بادبادک‌باز (رمان)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
(تغییرمسیر از بادبادک‌باز (کتاب))
پرش به: ناوبری، جستجو
بادبادک‌باز
The Kite Runner
Kite runner.jpg
نویسنده خالد حسینی
برگرداننده مهدی غبرائی
ناشر
ناشر فارسی: انتشارات نیلوفر
محل نشر ایالات متحده
تاریخ نشر ۸ خرداد ۱۳۸۲
تاریخ نشر فارسی: تابستان ۱۳۷۸
شابک ۹۶۴-۴۴۸-۲۹۷-۲
زبان انگلیسی
کتاب‌شناسی خالد حسینی

بادبادک‌باز (به انگلیسی: The Kite Runner) نخستین اثر منتشرشدهٔ خالد حسینی، رمانی به زبان انگلیسی است. این رمان نخستین اثر یک نویسندهٔ افغان به زبان انگلیسی محسوب می‌شود. در سال ۲۰۰۷ میلادی فیلمی بر اساس این کتاب ساخته شد.

داستان از زبان امیر روایت می‌شود، امیر یک نویسندهٔ اهل افغانستان از تبار پشتون ساکن کالیفرنیا است که برای نجات یک بچه راهی افغانستان می‌شود؛ افغانستانی که در تحت حاکمیت طالبان است و یکی از سخت‌ترین دوران تاریخ چند هزار ساله‌اش را سپری می‌کند و به بهانهٔ این سفر به افغانستان امیر داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند.

روایت این رمان دوستی امیر با حسن (پسر هزاره‌ای و شیعه) است که امیر در سن ۱۲ سالگی به یار همیشگی خود خیانت می‌کند و این گناه تا سال‌ها مانند یک استخوان در گلویش گیر می‌کند و حتی شادترین لحظات زندگی را برای او تیره و تار می‌کند.

در سال ۱۹۷۹ با حمله روس‌ها به افغانستان امیر با پدرش (بابا) از افغانستان فراری می‌شوند و تمام روزهای تلخ و شیرین گذشته را هم با ذهن خود به فریمانت می‌برند.

چند بریده از این کتاب[ویرایش]

ناراحت شدن از یک حقیقت بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.

حسن این طوری بود. لعنتی آن قدر بی غل و غش بود که پیش او آدم همیشه حس می کرد ریاکار است.

بابا گفت: «خوبه.» اما نگاهش حیران بود. «خب هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟» مایوسانه آرزو کردم و گفتم کاش می فهمیدم و گفتم «نه بابا جون» نمی خواستم دوباره ناامیدش کنم. بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دوباره دلم را سوزاند، چون او اصلا آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد، هیچ وقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنهایی شام می خوردم. وقتی می آمد خانه، از علی می پرسیدم بابا کجا بوده، هر چند خودم خوب می دانستم که سر ساختمان بوده، سرکشی به این، نظارت به آن. مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست؟ از تمام آن بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم؛ گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه ی آن ها با پدر و مادرهایشان مرده بودند. بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، جق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟»

پیوند به بیرون[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • نسخه فارسی کتاب
  • ویکی‌پدیای انگلیسی