین اسلام به راه خود برای فریب مردم ادامه دادند.[۷۳]

فردوسی شعری درمورد حمله اعراب نوشته که می‌گوید:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیدست کار
کـه تخـت کیـانــی کنـــد آرزوی تفـو بر تو ای روزگـاران تفـوی

[۷۴]

جلال خالقی مطلق٬ که شاهنامه را زیر نظر احسان یارشاطر تصحیح کرده است٬ با مقایسه نسخ موجود این دو بیت را جعلی می‌داند که احتمالاً برای تسلی غرور زخم خورده ایرانیان توسط دیگران به نسخه‌های جدیدتر شاهنامه افزوده گشته‌ است.[۷۵]

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۶۷.
  2. آژند، ایران باستان، ۱۷۳.
  3. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۵.
  4. ۴٫۰ ۴٫۱ Norwich 1997, p. 87
  5. Oman 1893, p. 151
  6. Dodgeon, Greatrex & Lieu 2002, p. 174
  7. Dodgeon, Greatrex & Lieu 2002, p. 175
  8. Oman 1893, p. 152
  9. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۵.
  10. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۱.
  11. آژند، ایران باستان، ۱۷۳.
  12. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۵.
  13. آژند، ایران باستان، ۱۷۳.
  14. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۶۷.
  15. Norwich 1997, p. 86
  16. Oman 1893, p. 149
  17. Treadgold 1998, p. 205
  18. Treadgold 1998, pp. 205–206
  19. Luttwak 2009, p. 401
  20. ۲۰٫۰ ۲۰٫۱ ۲۰٫۲ Treadgold 1997, p. 235
  21. Oman 1893, p. 153
  22. Oman 1893, p. 154
  23. Ostrogorsky 1969, p. 83
  24. Norwich 1997, p. 88
  25. آژند، ایران باستان، ۱۷۳.
  26. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۶۷.
  27. فردوسی، شاهنامه، ۱۵۲.
  28. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۱.
  29. آژند، ایران باستان، ۱۷۳.
  30. آژند، ایران باستان، ۱۷۳ و ۱۷۴.
  31. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۷.
  32. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  33. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۱.
  34. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  35. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  36. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۷.
  37. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۶۸.
  38. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۲ و ۲۹۳.
  39. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  40. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۶۸.
  41. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۶۹.
  42. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  43. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۳.
  44. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۴.
  45. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۹.
  46. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۷۰.
  47. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۰۹.
  48. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  49. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۴.
  50. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۷۰.
  51. آژند، ایران باستان، ۱۷۴.
  52. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۴ و ۲۹۵.
  53. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۵.
  54. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۱۱.
  55. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۷۰.
  56. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۵.
  57. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۱۲.
  58. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۱۵.
  59. آژند، ایران باستان، ۱۷۵.
  60. نژاد اکبری، بابایی، محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان - تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی) - شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، فهرست مقالات و خلاصه‌ای از شاهان.
  61. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۷۳ و ۱۷۴.
  62. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۲۹۸.
  63. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۲۹.
  64. آژند، ایران باستان، ۱۷۹.
  65. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۳۶.
  66. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۳۶ و ۱۳۷.
  67. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۳۱۱.
  68. محمودآبادی، شاهنشاهی ساسانیان در گزارشه‍ای تاریخی اسلامی و غربی، ۱۷۹.
  69. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۳۸.
  70. آژند، ایران باستان، ۱۸۰.
  71. نژاد اکبری مهربان، شاهنشاهی ساسانیان، ۱۳۸.
  72. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۳۱۴.
  73. بابایی، تاریخ ارتش ایران (از ۵۵۸ پیش از میلاد تا ۱۳۵۷ شمسی)، ۳۱۶.
  74. آژند، ایران باستان، ۱۸۰.
  75. http://azargoshnasp.net/Iran/iranyaddasht/iran_y22.htm ایران در گذشت روزگاران٬ خالقی

منابع[ویرایش]