احمد صبحی منصور

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
احمد صبحی منصور
زادروز ۱ مارس ۱۹۴۹(1949-03-01) ‏(۶۴ سال)
کفر صقر, استان شرقیه, مصر
محل زندگی ویرجینیای شمالی
ملیت پرچم مصر مصری
نژاد عرب
از دانشگاه الازهر

لقب شیخ دکتر
دین اسلام

احمد صبحی منصور (به انگلیسی: Ahmed/Ahmad Subhy Mansour) یکی از برجسته ترین اسلام شناسان معاصر و متخصص در تاریخ، فرهنگ، تمدن و کلام اسلامی و رییس مرکز جهانی قرآن (IQC) است. او در حال حاضر، به خاطر کوچ اجباری در ایالات متحده به سر می برد. شیخ منصور سالها به عنوان فعال حقوق بشر و دموکراسی در مصر فعالیت می کرد تا اینکه از سوی فقهای رادیکال طرد و مورد آزار حکومت قرار گرفت. او بازداشت شد و به خاطر اعتقادات سیاسی، دینی و اجتماعیش مدتی را در زندانهای مصر سپری کرد.[۱]

محتویات

زندگینامه [ویرایش]

احمد صبحی منصور متولد مارس ۱۹۴۹ در منطقه الشرقیة کشور مصر است. تحصیلات متوسطه خود را در سال ۱۹۶۴ پایان برد و در آزمون سراسری سال ۱۹۶۴ با کسب رتبه دوم، به دبیرستان دوم الازهر در منطقه الشرقیة وارد شد. منصور در سال ۱۹۶۹ پس از کسب رتبه چهارم کل کشور در جامعه الازهر قاهره پذیرفته شد. جامعه الازهر قاهره، معتبرترین دانشگاه جهان اسلام در دنیای اهل سنت است. شیخ منصور در گرایش تاریخ اسلام به سال ۱۹۷۳، با معدل الف لیسانس گرفت و با کسب مدرک فوق لیسانس در ۱۹۷۵ و P.H.D با رتبه ممتاز در سال ۱۹۸۰، مدارج علمی خود را کامل کرد. او از سال ۸۰-۱۹۷۳ به عنوان استادیار و سخنران و از 1980 ـ 1987 در کسوت دانشیار دانشکده ادبیات عرب الازهر به تدریس مشغول بود. به خاطر افکار و عقایدش در می ۱۹۸۵ از تدریس کنار گذاشته شد. الازهر او را به دشمنی با اسلام محکوم کرد و در ۱۹۸۷ در دادگاه ویژه الازهر محاکمه و در ۱۹۸۸ به زندان محکوم شد.[۲] [۳]

در ۹۲-۱۹۹۱ به همراه فرج فوده حزب «المستقبل» را بنیان نهاد ولی طولی نکشید که فوده به دست گروههای بنیادگرای اسلامی در ژوئن ۱۹۹۲ ترور شد.[۱] در ۹۶-۱۹۹۴ او از اعضای اصلی انجمن حقوق بشر مصر بود. منصور از ۱۹9۶ کنفرانسهای هفتگی را در مرکز جهانی ابن خلدون- به ریاست سعد الدین ابراهیم- برگزار می کرد و در این کنفرانسها پیرامون دگمهای اسلامی و ریشه های عقیدتی ترور و خشونت گفتگو می شد تا اینکه در سال ۲۰۰۰ مرکز ابن خلدون تعطیل شد و ابراهیم از سوی حکومت مصر بازداشت شد.[۲] منصور پس از آن، فعالیتهای خود را در خارج مصر پیگیری کرد و به همراه پسرش، مرکز جهانی قرآن را در ویرجینیای شمالی تاسیس کرد که با آدرس www.ahl-alquran.com و به دو زبان عربی و انگلیسی مقالات و کتب او را انتشار می دهد. از زمان حضورش در آمریکا یعنی از سال ۲۰۰۲، همواره به تدریس و تحقیق در مراکز علمی مشغول بوده از جمله در سال ۲۰۰۳ از سوی برنامه مطالعاتی حقوق بشر دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد به همکاری دعوت شد و تاکنون به عنوان استاد مدعو دانشگاه هاروارد مشغول به تدریس است.[۴] در سال ۲۰۰۷ روزنامه واشنگتن تایمز گزارش کرد که از آغاز تدریس شیخ منصور در امریکا، ۱۲ فتوای قتل او به حکم ارتداد از سوی فقهای سنتی صادر شده است.همچنین او در کنار پروفسور دانیل هیل استاد کالج بوستون، از بنیانگذاران مرکز جهانی صلح و تسامح به شمار می آید.[۱]

افکار و عقائد: [ویرایش]

بعضا او را با مارتین لوتر [متفکر اصلاح طلب مسیحی] مقایسه می‌کنند.[۵] ولی او، خود را خادم محض قرآن می داند و معتقد است ندای بازگشت به قرآن و ترک خرافاتی که هیچ ریشه ی قرآنی نداشته و یا حتی اغلب مخالف با تعالیم قرآن است سالها قبل از او توسط شیخ محمد عبده به صدا درآمد هرچند که شاگردان بزرگش مثل رشید رضا در نهایت به دامان سلفیت و وهابیت کشیده شدند و ادامه دهنده راه استاد خود نبودند.[۶]

قلم صبحی منصور تامل برانگیز و استدلالهای قرآنیش که ضمیمه معلومات مثال زدنی در تاریخ اسلام شده بسیار چالش برانگیز و قابل توجه‌است. در صحت این سخن همین بس که در کشور سعودی به عنوان خاستگاه اصلی تفکر تقلیدی- تعصبی سلفی و وهابیت، با وجود هزاران سایت و مرکز تبلیغی و شبکه‌های مختلف تلویزیونی، تنهاسایت صبحی منصور و جامعه قرآنیون www.ahl-alquran.com فیلتر است.[۷]

او معتقد است بسیاری از احکام فقهی هیچ ریشه قرآنی نداشته و توسط ائمه حدیث در عصر سرنوشت ساز عباسی ساخته و پرداخته شده‌اند. عصر عباسی در واقع تاریخ انعقاد تفکر [ارتدکسی] اسلامی و تشکیل مدارس کلامی و فقهی و حدیثی بوده که زیر سایه‌ای از تقدس و ابهام به عنوان زمانه سلف صالح از کندوکاوهای نقادانه تاریخی به دور مانده‌است.[۸] زمانه زایش احادیث ضد و نقیض که هر طایفه‌ای برای مشروعیت خود به آنها تشبث می‌کردند و آغاز مهجور شدن قرآن به عنوان منبع اصلی تشریع و اینکه نبی اسلام تابع قرآن بوده و نه بالعکس و اینکه چگونه از ابوحنیفه که به گواهی محدثان و مورخان اهتمامی به حدیث نداشته و به روایت ابن خلدون تنها به ۱۷ حدیث معتقد بوده تا احمد بن حنبل که حدود ۱۰۰ سال بعد از ابوحنیفه نزدیک ۳۰۰۰۰حدیث را در مسند خود رو می‌کند تا تاریخ تقدس صحیح بخاری و صحیح مسلم صرفا به دلیل اجماع و اینکه علم جرح و تعدیل راویان حدیث، علمی ۱۰۰% بشری و ظنی است همه و همه گوشه‌هایی از تاریخ ارتدکسی اسلامی است که به مرور زمان تبدیل به خطوط قرمز مسلمانان شد.[۸] پروفسور احمد صبحی منصور به عنوان محقق برجسته تاریخ اسلام دست به نقد این تاریخ نامقدس و زدودن خرافات غیرقرآنی از دامان اسلام زده‌است. او نه اولین نفر بوده و نه آخرین کسی است که قرآن را فدای سندهای بخاری و مسلم نمی‌کند هرچند مورد هجمه‌های بسیاری خارج و داخل مصر قرار گرفته، تکفیر و تفسیق شده و مانند استاد معنوی خود مرحوم شیخ محمد عبده و سید جمال الدین اسدآبادی در تبعید به سر می‌برد.

بسیاری از احکام خرافی، امروزه جزیی از دین شناخته شدند از جمله حکم قتل مرتد یا مجازات سنگسار که در هر دو مورد نوشته‌های مستدلی را به رشته تحریر درآورده‌است.[۹] [۱۰]

شیخ منصور پس از انکار حدیث از الازهر اخراج شد. او معتقد است که سنت فعلی پیامبر بدون نیاز به کتابت و به صورت تواتر و قبل از تدوین کتب حدیث شناخته شده بوده و پیامبر و بزرگان صحابه از کتابت غیرقرآن نهی کردند.مسائلی مانند کیفیت نماز یا حج به شکل تواتر و ارثی و بدون نیاز به حدیث ادامه داشته و اعراب معاصر پیامبر نسبت به این مسائل ناآگاه نبوده‌اند.[۱۱] [۱۱] [۱۰]

قرآن به عنوان تنها مصدر تشریع اسلام، به شکل فرازمانی و فرامکانی کامل و جامع است و هیچ نیازی به حدیث ندارد[۱۲] چراکه محمداسلام فقط وظیفه تبلیغ را بر عهده داشته و تشریع در محدوده اختیارات خداوند است.[۱۲]

شیخ منصور وجود پدیده‌ای به نام ناسخ و منسوخ در قرآن را موهن دانسته و معتقد است نسخ به معنای کتابت آمده و نه حذف.[۱۳]

او معتقد است معنای مفاهیمی مثل ایمان و کفر و شرک در قرآن متفاوت از این معنا در کتب فقهی می‌باشد. کفر و ایمان در دو معنای عقیده‌ای با دلالت «آمَنَ بـ» و در معنای سلوکی و رفتاری با دلالت «آمَنَ لـ» در قرآن آمده‌اند.[۱۴] پس اسلام در ذات خود با معنای صلح و سلام تؤام است و مسلمان سلوکی یعنی کسی که مردم از جانب او در امان باشند و در تعامل با خلق الله مسلمان باشد اما در مورد مسلمان عقیده‌ای این قضیه در روز قیامت روشن می‌شود و قضاوت درباره عقیده انسانها در این دنیا کاری خدایی و محرف است.[۱۴] در حالی که خود قرآن اکثر مردمان را دارای ایمانی ناقص و تؤام با شرک می داند(وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ ـ یوسف۱۰۶) چگونه انسانها اجازه دارند درباره کفر و ایمان عقیده‌ای در این دنیا پیرامون خود قضاوت کنند و حکم به مرگ و زندگی صادر کنند. صبحی قضاوت خدایی درباره اعتقادات انسانها در این جهان را، از مصادیق شرک دانسته و بنا بر دهها آیه قرآن(البقرة113)(النساء141)(النحل124)و.. معتقد است که قضاوت نهایی درباره معتقدات دینی مردمان فقط در محدوده اختیارات خداوند(مالک یوم الدین) و موکول به «یوم الدین» است و بنابراین هیچکدام از ابنای بشر شایسته چنین کار خدایی نیست. مبنای ما در این دنیا ظاهر افراد است و اسلام ظاهری یا سلوکی در رفتار شخص با مردم ظاهر می‌شود و کاری به عقیده ندارد. اساسا قرآن مفاهیمی مثل جهاد را در حالت دفاع در برابر متجاوز تشریع کرده و به انسان بی آزاری که القای صلح و سلام می‌کند فارغ از هر عقیده‌ای که دارد نمی توان تجاوز کرد (لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین).[۱۴]

در میان مشایخ الازهر، شیخ جمال طاهر با او هم نظر است[۱] و در میان شخصیتهای برجسته خارج از الازهر، کسانی مثل استاد جمال البنا با افکار او قرابت دارند.[۱۵] [۱۶]

خود منصور بارها متذکر شده که اندیشه‌های اصلاحیش ادامه مدرسه امام محمد عبده است.[۱۷]

سخنان: [ویرایش]

«جریان سلفیت و وهابیت برای بقا نیاز دارد تا مفاهیمی مثل جهاد را از بافت اصلی خود خارج کرده و خشونت را باز تولید کند» «قتل مردم فقط به خاطر اینکه مسلمان نیستند. آنها برای اینکار حدیث دارند، آنها برای قتل مسلمانی مثل من بعد از اتهام ارتداد حدیث دارند، آنها برای آزار و اذیت یهودیان هم حدیث دارند. این رویه با آیات قرآن ناسازگار است. ما معتقدیم اسلام همان قدر به آزادی بیان، عدالت، عشق، انسانیت، مدارا و صلح اهمیت داده که اینک در غرب وجود دارد. این دیدگاه قرآن است و ما برای اثباتش از خود قرآن استدلال داریم»[۱]

دکتر صبحی، جهاد را فقط در حالت دفاع از نفس مورد تأیید قرآن می داند و همواره از حقوق تمام اقلیتهای مورد ستم و به خصوص حقوق فلسطین دفاع به عمل آورده است[۵]

پاسخ به نقدها و اعتراضات بر تفكر قرآن محور [ویرایش]

دكتر صبحي منصور به مانند بسياري از اسلاف فكريش مثل امام ابوحنيفه، شيوخ متقدم معتزله، امام محمد عبده، استاد شيخ احمد امين، شيخ علي عبدالرازق و.. با موجي از حملات و سيل تكفير و تفسيق مواجه شده است. منصور در دو كتاب «القرآن و كفي»، و «الصلاة بين القرآن الكريم والمسلمين» به اين انتقادات مفصلا پاسخ داده است:

در مورد حجيت حديث و اينكه چرا حديث نمي تواند منبع تشريع قرار بگيرد منصور به دهها آيه قرآن استناد مي كند كه تشريع را از آن خدا دانسته و تنها وظيفه پيامبراسلام را تبليغ مي داند نه تشريع:(آل عمران20)(الشوري48)(النور54).. او در مقاله «الاسناد في الحديث» مي نويسد:[۸] ((به پيامبراسلامسندهايي را متصل مي كنند كه ايشان در امور تشريعي فتوا داده است و اين با حقايق قرآن در تناقض است چرا كه آن بزرگوار هرگاه مورد سؤال قرار مي گرفت منتظر اجابت از ناحيه وحي مي ماند تا اينكه وحي بر او نازل مي گشت(يسألونك عن ...: از تو درباره... مي پرسند) با تدبر درباره موضوعاتي كه از ايشان پرسيده مي شده مي توان دريافت كه در بعضي موارد ممكن بوده كه پيامبراسلام با استفاده از معلومات خود جواب دهد مانند: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ: از تو درباره هلالهاى ماه مى‏پرسند، بگو آن شاخص سنجش وقت مردم و [موسم‏] حج است»(البقرة 189) در حالي كه پيامبراسلام از معلومات خود جواب نداده و منتظر وحي الهي شد و مانند اين سؤالات در موضوع يتيمان از ايشان پرسيده شده است در حالي كه آيات متعددي درباب تشويق به رعايت حال يتيمان وجود دارد. با اين وجود مردم درباره يتيمان سؤال كرده اند و پيامبراسلام در اين حالت هم باز متظر اجابت الهي بوده است: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْيَتَامَى قُلْ إِصْلاَحٌ لَّهُمْ خَيْرٌ وَإِنْ تُخَالِطُوهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ: از تو درباره يتيمان مى‏پرسند، بگو پرداختن به اصلاح كار آنان بهتر است و اگر با آنان همزيستى كنيد برادران شما هستند»(البقرة220) در موضوع ظهار زني اصرار مي كند كه پيامبراسلام براي او فتوا دهد و در اين كار عجله دارد ولي نبياسلام نمي پذيرد و منتظر وحي الهي باقي مي ماند: «قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَتَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ: خدا گفتار [زنى] را كه در باره شوهرش با تو گفتگو و به خدا شكايت مى‏كرد شنيد و خدا گفتگوى شما را مى‏شنود زيرا خدا شنواى بيناست»(المجادلة1) زن عجولانه با پيامبراسلام مجادله مي كند و از او طلب حكم مي كند و وقتي مأيوس مي شود به خداوند شكايت برده و وحي نازل مي شود. اين چنين بود كه از محمد عليه السلام استفتاء مي كردند ولي ايشان فتوا نمي داد تا اينكه منتظر وحي الهي مي شد: «وَيَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّسَاء قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ: و از تو درباره زنان نظرخواهى مى‏كنند، بگو خداوند در باره آنان فتوا مى‏دهد»(النساء127) در اين آيه لفظ (قل افتيكم= بگو من فتوا مي دهم) نيامده بلكه (قل الله يفتيكم= بگو خداوند فتوا مي دهد) آمده است يعني اين خداوند است كه فتوا مي دهد و تشريع مي كند نه رسول خدا: «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاَلَةِ: از تو [در باره كلاله] فتوا مى‏طلبند بگو خدا در باره كلاله فتوا مى‏دهد»(النساء176)))(پايان نقل قول)

هيچ احدي به مانند خدا حق تشريع حلال و حرام را ندارد و حتي پيامبراسلام به همين خاطر مورد ملامت قرار گرفته است:(اى پيامبراسلام چرا براى خشنودى همسرانت آنچه را خدا براى تو حلال گردانيده حرام مى‏كنى خدا[ست كه] آمرزنده مهربان است ـ التحريم1)همچنين: (يونس59-60)

در مورد اينكه آيات قرآن مجمل است و حديث بايد آنها را تفصيل دهد منصور به آياتي از قرآن استناد مي كند كه خلاف چنين چيزي را مي گويند: (أَفَغَيْرَ اللّهِ أَبْتَغِي حَكَمًا وَهُوَ الَّذِي أَنَزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتَابَ مُفَصَّلًا وَالَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِّن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ)(يعني: پس آيا داورى جز خدا جويم با اينكه اوست كه اين كتاب را به تفصيل به سوى شما نازل كرده است و كسانى كه كتاب [آسمانى] بديشان داده‏ايم مى‏دانند كه آن از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است پس تو از ترديدكنندگان مباش)(الانعام114) همچنين:(يونس37)(يوسف111)(الاعراف52)(هود1)و..

استدلال ديگر شيخ صبحي منصور اين است كه اگر حديث واقعا جزيي از دين بود مي بايستي به مانند قرآن در زمان پيامبراسلام مكتوب مي شد چرا كه منطقي نيست خدا و رسولش دين را ناقص رها كرده تا عده اي در بحرانها و فتنه هاي اواخر قرن دوم و اوايل قرن سوم هجري و پس از گذشت 200سال از فوت پيامبراسلام دين خدا را با كتابت حديث كامل كنند. ضمن اينكه علم جرح و تعديل راويان حديث، علمي 100% ظني و غيريقيني بوده و چه بسا راوياني كه از سوي عده اي ذم و از سوي عده ديگري تحسين شده باشند و اين در حالي است كه قرآن از پيروي ظن و گمان برحذر مي دارد: (وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ: و بيشترشان جز از گمان پيروى نمى‏كنند [ولى] گمان به هيچ وجه [آدمى را] از حقيقت بى‏نياز نمى‏گرداند آرى خدا به آنچه مى‏كنند داناست)(يونس36) همچنين: (الانعام116)(النجم28)..

