جزیره سرگردانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

جزیره سرگردانی نام رمانی نوشته خانم سیمین دانشور است که در سال ۱۳۷۲ از سوی انتشارات خوارزمی در تهران به چاپ رسیده است.

خلاصه داستان[ویرایش]

مادر بزرگ «هستی» خانم نوریان است که عمریست با یاد تنها پسر کشته شده اش زندگی می‌کند. پسری که در جریان‌های سیاسی دهه سی، ققنوس‌وار خویشتن را در آتش می‌افکند تا نهالی پا بگیرد. خانم نوریان اندی است که نوه‌هایش، «هستی» و «شاهین» را زیر بال و پر خود گرفته است. او که زمانی پیشه آموزگاری داشته، هنوز هم خاطره دیروزها و پریروزها رهایش نکرده، برای پیر احمد آباد و پسرش اشک می‌ریزد. «عشرت» یا «مامان عشی» مادر «هستی» است که اکنون زن مرد پولداری پیوسته بادستگاه دولت و آمریکایی‌هاست و با ولنگاری‌های خویش در فکر شکستن سدجنسیت است تا به یه خیال خود آدم شود و با نترسی، با مردان دله و هیزی می‌آمیزد که با بوی عطرهای جور واجور و «ال.اس.دی» و «گراس» شب‌های خود را پر می‌کنند. او پیوند هستی است با دنیایی که از نداری مادر بزرگ، فرسنگ‌ها دور است و این روزها بدنبال همسر خوبی برای «هستی» می گردد. عشرت گونه ای است از آدمهایی با فرهنگ زورگویی و بهره کشی زمانه، پاک بودن را از آنها می‌گیرد و زمانی هم که به خویشتن خود بازمی‌گردند، خود را هراسان و پشیمان می‌یابند. غافل از اینکه « شکستن سد جنسیت یعنی برابری جنسیت. به دیگر بیان همه از زن و مرد در جامعه با برابری در همه کارها همکاری داشته باشند. نگاهبانی شناسه زنانه و همزمان با آن بازیابی خودگردانی درآمدی...». عشرت یا مامان عشی نماینده طبقه بورژوا و مصرف گرا در داستان است وی که پس از مرگ شوهرش(در راه مصدق) به یکسال نرسیده همسر احمد گنجور که حمال و پادو آمریکایی هاست می شود. «مراد» همکلاسی «هستی»ست و یگانه مونس او پیش از آشنایی با سلیم. درگیر سیاست است و برخورد مسلحانه را پیشنهاد می‌کند و همواره نگران آن است که: «در شهر حلب خورشید به آوارگان و بچه‌های کرایه‌ای زل زده بود و در آسمان ابری نبود تا بگرید.» او آگاه از سرنوشت خود است و می‌داند که «در هر دستگاهی اگر با چرخ آن دستگاه نچرخی خردت می‌کنند». به نقل داستان مراد پیرو «دکتر علی شریعتی» است و حتی در آن زمان با وی رابطه داشته است. «سلیم» چون آذرخشی در آسمان تاریک، خیلی ناگهانی در زندگی «هستی» رخ می‌نماید، به نام خواستگاری از دختری که مادرش نشان کرده است. او آدمی است درس خوانده که در شیوه نگرش و کردار، شیفته «جلال آل احمد» است و به گفته خودش «فعلاً رابط روحانیان و روشنفکرانم» و وقتی که به گذشته تبارش برمی‌گردد، می‌گوید: «پدرم پس از پشتیبانی از محمد مصدق و سرخوردن از سیاست، شد تکمه‌چی تمام عیار، زن باره، درباری، ای خدا چه بگویم دل آدم می‌ترکد». «هستی» شاهدی راستین برای زمانهٔ خویش است. نقاشی است با درس خوانده و در بند اندیشه‌های بزرگ و نوین استادان و آشنایانی چون «سیمین دانشور» «حمید عنایت»، «خلیل ملکی» و «جلال آل احمد» . همه آدمهای داستان در رویارویی با کردار و پندار «هستی» جایگاه خود را باز می‌یابند.

روزی به سیمین می‌گوید: « دلم تنگ است» و سیمین می‌گوید:« دل کی تنگ نیست؟» چرا که می‌اندیشد: «غرب زدگی» آل احمد کتاب باارزشی است و نمی‌داند که «به گفتهٔ خود جلال خزعبلات هم در آن بافته شده.» هستی سرگشته‌ای است بیمناک که گاهی به گذرایی سیاست می‌اندیشد و گهی به پایایی هنر. زمانی هم در پاسخ اینکه: «می‌ترسم برداشت درستی از اوضاع ایران نداشته باشم» می‌گوید: «هیچ کس ندارد و گویا ایران توپ فوتبالی است که هر کس رسید، لگدی به آن می‌زند و نمی‌گذارد به دروازه نزدیک شود» ومی‌اندیشد: «کاش مارا به اسارت به سرزمین دیگری می‌بردند. کی گفته بود جایی که کلمات قدغن نباشد و جایی که ولنگاری‌های مادر شوهر و مادر و ... بر سر آدم هوار نشود.» زمانی هم به نیازهای درونی خویش بر می‌گردد و در برخورد با«مراد» می‌گوید: «شعر تحویلم نده! پا گذاشته‌ام به بیست و هفت سالگی و من‌هم مثل همهٔ زن‌ها به‌یک کانون گرم و چند تا بچه که پدرشان تو باشی احتیاج دارم». هستی از لایه‌های زمان می‌گذرد وبا شور و شوق و عشق «سلیم» درمی‌آمیزد و در رودررویی با آدمهایی که درباره‌شان اندک شرحی داده شد و نیز فراوان آدمهای دست دو داستان آنچنان شوری در ماجراها می‌دمد که نام «هستی» یادواره ای می‌شود از زنی بسیار برجسته، دوست‌داشتنی و ماندگار در برگهای ادبیات داستانی ایران. در آخر باید افزود که «جزیرة سرگردانی» سرگذشت سرگشتی آدمی است در راه دور و درازی که با همه سرگشتگی باید رفت. اما کجا باید رفت وقتی که «تاریخِ انسان دربردارنده همه زمان‌های اوست و هیچ جایی گذاشته نشده تا پیدایشان کنیم.» همه ساربان سرگردانی می‌شویم و یکهو می‌بینیم دنبال سرابیم و بزکهای سیاسی و «برای زندگی کردن دراین گوشهٔ دنیا آدم باید از فولاد باشد تا دوام بیاورد.»

ویژگی‌های رمان[ویرایش]

  • چاپ اول: شهریور ۱۳۷۲ تهران
  • تعداد صفحات: ۳۲۶
  • سیمین دانشور این کتاب را به شیرین و دکتر عبدالحسین شیخ هدیه کرده
  • آدمهای داستان:هستی. مامان عشی (عشرت). گنجور . مراد .سلیم

منابع[ویرایش]