جرج بارکلی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
'جرج بارکلی'
John Smibert 001.jpg
بارکلی به همراه خانواده خویش
شناسنامه
زادروز مارس ۱۶۸۵
زادگاه نزدیک دیسرت کاسل، ایرلند
تاریخ مرگ ژانویه ۱۷۵۳
محل مرگ آکسفورد،

جرج بارکلی (۱۷۵۳-۱۶۸۵) (به انگلیسی: George Berkeley) فیلسوف و کشیش ایرلندی، توسط بسیاری از فلاسفهٔ امروزی از شاخص‌ترین فیلسوفان ایدئالیست مدرن محسوب می‌شود.

زندگی[ویرایش]

وی به عنوان ششمین و واپسین فرزند خانواده به سال ۱۶۸۵ در کیلکنی ایرلند زاده شد. در سال ۱۷۰۰ وارد ترینتی کالج دوبلین شد که مدت بیست سال در آن ماندگار گردید و در همانجا بود که با اندیشه‌های نوین مانند جان لاک وایزاک نیوتون آشنا شد. بیست و چهارساله بود که رسالهٔ جستار دربارهٔ نظریهٔ جدید رویت را به زیور طبع آراست. از جمله مصنفات مهم دیگر برکلی باید به مبادی علم انسان و سه گفت و شنود میان هیلاس و فیلونوس که در زمان حضورش در آکسفرد نوشته شده است؛ اشاره کرد.[۱]

جملهٔ مشهور وی «Esse est percipi» (ترجمه تقریبی: شرط وجود، درک شدن توسط حواس است) پاسخی به مسایل دوالیسم رنه دکارت بود، و تا مدت‌ها در محافل فلسفی مورد بحث بود. او معتقد است که مادّه و شیئی وجود حقیقی ندارد و آنچه هست و می‌بینم "نور است و رنگ" که با چشم دیده می‌شود.

شهر برکلی در کالیفرنیا و دانشگاه برکلی را به افتخار وی نامگذاری کرده‌اند.

وی کتابی درباره تئوری علم نوشت که از نظر سلاست وروانی و فصاحت در ادبیات انگلیس کم‌نظیر است.

نفی وجود ماده[ویرایش]

بارکلی به کلی منکر وجود دنیای خارج بود و عقیده داشت که فقط روح نامتناهی و ارواح متناهی دارای وجود می‌باشند و صور محسوس را خداوند در ذهن ما ایجاد می‌کند و آنچه در نظر ما «وجود» جلوه می‌کند ایده‌ای بیش نیست. برکلی چنان در ایده‌آلیسم غلو می‌کند که اغلب ماتریالیست‌ها برای رد عقائد ایده‌آلیست‌ها به خرده‌گیری از عقائد برکلی می‌پردازند.

بارکلی نخستین بار دیدگاه خود دربارهٔ نفی وجود جوهر مادی را در رسالهٔ «مبادی علم انسان» و سپس در «سه گفت و شنود میان هیلاس و فیلونوس» مطرح ساخت.[۲]

بارکلی در رسالهٔ مبادی علم انسان اینگونه استدلال می‌کند که انتزاع کیفیاتی که از یکدیگر جدایی ناپذیر هستند امکان‌پذیر نیست. مثلاً نمی‌توان "بعد" را بدون وجود "جسم" و جسمی بدون بعد را تصور کرد. وانگهی ما تنها زمانی می‌توانیم حکم به وجود چیزی بدهیم که بتوانیم آن را با یکی از حواس خود ادراک کنیم در غیر این صورت دلیلی بر وجودش در دست نداریم؛ به عبارت دیگر وجود داشتن=ادراک شدن. انتزاع "وجود" از شی ناممکن است بنابراین نمی‌توانیم وجود داشتن شی را به صورت جداگانه ادراک نماییم و حکم به وجود آن بدهیم و هیچ جوهری مگر جوهر روح وجود ندارد.

از آنجایی که هیچ تصوری بدون علت نمی‌تواند در ذهن به وجود آید بنابراین جوهری به نام روح سرچشمهٔ ایجاد این تصورات است. تصورات ممکن است حاصل ارادهٔ خود ما باشد مانند تصور درختی خیالی یا موجودی خیالی مانند سیمرغ. اما تصورات دیگری هم موجودند که حاصل ارادهٔ انسان نیستند و انسان نمی‌تواند مانع بروز آن در ذهن خود شود مانند درختی واقعی که مسئول ایجاد آن‌ها خداست. آنچه که درخت نخست را از درخت اخیر جدا می‌سازد وجود مادی و بیرون از ذهن دومی نیست بلکه وجه تمایز آن‌ها علتشان است که در مورد درختی که واقعی می‌نامیم علت خداست.[۳]

پانویس[ویرایش]

  1. The Works of George Berkeley. ج. VOL.I. به کوشش Alexander Campbell Fraser. 
  2. کاپلستون، فردریک چارلز. تاریخ فلسفه. ج. پنجم. ترجمهٔ امیرجلال الدین اعلم. شرکت انتشارات علمی فرهنگی. 220. 
  3. برکلی. مبادی علم انسان. 

منابع[ویرایش]

  • ویکی‌پدیای انگلیسی
  • مجموعه فلسفه نظری، متن کامل مبادی علم انسان نوشته جرج بارکلی، ترجمه منوچهر بزرگمهر

پیوند به بیرون[ویرایش]