ادیپ
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
اُدیپ، (به یونانی: Οἰδίπους) در اسطورههای یونانی، پسر ژوکاستا و لائیوس پادشاه شهر تبس است.
فهرست مندرجات |
[ویرایش] افسانه ادیپ
چون غیب گویان خبر داده بودند که ادیپوس عاقبت شوی مادر خواهد شد و پدر را خواهد کشت او را از تبس طرد کرده روی کوهی گذاشتند و چوپانی او را تربیت کرد. چون از گفته غیبگویان آگاه شد پیوسته از ملاقات پدر و مادر گریزان بود. اتفاق را روزی در تنگه فوسیس با پدر دچار آمد و ندانسته اورا بکشت پس از آن به دروازه شهر تبس رسید و آنجا با ابوالهول روبرو شد. ابوالهول از کسانی که عزم ورود به شهر داشتند معمائی میپرسید و هرکس را که از جواب عاجز میماند میخورد. از ادیپوس پرسید که کدام جانور است که بامدادان با چهارپا و در میانه روز با دوپا و شامگاهان با سه پا راه رود. ادیپوس گفت: انسان است که در کودکی با چهارپا و در جوانی با دوپا و در پیری با سه پا یعنی با دوپای و عصائی حرکت میکند، پس اسفینکس را بکشت و بشهر تبس در آمد و چون بر اسفینکس غالب شده بود به سلطنت رسید و باز ندانسته با مادر همسری کرد و از او چهار پسر آورد. خدایان تبس از جنایات او در خشم شدند و آن شهر را به طاعون مبتلا ساختند و سرانجام ادیپوس از قتل پدر و همسری با مادر آگاه شد و چشمان خود را بیرون کرد و رو به بیابان نهاد.
[ویرایش] تولد و تقدیر ادیپ
لایوس همسر ژوکاستا و شاه تبس که از نداشتن وارث در رنج بود ، روزی با پیشگوی دلفی در این خصوص مشورت میکند . پیشگو برای او توضیح میدهد که این به ظاهر مصیبت در واقع برکتی است از جانب خدایان ، زیرا فرزند مقدر شده از پیوند او و همسرش نه تنها او را خواهد کشت که با مادرش نیز ازدواج خواهد نمود و پیشامدهای مصیبت باری را سبب میشود که خانه خرابی آخرین ارمغان آن خواهد بود . از آن پس لایوس به سبب حفظ جان ‚ بدون کوچکترین توضیحی ‚ از هم بستری با ژوکاستا سرباز میزند . اما ژوکاستا خطای مهلکی را مرتکب شده ، شبی او را مست کرده و با او هم آغوش میشود. بعد از ۹ ماه ژوکاستا فرزندی به دنیا میآورد. لایوس برای جلوگیری از به حقیقت پیوستن پیشگویی ‚ نوزاد را از آغوش دایه اش بیرون کشیده و مچ پای او را برای عبور دادن بندی سوراخ میکند و سپس رهایش میکند . نوزاد توسط همسر شاه کورینت Peribea پیدا میشود ،( یا توسط چوپانی که او را نزد شاه کورینت میبرد ). به هر ترتیب ،کودک با گمان اینکه فرزند شاه کورینت ( پلیبوس ) است ، در قلمرو پادشاهی کورینت بزرگ میشود . در کودکی نامش را ادیپ می گذارند که در یونانی به معنی ” پای متورم “ است . سالها بعد یکی از دشمنان ادیپ به قصد آزارش ، به او میگوید که او فرزند پلیبوس نیست و در واقع یک کودک سرراهی است . ادیپ رنجیده خاطر ‚ از شاه جویای حقیقت میشود و شاه در نهایت به او چیزی میگوید که بسیار دور از واقعیت است . ادیپ که هنوز به آنچه شنیده اطمینانی ندارد، مصمم میشود که برای تحقیق و پرسش به سراغ پیشگوی دلفی برود و از او نشان والدین واقعی اش را جویا شود . هنگامیکه به مقصد میرسد پیشگو ، وحشت زده او را از محل زندگی اش بیرون می اندازد ولی قبل از آن به او میگوید که پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد . ادیپ هراسان از شنیدن این موضوع و برای جلوگیری از کشتن پلیبوس و ازدواج با Peribea تصمیم میگیرد که دیگر هرگز به کورینت باز نگردد و به تبس برود . در طی مسیر بر سر تقاطعی با کالسکه ی لایوس که به سمت محل زندگی پیشگو در حال حرکت بود ‚ برمی خورد .