بابادی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

بابادی یکی از ۴ طوایف (یا باب) بزرگ ایل هفت لنگ بختیاری است که بدلیل تعداد خانوار و جمعیت زیاد، آنرا ایل بابادی نیز می‌گویند.

تقسیم‌بندی[ویرایش]

طایفهٔ بابادی به دو بخش بابادی و بابادی باب تقسیم می‌شود که عبارتنداز:

  • عکاشه
    • مراد
    • عالونی
    • جاوی
    • شهرویی
    • کلامویی
    • کله سن
    • سَله چین

بخشی از این طوایف همچون جلیل، لَک، شهنی و تعدادی دیگر را در اصطلاح محلی بابادی باب می‌گویند. در ادامه تقسیم بندی‌های رایج در بختیاری، هر کدام از این طوایف به ترتیب خود به چند تیره (تَش)، اولاد، مال و خانوار تقسیم می‌شوند.

محل سکونت[ویرایش]

در حال حاضر محل سکونت اصلی ایل بابادی در کوهرنگ، بیرگان، فارسان، مسجد سلیمان، خانمیرزا، ایذه، اردل، لالی و شوشتر است اما در گذشته آنان نیز مانند سایر بختیاری‌ها به ییلاق و قشلاق (سردسیر و گرمسیر) کوچ می‌کردند. ییلاق شان دراستان چهار محال و بختیاری شامل پردنجان، گوجان و شهرستان کوهرنگ است. قشلاقشان در استان خوزستان شامل میان رودان، بنوارگله بلوط، مهدی‌آباد، تراز، دشت ده (حتی)، قلعه میدان، جاستون شه (جازستان سیاه)، کالک شوران، سیکوند، دره بوری در حومه شهرستان لالی می‌باشند.

تاریخچه[ویرایش]

بزرگان ایل بابادی[ویرایش]

از دیرباز، بخصوص از اواخر دوران صفویه و نادر شاه افشار به این سو، بابادی‌ها یکی از ارکان‌های مهم در تشکلات سپاهی و امورات جنگی بوده‌اند. طوایف جنگاوری چون جلیل، میرقائد، گله، آرپناهی و تعدادی دیگر از آنان یادآور جنگ آوریها و رشادت‌های فراوانی در سطح منطقه بوده‌اند که داستانهایشان همچنان سینه به سینه نقل می‌شود. وجه تسمیه نام بابادی از "بابادین" گرفته شده است که این خود بیانگر ریشه مذهبی این طایفه می‌باشد.

تا پیش از به قدرت رسیدن فرامرزخان و جهانگیر خان عالی انور و دریافت حکم دولتی در اوائل ۱۲۰۰ه. ش، ریاست ایل بابادی بر عهدهٔ موسی خان عکاشه از طایفهٔ عکاشه بابادی بود. اما تا پیش از فرامرز خان و جهانگیر خان، ریاست طایفه عالی انور به عهده آاحمد بود که اجداد و نیاکانش مسئولیت آن را بر عهده داشتند. پیش از وی نیز، پسر عمویش، محمد کریم و عموی بزرگش، آمهدی عالی انور فرزند بزرگ تقی (عالی انور) این مسئولیت را عهده دار بودند. روستای مهدی‌آباد در اطراف لالی به نام آمهدی نامگذاری شده است. به همچنین وی نیز دژی واقع در دشت ده بنام "دز قلعه میدان" (استان خوزستان) را داشته است که اکنون آثاری از آن به جا مانده از آن دوران است.

