ابوالحسن ورزی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
ابوالحسن ورزی
زادروز ۱۲۹۳ ه.ش
تهران
درگذشت ۱۳۷۳
ملیت ایرانی
پیشه شاعر
سبک غزلسرا
لقب ورزی
دوره معاصر
آثار سخن شعر
والدین حسین فلاح زاده


ابوالحسن ورزی (زاده ۱۲۹۳ ه.ش - درگذشته ۱۳۷۳ ه.ش)

ابوالحسن ورزی، فرزند حسین فلاح زاده به سال (۱۲۹۳ ه.ش) در تهران متولد شد . پس از تحصیلات ابتدائی وارد دانشکده حقوق شد، و در رشته قضائی موفق به اخذ درجه لیسانس شد. مدتی در وزارت دادگستری خدمت می‌کرد، و سالها در سمتهای مختلف بود، او نیز در وزارت دارائی خدمت کرده و وی از غزلسرایان بنام معاصر است. در شهریور 1320 در کابینه اول قوام السلطنه به سمت بازرس ویژه نخست وزیر برگزیده شد . پس از آ« به سمت رئیس شرکت فلاحتی خراسان به مشهد رفت . مدتی نیز به سمت مدیر کل مالی شهرداری تهران منصوب شد اشعار ابوالحسن وزری در روزنامه ها و مجله های کشور به چاپ رسیده و برخی از غزل های او را خوانندگان رادیو با اواز خوش خوانده و پخش کرده اند نخستین مجموعه شعری او در سال 1358 به نام سخن عشق در تهران چاپ شد وی به زبان فرانسوی آشنایی داشت و کتابهای هفت صورت عشق و بررسی های ادبی نوشته آندره موروا ، نویسنده و شاعر معروف فرانسوی و کتاب نیه توکچا نوشته داستا یوسکی نویسنده نامدار روسی را به نام نغمه پرداز نامراد به پارسی برگرداند. ورزی علاوه بر شاعری با هنر موسیقی آشنا بود و تار و ویالونت را خوش مینواخت در سال 1371 کتابی به نام ره آورد به منظور تجلیل از این شاعر ارجمند به قلم امیر بهرامی چاپ و منتشر گشت . وفات ابوالحسن ورزی در سال 1373 در تهران اتفاق افتاد.

من اگر باد نوبهار شوم همچو موی تو، مشکبار شوم دامن افشان، روم به هر سویی که بدزدم ز هر گل بویی همه را جا دهم به دامانم به امیدی که، بر تو افشانم گر بیایی به سیر باغ و چمن سر نهد شاخ گل، به دامن من که گلی را از او جدا سازم پیش پایت، به خاک اندازم خم کنم سبزه های رعنا را تا تو، آسوده تر نهی پا را هر قدم، بنگرم قفای تو را که ببوسم، نشان پای تو را

ای کاش دلت خالی از این سوز نگردد امشب در آغوش منی صبح نگردد دیروز دلم بی تو گرفتار بلا بود فردای من ای کاش چو دیروز نگردد سرچشمه صد دردی و سرمایه صد عمر فارغ ز تو این جام غم اندوز نگردد

                           تابندگی از آتش دل جوی وگرنه
                       هر سوخته ای شمع شب افروز نگردد

در این دیار اگر دیدنی فراوان است نگاه حسرت من بر دیار یاران است برای سیر مرا گر به آسممان ببرند بهشت گمشده من زمین ایرانست اگر بباغ جنانم دهند قصر طلا همیشه در دل من آرزوی تهرانست چگ.نه فرق گذارد بهشت و دوزخ را ؟ کسی که از وطن خویشتن گریزان است برای آنکه زآواز عشثق بی خبر است نفیر بوم صفیر هزار دستانست کنون که دور شدم از بهار کشور خویش زگریه دیده من همچو ابر نیسانست کسی که از وطن هویش دل بدریا زد بهر کجا که رود در بلای طوفانست چو من کسی که نبیند درخشش از خورشید سزای دیده او اشک همچو بارانست