حتي بزرگترين فقهاي اصولي(به خصوص فقهاي حنفي) بر ظني بودن احاديث يا به ديگر سخن اخبار آحاد تأكيد كرده اند: محدث مشهور «خطيب بغدادي» مي نويسد: «خبر آحاد فاقد صفت تواتر بوده و علم به آن قطعي نيست»(الكفاية في علم الرواية ص33 دارالكتاب العربي بيروت)

فقيه برجسته حنفي الرازي الجَصّاص(متوفي370هـ) در يكي از مهمترين كتب اصول فقه، بارها بر ظني بودن اخبار آحاد تأكيد كرده است. از جمله: «خبر الواحد لا يوجب العلم بمخبره وانما قبلوه من جهة الاجتهاد وحسن الظن بالراوي: خبر واحد موجب علم نبوده بلكه قبول آن از سر اجتهاد و حسن ظن به راوي آن است»(الفصول في الاصول1/162،163 الطبعة كويت)

عبدالوهاب خلاف از فقهاي برجسته الازهر مي نويسد: «سنة الآحاد ظنية الورود عن الرسول، لأن سندها لا يفيد القطع: خبر آحاد ظني الورود بوده و سند آن موجب قطع يقين نيست»(علم اصول الفقه ص42 مكتبة الدعوة - شباب الأزهر)

اما بزرگ فقهاي اصولي حنفي فخرالاسلام البَزدَوي(متوفي482هـ) كه كتاب كلاسيك او در اصول فقه بارها مورد شرح و تعليق فقهاي بعدي قرار گرفته درباره خبر آحاد مي نويسد: «دعوى علم اليقين به فباطل بلاشبهة لان العيان يرده من قبل انا قد بينا أن المشهور لا يوجب علم اليقين فهذا اولى وهذا الان خبر الواحد محتمل لا محالة ولا يقين مع الاحتمال ومن انكر هذا فقد سفه نفسه و اضل عقله: ادعاي حصول علم يقيني به [اخبار آحاد] بلاشك ادعايي باطل است چرا كه بطلان آن آشكار بوده و ما قبلا در مورد اينكه خبر مشهور مفيد يقين نيست اين ادعا را رد كرده ايم حال چه برسد به خبر آحاد كه محتمل بوده و صدق و كذب آن قطعي نيست و هر كس كه محتمل بودن خبر آحاد را انكار كند خودش را به سفاهت زده و عقلش زايل گشته است»(«كنز الوصل» معروف به «اصول البزدوي»/باب خبر واحد)

ابن حزم اندلسي تنها موافقان يقيني بودن اخبار آحاد را حنابله مي داند و مي نويسد: «حنفيه و شافعيه و اغلب مالكيه و تمام معتزله و خوارج مي گويند كه خبر واحد علم آور نيست يعني اينكه ممكن است توأم با كذب يا توهم باشد و همه اين گروهها در اين اصل توافق دارند و بعضي ـ [در ظني بودن خبر واحد] ـ فرقي بين مسند و مرسل قائل نشده اند»(الإحكام في اصول الاأحكام باب11/ فصل هل يوجب خبر الواحد العدل العلم مع العمل أو العمل دون العلم ؟)

امام محمد عبده در مورد علم يقيني قرآن در مقايسه با ظنيت اخبار و احاديث مي گويد: «هذا هو الدليل وحده و ما عداه مما ورد في الاخبار سواء صح سنده او اشتهر او ضعف او وهي، فليس مما يوجب القطع عند المسلمين.. ذلك الخارق المتواتر المعول عليه في الاستدلال لتحصيل اليقين هو القرآن وحده: اين تنها برهان يگانه است و به جز آن هر آنچه كه از اخبار با سند صحيح يا مشهور يا ضعيف وارد شده موجب حصول قطع يقين نزد مسلمانان نمي شود.. آن معجزه متواتر كه مي توان بر مبناي آن استدلال يقيني كرد فقط قرآن است»(الاسلام بين العلم و المدنية/اصول الاسلام)

شيخ الازهر محمود شلتوت مي نويسد: «احاديث آحاد حتي اگر صحيح هم باشند مفيد يقين نبوده و نمي توانند عقيده اي را ثابت كنند كه منكرش تكفير شود»(الفتاوي ص77 دارالشروق القاهرة ـ الطبعة الثامنة عشرة2001م)

همچنين سخنان مكرر ابن تيميه حنبلي از پدران مدرسه اهل حديث و سلفيه در اين باره قابل توجه است: «... بتقدير ثبوته فهو من أخبار الأحاد فكيف يجوز أن تحتجوا في أصل من أصول الدين وإضلال جميع المسلمين: به فرض ثابت شدن [اين روايات] آنها از اخبار آحادند پس چگونه مي توان در اصلي از اصول دين به آنها استناد و جميع مسلمانان را گمراه كرد»(منهاج السنة 3/456 مؤسسة قرطبة ط1) و «إن هذا من أخبار الاحاد فكيف يثب به أصل الدين الذي لا يصح الإيمان إلا به: اينها جزء اخبار آحاد هستند پس چگونه اصول دين را مي توان بر آنها استوار كرد»(منهاج السنة 4/95) و...

دكتر منصور استدلال مي كند احكام خرافي مثل سنگسار، قتل مرتد و.. كه با جان انسانها بازي مي كند هيچ ريشه قرآني ندارند و تماما فرآورده همين ظنها بوده و به همين دليل است كه مثلا فقهايي چون ابراهيم بن سيار معتزلي(قرن دوم و سوم) مخالف حكم سنگسار بوده اند. او در كتاب جريان ساز(حدالردة = مجازات مرتد) شخصيت راويان اصلي حديث قتل مرتد كه «عكرمه» و «الاوزاعي» هستند را از منظر محدثين به تصوير مي كشد و نشان مي دهد كه چگونه خود اين افراد مورد جرح تعدادي از محدثين متقدم بوده اند. قدرت علمي كتاب (حدالردة) و همچنين كتب و مقالات مشابهي از شيخ جمال البنا ديگر متفكر برجسته مصري(برادر حسن البنا بنيانگذار اخوان المسلمين) موجب شد تا نهايتا در سال2002 مجمع البحوث الازهر حكم قتل مرتد را با حكم استتابه از او عوض كند و امروزه مفتیان بزرگ الازهر چون شیخ علی جمعة یا شیخ احمد الطیب منکر حکم قتل مرتد هستند.

چرا كيفيت نماز در قرآن وجود ندارد؟ [ویرایش]

مخالفان منصور از وهابيت و سلفيه نقد ديگري وارد مي كنند كه اگر قرآن كامل است پس چرا كيفيت نماز در آن وجود ندارد. دكتر منصور در كتاب(الصلاة بين القرآن الكريم والمسلمين)[۶] به طور مفصل و فقط با استناد به آيات قرآن به اين اعتراض جواب داده است:

'اولا)'تا قبل از مكتوب شدن كتب [حديث] و در فاصله اي 200ساله، مسلمانان از ايران و عراق گرفته تا مصر و شام همگي نماز مي خواندند در حالي كه كتب حديث وجود نداشت.

ثانيا)پيامبراسلام مخترع نماز نبود كه بخواهد تفصيلات آن را بيان كند بلكه نماز ميراث دين حنيف ابراهيم بوده است و اين به هيچ وجه معقول نيست كه پيامبران قبلي نماز نخوانند!! قرآن به روشني بيش از ده بار از مسجدالحرام نام مي برد و اين نشان مي دهد كه مسجدالحرام قبل از پيامبراسلام وجود داشته و به همين نام (مسجد الحرام) خوانده مي شده است. سؤال اين است كه اعراب قبل از پيامبراسلام در [مسجدالحرام] چه مي كردند و چرا چنين مسجدي بنا شد و چه كسي آن را بنا كرد؟؟ جواب اين است كه اعراب معاصر پيامبراسلام، هم با نماز آشنا بودند و هم مي دانستند در مسجد چه كنند. خانه كعبه و مراسم حج هم درست همين وضعيت را داشته و آنها خيلي قبل تر از ميلاد پيامبراسلام معلوم و مشخص بودند زيرا حج و نماز از مواريث دين ابراهيم حنيف به شمار مي رفت: (بگو آرى پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است دينى پايدار آيين ابراهيم حق‏گراى و او از مشركان نبود* بگو در حقيقت نماز من و [ساير] عبادات من و زندگى و مرگ من براى خدا پروردگار جهانيان است)(الانعام161 ـ 162) مكان كعبه حتي قبل از ابراهيم مشخص بوده و قرآن درباره مناسك حج و نماز مي فرمايد: (و چون خانه كعبه را براى مردم محل اجتماع و [جاى] امنى قرار داديم [و فرموديم] در مقام ابراهيم نمازگاهى براى خود اختيار كنيد و به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم كه خانه مرا براى طواف‏كنندگان و معتكفان و ركوع و سجودكنندگان پاكيزه كنيد* چون ابراهيم گفت پروردگارا اين [سرزمين] را شهرى امن گردان و مردمش را هر كس از آنان كه به خدا و روز بازپسين ايمان بياورد از فرآورده‏ها روزى بخش فرمود و[لى] هر كس كفر بورزد اندكى برخوردارش مى‏كنم سپس او را با خوارى به سوى عذاب آتش [دوزخ] مى‏كشانم و چه بد سرانجامى است* و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاى خانه [كعبه] را بالا مى‏بردند [مى‏گفتند] اى پروردگار ما از ما بپذير كه در حقيقت تو شنواى دانايى* پروردگارا ما را تسليم [فرمان] خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود [پديد آر] و آداب دينى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى كه تويى توبه‏پذير مهربان)(البقرة125 ـ 127 ترجمه فولادوند) بنابراين آداب ديني(طريقه نماز و حج) از مواريث ابراهيم بوده و آيات ديگري از قرآن نشان مي دهد كه مشركين كاملا با نماز آشنا بودند: (مشركان را نرسد كه مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خويش شهادت مى‏دهند آنانند كه اعمالشان به هدر رفته و خود در آتش جاودانند)(التوبة17) مخاطب اين آيات سوره التوبة مشركين مكه اند كه با علم به نماز و كيفيت آن، شرك و كفر ورزيده و در همين حال مساجد خدا را هم آباد مي كردند. آنها همچنين با حج هم آشنا بودند: (آيا سيراب ساختن حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را همانند [كار] كسى پنداشته‏ايد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد مى‏كند [نه اين دو] نزد خدا يكسان نيستند و خدا بيدادگران را هدايت نخواهد كرد)(التوبة19) همچنين قرآن در آيه 35 سوره الانفال نماز مشركين را مورد انتقاد قرار داده و آن را فقط حركاتي بيهوده مي داند كه با بازداشتن مؤمنان از مسجدالحرام و جنگ با آنها توأم شده است: (چرا خدا [در آخرت] عذابشان نكند با اينكه آنان [مردم را] از [زيارت] مسجدالحرام باز مى‏دارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند ولى بيشترشان نمى‏دانند* نمازشان در خانه [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود پس به سزاى آنكه كفر مى‏ورزيديد اين عذاب را بچشيد* بى‏گمان كسانى كه كفر ورزيدند اموال خود را خرج مى‏كنند تا [مردم را] از راه خدا بازدارند پس به زودى [همه] آن را خرج مى‏كنند و آنگاه حسرتى بر آنان خواهد گشت‏سپس مغلوب مى‏شوند و كسانى كه كفر ورزيدند به سوى دوزخ گردآورده خواهند شد)(الانفال34 ـ 36) مشركان با آداب حج نيز كاملا آشنا بوده بلكه آن را با اعمال مشركانه و انحرافي آميخته بودند. قرآن مي فرمايد: (إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ: در حقيقت صفا و مروه از شعاير خداست [كه يادآور اوست] پس هر كه خانه [خدا] را حج كند يا عمره گزارد بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى به جاى آورد و هر كه افزون بر فريضه كار نيكى كند خدا حق شناس و داناست)(البقرة158) در اسباب نزول اين آيه چنين آمده كه بخاری و مسلم و ديگران از عاصم بن سلیمان روایت کرده اند: از انس در مورد صفا و مروه پرسیدم. گفت: چون اسلام آمد ما سعی بین صفا و مروه را از امور جاهلیت پنداشته ترک کردیم. پس خدا ﴿إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ ﴾ را نازل کرد(لباب النقول في اسباب النزول سيوطي) خود اين مطلب گواهي بر اين است كه آداب حج در زمان قبل از اسلام هم وجود داشته و اساسا خانه كعبه به همين خاطر ساخته شد اما مشركين بعضي از آداب حج را منحرف و با اعمال كفرآميز آميخته بودند. بنابراين كيفيت نماز چيز ناشناخته اي نبوده بلكه اعراب با آن كاملا آشنا بوده و به صورت تواتر و بدون نياز به كتابت، نسل در نسل به ارث مي بردند درست مانند امروز كه مسلمانان بدون نياز به خواندن حديث، طريقه نماز را از پدران خود به ارث مي برند و حتي افراد بي سواد و كم سواد هم مي دانند چگونه نماز بخوانند چون آن را از پدران خود فراگرفته اند. حتي در كتب حديثي هم تفصيل ركعات نماز نيامده بلكه بيشتر به احكام جانبي نماز مثل مبطلات و.. توجه شده است. اساسا وجود مکانی با عنوان مسجدالحرام که قبل از تولد محمداسلام هم با همین نام وجود داشته گواه آشنایی اعراب با نماز و مسجد و رکوع و سجود است. در مورد اسطوره معراج و واجب شدن نماز در آن، قرآن نافي چنين پديده اي بوده و بيانگر «اسراء»(سوره الاسراء) است نه معراج. مشركين از نبي كريماسلام مي خواستند كه به آسمان معراج كند و قرآن خواسته آنها را رد مي كرد. آنها از پيامبراسلام، معجزه معراج را طلب مي كردند: (أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاء وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ..: يا اين كه سراي بزرگ زرنگاري داشته باشي، و يا اين كه به سوي آسمان بالا روي، و تنها به بالا رفتنت از آسمان هم ايمان نمي‌آوريم مگر اين كه كتابي همراه خود برايمان بياوري كه آن را بخوانيم)(الاسراء 93) هر محقق با انصافي كه به احاديث متناقض و متضارب معراج رجوع كند بطلان آن را خواهد يافت. طبق معمول، روايات تراث درباره معراج نيز با هم در تضارب و تضادند. گروهي از روايات، معراج را ثابت و گروهي آن را نفي كرده و معراج و اسراء را يكي مي دانند. برخي از روايات معراج را در رؤيا مي دانندو برخي ديگر نافي معراج در خواب يا بيداري هستند. كسي كه مشتاق است اين تضارب روايات را ببيند كافيست كه به تفسير «ابن كثير» در اوائل سوره «الاسراء» يا به شرح حديث «معراج» كتاب صحيح بخاري رجوع كند(فتح الباري شرح صحيح البخاري) كه ابن حجر بيش از ده نظر مختلف و متضاد را در باب زمان و كيفيت و چگونگي معراج بيان كرده و خواننده را مبهوت و بدون هيچ نتيجه اي رها مي كند. كتاب ديگري كه حجم عظيم احاديث ضد و نقيض معراج را به تصوير كشيده «تفسير ابن كثير» است كه او هم مانند ابن حجر در ذيل آيه اول سوره «الاسراء» سي صفحه را به نقل روايات اختصاص داده و نهايتا با توجه به اين همه تناقض و تضارب مي نويسد: (و اذا حصل الوقوف على مجموع هذه الأحاديث صحيحها وحسنها وضعيفها ، يحصل مضمون ما اتفقت عليه من مسرى رسول الله صلى الله عليه وسلم من مكة إلى بيت المقدس، وأنه مرة واحدة: حال كه وقوف به همه اين احاديث صحيح و حسن و ضعيف، حاصل شد، آنچه كه در مورد آن اتفاق وجود دارد اسراي رسول اللهاسلام از مكه به بيت المقدس است كه آن هم يكبار اتفاق افتاده است»(تفسير ابن كثير5/42 دار طيبة للنشر والتوزيع) اين اعتراف ابن كثير در حالي است كه بدون نياز به اين همه حديث بافي، قرآن هم دقيقا همين موضوع را در آيه اول سوره الاسراء بيان كرده و در حقيقت اين خواب پيامبراسلام(اسراء) تبديل به فتنه اي براي مردمان شده است: (وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ: و [ياد كن] هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم)(الاسراء60) مردم در مورد موضوع اسراء دچار فتنه شدند چرا كه از خلال روايات كاذب، در مورد چيزهايي سخن گفته اند كه پيامبراسلام آنها را در اسراء مشاهده كرده است سپس در مورد روايات اسراء دچار اختلاف شدند پس بهتر همان است كه به قرآن چنگ انداخته تا از اين فتنه رهايي يابيم. بزرگان معتزله نيز چون قاضي عبدالجبار اسدآبادي منكر احاديث خيالي معراج بوده اند و اين چيزي است كه امام فخر رازي در ذيل تفسير آيه ابتدايي سوره الاسراء بيان كرده است(تفسير كبير يا مفاتيح الغيب20/154 دارالفكرـ الطبعة الاولي) فخر رازي نظر منكران معراج را چنين مي نويسد: (أن حديث المعراج اشتمل على أشياء بعيدة: حديث معراج شامل موارد دور از حقيقت است)(تفسير كبير20/153) در ثانی يكي از روايات معراج را به عمر بن الخطاب منسوب مي كنند و او كسي است كه شديدترين موضع را در اكراه از روايت و حديث داشت. دسته اي ديگر از روايات معراج به گروهي از انصار منسوب است كه بعد از اين واقعه و بعد از هجرت، ايمان آورده اند مثل «حذيقة بن اليمان»، «انس بن مالك»، «بريدة بن الخصيب»، «ابوهريره» و «ابن عباس» كه اين آخري بعد از اسراء متولد شد و به هنگام فتح مكه اسلام آورد در حالي كه فقط ده سال سن داشت. اين دسته از روايات مدعي هستند كه فريضه نماز در معراج، واجب شد در حالي كه در اولين سوره اي كه بنا بر احادیث صحیح بخاری بر پيامبر نازل شد(سوره العلق) چنين آمده است: « أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى*عَبْدًا إِذَا صَلَّى: آيا ديدى آن كس را كه باز مى‏داشت*بنده‏اى را آنگاه كه نماز مى‏گزارد»(العلق 10) و با اين آيه تمام مي شود: «كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ: زنهار فرمانش مبر و سجده كن و خود را [به خدا] نزديك گردان»(العلق19)


ثالثا) بسياري از موارد ديگر هم وجود داشته كه اعراب زمان محمد به مانند نماز از كيفيت آن مطلع بودند مثل ماههاي حرام. قرآن مي فرمايد: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ: از تو درباره ماهى كه كارزار در آن حرام است مى‏پرسند بگو كارزار در آن گناهى بزرگ است)(البقرة217) در صورتي كه نامي از ماههاي حرام در قرآن نيامده و اعراب عهد محمدكاملا با آن آشنا بودند و حتي در مورد اين ماهها مرتكب «نسيء» مي شدند يعني براي توجيه كشتارهاي خود تعدادي از روزهاي يك ماه حرام را حلال كرده و آن را در ماه ديگري جبران مي كردند كه اين عمل آنها توسط قرآن مورد تخطئه قرار گرفت: (جز اين نيست كه جابجا كردن [ماههاى حرام] فزونى در كفر است كه كافران به وسيله آن گمراه مى‏شوند آن را يكسال حلال مى‏شمارند و يكسال [ديگر] آن را حرام مى‏دانند تا با شماره ماههايى كه خدا حرام كرده است موافق سازند و در نتيجه آنچه را خدا حرام كرده [بر خود] حلال گردانند زشتى اعمالشان برايشان آراسته شده است و خدا گروه كافران را هدايت نمى‏كند)(التوبة37) اين آيه نشان مي دهد كه مشركين بدون نياز به حديث نبوي تعداد ماههاي حرام و كيفيت آن را مي دانستند وگرنه چگونه ممكن بود كه «نسيء» كنند؟ همچنين در مورد ماههاي حج، قرآن مي فرمايد: (الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَّعْلُومَاتٌ)(البقرة197) يعني حج در ماههاي معلوم و مشخصي انجام مي شود كه اعراب با آن آشنايند و نيازي نيست در قرآن نام اين ماهها يا ماههاي حرام آورده شود درست به مانند كيفيت نماز و اوقات آن. خداوند در مورد نماز مي فرمايد: (الصَّلاَةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَّوْقُوتًا: نماز بر مؤمنان در اوقات معين مقرر شده است)(النساء103) اين آيه درست به مانند آيه ماههاي حج است و نشان مي دهد كه اوقات نماز و كيفيت آن امري كاملا شناخته شده بود. همچنين تعداد روزهاي هفته هم در قرآن نيامده اما مسلمين ملزم به خواندن نماز جمعه شدند: (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد چون براى نماز جمعه ندا درداده شد به سوى ذكر خدا بشتابيد و داد و ستد را واگذاريد اگر بدانيد اين براى شما بهتر است)(الجمعة9) تعداد روزهاي هفته و نام آنها در حديث هم نيامده چون اعراب مي دانستند هفته 7روز دارد و روز تعطيل هم جمعه است. كعبه و مسجدالحرام هم قبل از محمد براي حج و نماز خلق شده بود هرچند مشركين آيين ابراهيم حنيف را منحرف كرده بودند.