بعد از وفات آمهدی که سمت ریش سفیدی ایل را به عهده داشت، فرزند بزرگش محمدکریم و نوه ایشان علیدوست ریش سفیدی ایل را بر عهده گرفتند. در این دوران بود که طایفه آرپناهی از دادن مالیات به علیدوست سر پیچی نمود و به دستور وی آن طایفه غارت شد. اما بعد از مدتی فردی ناشناس از طایفه آرپناهی به قصد انتقام، پنهانی وی را کشت. این اتفاق باعث شد تا به دستور محمد کریم بر اساس انتقام جوئی و قصاص خون علیدوست، چندین نفر از طایفه آرپناهی را بکشند. بعد از فوت محمد کریم سرپرستی طایفه به پسر عمویش آاحمد رسید. پس از درگذشت آاحمد بین دو فرزند بزرگش آحبیب الله و امان‌الله اختلاف افتاد و جنگی بین آن دو در گرفت. در این جنگ آامان الله شکست خورد و منطقه را برای مدتی ترک کرد. اما پس از مدتی آحبیب الله نیز از پس امور طایفه و تیره‌های همراه بر نیامد و زمام امور به دست دو برادر دیگر فرامرزخان و جهانگیر خان افتاد. با به قدرت رسیدن این دو برادر، آنان آامان الله را نیز به طایفه برگرداندند و بین برادران آشتی برقرار نمودند. نزدیکی و برادری فرامرز خان - جهانگیر خان بی اغراق یکی از بی نظیر ترین پیوندهای برادری ایلاتی بوده است اولین حکم خانی بابادی عالی انور به این دو برادر داده شد. قبل از این دو برادربابادی عالی انور هیچ عنوان خانی نداشته‌اند

با کشته شدن اسد خان شیرکش، خان بزرگ بختیاری از طایفه بهداروند در سال ۹۸ - ۱۱۹۷ ه. ش، رقابت شدیدی بین خوانین محلی برای ایلخانی ایل آغاز گردید. حبیب‌الله خان دورکی، برادرش فرج الله خان و فرزندش الیاس خان را در کنار داشت و نگران دو فرزندش جعفر قلی خان و کلبعلی خان بود. جعفر قلی خان بختیاروند، فرزند اسد خان نیز دایه دار ایلخانی بود. موسی خان عکاشه نیز ریاست ایل بابادی را داشت. از طرفی دیگر مابین پسران آاحمد عالی انور بابادی - آجبیب الله و آامان الله - نیز اختلاف افتاده بود و در این میان دو برادر دیگر آنان فرامرز خان و جهانگیرخان ریاست طایفه را به عهده گرفته بودند. فرامرز خان که مردی دلاور اما تندخو بود با درایت و همت برادر دیگرش جهانگیر خان که بر خلاف وی فردی رئوف و درویش مسلک بود، توانست در اواخر سدهٔ ۱۱۰۰ ه. ش بار دیگر طایفهٔ عالی انور را گرد هم آورد و حکم خانی طایفه را با حمایت حبیب‌الله خان دورکی بگیرد. اما ریاست ایل بابادی همچنان بر عهدهٔ موسی خان عکاشه بود.

در سال ۱۲۰۶ ه. ش. جنگی بزرگ بنام "دره راز" در منطقه‌ای به همین نام بین فرامرزخان - ایل بابادی و دامادش محمودخان - ایل بهداروند در منطقهٔ میزدج و در چلیچه در گرفت. الیاس خان فرزند فرج الله خان و برادر زادهٔ حبیب‌الله خان رئیس ایل دورکی نیز به همراه قشونی بزرگ به کمک خان بابادی آمد. در این جنگ فرامرزخان کشته شد و نزد امامزاده سید سعید چلیچه دفن گردید. نقل است پس از جنگ هنگامی که محمود خان بختیاروند با اسب وارد حیاط خانهٔ خود شد، همسرش "حوا" را صدا زد. حوا به ایوان خانه آمد و روبروی خان ایستاد. محمود خان گفت:"حوا کِل بزن که پدرت را کشتند"؛ حوا که کینهٔ محمود خان را نسبت به پدر خود می‌دانست جواب داد:"هرگاه برادرانم انتقام خون پدرم گرفتند و قاتلش را کشتند برای هر دو کِل می‌زنم". صبح روز بعد در خرمنگاه هنگامی که محمودخان در حال سوارکاری بود، توسط تفنگچیانی که خود را در خرمنها پنهان کرده بودند، کشته شد. اسب جنازهٔ محمود خان را به دروازهٔ خانه رساند و وارد حیاط خانه شد. اهل خانه به ایوان آمدند، آن وقت بود که حوا با دیدن جنازهٔ غرق به خون محمود خان با صدای بلند کِل زد.

