تهمینه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به دیدار رستم

در شاهنامه، تَهمینه دختر شاه سمنگان (از سرزمین‌های توران)، همسر جهان پهلوان رستم و مادر سهراب است. حکیم حماسه سرا، فردوسی، دربارۀ این بانو چنین می سراید، که روزی رستم برای نخجیر و شکار به نزدیک شهر سمنگان به صید می پردازد و چند گورخر شکار و کباب می نماید و پس از صرف و تناول آن، برای رفع خستگی زین از پشت رخش گرفته و رخش را به چرا در صحرا رها می کند و در همان شکارگاه به خواب می رود. عده ای از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالی بودند برای آن که از رخش رستم کره ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می گیرند و می برند. رستم که از خواب بر می خیزد به اطراف نظر می افکند، رخش را نمی‌بیند و از این رو بسیار دلگیر می شود. به ناچار از جای برخاسته، زین اسب بر پشت خود گذاشته و خود را به نزدیک شهر سمنگان می رساند. در اینجا حکیم فردوسی می فرماید:

چنین است رسم سرای درشت گهی پشت بر زین و گهی زین به پشت

چند تن از بزرگان سمنگان ورود تهمتن دوران، رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می دهند. پادشاه سمنگان به محض آگهی با چند تن از خاصان و بزرگان به استقبال رستم می شتابد و رستم را با عزت و احترام تمام به کاخ خود می برد و بزم شاهانه برپا می کند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می کند. پادشاه سمنگان و اعیان آن شهرستان به رستم وعده یافتن رخش را اطمینان می دهند. تهمتن شاد گردیده، به می خوردن می نشیند تا پاسی از شب می گذرد و رستم آماده خواب می شود و در مکانی مناسب به خواب می رود:

سزاوار او جای آرام و خواب بیاراست بنهاد مشک و گلاب

هنوز چشم رستم گرم خواب نشده بود که ناگهان آهسته درب خوابگاه باز شد:

یکی بنده شمعی معنبر به دست خرامان بیامد به بالین مست

در تعریف تهمینه حکیم چنین می سراید:

پس بنده اندر یکی ماهروی چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
دو برگ گلش سوسن می سرشت دو شمشاد عنبرفروش از بهشت
بناگوش تابنده خورشیدوار فروهشته زو حلقۀ گوشوار
لبان از طبرزد، زبان از شکر دهانش مکلّل به درّ و گهر
ستاره نهان کرده زیر عقیق تو گفتی ورا زهره آمد رفیق
و رخ چون عقیق یمانی به رنگ دهان چون دل عاشقان گشته تنگ
روانش خرد بود و تن جانِ پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

رستم چون چنین دید خود را به خواب زد و آن ماهروی آرام به بالین رستم آمد. رستم که از زیبایی آن نازنین صنم خیره شده بود، نام یزدان و جهان آفرین برخواند و آن نکوروی آهسته پهلوی رستم نشست. در آن هنگام رستم چشم گشود. به حال سؤال از او پرسید: کیستی و در این وقت شب مراد و مقصود تو چیست؟ تهمینه پاسخ می دهد:

چنین داد پاسخ که تهمینه ام تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم ز پشت هژبر و پلنگان منم

تهمینه در تعریف خود گوید:

به گیتی ز شاهان مرا جفت نیست چو من زیر چرخ کبود اندکی است
پرده برون کس ندیده مرا نه هرگز کس آوا شنیده مرا
ترا ام کنون گر بخواهی مرا نبیند همی مرغ و ماهی مرا

سپس می گوید از هر کسی وصف پهلوانی تو را شنیده ام و ندیده عاشق تو گشته ام و بدان که من عقل را فدای عشق تو کرده ام و از خدای جهان آرزو دارم که از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده ام که مژده یافتن رخش را به تو بدهم. تهمتن چون داستان تهمینه را شنید، همان شب او را از پدرش خواستگاری نمود. در آن شب شادی آفرین و وصل آن نازنین نطفه سهراب یل بسته شد:

ز شبنم شد آن غنچۀ تازه پر و یا حلقۀ لعل شد پر ز در
به کام صدف قطره اندر چکید میانش یکی گوهر آمد پدید

پادشاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان بود و بزرگان و پهلوانان سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن و شادمانی بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند:

بدانست رستم که او برگرفت وتهمتن به دل مهرش اندر گرفت

این ازدواج از روی عشق و شهوت و افتخار انجام گرفت و غیر منتظره بود و تهمینه زنی عاشق پیشه و فرزند دوست بود.

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • جمال الدین حائری، زنان شاهنامه: پژوهش و نقالی از آذرگسب تا همای، تهران: پیوند نو ۱۳۸۳