لایوس قصد داشت تا از پیشگوی دلفی راه نجات مصیبتی که بر سر مردم تبس وارد آمده بود‚ را بخواهد . بر سرراه تبس بر سر کوهی ابوالهولی نشسته بود . او از کسانی که می گذشتند چیستانی را می پرسید و اگر آن شخص نمیتوانست به چیستان پاسخ صحیح دهد‚ او را می بلعید . جارچی لایوس با دیدن جوانی بر سر راه عبور شاه ‚ به او امر میکند که راه را برای عبور شاه باز کند ‚ اما به دلیل اینکه می بیند ادیپ برای اطاعت از فرمان او شتابی از خود نشان نمیدهد ‚ خشمگین یکی از اسبهای او را میکشد و به سمت او هجوم میآورد و به پای قهرمان می کوبد . ادیپ نیز در دفاع به کالسکه ای حامل لایوس حمله میکند . لایوس خود را در محاصره ای اسبهایی می بیند که افسارشان به دست ادیپ است . ادیپ ‚ لایوس را روی زمین میکشد تا او میمیرد . بدین ترتیب اولین بخش از پیشگویی به حقیقت می پیوندد . به دنبال خبر کشته شدن پادشاه ‚ مردم تبس برادر ژوکاستا یعنی creonte را به شاهی برمی گزینند . شاه جدید هم نمیداند که چطور باید با ابوالهول مقابله کند و زمانیکه ابوالهول پسرش را می بلعد او اعلام میکند که تخت پادشاهی و همسری خواهرش از آن کسی است که معما را حل کند .
[ویرایش] چیستان ابوالهول
درست در همین شرایط ادیپ به تبس میرسد و به ابوالهول که بر روی کوه ficio نشسته است بر میخورد . او هیولایی است با سر زن و بدن شیر ‚ دم مار و بالهای پرندگان وحشی . معمای او چنین بود : کدام مخلوق است که صبح با چهار پا‚ ظهر با دو پا و شب هنگام با سه پا راه میرود ؟ معمای دیگری نیز وجود داشت با این شرح : کدام دو خواهرند که یکی دیگری را به دنیا میآورد و سپس آن دیگری اولی را ؟ هیچ کدام از اهالی تبس نمیتوانستند به این چیستان ها پاسخ گویند بنابراین ابوالهول آنها را یکی پس از دیگری می بلعید . در یک نسخه ی قدیمی تر ‚ گفته میشود که مردم تبس هر روز در میدان شهر گرد هم جمع میآمدند تا با کمک همدیگر راه حلی برای آنها بیابند اما بدون آنکه موفق شوند در پایان هر نشست ‚ ابوالهول یکی از آنها را می بلعید . ادیپ بعد از شنیدن چیستان ها ‚ بلافاصله به آنها پاسخ داد . جواب معمای اول ‚ انسان است . اوست که در دوران کودکی که صبح زندگانی اوست بر چهار پا ( دو دست و دو پا )‚ در میانه ی زندگی با دوپا ‚ و در نهایت با سه پا (منظور از پای سوم عصای دوران سالخوردگی است )راه میرود . و پاسخ معمای دوم ‚ شب و روز است زیرا که هر دو کلمه در زبان یونانی مونث هستند . ابوالهول خود را از بالای کوهی که بر آن قرار گرفته بود به زیر می افکند و یا به روایت دیگر این ادیپ است که او را از کوه به پایین پرتاب میکند . creonte خرسند از شجاعت جوان قهرمان و بیش از هر چیز به دلیل انتقام خون پسرش ‚ تخت سلطنت و همسری خواهرش را به ادیپ تقدیم میکند . و بدین سان پیشگویی تا به نهایت به حقیقت می پیوندد.