با اینکه منطقهٔ میزدج از سرزمینهای متعلق به ایل بابادی و بهداروند محسوب می‌شد اما بعدها با فشار رضا قلی خان ایل بیگی و خسرو خان سردار ظفر این منطقه نیز ضمیمهٔ املاک آنان شد.

پس از کشته شدن جعفر قلی خان دورکی فرزند حبیب‌الله خان در جنگ منار در زمستان ۱۲۱۵ ه. ش، کلبعلی خان ریاست ایل دورکی را بر عهده گرفت و سال بعد با پیشنهاد و کمک الله بخش خان بابادی عالی انور که پس کشته شدن فرامز خان پدرش، ریاست طایفه را بر عهده گرفته بود، در جنگ لبد (معروف به غارت لبد) شکست سختی به جعفر قلی خان بختیاروند داد. در واقع الله بخش خان دنباله رو سیاست پدرش بود تا با تضعیف دیگر خوانین محلی راه را برای اعتلای قدرت ایل بابادی هموار نماید. اما این اتفاق به عمر وی نیز کفاف نداد و همچنین از خوانین محلی نیز نتوانستند تا حوالی سال ۱۲۲۸ ه. ش، پس گردن زدن موسی خان عکاشه بدستور امیر کبیر در اصفهان به این امر مهم دست یابند. اعدام موسی خان عکاشه با شکایت بازرگانان و تجار یزدی و به تحریک حسینقلی خان ایلخانی که کینه موسی خان را به دل داشت، انجام پذیرفت. وی در آن زمان خان جوانی بود و توانسته بود با نزدیکی به معتمدالدوله، حاکم اصفهان حکم ایلخانی را به اسم یکی از عموهای پیرش به نام مهدی قلی خان دورکی بگیرد ولی خود عملاً عهده دار امور بختیاری شود. حسینقلی خان نیز همچون پدر و عمویش کلبعلی خان در رقابت با ایل بابادی و بخصوص طایفه عکاشه که ریاست ایل را عهده دار بودند، بیشتر خود را به طایفهٔ عالی انور نزدیک کرد تا جاییکه حاج میرزا پرویز خان، فرزند دیگر فرامرز خان را به دستگاه حکومتی خود فرا خواند و وی را منشی مخصوص خود کرد. از دست نوشته‌های حاج میرزا پرویز خان نمایان است که آن دو رابطه عاطفی نزدیکی با یکدیگر داشته‌اند. حسینقلی خان با نگه داشتن حاج میرزا پرویز خان در دایرهٔ حکومتی خود، خیالش را از بابت گردن کشی‌های طوایف ایل بابادی راحت نمود و با تقسیم منطقهٔ شوراب در بین فرزندان حاج میرزا پرویز خان آنان را نیز دز رقابت با یکدیگر و دیگر پسر عموهایشان - فرزندان و نوادگان جهانگیر خان عالی انور - و کسی چون خسرو خان هفده فرزندش نگاه داشت. به همین دلیل ایلخانی چمِدر را که مرکز اصلی طایفهٔ عالی انور بود به لطفعلی خان سپرد، روستای چلگرد را به میرزا حسین خان (انتظام الملک) و میرزا محمد زمان خان را نیز در رکاب نیروهای ایلخانی داشت. حاج میرزا پرویز خان در اواخر عمر خود صاحب فرزند پسری شد بنام آفتحتعلی که پس از درگذشت وی نزد برادر بزرگ خود در چمِدر ماندگار شد.