علاوه بر استدلالات محكم قرآن در اين باره حتي تراث روایی اهل حدیث هم بيانگر وجود نماز قبل از پيامبر(ص) و آشنايي اعراب با آن است. محدثان و سيره نويسان بزرگ اهل سنت مثل محمد بن سعد(230هـ)، احمد حنبل(241هـ)، مسلم نیشابوری(261هـ)، ابوبکر البزّار(292)، ابن حبّان(354هـ) ابن عساکر شافعی(571هـ)، ابن جوزی حنبلی(597هـ)، ذهبی شافعی(748هـ)و.. ذيل سرگذشت صحابي بزرگ «جُندب بن جُنادة» معروف به ابوذر غِفاري ـ که بنا بر روایات پنجمین کسی بود که اسلام آورد ـ با اسناد صحیح نقل کرده اند که او سه سال قبل از اينكه با پيامبر(ص) آشنا شود نماز مي خوانده است: «وقد صليت یا ابن أخي قبل أن ألقى رسول الله، صلى الله عليه وسلم، ثلاث سنين، فقلت: لمن؟ قال: لله.. : ای برادرزاده من سه سال قبل از اینکه با رسول الله صلی الله علیه وسلم دیدار کنم نماز می خواندم.[راوی می گوید] گفتم برای چه کسی نماز می خواندی؟ ابوذر گفت برای الله..»(طبقات الكبري، ج4 ص220 ـ دارصادر بیروت)(صحیح مسلم/فضائل ابی ذر2473)(مسند احمد21565،21566)(مسند البزار: مسند ابی ذر)(سير الاعلام النبلاء2/49 مؤسسة الرسالة)(صفة الصفوة، الطبقة الثانية من اصحاب)(تاريخ دمشق ج66 ص176)(تاريخ دمشق ج66 ص178)و.. با توجه به اینکه اکثر محدثان معراج یا اسراء را در یک سال قبل از هجرت(12بعثت) تاریخ زده اند بنابراین ابوذر غفاری 15سال قبل از معراج برای خدا نماز می خوانده است.

همچنین می توان به مرویات ابوالولید أزرقی(250هـ) در کتاب مرجع و مهم «أخبار مکة» مراجعه کرد که درباره حج و آداب دینی انبیای قبل از خاتم النبیین علیه السلام سخن می گوید. برای مثال ازرقی از مجاهد بن جبر نقل می کند: «حج خمسة وسبعون نبياً كلهم قد طاف بالبيت وصلى في مسجد منى: هفتاد و پنج تن از انبیا حج کردند که تمامشان خانه کعبه را طواف و در مسجد منی نماز خواندند» (اخبار مکه/ذكر حج إبراهيم عليه السلام وأذانه بالحج وحج الأنبياء بعده) البته بدون نیاز به روایات تراث، قرآن بهترین گواه بر وجود آداب دینی قبل از خاتم النبیین علیه السلام است و ایشان بنیانگذار عبادات و مناسک دینی نبودند: «قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ: بگو من از [ميان] پيامبران نودرآمدى نبودم و نمى‏دانم با من و با شما چه معامله‏اى خواهد شد جز آنچه را كه به من وحى مى‏شود پيروى نمى‏كنم و من جز هشداردهنده‏اى آشكار [بيش] نيستم»(الأحقاف9)

رابعا)ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه با وجود نماز قبل از پيامبراسلام آيا سوره فاتحة الكتاب كه در نمازها خوانده مي شود قبل از ايشان نازل شده بود؟ پاسخ قرآن به اين سؤال واضح و روشن است. قرآن بعضي از آيات را چند بار تكرار كرده است. براي مثال عين عبارات ابتدايي آيه 50 سوره الانعام(قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ) كه فرماني الهي به محمد است در مورد نوح نبي هم نازل شده: (قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ)(هود31) و يا آياتي كه در تورات حقيقي و تحريف نشده وجود داشته و در قرآن هم مجددا تكرار شده است: (وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنفَ بِالأَنفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ: و در [تورات] بر آنان مقرر كرديم كه جان در مقابل جان و چشم در برابر چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان مى‏باشد و زخمها [نيز به همان ترتيب] قصاصى دارند و هر كه از آن [قصاص]درگذرد پس آن كفاره [گناهان] او خواهد بود و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكرده‏اند آنان خود ستمگرانند)(المائدة45) نكته ظريفي كه در اين آيه وجود دارد كلمه (النفس بالنفس) است كه نشان مي دهد در تورات حقيقي هم اثري از سنگسار يا ساير اعدامهاي خرافي نبوده و جان ستاندن فقط به عنوان قصاص نفس مشروعيت داشته است. اساسا پيامبران همگي در يك مسير گام برداشته و وحي الهي يكساني بر همه آنها نازل شده است. پس مانعي دارد كه دستورات و آياتي از قرآن قبلا بر ابراهيم نازل شده باشد. حتي قرآن شناسان اهل حديث نيز به اين نكته معترفند. براي مثال جلال الدين سيوطي نوع پانزدهم كتاب خود را به معرفي آياتي اختصاص داده كه عينا بر انبياي پيشين نيز نازل شده بودند: (النوع الخامس عشر ما أنزل منه على بعض الأنبياء وما لم ينزل منه على أحد قبل النبي صلى الله عليه وسلم: نوع پانزدهم آنچه از قرآن كه بر بعضي انبيا نازل شده بود و آنچه كه قبل از نبي بر احدي نازل نشده بود)(الاتقان في علوم القرآن1/114 دارالفكر بيروت ط2 تحقيق سعيد المندوب)(ترجمه فارسي الاتقان 1/149 انتشارات اميركبير چاپ هفتم) هرچند سيوطي با استناد به احاديث سعي كرده كه سوره حمد را جزء سوره هايي بداند كه قبلا نازل نشده بودند اما همين اعتراف او به اينكه بعضي از آيات قرآن بر پيامبران قبلي هم نازل شده بود براي اثبات اصل مسأله كافيست: «إِنَّ هَذَا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولَى*صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى: اين (چيزها منحصر به اين كتاب آسماني نيست، بلكه) در كتابهاي پيشين (نيز آمده و) بوده است*‏(از جمله در) كتابهاي ابراهيم و موسي»(الأعلی18،19 ـ ترجمه دکتر مصطفی خرمدل)

خامسا)اعتراض ديگر اهل حديث به تفكر قرآن محور اين است كه وظيفه تبيين رسول كه در آيات 64و44 سوره النحل بيان شده مربوط به حديث است. در حالي كه تبيين از ريشه «بَيَّنَ» به معناي خواندن و آشكار كردن آمده و مفسران برجسته اي چون سيد مرتضي و ابن جزّي مالكي هم چنين نظري دارند.(مصطفي حسيني طباطبايي در مقاله «قرآن بدون حديث هم قابل فهم است» به طور مبسوط در اين باره سخن گفته است) ضمن اينكه دكتر منصور تفسير ديگري از اين آيه ارائه مي دهد.

اما يكي از محكم ترين دلايل دكتر منصور در اثبات اينكه حديث جزيي از دين نيست بر اين پايه شكل گرفته كه هیچ گاه حدیث به مانند قرآن مکتوب و محفوظ نماند و پیدایش اسناد یا سند حدیث خود گواهی بر شفاهی بودن صنعت حدیث تا ابتدای قرن سوم هجری دارد در حالی که قرآن هیچگاه چنین وضعی نداشته و در زمان خود پیامبر اسلام به طور کامل مکتوب و محفوظ شد و بعدها در زمان خلفای راشدین نسخه های متعددی از آن به شهرهای مختلف فرستاده شد تا جایی که بعضی از نسخ قطعی قرآنهای قرون اول و دوم هجری در موزه های جهان وجود دارد اما مثلا قدیمی ترین نسخه قطعی صحیح بخاری مربوط به صد و پنجاه سال بعد از فوت بخاری می باشد تا جایی که مورخان و محدثان متقدم مسلمان مثل قاضی ابن العربی مالکی(468هـ) و ابن کثیر(774هـ) از اختلافهای نسخه های مختلف بخاری سخن گفته اند و نه یک کتاب واحد(البدایة و النهایة4/401 و 7/300 ـ دار إحياء التراث العربي الطبعة الاولى 1408 هـ)(أحكام القرآن لإبن العربي 2/332ـ دارالکتب العلمیة) بنابراین احتمال تحریف حتی در منابع حدیثی مکتوب قرن سوم نیز به شدت وجود داشته است. ضمن اینکه بر اساس خود منابع روايي و حديثي، پيامبراسلام و بزرگان صحابه از كتابت حديث به شدت منع مي كردند و حتي تابعان نيز از اين كار كراهت داشتند و اگر حديث جزيي از دين بود نمي بايستي پيامبراسلام و كبار صحابه او از كتابت و نشر آن منع كنند بلكه بايد چون قرآن مكتوب و محفوظ مي ماند. حتی خود بخاري به اين نكته معترف است كه پيامبر سواي قرآن، كتاب ديگري را به جا نگذاشت:

«يروي ابن رفيع: دخلت أنا وشداد بن معقل على ابن عباس رضي الله عنهما، فقال له شداد بن معقل: أترك النبي صلى الله عليه وسلم من شيء؟ قال: ما ترك إلا ما بين الدفتين. قال: ودخلنا على محمد بن الحنفية فسألناه فقال: ما ترك إلا ما بين الدفتين: ابن رفيع مي گويد من و شداد بن معقل نزد ابن عباس رفتيم. شداد به او گفت: آيا نبي صلى الله عليه وسلم چيزي را بر جاي گذاشت؟ [ابن عباس] گفت: چيزي جز ميان دوجلد[قرآن] را به جا نگذاشت. او مي گويد كه ما نزد محمد بن الحنفية هم رفتيم و از او همين را پرسيديم. گفت: [پيامبر] چيزي جز قرآن را به جاي نگذاشت»(صحیح بخاری/کتاب فضائل القرآن 4731)

تمجيد از جايگاه علمي شيخ احمد صبحي منصور توسط شيخ محمد الغزالي [ویرایش]

هجمه عظيم تبليغات رسانه اي و شبكه اي و فيلتر شدن تنها سايت شيخ منصور در عربستان سعودی و بحرين، نشان واهمه از قدرت قلم و استدلالات او داشته و كساني در صدد پاسخگويي به او بر آمده اند. از جمله شخصي به نام عبدالستار سيرت در شبكه فارسي زبان نور كه مبلغ جريان اهل حديث و سلفيه است در برنامه «پاسخ به شبهات قرآنيون»، با استناد به آيات ابتدايي سوره النجم(و ما ينطق عن الهوي) حديث را وحي مي داند. در حالي كه مفسران و عربي دانان برجسته اي چون يحيي بن يزيد فرّا(معاني القرآن فراء3/95 دارالمصرية للتأليف والترجمة)، طبري(تفسير الطبري 22/497،498 مؤسسة الرسالة ط1)، فخر رازي (تفسير كبير ذيل آيات سوم و چهارم النجم)، زمخشري(الكشاف 5/636 مكتبة العبيكان الطبعة الاولي)، شيخ طوسي(التبيان 9/421 دار إحياء التراث العربي)، عبدالقاهر الجرجاني(دلائل الاعجاز)، محمد بن عاشور شيخ جامع الزيتونيه تونس(التحرير و التنوير ج27 ص93 ـ دار سحنون للنشر والتوزيع تونس1997م) و.. همچنين قرآن شناسان معاصري چون دكتر محمد الشحرور(«فقه المرأة» باب كيف نفهم السنة النبوية)، دكتر نصر حامد ابوزيد(التفكير في زمن التكفير ص165 مكتبة المدبولي) و دكتر مصطفي خرمدل(تفسير نور آيات ابتدايي سوره النجم)و...در ذيل تفسير آيات ابتدايي النجم به صراحت دلالت آيه را در مورد قرآن روشن كرده و چنين استدلالاتي حاكي از سطحي بودن مطالعات اسلامي و قرآني اين قبيل افراد دارد. ضمن اينكه وحي قرآني بري از اشتباه بوده در حالي كه خود اهل حديث در حديث صحيح مسلم نقل كرده اند كه پيامبراسلام در مورد تلقيح درختان خرما اشتباه كرد و اينكه پيامبراسلام در آياتي مثل (التحريم1) مورد ملامت قرار گرفته است. و اساسا خود قرآن به روشني وحي را در قرآن خلاصه مي كند:(و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم شك داريد پس اگر راست مى‏گوييد سوره‏اى مانند آن بياوريد)(البقرة23)(يونس38) يعني تنها وحي نازل شده بر پيامبراسلام همان سوره هاي قرآن است.

منتقدان صبحي منصور تصور مي كنند كه دكتر احمد صبحي منصور به تازگي با مطالعات اسلامي آشنا شده در حالي كه او بيش از بيست سال از عمر خود را در الازهر گذرانده و جزء شيوخ و استادان ممتاز تاريخ اسلام و ادبيات عرب معتبرترين دانشگاه سني مذهب يعني جامعة الازهر قاهره بوده و بر مباني استدلالات كلامي، فقهي و علم الحديث مخالفانش كاملا مسلط است.

حتي بزرگترين فقهاي الازهر از او تمجيد كرده اند. شيخ محمد الغزالي يكي از برجسته ترين متفكران و شيوخ الازهر و از رهبران معنوي اخوان المسلمين در كتاب(تراثنا الفكري/فصل اعادة كتاب التاريخ/ص108ـ113 دارالشروق) درباره دكتر احمد صبحي منصور مي نويسد: (كتب الدكتور أحمد صبحي منصور هذا الفصل النفيس فى النقد الذاتي للتاريخ الاسلامي، ننقله عنه مقدرين للفكر الذكى الذى أملاه: دكتر احمد صبحي منصور اين فصل گرانبها را در نقد ذاتي تاريخ اسلامي نوشته كه ما آن را نقل كرده و خوشفكري و هوشمندي نويسنده اش را تحسين مي كنيم) شيخ غزالي سپس مطلب را از صبحي منصور نقل مي كند. شيخ محمد الغزالي دهها صفحه از كتاب «تراثنا الفكري»(ترجمه شده با عنوان ارزیابی میراث فکری مسلمانان/نشراحسان) را به بحث ظني بودن اخبار آحاد اختصاص داده و پس از ذكر اين نكته كه تواتر تنها در قرآن و نمازهاي پنجگانه و تعداد ركعات آنها وجود دارد مي نويسد: «خبر آحاد موجب يقين نيست بلكه فقط تواتر يقين آور است»(تراثنا الفكري فی میزان الشرع و العقل/فصل التاسع)

هر چند خود شيخ غزالي با نوشتن كتاب جنجالي(السنة النبویة بین أهل الفقه وأهل الحدیث) با ترجمه فارسي(نگرشي نو در فهم احاديث نبوي/انتشارات احسان) به مانند شيخ منصور مورد غضب بسياري از فقهاي وهابي و اهل حديث قرار گرفت و در اواخر عمر خود رنجهاي بسياري را از اين جريان متحمل شد. لازم به ذكر است كه تا قبل از دادگاه محاكمه قاتل فرج فوده، رابطه نزديكي بين شيخ الغزالي و شيخ صبحي منصور در جريان بوده و شيخ الغزالي بسياري از آراي دكتر منصور را در كتاب(السنة النبویة بین أهل الفقه وأهل الحدیث) تأييد كرده و رسما با تفكر حديثي خداحافظي مي كند. در واقع تغییر تفکرات شیخ غزالی در اواخر عمر با دو کتاب بسیار مهم (السنة النبویة بین أهل الفقه وأهل الحدیث) و (تراثنا الفکری) تبلور یافت و این دو کتاب در ادامه مدرسه امام محمد عبده طبقه بندي مي شوند. موقف شیخ غزالی درباره اخبار آحاد را بايد تير خلاصي بر پيكر تفكر ظني‌ ـ‌حديثي دانست. به خصوص که کتاب (السنة بین اهل الفقه و اهل الحدیث) مورد استقبال بسياري از متفكران مستقل علوم اسلامي قرار گرفت و حتي ترجمه فارسي آن به چاپ چندم رسيد.

امام محمد عبده، امام ابوحنيفه و تجديد مدرسه معتزله [ویرایش]

دكتر صبحي منصور در مصاحبه با نشريه (الوطن الكويتية) به تاريخ2007-07-02 تفكر خود را ادامه جريان امام ابوحنيفه و در عصر حاضر امام محمد عبده مي داند.[۷] او خود را در ادامه تفكري مي داند كه به مدرسه (العودة الي القرآن)(بازگشت به قرآن) مشهور است و شامل تعدادي از شيوخ برجسته الازهر و متفكرين خارج الازهر مي شود. صبحي منصور ضمن احترام به جريان معتزله خود را نومعتزلي نمي نامد هرچند منهج قرآني و استقلال فكري و تقليدستيزي آنها را تحسين مي كند. شیخ صبحی منصور به مانند شیخ غزالی معتقد است که مسلمانان با مهجور کردن قرآن روی به تدبر در آیات آن نیاورده و با تقلید کورکورانه از تراث و تفاسیر گذشتگان ابواب معرفتی قرآن را نمی گشایند.(نظرات فی القرآن/محمد غزالی ص153 دارالنهضة) البته تلاشهای دکتر صبحی در جوامع مسلمان همراهانی هم دارد از جمله قرآن شناس نامدار سوریه ای دکتر محمد شحرور در کتب خود معتقد است که می بایستی تفاوتهای دلالتی بین واژگان «اسلام»، «ایمان»، «نبی»، «رسول» و.. توسط اجتهاد در معانی خودبنیاد قرآن، استخراج شوند و یا کسانی چون سامر اسلامبولی، شاکر نابلسی، عبدالفتاح ابن عساکر، عدنان رفاعی، زکریا اوزون و.. و در کشور مصر متفکران و اسلام شناسانی برجسته ای چون دکتر سعید عشماوی، استاد شیخ جمال بنا ودر میان مشایخ الازهر نیز فقیهان مدرسه «العودة الی القرآن» مرحوم امام محمد عبده با او قرابت فکری دارند.