[ویرایش] پادشاهی و تبعید ادیپ
از ازدواج آن دو ‚ دو فرزند پسر به نامهای eteocle و polinice و دو فرزند دختر به نامهای antigone و ismene بوجود میآیند . بعد از یک دوران طولانی و درخشان پادشاهی ‚ شهر تبس گرفتار طاعون میشود . ادیپ از creonte می خواهد تا از پیشگوی دلفی علت مصیبت را جویا شود و creonte با پاسخ از نزد پیشگو باز میگردد . طاعون خاتمه مییابد تنها در صورتیکه انتقام خون لایوس گرفته شود . ادیپ اعلام میکند که عامل جنایت را از کشور تبعید خواهد نمود و این همان عاقبتی است که برای خودش رقم میزند . او سپس از tiresia نام و نشانی مقصر را جویا میشود و tiresia که با واسطه ی ارتباط با دنیای مردگان ‚ تمام داستان را میداند از دادن پاسخ به نحوی سرباز میزند که ادیپ مظنون میشود که شاید عاملین جنایت خود tiresia و creonte هستند و این آغازی است برای اختلاف میان ادیپ و creonte. ژوکاستا برای اثبات بی گناهی آنان‚ سخن پیشگویان راجع به اینکه فرزند لایوس و ژوکاستا او را خواهد کشت را به ادیپ میگوید و در حالیکه گمان میبرد که این موضوع به حقیقت نپیوسته است اضافه میکند که لایوس به دست راهزنان بر سر تقاطعی کشته شد. از شنیدن لغت تقاطع ‚ ادیپ وحشت زده میشود و از او می خواهد که لایوس و کالسکه اش را برایش توصیف کند . در همین هنگام از کورینت پیکی میرسد و به او خبر مرگ مردی را میدهد که ادیپ او را پدر خود می پنداشت ‚ پلیبوس. ژوکاستا و ادیپ بدین ترتیب آسوده خاطر میشوند که پیشگویی پیشگو درباره ی ادیپ به حقیقت نپیوسته است . اما پیک به ادیپ میگوید که پلیبوس پدر واقعی او نبوده است . ژوکاستا خود را میکشد و ادیپ با سنجاق سینه ی مادر - همسرش خود را کور میکند .
creonte برای مدتی مجددا بر تخت پادشاهی می نشیند و حقیقت را از پسران ادیپ مخفی میدارد . اما آنها با آگاهی از موضوع می خواهند که ادیپ را از تبس تبعید کنند . ادیپ رنجیده خاطر از فرزندانش آنها را نفرین میکند و میگوید که آنها به دست یکدیگر کشته خواهند شد .
[ویرایش] پایان زندگی ادیپ
بدین ترتیب قهرمان نابینا‚ که توسط آنتیگونه و ایزمن همراهی میشود به گدایی و عبادت مشغول میشود . بعد از سالهای طولانی ‚ تسیوس او را مییابد و به او و دخترانش در قلمرو پادشاهی خود خوشامد میگوید . پیشگویی خبر میدهد کشوری که میزبان مقبره ی ادیپ باشد از طرف خدایان متبرک خواهد شد ‚ بنابراین creonte سعی میکند که ادیپ در حال مرگ را راضی به بازگشت کند . اما ادیپ که مورد مهمان نوازی تسیوس قرار گرفته ‚ نمی پذیرد و می خواهد که بعد از مرگ نیز خاکسترش در همان جا باقی بماند . ادیپ که میداند پایان این زندگی با صدای رعد و برق به او اعلام خواهد شد با شنیدن اولین صدای رعد تسیوس را خبر میکند . در زیر باران ادیپ به نزدیکی یک خلیج میرسد که چند پلکان برنزی تا دنیای اموات فاصله دارد. آنجا می نشیند لباسهای کثیفش را از تن بیرون آورده و سپس دخترانش او را می شویند و به او لباسهای نو می پوشانند و او همراه دخترانش مرثیه ی مرگ را می خوانند . به محض اینکه آواز مرگ تمام میشود ‚ صدای خدایی شنیده میشود که ادیپ را می خواند . بلافاصله بعد یک صدای رعد مهیب شنیده میشود ‚ چنان مهیب که تسیوس صورتش را با ردایش می پوشاند و هنگامیکه دستهایش را برمی دارد ‚ می بیند که ادیپ برای همیشه ناپدید شده است .
[ویرایش] منابع
ترجمه ی منبع اینترنتی در ویکی پدیا «لغت نامه دهخدا- ترجمه تمدن قدیم»