با قتل حسینقلی خان ایلخانی (۱۲۶۱ه. ش) و سپس فوت حاج میرزا پرویز خان در مکه. رقابت بین برادران و عمو زادگان هر دو ایل شدت گرفت. از طرفی فرزندان حسینقلی خان ادعای ایلخانی داشتند و با امامقلی خان حاج ایلخانی و فرزندانش و همچنین دیگر عمویشان رضا قلی ایلبیگی در رقابت بودند و طرف دیگر مابین فرزندان فرامرز خان و جهانگیر خان عالی انور. به همین دلیل هر کدام از این خانواده‌ها در وقتهای مقتضی مورد نیاز و بنا بر مصلحت و سیاست روز به یکی از خانواده‌های خوانین نزدیک می‌شدند. این روابط و یارگیری‌های محلی مورد نیاز خوانین نیز بود. میرزا حسین خان انتظام الملک از طرفی رقابت با عموزادگان خود را داشت و از طرفی دیگر سعی در برقراری تعادل ارتباط با خوانین و خانزادگان جغاخور. اما وی به خانوادهٔ امامقلی خان حاج ایلخانی بیشتر نزدیک بود و با لطفعلی خان امیر مفخم رابطهٔ حسنه‌ای داشت. تا جاییکه بنا بر مصلحت یکی از دخترانش را نیز به همسری وی در آورد. میرزا محمد زمان خان که داماد رضا قلی خان ایلبیگی نیز بود، به خانوادهٔ وی و ایلخانی نزدیکی بیشتری داشت، تا جاییکه بعدها محمد خان پسر محراب خان فرزندش، دختر مرتضی قلی خان صمصام را به همسری گرفت. در این میان تنها لطفعلی خان بود که همچنان با برادر کوچکش فتخعلی خان و فرزندش محمد علی خان (صولت الملک) در چمِدر مانده بود و تقریبا" تمامی منطقه در بین فرزندان خسروخان تقسیم شده بود که از این بین میتوان به چراغ خان،علی قلی خان و امان الله خان اشاره نمود.

پس از درگذشت حاج میرزا پرویزخان در اواخر دههٔ ۱۲۶۰ه. ش. تسط محلی به دست فرزندانش افتاد. اما فرزاندنش دیگر تنها نبودند و عموزادگان را نیز در رقابت خود داشتند. امان‌الله خان فرزند خسرو خان و نوهٔ جهانگیر خان یکی از عموزادگان سرسختی بود که راهی جز کنار آمدن با وی نبود. با فوت لطفعلی خان و عدم حضور میرزا محمد زمان خان در منطقهٔ شوراب (وی بیشتر نزد خوانین بود)، مسئولیت ایل عملاً بر عهدهٔ میرزا حسین خان انتظام الملک بود. اما با رشد خانوادهٔ عالی انور، تقریباً هر بخشی از منطقه به خانواده‌ای از آنان سپرده شده بود و منطقه در دستان دو خانوادهٔ فرامرز خان و جهانگیر خان قرار داشت.

در دو دههٔ اواخر ۱۲۰۰ه. ش طایفه بابادی بیشتر قوت خود را در همراهی خوانین ایل بختیاری بکار برد و مسئول نظم امور منطقه و اطراف بود. تا جاییکه پس از سرکوب یاغیان و اشرار گلپایگان و خمین توسط میرزا حسین خان با درخواست لطفعلی خان امیر مفخم به وی لقب انتظام الملک اعطا شد. وی نیز مدتی فرماندار یزد بود. همنیطور عمو زاده اش جعفر خان - نوهٔ خسرو خان - نیز مدتی حاکم کرمان بود. در انقلاب مشروطه و فتح تهران نیروهای بابادی تحت فرمان میرزا محمد زمان خان و امان الله خان بودند و در اردوی نجفقلی خان صمصام السطنه قرار داشتند.