شيخ منصور به خطر داشتن همين تفكر مستقل و به خاطر دفاع از اقليتهاي عقيدتي تحت فشار در مصر مانند: متفكران قرآني، نوانديشان سكولارـ مسلمان مانند حامد ابوزيد، شيعيان و قبطي هاي مسيحي، مورد فشار رژيم حسني مبارك و فقهاي وهابي قرار گرفت

حديث ستيزي ابوحنيفه [ویرایش]

در مورد ابوحنيفه جستجوي موجزي در كتب جرح و تعديل محدثان، حديث ستيزي او را به روشني معلوم مي كند. ابن خلدون مي نويسد كه ابوحنيفه تنها به 17حديث اعتقاد داشت. متأسفانه متأخران محدثين و فقها به خصوص از قرن چهارم و پنجم به بعد با دگرگوني مدرسه فقهي ابوحنيفه سعي در توجيه ضديت او با حديث نموده اند كه البته اين توجيهات با شواهد محكم تاريخي هيچ سنخيتي ندارد. نگاهي گذرا به كتب محدثان تا قبل از قرن چهار و پنج حقايق ديگري را در مورد امام ابوحنيفه ثابت مي كند. ما در اينجا تنها گوشه اي از اين حقايق را نقل مي كنيم: ابن سعد در طبقات او را «ضعيفا في الحديث» مي خواند(طبقات كبري 6/369 و 7/322 دارصادر بيروت) محدث خطيب بغدادي ذيل تذكره طولاني ابوحنيفه از عبدالرزاق الصنعانی روايت مي كند كه تنها در حدود بيست حديث از ابوحنيفه نقل شده است.(تاريخ بغداد 13/448 دارالكتب العلمية بيروت)

محدث حاكم نيشابوري از محدث بزرگ مكه، «سفيان بن عُيَيْنَة الهلالي»(متوفي 198هـ) نقل مي كند: «اي اصحاب حديث به تعليم حديث مشغول باشيد مبادا كه اهل رأي بر شما چيره شوند ابوحنيفه چيزي نگفته مگر اينكه ما درباره آن، يك حديث يا دو حديث روايت كرده ايم»(«معرفة علوم الحديث» ص66 دارالآفاق بيروت الطبعة الرابعة)

محدث و فقيه حنبلي ابن جوزي ذيل تذكره ابوحنيفه مي نويسد: «فأما المسائل التي خالف فيها الحديث فكثيرة: و اما مواردي كه احاديث در آن موارد با نظرات ابوحنيفه مخالفند، بسيار است» و سپس حدود سي مورد از مشهورترين اختلافات رأي ابوحنيفه نسبت به احاديث صحيح بخاري و صحیح مسلم را نقل مي كند(المنتظم في تاريخ الملوك و الامم، جزء8 ذكر متوفيان سال 150هـ) ابن الجوزي در كتاب ديگرش پس از بيان جرحهاي وارد بر ابوحنيفه مي نويسد: «و ليس من اهل الحديث: او از اهل حديث نيست»(الضعفاء و المتروكين ش3539)

محدث ابن ابي حاتم الرازي(متوفي327هـ) در كتاب معروف «الجرح و التعديل» مي نويسد: «كان أبو حنيفة يحدثنا فإذا فرغ من الحديث قال هذا الذي سمعتم كله ريح وباطل: ابوحنيفه براي ما حديث مي گفت و هرگاه از اين كار فارغ مي شد مي گفت: چيزهايي كه شنيديد همگي باد هوا و باطل است»(الجرح و التعديل ذيل ترجمة ابوحنيفه ج8 ش2602 دار إحياء التراث العربي)

در واقع خصومت اهل حديث با جريان ابوحنيفه يا امام اعظم، چيزي نيست كه قابل كتمان باشد. تمام متقدمان اهل حديث و در رأس آنها كساني چون بخاري، احمد حنبل، سفيان ثوري، ابن عدي، ابن حِبّان و.. در او طعن زده اند(«تاريخ كبير» بخاري ج8)(«الكامل في ضعفاء الرجال» ابن عدي ج7 صفحه6 به بعد/دارالفكر بيروت ط3)

پسر احمد حنبل نقل مي كند كه از پدرش درباره «اسد بن عمرو» سؤال كرده و احمد حنبل چنين پاسخ مي دهد: « او[اسد بن عمرو] صدوق است ولي جزء اصحاب ابوحنيفه بوده و شايسته نيست چيزي از او نقل شود»(الجرح و التعديل ج2 ش1279)

ابوحنيفه تقديس را تنها شايسته خدا و رسولش مي دانست و براي اصحاب، فقها يا تابعين قداستي قائل نبود. سخن مشهور او كه ذهبي ذيل تذكره اش، روايت كرده مؤيد همين مطلب است: «مَا جَاءَ عَنِ الرَّسُوْلِ -صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- فَعَلَى الرَّأْسِ وَالعَيْنِ، وَمَا جَاءَ عَنِ الصَّحَابَةِ، اخْتَرْنَا، وَمَا كَانَ مِنْ غَيْرِ ذَلِكَ، فَهُم رِجَالٌ وَنَحْنُ رِجَالٌ.»(سير اعلام النبلاء 6/402 مؤسسة الرسالة)

كساني مانند ابن خلدون سعي در دفاع از ابوحنيفه در برابر محدثان و نقل نكردن سخنان مخالفانش بوده اند اما محدث نامدار ابن حِبّان البُستي(متوفي 354هـ)، ابوحنيفه را بدعتگزار خوانده و مي نويسد: «در ميان امامان حديث، همگي متفقند كه پيشوايان اسلام و اهل ورع در تمام شهرهاي بزرگ و كوچك، ابوحنيفه را جرح كرده و در او طعن زده اند الا تعدادي انگشت شمار»(«المجروحين» ابن حبان3/64 دارالبازـ مكة) همچنين او از سفيان ثوري يكي از قله هاي حديثي نقل مي كند كه: «استتيب أبو حنيفة من الكفر مرتين: ابوحنيفه را دو بار از كفر توبه دادند»(«المجروحين» ابن حبان3/64)

از مالك بن انس پيشواي فقهاي مالكيه نقل شده: «مالك بن أنس يقول إن أبا حنيفة كاد الدين ومن كاد الدين فليس له دين: مالك بن انس مي گفت كه ابوحنيفه در دين فريبكاري مي كند و هر كس در دين فريبكاري كند دين ندارد»(الضعفاء الكبير العقيلي4/281 دارالكتب العلمية بيروت)

محدث ابونعيم الاصبهاني(متوفي430هـ) ابوحنيفه را متهم مي كند كه چندين بار كافر شده استكتاب الضعفاء تذكره نعمان بن ثابت ش255) در حالي كه يكي از معروفترين روايات چنددهگانه مجعول مسند ابوحنيفه كه بعد از سيصد سال به او منسوب شده متعلق به خود ابونعيم اصفهاني است.

احمد حنبل درباره اسحاق بن نجيح چنين مي گويد: «من اكذب الناس يحدث عن النبي صلى الله عليه وسلم برأى أبى حنيفة: او از دروغگوترين مردم است چراكه موافق نظر ابوحنيفه از نبي اسلام حديث نقل كند»(الجرح و التعديل ج2 ش832)

سخنان تند احمد حنبل پيشواي حنابله و سران اهل حديث درباره ابوحنيفه مشهور است. از جمله: «نزد احمد حنبل نامي از ابوحنيفه آمد و او گفت: نظراتش مذموم است»(الجرح و التعديل ج8 ش2062) يا: «سمعت احمد بن حنبل يقول ما قول أبي حنيفة والبعر عندي إلا سواء: از احمد حنبل شنيدم كه مي گفت سخنان ابوحنيفه و نعره شتر در نزد من يكي هستند»(تاريخ بغداد 13/439) يا «سألت أبا عبد الله وهو احمد بن حنبل عن أبي حنيفة وعمرو بن عبيد فقال أبو حنيفة أشد على المسلمين من عمرو بن عبيد لأن له أصحابا: از احمد حنبل درباره ابوحنيفه و عمرو بن عبيد[از شيوخ بزرگ معتزله] سؤال كردم. گفت: خطر ابوحنيفه براي مسلمين بيشتر از عمرو بن عبيد است چون ابوحنيفة اصحاب دارد.»(تاريخ بغداد 13/437،438) احمد حنبل مي گويد: «أصحاب الرأي وهم مبتدعة ضلال أعداء للسنة والأثر يبطلون الحديث.. ويتخذون أبا حنيفة و من قالب قوله إماما: اصحاب رأي آنها بدعتگزار، گمراه، دشمن سنت و حديث هستند. آنها حديث را باطل مي كنند.. و ابوحنيفه و امثال او را امام مي دانند»(طبقات الحنابلة1/71 تحقيق: عبدالرحمن العُثيمين ـ جامعة ام القري مكة المكرمة)

موارد فوق تنها گوشه اي از حجم انبوه طعن ها و مذمت هاي وارد شده بر ابوحنيفه است وگرنه كتب تراجم و جرح و تعديل سرشار از جرح فقهاي حديث بر ابوحنيفة مي باشد به طوري كه خطيب بغدادي بيش از پنجاه صفحه را فقط به ذكر اقوال علما در طعن و ذم ابوحنيفه اختصاص داده است(تاريخ بغداد جلد13 صص399 ـ 453دارالكتب العلمية بيروت)

تمام اين طعنها، جرح ها، اتهامات و كنايه ها به خاطر اين بود كه امام ابوحنيفه، حديث را به رسميت نمي شناخت هرچند فقه حنفي نهايتا محصول افكار شاگردان او شد نه خود ابوحنيفه.چنانكه كساني مانند أحمد بن يحيى بن زهير العقيلي فقيه حنفي قرن چهارم و پنجم كتابي را با نام «الخلاف بين أبي حنيفة وأصحابه وما انفرد به عنهم» درباره اختلافات فقهي ابوحنيفه با شاگردانش نوشته است.

اما تاريخ بارها و بارها تكرار شده و مشابه همين حملات وارد شده بر ابوحنيفه امروزه بر کسانی چون دكتر صبحي منصور، امام محمد عبده، شيخ جمال البنا و ساير متفكران مستقل مسلمان وارد مي شود.

توجيهاتي مثل اينكه ابوحنيفه منكر حديث نبوده بلكه حديث كمي به او رسيده نيز از توجيهات متأخرين بوده و به شدت از منطق علمي به دور است چون اولا: اگر ابوحنيفه، حديث را منبعي براي تشريع مي دانست مي بايستي در كسب آن تلاش مي كرد و اگر مي دانست كه حديث كمي به او رسيده نبايد خود را فقيه مي خواند، شاگرد دور خود جمع مي كرد و فتوا مي داد بلكه او مي توانست مانند بخاري به اقصي نقاط كشورها سفر كند يا مانند مالك و شافعي و ابن حنبل حديث نقل كند اما عدم اهتمام ابوحنيفه به اين مسائل گواهي روشن بر بي اهميت بودن حديث نزد اوست. ثانيا: در خود كوفه و بغداد معاصر ابوحنيفه بزرگان اهل حديث مثل سفيان ثوري مي زيستند و اين نشان مي دهد كه طالبان حديث در كوفه و بغداد هم وجود داشته و حديث به وفور به آنها مي رسيده است. همچنین سخنان یکی از بزرگترین متفکران و فقهای حنفی یعنی شاه ولی الله دهلوی در این باره جالب است. شاه ولی الله دهلوی صراحتا تفکر ابوحنیفه را تفکری حدیث ستیز خوانده و توجیهات متأخرین درباب بی اعتنایی امام ابوحنیفه به حدیث را رد می کند. علامه اقبال لاهوری در کتاب «تجدید التفکیر الدینی فی الاسلام»(ترجمه شده با عنوان احیای فکر دینی در اسلام) نظر شاه ولی الله دهلوی را نقل می کند و می نویسد:

((روش آموزش پیغمبرانه به عقیده شاه ولی‌الله دهلوی، عبارت از این است که، به صورت کلی در شریعتی که به وسیله پیغمبری وضع می‌شود توجه خاصی به عادات و آداب و خصوصیات مردمی که آن پیغمبر بر آن مبعوث شده است، دیده می‌شود. ولی، پیغمبری که برای آوردن اصول کلی و جهانگیر فرستاده شده نه می‌تواند اصول گوناگون برای ملت‌های گوناگون وضع کند و نه می‌تواند مردمان را واگذارد که خود برای خود قواعد رفتار و کردار وضع کنند. روش وی آن است که قوم خاصی را تربیت کند و تعلیم دهد، و آن قوم را همچون هسته‌ای برای بنای یک شریعت کلی قرار دهد. با این عمل، وی اصولی را که شالودة زندگی اجتماعی را تشکیل می‌دهند برجسته می‌سازد، و آنها را، با در نظر گرفتن رسم و عادت خاص قومی که بلافاصله در برابر وی قرار دارند، در حالات خاص مورد استعمال قرار می‌دهد. احکام دینی که از این راه فراهم می‌شود (مثلاً حدود شرعی که در مقابل جرایم معین می‌شود)، از لحاظی، مخصوص آن قوم است؛ و چون مراعات آنها به خودی خود هدفی نیست، نباید منحصراً آن همان‌ها را عیناً در نسل‌های آینده مورد عمل قرار دهند. شاید از همین لحاظ بوده است که ابوحنیفه، با بصیرت کاملی که نسبت به کلیت تعلیمات اسلامی داشت، عملاً از این گونه احادیث استفاده نمی‌کرد. این حقیقت که وی اصل استحسان را به کار می‌برد که مستلزم تفحص دقیق و کامل در اوضاع در احوال فعلی و در نظر گرفتن آنها در تفکر فقهی و دادن فتوا است، روشن می‌سازد که در نتیجه چه انگیزه‌هایی وی به وضع فقهی خاص خویش رسیده بوده است. بعضی گفته‌اند که ابوحنیفه از آن جهت از تمسک به حدیث خودداری می‌کرد که در زمان وی مجموعة مدوّنی از احادیث وجود نداشت. اولاً باید دانست که این ادعا درست نیست، چه مجموعه‌ حدیث عبدالملک و زهری در زمانی تدوین شده که کمتر از سی سال پیش از مرگ ابوحنیفه نبوده است. و دیگر اینکه، اگر هم فرض کنیم که این مجموعه‌های حدیث، به ابوحنیفه نرسیده بوده است در صورتی که وی داشتن چنین مدرکی را ضروری می‌دانسته، می‌توانسته است مانند مالک و ابن حنبل که پس از وی برای خود مجموعة حدیثی فراهم آورده بودند وی نیز چنین کند. رویهمرفته، وضعی که ابوحنیفه در برابر اعتبار فقهی حدیث داشته، به نظر من کاملاً درست بوده است؛ و اگر آزادی‌گری جدید همچنان صلاح بداند که از استفاده از حدیث دست بردارد، کاری جز این نکرده است که از یکی از بزرگترین نمایندگان فقه در جهان تسنن پیروی کرده است. ولی انکار این امر هم ممکن نیست که علمای حدیث، با اصراری که به توجه دادن مردم به حالات خاص عینی داشته و در مقابل تفکر فقهی مجرد از آن به دفاع برخاسته‌اند، خدمت بزرگی به فقه اسلامی کرده‌اند. و با پژوهش بیشتری که عاقلانه دربارة احادیث صورت بگیرد، و با همان روحی که پیغمبر اسلاماسلام وحی خود را تفسیر می‌کرده است، عمل شود، هنوز امکان آن هست که کمک بزرگی به فهم ارزش حیاتی اصول حقوقی مندرج در قرآن بشود. تنها فهم ارزش حیاتی آنها است که ما را، در کوششی که برای تفسیر مجدد اصول اساسی می‌کنیم، مجهز‌تر خواهد کرد)(تجدید التفکیر الدینی فی الاسلام صص203 ـ 205 ترجمة: عباس محمود، دارالهدایة ط2)(ترجمه فارسی برگرفته از کتاب «پژوهشی درباره امامان اهل سنت» اثر دکتر فریدون سپری ذیل عنوان «ابوحنیفه و حدیث»/ به نقل از: احیای فکر دینی در اسلام نوشته: علامه محمد اقبال لاهوری، ترجمه: احمد آرام، ناشر رسالت قلم نشریه، شماره 60، مؤسسه فرهنگی منطقه‌ای، صفحه‌های 196-197)

معتزله و مدرسه بازگشت به قرآن امام محمد عبده [ویرایش]

معتزله نيز در تاريخ از سوي مخالفان اهل حديث خود به همين اتهامات و حتي شنيع تر از آن تكفير و تفسيق مي شدند.متفکر و اسلام شناس نامدار مصری استاد شیخ احمد امین می نویسد: «به نظر من پایان کار معتزله یکی از بزرگترین فجایع برای مسلمانان بود»(ضحى الإسلام 3/207)

نكته شديدا تأثرآور اين است كه غلبه و هژموني، با معتزله و مدرسه عقلي نبود و اين اتفاق به خاطر حوادث سياسي عصر عباسي اول رخ داد و نهايتا كساني در آن موقع با نام حشويه(يعني كسي كه عقل را در مقابل اسناد دروغين حديث به حاشيه مي راند) شناخته مي شدند آرائشان را از طريق اختراع سند، منتشر كردند. خلفاي عباسي مامون و معتصم و سپس واثق به معتزله گرايش داشتند. به دنبال حادثه «خلق قرآن»، احمد حنبل در فشار قرار گرفت سپس با روي كار آمدن المتوكل، سخت گيري بر معتزله شدت گرفت و زعيم آنها ابن الزيات[وزير واثق عباسي] كشته شد. هواداري حكومت از جريان حشويه(اصحاب سنن و حديث) رسميت پيدا كرد، نفوذ آنها محكم شد و دعوتگرانشان به نواحي مختلف ارسال شدند تا نهايتا به روايت ابن جوزي در «المنتظم»، سنت[حديث] پيروز شد بازخواني تاريخ قرون دوم، سوم و چهارم بر روايت ابن جوزي صحه مي گذارد. در واقع وجود جرياناتي مثل معتزله، خوارج، جريان ابوحنيفة و.. اجازه نمي داد تا اهل حديث به عنوان تنها نمايندگان اسلام شناخته شوند. تثبيت و نفوذ حديث و جمود آن به عنوان منبع دوم تشريع، حاصل يك جدل و كشمكش چند صد ساله بوده كه نهايتا با امحاي كامل جريان هاي مخالف در قرن چهارم كامل شد. ابن خَلّاد الرامهرمزي الفارسي(متوفي360هـ) در قديمي ترين كتابي كه درباره «علوم الحديث» تدوين شده، كلام خود را چنين آغاز مي كند: «اعترضت طائفة ممن يشنأ الحديث ويبغض أهله فقالوا بتنقص أصحاب الحديث والازراء بهم وأسرفوا في ذمهم والتقول عليهم وقد شرف الله الحديث وفضل أهله وأعلى منزلته وحكمه على كل نحلة وقدمه على كل علم: گروهي با حديث دشمني مي كنند و نسبت به اهل حديث بغض دارند و از آنها عيب جويي كرده و در اهل حديث طعن مي زنند و در ذم آنها زياده روي مي كنند و برعليه آنها سخن مي گويند در حالي كه خداوند حديث را شرف داده و اهل حديث را برتري بخشيده و آنها را بر تمام گرايشهاي ديگر حاكم كرده و حديث را بر همه علوم مقدّم كرده است»( المحدث الفاصل بين الراوي والواعي) اين سند مكتوب اوائل قرن چهارم هجري نشان مي دهد كه در آن موقع هنوز جريانات مخالف حديث وجود داشته و اهل حديث كاملا به تثبيت نرسيده اند. هرچند رامهرمزي، به نكته ظريفي اشاره مي كند و آن حاكم كردن اهل حديث بر ساير جريانها است كه پايه هاي اين حكومت بعد از متوكل عباسي(متوفي247هـ) محكم شد. ذهبي ذيل تذكره جعفر بن محمد المتوكل عباسي مي نويسد: «وَفِي سَنَةِ 234: أَظْهَرَ المُتَوَكِّلُ السُّنَّةَ، وَزَجَرَ عَنِ القَوْلِ بِخَلْقِ القُرْآنِ: در سال 234هـ بود كه متوكل سنت را آشكار كرد و از قول به خلق قرآن منع كرد»(سير الاعلام النبلاء12/35) حكومت اهل حديث در فضاي سياسي قبل از متوكل تثبيت نشده بود وگرنه سران آنها يعني احمد بن حنبل شلاق نمي خورد بلكه تا اوايل قرن سوم هجري تمامي جريانات در كنار هم وجود داشتند و اين روند به تدريج از ابتداي قرن چهارم به محاق رفت

اما در دنياي معاصر اصلاح گر بزرگي مانند امام محمد عبده چنين تفكري را دوباره زنده كرد. محمود ابورية موضع استاد قرآنشناس خود را درباره حديث چنين بيان مي كند: (وقال الاستاذ الامام محمد عبده رضى الله عنه : إن المسلمين ليس لهم إمام في هذا العصر غير القرآن، وأن الاسلام الصحيح هو ما كان عليه الصدر الاول قبل ظهور الفتن . * وقال رحمه الله : " لا يمكن لهذه الامة أن تقوم ما دامت هذه الكتب فيها: استاد امام محمد عبده مي گفت همانا در اين عصر مسلمانان جز قرآن هيچ پيشوايي ندارند و اسلام صحيح همان است كه در صدر اول و قبل از ظهور فتنه ها در جريان بود و او رحمه الله عليه مي گفت تا وقتي كه نظير اين كتب مرجعيت داشته باشند ممكن نيست امت اسلام بتواند قد راست كند)(أضواء علي السنة المحمدية صص405،406 ط5)

امام عبده بارها در تفسير المنار، احاديث به اصطلاح صحيح را كه در تضاد با قرآن بود رد كرد هرچند عمر او اجازه نداد كه افكارش را كاملا ثبت كند.

