تئوری پنجره شکسته
تئوری پنجره شکسته نظریهای است جرمشناسانه و نشان دهندهی میزان جاری اختلال شهری و خرابکاری و اثرگذاری آن بر افزایش جرم و رفتارهای ضد اجتماعی است. نظریه بیان می کند که نظارت و نگهداری محیط های شهری در یک وضعیت خوب ممکن است از خرابکاری بیشتر و همچنین از تشدید جرمهای جدیتری جلوگیری کند. این نظریه در سال ۱۹۸۲ توسط جیمز کیو. ویلسون و جرج ال. کلینگ در مقالهای معرفی شد. پس از آن بحثهای زیادی در علوم اجتماعی و مجامع عمومی درگرفته است. این تئوری به عنوان یک انگیزه برای اصلاحات در سیاست جنایی به کار گرفته شده است. مطالعات تجربی زیادی درباره تئوری پنجره شکسته انجام شده است.[۱]
منتقدان [ویرایش]
این نظریه منتقدان زیادی نیز دارد. یکی از انتقادهایی که بر این نظریه وارد میکنند دخالت بیش از حد، همراه با سختگیری پلیس نسبت به شهروندان است. همچنین افزایش موارد سوءاستفاده پلیس از قدرت، موجب نارضایتی شهروندان و نهایتا رودررویی آنها با دولت را در پی خواهد داشت، در حالی که ضرورت همکاری مردم در مبارزه موثر با جرم در یک کشور، همواره امری اجتنابناپذیر است.[۲]
در اقتصاد [ویرایش]
در اقتصاد، پس نگرفتن جنس فروخته شده یا معطل شدن پشت تلفن برای راهنمایی گرفتن برای تعمیر یک وسیله و شنیدن چند باره موزیک انتظار، نوعی از پنجره شکسته است.[۳]