دستخط نصیر خان سردار جنگ به میرزا حسین خان انتظام الملک، پس از کشته شدن فرزند ارشد وی آخانجان در سرکوب اشرار اصفهان، رضا جوزانی و جعفرقلی چرمینی

با بقدرت رسیدن رضا شاه در ۱۲۹۹ه. ش، وی برای فرار از باج دهی به خوانین، و در جهت نظم امور محلی و سپردن آن به قانون، بجای استفاده از آنان، تصمیم به تاسیس ژاندارمری گرفت و بعد از انقراض رسمی قاجار نیز، استفاده از القاب فاجاری را لغو نمود. با درگذشت میرزا محمد زمان خان و همچنین میرزا حسین خان امیر انتظام در سال ۱۳۱۷ه. ش، تسط قانونی طایفه عالی انور بر ایل بابادی با سابقه‌ای تقریباً بیشتر از ۱۲۰ سال پایان گرفت.

بعد از آن بود که فرزندان و نوادگان هر کدام در رکاب یکی از خانزادگان بودند و هر کدام به قصد بازپسگیری قدرت از دست رفته و انتقام خونهای ریخته شده توسط رضاه شاه، به جنگ با نیروهای دولتی پرداختند. از طرفی دیگر بدلیل تازه تاسیس بودن ژاندارمری، همچنان مسئولین دولتی به حضور افراد پر نفوذ محلی نیازمند بودند. از اینرو تمامی طوایف بختیاری همچون گذشته در بین خود گاهی با شور و مشورت و گاهی به جنگ و نزاع، از میان خود برسم قدیم کلانتری را انتخاب می‌کردند و با امضاء بزرگان طایفه به آن رسمیت می‌دادند. معروفترین و آخرین قیامهای بختیاری‌ها در تاریخ معاصر که به قیام ابولقاسم خان شهرت دارد و در ۱۳۳۱-۳۲ ه. ش اتفاق افتاد، آخرین حضور پرشور بابادی در نزاع دولتی بود.

حاج میرزا پرویز خان عالی انور بابادی[ویرایش]

حاج میرزا پرویز خان، فرزند فرامرزخان و منشی حسینقلی خان ایلخانی؛ که پس از به قتل رسیدن وی توسط ظل‌السلطان به اصفهان فرا خوانده شد. حاج میرزا پرویز خان که شاعر بود و شخصیتی عارف مسلک داشت و نیز بدلیل وفاداریش به حسینقلی خان و دوری از آلوده شدن به اوامر ظل السلطان به بهانه حج از وی رخصت خواست و در همانجا دار فانی را وداع گفت و در جوار خانهٔ خدا به خاک سپرده شد.

اتحاد رجبعلی خان بهرامسری آسترکی با حاج هاشم خان عالی انور بابادی[ویرایش]