شيخ مصطفي عبدالرازق از مشايخ بزرگ الازهر اولين ديدار خود را با استاد امام محمد عبده چنين شرح مي دهد: ( من در روزگاري كه شيخ به الازهر آمد در ميان طلاب ازهري، دانشجوي كوچكي بودم و استادان ما كه ـ خدا از آنها درگذرد ـ پياپي براي ما از شيخ بدگويي مي كردند و وجود او را براي دين و دينداران خطري بزرگ به شمار مي آوردند![نظير آنچه كه جريان حديث و وهابيت درباره صبحي منصور تبليغ مي كند] اين تلقينات در ذهن كودكانه ما مؤثر افتاده بود و من به خاطر حفظ دينِ خود، از ديدار استاد مي گريختم و با اينكه دوست پدرم بود از استماع درسش خودداري مي كردم! يكبار در درس شيخ حضور يافتم تا ببينم زشتي چهره بي دينان چگونه است و بنگرم كه با اين چهره، عقل و دلشان نيز چگونه كريه و ناپسند است؟! چون آن مرد بزرگوار را در رواق عباسي ديدم كه كتاب خدا را تفسير مي كرد از همان لحظه گفتم: بار خدايا اگر اين الحاد و بي ديني است(كه كسي با اين سيما و بدين گونه كتاب تو را تفسير كند) پس من نخستين ملحد هستم!!)(شيخ محمد عبده/مصطفي حسيني طباطبايي انتشارات قلم صص129،130/اسفند57)

در واقع تفكر قرآن محور امام عبده موجب برانگيختن مشايخ بزرگ الازهر و در رأس آنها شيخ محمد البخيت شد همان اتفاقي كه براي ابوحنيفه، معتزله و بعدها شاگردان معنوي استاد عبده چون شيخ علي عبدالرازق و شيخ احمد صبحي منصور افتاد. در واقع يكي از عوامل اصلي اخراج از الازهر و ايجاد دادگاههاي تفتيش عقايد براي شيخ علي عبدالرازق و شيخ صبحي منصور را بايد در همين قدرت قلم و اعجاز بيان آنها دانست. استعدادي كه از استاد معنوي خود محمد عبده به شاگردان مكتب قرآن رسيده و مخالفان را مجبور به تكفير و سانسور مي كند. و در برابر اين هجمه تبليغاتي سخنان استاد عبده آرامش بخش مصلحان است كه: (وجدان ديني من به خاموشي در برابر تباهيها راضي نمي شود)( زعماء الاصلاح في العصر الحديث ص233/شيخ احمد امين)

رشيد رضا آخرين وصيت استاد دورانديش خود را در دو بيت شعر بيان مي كند: (باك ندارم كه گفته شود محمد از بيماري بهبود يافت يا بر سوگ او مجلسها گرد آمدند، اما اندوه بر آييني دارم كه صلاحش را مي خواستم و مي ترسم كه دستار به سرها بر ضد آن حكم كنند)(شيخ محمد عبده/حسيني طباطبايي ص124 ـ به نقل از كتاب تاريخ الاستاذ الامام ج3 ص118 شيخ محمد رشيدرضا)

و سرانجام پيش بيني بزرگمرد عرصه اصلاح ديني درست از آب درآمد و انحراف از رشيدرضا شروع شد. براي مثال در حالي كه امام محمد عبده در ذيل تفسير آيه179 آل عمران با استناد به نص صريح آيات (الاعراف188)(الانعام50) پيامبراسلام را فاقد علم غيب دانسته و تمام روايات و احاديث اين باب را مردود مي داند، شاگردش رشيدرضا با گرايش به تفكر سلفيت در ادامه تفسير و بعد از فوت امام محمد عبده، در ذيل اين آيات با استناد به تأويلات و روايات رأي استادش را رد مي كند.

منهج قرآني عبده در متفكرين برجسته اي چون قاسم امين، شيخ احمد امين، شيخ شلتوت، شيخ علي عبدالرازق و برادرش شيخ مصطفي عبدالرازق، شيخ محمود ابورية و.. ادامه داشت و با دكتر صبحي منصور به اوج و كمال خود رسيد.

ردپاي آراي صبحي منصور در تاريخ مسلمانان [ویرایش]

تفكر قرآني هرچند تفكر غالب نبوده اما هيچ گاه به طور كامل محو نشده و تك ستاره هايي چون ابوحنيفه و بزرگان ديگري را در دل خود پرورانده است. انتقادهاي دكتر منصور بر اهل حديث در مورد تقديس صحيح بخاري و تفكر خرافي چون معصوم پنداشتن بخاري ابدا چيز جديدي نبوده و حتي محدثان برجسته اي از متقدمين مثل ابوزرعة الرازي، دار قطني و... بر بخاري اشكالاتي را وارد كرده اند.

دكتر منصور به مخالفان تاريخنَدان خود آدرس كتاب (إنباء الغمر بأبناء العمر في التاريخ) اثر اميرالمؤمنين حديث يعني ابن حجرعسقلاني (متوفي852هـ.ق) را مي دهد در اين كتاب كه تاريخي از اتفاقات معاصر ابن حجر در مصر است گزارشهايي از كساني وجود دارد كه بيش از 600سال پيش و در قرن هشتم هجري قمري همانند دکتر منصور مي انديشيدند و مورد طعن فقها و محدثين قرار گرفتند. پس از بررسي اجمالي اين كتاب ما به موارد جالبي برخورديم كه در اينجا بيان مي كنيم:

ابن حجر درباره فقيه و قاضي برجسته حنفي، يوسف بن موسى بن محمد معروف به جمال الدين المَلطي(متوفي803هـ) پس از ذكر نام اساتيد او مي نويسد كه در سال 800 هجري به منسب قضاوت حنفيان مصر دست پيدا كرد و ادامه مي دهد: (فكانت مدة الفترة مائة وعشرة أيام، فباشر مباشرة عجيبة فإنه قرب الفساق .. وقتل مسلما بنصرني ...أنه كان يقول: من نظر في كتاب البخاري تزندق) يعني: (مدت منصب او صد و ده روز طول كشيد و در اين مدت به اعمال عجيبي دست زد و به فسق روي آورد.. او مسلمان را در مقابل نصراني قصاص كرد.. و هميشه مي گفت: هر كس به كتاب بخاري توجه كند زنديق است)(إنباء الغمر ج4 ص 348 دارالكتب العلمية بيروت ط2) همچنين: (شذرات الذهب ج7ص40 دارالكتب العلمية بيروت) قصاص مسلمان در برابر مسيحي از آراي قرآني بوده و قرآن مجازات قتل را فقط در برابر قتل تشريع كرده و به دين و ايمان قاتل و مقتول كاري ندارد.(النفس بالنفس..)(المائدة45) و ابوحنيفه هم چنين رأيي را داشت هرچند كه مخالف احاديث صحيح باشد چون حديث مخالف قرآن كذب است.

براي مثال ما موضوع نسخ را به طور خلاصه مورد كند و كاو تاريخي قرار مي دهيم. عدم اطلاع معاندان تفكر قرآن محور تا حدي است كه فكر مي كنند مسأله عدم نسخ قرآن از ابداعات متفكرين معاصر است در حالي كه شواهد تاريخي چيز ديگري مي گويد:

مفسرين برجسته در ذيل تفسير آيه 106 البقرة و نقل دو معناي متضاد نسخ(يكي به معني كتابت و تثبيت و ديگري به معناي الغاء و ازاله) معني اصلي نسخ كه همان ثبت و نقل باشد را ابتدا به ساكن نقل كرده اند چون معناي اصلي نسخ همين كتابت است هرچند بيشترشان آن را نپذيرفته اند.

الفراهيدي(متوفي170هـ) در قديميترين معجم لغات موجود مي نويسد: «الكتِبةُ: اكتتابُك كتاباً تكتبه وتنسخه». طبري مي نويسد: «وأصل "النسخ" من "نسخ الكتاب"، و هو نقله من نسخة إلى أخرى غيرها: اصل كلمه نسخ از «نسخ كتاب» مي آيد و آن نقل كردن از نسخه اي به نسخه ديگر است»(تفسير طبري 2/472 موسسة الرسالة)

همچنين طبري از «مجاهد» و شاگردان «عبدالله بن مسعود» صحابي، همين معناي كتابت و تثبيت را نقل مي كند: «عن أصحاب عبد الله بن مسعود أنهم قالوا : (ما ننسخ من آية)، نثبت خطها»(تفسير الطبري 2/473)

قرطبي مي نويسد: «النسخ في كلام العرب على وجهين:[أحدهما] النقل، كنقل كتاب من آخر. وعلى هذا يكون القرآن كله منسوخا: نسخ در زبان عربي بر دو وجه است يكي نقل مانند نقل كتاب از كتاب ديگر از اين جهت كل قرآن منسوخ است»(تفسير القرطبي 2/62دار عالم الكتب)

در واقع نظر غالب و حاكم مفسرين درباره اين آيه، مربوط به مبحث نسخ احكام است. يعني آنها لفظ «آيه» را به معني حكم گرفته اند و نسخ را هم به معناي «ازاله» كه در هر دوي اينها مي توان مناقشه كرد.البته همه مفسرين چنين نمي انديشيدند.

از همان ابتداي عصر تدوين ميراث نقلي، گروههايي از مسلمين با نسخ احكام قرآن موافق نبوده اند. اين گزارشي است كه ابوالحسن اشعري(متوفي324هـ.ق) در كتاب «مقالات الإسلاميين واختلاف المصلين» نقل مي كند: «عده اي گفته اند نسخ در قرآن اتفاق نمي افتد چرا كه قرآن نازل شده و تلاوت شده و پيامبراسلاماسلام از روي تأويلش حكم داده است»(ذيل مقاله «واختلفوا هل يتكلم الإنسان بكلام غير مسموع...»).

البته پشت اين نظريه، يك نام بزرگ هم از ميان مفسرين وجود دارد «محمد بن بحر الأصفهاني» ملقب به ابومسلم اصفهاني(254 - 322 هـ.ق) مفسر و عالم برجسته معتزله كه آراي تفسيري او را مفسرين بزرگ شيعه و سني از قبيل: شيخ طوسي، سيد مرتضي، جصاص، طبرسي، فخر رازي، آلوسي بغدادي، امام محمد عبده و...نقل كرده اند. تفسير چهارده جلدي او با عنوان «جامع التأويل لمحكم التنزيل» به دست ما نرسيده اما مجموعه اي از آراي تفسيري او كه امام فخر رازي در «مفاتيح الغيب» نقل كرده گردآوري و با عنوان «ملتقط جامع التأويل لمحكم التنزيل» در هند به چاپ رسيده است(الاعلام6/50). اين كتاب به همت «محمود سرمدي» و از سوي انتشارات علمي فرهنگي در ايران هم چاپ شده است. محمد بن بحر در رد وقوع نسخ در قرآن، سه پاسخ را ذكر مي كند: «اولا) منظور از نسخ در آيه106 البقرة ازاله احكام تورات و انجيل است ثانيا) منظور نقل كتاب از روي لوح محفوظ و كتابت آن است مانند نسخ الكتاب ثالثا) منظور اين نيست كه در قرآن نسخي واقع شده بلكه مي گويد اگر نسخي واقع مي شد قطعا جايگزينش از آيه قبلي بهتر بود»(نقل به مضمون از تفسير مفاتيح الغيب3/248 دارالفكر) فخر رازي در ادامه، نظر دو تن از كبار فقهاي تابعين را هم نقل مي كند كه آنها هم مخالف نسخ بوده اند: «اختلف المفسرون في قوله تعالي (ما ننسخ من آية...) فمهنم من فسر نسخ بالازالة و منهم من فسره بالنسخ بمعني نسخت الكتاب و هو قول عطاء و سعيد بن المسيب: مفسران در تفسير (ما ننسخ...) اختلاف كرده اند گروهي نسخ را به زائل شدن تفسير كرده اند و گروهي هم به معناي كتابت و اين نظر عطاء و سعيد بن مسيب است»(مفاتيح الغيب3/249)

بنابراين بزرگترين فقيه عصر تابعين «سعيد بن مسيب»(متوفي94هـ) و همچنين مفسر برجسته ديگر عصر تابعان عطاء بن ابي رَباح(متوفي114هـ) نسخ را به معناي كتابت مي دانسته اند.

در مورد آراي ابن عباس، روايات متناقضي وجود دارد و در اين ميان، بعضي از روايات دلالت دارند كه ابن عباس هم به نسخ آيات قرآن اعتقادي نداشته است. از جمله نقل قولي است كه الطبرسي و ديگران در تفسير آيه اول سوره «هود» از ابن عباس نقل مي كند: «أحكمت آياته فلم ينسخ منها شئ ، كما نسخت الكتب والشرائع، ثم فصلت ببيان الحلال والحرام، وسائر الأحكام، عن ابن عباس: آيات قرآن محكم شده و هيچ چيزي از آن نسخ نشده است..»(مجمع البيان5/241 منشورات مؤسسة الأعلمي للمطبوعات بيروت)(تفسير القرطبي ج9ص2 دار عالم الكتب، الرياض)(معالم التنزيل4/156 دار طيبة للنشر ط4)

منصور نسخ قرآن(به معناي الغاي احكام) را از ابداعات عصر عباسي و محصول اثرگيري از جريانهاي يهودي مثل عيسوية مي داند و معتقد است كه نسخ به معناي كتابت است.

عجيب تر آن است كه كتب تراث و حديثي معترفند كه معني «نسخ» كتابت و اثبات است نه حذف و الغاء. براي مثال بخاري در احاديث خود درباره كتابت مصحف مي گويد كه عثمان به نسخ مصاحف امر كرد يعني امر به كتابت داد: «فأمر عثمان: زيد بن ثابت، وسعيد بن العاص، وعبد الله بن الزبير، وعبد الرحمن بن الحارث بن هشام، أن ينسخوا ما في المصاحف: عثمان امر كرد تا زيد بن ثابت، سعيد بن العاص،... آن را در صفحات كتابت كنند»(صحيح بخاري حديث4699)

دكتر صبحي منصور در اين باره مي نويسد: ((در ميان اختراع احاديث و تفسير، راه چاره براي علاج شكاف بين منطق قرآن و بعضي اعمالي كه مسلمانان عصر عباسي به آن اعتقاد داشتند به وجود آمد. يعني هر آنچه از خواسته هايشان كه با قرآن متفق نبود را با دعوي«منسوخ» تعطيل و براي اضافات هم احاديث منسوب به پيامبراسلام را اختراع كردند يا به تفسير و تأويل روي آوردند تا معاني آيات را تغيير دهند. به مرور زمان آراي مفسرين به عنوان معيار و محك كلام الله شناخته شد و هيچ آيه قرآني به تنهايي به عنوان دليل مورد استناد قرار نمي گرفت مگر اينكه كلام مفسرين را به عنوان مؤيد همراه داشته باشد و اين رويه اي است كه تا به حال هم زائل نشده و اعتقاد رايج بر اين قرار گرفته كه قرآن به تنهايي براي هدايت كافي نيست و بايد در كنار آن از كتب ائمه حديث يا تفسير هم استفاده كرد تا از خلال آنها به معناي كلام الهي پي برد ولو اينكه بر خلاف صريح آيات قرآن باشد. مفهوم نسخ در معناي حذف و تبديل و الغاء البته ريشه هايي در تاريخ اسرائيلي دارد وقتي كه بعضي از يهوديان از روي هوس درصدد خدعه گري در اوامر الهي و احكام تورات برآمدند. در حالي كه خداوند از آنها عهد و ميثاق گرفته بود: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَاءكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ: چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه خون همديگر را مريزيد و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد سپس [به اين پيمان] اقرار كرديد و خود گواهيد»(البقرة84) بعد از اقرار و شهادت، قرآن تذكر مي دهد كه آنها چگونه عهد و پيمان را نقض و احكام را باطل كردند تا تورات را با مصالحشان هماهنگ كنند. در آيه بعد مي فرمايد: «ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِن يَأتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ: [ولى] باز همين شما هستيد كه يكديگر را مى‏كشيد و گروهى از خودتان را از ديارشان بيرون مى‏رانيد و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به يكديگر كمك مى‏كنيد و اگر به اسارت پيش شما آيند به [دادن] فديه آنان را آزاد مى‏كنيد با آنكه [نه تنها كشتن بلكه] بيرون كردن آنان بر شما حرام شده است آيا شما به پاره‏اى از كتاب [تورات] ايمان مى‏آوريد و به پاره‏اى كفر مى‏ورزيد پس جزاى هر كس از شما كه چنين كند جز خوارى در زندگى دنيا چيزى نخواهد بود و روز رستاخيز ايشان را به سخت‏ترين عذابها باز برند و خداوند از آنچه مى‏كنيد غافل نيست»(البقرة 85)..

مدعيان نسخ احكام، به تشريع حرمت خمر استدلال مي كنند كه تدريجي بوده و آيه آخر، قبلي را منسوخ كرده است. اما .. تحريم نوشيدن خمر بر سبيل ايجاز و اجمال در وحي مكي آشكار گشت: «قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ: بگو پروردگار من فقط زشتكاريها را چه آشكارش [باشد] و چه پنهان و گناه و ستم ناحق را حرام گردانيده است»(الاعراف33) اما «خمر» ضمن گناه(اثم) و حرام بوده است و تحريم آن اجمالا در مكه و در ضمن عموميات تشريعات مكي آمده سپس تفصيلاتش در مدينه نازل شد وقتي كه از نبي عليه السلام درباره خمر سؤال شد: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا: درباره شراب و قمار از تو مى‏پرسند بگو در آن دوگناهى بزرگ و سودهايى براى مردم است ولي گناهشان از سودشان بزرگتر است»(البقرة219) پس وقتي در خمر گناهي كبير وجود دارد، قبل از مدينه در مكه هم حرام بوده چرا كه «اثم قليل»(گناه اندك) حرام است پس چگونه ممكن است كه «اثم كبير»(گناه بزرگ) حرام نباشد؟؟ سپس تفصيل نهايي تأكيد كرد كه خمر حرام است و امر به اجتناب از آن داده شد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ: اى مؤمنان شراب و قمار و انصاب و ازلام از اعمال پليد شيطان است، از آن پرهيز كنيد باشد كه رستگار شويد.»(المائدة90) بنابراين خمر اصلا حلال نبوده كه بعدا حرام شود)

ضمن اینکه در آیه 90المائدة، نام خمر در کنار قمار، انصاب(بتها) و ازلام ذکر شده و از اعمال شیطان شمرده شده است چگونه ممکن است که عملی در مکه از اعمال شیطان نباشد(حلال باشد) ولی در تشریعات مدینه به یکباره جزء اعمال شیطان قرار بگیرد؟؟؟ آیا ممکن است که قمار و انصاب و ازلام زمانی در مکه حلال بوده باشد؟؟؟ شیخ منصور این استدلالات ضعیف اهل حدیث را که برای پابرجا نگه داشتن اکذوبه ناسخ و منسوخ، تولید شده محصول تأثیرپذیری از جریانهای اسرائیلی و.. می داند و به این ترتیب استدلالهای سطحی آنها را به هم می ریزد. حتی در تراث اهل حدیث هم چنین آمده که بسیاری از اشراف عرب قبل از اسلام خمر را حرام می دانستند از جمله: عامر بن الظرب بن عمرو بن عياذ العدواني معروف به ذوالحلم(الأعلام3/252)، عثمان بن مظعون بن حبيب بن وهب الجمحي(الأعلام4/214)، الوليد بن المغيرة بن عبد الله بن عمرو ابن مخزوم(پدر خالد بن ولید)(الاعلام8/122) و..

بطلان نظریه ناسخ و منسوخ به منزله انهدام قسمت وسیعی از پایه های فکری اهل حدیث بوده چرا که قسمت عظیمی از فقه ضدقرآنی بر مبنای احادیث متضاد و تحت عنوان جعلی احادیث ناسخ و منسوخ قرار دارد مثل موضوع متعه. هرچند تعدادي از برجسته ترين علما و متفكرين معاصر هم منكر نسخ در قرآن هستند. از ميان علماي بزرگ شيعه علامه سید محمدجواد غروی اصفهاني(آدم از نظر قرآن ج3) و آيت الله [خويي](البيان في تفسير القرآن) را مي توان نام برد البته جناب خويي نسخ را فقط در مورد آيه12 سوره «المجادلة» مي پذيرند. از ميان متفكران بزرگ اهل سنت مي توان به شيخ محمد الغزالي از اساتيد الازهر(در كتاب «نظرات في القرآن»)، شيخ محمد ابوزهرة از علماي برجسته مصر(در كتاب «مصادر الفقه الإسلامي»)، شيخ محمد الخضري حاكم شرع و از اساتيد برجسته دانشگاه قاهره(در كتاب«اصول الفقه»)، متفكر برجسته مصري شيخ جمال البنا(در كتاب«تفنيد الدعوي النسخ في القرآن الكريم»)، مصطفي كمال المهدوي(در كتاب «البيان بالقرآن») و همچنين كسان ديگري چون دكتر محمد الشحرور قرآن شناس مشهور سوريه اي، شيخ عبدالمتعال الصعيدي، شيخ عبدالمتعال الجبري، دكتر مصطفي زيد و... نام برد

حديث و طعن در نبوت و اتهام تحريف قرآن [ویرایش]

حوادثي مثل افسانه غرانيق(ابن حجر العسقلاني ضمن پذيرفتن افسانه غرانيق در «فتح الباري شرح صحيح البخاري» مي نويسد: «كَثْرَةُ الطُّرُقِ تَدُلُّ عَلَى أَنَّ لِلْقِصَّةِ أَصْلًا: كثرت طُرُق[داستان غرانيق] نشان مي دهد كه اصل اين داستان وجود دارد» و سپس آيه52 سوره الحج را بر مبناي افسانه خيالي «غرانيق» تفسير مي كند/فتح الباري كتاب تفسير القرآن تفسير سوره «الحج»)، جادو شدن پيامبراسلام(صحيح بخاري)، ماجراي تهمت به عائشة(افك) و.. از نتایج تفکرحديثی درباره اسلام بوده و قرآن و پيامبراسلام را در مظان اتهام مستشرقين قرار داده است.