درحدودسالهای ۹۹-۱۲۹۴ه. ش حکومت مناطق خمین، کمره، خونسار، گلپایگان و مناطق همجوار با لطفعلی خان امیرمفخم بود. درآن موقع اولاد محمد ولی خان بابادی عالی انور از صمصام السلطنه قهر کردند و به امیر مفخم متوسل شدند. لذا امیر مفخم حکومت کل مناطق فوق را به حاج هاشم خان بابادی عالی انور داد که در آن موقع به ریاست ابوالقاسم خان ضیغم السلطان فرزند حاج هاشم خان بود. در همان موقع رجبعلی خان بهرامسری آسترکی که از خانواده‌ای ریشه دار بود علیه حاکمان زورگوی مرکز کشور کوس یاغی گری سر داده بود و به حاج هاشم خان نامه نوشت که یا به من متعهد شوید و وصلت کنید یا جنگ را پذیرید. پس از مذاکرات زیاد بین طرفین و با توجه به همجوار بودن ایل آسترکی و اولاد محمد ولی خان دوطرف تصمیم به وصلت گرفتند. اگر چه ابوالقاسم خان و قبادخان فرزند محمدآقا خان شبرنگ نمی‌پذیرفتند ولی حاج هاشم خان گفت رجبعلی خان از ایل آسترکی است و فردی اصل و نسب دار است و همجوار ماهستند، پس دختر حاج هاشم خان را به علی اکبرخان برادر رجبعلی خان دادند و دختر رجبعلی خان را به آحسنعلی (آسنعلی) پسر حاج هاشم خان دادند. شبی که عروسی برادر رجبعلی خان بود و همه در منزل حاج هاشم خان بودند یک دفعه اعلام شد که یاغی دیگری بنام محمدعلی خرات به شهرهای فوق هجوم آورده و اعلام سوار دادند. رجبعلی خان وهمراهانش از جمله علی اکبرخان، وکیل امیدعلی بهرامسری آسترکی، کربلایی اسفندیاربهرامسری آسترکی، میرزا اسماعیل سرلک آسترکی، نایب میرزاعلی سرلک آسترکی و حسینعلی و تعداد زیادی دیگر به سمت آنها هجوم آوردند. از طرف بابادیها نیز قباد خان، آحسنعلی (آسنعلی) و تعدادی دیگر همراه آنهارفتند. متأسفانه اردوی متخاصم پشت بامهای خیابانها را گرفته بودند و همان ابتدا علی اکبر خان، برادر رجبعلی خان که داماد بود را در شب عروسی کشتند و خود رجبعلی خان نیز زخمی گردید و شکست خوردند. و به این ترتیب با کشته شدن داماد (علی اکبر خان) وصلت سرنگرفت.

کشتن نامدارخان منجزی بختیاروند (بهداروند) و تعدادی از عالیورها توسط جعفرقلی خان بختیاروند (بهداروند)[ویرایش]

درسالهای ۲۱-۱۲۲۰ه. ش. و بعد از اوجگیری جنگ بین دورکی و بختیاوند (بهداروند)، نامدار خان منجزی بختیاروند اقتدار و شجاعتی از خود در بختیاری بروز داد که باعث محبوبیت وی شد. اما این شحاعت و محبوبیت باعث آن نگردید تا طایفه راکی از کینه و قصاص آنادعلی راکی فرزند طهماسب خان بگذرند. چرا که آنان بر این عقیده بودند که آنادعلی به تحریک نامدار خان منجزی بختیاروند در جنگ ۹۰۰۰ در چغاخور کشته شده بود. بعد از اختلافی که میان جعفر قلی خان بختیاروند و نامدار خان منجزی روی داد (هر دو خان بختیاروند بودند)، جعفر قلی خان به تحریک دایی‌های خود (فرزندان طهماسب خان راکی) و به قصد شکست رقیب تصمیم به دفع نامدارخان گرفت. باید یادآور شد که همچنان سرانجام خونین این برادر کُشی در پرده‌ای از ابهام است، اما از آنجا که در خاطرات گذشتگان از نامدار خان به نیکی یاد می‌شود، بعید بوده که وی قصد کُشتن جعفر قلی خان را داشته است. از طرفی دیگر با تمام خاطرات بجای مانده از جنگها و درگیری‌های ایلیِ جعفر قلی خان نیز نمی‌توان به قطعیت گفت که وی نیز چنین قصدی داشته، اما با سوء تفاهمی که به آن دچار شده بود، مرتکب چنین عملی گردید. نامدار خان که چنین قصدی نداشته، به نصایح هالو زال مبنی بر کینه‌توزی و عدم اعتماد به دوستی و رفاقت با جعفر قلی خان گوش می‌دهد و چادری را در نزدیکی دو چادر دیگر برپا می‌کند و اسلحه‌ها را برای حملهٔ احتمالی در آنجا پنهان می‌نماید. از طرفی دیگر خبر چینان و دشمنان هر دو به جعفر قلی خان خبر می‌دهند که نامدار خان چادری پر از اسلحه را در کنار دو چادر مهمانی برپا کرده و قصد کشتار آنان را دارد. هنگامی که جعفر قلی خان و همراهانش به نزدیکی چادرهای بر پاداشتهٔ نامدار خان در گردنهٔ کوه چال بلوطک می‌رسند (در سرآستان پیر محمود در اندیکا)، با دیدن چادری که در کنار چادرهای مهمانی برپاست شکش به یقیت تبدیل می‌شود و تصمیم به قتل نامدار خان می‌گیرد. در این واقعه ۹ نفر از عالیورها نیز مهمان نامدار خان بودند. نامدار خان در حالیکه رو به جان دادن بود از جعفر قلی خان می‌خواهد عالیوران را که مهمانند نکشند، اما آنان نیز به قتل می‌رسند!

سِر هنری لیارد انگلیسی که در فاصله بین سال‌های ۱۲۵۸-۱۲۵۶ هجری قمری (۱۸۴۲-۱۸۴۰ میلادی) در جنوب ایران و در میان ایل بختیاری مشغول یک سری فعّالیت‌های سیاسی بوده و نامدارخان را از نزدیک دیده بود، می‌گوید:

«دلاوری مانند نامدارخان ندیدم، یلی بود با هیبتی سهگین. وقتی که با او سلام و احوالپرسی کردم و برای احترام دستم را در دستش گذاشتم، نزدیک بود انگشتان دستم خُرد شوند. انگار انگشتانم داشتند از جا درمی آمدند!».

لیارد همچنین می‌نویسد:

«نامدارخان تنها خانِ بختیاری بود که مردم به او منصب خانی دادند، نه حکومت».

قدرت و محبوبیّت نامدارخان در میان ایل آنچنان بود که حتّی «خسروخان سردار ظفر بختیاری» را که از بزرگان بختیاری به کوچکی یاد کرده و تنها خود و اجداد خود را اَرفَع و بزرگ ایل بختیاری می دانسته، وادار سازد تا اعتراف کند که:

«نامدارخان مُنجزی از جملة آن بزرگانی بود که مردم به دلیل قدرت و شهامتش او را "خان" می‌گفتند و نفوذ وی در میان ایل از نفوذ و قدرت خوانینی که از طرف دولت و حکومت مرکزی بر ایل ریاست می کرده‌اند، بیشتر بوده است».

«خسروخان سردار ظفر» در ادامه می‌گوید:

«چهار نفر در بختیاری بودند که نام‌آور و یگانة زمان خویش بودند: اوّل نامدارخان مُنجزی بختیاروند، دوّم آعلیداد خِدِرسُرخ، سوّم آنادعلی پسر طهماسب خان راکی و چهارم مُلّا عالی احمدخسروی».

هالو زال خُـو اِگُوهه، مَگُوین و مَخَندین / اسبونتون زین کُنین، یَراق بِوَندین

هالو زال خُـو اِگُوهه، بِس بِگرین گُوش / اسبونتون زین کُنین، خُوتون یَراق پُوش

سُواری ز دیر اِیاه، اُردیس به دیندا / دَروازنه بگُشین، بگُوینس بفرما

سُواری ز دیر اِیاه، اُردیس به دینس / لامِردُون فَرش کُنین، سی بنشینس

سُوارون به رَه اِیان، مَیلِ خُراسُون / نُمدارخُون شُل شُل کُنه، رِه وانیاسُون

نُمدارخُون شُل شُل کُنه، به سَرِ کَوشا / کَد باریک بالا بُلَند، داره تَماشا

ُمدارخُون شُل شُل کُنه، به سَرِ گیوَه / کَد باریک بالا بُلَند، داره گِریوَه

یَه دَستُم به چُو چادر، سلام به زُونُم / شُراوی کُر اَسَد، تَش وَند به جَونُم

یَه دَستُم به جلوت، خان خُوش اُوَیدی / کی دیده وا دَست نَیان، نُمدار و عیدی

سَرآستون و زیرآستون، هَمِس گَشتُم / عَمدُم کِرد جعفرقلی، قَطار نَبَستُم

سَرآستون و زیرآستون، چُل چُل بَرد بَرد / نُمدارخون قَطار نَبَست، یَه پَر ز کار وَند