ميراث حديثي حتي در مورد اندیشه تحريف و كم و زياد شدن از قرآن، كوتاهي نكرده است. براي مثال «سيوطي» در نوع نوزدهم كتاب معروف و مرسوم «الاتقان في علوم القرآن»، روايات متعددي را از محدثاني چون «ابن سيرين»، «طبراني»، «بيهقي» و... نقل مي كند كه دال بر حذف دو سوره از قرآن مي باشند سيوطي حتي نام اين دو سوره را هم ذكر مي كند: «وفي مصحف ابن مسعود مائة وإثنتا عشرة سورة لأنه لم يكتب المعوذتين وفي مصحف أبي ست عشرة لأنه كتب في آخره سورتي الحفد والخلع: در مصحف ابن مسعود، 112سوره وجود داشت چون او معوذتين[الفلق و الناس] را ننوشته بود و در مصحف ابيّ بن كعب، 116 سوره است چون او دو سوره «الحفد» و «الخلع» را در آخر مصحفش نوشته بود»(الاتقان في علوم القرآن1/178 دارالفكر بيروت) و يا: «وأخرج الطبراني بسند صحيح عن أبي إسحاق قال أمنا أمية بن عبد الله بن خالد بن أسيد بخراسان فقرأ بهاتين السورتين إنا نستعينك ونستغفرك: طبراني با سند صحيحي از ابن اسحاق روايت كرده كه «امية بن عبدالله» در خراسان امام جماعت ما شد پس با اين دو سوره[الحفد و الخلع] نماز خواند انا نستعينك و...».

محدثان برای توجیه آیه مفقوده رجم علاوه بر جعل اصطلاح «نسخ تلاوت» ـ که از ابداعات عصر عباسی است ـ به حیوانات اهلی هم متمسک شده اند! ابن قتیبه، ابن ماجه، احمد بن حنبل و دیگران حدیثی را به عائشه منسوب کرده اند: «لقد نزلت آية الرجم، ورضاعة الكبير عشرا. ولقد كان في صحيفة تحت سريري. فلما مات رَسُول اللَّهِ صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَم وتشاغلنا بموته، دخل داجن فأكلها: آیه رجم و رضاعه بزرگ نازل شده بودند و در صحیفه ای در زیرانداز من وجود داشتند اما هنگامی که رسول اللهاسلام فوت کرد و ما به کفن و دفن ایشان مشغول بودیم حیوان چهارپایی وارد خانه شد و آن آیات را خورد!»(مسند حنبل حدیث26359)(سنن ابن ماجه حدیث1944)(تأویل مختلف الحدیث ابن قتیبه صص288،289)(مسند ابی یعلی حدیث4588)(سنن دار قطنی/کتاب الرضاع حدیث22)و.. وقتي كه سند حديث به جاي همه چيز از جمله قرآن و عقل بنشيند نتيجتا، اتهام حذف سوره هاي قرآن نيز قابل پيش بيني خواهد بود. در حالي كه قرآن، تهمت تحريف را از خود دور مي كند(الحجر9)

نكته قابل توجه اين است كه تمام اين اكاذيب، توسط اسناد حديث به صحابيان معروفي چون عبدالله بن مسعود، عمربن خطاب و ابي بن كعب بسته شده اند. عمر بن خطاب و ابي بن كعب از مخالفين شديد روايت حديث بودند.

مورخاني چون ابن شبه النميري(تاريخ المدينة3/800دارالفكر بيروت)، ‌ذهبي(سِيَر اعلام النُبَلاء2/600 مؤسسة الرسالة)، ابن كثير(البداية و النهاية8/115 داراحياء التراث العربي 1988ط1) و ابن عساكر(تاريخ دمشق50/172 و 67/343 دارالفكر بيروت) نقل مي كنند كه عمر بن خطاب راوياني چون ابوهُرَيره را به شدت از روايت حديث منع كرده و حتي آنها را تهديد به ضرب و شتم مي كرده است. در حالي كه در كتب حديثي بيش از 500حديث به عمر بن خطاب منسوب شده است!!!(ار جمله آيه دروغين رجم)

دكتر منصور براي نمونه در مورد حديث افك(ماجراي تهمت به عائشة) چنين مي نويسد(به نقل از كتاب «القرآن و كفي»):

((وقتي كه نامي از ماجراي افك(تهمت) مي آيد، ذهن شنونده ناخودآگاه به سمت اتهام به عائشة و نزول وحي و اعلان بي گناهي او در آيات سوره «النور» مي رود. اگر هم پژوهشگري بخواهد تا در موضوع روايات تراث حول موضوع «افك» منافشه كند انواع برچسب ها را به او مي چسبانند انگار كه اسطوره جاماندن عائشة از قافله نبي و موضوع تهمت به او جزئي از دين اسلام است[در حالي كه تمام اين روايات جزيي از تاريخ است و روایات تاريخی محل صدق و كذب بوده و نمي تواند مبناي عقيده قرار گيرد.] خلاصه داستاني كه بخاري(باب حديث الإفك، حديث3910) در اين باره ذكر كرده اين است: «هرگاه كه پيامبراسلام مي خواست سفر كند بين همسرانش قرعه مي انداخت. قرعه به نام هركسي كه مي افتاد او در سفر پيامبراسلام را همراهي مي كرد. در جريان غزوه «بني المصطلق» قرعه به نام عائشة مي افتد. در حين بازگشت، گردنبند عائشة گم مي شود و او از مركب پايين آمده و به جستجوي گردنبند مي پردازد. كاروانيان راه مي افتند در حالي كه مطمئنند عائشة در كجاوه خود حضور دارد.. وقتي كه عائشة سر مي رسد متوجه مي شود كه كاروان آنجا را ترك كرده است. در همين حال «صَفْوَانُ بْنُ الْمُعَطَّلِ السُّلَمِيُّ» سر مي رسد و عائشة را بر شتر خود سوار كرده و به مدينه مي رساند. آنجاست كه منافقين به او اتهام عمل ناروا مي زنند و پيامبراسلام هم از دست عائشة عصباني مي شود. تا اينكه آيات يازده تا بيست و شش سوره «النور» در وصف بي گناهي و برائت عائشة نازل شد» با وجود اين داستان، همواره اباطيل و افسانه هايي درباره ماجراي افك وجود داشته است مثلا بعضي از مستشرقين اين داستان را به دست آويزي براي طعن در شرف عائشة قرار داده اند اين دسته از مستشرقين پيامبراسلام را متهم مي كنند كه او براي تبرئه همسرش آياتي را خلق كرد و.. اين هم يكي ديگر از الطاف جناب بخاري ـ صاحب به اصطلاح مصدر دوم اسلام ـ است كه نسبت به دين حنيف اسلام عطا كرده!! منصور می نویسد: ((اما حقيقت امر اين است كه جناب عائشة بنا به نص صريح قرآن «ام المؤمنين»(مادر مؤمنان) بوده و ما به اين موضوع ايمان داريم و ايشان را مطلقا از افسانه «إفك» مبرا و پاك مي دانيم. ريشه چنين افترايي با اين دروغ آغاز مي شود كه پيامبراسلام هرگاه براي نبردي از خانه خارج مي شد بين همسرانش قرعه مي انداخت تا معلوم شود كداميك بايد با او عازم شوند!! در حالي كه قرآن نافي چنين كذبي بوده و اساسا پيامبراسلام گرامي در هيچ كدام از جنگهاي دفاعيشان، همسران خود را به همراه نداشته اند. قرآن درباره معركه «بدر» خطاب به پيامبراسلام مي فرمايد: «كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيْتِكَ بِالْحَقِّ..»(الانفال5) «البيت» به معناي اهل و عيال است و اين موضوع در آيه ديگري روشن شده است: «وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ: [اي پيغمبر ! به ياد مؤمنان آور] زماني را كه سحرگاهان از ميان خانواده خود بيرون رفتي و پايگاههاي جنگ را براي مسلمانان آماده كردي» (آل عمران121) يعني پيامبراسلام از اهل خود خارج شد ـ و اهل به معني همسر يا همسران است ـ تا مؤمنان را براي جنگ آماده كند. بنابراين در هيچ كدام از نبردها، حتي يكي از زنان ايشان هم حضور نداشته است. در معركه «احزاب» در سال پنجم هجري[بنا بر روايات سيره] سوره احزاب نازل شد و در آن فرمان حجاب به زنان نبي ابلاغ گشت. زنان پيامبراسلام امر شدند تا در خانه هاي خود قرار گرفته و از آن خارج نشوند: «وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا: و در خانه‌هاي خود بمانيد (و جز براي كارهائي كه خدا بيرون رفتن براي انجام آنها را اجازه داده است، از خانه‌ها بيرون نرويد) و همچون جاهليّت پيشين در ميان مردم ظاهر نشويد و خودنمائي نكنيد (و اندام و وسائل زينت خود را در معرض تماشاي ديگران قرار ندهيد) و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و از خدا و پيغمبرش اطاعت نمائيد. خداوند قطعاً مي‌خواهد پليدي را از شما اهل بيت(پيغمبر) دور كند و شما را كاملاً پاك سازد» (الاحزاب33) با اين وصف، چگونه ممكن است كه خداوند آنها را به ماندن در خانه ها امر كند ولي پيامبراسلام به قيد قرعه يكي از آنها را به «بني المصطلق»، ببرد؟؟ به هنگام تجاوزات مشركان، زنان را در مدينه ترك مي كردند در حالي كه پيامبراسلام و مسلمانان بر دفاع تحريص مي شدند و كسي به جز زنان و كودكان و سالمندان ناتوان از اين قاعده مستثني نبود. وقتي كه منافقين از خروج با پيامبراسلام به منظور جنگ دفاعي سرپيچي كردند، آياتي از قرآن در ذم آنها و تحقير عملشان نازل شد چرا كه آنها به اين راضي شدند كه در كنار زنان و كودكان بمانند: «رَضُواْ بِأَن يَكُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ: راضى شدند كه با خانه‏نشينان باشند»(التوبة87،93) با اين اوصاف آيا منطقي است كه پيامبراسلام همسرانش را با خود به عرصه خطر برد در حالي كه بقيه زنان در آرامش مدينه باشند؟؟[ خود روايات تراث مدعي اند كه حكم «متعة» به اين خاطر تجويز شد كه مسلمانان در جهاد، زنان خود را به همراه نداشتند(نگاه كنيد به كتاب النكاح، حديث4827 صحيح بخاري] مضاف بر اينكه فرمان اختصاصي قرار گرفتن در خانه ها نيز براي زنان پيامبراسلام نازل شده بود. آيات سوره «النور» درباره اتهام گروهي از اهل مدينه به گروهي از افراد بي گناه سخن مي گويد. اين سوره از يك مجموعه مظلوم و مورد افترا دفاع مي كند نه يك مورد خاص. سوره النور درباره ام المؤمنين عائشة سخن نمي گويد. اگر رابطه اي با ايشان داشت قرآن به صراحت در اين باره نازل مي شد چرا كه قرآن به ما فرمان داده تا اهتمام خاصي نسبت به بيت نبي داشته باشيم. قرآن به صراحت در آيات سوره «الاحزاب» و «التحريم» درباره همسران پيامبراسلام سخن گفته و آنها را مستقيما مخاطب قرار داده است(آن هم در مواردي كه به اهميت و شدت ماجراي مزعوم تهمت به عائشة نبوده است) لكن قرآن در سوره نور كوچكترين اشاره اي به عائشة يا هر يك از همسران نبي نكرده بلكه از عموم مؤمنين سخن مي گويد.[برعكس سوره هاي «الاحزاب» و «التحريم»] لازم است تا به آيات سوره نور مراجعه كنيم. اين سوره با تشريع عقوبت زنا آغاز مي شود(و آن شلاق است نه سنگسار) سپس به عقوبت تهمت به زنان پاكدامن و در ادامه مسأله تلاعن بين زوجين را مطرح مي كند. آنگاه سوره وارد ماجراي «افك» مي شود. از سياق آيات دو نكته قابل فهم است: 1ـ مجازات زنا و تهمت به زنان پاكدامن(قَذف) رابطه مستقيمي با شايعاتي دارد كه در مدينه رايج شده بود. 2 ـ حادثه «إفك» مختص يكي از همسران نبي نبوده بلكه رخدادي عمومي بوده كه جماعتي، جماعت ديگر را به گناه متهم كرده اند اين ماجرا براي اخلاقيات جامعه اي كه وحي در آن نازل مي شد، پذيرفتني نبود از اين رو خداوند تمام مؤمنان مدينه را مخاطب قرار مي دهد: «إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ: كسانى كه تهمت ناپاكى را در ميان آوردند، جماعتى از شما هستند؛ آن را شرى به زيان خويش مپنداريد، بلكه [در نهايت‏] خيرى براى شماست؛ بر عهده هر يك از آنان سهمى از گناه است كه مرتكب شده است، و كسى از آنان كه عمده آن را دامن زد، عذابى سهمگين دارد»(النور11) خطاب آيه عام بوده و همه را شامل مي شود. اين تهمت مايه شر مؤمنان نيست بلكه سبب خير شده چرا كه خداوند در اين سوره تشريعات مربوط تنظيمات اخلاقي و حقوقي مسلمانان را نازل كرده و ديگر مجالي براي تكرار چنين شايعاتي نخواهد ماند. در ادامه مي فرمايد: «لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَيْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُّبِينٌ: چرا هنگامى كه آن [بهتان] را شنيديد مردان و زنان مؤمن گمان نيك به خود نبردند و نگفتند اين بهتانى آشكار است»(النور12) بنابراين اين تهمت متوجه جماعتي از مسلمانان بوده و شايسته بود تا آنها خود را از اين گمان بد، مبرا بدانند و نسبت به خود نيت خير داشته باشند. سياق آيات در ادامه همچنان متوجه جمع بوده زيرا در اين ماجرا گروهي مظلوم و گروهي ظالم واقع شدند و بقيه مسلمانان هم اين شايعات ظالمانه و نادرست را بدون تفكر و تدبير دامن مي زدند. سپس مي فرمايد: «لَوْلَا جَاؤُوا عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَدَاء فَأُوْلَئِكَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْكَاذِبُونَ: چرا چهار گواه بر [صحت] آن [بهتان] نياوردند پس چون گواهان [لازم] را نياورده‏اند اينانند كه نزد خدا دروغگويانند»(النور13) مظلومين اين ماجرا عده اي از مؤمنان بودند و ظالمان هم گروهي ديگر از همين روست كه قرآن مي فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ: كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آورده‏اند شيوع پيدا كند براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود و خدا[ست كه] مى‏داند و شما نمى‏دانيد»(النور19) پس منافقان قصد داشتند به گروهي از مؤمنان تهمت زنند تا از اين راه «فاحشة» منتشر شود. اينها همان كساني هستند كه خداوند در سوره «التوبة» چنين وصفشان مي كند: «الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ: مردان و زنان دو چهره [همانند] يكديگرند به كار ناپسند وامى‏دارند و از كار پسنديده باز مى‏دارند»(التوبة67) كساني به عذابي اليم در دنيا و آخرت وعده داده شده اند. همان طور كه گفتيم در اين واقعه گروهي از زنان مؤمن عفيفه مظلوم واقع شدند و خداوند در ادامه همين آيات، عمل ظالمانه را به عذابي شديد وعده مي دهد: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ: بى‏گمان كسانى كه به زنان پاكدامن بى‏خبر [از همه جا] و با ايمان نسبت زنا مى‏دهند در دنيا و آخرت لعنت‏شده‏اند و براى آنها عذابى سخت‏خواهد بود»(النور23) در اينجا نگاهي هم به كلمه «المحصنات الغافلات» مي اندازيم. اين تنها جايي از قرآن است كه صفت غفلت به معناي پاكي نيت و سادگي آمده و به جز اين، در موارد ديگر به معناي رويگرداني از حق مي باشد. دليل اينكه اين بانوان پاكدامن با تعبير «غافلات» وصف شده اند رويكردي توأم با حسن نيت آنها در تعامل با مردان است و اگر فضاي اجتماعي مدينه از منافقين خالي بود اين چنين شبهات و اتهاماتي پيش نمي آمد. خداوند از عفت اين بانوان دفاع كرده و اتهام زنندگان به آنها را لعنت مي كند. سپس مي فرمايد: «الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُوْلَئِكَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ: زنان پليد براى مردان پليدند و مردان پليد براى زنان پليد و زنان پاك براى مردان پاكند و مردان پاك براى زنان پاك اينان از آنچه در باره ايشان مى‏گويند بر كنارند براى آنان آمرزش و روزى نيكو خواهد بود»(النور26) وقتي كه برائت آنها از گناه مشخص شد معلوم مي شود كه آنها از زمره پاكانند اما به نظر دکتر صبحی علت اینکه، در مورد عایشه چنین ماجرایی در کتب روایی آمده این است که حقيقت اين است عایشه به خاطر نقش داشتن در فتنه كبري و واقعه جمل، مورد ذم عده اي قرار گرفت و گروههايي او را متهم كردند.

منصور می نویسد: جالب اين است كه قسم عظيمي از احاديثي كه پرده از روابط خصوصی محمد برداشته و حرمت پیامبر اسلام را خدشه دار مي كند نصيب عائشه شده و هركس اين احاديث را نقد كند و رسول گرامي و اهل بيتش را از چنين افترائاتي مبرا بداند از سوي اهل حديث، مورد اتهام انكار سنت قرار مي گيرد!!))(پايان نقل قول)

الازهر و منكرين حديث [ویرایش]

شيخ محمد الغزالي بعد از حمله به حكم خرافي و ضد قرآني قتل مرتد در كتاب (السنة النبوية بين أهل الفقه وأهل الحديث)(ترجمه شده با عنوان نگرشي نو در احاديث نبوي/انتشارات احسان) درباره اخبار آحادي چون قتل مرتد يا سنگسار مي نويسد: (أما الزعم بأنه يفيد اليقين كالأخبار المتواترة فهى مجازفة مرفوضة: اين گمان كه خبر آحاد مانند اخبار متواتر مفيد يقين است نوعي گزافه گويي مردود است) شيخ غزالي در ادامه تأكيد مي كند كه جان و مال و آبروي انسان ها چيزي نيست كه مورد بازي احكام احاديث آحاد قرار بگيرد. شيخ محمد غزالي در فصل نهم كتاب (تراثنا الفكري/ترجمه شده با عنوان ارزیابی میراث فکری مسلمانان ـ نشر احسان) می نویسد: «بين يدى فتوى أصدرها الأزهر الشريف حسما لفتن شديدة أشعلها فتية أغرار٬ باسم إقامة السنة وتحت عنوان السلفية وقد توسعت الفتوى فى شرح الأحكام والأدلة٬ حتى تسد الطرق أمام أصحاب الشغب والغرض: فتوای محکمی در اختیار دارم که الازهر شریف [در مقابل] فتنه های شدیدی که جوانان احساساتی تحت عناوین اقامه سنت و سلفیه بر می انگیزند صادر کرده است. این فتوا متکفل شرح احکام و دلایل آن بوده و راه را بر آشوبگران و مغرضان می بندد»(تراثنا الفکری/فصل التاسع علی هامش السنة) شیخ غزالی سپس فتواي شيخ «عبدالله المشد» رييس لجنة الفتوي جامعة الازهر مصر را نقل مي كند كه ما نص كامل آن را بيان مي كنيم:

نص فتواي شيخ «عبدالله المشد» رييس لجنة فتوي الازهر [ویرایش]

((استاد محترم رييس لجنة فتواي الازهر شريف

سلام عليكم. آيا كسي كه استقلال حديث به عنوان منبعي براي تشريع حلال و حرام را منكر باشد كافر است يا نه؟ لطفا با استدلال فتواي خود را بيان كنيد. سپاس.