هالو زال به پُشت مال، بُـور کرده تیمار / هَشار کرد به نُمدارخُون، نَـوید خَـوَردار

کاشکی که سه روز پیش، بیدُم خَـوَر دار / چپ و راست جنگ بکردُم، چی پار و پیرار

کاشکی که پیشتر ز یُـو، خَـوَر بویدُم / دستم به تفنگ برَهد، نَـر وَر بُـریدُم

خان قلی، جعفرقلی، کُرِ اَسَدخُون / مُو گُدُم، جنگ نیکُنی اَمسال زِمستُون

لامِردُون فَرش کُنین، ز گُلِ خاش خاش / مَگُوهین نُمدار لُـره، بِگُوین قزلباش

لامِردُون فَرش کُنین، ز گُلِ قالی / کُجه رَهد نُمدار دَلـُّو، جاس مَنده خالی

سَرآستون و زیرآستون، ایل به گُداره / نُمدارخُون مُنجزی، شَرّاک سُواره

سَرآستون و زیرآستون، ایل به شُلُوه / نُمدارخُون مُنجزی، سی جنگ کَلُوه

لامِردون فَرش کُنین، قالیچه هانه / کی دیده مهمُـون کُشه، حُـونه خُـدانه

آفَـرَج مَکُشین، که لُــــرزِنیه / بکُشین نُمدارخُـونه، که مُنجزیه

کُشتنه نُمدار کَـلُو، نَـر شیرِ هَیلان / دشمنون شادی کُنن، به ایلِ بی خان

وَیدی بی به مهمونی، کَج کُن به حُونه / خُومه کُشتی، نکُشی عالیوَرُونه

مَحمُسَین گُلاله سُهر، بَوو نَدیده / دیدُمس به پُشت پیر، سَرس بُریده

ماه پسند مَینانه کَند، وَندس به گَردن / مَحمُسَین مَکُشین، زینس به پَرده

ماه پسند مَینانه کَند، وَندس به مُل شُون / مَحمُسَین مَکُشین، زینس به دُرغوُن

بارِالله بِم برَسوُن، تُفنگ قَطاره / بَساکُم به دَر کُنُم، تیپِ سُـواره

اَلهی کُـرِ غَــریب، ریش تِـردنیدَه / سُــوارون بهداروند، سَـرها بُـریدَه

سَـرآستونَـه بِگِـرین، دینِـه کُـلُـونَـه / بِگِـرین و مَکُشین، نُمدار دَلـُّـونَـه

سَرآستون و زیرآستون، چُل چُلِ بَرد بَرد / داد ز دست علی صالح، مُون کُمیت زَرد

سَرآستون و زیرآستون، آستون به آستوُن / تیپ سوار بهداروند، زال مَند به جاسوُن

سَرآستون و زیرآستون، چُل چُلِ زَورُون / تیپ سُوار بهداروند، رَهدن به دَورُون...

شخصیتهای معاصر[ویرایش]

منابع[ویرایش]

  • علیقلی خان سردار اسعد، عدالحسین سپهر (لسان السلطنه) و ملک المورخین، چاپ اول ۱۲۸۸ه. ش.
  • یادداشت‌ها و خاطرات سردار ظفر بختیاری، انتشارات یساولی، سال انتشار ۱۳۶۲ه. ش
  • علی بهرامی آسترکی، وبگاه بنه وار خلیل خان آسترکی