بسم الله الرحمن الرحيم والصلاة والسلام على سيدنا محمد وعلى آله وصحبه والتابعين وبعد..

احكام نزد جمهور فقها به پنج دسته تقسيم مي شوند:

1ـ واجب: و آن چيزي است كه با نص صريح و دلالت روشن از مكلفين خواسته شده (به اين معنا كه فقط يك دلالت را در بر دارد و مجتهدان در معنايش اختلافي ندارند) كه بر آمده از قرآن یا سنت متواتر نبوي است.

2ـ حرام: و آن چیزی است که شارع با نص قطعی الثبوت و دلالت واضحِ برآمده از قرآن یا سنت متواتر نبوی، خواستار ترک آن از مکلف شده است.

3ـ مندوب: چیزی است که شارع به صورت غیرواجب از مکلفین خواسته و شخص بابت انجام آن مأجور است لکن به خاطر ترک این اعمال عقابی ندارد.

4ـ مکروه: چیزی است که شارع به صورت قطع حرام نکرده بلکه عدم انجام آن ثواب دارد ولی شخص عامل به فعل مکروه عقابی هم ندارد.

5ـ مباح: چیزی است که شخص بین انجام دادن و یا انجام ندادن آن مخیّر است یا به دیگر سخن نصی بر تحریم آن وجود ندارد. حديث نيز به دو دسته متواتر و آحاد تقسيم مي شود.

حديث نيز به دو دسته متواتر و آحاد تقسيم مي شود:

متواتر چيزي است كه جمعي از جمعي روايت كنند و اينكه اين جمع همگي بر كذب متفق شوند بعيد باشد. الحازمي محدث در كتاب «شروط الائمة الخمسة» ص37 مي نويسد: «اثبات تواتر در حديث حقيقتا مشكل است» و شاطبي در جزء اول صفحه135 كتاب «الاعتصام» مي گويد: «بسيار نادر است كه حديثي از رسول الله به درجه تواتر برسد» عليرغم ندرت حديث متواتر و اختلاف علما در اثبات آن و تعداد آن رأي جمهور بر آن است كه منكر استقلال حديث متواتر در اثبات واجبات يا محرمات كافر است. من می گویم که اغلب سنتهای عملی متواترند

اما در مورد حديث آحاد كه راوياني كمتر از متواتر دارد علما اختلاف دارند كه آيا چنين حديثي مي تواند مستقلا منبع اثبات حرام و حلال باشد يا نه

نظر شافعيان و پيروان آنها بر اين است كه منكر اخبار آحاد در احكام عملي مثل نماز، روزه، حج و زكات كافر بوده ولي منكر احاديث در باب كيفيت خداشناسي، كتابهاي آسماني، اخبار آخر الزمان و غيبيات كافر نيست چرا كه اين گونه احكام بايد با دليل قطعي از قرآن يا حديث متواتر اثبات شوند.

اما حنفيه و پيروان آنها حديث آحاد را چه در احكام و چه غير احكام واجد استقلال تشریعی نمی دانند و منكر حديث را نيز كافر نمي دانند. نظر علماي اصولي حنفي هم بر همين است. براي مثال البَزدَوي مي نويسد: «ادعاي علم يقيني به احاديث آحاد، ادعايي باطل است چرا كه خبر آحاد توأم با احتمال است و كذب و صدق آن احتمالي بوده و هر كس كه ادعاي يقيني بودن خبر آحاد كند سفيه شده و عقلش زائل است» امام محمد عبده، شيخ محمود شلتوت و شیخ محمود ابودقيقة و ديگران نيز بر همين رأي هستند و مرحوم امام محمد عبده مي گويد: «قرآن تنها دليل يگانه اي است كه اسلام دعوت خود را بر آن استوار كرده است ولي هر چيزي به جز قرآن اعم از احاديث با سند صحيح يا مشهور يا ضعيف، هيچ كدام موجب قطعيت و يقين نيست»

شيخ شلتوت هم در كتاب «الإسلام شريعة و عقيدة» مي گويد: (حديث به جهت ورود ـ يعني سند ـ و از جهت دلالت ـ يعني معني ـ با ظن توأم است چرا كه در اتصال حديث به نبي و معناي درست آن شبهه وجود دارد)

امام شاطبي در كتاب «الموافقات» مي گويد كه حديث در اثبات واجب و حرام نقشي نداشته چرا كه وظيفه آن فقط تخصيص علم قرآن و تقييد مطلق آن و تفسير مجمل آن است و تازه چنين وظيفه اي هم بر عهده احاديث متواتر است و نه اخبار آحاد..

حتي حديثي كه در صحيح بخاري آمده مؤيد آراي فوق است. در «باب الوصية» صحيح بخاري حديث «وصية الرسول قبل وفاته» از طلحة بن مصرف نقل شده: «از عبدالله بن ابي اوفي سؤال كردم كه آيا پيامبراسلام وصيت كرد؟ گفت: نه. گفتم: چگونه ممكن است در حالي كه وصيت كردن واجب است.. او جواب داد: پيامبراسلام به كتاب الله وصيت كرد»[بخاري احادیث 2589،4191،4734/مسلم1634] 'ابن حجر در شرح اين حدیث آورده كه منظور [از وصیت به کتاب الله]، تمسك و عمل بر طبق قرآن است و شاید هم به این سخن پیامبراسلام اشاره دارد که فرمود: «در ميان شما چيزي را ترك كردم كه اگر به آن تمسك جوييد هرگز گمراه نمي شويد و آن كتاب خداست»[(صحيح مسلم/کتاب الحج: باب حجة النبي)، (سنن ابوداود/کتاب المناسک: باب صفة حجة النبي1095)، (سنن ابن ماجه/کتاب المناسک: باب حجة رسول الله 3074)، (المستدرک علی الصحیحین 6272)] و پيامبراسلام به وصیت به كتاب الهي بسنده كرد چرا كه تبيان كل شيء است خواه با نص صريح خواه با استنباط از آن. بنابراين اگر مردمان به هر آنچه كه در قرآن آمده عمل كنند در واقع به تمام فرامین آن عمل کرده اند.

و همچنين حديث نقل شده از سلمانفارسي: «حلال آن چيزي است كه خداوند در كتابش حلال كرده و حرام چيزي است كه خداوند در كتابش حرام كرده و هر چيزي كه درباره آن سخني گفته نشده بر شما عفو شده است»[سنن ابي داود به نقل از ابن عباس باب «باب ما لم يذكر تحريمه»حديث3800، سنن الترمذي باب «بَابُ مَا جَاءَ في لُبسِ الفراءِ» حديث1780به نقل از سلمان فارسي، سنن ابن ماجه باب «باب أكل الجبن والسمن» حديث3367 به نقل از سلمان فارسي، المستدرك علي الصحيحين حاكم نيشابوري حديث 3419 به نقل از ابي الدرداء كه ذهبي در تعليق خود آن را صحيح مي داند(المستدرك علي الصحيحين 2/406 دارالكتب العلمية ط1 همراه با تعليقات امام الذهبي)، مستدرك حاكم حديث3236به نقل از ابن عباس كه ذهبي آن را بر شرط بخاري و مسلم صحيح مي داند(2/347)، مستدرك حاكم حديث7115 به نقل از سلمان فارسي، مستدرك حاكم حديث7113 به نقل از ابن عباس كه ذهبي هم اسنادش را صحيح مي داند(4/128)]

شاطبي در مورد آنچه جمهور درباره آيه ﴿وأطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولى الأمر منكم) مي گويند بر اين رأي است كه مراد از وجوب اطاعت رسول تخصيص عام و تقييد مطلق و تفسير مجمل است و اين كار هم با احاديث متواتر انجام مي شود و هر آنچه كه نبي آورده بايد منطبق بر قرآن باشد چون عائشة رضي الله عنها از پيامبراسلام نقل مي كرد كه خلقي قرآني داشته است [اشاره به حدیثی است که مسلم در صحیح خود از ام المؤمنین عائشة روایت می کند: «فقلت: يا أم المؤمنين! أنبئيني عن خلق رسول الله صلى الله عليه وسلم. قالت: ألست تقرأ القرآن؟ قلت: بلى. قالت: فإن خلق نبي الله صلى الله عليه وسلم كان القرآن: گفتم ای مادر مؤمنان از سلوک و رفتار رسول اللهاسلام برای من بگو. ام المؤمنین گفت آیا تو قرآن می خوانی؟ گفتم بله. گفت همانا خلق نبی علیه السلام قرآنی بود»(صحیح مسلم/كتاب صلاة المسافرين/باب جامع صلاة الليل.. 746)] و معناي قول خداوند: «ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شىء»(النحل89) نشان می دهد که سنت فی الجمله در قرآن داخل است و شاطبي برای این سخن به این آيه تأكيدكرده: «ما فرطنا فى الكتاب من شىء: ما هيچ چيزى را در قرآن فروگذار نكرده‏ايم»(الأنعام38)

و حديثي كه جمهور به آن استدلال كرده اند مردود است و آن حديث اين است: «به زودی زمانی می آید که یکی از شما بگوید اين كتاب خداست و هرچه در آن حلال است حلال مي كنيم و حرامش را حرام. آگاه باشید کسی که حدیث من به او برسد و آن را تکذیب کند پس خدا و رسولش را تکذیب کرده است» در بين راويان اين حديث «زيد بن الحباب» قرار دارد كه كثيرالخطا بوده[میزان الإعتدال فی نقد الرجال ج2 ش2997] و بخاري و مسلم هم از او حدیث منحصر به فردی را نقل نکرده اند.

در «مسلّم الثبوت و التحریر» هم آمده: «خبر واحد نمي تواند يقين آور باشد و در اين مورد فرقي بين كتاب بخاري و مسلم با بقيه كتب وجود ندارد»

از آنچه كه گذشت معلوم شد كه تحريم يا تحليل به جز با دليل يقيني قطعي الثبوت و دلالت واضح، ثابت نمي شود و اين مورد فقط بر احاديث متواتر منطبق است و چون به علت اختلاف علما، احاديث متواتر نامشخص هستند بنابراین سنت(حدیث) نمي تواند منبع مستقل تشریع وجوب و تحريم باشد مگر سنت فعلي(عملی) به اضافه قرآن.

نتيجتا منكر استقلال حديث در ثبوت وجوب يا تحريم، در واقع منكر چيزي است كه ائمه بر سر آن اختلاف دارند و او چيزي از ضروریات دين را انكار نكرده است پس كافر نيست.

1/2/1990 عبدالله المشد رييس لجنة الفتوي الازهر))

اين فتوايي است كه شيخ محمد الغزالي در كتاب «تراثنا الفكري في ميزان الشرع»(فصل نهم: فی هامش السنة) مكتوب كرده و در روزنامه «الاحرار» مورخ 5/8/1993 نيز چاپ شده است. دكتر صبحي منصور نيز نص اين فتوا را در كتاب «حدالردة» آورده و اضافه كرده كه شيخ عبدالله المشد جزء آخرين نسل از شيوخ تعصب ستيز و محقق در دانشگاه الازهر بود.

نص عربي فتواي شيخ «عبدالله المشد» رييس لجنة فتوي الازهر [ویرایش]

((السيد الأستاذ رئيس لجنة الفتوى ـ الأزهر الشريف

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته وبعد

فهل من أنكر استقلال السنة بإثبات الإيجاب والتحريم يعد كافراً أم لا؟ نرجو الإفادة بالرأى مع الاستدلال. وشكراً.

بسم الله الرحمن الرحیم

والصلاة والسلام على سيدنا محمد وعلى آله وصحبه والتابعين

وبعد

تنقسم الأحكام عند الجمهور إلى خمسة أقسام:

1ـ الواجب: وهو ما يثبت طلبه من المكلف بنص صريح قطعى الثبوت وقطعى الدلالة. (بمعنى أن له معنى واحداً فلا يختلف فى معناه المجتهدون) من كتاب الله أو سنة رسوله المتواترة.

2ـ الحرام: هو ما طلب الشارع من المكلف تركه بدليل قطعى الثبوت وقطعى الدلالة من كتاب الله أو سنة رسوله المتواترة.

3ـ المندوب: ما طلب الشارع فعله طلباً غير حتم ولا جازم يثاب على فعله ولا يعاقب على تركه.

4ـ المكروه: ما طلب الشارع تركه طلباً غير حتم ويثاب على تركه ولا يعاقب على فعله.

5ـ المباح: ما خير المكلف بين فعله وتركه، أو لم يرد دليل فيه بالتحريم.

وتنقسم السنة إلى متواترة وآحادية:

فالمتواترة ما رواها جمع عن جمع يستحيل أو يبعد أن يتفقوا على الكذب.

قال الحازمى فى شروط الأئمة الخمسة ص 37: «و إثبات التواتر فى الحديث عسر جداً»

وقال الشاطبى فى الجزء الأول من الاعتصام ص 135: «أعوز أن يوجد حديث عن رسول الله متواتر» واختلاف علماء السنة على ثبوته وعدده، يرى الجمهور أن من أنكر استقلال السنة المتواترة بإثبات واجب أو محرم فقد كفرـ أقول: أغلب السنن العملیة المتواترة..

والسنة الأحادية: هى ما رواه عدد دون المتواتر عن النبى صلی الله علیه وسلم. وقد اختلف العلماء فى استقلال السنة الأحادية بإثبات واجب أو محرم.

فذهب الشافعية ومن تبعهم إلى أن من أنكر ذلك فى الأحكام العملية كالصلاة والصوم والحج والزكاة فهو كافر، ومن أنكر ذلك فى الأحكام العلمية كالإلهيات والرسالات، وأخبار الآخرة والغيبيات، فهو غير كافر، لأن الأحكام العلمية لا تثبت إلا بدليل قطعى من كتاب الله وسنة رسوله المتواترة.

وذهب الحنفية ومن تبعهم إلى أن السنة الآحادية لا تستقل بإثبات واجب أو محرم سواء أكان الواجب علمياً أو عملياً وعليه فلا يكفر منكرها، وإلى هذا ذهب علماء أصول الفقه الحنفية فقال البزدوى: «دعوى علم اليقين بحديث الآحاد باطلة لأن خبر الآحاد محتمل لا محالة ولا يقين مع احتمال ومن أنكر ذلك فقد سفه نفسه وأضل عقله» وبهذا أخذ الإمام محمد عبده والشيخ محمود شلتوت و الشیخ محمود أبو دقيقة وغيرهم.

ويقول المرحوم الإمام محمد عبده: «القرآن الكريم هو الدليل الوحيد الذى يعتمد عليه الإسلام فى دعوته أما ما عداه مما ورد فى الأحاديث سواء صح سندها أو اشتهر أم ضعف فليس مما يوجب القطع»

كما ذكر الشيخ شلتوت فى كتابه «الإسلام شريعة وعقيدة» قوله: «إن الظن يلحق السنة من جهة الورود (السند) ومن جهة الدلالة (المعنى) كالشبهة فى اتصاله والاحتمال فى دلالته»

ويرى الإمام الشاطبى فى كتابه «الموافقات» أن السنة لا تستقل بإثبات الواجب والمحرم لأن وظيفتها فقط تخصيص علم القرآن وتقييد مطلقه وتفسير مجمله ويجب أن يكون ذلك بالأحاديث المتواترة لا الآحادية.

يؤيد آراء من سبق ذكرهم ما جاء فى صحيح البخارى، باب الوصية(وصية الرسول صلی الله علیه وسلم قبل وفاته): عن طلحة بن مصرف قال: «سألت عبد الله بن أبى أوفى: هل أوصى رسول الله قال: لا. قلت كيف وقد كتب على الناس الوصية أو أمروا بها ولم يوصى قال: أوصى بكتاب الله»

قال ابن حجر فى شرح الحديث «أى التمسك به والعمل بمقتضاه إشارة إلى قوله: تركت فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا: كتاب الله» واقتصر على الوصية بكتاب الله لكونه فى تبيان كل شىء إما بطريق النص أو بطريق الاستنباط فإذا اتبع الناس ما فى الكتاب عملوا بكل ما أمرهم به.

وحديث سلمان الفارسى عن النبی صلی الله علیه وسلم «الحلال ما أحله الله فى كتابه والحرام ما حرمه الله فى كتابه وما سكت عنه فهو عفو لكم»

وأجاب الشاطبى عما أورده الجمهور عليه من قوله تعالى: «وأطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولى الأمر منكم»(النساء:59) بأن المراد من وجوب طاعة الرسول إنما هو تخصيصه للعام وتقييده للمطلق وتفسيره للمجمل وذلك بالحديث المتواتر.

وإن كل ما جاء به النبى يجب أن يكون من القرآن لقول عائشة رضى الله عنها عن النبى صلی الله علیه وسلم: «كان خلقه القرآن»، وأن معنى قوله تعالى: «ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شىء»(النحل:89)، أن السنة داخلة فيه فى الجملة، وأكد الشاطبى ذلك بقوله تعالی: «ما فرطنا فى الكتاب من شىء»(الأنعام:38)

وقد رد على ما استدل به الجمهور مما روى عن النبى صلی الله علیه وسلم قوله: «يوشك أحدكم أن يقول: هذا كتاب الله، ما كان من حلال فيه أحللناه، وما كان من حرام حرمناه، إلا من بلغه منى حديث فكذب به فقد كذب الله ورسوله»، بأن من بين رواة هذا الحديث «زيد ابن الحباب» وهو كثير الخطأ، ولذلك لم يرو عنه الشيخان حديثاً واحداً.

وجاء بمسلم الثبوت والتحرير: «خبر الواحد لا يفيد اليقين لا فرق فى ذلك بين أحاديث الصحيحين وغيرهما»

ومما سبق يتضح أن الإيجاب والتحريم لا يثبتان إلا بالدليل اليقينى القطعى الثبوت والدلالة، وهذا بالنسبة للسنة لا يتحقق إلا بالأحاديث المتواترة، وحيث أنها تكاد تكون غير معلومة لعدم اتفاق العلماء عليها فإن السنة لا تستقل بإثبات الإيجاب والتحريم ـ إلا أن تكون فعلية أو تضاف إلى القرآن الكريم ـ .

وعلى هذا فمن أنكر استقلال السنة بإثبات الإيجاب والتحريم فهو منكر لشىء اختلف فيه الأئمة، ولا يعد مما علم من الدين بالضرورة فلا يعد كافراً..

شیخ عبدالله المشد ـ رئیس لجنة الفتوی بالأزهر الشریف ـ 1/2/1990))(تراثنا الفکری فی میزان الشرع والعقل، فصل التاسع: فی هامش السنة/صص175 ـ 179 دارالشروق)

رابطه شيخ محمد غزالي و شيخ احمد صبحي منصور [ویرایش]

دكتر صبحي منصور در افتتاحیه كتاب شاهكار «حدالردة»[مجازات مرتد] مي نويسد: ((قبل از ماجراي دادگاه قاتل شهيد فرج فوده، رابطه خوبي بين من و غزالي برقرار بود. او در ابتدا در جلسات خصوصي كه دوستان من در آنها حضور داشتند به من حمله مي كرد. دوستانم به من گفتند كه غزالي مقاله اي تحت عنوان «اغلمة العلم»(غلام علم) در ذم من نوشته است. لكن تلاش دوستان مشترك بين من و غزالي، باعث شد تا او بعضي از كتابها و مقالات من را كه در نشريات چاپ شده بود بخواند و اين طور شد كه ديدگاه غزالي درباره من تغيير كرد. حتي به من گفتند كه غزالي آينده روشني را براي الازهر متصور بوده و اميد داشته كه مشكلات بين من و ساير مشايخ الازهر حل شود و من دوباره بتوانم در الازهر تدريس كنم و مدرسه قرآني امام محمد عبده را ادامه دهم. شيخ عبدالله المشد رييس لجنة الفتوي الازهر هم چنين نظري داشت و او جزء آخرين شيوخ بزرگوار الازهر بود. ديدگاه مثبت غزالي نسبت به من، وقتي عميق تر شد كه او بسياري از اجتهادات من را در كتاب مشهور(السنة بين اهل الفقه و اهل الحديث)(ترجمه شده با عنوان «نگرشي نو در احاديث نبوي» انتشارات احسان) تأييد كرد تا بدين وسيله بتواند بستر را براي قبول تفكرات فقهي من در الازهر آماده كند.

دکتر صبحی منصور در مصاحبه ای که نشریه مصری «الیوم السابع» به مناسبت درگذشت شیخ الازهر طنطاوی در سال 2010 با او انجام داده درباره شیخ محمد الغزالی می گوید: (..شیخ غزالی از ویژگی یک محقق برخوردار بود و به همین خاطر حاضر بود تا نظر جدیدی را بپذیرد ولو اینکه این نظر جدید از زبان پژوهشگری خارج شود که سن و سال فرزند او را داشته باشد. این ویژگی از خصوصیات نادری است که در میان شیوخ دینی بسیار به ندرت دیده می شود لکن مرحوم غزالی چنین شخصیتی داشت.. شخصیت شیخ غزالی با بسیاری از بزرگان فعلی الازهر، فرق داشت و این تفاوت فقط به سبب آزاداندیشی و تقلید ستیزی او نبود. آزاداندیشی که باعث شد شخصی بعد از پنجاه سال تألیف و تحقیق و داشتن شهرت و زعامت فکری، افکار غلط گذشته خود را تصحیح کند. اما فرق بزرگ مرحوم غزالی با هم کسوتان فعلیش در الازهر در این بود که او حاضر نبود تا شخصیت علمی و دین خود را با حاکمان داخل یا خارج مصر معامله کند. متأسفانه اغلب شیوخ الازهر علیرغم اختلافات فکری با هم، از خدمتگذاران وهابیت سعودی و رژیم حسنی مبارک هستند. آنها در هجوم بر علیه ما، مرتبا همان چیزی را تکرار می کنند که ما بارها به آن جواب داده ایم. اختلاف اساسی بین ما و آنها در عقیده تقدیس است. ما تقدیس را فقط شایسته مقام الهی و در خور کلمه «لا اله الا الله» می دانیم لکن در نظر آنها افراد بشر از اولیای صوفیه گرفته تا صحابه و.. همه مقدس هستند. ما جز قرآن هیچ کتاب دیگری را شایسته تقدیس نمی دانیم و آن را تنها مرجع الهی موجود در بین ابنای بشر می دانیم)[۸]

تفاوت سنت نبوی و حدیث [ویرایش]

شیخ محمد غزالی با تفکیک سنت عملی از احادیث آحاد می نویسد: «وضابط التواتر أن يبلغ الرواة حدا من الكثرة تحيل العادة معه تواطؤهم على الكذب، ولابد أن يكون ذلك متحققا فى جميع طبقاته: أوله ومنتهاه ووسطه.. و هو عند التحقيق رواية الكافة عن الكافة. ويقول بعض علماء الأصول: الخبرالمتواتر هو الذى اتصل بك من رسول الله صلى الله عليه وسلم، اتصالا بلاشبهة.. و لايتوهم تواطؤهم على الكذب، لكثرتهم وعدالتهم وتغاير أماكنهم، ويدوم هذا فى وسطه وآخره مثل: القرآن والصلوات الخمس، وأعداد الركعات، ومقادير الزكوات. الآحاد لا تفيد اليقين: هذا هو التواتر الذى يوجب اليقين بثبوت الخبر عن رسول الله، صلى الله عليه وسلم.. فى اتصاله بالرسول شبهة، فلا يفيد اليقين. إلى هذا ذهب أهل العلم، ومنهم الأئمة الأربعة: مالك وأبو حنيفة والشافعى وأحمد فى إحدى الروايتين عنه، وقد جاء فى الرواية الأخرى خلاف ذلك: معیار تواتر این است که راویان به درجه ای از کثرت برسند که توافق آنها بر کذب محال باشد و این ضابطه می بایستی در جمیع طبقات راویان لحاظ شود اول و آخر و میانه.. در نظر اهل تحقیق تواتر به روایتی اطلاق می شود که گروهی از گروهی نقل کنند و بعضی از علمای اصول می گویند خبر متواتر آن است که اتصال آن به رسول اللهاسلام بلاشبهه باشد.. و به خاطر کثرت راویان و عدالت آنها و اختلاف مکانهایشان، احتمال توافق بر کذب آن محال باشد و این رویه باید در سرتاسر سلسله راویان برقرار باشد مانند قرآن و نمازهای پنجگانه و مقادیر زکات. اما خبر آحاد هرگز مفید یقین نیست بلکه این تواتر است که قطعیت صدور خبر را از رسول اللهاسلام می رساند.. در اتصال خبر واحد به رسول اللهاسلام شبهه وجود دارد بنابراین یقین آور نیست و نظر اهل علم هم، چنین است از جمله ائمه اربعه مالک و ابوحنیفه و شافعی و در یکی از دو روایت منسوب به احمد حنبل هم چنین نظری از او نقل شده و در روایت دیگر خلاف آن»(تراثنا الفکری/ الفصل التاسع علی هامش السنة) غزالی فصل نهم کتابش را با این عبارت به پایان می برد: «یستحیل أن تتضمن معنی أو حکما یخالف القرآن الکریم: محال است که سنت، متضمن حکم یا معنایی باشد که با قرآن مخالف باشد»(تراثنا الفکری ص182)

دکتر صبحی منصور در مقاله «الإسناد فی الحدیث»، تفوت بین سنت نبوی و حدیث را شرح می دهد و می نویسد: ((«سنت» در قرآن به معني منهج، طريقه و روش بوده كه مخصوص تعامل خداوند با مشركين است. در واقع سنت به معناي تشريع الهي و به ديگر سخن، سنت منسوب به خداوند است يعني سنت الهي. خداوند در تشريع مختص به نبي مي فرمايد: «مَّا كَانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا: بر پيامبر در آنچه خدا براى او فرض گردانيده گناهى نيست [اين] سنت‏خداست كه از ديرباز در ميان گذشتگان [معمول] بوده و فرمان خدا همواره به اندازه مقرر است»(الاحزاب 38) در اين آيه تعبير (فرض الله) يعني (سنة الله) كه همان امر الهي يا شريعت الهي است. پس سنت يعني شرع.

2ـ اين تعريف، با معني لغوي كلمه «سنة» موافق است چنانچه وقتي مي گويند «سنّ قانونا» يعني قانون وضع كرد كه با وضع قانون، شريعت واجب التنفيذ مي شود.

3ـ اين معني با مفهوم «سنت عملي» هم منطبق است كه به معني عبادات مثل نماز و روزه و حج و زكات است.

4ـ در تمام حالات، تنها خداوند صاحب تشريع است و نبي عليه السلام به عنوان يك پيشوا و الگو در تطبيق شريعت الهي محسوب مي شود: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(الاحزاب21) در اين آيه نفرموده كه در وجود رسول الله «سنت حسنة» قرار دارد بلكه فرموده «اُسوه حسنة» چرا كه سنت، همان سنت الهي است.

5ـ بعضي از فقهاي پيرو ميراث، اصرار دارند كه سنت عملي همان عبادات است كه ما هم به آن اشاره كرديم اما سنت قولي عبارت از احاديث است كه بعد از گذشتن دو قرن از فوت نبياسلام به ايشان منسوب شده است. ما در اين موضوع مناقشه مي كنيم چرا كه سنت قولي همان است كه در قرآن تحت كلمه «قُل» نازل شده است.

6ـ كلمه «قُل» بيش از سيصد بار در قرآن تكرار شده است و موضوعاتي كه ذيل اين كلمه مورد اشاره واقع شده شامل هر چيزي است كه مؤمن درباره امور دين به آنها محتاج است و بعضي از آنها هم بدون كلمه «قُل» در قرآن ذكر شده است. محمد عليه السلام مأمور بوده تا اين سخن منصوص در قرآن را بدون كم و زياد بيان كند بنابراين او حق نداشت به خودي خود چيزي در امور دين بگويد بلكه مالك اين كار فقط خداوند است: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ*لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ*ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ*فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ: و اگر [او] پاره‏اى گفته‏ها بر ما بسته بود*دست راستش را سخت مى‏گرفتيم*سپس رگ قلبش را پاره مى‏كرديم*و هيچ يك از شما مانع از [عذاب] او نمى‏شد»(الحاقة 44-47) پس سنت قولي نبياسلام همان كلمه«قُل» است چراكه سنت به معناي شرع واجب الاطاعة است)

دعوت به مناظره [ویرایش]

دکتر صبحی به روش گفتگوی قرآنی و مناظره معتقد بوده و همواره مخالفانش را به این امر فرا می خواند. حتی در اولین سالهای ایجاد اختلاف با شیوخ تندرو و سلفی در الازهر، او با برقراری یک مناظره به صورت آزاد موافق بود و بعدها دکتر عویضة از مسؤلین الازهر، نیز خواستار ایجاد یک مناظره بین صبحی منصور و شیوخ مخالف او بود اما آنها هیچگاه حاضر به مناظره با احمد صبحی منصور نشدند.[۹]

او بارها اعلام کرده، حاضر است با هر یک از فقیهان تراثی در هر موضوعی که آنها مایل باشند، در یکی از مجامع دانشگاهی و یا شبکه های تلویزیونی به صورت عمومی و رودررو وارد مناظره شود لکن همواره با امتناع و فرار از مناظره آنها مواجه شده است[۱۰]

صبحی منصور و متفکران سکولار: [ویرایش]

علیرغم نقد وهابیت و سلفیت،[۱۸] اندیشه های اصلاحی دکتر صبحی منصور، با نواندیشانی معاصری چون دکتر نصر حامد ابوزید، محمد ارکون و یا حسن حنفی تفاوت بنیادی دارد. او ضمن احترام به اصل قرآنی آزادی بیان و عقیده، معتقد است که تفکرات امثال ابوزید در حصار مفاهیم تراثی محصور بوده و نهایتا با دست به دامن شدن تأویل، اندیشه تاریخیت را به نص قرآن تسری می دهد. عمده اشکال صبحی منصور بر این نحله فکری، کم اطلاع بودن آنها از تاریخ سه قرن نخست اسلام است که موجب شده محصولات بشری این قرون را جزیی از نص پنداشته و نهایتا با محصور شدن در چهارچوب همان گفتمان رایج تراثی، حکم به تاریخیت آن صادر کنند. هرچند همیشه از آزادی بیان آنها دفاع کرده و در قضیه حکم ارتداد نصر حامد ابوزید به شدت از او حمایت کرد.[۱۹] او منتقد نظرات ابوزید درباره وحی، تأویل و ماهیت تشریعات اسلام است.[۲۰] منصور در یادداشتی به مناسبت درگذشت نصر حامد ابوزید چنین می نویسد:

((۱- تفاوت بین دیدگاههای من و مرحوم ابو زید، چیزی نیست که قابل کتمان باشد. او معتقد بود که قرآن و تشریعاتش فقط برای عصر نزول صلاحیت دارند و تاریخی هستند و این چکیده نظریه سکولار است. ولی ما جماعت اهل قرآن به صلاحیت فرا زمانی و فرا مکانی قرآن معتقدیم به شرط اینکه قرآن را با مصطلاحات خودش فهم کنیم و نه با مصطلحات عصر خود یا میراث به جا مانده از گذشته. باید روش قرآن در تشریع و در قصص را بفهمیم و متدبرانه با قرآن زیست کنیم. باید علم دقیق به جزییات میراث گذشته و سیر تطور زبان عربی و گوناگونی ایجاد مصطلاحات بین مسلمین و فرقه های مختلف آنها را کسب کنیم.

2ـ با وجود این اختلاف فکری، هرآینه به شدت از او دفاع کرده ام. در مورد اتهامش به کفر و حکم جدایی او از همسرش، مقالات متعددی را در «الاهالی»، «الاحرار» و مجله «القاهرة»- به هنگام سردبیری دکتر غالی شکری- در دفاع از او نوشتم. به عنوان سخنران در کنفرانسها و میتینگهایی که به خاطر او تشکیل می شد شرکت کرده و در دفاع از او کتاب «حِسبة بین القرآن و التراث» را نوشتم که این کتاب باعث تحریک نمایندگان مجلس ملی در تعدیل این قانون شد و نهایتا قانون حسبة[قانون مربوط به محاكمه عقاید] به شکل جزیی تعدیل شد.

3ـ اختلاف دیگری نیز بین ما وجود داشت. او و استادش دکتر حسن حنفی به عنوان سردمداران تفکر سکولار در مواجه با جریان سلفی و اخوانی بودند از این رو تمام جریانهای سکولار از او پشتیبانی کردند دچار مشقت كمي شد که نهایتا منجر به شهرت و حمایت بین المللی و استادی دانشگاه در هلند گردید. ستم و ظلم حکومت شامل حال او نشد چرا که تاخیر در ترقی درجه دانشگاه، روال دانشگاه قاهره است و به مجرد فتوای تکفیر و محاکمه اش به شهرتی رسید که هیچ استاد ادبیات دانشگاه قاهره از زمان دکتر طه حسین به چنین شهرتی نرسیده بود. او مانند من ۲سال درون الازهر محاکمه نشد، او مانند من بعد از اخراج از الازهر زندانی نشد و با انواع ستمهای مختلف در دهه نود روبرو نگشت. خانواده اش مثل خانواده من مورد تعرض قرار نگرفتند(تعرضی که تا الان هم ادامه دارد) نفوذ سعودی در مصر او را با خطر مواجه نکرد چرا که خطر ابوزید برای آنها کمتر بود زیرا آنها از همان ابتدا حکم به کفر او دادند و خیلی آسان است که او را کافر بخوانند و او را به آسانی کافر خواندند. بنابراین وضعیت او با من فرق داشت. سکولارهایی که من همواره از حریت فکر و حقوق انسانیشان دفاع کرده ام، در قضیه مواجه من با مشایخ اصولگرا، بلا استثنا در حق من اجحاف کردند. بعضی از آنها به خاطر استدلالات قرآنیم بر من تنگ گرفتند و بیشترشان از من کراهت داشتند چرا که من از اسلام دفاع می کنم و آنها از اسلام کراهت داشتند و می خواهند اسلام را در ذیل اعمال آلوده بن لادن و وهابیت قرار دهند. ولی همه این جریانهای سکولار علیرغم اختلافات فکری و سیاسی از دکتر ابو زید حمایت کردند. آنها ظلمی را که به من شد به فراموشی سپردند در حالی که من به همراهشان از ابوزید و فرج فوده و سید القمنی و اقباط مسیحی مصر دفاع کرده ام چون به حقوق انسان بنا بر اسلام و قرآن معتقدم. وضعیت ما متفاوت بود. وقتی که دانشگاه قاهره – یا حداقل قسمت عاقل آن- طرف ابوزید را گرفتند همانها بر ضد من موضعگیری کردند همچنین مسلمانانی که من همواره در راه اصلاح صلح آمیز آنها و رهاییشان از دست مصیبت وهابیت حریص بودم، بعضیشان الازهر را تایید کردند و بعضی هم بی تفاوت ماندند.

۴- در نهایت حامد ابوزید به مانند نقطه روشنی در عصر ما بود که در زیر هاله ای از ابرها پنهان شد.خداوند او را رحمت کند. »[۲۱]

همچنین او در می 2012 درباره مرحوم فرج فوده می نویسد:

((در اولین سالگرد فوت مرحوم فرج فوده گفتم که همانا فرج فوده هیچگاه به عنوان یک قربانی، فراموش نخواهد شد بلکه او برای همه متفکران به عنوان الگو و نمادی از یک شخصیت مجاهد است که فقط با قلمش، به مواجهه طغیانگران و متجاوزانی رفت که هیچ حجتی در مقابل او نداشتند الا اینکه با گلوله تفنگ به او پاسخ دهند. در مقالات قبلی که در مصر به چاپ رساندم از رابطه خود با مرحوم فوده گفتم، در سال 1987زمانی که او از من دفاع کرد، من در زندان بودم و ما درباره تأسیس حزب المستقبل با هم مشارکت کردیم و این قضیه، عامل صدور فتوای قتل او و من شد. ترور ناجوانمردانه فرج فوده، لکه ننگی در تاریخ سلفیه، اخوان المسلمین و تمام گروههای تندرویی است که عملکردشان با شعارهای تبلیغیشان، تناسبی ندارد. آنها به محض اینکه نتوانند مخالف بی آزار و غیرمسلح خود را قانع کنند، او را به قتل می رسانند. خون مرحوم فرج فوده دامنشان را گرفت و آنها را مجبور کرد تا درباره قتل من سکوت اختیار کنند در حالی که من در دسترسشان بودم. من در منطقه المطریه قاهره زندگی می کنم که یکی از پایگاههای آنهاست و در اطراف خانه من، چهار مسجد وجود دارد که در هجوم بر من از هم پیشی می جویند. تذکر دادم که مرحوم فرج فوده، در یک سال آخر زندگیش، روزانه با تهدیدات جانی، ربودن پسرش و از خواب پریدنهای شبانه به سبب بیماری همسرش روبرو بود که تا صبح بیدار می ماند. مدتی قبل از قتل، آنها پسرش احمد را ربودند و پلیس او را نجات داد. تمام این مصائب او را خوفناک نکرد بلکه ددمنشی و دژخیمی بیشتر شد تا جایی که بابت این صراحت کلامش، نگران شده و او را به تخویف نصیحت کردم. او به من گفت که از اوضاع مصر نگران است و مصر از بد به سمت بدتر گذار می کند. می گفت که هرآن منتظر قتلش است و از وزارت کشور مصر خواست که محافظانش را مرخص کند. او می گفت چه بسا ترورش در رسوایی و نمایاندن زشتی کردار مخالفانش، مؤثر بیفتد و این اوضاع زشت و فاسد را تغییر دهد. او ـ رحمه الله ـ برای قتل خود ثانیه شماری می کرد، نه تنها ترسی نداشت بلکه با کمال شجاعت منتظر آن لحظه بود. او فقط با قدرت قلمش آنها را نقد می کرد لکن، آنها در کمال فرومایگی و ترس، او را ترور کردند. خداوند بزرگ مرتبه، فرج فوده را قرین رحمت خود کند. او شخصیتی شجاع، بخشنده، قدرتمند در استدلال و صاحب سبک در نوشتار عربی بود. به شدت، صلح طلب بود و با مردم متواضعانه برخورد می کرد. خداوند استعدادی را در وجود او نهاده بود که بعد از چند دقیقه هر شنونده ای را به دوست خود تبدیل می کرد. او هیچ مشکلی نمی دید که موارد شخصیش را برای هر شنونده ای مطرح کند. چیزی برای پنهان کردن نداشت. آنها او را متهم می کردند که از خارج مصر، مساعدت مالی دریافت می کند و به قدری درباره این تهمت تبلیغ می کردند که خود من در ابتدا این افترا را باور کردم در حالی که من به گمراهی آنها آگاه بودم و آنها به من نیز چنین اتهاماتی می بستند. بعدها وقتی با فرج فوده دوست شده و وارد خانه اش شدم، زندگی متوسطش را دیدم لکن بخشش او و آراستگی ظاهرش، باعث شده بود تا دیگران فکر کنند او ملیونر است! اما اصلا چنین نبود بلکه حتی وضعیت مالیش با مشکل مواجه بود چرا که از بیشتر حقوقش به سبب تبلیغات اخوان المسلمین، کاسته شد و او مجبور بود برای گشایش دفترکار مربوط به فعالیتهای سیاسیش از پس اندازش خرج کند و به همین مناسبت سیل اتهامات دروغ و افترائات از سوی دروغگویان به سوی او جاری شد. هر چقدر که فرج فوده، شجاع و دلاور و جوانمرد بود، دشمنانش فرومایه، پست، دروغگو و سفاک بودند. آنها فرج فوده را در اوج دوران زندگیش ترور کردند او در آن موقع، 47سال سن داشت. مصر اکنون بیشتر از هر وقتی به او نیاز دارد. چه بسا اگر تا امروز می زیست، مثل ما چیزی جز حسرت نصیبش نمی گشت. فالحمد لله جل وعلا رب العالمین علی کل حال))[۱۱]

مقالات و کتب: [ویرایش]

بیش از ۵۰۰ مقاله در روزنامه ها و نشریات معتبر از جمله «الاهرام»، «الاخبار» و... حاصل فعالیت علمی اوست. همچنین نزدیک به ۳۰عنوان کتاب از او به زبان عربی و انگلیسی چاپ شده است.[۲۲] [۲۳]

منابع [ویرایش]

پیوند به بیرون [ویرایش]

جستارهای وابسته [ویرایش]